یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
ثارالله و وجود منحصر به فرد سیدالشهدا
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.
گریهٔ آسمان و زمین بر حضرت سیدالشهدا علیهالسلام، چنانکه در روایات آمده و در بحث پیش نیز اشارت رفت، بر این حساب است که آن حضرت ثارالله است؛ بر این حساب است که وتر الله الموتور است. این کلمات را بیتأمل بر زبان نمیآوریم و توضیح بیاشاره نمیدهیم؛ اما باید روشن شود که وجود آن حضرت وجودی اسرارآمیز است. چیزی است در خلقت و در نظام هستی که با همهٔ کثرت انبیا و اولیا در این نظام، همرتبه نمینشیند و در قالبهای عادی فهم نمیگنجد.
در نظام وجود انبیا و اولیا و ائمه بسیارند؛ متعددند و برای هر یک منزلتی است و بعضی بر بعضی فضیلت دارند، و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر همه فضیلت دارد. این کثرت و این تفاضل در جای خود حق است. با این همه، خصوصیاتی که سیدالشهدا علیهالسلام دارد در هیچیک از آنان نیست. یکی نیست که همهٔ آن خصوصیات را یکجا داشته باشد. ثارالله و وتر الله الموتور نیز از همین باب است؛ عنوانی تشریفاتی نیست، خبری از حقیقتی است که در نظام هستی تکرار نشده است.
وقتی میگوییم این وجود اسرارآمیز است و مسائل خاصی گرد او جمع شده، معنای درستش این میشود که او موجودی منحصر به فرد است. موجود منحصر به فرد مخصوص به کیست؟ مخصوص به خداست، نه مخصوص به غیر خدا. ثارالله، وتر الله الموتور؛ در این معانی باید عمیق تأمل کرد، زیرا بیش از این اندازه گفتنی نیست و همان اندازه نیز جز با اشارت و رمز تمام نمیشود. عقل صورتبین به کنه آن نمیرسد؛ اما انکار آن نیز از جهل است.
آثار پس از شهادت و اشتداد غضب الهی
از آغاز این سلسله مقصود آن بود که پس از شهادت نیز سخن رود. غیر از گریهٔ آسمان و زمین، مسائل بسیار و اسرارآمیز به میان آمده است؛ و اینها تنها در جریان شهادت آن حضرت رخ داده است. انبیای بزرگ و اولیای بزرگ و خوبان از بندگان خدا شهید شدهاند و خونها ریخته شده؛ حتی حضرت یحیی علیهالسلام که در سجده و در پارهای از احوال شباهتهایی با سیدالشهدا دارد، با همهٔ آن شباهتها به آنچه در جریان سیدالشهدا علیهالسلام پیش آمد نرسیده است. آنچه در ابعاد مختلف برای آن حضرت رخ داد — در آسمان و زمین، در تاریخ و در باطن عالم — در هیچیک از آن شهیدان به این صورت دیده نشد.
امروز ما و همهٔ مؤمنان پاک، در طولانی شدن غیبت امام زمان سلاماللهعلیه به هجران و فراق و محرومیت از محضر آن حضرت مبتلاییم. این مؤمنان مقصر نبودهاند؛ اما کل عالم و کرهٔ زمین و کل انسانها — و به تبع آن، حتی کراتی که در آتش خورشیدها میسوزند — از آثار این واقعه بینصیب نماندهاند. چرا زمان ظهور نرسیده است؟ چرا طولانی شده؟ چرا چندین بار ارادهٔ الهی نزدیک شده و باز به تأخیر افتاده؟ پاسخ این چراها را باید در قتل سیدالشهدا علیهالسلام جست. اصل غیبت حضرت بقیةالله سلاماللهعلیه نیز دلایلی دارد؛ یکی از دلایلش همان قتل است.
یعنی غضب خدا بر خلق — بر انسانها — گرچه در میانشان خوبان و عالیرتبهها هستند، با قتل آن حضرت اشتداد یافت. او خود به عنوان رضا به قضای الهی و برای پیاده شدن مقاصد ربوبی راضی بود و شهید شد؛ رضا و شهادتش در جای خود نور است. ولی با قتلش غضب خدا اشتداد پیدا کرد و خونها باید در این وادی ریخته شود. این همه آثار اشتداد غضب خداست بر همان محور وتر الله الموتور و سرّ الله و ثارالله که در شأن او وارد است. غیبت حجت، تأخیر ظهور، و رنج امت، همه در سایهٔ همان خون ریختهشده معنا مییابد.
