یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
بازگشت به آیات تنزیه و استثنای مخلصین
مقصود از بحث توحید عبارت است از معرفت خدای متعال، صفات خدای متعال و افعال خدای متعال؛ و به بیانی دیگر، معرفت وحدانیت ذات مقدس حق و اینکه جز ذات او ذاتی نیست و جز صفات او صفاتی نیست و جز افعال او افعالی نیست.
در جلسهٔ پیش، با بیان آیاتی از قرآن کریم، نخست به معنا و مفهوم توحید اشاره شد و سپس با آیات صد و پنجاه و نه و صد و شصت سورهٔ مبارکهٔ صافّات روشن گردید که خداوند منزّه است از توصیفی که توصیفکنندگان برای او میکنند، مگر از توصیف بندگان مخلص خدا. مخلصین، انبیای الهی و ائمهٔ معصومیناند — علیهم السلام — آنان که خدا ایشان را برای خود برگزیده و وجودشان را از غیر خود پاک گردانیده است. اگر انسان در مسیر عبودیت حرکت کند و در مرحلهٔ اخلاص پیش رود، این اخلاص سبب میشود که او مخلص شود. اما کسانی که در این مسیر حرکت نمیکنند، چون فکر و درک و شعورشان محدود و ناقص است، هرچه بکوشند خدا را خوب توصیف کنند نمیتوانند و توصیفشان لایق ساحت قدس خداوند نیست و خدا از آن وحدانیت منزّه است. نیل به اصل توحید و اعتقاد به وحدانیت خدا به معنای اصل کلمه به آسانی به دست نمیآید؛ و از طریق مجاهدتهای علمی تا حدی امکان دارد، ولی مهمتر آن است که به موازات مجاهدتهای علمی، مجاهدتهای عملی نیز باشد.
اکنون باید دوباره به سراغ همان دو آیه رفت و از خود قرآن برداشت کرد که حتی با بررسیهای علمی بسیار بالا نیز بهتنهایی نمیتوان به اصل توحید نائل شد. البته انسان میتواند قدم بردارد و از مرحلهٔ عامیانهٔ توحید بالا رود و بسیار هم بالا رود؛ اما به اصل توحید آنچنان که برای انسانها امکان دارد، فقط با مجاهدت علمی نمیتوان نائل شد و باید افزون بر مجاهدات علمی، مجاهدات عملی نیز باشد، در حدّ یافتنی.
<div lang="ar" dir="rtl" class="ayah">سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ</div>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است خدا از آنچه وصف میکنند، مگر بندگان مخلص خدا.
خدا منزّه است از آنچه این انسانها — این توصیفکنندگان — توصیف میکنند؛ مگر از توصیف بندگان مخلص خدا. این مخلص است که وقتی میگوید «خدا واحد است»، آن حقیقتهایی را که در نظرش اراده میکند و آن معنایی را که در نظرش میگیرد، به توحید حقیقی نزدیک است و به توحید حقیقی رسیده است. غیر مخلص نمیتواند به توحید برسد.
مخلص بودن با عمل است نه با علمِ تنها
مخلص کسی است که با عمل مخلص شود، نه با علمِ صرف. مخلص بودن با غیر عمل حاصل نمیشود. ممکن است کسی در علم توحید مجاهدت بالایی داشته باشد، اما در نظام روحی و در نظام عمل در همان قدم اول که عامهٔ مردم هستند مانده باشد. چنین کسانی بسیار بودهاند و هستند.
در عرفان نظری نیز چنین است. عرفان نظری همان علم توحید است؛ یک نامش علم توحید است و یک نامش عرفان. کسانی بودهاند و هستند که در عرفان نظری علمی بسیار بالا باشند؛ فکر و ذوق و وجدانشان در بُعد نظری و در باب عرفان کار خوب کند و عقلشان در بحثهای علمی و نظری عرفانی اوج گیرد؛ اما در نظام عمل قدمی برنداشتهاند و مانند عامهٔ مردماند. اینان هرگز به اصل توحید و حقیقت توحید آنچنان که امکانش برای انسانها هست نمیتوانند برسند و بگویند «خدا واحد است» و آن واحدی را اراده کنند که مناسب طاقت وجود خداست. زیرا فقط مخلصیناند که خدا را با هر وصفی توصیف میکنند، توصیفشان مناسب طاقت وجود اوست؛ از جمله توصیفشان خدا را به وحدانیت.
