یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
ادامهٔ گواهی عارفان: اوحدالدین کرمانی
مقصود از بحث توحید عبارت است از معرفت خدای متعال، صفات او و افعال او؛ و به بیانی دیگر، معرفت وحدانیت ذات مقدس حق و اینکه جز ذات او ذاتی نیست و جز صفات او صفاتی نیست و جز افعال او افعالی نیست.
در برنامهٔ گذشته روشن شد که مخلص بودن با سیر عملی است و با علمِ تنها نمیتوان مخلص بود. مجاهدتهای عملی یعنی سلوک عبودی و طی کردن منازل در عمل است؛ اما همین عمل باطنش علم است و به موازات ظاهر عملی، انسان در باطن از لحاظ علمی و معرفت بالا میرود و خدا را میشناسد. وقتی خدا را خوب شناخت، وظایف بندگیاش را بهتر انجام میدهد و همان چیزهایی را که در شناخت خدا پی برده در قرآن نیز مییابد. بنابراین سیر عملی ظاهرش سیر عملی است و باطنش پیشرفت در عالم معرفت. کسانی که با سلوک عبودی و مجاهدتهای خالصانه و صادقانه منازل بندگی را طی میکنند، میتوانند به اصل توحید نائل شوند.
اکنون کلماتی از عارفان بزرگ ادامه مییابد تا همان برداشت از آیه تأیید شود: به حقیقت توحید فقط با عمل میتوان رسید. سپس به بیانی از حضرت علی — سلام الله علیه — در نهجالبلاغه پرداخته میشود؛ بیانی معروف که گوشها با آن آشناست، اما معنایش پس از این مقدمه روشن میگردد.
اوحدالدین کرمانی از عرفای نامدار است. وزن و بند شعرش چندان جالب نیست، اما محتوایش نیکوست. او میگوید اسرار حقیقت توحید با سؤال حل نمیشود؛ و نه نیز با درباختن حکمت و مال. اگر کسی همهٔ حکمت و مال خود را در راه خدا بگذارد، این کار نیکوست؛ اما بهتنهایی به توحید نمیرساند. تا دیده و دل خون نکنی پنجاه سال، هرگز از قال به حال راه نمیدهند. قال، حرف و ذهن و فکر است؛ حال، عینیت توحید است که انسان در وجود خود مییابد. پس تا دیده و دل خون نشود — همان ریاضت و عمل — راحت از قال به حال داده نمیشود. این اشعار از اوحدالدین است و جامی نیز آنها را در نقد النصوص آورده است.
اشعار مولوی: نردبان ما و من
مولوی اشعاری دارد که چند سطر آن در همین باب راهگشاست. میگوید نردبان خلق این ما و من است؛ عاقبت نردبان افتادن است. آن وجود سرایی که عارفان از آن سخن میگویند، با سلوک عبودی باید از آن خلاص شد؛ همان ما و من. این نردبان خلق است، اما عاقبت باید از آن افتاد.
<div lang="ar" dir="rtl" class="ayah">كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ</div>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر چیزی نابود است جز وجه او.
عبدالرحمن جامی در نقد النصوص نکتهای یاد کرده است — از خود یا از عارفی دیگر — که نگفتهاند همه چیز «خلاق خواهد شد»، بلکه گفتهاند همه چیز هماکنون هالک است. ما احولیم و خوب نمیبینیم؛ اما واقعیت هماکنون این است که کل شیء هالک إلا وجهه. این همان حقیقت توحید است. ما نمیبینیم و نمییابیم. حوالت به آینده مال محجوبان است؛ برای محجوبان میگویند در آینده این حقیقت روشن میشود. اما برای کسی که به عین توحید و به عین جمع رسیده — یعنی به اصل توحید نائل شده — هماکنون میبیند که کل شیء هالک إلا وجهه، حال است و واقعیت این است.
مولوی میگوید هر که بالاتر رود ابلهتر است؛ یعنی اگر در خودیِ خود هرچه بالاتر شود ابلهتر است، چون استخوان او بدتر خواهد شکست. تشبیه کرده به نردبانی که باید از آن افتاد. سپس جان قضیه را میگوید: غیر خدا را دیدن، شریک قرار دادن برای خداست و خدا این را قبول ندارد. این فروع است و اصولش آن بود که طرفِ شرکت یزدان بود. دیدن خود، بالا کشیدن خود، اعتماد به خود، مکث بر خود — این شرکت است.
