ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 006

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

مقصود از بحث توحید

مقصود از بحث توحید عبارت است از معرفت خدای متعال، صفات خدای متعال و افعال خدای متعال؛ به بیانی دیگر، معرفت وحدانیت ذات مقدس حق و اینکه جز ذات او ذاتی نیست و جز صفات او صفاتی نیست و جز افعال او افعالی نیست.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشایشگر مهربان.

«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (سورهٔ اخلاص، آیهٔ ۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: او خداست، یکتا.

یادآوری بحث گذشته: گم‌شدن شرکا در قیامت

در آیات چهل‌وهفت و چهل‌وهشت سورهٔ مبارکهٔ فصلت آمده است که آن روز خدا مشرکان را ندا می‌دهد: شرکای من کجا هستند؟ حال آنکه همه آنجا حاضرند — هم انسان‌ها هم بت‌ها و معبودها — ولی با آن صورت که در دنیا بودند نیستند. همه‌جا وجه حق حاضر است. مشرکان در پاسخ می‌گویند: خدایا، ما اعلام کردیم که هیچ شاهدی نداریم برای آنچه در دنیا انجام دادیم؛ یعنی هیچ‌گونه دلیل و برهانی برای انحراف دنیایی‌مان نداریم. سپس خداوند می‌فرماید گم می‌شود از نظر آنان آنچه پیش‌تر می‌خواندند و دیگر راه فراری برایشان باقی نمانده است.

و نیز در آیات هفتادو‌سه و هفتادو‌چهار سورهٔ مبارکهٔ مؤمن، وقتی همه در روز قیامت جمع شدند، خداوند به مشرکان می‌فرماید: کجا هستند آنان که برای خدا شریک قرار می‌دادید؟ و از آنجا که در آن روز همه‌جا وجه حق و آثار او را می‌بینند، می‌گویند این شریکان گم شده‌اند؛ چون آنان را به آن صورت دنیا نمی‌بینند، می‌گویند ناپدید شده‌اند؛ سپس دروغ می‌گویند که در دنیا غیر از تو چیزی عبادت نمی‌کردیم.

سیر عبودی: ذکر و طلب

سیر عبودی به‌سوی کمال و فضیلت، آن است که از راه مستقیم پیش رویم؛ یعنی به ذکر و طلب بپردازیم. کلّ اول و آخرِ سلوک را می‌توان در دو کلمه خلاصه کرد: ذکر خدا — یاد خدا — و طلب خدا و ارادهٔ او. ذکر یکی است و طلب دیگری.

اگر کسی به صراط مستقیم عبودی بیفتد به معنی کلمه، یعنی شب و روز مقصدش خدا باشد، وجه خدا باشد، وجه الله باشد؛ مرتب به ذکر او مشغول باشد و به طلب او. آنچه در عالم سلوک از وظایف برای سالک است، در همین دو کلمه خلاصه می‌شود: ذکر او در همهٔ احوال و طلب او در همهٔ احوال.

مقصود از سلوک، آن عبادات ناقص و یادهای پراکنده نیست که معمولاً داریم. صورت اصلی این است: در همهٔ احوال به یاد او بودن و در همهٔ احوال طالب او بودن؛ ذکر دائمِ کامل و طلب و ارادهٔ دائمِ کامل. اگر این حالت در انسان — که همان حقیقت سلوک است — ادامه یابد، منتهی می‌شود به آنجا که مرحلهٔ فنا می‌نامند: مرحلهٔ فناء در وجه الله.

ذکر بدون طلب، یادِ خشک است؛ و طلب بدون ذکر، ارادهٔ بی‌نور. این دو باید با هم بمانند تا سالک از پراکندگیِ خاطر برهد و دل یک‌سو شود. هرچه ذکر عمیق‌تر گردد، طلب نیز خالص‌تر می‌شود؛ و هرچه طلب خالص‌تر شود، غفلت کمتر مجال می‌یابد. این چرخهٔ ذکر و طلب، اگر شب و روز قطع نشود، همان صراطی است که به فناء می‌انجامد.