ظاهر عمل و باطن معرفت در مجاهدت عملی
مجاهدت عملی یعنی سلوک به معنی کلمه؛ سلوک عبودی قدمبهقدم. اگر انسان بخواهد در راه مستقیم پیش رود، ظاهرش عمل است. ظاهرش عمل است و مجاهدت در باب عمل است و منازل عبودی را عملاً طی کردن است. اما همین عمل، باطنش علم است. انسان عمل میکند، مجاهدت عملی دارد، ریاضات عملیهٔ شرعیه دارد، روزبهروز در منازل روحیاش جدیت عملی میکند؛ اما به موازات همین ظاهر جدیت عملی، در حقیقت در باطن از لحاظ علمی و معرفت بالا میرود.
کسی که در مجاهدت عملی جدی و مخلصانه و صادقانه قدم برمیدارد، هر روز برای خود وضوحات جدیدی میشناسد. از همان آیات قرآن و روایات برداشت تازهای میکند. مسئولیتهای جدیدی برای خود میشناسد. تعلقات تازهای میفهمد. روزبهروز قدمبهقدم میفهمد که چه باید بکند و چه نباید بکند، چگونه باید باشد و چگونه نباید باشد. دیروز اگر چیزهایی را برای خود لازم نمیدید، امروز لازم میبیند؛ دیروز اگر چیزهایی را عیب نمیدید، امروز عیب میبیند. این آثار سلوک عبودی و عمل نشان میدهد که عمل، انسان را در باب علم و معرفت پیش میبرد. انسان خدا را میشناسد؛ و چون خدا را شناخت، وظایف عبودیاش را بهتر مییابد — چه بکند و چه نکند — و همان چیزهای تازه را که پی برده، از خود قرآن نیز مییابد؛ حال آنکه پیشتر قرآن را میخواند اما آنها را نمییافت.
پس در کل باید دانست که ظاهر سلوک عبودی، غیر عمل نیست؛ ظاهرش مجاهدت عملی است. باطن امر، در عالم معرفت و شناخت، در عالم درک و فهم و شعور، بالا رفتن و پیش رفتن است. طبعاً نتیجه این میشود که آنان که با سلوک عبودی و مجاهدات خالصانه و صادقانه، در صراط مستقیم، منازل عبودی را پیش میروند، هماناناند که به اصل توحید آنچنان که از انسانها برآمده است میرسند و نائل میشوند.
توحید یافتنی است
طبعاً توحید به معنی کلمه یافتنی است. وقتی آنان به مدارج عالی رسیدند و دیدند خدا واحد است، آن معنایی را که میگویند و در ذهن دارند و در وجود دارند و حتی مییابند، غیر از آن است که ما میدانیم. لفظ یکی است. من نیز میگویم «خدا واحد است»؛ فرد وارستهای که در مقام عمل پیش رفته نیز میگوید «خدا واحد است». لفظ واحد یکی است. او میگوید احد است و من نیز میگویم احد است. هر دو اعتقاد به توحید دارند و هر دو موحّدند؛ اما باطن امر از هم جداست. او وقتی میگوید واحد، چیز دیگری اراده میکند که مناسب ساحت قدس است؛ من وقتی میگویم، مناسب نیست. خدا فرمود منزّه است از آنچه با لفظ «واحد» اراده میشود، مگر آن معنا که بندگان مخلص مییابند و میگویند.
این برداشت از آیه بود. اکنون کلماتی از عارفان بزرگ نقل میشود تا این حقیقت تأیید گردد که به اصل توحید نمیتوان با مجاهدات علمی تنها رسید و مجاهدات عملی نیز لازم است. سپس به بیانی از حضرت علی — سلام الله علیه — در نهجالبلاغه پرداخته خواهد شد؛ بیانی معروف که گوشها با آن آشناست، اما معنایش پس از این مقدمه روشنتر میشود.
گواهی عبدالرحمن جامی در نقد النصوص
عبدالرحمن جامی از عرفای بزرگ است. در کتاب «نقد النصوص» — که شرح او بر فصوص الحکم است — پیش از ورود به شرح، مقدمهای دارد و در یکی از فصول آن مطالبی دربارهٔ توحید آورده است. فصوص الحکم از کلمات عارف نامدار است و شروح گوناگون بر آن نوشتهاند؛ شرح جامی نیز از آن جملهاند. در آن مقدمه، از اشعار خود جامی میتوان شاهدی برای همین مطلب برگرفت.