آنگاه که ارادهٔ خدا و رضای خدا جایگزین رضای انسان و میل انسان و ارادهٔ انسان در وجود او شود، بتِ نظرِ خود شکسته میشود. میگوید چون نمردی و نگشتی زنده از او، یاغی باشی بر شرکت؛ مرگ جو. مراد مرگ ارادی است؛ همان انقطاع که کمال است. چون نمردی و زنده از او نشدی، از آثار خود و از خود خبر میماند. اما آنجا که انسان کامل در وجه الله میشود و از خود بهعنوان خود خبری نمیماند، حقیقت توحید نائل میشود؛ وحدت محض است و شرکت برمیخیزد. البته مقصود آن نیست که انسان خدا شود؛ وحدت وجود به معنای تناسخ یا حلول نیست. عین توحید است به اصطلاح؛ وحدت محض است و شرکت کیست؟
مولوی میگوید عین توحیدی که گفته شد با انقطاع عملی پیش میآید و دیگر شریکی نمیماند. این را در کلام و حرف جویا مباش؛ در مقام عمل جویا باش. شرح این را در آینهٔ اعمال جو، که از گفتوگو فهم این را نیابی. با صراحت میگوید اگر میخواهی به حقیقت توحید نائل شوی، در آینهٔ اعمال بجوی.
بیان امیرالمؤمنین در خطبهٔ اول نهجالبلاغه
اکنون به سراغ بیانی از حضرت علی — سلام الله علیه — میرویم که در آن نیز به همین حقیقت اشاره کرده است: به عین توحید و حقیقت توحید با فکر و مجاهدت علمی، هرچه باشد، نمیتوان رسید؛ باید با عمل رسید. قطعهای از خطبهٔ اول نهجالبلاغه است:
<div lang="ar" dir="rtl" class="ayah">أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَكَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَكَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَكَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ</div>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آغاز دین معرفت اوست، و کمال معرفتش تصدیق به اوست، و کمال تصدیق به او توحید اوست، و کمال توحید او اخلاص برای اوست.
اول دین معرفت خداست. کمال معرفت، تصدیق به اوست؛ یعنی اگر معرفتش بخواهد کامل باشد باید خدا را تصدیق کند. کمال تصدیق، توحید اوست؛ یعنی اگر بخواهد خوب تصدیق کند باید به وحدانیت خدا برسد، خدا را واحد ببیند و واحد بداند. و کمال توحید، اخلاص برای اوست؛ یعنی خود را خالص گردانیدن برای خدا. آنگاه انسان مخلص میشود؛ منقطع میشود؛ خود را خالص میگرداند. این اخلاص از جانب انسان است؛ سپس تخصیص خدا میآید و مخلص میشود. وقتی به مقام اخلاص رسید، میتواند به اصل توحید و کمال توحید نائل شود. از غیر طریق اخلاص نمیتوان به کمال توحید رسید.
حضرت علی — علیهالسلام — میخواست همین حقیقت را بیان کند. برای فهم درست جملات اول باید از این سوی معنی کرد: اول دین شناختن خداست؛ و کمال شناخت موکول به تصدیق است؛ و تصدیق اگر بخواهد کامل شود موکول به توحید است؛ و توحید اگر بخواهد کاملاً محقق باشد متوقف بر اخلاص است. نتیجه آن است که با اخلاص به توحید میرسیم — به اصل توحید، حقیقت توحید، عین توحید در مقام عملی. با رسیدن به حقیقت توحید، خدا را خوب تصدیق میکنیم؛ و چون خوب تصدیق کردیم، خدا را خوب شناختهایم.
بسیاری در شرح جملات اول گیر میکنند. میگویند اول دین معرفت خداست و کمالش با تصدیق است؛ پس آیا با همین عقیدهٔ عام که خدا هست به کمال معرفت نائل شدهایم؟ همهٔ معتقدان به خدا تصدیق میکنند که خدا هست؛ آیا همه به کمال معرفت رسیدهاند؟ نه. پس باید زنجیره را تا اخلاص پی گرفت. کسی که با اخلاص به عین توحید نائل شد، خدا را خوب تصدیق کرده است؛ و چون جز خدا چیزی نیست، در عالم شرک سر به تصدیق ناقص نسپرده است؛ و وقتی به کمال تصدیق رسید، خوب هم میشناسد خدا را و به کمال معرفت نائل شده است.