مسائل تا اینجا چندان اسرارآمیز است که تنها اندازهای از آن در روایات گفتنی است و از همانها میتوان استفاده کرد. چندین بار ارادهٔ ظهور نزدیک شده و به تأخیر افتاده؛ به لحاظ جنبش خلق و به لحاظ اشتداد غضب و سخط حق بر انسانها. این تأخیرها بیعلت نیست؛ علتش در قتل آن وجود منحصر به فرد است که خونش خون خدا خوانده شده است.
صورت دیدن و بر الله زدن
در جریان قتل سیدالشهدا علیهالسلام همان سخن مولوی درست مینشیند: عیب آن کس را که صورت راه زد؛ قصد صورت کرد و بر الله زد. مردمی بودند — و هنوز هم هستند — که نمیتوانند بفهمند ولی یعنی چه؛ نمییابند ولی یعنی چه؛ آن هم ولیای مانند سیدالشهدا علیهالسلام. ظاهر انسانی میدیدند و گمان میکردند کشتن او آسان است یا ستم بر او آسان است. او تحمل میکرد و راضی بود؛ اما آنان ظاهر را میدیدند، به صورت یک بشر مینگریستند، و نمیفهمیدند که سرّ الله است که در هیکل بشری به میدان آمده است. این را توجه نمیکردند و نمیشد توجه کنند؛ یعنی یافت نمیکشید، فهم نمیکشید، عقل نمیکشید. از این رو مولوی گفته است که عیب آن کس را که صورت راه زد؛ قصد صورت کرد و بر الله زد. صورت را هدف گرفتند و در حقیقت بر خدا زدند.
جسارت تشنگی و نفرین عطش
نمونههایی از اثراتی که از اشتداد غضب خدا پیش آمده باید دید. یکی از آنها جریانی است پیش از بسته شدن کامل راه آب بر خیام؛ نزدیک ایام عاشورا، وقتی هنوز آب به خیام میرسید اما جسارتها آغاز شده بود. روز عاشورا دیگر آبی به خیام نرسید؛ اما این جریان پیش از آن است و از جهل مفرط برمیخیزد.
یکی از خبیثان روایت میکند که حضرت میخواسته آب بنوشد؛ او نگذاشته و از دور تیری زده است. تیر به چانهٔ حضرت خورده و نگذاشته آب بنوشد. حضرت از آن دستپیشینی رنجیده و دعایی کرده که اثرش به اذن الله پیاده شود: خدا تو را سیراب نکند؛ عطشان باشی. آن شخص بعدها به مرض تشنگی گرفتار شد؛ چندان آب خورد و خورد که هلاک شد. این هم از خواصی است که نوع انسان در برابر حضرت ولی علیهالسلام به خرج داده و انسانها باید کیفر آن را بچشند. جسارت کوچک در ظاهر، در باطن ضربهای است بر سرّ الله؛ و اثرش از میان نمیرود.
مولوی میگوید: ابلهان تعظیم مسجد میکنند. همین ابله که آن کار را میکرد نمیدانست اصل مسجد همانجاست؛ اصل مسجد همان است که به او جسارت میکند. اصل گیر و دار از همانجاست و او نمیفهمید. امروز نیز نمیفهمند. گمان نکنید تنها آن روز نمیفهمیدند؛ انسانهای غافل در هر زمان بودهاند. کمتر کسانی ولی را شناختند. اگر ما نیز نام «ولیشناسی» بر زبان میآوریم، باید این نام را به این تبدیل کنیم که اجمالاً قبول کردهایم ولیای در عالم هست و باید احترامش کرد؛ «میشناسیم» درست نیست از ما و از اکثر معتقدان. غیرمعتقدان که هیچ. اینها نفهمیدند آنگاه که خدا گفت:
«إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» (بقره/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من در زمین جانشینی میگذارم.
تا کنون بسیاری این را نفهمیدهاند. خلیفه را صورت بشری دیدند و حقیقت خلافت را درنیافتند.