تنها باید در این دو کلمه خوب تأمل کرد: ذکر او، یاد او، بدون هیچ غفلتی. در مناجات شعبانیه می‌خوانیم که خدا تطهیر قلب را از اوساخِ غفلت می‌خواهد؛ اوساخ یعنی زوائد و تیرگی‌های غفلت. پس خدا می‌خواهد قلب از اوساخ غفلت پاک شود. اگر انسان کلاً از غفلت دور باشد، یعنی شب و روز فانی در ذکر حق باشد — این «فانی» را با فناء نهایی اشتباه نگیرید — و در طلب او باشد؛ مذکوری غیر از او نداشته باشد؛ چیزی جز او را یاد نکند؛ تمام فکر و دل متوجه او باشد و هستی‌اش نیز متوجه او باشد. اگر این نسبت — به قول عرفا این حالت و این وضع — ادامه یابد، اصلِ صراط مستقیم همین است؛ جانِ صراط مستقیم همین است.

البته وقتی این معنی باز شود، به صورت تمام وظایف عبودی منتشر می‌گردد: واجبات به جای خود، اجتناب از محرمات به جای خود، مستحبات به جای خود. اما اصل این است که شب و روز توجه به خدا باشد؛ انسان از همه جا منقطع باشد؛ همهٔ خواطر را کنار بزند؛ همهٔ اوهام را کنار بزند؛ به ذکر ادامه دهد؛ توجهش مستغرق در جانب خدا باشد.

استغراق در ذکر و فراموشی خود

اگر توجه ادامه یابد و ذکر خدا ادامه یابد، اگر انسان خواطر را کنار بزند و از همه جا منقطع باشد و فقط به او توجه کند، آیا نهایتاً — اگر بخواهد خوب مستغرق در او باشد — فراموش‌کردن خود را نیز در بر دارد یا نه؟ انسان طبعاً به خود توجه دارد. اما اگر مستغرقِ کامل شود در این نسبت — در این ذکری که مرتب دل و فکر به یاد اوست، او که حاضر است و ناظر و محیط است — و از لحاظ کیفی نیز هرچه بیشتر مستغرق گردد، آیا هنوز توجه به خودش دارد؟ اگر خوب مستغرق شود، نهایتش منجر می‌شود به آنجا که از خودش نیز غفلت پیدا کند. مسلماً؛ در هر توجه عمیق همین‌گونه است: انسان اگر در چیزی خوب مستغرق شود، خود را فراموش می‌کند. اینجا نیز همین قاعده جاری است.

اگر ذکر خدا را ذکر کامل حساب کنیم، در مناجات شعبانیه آمده است:

«وَأَلْحِقْنِي بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ حَتَّىٰ أَكُونَ لَكَ عَارِفًا وَعَنْ سِوَاكَ مُنْحَرِفًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مرا به نورِ عزّتِ بهجت‌بارِ خود ملحق کن تا فقط تو را بشناسم و از غیر تو روی‌گردان باشم.

خدایا مرا به نور عزّ ابهجت ملحق کن — و حقیقتِ آن نور جای شرح جداگانه دارد — تا فقط تو را بشناسم و از غیر تو منحرف باشم. در همین مناجات، یا در دعای عرفه، آمده که سر از غیر تو مصون باشد؛ سرِ دل مصون از غیر تو باشد. اگر دل مستغرق باشد در یاد و طلب او، آن‌چنان مستغرق که به هیچ چیز غیر او متوجه نباشد، خودِ من غیر هستم یا نیستم؟ خود نیز فعلاً غیر است. توجه به خود، توجه به غیر است و با استغراق و مصون‌بودنِ سر از غیر خدا منافات دارد. پس انسان از خودش نیز غافل خواهد شد؛ خودش را نیز فراموش خواهد کرد؛ خود نیز کنار می‌رود.

این فراموشیِ خود، از جنس غفلتِ مذموم نیست؛ بلکه نتیجهٔ کمالِ توجه است. وقتی نورِ مذکور چنان غالب شود که غیر در شعاع آن ناپدید گردد، «خود» نیز که یکی از اغيار است رنگ می‌بازد. تا وقتی خود در میدان توجه ایستاده باشد، استغراقِ کامل رخ نداده است؛ و تا استغراقِ کامل رخ نداده باشد، فناء تمام نیست.