نتیجهٔ مقدمه برای جلسات آینده
این بحث مقدمهای بود با این نتیجه که به کمال توحید — به توحید حقیقی و اصلی آنچنان که در امکان انسانها هست — نمیتوان فقط از طریق فکر و بررسیهای علمی و مجاهدت علمی و گفتن و شنیدن و یاد گرفتن رسید. به حقیقت توحید باید افزون بر مجاهدت علمی، مجاهدت عملی و سلوک عبودی داشت و در مدارج ایمان بالا رفت. جمع مجاهدت علمی و عملی است که انسان را به هدف توحید میرساند.
این مقدمه برای آن عنوان شد که از آغاز دانسته شود نیل به اصل توحید آسان نیست و اکثر مردم در برابر شرک خفیّ گیر میکنند. از جلسهٔ آینده که در توحید بحث تحلیلی و علمی خواهد شد، باید توجه داشت که آن بحثها هرچه عمیقتر باشند فقط میتوانند در باب علم توحید و شناخت توحید قدمهایی بردارند؛ نه اینکه بهتنهایی به آن توحیدی که باید رسید برسانند. اصل توحید را باید با افزودن قدمهای عملی به مجاهدات علمی پیمود. نباید گمان کرد با بحث — هرچه عمیق — بهتنهایی به حقیقت توحید آنچنان که میشود رسید میتوان رسید؛ باید بر مجاهدت علمی، مجاهدت عملی را افزود.
توحید آنچنان که هست و آنچنان که برای انسان ممکن است
در میان عرایض گفته شد که به حقیقت توحید آنچنان که میشود انسانها برسند، جز با مجاهدت علمی و عملی نمیتوان رسید. این قید — «آنچنان که در امکان انسانها هست» — باید تکرار شود. توحید اصلی، جان توحید، اصل توحید، حقیقت توحید، گاهی به این معنا گفته میشود: توحید آنچنان که هست؛ نه آنچنان که انسانها میتوانند برسند. توحید آنچنان که هست از هیچکس برنمیآید جز از خود خدای متعال. خدا خودش توحید خدا را آنچنان که هست میداند و بدان احاطه دارد.
رسول اکرم — صلی الله علیه و آله و سلم — با آن مقام و معرفت و مرتبهٔ توحیدی که از همهٔ رسل بالاتر است و در نظام وجود در مقام توحید کسی به پای او نمیرسد، خود فرموده است:
<div lang="ar" dir="rtl" class="ayah">أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَى نَفْسِكَ لَا أُحْصِي ثَنَاءً عَلَيْكَ</div>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو همانگونهای که خود بر خویش ثنا گفتهای؛ من ثنای تو را نمیتوانم برشمارم.
به خدا میگوید نمیتوانم تو را ثنا بگویم و از توحید تو بگویم؛ تو همانطور که خودت دربارهٔ خودت میگویی هستی، نه آنچنان که من بتوانم. این ثنا خواه در باب توحید باشد خواه در هر باب، میگوید ثنای تو را احصا نمیتوانم کرد؛ تو آنچنانی که خود ثنا بر خود گفتهای. بنابراین ما نمیتوانیم به توحید خدا آنچنان که هست برسیم؛ خود خدا توحید میکند و خود خدا بدان احاطه دارد.
پس دو سطح باید از هم جدا بماند: توحید آنچنان که هست — که مختص حق است — و توحید آنچنان که در امکان انسان است — که با جمع علم و عمل و اخلاص گشوده میشود. مباحث آینده در حدّ دوم سخن میگویند؛ و حتی در همان حد نیز نباید گمان کرد بحثِ تنها کافی است.