ابلهان تعظیم مسجد میکنند در جفای اهل دل جد میکنند آن مجاز است این حقیقت ای خران نیست مسجد جز درون سروران مسجد کان اندرون اولیاست سجدهگاه جملهٔ آنجاست؛ آنجا خداست
ای بسا کس را که صورت راه زد قصد صورت کرد و بر الله زد
و باز میگوید: تا دل مرد خدا نیاید به درد. دل سیدالشهدا به درد آمد و آنچه شده و هنوز میشود از همان است. تا دل مرد خدا آمد به درد، هیچ قومی را خدا رسوا نکرد؛ اما وقتی به درد آمد دیگر رسوا میکند. آنان که قصد جنگ با انبیا داشتند، جسم دیدن را دادنی پنداشتند؛ ظاهر را دیدند و گمان کردند جسمی است که میتوان با او چنان کرد. مولوی از اینجا نتیجه میگیرد: در تو هست اخلاق آن تیشه؛ میان چون نمیترسی که تو باشی همان. باید اندکی ترسید که همانند آنان نباشیم؛ اخلاق آنان را در خود میبینیم و گمان میکنیم از آنان دوریم.
با آنکه خود حضرت راضی بود و این جریان در کربلا به رضای او پیش آمد، با این همه غضب خدا با شهادت آن حجت شدت یافت و در ابعاد مختلف ظهور کرد. نمونههایی از همان روز عاشورا هست که خدا چه گرفتاریها برای قاتلان پیش آورد؛ این هم اشتداد غضب است و ظهور آثار آن دلی که به درد آوردهاند. نتایج بسیار است و بعضی توضیح و تفسیر و هضمشان در ذهن و تصور ما مشکل است؛ همان اندازه که گفتنی است گفته میشود و بیش از آن را باید به اهلش واگذاشت.
روایت مکفوفالبصر و کثرت السواد
در روایتی از کسی نقل شده که روز عاشورا در صف مخالفان و معاندان کربلا بوده و در واقع در قتل سیدالشهدا علیهالسلام شرکت داشته است. این شخص دو چشم را از دست داده بود؛ رجل مکفوفالبصر بود و در جریان کربلا حاضر. از او پرسیدند چشمها چرا چنین شد؟ خودش نقل میکند — و این نقل در ملهوف (اللهوف سید بن طاووس) و در مناقب ابنشهرآشوب آمده است. بخشی از این سرنوشتها بعدها سخت و نادر شد؛ اما کار به جایی رسیده بود که دیگر بازنگشتن آسان نبود.
میگوید در روز عاشورا میان جمع عمر سعد و جمع یزید و ابنزیاد بودم. نه شمشیری زدم، نه تیری انداختم، نه نیزهای زدم؛ هیچ کاری با سلاح نکردم. فقط در میان آن جمع بودم. با این همه آنجا بودم. روز عاشورا که شهادت سیدالشهدا تمام شد و میدان آرام گرفت، شب به منزل برگشتم، نماز عشا خواندم و خوابیدم و استراحت کردم؛ گمان میکرد شاید با «هیچ نکردن» از عقوبت رهیده باشد.
در خواب دیدم کسی آمده دنبال من و گفته رسولالله تو را میخواهد. گفتم رسولالله با من چه کار دارد؟ — شاید خود نیز در رعب و وحشت بوده. آن کس یقهام را گرفت و کشید و مرا برد به سوی رسولالله. ناگهان دیدم در بیابانی رسولالله نشسته، آستینها بالا زده، شمشیری در دست؛ و کنارش کسی — ملکی — که شمشیری از آتش دارد؛ نه شمشیر معمولی، آتش است به صورت شمشیر. ما ده نفر بودیم در کربلا در یک گروه؛ من یکی و نه تن دیگر. دیدم آن نه تن را یکیک میآورند و آن که شمشیر آتشین دارد میزند؛ به ظاهر شمشیر است اما تمام وجودشان آتش میگیرد و مبتلا میشود. نه تن رفتند. حساب کردم که نوبت من نیز خواهد رسید؛ با آنکه میگفت کاری نکرده بودم در عاشورا.
