یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه؛ آیهٔ نفس مطمئنه
بسم الله الرحمن الرحیم؛ و هو ربّ الحسین الذی قتل مظلوماً.
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً» (سورهٔ فجر، آیات ۲۷–۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرامیافته، به سوی پروردگارت بازگرد؛ در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است.
الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین.
سلام بر حسین و بر اصحاب حسین. این بخش از سخنان استاد آیتالله محمّد شجاعی در باب شخصیّت و جایگاه حضرت سیّدالشّهدا علیهالسلام است. پس از بیان گوشههایی از اسرار زیارت، اکنون به این پرسش پرداخته میشود که چرا از آن بزرگوار مطالب کمی نقل شده است؛ سپس از مکارم اخلاقی، فضائل وجودی و برخی کرامات آن حضرت سخن میرود — همه در همان مسیر اسرارآمیزی که بحث بر آن استوار است.
کمیِ نقل از حالات حضرت؛ سکوت و فکر و عبودیّت
وجود مقدّس آن حضرت و مسائلی که در ارتباط با اوست اسرارآمیز است. وقتی کتب روایات را مطالعه میکنیم — آنجاهایی که باید حالات و جزئیّات نوشته شود — در مجموع به این نکته میرسیم که حضرت در عین آنکه در میان مردم بوده و امام بوده، مدّتی هم در میان مردم زیسته، با این همه زیاد از او مطلب نقل نشده است. خود این مسئله است. مطلب زیاد از آن حضرت نقل نشده؛ و این از نظر استاد مسئلهای از مسائل است. چرا؟ آیا بعضی حالات و خصوصیات او چنین ایجاب میکرده؟ ظاهراً اینطور است. البته زمان، زمان خاصی بوده و مسائل زیاد به دست نمیآمده؛ این وجوهی دارد که به جای خود محفوظ است. امّا در عین حال، ظاهراً خصوصیات و مختصّات آن حضرت بوده که زیاد از او چیزی نقل نشده؛ خیلی کم نقل شده میتوان گفت. آنچه هم نقل شده ظاهراً همین معنا را نشان میدهد.
در مجموع چون هیبتی بالا بر وجود مقدّسش غالب بوده و متانت و وقار خاصی در او بوده، طبعاً به نظر میآید که در اکثر احوال در حال سکوت و فکر و عبودیّت بوده است. مدّتی که در دوران امامت امام حسن مجتبی سلاماللهعلیه بوده — که زعامت ظاهر با آن حضرت بوده و امامت باطناً و ظاهراً با او بوده — در این دوران سیّدالشّهدا سلاماللهعلیه مسئولیتی به ظاهر آنچنان که باید، به لحاظ وجود مقدّس امام حسن مجتبی، نداشته است. بعد از امام حسن مجتبی سلاماللهعلیه نیز باز زیاد مسائل از او نقل نشده است. آنچه نقل شده نکاتی میفهماند در همین باب.
خوف شدید؛ شباهت به حضرت یحیی
گفته شده — یعنی در روایات آمده — که خوف شدیدی داشته؛ حتی آنچنان خوفی که برای بندگان صالح خدا گاهی بر بعضی غالب میشود؛ شبیه آن خوفی که برای حضرت یحیی سلاماللهعلیه بوده است. البته جهات وحدتی هم میان حضرت یحیی و سیّدالشّهدا هست که در جلسات گذشته نیز اشاره شده. به حضرت یحیی خوف بیشتر غالب بوده: خوف و قبض و هیبت اجلال و خشیت. به سیّدالشّهدا نیز چنین بوده. حتی به او گفته شد که خوفتان بسیار شدید است. فرمود که اگر حالا آنان میتوانند از خوف قیامت در امان باشند که حالا بترسند. این جوابی بود که داد: آنان میتوانند از خوف روز خوف اکبر — که روز قیامت است — در امان باشند که اکنون در خوف بیشتر باشند. این جواب هم به ذات خود درست است و هم جوابی است که همگان میفهمند. امّا حقیقت خوف او به لحاظ مقام و منزلت بالایی که داشته، خدا میداند و خود آن حضرت و امثال او.
هزار رکعت در شبانهروز؛ پاسخ امام سجّاد دربارهٔ قلّت فرزندان
عبادت زیادی داشته است. از آنچه گفته شد معلوم میشود. زیاد عبادت میکرده. در بیستوچهار ساعت، هزار رکعت از برنامههای عبودی آن حضرت بوده؛ جز عبادات دیگری که داشته. هزار رکعت نماز در بیستوچهار ساعت از عبادات همیشگی او بوده؛ غیر از عبادات دیگر. بیستوچهار ساعت هزار رکعت مداومت، کار آسانی نیست.
