یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
اسرارآمیزی کربلا در تفاوت راهها
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.
از دیرباز و هنوز این فکر برجاست که از جمله آنچه کربلا و جریان سیدالشهدا علیهالسلام را اسرارآمیز مینماید، آن است که چون انسان مسائل را یکجا بنگرد، عجایبی میبیند. کسانی با بهانههای گوناگون کشیده شدند تا در رکاب او فدا شوند و از همان بابی که خدای متعال فرموده، به سوی مقصدی که همهٔ خلقت برای آن آفریده شده وارد گردند. به ظاهر بهانههایی است؛ اما سر چیست؟ مسئله چه بوده؟
بعضی در آستانهٔ عبور از این باب ایستادند و باز باب به رویشان گشوده شد. بعضی باب کاملاً به رویشان باز شد؛ جنت آمد و آنان را در آغوش گرفت، اما نتوانستند قبول کنند. برای بعضی مرگ در رکاب و محضر آن حضرت چنان دشوار بود که به دست و پا افتادند تا بگریزند؛ برای بعضی درست نقطهٔ مقابل بود. شواهد هر یک نشان میدهد که مسئلهٔ کربلا و وجود مقدس آن حضرت اسرارآمیز است؛ و برای هوشیار، درس نیز هست.
حبیب بن مظاهر و بهانهٔ حنا
حبیب بن مظاهر از یاران سیدالشهداست. مسئله برایش چنان پیش آمد که گویی بهانهای جزئی آمد و او را متوجه ساخت و رفت آنجا که باید برود. در حالات او آمده که در کوفه بوده، پیر و محاسن سفید، مردی بزرگ. رفته بوده حنا بخرد برای محاسن. مسلم بن عوسجه — که خود از بزرگان شهدای کربلاست و با او دوست بود — از آنجا میگذشت. خبر داشت که سیدالشهدا علیهالسلام به سوی کربلا آمده است. حبیب را دید و پرسید چه میکنی؟ گفت میخواهم حنا بخرم برای محاسن. مسلم گفت قضای دیگری بهتر از این به تو بگویم: مولا سیدالشهدا به سوی کربلا آمده؛ بهجای حنا این محاسن با خونی که به خون خدا آمیخته میشود رنگ گیرد. حبیب از همانجا برگشت؛ نخرید و با شتاب ملحق شد. در مقطعی که محدودیت و خطر در کوفه بسیار بود، آن مرد پیر به نحوی خارج شد و رفت. خود باید تأمل کرد که چگونه بهانهای کوچک، دری بزرگ گشود.
حر بن یزید ریاحی؛ بستن راه و باز شدن باب
نوع دیگر آناناند که تا آستانهٔ مقابله با ولی آمدهاند، اما در جایی باب الله به رویشان باز شده؛ و باب الله همان دل سیدالشهدا و راه و آستان و فدا شدن در رکاب اوست. حر بن یزید ریاحی رضواناللهعلیه بیگمان از کسانی بود که در بهوجود آمدن صف کربلا، در شأن خود مؤثر بود. اجمال قضیهاش شنیده شده؛ اینجا نکات باید دیده شود.
مأمور بود وقتی سیدالشهدا با جمعش بر اساس دعوتها و مقصد قیام در برابر باطل و ظلم برای برپایی حکومت حق و عدل میآمد، حر از جانب عبیدالله بن زیاد با جمعی — ظاهراً هزار نفر — برود و او و یارانش را به کوفه نزد ابنزیاد بیاورد. در منزلی روبرو شدند؛ سخن رد و بدل شد و حر مأموریت را ابلاغ کرد. وقت ظهر بود و نماز نزدیک. سیدالشهدا سخنان کوتاهی به جمع حر گفت و اتمام حجت کرد؛ سپس اظهار داشت که برگردد. بنا بر پارهای تواریخ، حر گفت مأمورم شما را نزد ابنزیاد ببرم. حضرت فرمود مرگ از این امر به من نزدیکتر است. اندکی رنجید؛ اهل بیت و جوانان را سوار کرد تا برگردند. حر با جمعش راه را گرفت.
ثکلتک أمک و نماز پشت سر حسین
پیش از آن، وقتی دو جمع در دو سو بودند و حضرت میخواست نماز ظهر بخواند، از حر پرسید شما نیز جداگانه میخوانید؟ گفت نه؛ پشت سر شما میخوانیم. با سیدالشهدا نماز گزاردند؛ در عین حال مخالفت مأموریت را نگه داشت و میگفت مأمور به جنگ نیستم. چون حضرت اندکی رنجید و گفت «ثکلتک أمک» — مادر به عزایت بنشیند — حر گفت اگر دیگری نام مادرم میبرد مقابله میکردم؛ اما مادر شما فاطمه زهرا سلاماللهعلیهاست و من جز احترام وظیفهای ندارم. این نکتهها را نباید فراموش کرد؛ هدایت میآورد و مسائلی به دنبال دارد. جریان همه جای تعجب است: تا آنجا رفته و باز اینها از باطنش ظهور کرده است.
