ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 017

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

ادامهٔ آثار اشتداد غضب

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلى الله على محمد و آله الطاهرین. اللهم صل على محمد و آل محمد.

یکی دیگر از آثار اشتداد غضب را باید دید تا دانسته شود این خون چه خونی بوده که ریخته شده است. وتر الله است و آن جان‌ها که با این خون یکی بودند، متحد جان‌های شیران خداست. خون سیدالشهدا تنها خون یک تن نبود؛ خون جمعی بود که جانشان با جان او متحد شده بود. برای آنکه این موضوع بهتر فهمیده شود، قضیه‌ای دیگر نقل می‌شود؛ از مقاتل ابوالفرج، و اصل گویندهٔ جریان فرزند اصبغ بن نباته است. اصبغ همان است که به محضر جابر انصاری رسید و جابر او را به زیارت و محضر سیدالشهدا علیه‌السلام سیر داد؛ و این قاسم، فرزند همان اصبغ، از شیعیان خاص و نیکو بوده است. نقل از زبان چنین کسی وزن دارد؛ زیرا هم به سلسلهٔ اصحاب نزدیک است و هم خود از اهل معرفت به شمار می‌رفته است.

سیاه شدن چهرهٔ قاتل عباس

قاسم می‌گوید: مردی از بنی‌امیه را پیش از کربلا دیده بودم؛ خوش‌صورت، زیبا، سفیدرنگ و روشن، با قیافه‌ای بشاش. آن زیبایی ظاهری در یاد مانده بود. پس از جریان کربلا دوباره با او مواجه شدم؛ همان بود، اما رنگش به‌طور کلی سیاه شده بود، به‌صورتی غیرعادی، چنان‌که گویا صورت دیگری بر صورت پیشین نشسته باشد. تکان خوردم؛ گفتم تو همان فلانی نیستی؟ گفت چرا. گفتم پس چرا صورتت این‌گونه یکسره تغییر کرده؟

او خود نقل کرد. اینجا ظهور خونخواهی خون خدا به صورتی دیگر رخ داده است؛ ریزه‌کاری‌هایش را خدا می‌داند و اصحاب سر. هر جا این خونخواهی به شکلی ظهور کرده؛ گاهی در خواب، گاهی در رنگ رخسار، گاهی در آتش و آب. این شخص نیز در جریان کربلا بوده است. گفت: جوانی را در روز عاشورا کشتم؛ جوانی که با سیدالشهدا بود و بر پیشانی‌اش اثر سجده. بعدها روشن شد مقصود حضرت ابوالفضل العباس سلام‌الله‌علیه بوده است؛ در نقل نام نیامده، اما او بوده است. گفت در قتل آن جوان — از جوانان حسین که میان دو چشم اثر سجده داشت — شرکت داشتم.

کنیز خانه‌اش می‌گفت شب‌ها آرام ندارد؛ هی ناله می‌کند، بلند می‌شود، می‌خوابد، باز ناله می‌کند؛ نه خود می‌خوابد و نه ما را می‌گذارد بخوابیم. خانه از نالهٔ او بیدار می‌ماند. خودش می‌گفت: می‌آید، از یقه و لباسم می‌گیرد و می‌کشد؛ هر شب می‌برد و در اندازه‌ای از جهنم می‌سوزاندم؛ فریاد می‌کنم، بیدار می‌شوم، باز می‌خوابم و باز همان. از آن روز که آن جوان را به قتل رساندم چنین است. این ظهور خاصی از عقوبت است؛ نه تنها در دنیا با سیاهی چهره، که امتدادش در رؤیا تا آتش دوزخ نیز مربوط است. قاتل گمان کرده بود قتل تمام شده؛ نمی‌دانست مقتول هر شب از یقهٔ او را می‌گیرد.

مهمان غریب در کوخ کنار فرات

جریان دیگر شنیدنی است و ظهور خاصی دارد. یکی از شیعیان می‌گوید: وقتی رفتن به کربلا سخت بود و خوف و ترس مانع بود، با جمعی از شیعه شب از کوفه به قصد زیارت کربلا بیرون آمدیم. جایی برای شب‌ماندن نیافتیم؛ کنار فرات کوخی از چوب ساختیم — همان سایه‌بان باغ‌ها که برای حفاظت می‌سازند — و آنجا نشستیم تا شب را به صبح رسانیم.