از لحاظ وزن و قافیه و طراوت شعری، اشعار جامی معمولاً به اشعار حافظ یا مولوی نمیرسد؛ اما محتواهای بسیار عمیق در اشعارش هست. یکی از آن اشعار چنین است که علمی که در آن خون جگر باید خورد — و مقصودش توحید است؛ توحید خدا را به توحید شناختن — حفظ و ادب و کتاب چه سودی دارد؟ یعنی با مطالعهٔ کتاب و یاد گرفتن درس، در اینجا آنچنان به درد نمیخورد؛ اینجا خون جگر عملاً باید خورد.
باز در همان نقد النصوص اشعار دیگری دارد: این همه گفتوگوی توحید است؛ راه وحدت به ترک و تجرید است. صحبتهایی در باب توحید میکنند؛ این گفتوگوی توحید یک چیز است. آنان که در عرفان نظری یا در باب علم توحید میکوشند، با عامهٔ مردم یکسان نیستند و معرفتشان در باب توحید بالاتر است؛ اما آن توحید نیست که باید عملاً بدان رسید. ازاینرو میگوید این همه گفتوگوی توحید است، راه وحدت به ترک و تجرید است. سخن وحدت است، همه شد تراب؛ آنان که خوب در توحید بحث میکنند و خوب جا میاندازند، ولی در واقع تراباند و حقیقتی سیرابکننده نیست. سخن وحدت است، همه شد تراب؛ از تراب که است که شد سیراب؟
جامی در حاشیهٔ کتاب به عربی مینویسد مقصودش از «عامی» عوامِ بیسواد نیست؛ آنان که معلومات زیاد دارند اما اهل عمل و اهل نائل شدن نیستند، آنان را عامی میخواند. سپس میگوید: سخن وحدت آنگه از عامی، زان چه خیزد به غیر بدنامی. واقعاً موضوع بدنامی نیز پیش میآید. انسان هرچه در علم توحید بالا رود و چیزهای بسیار یاد بگیرد، اگر ذهنی و علمی بماند، تراب است و سیرابکننده نیست؛ آن نیست که عملاً بتوان بدان نائل شد.
مثال درد دندان: توصیف و یافتن
برای روشن شدن حقیقت، مثالی ساده میتوان آورد. درد دندان واقعیتی عینی دارد. وقتی دندان درد میکند، انسان مییابد؛ عیناً و شهوداً خود را در آن درد مییابد. این نیز علم است؛ علم با یافتن. جایی دیگر، کسی اصلاً درد دندان ندیده است. طبیبی بسیار حاذق به تمام معنا، درد دندان را توصیف میکند؛ تمام جوانب و علل و اسباب و آثارش را ترسیم میکند؛ ترسیمی که از آن بالاتر نیست. اما آنچه از ترسیم جامع آن طبیب در ذهن شنونده مینشیند، با آنچه هنگام درد دندان مییابد، دو چیز کاملاً جداست. و راهی نیست برای یافتن حقیقت درد دندان مگر آنکه دندان واقعاً درد کند.
اگر پس از یافتن عینی درد دندان بخواهی برای کسی که هرگز درد ندیده توصیف کنی، باز عاجزی آنچه را خود مییابی به او منتقل کنی؛ سرانجام مانند همان طبیب خواهی بود که معلولی ذهنی در طرف ایجاد میکند. لذا حقیقت توحید را کسی که یافته است، محال است آنچنان که هست به دیگری منتقل کند. البته آنچنان که هست را به تناسب فکر طرف و سطح فکری او در قالب الفاظ و مفاهیم میگوید و خوب هم میگوید؛ اما آنچه او مییابد غیر از این است. اهل توحید خودش مییابد؛ مانند همان مسئلهٔ درد دندان — و سردرد نیز همینطور است.
ازاینرو سخن وحدت اگر همه تراب باشد، سیراب نمیکند؛ و سخن وحدت از عامی — به معنای اهل علمِ بیعمل — جز بدنامی چه برآورد؟ حقیقت توحید یافتنی است، نه صرفاً گفتنی و خواندنی.