به حضرت علیّ بن الحسین سلاماللهعلیه — امام سجّاد — در این باب سؤال شد: ما أقلّ ولد أبی؟ یعنی گفتند فرزندان پدر شما کم بودند؛ به صورت تعجّب میپرسیدند که سیّدالشّهدا کمفرزند است. امام در جواب فرمود که این جای تعجّب نیست؛ جای تعجّب این موجود است: او بیستوچهار ساعت هزار رکعت نماز میخواند. جای تعجّب فرزندان کم است؟ نه؛ عبادت زیادش از همان خصوصیتی است که گفته شد؛ به ظاهر انقطاع خاصی داشته. آنچه در روایت آمده همین مطلب را تأیید میکند. این انقطاع نه به معنای دوری از خلق به سبک رهبانیّت است، بلکه غلبهٔ حضور در محضر حق است؛ چنانکه حتی در میان مردم نیز سکوت و فکر و عبودیّت بر زبانآوری و نقلپذیری غالب بوده است.
وقار الهی؛ پاسخ «فیک کِبر»؛ عزّت نه کبر
گفته شده که در برخوردهای ظاهر، وقتی سیّدالشّهدا را میدیدند، به لحاظ همین شاید انقطاعش بوده یا هرچه بوده، در هر صورت وقار و متانت خاصی داشته است. حتی جوانان بنیهاشم که نزدیکان او بودند و در دور و برش بودند، معمولاً با ادب خاصی گرد او بودند. زیاد به فکر بود؛ وقار خاصی داشت — آن وقار الهی و معنوی. حتی در این باب کسی — که باز نمیفهمید — به آن حضرت گفت: فیک کبر؛ در شما یک کبری میبینم. فرمود: کبر همه برای خداست.
«الْكِبْرُ كُلُّهُ لِلَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بزرگمنشی و کبر، همه از آنِ خداست.
امّا این هست که «ولله العزّة و لرسوله و للمؤمنین»؛ این عزّت هست که برای صاحبان ایمان باشد، نه کبر. پس یعنی تو نمیفهمی. کبر همه برای خداست. وقار خاصی داشت و آن عزّتی که معنویّتش و توحید و ایمانش ایجاب میکرد بلند بود. طوری بلند بود که — غیر از جریان کربلا — کمترینش از عزّت معنوی آن حضرت که برای صاحبان ایمان هست حکایت میکند. اگر تأمّل خوبی در جریان کربلا و خصوصیات آن کرده باشید، در عین حال بعضی قطعات هم به چشم میخورد که از همین معنی حکایت میکند. عزّت حسینی در عاشورا ناگهان از زمین نروییده؛ ریشه در همان وقار و خوف و عبادتی دارد که سالها کمگویانه زیسته شده است.
روز عاشورا؛ دست ذلّت ندادن و فرار نکردن
در روز عاشورا در روایات آمده است. گفته شد آمدند در آن گردآوری که صفوف مقابل هم بودند و جریان کربلا روشن بود که چه باید باشد؛ با آن کثرتی که در آن طرف بود و تجهیزاتی که بود، و با این کمیّت حضرت. در همان احوال کسی پیشنهاد کرد — و این مکرّر بود به لحان مختلف — که شما راضی باشید به آنچه یزید میگوید: بیعت کنید، راضی باشید، تبعیّت کنید. این در صحنهای گفته میشد که روز عاشورا بود؛ نزدیک بود شروع شود و معلوم هم بود که خواهد شد. آن گوینده شاید به این نظر گفت که شاید ملایمتی از حضرت ببیند. فرمود — برای آنکه ذهن آن گوینده و امثال او و حاضران تا حدودی روشن باشد؛ البته آنان و هیچیک از ما خصوصیات آن حضرت را نمیفهمیم؛ آنان که از مخالفین بودند بدتر — فرمود:
«لَا أُعْطِيكُمْ بِيَدِي إِعْطَاءَ الذَّلِيلِ وَلَا أَفِرُّ فِرَارَ الْعَبِيدِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه دست ذلّت به شما میسپارم، و نه چون بردگان میگریزم.
