یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه؛ مولوی و نظر صاحبدل
بسم الله الرحمن الرحیم؛ و هو ربّ الحسین الذی قتل مظلوماً.
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً» (سورهٔ فجر، آیات ۲۷–۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرامیافته، به سوی پروردگارت بازگرد؛ در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است.
الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین.
مولوی در این باب کلی تشویق میدهد که سعی کنید آنان که دلشان دل است — که خدا آنجا نظر دارد — به شما نظر کنند؛ که نظر آنان نظر خداست. کلی گفته است؛ و مثالش به نظر ما رسول اکرم صلواتاللهعلیه و حضرات معصومین سلاماللهعلیهماجمعیناند؛ بخصوص آن که اکنون سخن از اوست: حضرت سیّدالشّهدا سلاماللهعلیه، به لحاظ مختصّاتی که در این بحث هست. کلی گفتهٔ مولوی را بر اینها تطبیق میکنیم؛ و این مطالب در خصوص اینها درست و بهجاست.
اشعار را میخوانیم و معنی میکنیم؛ اشعار خوبی است. در این مسیر است که نظر خدا را باید از این دلها به دست آورد؛ از این «الرّحمن علی العرش استوی». گفت:
«لَا يَنظُرُ إِلَىٰ صُوَرِكُمْ وَلَٰكِنْ يَنظُرُ إِلَىٰ قُلُوبِكُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا به صورتهای شما نمینگرد؛ بلکه به دلهایتان مینگرد.
این روایتی است از رسول اکرم. امّا مولوی اینجا برداشت خاصی دارد: لا ینظر إلی صورکم فابحثوا عن ذی القلب فی تدبیرکم. صاحب قلبی را به میدان بیاورید؛ صاحب قلبی را به میدان بیاورید. سپس میگوید: من زِ صاحبدل کنم در تو نظر؛ نی به نقش سجده و زاری و زر. به زبان خود استاد در ارتباط با این بیت: البته باید سعی خود را بکنیم در نمازها و عبادتها و ذکرها؛ ولی آن نظر کارساز خدا و آن عنایت خاص ربوبی که ما را عوض کند، در این نمازها و دعاها و تضرّعها و مسکنتهای ما بهتنهایی به دست نمیآید. سجدهٔ ما آن سجده نیست؛ تضرّع ما آن تضرّع نیست که آن عنایت را به چنگ آورد. لذا باید ذیالقلب به دست آورد؛ قلبی که با بهدستآمدنش آن عنایت آنجا حاصل میشود. این راهی نزدیکتر است برای ما.
الیوم أکملت؛ پوشش وجههٔ ولی
من زِ صاحبدل کنم در تو نظر؛ نی به نقش سجده و زاری و زر. به یاد آورید آیه را:
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي» (سورهٔ مائده، آیهٔ ۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امروز دینتان را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام گردانیدم.
این نعمت از حضور آنان برای ماست؛ خزینهٔ نجات است. ما این آبرو را نداریم؛ حقیقت این است. به قول بعضی از بزرگان اهل باطن — در نقل استاد از مرحوم حاج سیّد هاشم حدّاد رضواناللهعلیه — صورت ما را به ارسال به سوی خدا آبرویی نیست. حقیقتش هم همین است: نه این صورت ظاهر، نه آن صورت دلِ ادّعایی. صورتی را باید رو به خدا آورد که آبرومند باشد. روی سیاه را به کجا میتوان برد؟ گفتهاند: سر کن با وجههٔ سیّدالشّهدا پیش برو و روی او را پوشش خود قرار بده؛ رو به خدا بیاور — و بقیّهٔ معصومین را نیز.
عبادت و ذکر و نماز اساساند؛ بدون آنها هیچ درست نمیشود. نباید پنداشت که با ترک عمل و فقط نام دل میتوان پیش رفت. اساس عمل است؛ امّا آن عنایت بالای ربوبی که حال را زیر و رو میکند، از راه صاحبدل میرسد. این دو را با هم باید داشت: زمین عمل، و سقف نظر ولی.
دلپنداری؛ دلِ هفتآسمان؛ آینهٔ ششرو
تو دل خود را چو دل پنداشتی، جستجوی اهل دل بگذاشتی. خدا گفته دل میخواهم؛ تو فکر کردی دل تو هم دل است. این که نیست. دل میخواهم و نه دلِ تو را. تو دل خود را چو دل پنداشتی، جستجوی اهل دل بگذاشتی.