مردی غریب آمد و گفت می‌خواهم این شب نزد شما باشم؛ عابر سبیلم، رهگذرم، از اینجا می‌گذرم. اجابت کردیم؛ غریب است و باید جایش داد. آفتاب غروب کرد و شب تیره شد؛ چراغ نفتی — مشعلی — روشن کردیم و نشستیم. جلسه‌مان ذکر امر حسین علیه‌السلام و مصیبت و قتل او و قاتلانش بود:

«جَلَسْنَا نَتَذَاکَرُ أَمْرَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ مُصِیبَتَهُ وَ قَتْلَهُ وَ مَنْ قَتَلَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نشستیم و کار حسین علیه‌السلام و مصیبت و قتل او و کسانی که او را کشتند به میان آوردیم.

سخن پیش آمد که از کسانی که در کربلا در قتل سیدالشهدا علیه‌السلام بودند کسی نمانده مگر آنکه گرفتاری‌ای برایش پیش آمده در همین دنیا. این را می‌گفتیم و یکی تأکید کرد که هیچ‌کس نمانده مگر آنکه گرفتار شده است. مرد غریب به سخن آمد و گفت: من در زمرهٔ قاتلان آن حضرت بودم؛ به من هیچ نشده. چرا دروغ می‌گویید؟ من خودم بودم و هیچ بلایی بر من نیست. اکنون نیز سالمم.

ما شیعیان ساکت و ناراحت شدیم؛ اما خاموش ماندیم. در همان حال وضع چراغ به هم خورد؛ مشعل خواست خاموش شود. به صورتی غیرعادی بود؛ در روایات نظیرش دیده شده است. مهمان با عجله برخاست تا فتیله را اصلاح کند — همان که می‌خواست نشان دهد هیچی نشده. دست برد به سوی فتیله؛ دستش آتش گرفت — نه به شیوهٔ معمولی ریختن نفت و سوختن پوست، بلکه چنان‌که آتش موجودی زنده باشد و جای خود را یافته باشد و به سوی آن که باید برود رفته باشد.

آتش زنده با امر خدا

ما سمع و بصیر را می‌پوشیم و از نامحرمان خاموشیم؛ اما قرآن می‌گوید:

«قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ» (انبیاء/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتیم ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش.

آتش را ما مرده و جامد و بی‌شعور و بی‌اراده می‌بینیم؛ این بی‌شعوری و کم‌شعوری ماست. شعور ما نمی‌رسد؛ اما آتش با خدا زنده است، با ولی زنده است، با سیدالشهدا علیه‌السلام زنده است. مسلماً اینجا با امر خدا و مشیت اوست؛ خدا آنجا حاضر و محیط است. همان آتشی که بر ابراهیم برد و سلام شد، اینجا نیز بی‌نیاز از نفت، چون بنا شد متوجه دست قاتل باشد، می‌شود. امر «کن» در هر دو صحنه جاری است؛ یکی سرد می‌کند و یکی می‌سوزاند.

دستش شعله زد. معمول آن است که فوت کنند تا خاموش شود. دست را به دهان آورد — همان که گفته بود ببینید هیچی نشده — و چون فوت کرد صورتش و ریشش آتش گرفت. دید مسئله افزون می‌شود؛ کنار فرات بودند. فریاد زد و خود را به فرات انداخت تا آب آتش را بردارد.

راوی قسم یاد می‌کند که چیزی عجیب دیدیم: می‌رفت داخل آب و آتش روی آب می‌ماند؛ مانند موجودی باشعور و زنده آنجا منتظر می‌ماند. بیرون می‌آمد، آتش می‌گرفت؛ باز می‌رفت، آتش روی آب می‌ماند. بارها تکرار شد؛ بالاخره در آب غرق شد و مرد. به‌ویژه ماندن آتش روی آب مایهٔ شگفت همه بود. رمزش را بیش از این نمی‌فهمیم که چرا با این مقدمات — انکار عقوبت در جمع ذاکران حسین — باید چنین شود؛ این‌ها را خدا می‌داند. اما پیام روشن است: کسی که گمان کند از دایرهٔ خونخواهی ثارالله بیرون است، چه بسا همان شب رسوا شود.