جمعبندی این جلسه
از آیات تنزیه و استثنای مخلصین برمیآید که توصیف لایق وحدانیت از آنِ بندگان مخلص است، و مخلص شدن با عمل و سلوک عبودی حاصل میشود نه با علمِ تنها. ظاهر مجاهدت عملی، طی منازل بندگی است و باطنش بالا رفتن در معرفت. توحید به معنی کلمه یافتنی است؛ لفظ واحد و احد یکی است، اما مراد مخلص و غیر مخلص دو جهان جداست. اشعار جامی در نقد النصوص همین را تأیید میکند که گفتوگوی توحید بدون ترک و تجرید و خون جگر عملی، تراب است نه آب سیرابکننده. مثال درد دندان فاصلهٔ توصیف علمی و یافتن شهودی را روشن میسازد. با این مقدمات، راه برای فهم بیانی از حضرت علی — علیهالسلام — در نهجالبلاغه در جلسهٔ بعد گشوده میشود.
فاصلهٔ میان علم توحید و نیل به توحید
باید میان دو مقام فرق نهاد: مقام دانستنِ توحید و مقام رسیدن به توحید. دانستن توحید میتواند بسیار ژرف باشد؛ انسان میتواند اصطلاحات را بداند، براهین را بشکافد، اقوال عارفان را مرتب کند، و حتی در عرفان نظری اوج گیرد. این همه، او را از سطح عام مردم بالاتر میبرد و معرفتش را نسبت به وحدانیت غنیتر میسازد. اما نیل به توحید آنچنان که در امکان انسان است، مقام دیگری است. در آن مقام، انسان مخلص شده است؛ یعنی وجودش برای حق خالص گشته و توصیفش از وحدانیت مناسب طاقت وجود حق است. تا این خلوص حاصل نشود، هرچه علم انباشته شود، هنوز در وادی گفتوگوست نه در وادی یافتن.
ازاینرو میتوان کسانی را تصور کرد — و تاریخ نیز نشان داده است — که در بحث توحید زبانآور و در تحریر مسائل دقیقاند، اما در نظام عمل در همان منزل اول ماندهاند. علمشان بالا میرود، عملشان نمیجنبد. آیهٔ تنزیه درست دربارهٔ چنین وضعی معنا میدهد: خدا منزّه است از آنچه توصیف میکنند، مگر بندگان مخلص. مخلص بودن شرط رسیدن است؛ و مخلص بودن با عمل ساخته میشود.
چگونه عمل، معرفت را میزاید
سلوک عبودی ظاهراً مجموعهٔ اعمال است: واجبات، ترک محرّمات، ریاضات شرعیه، صبر، ذکر، انقطاع تدریجی از تعلقات. اما باطن همین اعمال، گشوده شدن فهم است. انسان هرچه صادقانهتر عمل کند، آیات را تازه میبیند؛ روایات را به گونهای دیگر میفهمد؛ مسئولیتهایی را که دیروز بر خود لازم نمیدانست امروز لازم میبیند؛ و عیوبی را که دیروز از خود پنهان میداشت امروز آشکار مییابد. این تغییر، نشانهٔ آن است که معرفت در باطن عمل رشد میکند.
خدا را شناختن، وظایف بندگی را روشنتر میکند؛ و روشنتر شدن وظایف، عمل را دقیقتر میسازد؛ و عمل دقیقتر، باز معرفت را عمیقتر میکند. این حلقهٔ زنده میان علم و عمل، همان چیزی است که مجاهدت علمیِ تنها فاقد آن است. کتاب میتواند مفهوم را منتقل کند؛ اما آن وضوحات روزانه و آن یافتنهای تازه را نمیتوان از صفحهٔ کتاب برداشت، مگر آنکه پا در راه نهاده باشد.
یک لفظ و دو جهان معنا
وقتی موحّد عام میگوید «خدا واحد است» و وقتی بندهای که در سلوک پیش رفته همان را میگوید، لفظ یکی است و جهان معنا دو تاست. در جهان نخست، وحدانیت مفهومی است در ذهن؛ مفهومی محترم و درست در حدّ خود، اما محاط به حدود ادراک بشری. در جهان دوم، وحدانیت یافتنی است در وجود؛ معنایی که با ساحت قدس مناسبتر است و از محدودیتهای توصیف عام فراتر میرود. قرآن میگوید خدا از توصیف توصیفکنندگان منزّه است مگر مخلصین؛ یعنی حتی معنای «واحد» در دهان غیر مخلص، هنوز از تنزیه بینیاز نیست.