این در کتب روایات و تاریخ آمده است. گفت: خاطرتان جمع باشد؛ نه دست ذلّت به شما خواهم داد، نه از اینجا فرار خواهم کرد. نه پشت به شما میکنم و نه رو به شما به آن معنا که میگویید. این از همان هیبت بالایش بود؛ همان عزّت معنوی و الهی که آن منزلت را ایجاد میکرد؛ با آن خصوصیت خوف شدید و هیبت اجلال که در وجودش بود. با این همه، این متناقضات که جور درمیآید برای بندگان خداست؛ مانند حضرت امیر سلاماللهعلیه در حالاتش که با این وصف در برابر شکستگان — مستضعفین، بندگان خدا، مساکین، فقرا — بسیار شکسته بود. هیبت در برابر طاغوت، و نرمش در برابر مسکین، دو روی یک سکهٔ ولایتاند؛ نه دو خلق متناقض.
شکستگی در برابر مساکین؛ دو نقل از دعوت بر سفرهٔ خاک
این عزّت و وقار و متانت را که داشت، در عین حال در برابر مساکین بسیار شکسته بود. از گذر میکرد از کوچهها؛ دید از معبری مساکینی آنجا جمع شدهاند و عبایی انداختهاند. غذای جزئی روی خاک نشسته بودند؛ گوشتی جزئی ظاهراً؛ مال خودشان بود. آنجا میخوردند روی عبایی که انداخته بودند. حضرت عبور میکرد. به حضرت تعارف کردند و دعوتش کردند که بنشیند — یا أبا رسولالله. اینجا دو روایت دیده شده در همین حادثه. یکی آنکه آمد و نشست. حضرت دعوت آنان را قبول کرد؛ مساکین بودند. درست مانند آنان روی خاک نشست — اصلاً تعبیر نابهجایی نیست — و با آنان مشغول خوردن شد.
روایت دیگر آنکه نخورد. نشست و گفت: اگر نبود که برای من جایز نیست — این صدقه است و صدقه برای آن حضرت حرام است — میخوردم. در بعضی احادیث اینگونه گفته شده: اگر نبود که این صدقه است و من نمیتوانم بخورم، میخوردم. دلسوز بود با همان حالتش.
قرض اسامه بن زید؛ اثر انبان بر پشت پس از شهادت
به اسامه در حال بیماریاش آمد نزد اسامه. اسامه بن زید از بندگان خوب خدا بود. آمد و گفت که این اسامه خیلی غمناک است. رقت خاصی داشت. گفت: من یک قرضی دارم؛ نشست زار از غم قرض. غصّه و حزن آن مرا گرفته که بمیرم و آن به گردن من بماند. گفت: آن به گردن من؛ هر وقت آن به گردن من باشد راحت نیستم. باز میترسم پیش از آنکه این قرض ادا شود بمیرم. حضرت فرمود: نه نمیمیری تا این قرض ادا شود؛ و بعد هم خود آن حضرت قرضش را ادا کرد. او با راحتی مرد. دلسوز بود.
در جریان کربلا، وقتی حضرت شهید شده بود، در پشت آن حضرت اثری دیدند؛ چیزی جا گذاشته بود در پشتش. بعد به علیّ بن الحسین گفتند: این چیست؛ این اثری که در پشتش ملاحظه میشود؟ سؤال کردند. فرمود: شبها برنامهای داشت آن حضرت که انبان نان و خوراک و غذا میبرد به مساکین. این اثر حمل انبان غذا و خوراک و نان است. مستمر برنامهاش بود که به پشتش اثر گذاشته بود. با آن وقار و متانت و با آن عزّت، این هم رأفت و دلسوزیاش. اثر انبان بر پشت، سند خاموشی است از برنامهای که شبها تکرار میشده و روزها کمتر بر زبان میآمده؛ همان کمیِ نقل که در آغاز جلسه از آن سخن رفت.
شیر از انگشت رسولالله؛ اتّصال لحم و پوست به پیامبر
از جمله مثالهای اسرارآمیز در خصوص آن حضرت این است که در روایت آمده آن حضرت به جای شیر مادر از انگشت رسول اعظم صلواتاللهعلیه استرضاع مینمود؛ حتی نسبت به شیر حضرت زهرا. این روایت اینگونه میگوید. حالا حضرت زهرا خود شیری خاص دارد؛ مادر شیری خاص گذاشته؛ اگر آن هم باشد باز هیچ؛ فرقی نمیکند. امّا این نکته گفته شده در خصوص فقط حضرت زهرا نیست؛ این هم اشارات دارد. گفته شده از همان اوّل — روایت اینگونه میگوید — از همان اوّل تولّدش لابد دستور برای این بوده؛ حساب بوده و بنا بوده که هر وقت این بچه بناست غذا بخورد، ببرند نزد رسولالله و انگشت رسولالله را بمکد. شد این قضیه. هیچ امکان ندارد — اگرچه فکر ما هم نکند که چه چیزی را حل کرده تا اینجا بتواند گامی بردارد — امّا هرچه هست اگر چنین باشد که در روایت آمده، خود اسرارآمیز است. میبردند و انگشت آن حضرت را میگشودند که یک روز برایش کافی بود؛ باز میآوردند. همینطور بزرگ شد در دوران شیرخوارگیاش. و طبعاً لحم و پوست و گوشت آن حضرت متّصل است به نوعی اتّصال نزدیک به لحم و پوست و گوشت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم. این هم مسئلهای است که به چشم میخورد. اگر لحم و پوست او به لحم و پوست رسول نزدیک است، دم او نیز از همان منبع رحمانی تغذیه میشود؛ و از همینجاست که استسقا و نفرین عاشورایی هر دو یک سرچشمه دارند.