غارت خیمه و گوشت تلخ

در ضمن، این جریانات بسیار است. شتری در خیمه‌گاه سیدالشهدا بود؛ هنگام غارت خیمه‌ها آن را نیز بردند و ذبح کردند تا گوشتش را بخورند. گوشتش درست کالدم بود؛ تلخ و زهروار، چنان‌که هیچ‌کس نتوانست استفاده کند. غارت ظاهر را بردند و باطن زهر را یافتند. کسانی که لباس‌های سیدالشهدا علیه‌السلام را به غارت بردند نیز گرفتاری‌ها دیدند؛ هر تکه‌ای از آنچه به آن حضرت تعلق داشت، پس از غارت آرام نماند. در مجموع، برای همهٔ کسانی که روز عاشورا در قتل آن حضرت و یارانش شرکت داشتند وقایعی پیش آمده که در خصوص هیچ‌کس به این صورت پیش نیامده است. این تغییرات و آثار و رموز در هیچ جا به این مجموعه دیده نشده است. اگر کسی بخواهد از رموز روایات استفاده کند، باید بداند این نقل‌ها ساده‌خوانی نمی‌طلبند؛ لایه‌هایی از معنا دارند که با سطحی‌نگری گم می‌شود.

دل شکستهٔ سیدالشهدا و اثر در نظام وجود

مجموعهٔ این‌ها می‌رساند که دل سیدالشهدا دلی بود که چون شکست، در همهٔ وجود اثر گذاشت و تا آخر نیز این اثر مانده است. این‌گونه دل بوده؛ دلی که آن غم‌ها را داشته و این اثر را نیز داشته است. نمونه‌های عقوبت قاتلان و غارتگران گوشه‌ای از آن اثر است؛ غیبت و تأخیر فرج گوشه‌ای دیگر. این هم اثر همان دل است؛ و طبعاً نتیجه آن است که ثارالله است و خود وتر الله الموتور بوده است. قلب مقدسش مجرای ارادهٔ الهی است؛ وقتی این قلب شکست، بر همهٔ نظام وجود اثرگذار بود. از این رو نمی‌توان کربلا را حادثه‌ای محلی دانست؛ شکست آن دل، شکست آرامش عالم بود.

توسل، گریه و زیارت عاشورا

در مشکلات معنوی و در مسائل عبودیت باید توجه و علاقه به آن حضرت جلب شود. از خواندن زیارت عاشورا غفلت نباید کرد؛ از زیارت‌های دیگر و از توسل نیز. از گریه غفلت نباید کرد؛ مخصوصاً هرچه بتوان تنها گریه کرد. گریهٔ تنهایی را باید برای خود برنامه کرد؛ در نیمه‌های شب و در مواقع دیگر. او ولی است و قبلهٔ ماست. آن که به اذن الله با ماست حضرت سیدالشهداست؛ بقیه در نسبت با این اتصال هیچ‌اند. اولیا هستند، حضرت امیر هست، رسول‌الله هست و آنان که باطناً حاضرند؛ و از جمله سیدالشهدا علیه‌السلام. آن که به اذن الله به درد ما می‌خورد ترجیح اوست؛ آن که به فریاد می‌رسد اوست. بقیه خیال است: من گمان می‌کنم تو غمخوار منی و تو گمان می‌کنی من به درد تو می‌خورم؛ پدر و مادر نیز در جای خود محترم‌اند، اما آن که دقیقاً در ارتباط با ما می‌تواند باشد این حضرات‌اند.

در مسیر عبودیت، توفیق‌هایی که می‌خواهید او را شفیع قرار دهید و از خدا بخواهید. بسیاری چیزها را تصمیم می‌گیرید و مؤثر نمی‌شوید؛ شفیع قرار دهید حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام را. مشکل به دست او حل می‌شود. تکرار این تأکید از آن روست که بسیار دیده می‌شود جوانان فلان توفیق را نمی‌توانند؛ گوش شنوا کم است و در دل جا نمی‌افتد که مسئله این است. تمام مشکلات همین‌طور است؛ باید استشفا کرد و شفیع آورد تا به دست آنان حل شود. توسل نمایش نیست؛ باز کردن درِ همان دلی است که شکستش عالم را تکان داد و نظرش زهر را شکر می‌کند.