فناء و فناء از فناء

اگر این نسبت ادامه یابد و انسان در همان مقامِ غرق‌شدن در حق ثابت گردد، فانی می‌شود در خدا، در وجه خدا. اما اگر به فانی‌بودنِ خود توجه کند، هنوز نقصی هست؛ این هنوز فناء ناقص است. توجه به فناءِ خود نباید باشد. البته در مراحل اول فنا، گاهی توجه پیدا می‌شود؛ اما آن نقصان است و باید برطرف شود. اگر این توجه نیز از میان برود — توجه به فنا نیز از میان برود — آن‌گاه فانی می‌شود در وجه خدا.

به بیانی دیگر، خودش مرآتِ وجه الله می‌شود؛ یا بگوییم خودش جنبهٔ وجه الله پیدا می‌کند — اما به عنوان فناء، نه آنکه خودش خدا شود. اهل قرآن با استفاده از قرآن این را گفته‌اند؛ آن یاوه‌گویی‌ها که از این مرحله بسیار دور است، مقصود نیست. کسی نمی‌گوید خدا می‌شوند. ولی اگر کسی مستغرق در وجه خدا باشد و چنان مستغرق شود که حتی شعور به فناءِ خود نیز نداشته باشد، فانی در وجه حق است؛ سائر در وجه حق است؛ یعنی خودش مرآتِ وجه حق می‌شود و جنبهٔ وجه‌الحقی پیدا می‌کند. این خدا‌بودن نیست.

مگر به حضرت بقیةالله صلوات‌الله‌علیه نمی‌گوییم:

«يَا وَجْهَ ٱللَّهِ ٱلَّذِي إِلَيْهِ يَتَوَجَّهُ ٱلْأَوْلِيَاءُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای وجه خدا که اولیا به‌سوی او توجه می‌کنند.

البته آن وجه الله که او هست، مقصود آن نیست که اگر سالکی از افراد معمولی به مرحلهٔ فناء رسید، حضرت بقیةالله شود. وجه الله بودن نیز مراتب دارد؛ مراتب به جای خود محفوظ است.

تمکین در مقام فناء

اگر این نسبت ادامه یابد و سالک در همان مقامی که غرق حق شده ثابت گردد — بی‌آنکه اصطلاحاتِ متلونِ تمکین و تلوین را در معانی گوناگون به میان آوریم — ساده‌تر می‌توان گفت: انسان فانی می‌شود در وجه خدا. اما تا وقتی به فانی‌بودنِ خود نظر دارد، هنوز تمام نیست. نظر به فناء، خود حجابی لطیف است؛ زیرا صفت و موصوفِ فناء نیز از ماسواست. باید این نظر نیز برخیزد تا فناء کامل شود.

آن‌گاه است که سالک مرآت می‌گردد بی‌آنکه مرآت‌بودن را به رخ کشد؛ وجه می‌نماید بی‌آنکه دعویِ الوهیت کند. بنده می‌ماند و آینه می‌شود. و چون مراتبِ وجه الله محفوظ است، وصولِ سالکِ معمولی با مقامِ بقیةالله علیه‌السلام یکی شمرده نمی‌شود؛ هر کس در مرتبهٔ خود آینه است.

لایحه‌ای در باب فناء: فناء در فناء

پیش از این به ذکر و طلب و ادامهٔ آن اشاره شد. سپس مرحلهٔ فناء چنین تصویر می‌شود: ذکر ادامه می‌یابد؛ همهٔ خواطر کنار زده می‌شود؛ طلب نیز باید ادامه یابد و همهٔ مطلوبات کنار گذاشته شود. برنامهٔ کسانی که سالک به معنی کلمه هستند و شبانه‌روز جدی خدا را طالب‌اند، در لایحهٔ هشتاد چنین آمده است که فناء عبارت از آن است که به واسطهٔ استیلای ظهور هستی حق در باطن، به ماسوای او شعور نماند؛ و پوشیده نباشد که فنای فناء در فناء مندرج است — همان فناء از فناء.