ترسیدم و به سوی رسولالله صلیاللهعلیهوآله رفتم. سلام کردم. رسولالله سر به زیر افکنده بود؛ اعتنا نکرد و سر بلند نکرد. همین مسئله اگر فهمیده شود تا آخر کافی است؛ چیز دیگری نمیخواهد. کسی که جواب سلام پیامبر را در آن صحنه نبیند، باید بداند کجا ایستاده است. لحظهای نشست و جواب سلام نداد. سپس سر بلند کرد و گفت: دشمن خدا، حرمت مرا هتک کردی؛ عترتم را کشتی و حق مرا رعایت نکردی؛ کردی آنچه کردی.
گفتم: یا رسولالله، من نه شمشیری زدم، نه نیزهای، نه تیری؛ هیچ نکردم در عاشورا. فرمود: راست میگویی، اما
«کَثَّرْتَ السَّوَادَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سیاهی لشکر را افزودی.
تو بالاخره سواد جمعیت را به اندازهٔ یک نفر زیاد کردی یا نه؟ تو یک تن از لشکر بودی؛ جمعیت را به اندازهٔ خود زیاد کردی. لشکر بودن تنها با ضرب شمشیر تمام نمیشود؛ حضور در سواد دشمن خود شرکتی است. فرمود نزدیک بیا. نزدیک شدم — و این خواب تمثّلی است از حقیقت بالا و از اصل مسئله که ثارالله است و وتر الله الموتور؛ تنزّلی است از جانِ آن خون که خون خدا خوانده شده است.
تشتی دیدم در برابر رسولالله، پر از خون. اشاره کرد و گفت: این خون فرزند من حسین است. دست به آن خون زد و بر چشمهای من کشید. بیدار شدم؛ دیدم مکفوفالعینم؛ چشمها از دست رفته است. آنچه در خواب دیده بود کشف و تمثّلی بود از همان حقیقت؛ بیداریاش نابینایی ظاهری شد تا باطن آن روز بر پیشانیاش نوشته بماند.
سلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره و الوتر الموتور. در هیچیک از مسائل و نمونهها چنین دیده نشده است؛ نه در شهادت انبیای پیشین به این وسعت آثار، و نه در عقوبت کسانی که حتی بیضرب سلاح در سواد دشمن ایستاده بودند.
غیبت و خون خدا
اگر در طولانی شدن غیبت تأمل شود، دیده میشود که این محرومیت تنها رنج شخصی مؤمنان نیست؛ امتدادی است از همان روزی که خون ثارالله بر خاک کربلا ریخت. چندین بار نزدیک شده که امر فرج برسد و باز به تأخیر افتاده است. روایات به این تأخیرها اشارت دارند و علت را در جنبشهای خلق و در اشتداد سخط حق میجویند. خوبان نیز در این میان میسوزند؛ نه از آن رو که مقصر قتلاند، بلکه از آن رو که عالم پس از آن خون دیگر عالم پیش از آن نیست. غضب خدا بر انسانها اشتداد یافته و تا آن خون به معنایی که خدا میداند جبران نشود، سایهٔ آن غضب بر تاریخ میماند.
این سخن با رضای سیدالشهدا منافات ندارد. او راضی بود و برای پیاده شدن مقاصد ربوبی شهید شد؛ رضا از جانب اوست و غضب از جانب خدا بر قاتلان و بر کسانی که با سکوت یا حضور، سواد باطل را افزودند. میان رضاى حجت و سخط پروردگار بر قاتلان او فاصلهای نیست که عقل دوگانهساز بسازد؛ هر دو در یک صحنه جمعاند: حجت راضی است و خدا خشمگین.
ولیناشناسی و تعظیم مسجد مجازی
ریشهٔ آن جسارتها ولیناشناسی است. انسان ظاهر را میبیند و گمان میکند با بشری طرف است که میتوان او را از آب محروم کرد، تیر به چانهاش زد، یا در لشکر دشمن بر او ایستاد. نمیداند سرّ الله در آن هیکل بشری به میدان آمده است. از این رو ابلهان مسجدِ گِل را تعظیم میکنند و با اهل دل جدال؛ در حالی که مسجد حقیقی درون سروران است و سجدهگاه همه همانجاست که خدا حضور دارد. جفا بر ولی، جفا بر مسجد حقیقی است؛ و تعظیم دیوارها بدون حرمت اولیا، مجاز را بر حقیقت ترجیح دادن است.