ماهیان قعر دریای جلال

این اشعار مولوی در آخر خوانده می‌شود تا به این کار تشویق شوید؛ و سیدالشهدا از مصادیق بارز این ابیات است:

ماهیان قعر دریای جلال بحرشان آغشتهٔ سحر حلال

اگر با سوز و درد پیش آیی و نظری از سیدالشهدا علیه‌السلام برای خود کسب کنی، آن نظر سحرآمیز است؛ سحر حلال برای ما، نه سحر حرام. همان می‌کند آنچه باید بکند؛ همان تحول را در وجود سخت چون سنگ ما پدید می‌آورد. بحرشان — یعنی خدا — آغشتهٔ سحر حلال است؛ و ماهی قعر آن بحر، ولی خداست که نظرش اجازهٔ تحول می‌دهد.

بس محال از تاب ایشان حال شد نحس آنجا رفت و نیکوفال شد زهر آنجا رفت و شکر شد یقین

دقیقاً چنین است. عوض شدن ما از شکر شدن زهر مشکل‌تر نیست اگر نظر باشد؛ اما بدون نظر، سنگ سنگ می‌ماند. اگر امام توجهی کند — و ما امام را چنین شناخته‌ایم؛ نشناخته را کار خودش — همان توجه زهر را شکر می‌کند و اگر نادیده بگیرد شکر را زهر. اصلاً شکر معنیش این است که او توجه کرده؛ زهر معنیش این است که او نادیده گرفته. مسائل از این دقیق‌تر است. اذن الله هست؛ اما او خلیفةالله است و هرچه دارد از خداست و تغییر به امر خداست. بسیاری زهرها مانند حال ما با توجه سیدالشهدا شکر شده‌اند؛ و در احوال اولیا و خوبان اگر بررسی شود، بسیار مشکل‌ها به دست آن حضرت حل شده است.

سنگ آنجا رفت شد لعل معدن خاطر آمد سنگ و گوهر شد به فن نی نبیند جز بشر چشم بشر

متأسفانه چشم ما فقط صورت می‌بیند؛ بشر را می‌بیند و از بشر بودن او فراتر نمی‌رود. این تأکیدها یک دلیلش آن است که علاوه بر فهم اصل مسئله، اصرار باشد که توسل کنید و نظری از حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام کسب کنید تا از اهل نجات باشید؛ این وضع نامطلوب ادامه نیابد. سخت بکوشید فلاکت دائمی را که در انتظار است به یاد آورید و تصور کنید؛ درد و غصه و حزن وجود را بگیرید؛ آن‌گاه با دردمندی توسل کنید بلکه او نظر کند و اندازه‌ای به راه آییم که از اهل نجات باشیم، از شر شیطان و نفس محفوظ بمانیم، جرائم گذشته را جبران کنیم، و زیر آتش نباشیم. رمز تأکید همین است؛ نه آنکه رتبهٔ سلمان خواسته شود — آن معلوم است که سخن حال ما نیست — بلکه نجات و خروج از آتش مطلوب است.

خون متحد شیران خدا

آنچه در این نمونه‌ها دیده می‌شود تنها عقوبت فردی نیست؛ نشانهٔ آن است که خون ریخته‌شده خون عادی نبوده است. وتر الله و ثارالله عنوان‌هایی است که با این وقایع تفسیر عملی می‌یابد. جان‌هایی که در کربلا با جان حسین یکی شدند — از عباس که اثر سجده بر پیشانی داشت تا دیگر یاران — در همان خونخواهی شریکند. از این رو قاتل عباس آرام نمی‌خوابد؛ و غارتگر خیمه از گوشت شتر طرفی برنمی‌بندد؛ و منکرِ عقوبت در جمع ذاکران، همان شب در فرات می‌سوزد و غرق می‌شود. این‌ها پراکنده نیستند؛ حلقه‌های یک زنجیرند که به دل شکستهٔ سیدالشهدا بسته شده است.