قلب مجرای تدبیر؛ عرش الرّحمن؛ استسقا و باران فوری
از گوشههایی از بعضی مسائل که از آن حضرت دیده شده، با اشارات، باید اندیشید. البته قطعاتی نشر شده؛ کم نشر شده از حالات آن حضرت؛ زیاد زندگی و حال و خصوصیاتش در دست نیست. از او خصوصیاتی نشر شده که از یک دم اسرارآمیز — که برای همهٔ خوبان بوده — از آن حضرت حکایت میکنند؛ امّا بسیار اسرارآمیز است. خود شهادت آن حضرت و مسائلی که برایش پیش آمده با آن مقام و منزلت، خود اشارات دارد برای کسانی که میفهمند. این چه بوده مسئله؟
دمی داشت. حضرت عرش الرّحمن است؛ آن اندازه که میفهمی و نمیفهمی. قلب آن حضرت مجرای تدبیر پروردگار عالم در نظام وجود است. امر تدبیر از آنجا میآید. ارادهٔ خدا از آنجا صادر میشود. هرچه در نظام وجود میگذرد از آن قلب صدور پیدا میکند. با این وصف، تحمّل شهادت — مقصود در این جملات چیزی است از خصوصیات و از دم بالای آن حضرت؛ یا کرامت، هر جور حساب کنید؛ یا به اصطلاح معروف معجزه. امّا معجزه زیاد با آن متناسب نیست. عرش الرّحمن است؛ «یکاد» الله. دل مصدر حکم ربوبی است؛ دل مجرای ارادهٔ حق است. اینجا بیش از این جملات نمیشود گفت.
آمدند پیش حضرت امیر سلاماللهعلیه؛ در کوفه بودند. کسانی آمدند گفتند باران بخواه برای ما؛ خشکسالی بود. گفتند: استسق لنا یا امیرالمؤمنین؛ تو بخواه خدا باران به ما بدهد. حضرت سیّدالشّهدا آنجا بود. حضرت امیر به سیّدالشّهدا سلاماللهعلیه خطاب کرد و گفت: تو مستسقی باش؛ شما بلند شوید به استسقا کنید؛ یعنی باران بخواهید. حضرت سیّدالشّهدا بلند شد و با آن جمع آمد بیرون. همین که شروع به استسقا کرد طول نکشید؛ چندین جمله که شروع کرد به استسقا از خدا، فوراً ابر ایجاب کرد و باران به سختی شروع به باریدن کرد.
روز عاشورا؛ بشارت آتش و دعای «اللهم جرّه إلی النّار»
کسی آمد به روز عاشورا. این دمها را با دقت بنگرید؛ دمی که برای آن حضرت بوده. دم به اصطلاح معروف میگویند دم مسیحایی؛ البته از دم حضرت مسیح بالاتر بوده، امّا دم مسیحایی اصطلاحی است. گفته شد در روز عاشورا یکی از آن حضار آمد و صدا زد: یا حسین. سیّدالشّهدا را صدا زد. گفت: کی هستی؟ ما تو را چه میخواهیم؟ گفت: أبشِر بالنّار؛ بشارت میدهم به تو جهنّم را. تو روز عاشورا بودی؛ بشارت میدهم. گفت: نه، اینطور نیست.
«أَنَا أَمْضِي إِلَىٰ رَبٍّ غَفُورٍ وَشَفِيعٍ مُشَفَّعٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به سوی پروردگاری آمرزنده و شفیعی پذیرفتهشده میروم.