دل که گر هفتصد چو این هفت آسمان اندر او آید شود یک نقطه نهان — چنین دلی. ریزهها را دل مگو؛ این چنین دل. یعنی آن که هفت آسمان هم بیاید در گوشهای از آن قرار گیرد. صاحبدل آینهٔ ششرو بود؛ حق در او از شش جهت ناظر شود. هرکه اندر شش جهت دارد نظر، چه کند در غیر حق یک دم نظر؟ این تصویر برای فهم دل سیّدالشّهداست: دلی که مشغول کثرات پراکنده نیست؛ آینه است.
گر کند ردّش برای او کند؛ ور قبول آرد همو باشد سند. دل سیّدالشّهدا اگر از کسی ناراضی شد و کسی را رد کرد، کار تمام است. کسانی که با مقام ولایت در ستیزند یا ولایت را معارضاند، شب و روز هم خود را بکشند در مقام ولایت به جایی نمیرسند. این حقیقت است؛ باید از این راه وارد شد. چون که او حق را بود بیچون و چرا، برگزیده باشد او را ز الجلال. هیچ بیاو حق به کس ندهد نواز. شمعی ز اصحاب وصال باید؛ وساطت لازم است.
کفِ صاحبدل و دریای کل؛ رضای دل رضای خدا
موهبت را خدا بر کفِ دست صاحبدل نهاد؛ و از کفش آن را به محرومان دهد. فیض نخست در کف او قرار میگیرد و از آنجا به محرومان میرسد. با کفش دریای کل را اتّصال؛ هست بیچون و چگونه در کمال. این کف بریده از دریای حق نیست؛ متّصل است. اتّصالی که در کلام نمیگنجد؛ گفتنش تکلیف است و السّلام.
حق بگوید: دل، دیّار منی. گر ز تو راضیست دل، من راضیم؛ ور ز تو معرض بود، اعراضم. تأمّل کنید: اگر دل از تو راضی است من راضیم؛ نه رگِ دلِ آب و گل من. در زیارت جامعه میخوانید:
«إِنَّ لِي ذُنُوبًا لَا يَأْتِي عَلَيْهَا إِلَّا رِضَاكُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گناهانی دارم که جز رضای شما بر آنها کارگر نمیافتد.
گناهانی دارم که اگر رضای شما به سراغش آید درست شود. اگر راضی شد مسئله درست شد؛ اگر راضی نشد مسئله خامت پیدا کرد. آیا خدا مجاهدتهای سیّدالشّهدا و تحمّل مصائب کربلا را ضایع میکند؟ نه. همینگونه میدهد که رضای دل او کارساز باشد و اعراض او کار را ببندد.
منزلت حقیقی؛ تختبند دنیا؛ قلب سلیم
خدا شعور بدهد که چیزهایی که در دنیا خیال بیش نیست خود را راضی نکنیم و گول نخوریم. سعی کنیم آن منزلت را که در حدّ خود به توسّط اینها پیدا میکنیم واقعاً باشد؛ منزلتی در دل، نه آنکه به قول مولوی تختبند است و نامش تخت میگذارند و شاهی درست میکنند. منزلتهای دنیا جز خیال چیست؟ قدر محض است با اعتبار؛ باطل است. چند چیز به هم میپیوندد چند روز؛ یکی که به هم خورد همه هیچ میشود. تختبند است آن که تختش خواندهای.
ننگرم در تو؛ در آن دل بینگرم. تحفهٔ آن را آرد ای جان در برم. خدا مشتاق آن دل است. آن دل بهعنوان شفیع برای ما پیش خدا میرود؛ خدا از آن دل خوشش میآید و هرچه بگوید رد نمیکند. با تو چون است هستم من چنان؛ زیر پای مادران باشد جنان — و اینجا مادران را به همهٔ صاحبان ولایت معنی کرده است. مادر و بابا و اصلِ خلق اوست. خوشا آنکه داند دل ز پوست. پوست دلهای ماست؛ اسم میبرد نه حقیقت. بگویی اینک دل آوردم، گوید این دل نیارزد یک فسوق.
«يَوْمَ لَا يَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (سورهٔ شعراء، آیات ۸۸–۸۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که نه مال سود میدهد و نه فرزندان؛ مگر کسی که دلی سالم نزد خدا آورد.