اگر دل ولی مجرای ارادهٔ الهی باشد، شکستن آن دل برابر است با به‌هم‌ریختن نظامی که بر مدار آن اراده می‌چرخید. آسمان و زمین گریستند؛ قاتلان در خواب و بیداری عقوبت دیدند؛ و امت در غیبت حجت نشستند. این سه سطح — کیهان، فرد قاتل، تاریخ امت — همه از یک مرکز خبر می‌دهند. مرکز، همان قلبی است که شکست و اثرش تا قیامت می‌ماند.

از سوی دیگر، همان دل که شکست، ملجأ نجات نیز هست. آتش برای قاتل سوزاند و برای ابراهیم سرد شد؛ نظر برای غافل زهر است و برای دردمند شکر. تفاوت در خود آتش و خود نظر نیست؛ در نسبت بنده با ولی است. از این رو تأکید بر گریهٔ تنهایی و زیارت عاشورا و شفیع آوردن، دعوت به تغییر آن نسبت است؛ نه به نمایش و نه به ادعاى رتبهٔ سلمان، بلکه به بیرون آمدن از زیر آتش نفس و شیطان.

شب‌های ناله و روزهای انکار

دو چهره از عقوبت در کنار هم نشسته است: یکی آن اموی که هر شب از یقه گرفته می‌شود و در خواب می‌سوزد؛ دیگری آن غریب که در بیداری می‌گوید هیچی نشده و همان دم آتش به سراغش می‌آید. یکی عقوبت پنهان در خانه است و یکی رسوایی آشکار در جمع مؤمنان. هر دو از یک خون برخاسته‌اند. تفاوت‌شان در زمان ظهور است، نه در اصل حکم. حکم آن است که با خون خدا شوخی نمی‌توان کرد؛ نه با شمشیر زدن بر پیشانی سجده‌دار، و نه با نشستن در سواد لشکر، و نه با انکار اینکه برای قاتلان چیزی پیش آمده است.

شیعیانی که در کوخ کنار فرات ذکر مصیبت می‌کردند، خود سبب آن رسوایی نشدند؛ ذکرشان چراغ را لرزاند و دروغ را آشکار کرد. این نیز از خواص مجلس حسین است: آنجا که نام او به حق برده شود، باطل دوام نمی‌آورد. مشعل به هم خورد تا دست قاتل به سوی آتش برود؛ و آب فرات نتوانست آن آتش را خاموش کند، چون امر از جای دیگر بود. آب در جای خود مطیع است؛ اما وقتی مشیت بر سوختن تعلق گرفت، آب نیز صحنه را برای غرق تمام می‌کند.

از این داستان‌ها نباید تنها شگفتی گرفت. باید پرسید نسبت ما با آن دل شکسته چیست. اگر تنها شنوندهٔ عقوبت دیگران باشیم و خود از توسل و گریه و زیارت غافل، چه بسا از نظر محروم بمانیم؛ و محرومیت از نظر، هرچند کمتر از آتش فرات به چشم آید، در باطن همان زهر است که مولوی می‌گوید. زهر آنجا شکر می‌شود که نظر باشد؛ و بدون نظر، حتی ظاهر دین می‌تواند بی‌اثر بماند.

نظر ولی و سحر حلال

سحر حلال در زبان مولوی همان تصرف نظر اولیاست؛ نه جادوی حرام. ماهی قعر دریای جلال، ولی‌ای است که از بحر خدا سیراب است و نظرش محال را حال می‌کند، نحس را نیکو، زهر را شکر، سنگ را گوهر. سیدالشهدا از مصادیق بارز این معنی است. از این رو اصرار بر توسل، اصرار بر قرار گرفتن در شعاع آن نظر است. بسیاری تصمیم می‌گیرند و پیش نمی‌روند، چون تصمیم تنها از نفس است؛ وقتی شفیع آورده شود، اذن دیگری در کار می‌آید.