حضرت بر سخن خود اصرار داشت. حر پیشنهاد راه سوم کرد: نه آمدن با ما به کوفه، نه همان بازگشتی که شما میخواهید؛ راهی دیگر انتخاب کنید تا ببینم وظیفهام چیست؛ من مأمور جنگ نیستم. حضرت دستور داد به سوی چپ مسیر، به آبادیای بروند. حر با حالت مراقبت کنارشان میرفت؛ نمیخواست بجنگد و مانع بازگشت سخت نیز نبود؛ منتظر دستور بعدی ابنزیاد بود. این مسیر به کربلا منتهی شد. میتوان گفت حر از اسباب و علل رسیدن آن جمع به کربلا و آن مشکلات بود؛ کاری بزرگ در ظاهر مقابله، و در باطن حقایقی که بعدها آشکار شد.
نامهٔ ابنزیاد و توقف در کربلا
چون به کربلا رسیدند، نامهای از ابنزیاد آمد با قاصدی که ناظر عمل حر نیز بود: چون نامه رسید دیگر حسین بن علی را تأخیر مده؛ بکوش جایی باشد که آب و علف و آبادی نباشد تا محدودشان کنی تا دستور بعد. حر نامه را بر حضرت خواند و گفت این ناظر من است؛ اگر نکنم خود مخالفم. آنجا خیمه زدند و ماندند. شبها و روزها گذشت تا محاصره و مصیبت تمام شد. حر تا اینجا آمده بود؛ و کارهایی که کرده بود در بهوجود آمدن این صحنه سهم داشت.
صبح عاشورا؛ میان بهشت و جهنم
روز عاشورا صفها روبهرو شد و جنگ نزدیک. نزدیکان حر دیدند حالی خاص دارد. صبح نزد عمر سعد رفت و پرسید جداً بنا دارید با این شخص برخورد کنید؟ گفت آری تا سرها از بدن جدا شود و دستها قطع. حر گفت سخن زینب را نمیشنوید؟ گفت نه؛ امر است از امیر من و تو. حر آرام از جمع کنار میکشید به سوی وسط میدان. رفیقش پنداشت حملهٔ غافلگیرانه میخواهد؛ پرسید میخواهی حمله کنی؟ گفت نه. همان نه چنان تزلزلی در تنش افکند که رفیق تعجب کرد: تو را شجاع میشناختم؛ چنین نترسیده بودمت. گفت نه آن نیست که میپنداری؛ چیز دیگری میبینم: خود را میان بهشت و جهنم میبینم و هرگز نخواهم بهشت را به جهنم بفروشم. سپس مرتب شد و به سوی سیدالشهدا آمد؛ نه به حالت حمله، که به حالت امانخواستن. اینجا سطح باب توبه و نجات آغاز میشود؛ و همهٔ ماجرا جای جدل و اسرار است.
تأمل در دو نمونه
حبیب با بهانهٔ حنا از کوفه پرید و به خون خدا پیوست؛ حر با مأموریت هزار نفر راه را بست و کربلا را ساخت، سپس میان بهشت و جهنم ایستاد و بهشت را نفروخت. یکی از آغاز باب را گشود؛ دیگری پس از بستن راه، باب به رویش گشوده شد. هر دو نشان میدهد کربلا آزمایشگاه اسرار است: بهانه کوچک و گناه بزرگ، هر دو میتوانند به آستان همان دل ختم شوند اگر نظر حق برسد. ادامهٔ سخن حر و توبه و شهادتش، و نیز آنان که جنت به آغوششان آمد و قبول نکردند، در جای خود میآید؛ اینجا همین اندازه بس که دانسته شود وجود آن حضرت و واقعهٔ او اسرارآمیز است و برای هوشیار درس هوشیاری است.