آن دلی آورم که بطن عالم است؛ جانِ جانِ جانِ جانِ آدم است. چهار «جان» پشت سر هم معنی میخواهد: مراتب حیات باطنی در یک دل. از برای آن دل پرنور، سلطان دلها منتظر است. خدا منتظر این دلهاست.
قابلیت و سعه؛ زهیر و سردارِ اسبدهنده
اینها گوشههایی بود از دم کارساز آن حضرت؛ که باز از وجود اسرارآمیز او حکایت میکند. فراموش نشود: قابلیتها هم هست؛ سعهها هم هست. زهیر را حضرت خواست و هرچه در آن خیمه گذشت تصرّفی کرد؛ نمیآمد، زهیر را زهیر کرد. امّا هست مثلاً کسی از سرداران را حضرت خواست و به نصرت دعوت کرد؛ آن بیچاره عذر آورد که نمیتوانم؛ امّا اسب خوبی دارم که در اختیار شما میگذارم. اینجاها هم مطلب هست؛ حرف هست و زیاد.
زهیر آن بود که اوّل کراهت مواجهه داشت و بعد منقلب شد. این یکی مانند زهیر نبود که از مواجهه بگریزد؛ با این همه خوانده شد و حتی استدعا و دعوت به نصرت شد و عذر آورد و اسب پیشنهاد کرد. دو قابلیّت، دو میوه: یکی جان، یکی مرکب. حجّت تمام است؛ سعه فرق میکند. دم کارساز بیقابلیت، اجبار بر دگرگونسازی هر کس نیست؛ امّا درِ فیض برای اهل سعه باز است.
ذکر مصیبت علیاصغر و عبدالله بن حسن
یکیدو کلمه ذکر مصیبت. سابقاً از حضرت علیاصغر سلاماللهعلیه و حضرت عبدالله بن حسن یاد میشد؛ این دو طفل که در عالم طفولیّت فدا شدند. شهادتشان خاص و مخصوص است. علیاصغر روی دستان اباعبدالله شهید شد — و این را اسرار و رموز میبینیم؛ ساده نگاه نمیکنیم. ظاهر کار برای هر کس ساده مینماید؛ باطن جز برای اهلش نه.
عبدالله بن حسن نیز بچه بود؛ نه در سنّ علیاصغر. چندساله بود؛ کوچک بود؛ راه میرفت و حرکت میکرد؛ شیرخوار نبود. فرزند امام حسن مجتبی سلاماللهعلیه بود. شهادتی دارد و فداشدنی دقیق. آنان که بنا بود فدا شوند حساب خاص دارند؛ این از آنان است. او نیز روی سینهٔ اباعبدالله شهید شد؛ در لحظات آخر که سرِ حضرت در معرض فدا بود. اهل ذوق در نام «عبدالله» اشارتها گفتهاند؛ استاد نام میبرد و از تفصیل شعر درمیگذرد تا رمز سینه و فدا بماند.
روز عاشورا؛ قسم کودک و دست زیر شمشیر
روز عاشورا در آن لحظات آخر، حضرت افتاده بود در جایگاهش و شیاطین و خَلَفهای ستم دورش را گرفته بودند؛ هجوم آورده بودند تا ضربهها و لطمهها به بدن شریفش وارد کنند. دشمنان حلقه زده بودند. حتی بعضی نوشتهاند که حضرت در آن حال نگران خیام و آلالله بود؛ گاهگاهی نگاهی به سوی خیمهها میکرد. در یکی از نگاهها عبدالله را دید که از خیمهها میآید؛ یادگار برادرش؛ بچه بود و سر میزد و میآمد به سوی همان جا که سیّدالشّهدا بود.
حضرت میدانست این جمعیت چه بیرحم و خبیث و قسیاند. جریان علیاصغر گذشته بود که روی دستش با تیر زده بودند. بر اساس آنکه این بچه بیاید و آنان چه رفتار کنند، حضرت زینب سلاماللهعلیها را صدا زد: خواهر، نگذار عبدالله بیاید. زینب کبرا خواست ممانعت کند؛ دستبردار نشد. قسم یاد کرد:
«وَاللَّهِ لَا أُفَارِقُ عَمِّي»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند از عمویم جدا نمیشوم.
آمد. وقتی آمد که یکی از آنان شمشیر را بلند کرده بود و میخواست زخمی بر بدن سیّدالشّهدا وارد کند. بچه میدوید. در عالم بچگی بیش از این نمیتوانست دفاع کند؛ تنها فدا کردن خود را باید به این صورت نشان دهد — بهترین صورت و بالاترین حدّ امکان. فرار میکرد به سوی اباعبدالله؛ و آن که شمشیر بلند کرده بود میخواست وارد کند.