گریهٔ تنهایی در نیمه‌شب تمرین همین حضور است. در جمع ممکن است گریه نمایش شود؛ در تنهایی، اگر صادق باشد، درد به درگاه می‌رسد. زیارت عاشورا نیز زبان همان درد است که هر روز تکرار می‌شود تا فراموش نشود چه بر سر آن دل آمد و چه بر سر عالم. غفلت از این‌ها غفلت از تنها ریسمانی است که در طوفان نفس و شیطان به فریاد می‌رسد.

و باز باید گفت مقصود رتبهٔ سلمان نیست. مقصود آن است که زیر آتش نمانیم؛ جرائم گذشته را جبران کنیم؛ از اهل نجات باشیم. این اندازه خواستن، خود عین ادب در برابر آن دل شکسته است: نمی‌گوییم ما نیز چون اوییم؛ می‌گوییم ما را از آتشی که قاتلانش دیدند و از زهر غفلتی که سالکانش می‌چشند، به نظر خود برهان.

جمع‌بندی جلسه

دل شکستهٔ او در نظام وجود اثر گذاشت؛ و راه ما به سوی همان دل، توسل و گریه و زیارت است. آتش قاتلان را زنده یافت و بر دست و ریش و آب فرات نشاند؛ چهرهٔ قاتل عباس را سیاه کرد و هر شب از یقهٔ او گرفت؛ گوشت غارت را زهر کرد. و نظر او زهر سالک را شکر می‌کند و سنگ را گوهر. پس نباید از خواندن زیارت عاشورا و از گریهٔ نیمه‌شب و از شفیع آوردن او غافل ماند؛ که وتر الله الموتور و ثارالله است و قلبش مجرای ارادهٔ الهی بوده است. هر که گمان کند از دایرهٔ آن خون بیرون است، یا با انکار رسوا می‌شود یا با غفلت از توسل از نظر محروم می‌ماند؛ و محرومیت از نظر، خود زهر است. ابوالفرج در مقاتل و دیگر مصادر، از این دست وقایع بسیار آورده‌اند؛ آنچه اینجا آمد دو نمونه از ده‌هاست. قصد شمارش نیست؛ قصد آن است که دیده شود خون ثارالله پس از ریختن آرام ننشست. چهره سیاه شد، خواب جهنم شد، آتش بر آب ماند، گوشت غارت زهر شد. و در برابر این‌ها، برای دوستان همان خون، راه گریه و زیارت و شفاعت باز است. دو لبِ یک حقیقت‌اند: خشم بر قاتل و رحمت بر متوسل. آنکه تنها خشم را ببیند می‌هراسد و از توسل می‌گریزد؛ آنکه تنها رحمت را ببیند، جدّی بودن آن خون را از یاد می‌برد. باید هر دو را با هم دید تا هم از آتش بترسد و هم به نظر امید ببندد. زیارت عاشورا هر روز این دو لب را به یاد می‌آورد: سلام بر حسین و لعنت بر قاتلان او؛ و میان این سلام و آن لعنت، راه نجات سالک باز است. پس خواندن آن زیارت، هم تجدید عهد با خون خداست و هم پناه بردن از آتشی که بر قاتلان فرود آمد. گریهٔ نیمه‌شب نیز همان عهد را در دل زنده می‌کند تا روز فراموشش نکند. و اگر روزی حال گریه نبود، دست‌کم نام او را با ادب بر زبان آورد و از او بخواهد که نظر کند؛ که همان طلب نظر، آغاز سحر حلال است و سنگ را به سوی گوهر می‌کشاند. این اندازه ادب، دور از رتبهٔ سلمان و نزدیک به درِ نجات است. باشد که از اهل آن در باشیم و از سواد باطل روزگار دور بمانیم. این دور ماندن، خود پاسخی است به آن شب عاشورا که گروهی با حضور خویش سیاهی لشکر را افزودند؛ امروز با حضور در ذکر و زیارت، باید سپیدی عهد را افزود. و آن عهد جز با اشک و توسل و یاد ثارالله استوار نمی‌ماند؛ که چراغ هدایت همان یاد است و بی‌آن راه تاریک می‌ماند و قدم می‌لرزد و دل می‌ترسد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.