این نکته برای شنوندگان مباحث توحیدی حیاتی است. نباید گمان کرد که تکرار الفاظ توحیدی، انسان را در مقام توحید خالص مینشاند. الفاظ درگاهاند؛ عبور از درگاه با سلوک است. و سلوک بدون علم نیز کور است؛ اما علم بدون سلوک، تراب است که سیراب نمیکند.
تأیید شعری جامی و معنای «عامی»
جامی در نقد النصوص، با زبانی شاعرانه همان تفکیک را میگوید. علمی که در آن خون جگر باید خورد، با حفظ و ادب و کتاب بهتنهایی سود نمیبخشد. گفتوگوی توحید بسیار است؛ راه وحدت ترک و تجرید است. سخن وحدت اگر در سطح حرف بماند، تراب میشود؛ و تراب تشنه را سیراب نمیکند. مقصود او از عامی، بیسواد نیست؛ عالمِ بیعمل است — کسی که معلوماتش بسیار است اما اهل نائل شدن نیست. از چنین کسی سخن وحدت برخیزد، چه برآید جز بدنامی؟ بدنامی از آنرو که علم توحید را بیعمل، گاه به شوخی و انکار و سوءتفاهم میکشاند.
این اشعار تأیید همان برداشت قرآنی است که در جلسهٔ پیش و این جلسه پرورده شد: نیل به اصل توحید با مجاهدت علمی تنها ممکن نیست؛ باید مجاهدت عملی در میان باشد.
ژرفای مثال درد دندان
مثال درد دندان فاصلهٔ توصیف و یافتن را ملموس میکند. طبیب حاذق میتواند درد را چنان توصیف کند که شنونده مفهومی دقیق در ذهن آورد؛ اما آن مفهوم با دردِ یافته یکی نیست. همچنین کسی که درد را یافته، هرچه بکوشد نمیتواند عین یافت خود را به دیگری منتقل کند؛ حداکثر مفهومی میسازد. حقیقت توحید نیز چنین است. اهل توحید مییابد؛ و آنچه مییابد، عین آنچه در قالب لفظ به دیگران میگوید نیست، هرچند لفظ را به تناسب سطح فکری مخاطب درست و زیبا برگزیند.
ازاینرو طلب توحید خالص، طلب یافتن است نه طلب انباشتن مفاهیم. مفاهیم لازماند و راه را نشان میدهند؛ اما مقصد، حال است نه قال — چنانکه در اشعار عارفان نیز آمده و در جلسهٔ بعد از اوحدالدین کرمانی و مولوی پی گرفته خواهد شد.
آنچه این جلسه برای ادامه میگذارد
سه ستون این جلسه روشن شد. نخست: مخلص بودن شرط توصیف لایق است و با عمل حاصل میشود. دوم: ظاهر عمل طی منازل است و باطنش رشد معرفت. سوم: توحید یافتنی است و مثالها و اشعار عارفان همین را گواهی میدهند. با این سه ستون، بیان حضرت علی — علیهالسلام — در خطبهٔ اول نهجالبلاغه که «کمال توحیده الإخلاص له» میفرماید، در جلسهٔ بعد معنایی تازه مییابد.
پیوند این مقدمه با بیان نهجالبلاغه
آنچه تا اینجا از قرآن و از تجربهٔ سلوک و از گواهی جامی گفته شد، زمینهای است برای فهم جملهای از خطبهٔ اول نهجالبلاغه که در جلسهٔ بعد به تفصیل خواهد آمد: کمال توحید در اخلاص است. اگر توحید یافتنی است و اگر یافتن جز با مخلص شدن ممکن نیست، و اگر مخلص شدن جز با عمل و سلوک حاصل نمیشود، آنگاه روشن میشود چرا امیرالمؤمنین — علیهالسلام — کمال توحید را به اخلاص برای خدا گره میزند. این رشته از آیهٔ تنزیه تا شعر جامی و مثال درد دندان، همه یک حقیقت را میتابانند: راه توحید خالص از درِ عمل میگذرد، هرچند چراغ راه علم باشد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.