راه سوم حر، نامهٔ ابنزیاد، نماز پشت سر حسین، حرمت نام فاطمه، و تزلزل صبح عاشورا، حلقههای یک زنجیرند. کسی که فقط «راه را بست» ببیند، از «باب باز شد» غافل میماند؛ و کسی که فقط توبه را ببیند، سنگینی آنچه پیش از توبه کرد فراموش میکند. اسرار کربلا در جمع این دو است: مسئولیت بستن راه، و رحمت باز شدن باب. حبیب نشان میدهد که پیری و حنا نیز میتواند بهانهٔ پرواز باشد؛ حر نشان میدهد که حتی پس از آوردن کاروان به بیابان بیآب، اگر خود را میان بهشت و جهنم ببیند و بهشت را نفروشد، هنوز راه هست. این دیدن، خود سرّ است؛ خدا میداند چگونه در آن دم پرده کنار رفت و او فهمید معامله چیست.
از این رو مطالعهٔ کلی کربلا انسان را به شگفتی میکشاند. هر کس به بهانهای آمد یا رفت؛ بعضی فرار از مرگ، بعضی شوق مرگ، بعضی در آستانه ماندند، بعضی جنت را رد کردند. وجود مقدس سیدالشهدا محور این همه است؛ و وتر الله الموتور بودن او در همین کششها و دفعها نیز جلوه دارد. آنکه هوشیار باشد، از حبیب شتاب میآموزد و از حر بیم فروختن بهشت؛ و میداند باب الله همان دل شکستهٔ اوست.
درس هوشیاری از دو یار
هوشیاری آن است که بهانه را کوچک نشماری و گناه را پایان کار نپنداری. حبیب نشان داد پیری مانع شتافتن نیست؛ حر نشان داد گناه راه بستن، اگر به اقرار و توبه و نخریدن جهنم برسد، میتواند به آغوش حسین ختم شود. میان این دو، طیف بزرگی از انسانها ایستادهاند: بعضی جنت را در آغوش میبینند و رد میکنند؛ بعضی از مرگ در رکاب میگریزند؛ بعضی با ذوق میآیند. کربلا همه را در یک میدان آزمایش کرد تا سرّ وجود آن حضرت آشکارتر شود.
نامهٔ ابنزیاد و ناظر او، حر را در تنگنای اطاعت امر باطل نشاند؛ اما همان تنگنا زمینهٔ انتخاب نهایی شد. اگر راه سوم و مراقبت و نامه نبود، شاید صحنهٔ کربلا بدین صورت شکل نمیگرفت؛ و اگر تزلزل صبح عاشورا نبود، حر در تاریخ تنها راهبند میماند نه آزادهای که نامش با آزادی گره خورد. اسرار در همین پیچیدگی است: اسباب ظاهری و هدایت باطنی در یک تن جمع میشوند تا درس همهٔ نسلها شود.
پس چون کربلا را میخوانیم، نباید تنها جدول یاران و دشمنان بکشیم. باید بپرسیم من امروز به کدام بهانه نزدیکم: حنا و شتاب، یا مأموریت و تعلل، یا دیدن بهشت و جهنم؟ باب الله همانجاست که دل حسین است؛ و هرکه آن دل را بیابد، چه پیر کوفه باشد چه فرمانده هزار نفر، راه نجات را یافته است. این جلسه تنها آغاز این بحث است؛ ادامهٔ توبهٔ حر و آنان که قابلیت جنت نداشتند، روشنی بیشتری بر این اسرار میافکند.
جزئیات رویارویی حر و کاروان
قافلهٔ سیدالشهدا از یک سو میآمد و حر با هزار نفر از کوفه بیرون شده بود تا دستگیرشان کند. در منزلی ایستادند؛ دو صف در دو جانب. حر مأموریت را گفت: باید نزد ابنزیاد بروید. حضرت اتمام حجت کرد و فرمود مرگ از رفتن نزد او به من نزدیکتر است. این جمله هم اعلان موضع بود و هم تکان به وجدان حر. اهل بیت سوار شدند تا مسیر دیگری بگیرند؛ حر راه را بست. در ظاهر فرمانده است؛ در باطن نخستین ترکها در دیوار اطاعت کور او میافتد.
نماز ظهر میان دو لشکر خوانده شد و حر به اقتدا تن داد. اقتدا در نماز و ایستادگی در مأموریت، دو خط متضاد در یک تن است. همین تضاد بعدها به تزلزل صبح عاشورا میانجامد. وقتی حضرت «ثکلتک أمک» گفت، حر بهجای تندی، حرمت فاطمه را پیش کشید. کسی که هنوز میتواند مادر پیامبر را حرمت کند، یکسره در تاریکی نیست؛ روزنهای مانده که باب از آن باز میشود.