از قال به حال: معنای خون دیده و دل
شعر اوحدالدین کرمانی راه را کوتاه میکند: اسرار توحید با پرسش و پاسخ حل نمیشود و با فدا کردن مال و حکمت بهتنهایی نیز به دست نمیآید. آنچه لازم است، خون دیده و دل در سالیان دراز ریاضت و عمل است تا انسان از قال به حال برسد. قال، میدان لفظ و ذهن و بحث است؛ حال، میدان یافتن در وجود. بسیاری در قال میمانند و میپندارند به توحید رسیدهاند؛ حال آنکه هنوز از دروازهٔ حال نگذشتهاند. این تفکیک، همان تفکیک جلسهٔ پیش میان توصیف طبیب از درد و یافتن درد است، اما اینبار به زبان شعر عرفانی.
احولیّت و دیدن هلاکت اشیاء از هماکنون
نکتهای که جامی یاد کرده بسیار دقیق است: آیهٔ «کل شیء هالک إلا وجهه» را نباید فقط به آینده حواله داد. محجوبان به آینده حواله میشوند؛ اما واقعیت هماکنون همین است. ما احولیم و دو میبینیم؛ استقلال دروغین اشیاء را میبینیم و وجه حق را نمیبینیم. کسی که به عین جمع رسیده، هماکنون میبیند که جز وجه او چیزی در میان نیست. این دیدن، میوهٔ سلوک است نه میوهٔ بحث. نردبان ما و من باید بیفتد؛ هرچه در خودی بالاتر روی، سقوط سختتر است. جان مسئله شرکت است: دیدن غیر خدا بهعنوان مستقل، شریکتراشی است، هرچند لفظ توحید بر زبان باشد.
مرگ ارادی و انقطاع، راه شکستن این شرکت است. وقتی رضای حق جایگزین رضای خود شد و از «من» بهعنوان محور خبری نماند، وحدت محض رخ مینماید — نه به معنای حلول و خدا شدن انسان، بلکه به معنای فنای نسبت استقلالی و بقای نسبت آیهای. مولوی راه فهم این را در آینهٔ اعمال میجوید نه در گفتوگو؛ و این همان تأیید قرآنی است که مخلصین با عمل به توصیف لایق میرسند.
بازخوانی زنجیرهٔ خطبهٔ اول
جملهٔ امیرالمؤمنین را باید از پایان به آغاز خواند تا گرههای شرحهای سطحی باز شود. کمال توحید اخلاص است؛ پس بدون اخلاص توحید کامل نیست. کمال تصدیق توحید است؛ پس بدون توحید تصدیق کامل نیست. کمال معرفت تصدیق است؛ پس بدون تصدیقِ توحیدی معرفت کامل نیست. و اول دین معرفت است؛ پس دین از شناخت خدا آغاز میشود، اما کمال آن شناخت در پایان این زنجیره — در اخلاص — میشکفد.
اگر کسی در همان پلهٔ اول بماند و بگوید «خدا را تصدیق کردم پس به کمال معرفت رسیدم»، خطا کرده است؛ زیرا تصدیق عام همهٔ مؤمنان را شامل است و قرآن خود گفته اکثرشان در عین ایمان مشرکاند. پس تصدیق کامل آن است که به توحید برسد، و توحید کامل آن است که به اخلاص برسد. بدینسان کلام حضرت با آیات یوسف و صافّات و با اشعار عارفان یک آهنگ میشود.
هشدار برای مباحث تحلیلی آینده
این مقدمه برای آن نبود که ارزش علم را پایین آورد. مجاهدت علمی لازم است و انسان را از سطح عام بالاتر میبرد. اما باید از آغاز دانست که تحلیلهای آینده — هرچه ژرف — جایگزین سلوک نمیشوند. علم توحید میتواند مفاهیم را روشن کند؛ نیل به عین توحید نیازمند پای عمل است. این هشدار برای آن است که شنوندگان با انباشتن بحث، خود را به مقصد رسیده نپندارند.
دو افق توحید و سخن پیامبر
افق نخست، توحید آنچنان که هست: مختص حق است و حتی رسول اکرم — صلی الله علیه و آله — با عالیترین مقام توحیدی میگوید ثنای تو را احصا نمیکنم؛ تو همانی که خود بر خویش ثنا گفتهای. افق دوم، توحید آنچنان که در امکان انسان است: با علم و عمل و اخلاص گشوده میشود، و همان است که اکثر موحّدین هنوز بدان نرسیدهاند. مباحث این سلسله در افق دوم سخن میگوید؛ و حتی در همان افق نیز قید امکان بشری را فراموش نمیکند.