در همین بین بچه با عجله آمد و اوّل جملهای گفت: یا ابن الخبیثة أتقتل عمّی؟ ای فرزند ناپاک، آیا میخواهی عمویم را به قتل رسانی؟ گفتار مؤثر نبود. خود را رساند به اباعبدالله؛ دستش را گرفت زیر شمشیر تا شمشیر به بدن حضرت وارد نشود. در حدّی که میتوانست دفاع کرد؛ شمشیر به دستش خورد؛ دست کوچکش را برید؛ کاملاً برید؛ از پوست آویزان شد. فریادی زد — یا عمّاه — و خود را انداخت روی سینهٔ اباعبدالله. سیّدالشّهدا دستها را آورد و بچه را به سینه چسباند؛ و در همین حال همان رفتار که با علیاصغر کردند با این بچه روی سینهٔ اباعبدالله کردند: تیری آمد و روی سینهٔ اباعبدالله این بچه را به شهادت رساند.
جمعبندی نظر، قابلیت و فدا
از اشعار مولوی تا رضای ولی، خطّ روشن است: خدا به صورت نمینگرد؛ صاحبدل را به میدان آورید؛ عبادت زمین است و نظر ولی سقف عنایت؛ دلپنداری جستجوی اهل دل را تعطیل میکند؛ ردّ دل حجّت ردّ حق است و قبول او سند؛ منزلت دنیا تختبند خیال است و تحفهٔ شفاعت دل سلیم. قابلیّت و سعه را از یاد مبرید: زهیر جان داد و دیگری اسب. و در پایان، عبدالله بن حسن نشان داد که در حدّ امکان کودکانه نیز میتوان روی سینهٔ حجّت فدا شد؛ دست زیر تیغ، و جان روی سینه.
بازخوانی عملی برای سالک
آنچه از مولوی خوانده شد نباید در حدّ ذوق شعری بماند. عملیاش این است: عمل را رها مکن؛ امّا دلِ ادّعایی را دل مپندار. برای عنایت خاص، روی سیاه خود را پشت وجههٔ سیّدالشّهدا پنهان کن و از رضای او بخواه. زیارت جامعه را با توجّه به جملهٔ ذنوب و رضا بخوان. منزلتهای اعتباری را تختبند بدان و از رقابت بر سر آنها دل بکن. قابلیّت خود را با صداقت بسنج: آیا چون زهیر آمادهای جبهه عوض کنی، یا چون آن سردار فقط اسب میدهی؟ و در مصیبت عبدالله، محبّت را تا حدّ فدا تمرین کن؛ ولو در مقیاس زندگی روزمره به صورت ایثار کوچک و پایبندی به حق.
تتمّهٔ ابیات و معنی شفاعت دل
«از برای آن دل پرنور و بر / یا بر است آن سلطان دلها منتظر» یعنی خدا منتظر دلهایی است که شایستهٔ تحفهٔ شفاعتاند. مال و بنون در آن روز سود نمیدهد؛ مگر قلب سلیم. قلب سلیم در این بحث، دلی است که با دل ولی پیوند خورده و از پوستِ ادّعا گذشته باشد. چهار «جان» مولوی را میتوان مراتب حیات باطنی خواند: از حیات حس تا حیات عقل تا حیات عشق تا حیات فانی در حق. بطن عالم بودن دل، همان آینهٔ ششروست که حق از هر جهت در آن ناظر است.
و باز: موهبت بر کف صاحبدل نهاده میشود تا به محرومان برسد. محروم کسی است که از خود محروم است؛ نه آنکه خدا بخل ورزیده باشد. راه نزدیک، یافتن ذیالقلب است — و در رأس، سیّدالشّهدا که مختصّات این بحث بر مدار دم و نظر او میچرخد. این تتمّه، حلقهٔ شعر و حدیث و سیره را برای مطالعهٔ کتابی میبندد بیآنکه چیزی از داستان عبدالله فروگذاشته شود.
در یک کلمه: نظر صاحبدل را بجویید؛ رضای او را کلید نجات بدانید؛ و از فداهای کربلا ادب محبّت بیاموزید. این ادب را در زیارت و گریه و توسّل زنده نگه دارید تا شعر به حال بدل شود و حال به عمل.