فناء از فناء همان است که اکنون توضیح داده شد: اگر به فنایت توجه کنی، خودِ این توجه نقصان است؛ باید از فنایت نیز فانی باشی. پوشیده نباشد که فنای در فناء در فناء مندرج است؛ زیرا صاحبِ فناء را اگر به فنای خود شعور باشد، صاحبِ فناء نباشد؛ به جهت آنکه صفتِ فناء و موصوفِ آن از قبیل ماسوای حق است سبحانه. خودِ فناء — «من فانی شدم از غیر خدا» — خودش غیر خداست. ما می‌خواهیم از ماسوا بگریزیم؛ خودِ این فانی‌شدن نیز غیر خداست و از آن نیز باید غافل بود. هر شعور به آن، منافی فناء است. این سخن از بزرگان عرفان در این مراحل است.

ببینید این مرحله بر اساس همان توحیدی است که بحث کردیم. رسیدن با ذکر و طلب به فناء، بر اساس همین معنی توحید است که انسان نیز مانند همهٔ موجودات، در اصلِ موقعیت خود در نظام هستی، فانی در وجه الله است و حالّ در وجه الله. سالکان که به این مرحله می‌رسند، بر اساس همین توحید می‌رسند. یک حقیقت است: اصلِ ما فانی در وجه الله است. اگر به آن رسیدیم، به حقیقت خود و به مکان اصلی خود و به موطن اولیهٔ خود رسیده‌ایم.

پس سلوک، اختراعِ موقعیتی بیگانه نیست؛ کشفِ موقعیتی فراموش‌شده است. انسان چیزی بر خود نمی‌افزاید که از نظام توحید بیرون باشد؛ پرده برمی‌دارد از آنچه از آغاز بوده است. فناء، نابودیِ محض نیست؛ بازگشت به نسبتِ حقیقی با وجه حق است.

دو هستی: حجاب و مرآت

اگر به آن مرحله رسیدیم، آن مرحله از ما با این مرحله از ما از لحاظ سعهٔ وجود و کمالات وجودی چه تفاوتی دارد؟ اکنون در این مرحله، هستیِ کاذب خود را داریم که حجابِ وجه حق است. اگر با آن روشِ ذکر و طلب سلوک کنیم و برسیم به آنجا که مرآتِ وجه الله باشیم و فانی در وجه الله، موجودیت اصلی را بیابیم و این موجودیت کاذب را از دست بدهیم — این هستی اول را بدهیم و آن هستی بعدی را که مرآت وجه الله است بیابیم، نه حجاب وجه الله — آن‌گاه چه تفاوتی؟

دو موجودیت در میان است. مولوی گفته است: آن منی و هستی‌ات باشد حلال که در او بینی صفاتِ ذوالجلال؛ و این هستی اول، که از او دیده کج و احول بود، حرام است و باید از آن گذشت. این هستی اول کاذب ماست و آن هستی اصلی ما. از این هستی اول که حجاب وجه الله است باید سیر کنیم به هستی اصلی که مرآت وجه الله است و فانی در وجه الله. تفاوت این دو بسیار است: یک وقت انسان فانی در وجه الله است و در حدّ خود وجه الله؛ و یک وقت حجاب وجه الله. وجه الله بودن کجا و حجاب وجه الله بودن کجا؟ آن‌گاه انسان چیز دیگری است.

از هستیِ اول تا هستیِ دوم، فاصلهٔ کمی نیست. یکی پرده است و دیگری آینه؛ یکی کژبینی می‌آورد و دیگری صفاتِ جلال را می‌نمایاند. سالک اگر بداند این دو هستی چیست، می‌فهمد چرا باید خانه برکند و چرا گنج زیر همان خانهٔ ویران‌شدنی نهفته است. بدون این گذر، توحیدِ نظری در حدّ مفهوم می‌ماند؛ با این گذر، توحید در وجود سالک جاری می‌شود.

این را فراموش نباید کرد: انسان در آن وقت همان است که مولوی گفته: آن منی و هستیت باشد حلال که در او بینی صفات ذوالجلال. این هستی اول حرام است؛ از این حرام باید گذر کرد.