این بیماری به یک نسل و یک روز محدود نیست. در هر زمان کسانی هستند که صورت را میپرستند و معنا را نمییابند؛ نام ولی را بر زبان میآورند و رسم ولیآزاری را در عمل نگه میدارند. شناخت اجمالی — که ولیای هست و باید احترام شود — غیر از معرفت است. معرفت آن است که بدانی با چه کسی روبهرویی؛ و اگر این معرفت نباشد، همان تیر از دور و همان افزودن سواد لشکر تکرار میشود، هرچند شمشیر ظاهری در کار نباشد.
خواب مکفوف؛ تمثّل ثارالله
خواب آن مکفوفالبصر تنها حکایت شخصی نیست؛ تمثّلی است از حقیقت ثارالله. پیامبر در بیابان نشسته، آستین بالا زده، شمشیر در دست؛ ملک با شمشیر آتشین یارانِ سواد دشمن را میسوزاند؛ و تشت خون حسین در برابر حضرت است. این تصاویر از خیال خام برنمیخیزد؛ تنزّل همان حقیقتی است که در بیداری پنهان مانده بود. کسی که گمان میکرد چون شمشیر نزده تبرئه است، با یک جمله رسوا شد: کثّرت السواد. حضور در سیاهی لشکر خود جنایت است؛ و خون خدا بر چشم کسی کشیده میشود که آن روز چشم حقیقتبین نداشت.
نابینایی او پس از بیداری، امضای همان کشف است. خدا چشم ظاهر را گرفت تا علامت باطن آشکار بماند. در مناقب و در اللهوف این نقل آمده تا بدانند عقوبت کربلا تنها بر قاتلان مستقیم نبود؛ بر هر که سواد باطل را فزونی داد نیز جاری شد. و این یکی از نمونههای اشتداد غضب است که در همان شب عاشورا و پس از آن ظاهر شد؛ نمونههای دیگر در تاریخ امتداد یافت و هنوز آثارش در تأخیر فرج و در رسوایی اقوام دیده میشود.
جمع معنای ثارالله
این نمونهها نشان میدهد که ثارالله بودن تنها عنوانی لفظی نیست. خون ریختهشدهٔ آن حضرت خون خداست در معنایی که عقل صورتبین نمیکشد، و آثار غضب و سخط حق در خواب و بیداری و در طول تاریخ امتداد یافته است. کسی که تنها صورت بشری را دید و گمان کرد قتل آسان است، در حقیقت بر الله زد؛ و کسی که حتی بیضرب شمشیر، تنها با افزودن سواد لشکر در آن میدان ایستاد، از دایرهٔ همان غضب بینصیب نماند.
وجود منحصر به فرد مخصوص به خداست؛ و آنچه پس از شهادت بر عالم و بر انسانها رفته — از غیبت حجت تا رسوایی اقوام و تا نفرین تشنگی و نابینایی مکفوف — همه از اشتداد آن غضب است که با به درد آمدن دل مرد خدا آغاز شد. مسجد حقیقی درون اولیاست؛ و جفا بر اهل دل، جفا بر سجدهگاه خداست. این است چرا آسمان و زمین گریستند، و این است چرا آن وجود را ثارالله و وتر الله الموتور خواندهاند. از این همه باید آموخت که کربلا فقط میدان شمشیر نبود؛ میدان حقیقت و مجاز بود. آنان که مجاز را گرفتند و حقیقت را زدند، خود را در آتشی افکندند که نه با آب فرو مینشیند و نه با انکار محو میشود. و آنان که امروز نام حسین را بر زبان میآورند، اگر حرمت ولی را نشناسند، از همان اخلاق تیشه که مولوی بیم میدهد دور نیستند. ترس از شبیه شدن به آنان، خود آغاز بیداری است؛ و بیداری همان است که چشم را از سواد باطل برگیرد و به خون خدا بسپارد تا بینا شود، نه نابینا. این بیداری میراث چراغ هدایت است؛ و آن خون، چراغی است که خاموشی نمیپذیرد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.