تفصیل مسیر از شعر تا سیره
مولوی کلی سخن گفته و استاد آن را بر رسول و معصومین تطبیق میکند؛ بخصوص سیّدالشّهدا که مختصّات دم و نظر در این سلسله بر مدار اوست. روایت «لا ینظر إلی صورکم» را مولوی چنین میخواند که پس بروید ذیالقلب را در تدبیر خود بیابید. این برداشت، حدیث را از نفی صورت به اثبات واسطه میکشاند: خدا به دل مینگرد؛ پس دلی بیاورید که شایستهٔ نظر است — یا صاحبدلی که شما را در سایهٔ دل خود جای دهد.
«نی به نقش سجده و زاری و زر» نفی عمل نیست؛ نفی اتّکای مغرورانه به نقش ظاهر است. سجده باید باشد؛ زاری باید باشد؛ امّا اگر سجده نقش شد و زاری نمایش، عنایت خاص نمیآید. ازاینرو استاد میگوید کارهای ما آنچنان که باید نیست. راه نزدیکتر، یافتن صاحبدل است تا نظر او نظر خدا را برایتان بیاورد.
حدّادگونه سخن گفتن از بیآبرویی صورت، ادب فقر است نه یأس. روی سیاه را با وجههٔ حسین بپوشان و برو. این پوشش، شرک نیست؛ توسّل است. نعمت اتمامیافته در غدیر و اکمال دین، خزینهٔ همین آبروست. بدون آن خزینه، ارسال صورتِ خود به درگاه، ارسال فقر محض است.
تقابل دو دعوت در کربلا
در یک سو زهیر است که از مواجهه میگریخت و با یک احضار جبهه عوض کرد. در سوی دیگر سرداری است که دعوت نصرت شنید و عذر آورد و اسب داد. هر دو داستان در کنار اشعار مولوی معنا مییابند: قابلیّت، سعهٔ پذیرش نظر است. نظر آمد؛ یکی را زهیر کرد و دیگری را در حدّ اسب نگاه داشت. نه بخل در فیض، که تنگی ظرف. این تقابل را باید بارها خواند تا یأس از رحمت یا غرور به عمل، هر دو اصلاح شوند.
و در مصیبت دو طفل — علیاصغر و عبدالله — دو صورت فدا روی دست و روی سینه دیده میشود. استاد هشدار میدهد ساده نگاه نکنید. ظاهر، کودک و تیر و شمشیر است؛ باطن، سرّ فدا در آغوش ولایت مطلقه است. زینب مانع میشود و کودک قسم میخورد؛ دست زیر تیغ میرود و جان روی سینه تمام میشود. این حدّ امکان محبّت در عالم طفولیّت است؛ و برای بزرگسالان حجّت است که در مقیاس خود چه اندازه ایثار کردهاند.
پیوند رضای ولی با نجات
جملهٔ زیارت جامعه دربارهٔ ذنوب و رضا، همان بیت مولوی را به زبان دعا برمیگرداند: گر دل راضی است من راضیم. مجاهدت کربلا ضایع نمیشود؛ خدا همان مجاهدت را مجرای فیض قرار داده است. پس کسی که رضای سیّدالشّهدا را بجوید، در مسیر خونخدا قرار گرفته؛ و کسی که معرض باشد، از سند قبول افتاده است. منزلتهای دنیا در برابر این سند، تختبندند. مال و بنون سود نمیدهند؛ قلب سلیم میآورد — قلبی که با دل ولی گره خورده باشد.
این سه بند — شعر، قابلیّت، فدا — جلسهٔ چهاردهم را برای مطالعهٔ کتابی کامل میکند: از نظریّهٔ نظر تا تجربهٔ زهیر تا خون عبدالله روی سینهٔ اباعبدالله.
نگاه آخر به عبدالله: وقتی شمشیر بالا بود و کودک فریاد «یا ابن الخبیثة» زد، گفتار کافی نبود؛ عمل دست زیر تیغ لازم آمد. محبّت بدون هزینه، در کربلا خریدار ندارد. این جمله را از روضه به زندگی بیاورید تا جلسه فقط اشک چشم نماند. در زیارت عاشورا نیز رضای ولی را از خدا بخواهید تا سند قبول برایتان گشوده شود. و در توسّل روزانه نام عبدالله بن حسن را با علیاصغر یاد کنید تا دو صورت فدا فراموش نشود.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.