پیشنهاد راه سوم نیز از همین روزنه برخاست. نه تسلیم کامل به ابنزیاد، نه رها کردن کاروان؛ مسیری که به ظاهر مصالحه است و به باطن، کشاندن کاروان به نقطهای که نامهٔ بعدی ابنزیاد در آن فرود میآید: کربلا، بیآب و علف، با ناظر. حر نامه را خواند و گفت دیگر نمیتوانم مخالفت کنم. خیمهها برپا شد. تاریخ کربلا از همین توقف آغاز صورت نهایی گرفت؛ و حر یکی از اسباب این صورت بود، هرچند نمیدانست پایان کار خود او چیست.
از مراقبت تا امانخواستن
روزهای محاصره گذشت. صبح عاشورا صفها فشرده شد. حر نزد عمر سعد رفت؛ آخرین پرسش را کرد: آیا جداً میجنگید؟ پاسخ عمر سعد بیپرده بود: تا جدا شدن سرها. اشاره به سخن اهل بیت نیز ناشنیده ماند؛ «امر است» گفتند و بس. حر دیگر جایی در آن صف نداشت. کنار کشید؛ حرکت مرموزش را بعضی حمله پنداشتند. گفت نه. تزلزل تنش از ترس شمشیر نبود؛ از دیدن دو سوی ابدیت بود. بهشت و جهنم را پیش چشم دید و دانست معامله همان است که همیشه بوده: فروختن حقیقت به نان و مقام، یا نگه داشتن بهشت. گفت هرگز بهشت را به جهنم نمیفروشم؛ و به سوی حسین آمد تا امان بخواهد.
این آمدن، آغاز سطحی دیگر از باب است. تا اینجا راه را بسته بود؛ از اینجا میخواهد راه را بر خود به سوی نجات بگشاید. اسرار در همین بازگشت است. معیارهای معمولی میگویند کسی که کاروان را به بیابان کشاند هلاک است؛ اما کربلا نشان میدهد اگر باب دل حسین باز شود، حتی چنین کسی میتواند حرّ — آزاد — شود. نام و سرنوشتش در جلسهٔ بعد روشنتر میآید؛ اینجا همین بس که نقطهٔ عطف دیده شود.
حبیب در برابر حر
حبیب را کنار حر بگذارید تا اسرار تیزتر شود. یکی در بازار کوفه حنا میخواست و با یک جملهٔ دوست، به کربلا پرید. دیگری با نامه و لشکر آمد و کاروان را خواباند، سپس در روز موعود میان بهشت و جهنم ایستاد. هر دو به آستان حسین رسیدند؛ اما فاصلهٔ راهشان عالمی است. یکی بهانهٔ جزئی داشت و شتافت؛ دیگری سبب بزرگ داشت و دیر برگشت. درس هوشیار آن است که دیر برگشتن ممکن است، اما هزینه دارد؛ و زود شتافتن ممکن است، اگر گوش به ولی بسپارد.
مسلم بن عوسجه به حبیب گفت محاسن را با خون خدا رنگ کن. این سخن شوخی عارفانه نیست؛ ترجمهٔ عملی ثارالله است. خون خدا وقتی در میدان ریخت، هر چه به آن آمیخت رنگ ابد گرفت. حبیب پیر بود و محدودیت کوفه سخت؛ با این همه خارج شد. پیری بهانهٔ ماندن نشد. در کربلا بسیار پیران و جوانان آمدند؛ معیار سن نبود، معیار اجابت بود.
جمع جلسهٔ هجدهم
پس اسرارآمیزی کربلا از اینجا نیز دانسته میشود که انسانها با انگیزههای متفاوت درگیر شدند و عکسالعملهای متضاد نشان دادند. بعضی فدا شدند به اندک بهانه؛ بعضی تا لبهٔ جهنم رفتند و برگشتند؛ بعضی جنت را در آغوش دیدند و رد کردند — که در جای خود گفته میشود. وجود مقدس سیدالشهدا محور این کشش و دفع است. باب الله دل اوست؛ و هرکه آن باب به رویش باز شود، اگر بپذیرد، نجات مییابد و اگر نپذیرد، حجت بر او تمامتر میشود.
از نماز پشت سر او تا نامهٔ ابنزیاد، از حرمت فاطمه تا تزلزل بهشت و جهنم، همه قطعات یک تابلو است. تابلو را باید یکجا دید تا سرّ وتر الله الموتور در کشش دلها نیز فهمیده شود. حبیب و حر دو قلمموی این تابلویند؛ ادامهٔ رنگها در جلسات بعد میآید.