با این تفکیک، غرور علمی شکسته میشود و امید عملی زنده میماند. نه میتوان به توحیدِ خدا چنانکه هست رسید، و نه باید از توحیدِ ممکن برای انسان ناامید شد. راه، اخلاص است؛ و اخلاص در آینهٔ اعمال دیده میشود.
نسبت شعر و قرآن در این مقدمه
آنچه از اوحدالدین و مولوی آورده شد، زینت کلام نیست؛ گواهی است بر همان حقیقتی که از آیات صافّات و یوسف استنباط شد. قرآن میگوید اکثر مؤمنان در عین ایمان مشرکاند و خدا از توصیف غیر مخلصین منزّه است. شعر میگوید از قال به حال جز با خون دیده و دل نمیتوان رفت، و شرح توحید را در آینهٔ اعمال باید جست. نهجالبلاغه میگوید کمال توحید اخلاص است. سه زبان — وحی، عرفان، و کلام امام — یک معنا را میگویند: توحید خالص بدون عمل خالص به دست نمیآید.
این همسویی برای شنوندهٔ مباحث توحیدی آرامشبخش و هشداردهنده است. آرامشبخش از آنرو که راه روشن است و گمگشتگی نیست؛ هشداردهنده از آنرو که راه دشوار است و با انباشتن مفهوم طی نمیشود. کسی که فقط میشنود و مینویسد، هنوز در قال است؛ کسی که میشنود و بر خود لازم میبیند و گام برمیدارد، به سوی حال روان است.
اخلاص بهعنوان پل میان معرفت و توحید
اخلاص در این بیان صرفاً نیت پاک در عبادت روزانه نیست — هرچند آن نیز بخشی از راه است. اخلاص به معنای خالص گردانیدن وجود برای خداست: برطرف کردن ناخالصیهای خودی در مجاهدات و ریاضات روحی، رسیدن به کمال انقطاع، تا جایی که وجود برای خدا خالص باشد. آنگاه توحید میتواند به کمال خود نزدیک شود. بدون این پل، معرفت در سطح مفهوم میماند، تصدیق در سطح اقرار عام میماند، و توحید در سطح اعتقاد حقوقی میماند؛ و قرآن همان را شرکِ همزمان با ایمان میخواند.
ازاینرو مقدمهٔ این سه جلسه یک سازهٔ واحد است: تعریف مقصود توحید، هشدار قرآنی دربارهٔ دشواری نیل، ضرورت عمل در کنار علم، گواهی عارفان، و سرانجام کلام امیرالمؤمنین که کمال توحید را به اخلاص گره میزند، و سخن پیامبر که توحید آنچنان که هست را مختص حق میداند. با این سازه، میتوان وارد تحلیلهای علمی توحید شد بیآنکه مقصد با وسیله اشتباه گرفته شود.
فرجام مقدمه و آغاز راه تحلیل
با پایان این مقدمه، افق بحث روشن است. از این پس هر تحلیل علمی دربارهٔ ذات و صفات و افعال، باید در پرتو این هشدار خوانده شود که علم راه را نشان میدهد و عمل راه را میپیماید. توحید ممکن برای انسان، میوهٔ اخلاص است؛ و توحید مطلق، خاص حضرت حق. این دو جمله، هم تواضع میآموزد و هم جدیت. تواضع در برابر آنچه از احاطهٔ بشر بیرون است، و جدیت در پیمودن آنچه در امکان بشر نهاده شده است.
بدینسان سه جلسهٔ نخست، سنگبنای سلسله را نهادند: تعریف مقصود، هشدار قرآن، ضرورت عمل، گواهی عارفان، کلام امام و سخن پیامبر. اکنون میتوان با چشمی بازتر به تحلیل توحید نشست، بیآنکه مقصد را با انبوه مفاهیم اشتباه گرفت. این تواضع علمی و جدیت عملی، شرط ورود سالم به مباحث آیندهٔ توحیدی است و نباید از یاد اهل طلب و معرفت برود؛ بلکه باید همواره پیش چشم باشد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.