میروم به سوی ربّ غفور؛ اینطور نیست. وارد میشوم بر ربّ غفور و شفیع مشفّع. تو کیستی؟ گفت: من ابن جریره هستم — اسمش از یاد رفته؛ این لقبش مانده. بعد که اسمش را گفت، حضرت این کار را کرد. اینجا یعنی چه بوده که حضرت اینگونه رفتار کرد؟ اوّل خنده نبود. اسمت چه بود؟ اینطور. اسمم این بود. بعد حضرت — حالا ناراحت شد، چه شد یا چه بود مسئله که اینگونه رفتار کرد؟ این استثنایی بود. امّا هرچه هست اینگونه کرد. گفت اسمت را بگو. بعد از آنکه اسمش را سؤال کرد، دستها را حضرت بلند کرد به سوی آسمان؛ خیلی بلند کرد که روایت میگوید زیر بغلها دیده شد؛ اینگونه خیلی بلند کرد. گفت:
«اللَّهُمَّ جُرَّهُ إِلَى النَّارِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، او را به سوی آتش بکش.
خدایا این را بکش به سوی آتش. همین که این را گفت، این جمله را گفت — این دم است؛ هم دعاست درست است؛ هم نفرین است درست است؛ همان دعا به صورت نفرین؛ و هم تأثیر دم است. آن دمی که بود و همان معناست که ارادهٔ حضرت ربوبی از مجرای دل آن حضرت و حضرات حاملین ولایت پیاده میشود در این عالم. حالا با این وصف، حلّ جریان کربلا مسئلهای دیگر میشود؛ اسرارآمیزتر میشود مسئله.
همین که این کلمه را گفت — و این دعا معلوم است در روز عاشورا شده — آن شخص با شنیدن این دعا از حضرت «اللهم جرّه إلی النّار» به غضب آمد. خواست — سوار اسب بود — حمله کند به حضرت. همین که حرکت کرد به سویش حمله کند، اسبش عوض آنکه با او اطاعت کند و در حمله کمک کند، اسب رم کرد و این افتاد. او نمیدانست که به جهالت انسان اگر جاهل باشد به هیچ نمیرسد. او نمیدانست که عالم اگر خدا بخواهد — اگر حضرت بخواهد — عالم به اذن الله در طاعت آن حضرت است. گفت آنجا «جرّه إلی النّار»؛ اینکه حمله کرد همه وقت اینطور بود؛ منتهی اینجا حضرت خواست. روز عاشورا هم همینطور بود. اگر میخواست اینچنینان نمیشد. اسب در طاعت به اذن الله آن حضرت بود. اسب رم کرد؛ حرکتی کرد که تاب نیاورد؛ زد این را به زمین؛ منتهی پایش ماند در رکاب همان اسب و اسب فرار کرد و این را — به زبان خودمان — تکهتکه کرد. دیگر آرام نمیگرفت اسب. و همانجا گفت «جرّه إلی النّار»؛ خدایا به آتشش بکش. همانجا آتشش آمد به سراغش. نفس بود؛ دم بود؛ دم رحمان بود؛ الرّحمن علی العرش استوی. امّا بنا نبود این دم به کار بیفتد برای برهمزدن مشیّت. این دار، دار آزمایش است؛ باید مقاصد ربوبی پیاده شود. اگر دم به کار میافتاد و صفوف را برهم میزد، آزمایش تمام میشد و کتاب امتحان بسته میگشت؛ امّا بنا بر آن بود که شهادت بماند و مقاصد حق از مسیر صبر و رضا پیاده شود. از اینرو دم هست، اثر هم نشان میدهد، امّا مشیّت کلّی کربلا برنمیگردد.
جمعبندی فضائل و دم اسرارآمیز
از کمیِ نقل تا هزار رکعت، از خوف یحیایی تا عزّت عاشورایی، از نشستن با مساکین تا اثر انبان بر پشت، از انگشت رسول تا استسقای کوفه و تا دم «جرّه إلی النار»، یک خطّ روشن میگذرد: وجود سیّدالشّهدا اسرارآمیز است نه به شعار، بلکه به روایت و سیره. آنچه کم نقل شده، نه فقر رویداد، که غلبهٔ سکوت و هیبت بوده است؛ و آنچه نقل شده، همه در یک جهت مینشیند: قلب مجرای اراده، دم مجرای رحمت و غضب حق، و کربلا صحنهٔ آزمایشی که دم برای برهمزدن کلّ مشیّت به کار نرفت، امّا برای نشاندادن طاعت عالم به اذن الله یک نمونه آشکار شد. این نمونه کافی است تا بدانیم قدرت هست و بهکارنبستن آن نیز حکمت است؛ و هر دو با هم سیمای کامل ولایت را میسازند و روشن میکنند.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.