بازخوانی اسرار برای سالک
سالک چون این دو چهره را مینگرد، باید از خود بپرسد امروز کجای این نقشه ایستاده است. آیا گوشی چون گوش حبیب دارد که با یک خبر، حنا را بیندازد و برود؟ یا دلش به مأموریتهای زمانه چنان بند است که کاروان حقیقت را به بیابان میکشاند و بعد منتظر نامهٔ بعدی میماند؟ یا به مرحلهای رسیده که بهشت و جهنم را با هم میبیند و میداند کدام را نباید فروخت؟
کربلا این پرسشها را از هر نسلی میکند. اسرارآمیزیاش در معما بودن نیست؛ در این است که یک واقعه، صدها نوع نسبت با ولی را یکجا آشکار میکند. بعضی با ذوق میآیند، بعضی با اجبار میمانند، بعضی با توبه برمیگردند، بعضی با رد جنت میروند. محور همه، آن وجود منحصر به فرد است که ثارالله و وتر الله الموتور خوانده شده است. دل او باب الله است؛ شکستن آن دل عالم را تکان داد، و گشودن آن باب، حر را از راهبند به آزادهای بدل کرد که نامش با آزادی گره خورد.
در نقلها آمده که حر میگفت مأمور جنگ نیستم. این جمله هم تخفیف مسئولیت است و هم روزنه. تخفیف، چون راه بستن خود نوعی جنگ نرم است؛ روزنه، چون هنوز تیغ نکشیده و همین نکشیدن، جای بازگشت گذاشته است. نماز پشت سر حسین نیز روزنهای دیگر است: بدن در صف اقتدا، و فرمان از دارالاماره. دو قبله در یک نماز جمع نمیشود مگر آنکه عاقبت یکی بشکند. صبح عاشورا آن شکست به سود بهشت تمام شد.
حبیب سوی دیگر سکه است. او مأموریتی از ابنزیاد نداشت؛ فقط محاسن سفید و دوستی با مسلم بن عوسجه. اما اجابت او کاملتر و زودتر بود. پیریاش بهانه نشد؛ خطر کوفه بهانه نشد. از مغازه برگشت و رفت. این شتاب، تفسیر عملی آن سخن است که بهانههای جزئی نیز میتواند انسان را به مقصد خلقت بکشاند اگر نظر حق در آن باشد.
ابنزیاد با نامه خواست کاروان را در بیآب و علف بخواباند. آب ظاهری را بست؛ نمیدانست آب دیگری در کار است: اشک توبه و خون شهادت. حر مجری آن بستن شد و بعد خود تشنهٔ امان گردید. تشنگی کربلا فقط تشنگی فرات نیست؛ تشنگی نجات نیز هست. آنکه صبح عاشورا میان بهشت و جهنم ایستاد، فهمید کدام آب را باید بجوید.
عمر سعد گفت تا جدا شدن سرها. زینب سخن گفت و ناشنیده ماند. در این فضا حر کنار کشید. رفیقش تزلزل او را ترس نامید؛ او نام درستتری گذاشت: دیدن. دیدن معامله. تا انسان معامله را نبیند، شجاعانه در صف باطل میایستد؛ چون دید، بدنش میلرزد. آن لرزه رحمت است اگر به حرکت سوی حسین بیانجامد.
بدین سان جلسهٔ هجدهم دو در میگشاید: درِ شتافتن حبیب و درِ بازگشت حر. هر دو به یک خانه میرسند؛ خانهٔ آستان سیدالشهدا. خانهای که باب الله است و توبه و آزادگی از آنجاست. ادامهٔ داستان حر — اقرار، توبه، بشارت غیبی، و جان سپردن در آغوش حسین — و داستان آن که جنت آمد و او قابلیت نداشت، روشنی بیشتری بر این اسرار میافکند. اینجا همین اندازه لازم بود که دانسته شود کربلا را با جدول سادهٔ دشمن و دوست نمیتوان فهمید؛ باید اسرار نسبتها را خواند و بر خود تطبیق کرد.
راه سوم نه نجات کاروان بود نه نجات حر؛ پلی بود که مشیت از آن به کربلا گذر کرد و بعد حر را به توبه فراخواند. از این نکته نباید گذشت که فهم کربلا بدون فهم این ریزهکاریهای نسبت انسان با ولی ناتمام میماند.
تزلزل بدن در صبح عاشورا نشانهٔ بیداری است نه زبونی؛ زبونی آن است که انسان معامله را ببیند و باز جهنم را بخرد. از این نکته نباید گذشت که فهم کربلا بدون فهم این ریزهکاریهای نسبت انسان با ولی ناتمام میماند.
فاطمه در سخن حر حاضر شد تا نام مادر، تیغ تلافی را غلاف کند؛ حرمت اهل بیت گاهی پیش از توبهٔ کامل، جلوی سقوط بیشتر را میگیرد. از این نکته نباید گذشت که فهم کربلا بدون فهم این ریزهکاریهای نسبت انسان با ولی ناتمام میماند.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.