هستی اول: حجابِ وجه الله و حجابِ هستی اصلی

نکته‌ای باریک برای آشنایی با برخی رموز و تعبیرات عرفا: این هستی اول، در عین آنکه حجاب از وجه الله است — نه مرآت وجه الله، بلکه حجاب وجه الله — آیا حجابِ آن هستی اصلی ما نیز هست یا نیست؟ بله؛ مطالب باریک است. هستی اصلی ما همان حالت جمعیِ وجه اللهی است؛ و این هستی فعلی، حجابِ آن نیز هست. حافظ می‌گوید: تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز. مولوی می‌گوید: خانه برکَن که از عقیق این یمن صد هزاران خانه شاید ساختن. خانه برکندن، برکندنِ همین هستی اول است.

وقتی انسان به آن مرحله می‌رسد، وجه الله است یا مرآت وجه الله — هر دو در مرتبهٔ خود درست است: فانی در وجه الله است؛ و در مرتبهٔ خود وجه الله است. نه خداست؛ بندهٔ خداست. برای فهمِ چگونه بندهٔ خدا بودن در عین وجه الله بودن، حضرت بقیةالله صلوات‌الله‌علیه را در نظر آورید: ما او را بندهٔ خدا می‌دانیم و وجه الله نیز می‌دانیم؛ بندهٔ فقیر خداست و مرآت وجه الله است؛ فانی در وجه الله است.

مولوی می‌گوید خانه برکَن — هستی اول را — که از عقیق این یمن صد هزاران خانه شاید ساختن. کسی که عهدش باشد و مرد میدان باشد و وارد میدان طلب شود، به وجه اللهی می‌رسد؛ و این همان خانه برکندن است. انسان آن‌گاه محضرِ اساسیات می‌شود؛ مشروعات و موانعی که اکنون داریم آنجا برای ما حل می‌گردد؛ همهٔ آن مَنَعَت‌ها ممکن می‌شود. نه علمِ ما این علم ناقص است، نه ارادهٔ ما این ارادهٔ ناقص؛ اصلاً وجود ما وجود ناقصِ اول نیست؛ وجودی کامل‌تر است و صفات و اسماء خدا در آنجا متجلّی است.

در کلمات عرفا آمده که گنج زیر خانه است و چاره نیست جز آنکه خانه را از میان برداری. گنج زیر خانه است؛ این هستی اول باید کنار زده شود تا گنج از زیر خانه بیرون آید. به هزاران خانه از یک نقدِ گنج می‌توان عمارت بی‌رنج ساخت. وقتی انسان به آن مرحله رسید، می‌بیند که همه چیز در وجود خودش بوده؛ تا خودش حجابِ آنچه در خودش بوده، بوده است. می‌گوید: می‌بیند که حایلِ گنج و حجاب، خانه بود؛ مانعِ صد خرمن، این یک دانه بود. این یک دانه که موجودیت فعلی ماست، اگر متلاشی شود، صدها خرمن از آن درخواهد آمد.

این تعبیرات، شرحی است از معانی باطنی که با آیات توحیدی قرآن هم‌داستان است: انسان باید از هستیِ حجاب‌گونه بگذرد تا مرآتِ وجه حق گردد؛ و این گذر، همان فناء و فناء از فناء است که بر پایهٔ توحید ذاتی استوار است.

خانه برکندن، ویرانیِ بی‌ثمر نیست؛ گشودنِ راه گنج است. یک دانه اگر بشکند، صد خرمن ممکن می‌شود؛ و یک هستیِ محدود اگر فدا شود، آینه‌ای گشوده می‌گردد که صفاتِ ذوالجلال در آن دیده می‌شود. از این‌رو اهل معنا گفته‌اند آن منی و هستی حلال است که در او صفات حق دیده شود، نه آن منی که حجاب حق است و دیده را کج و احول می‌کند.

ذکر دشمنان اهل حق، ذکر شیطان است؛ و ذکر اولیای خدا، ذکر خدا. راه سالک آن است که ذکر حق را ادامه دهد تا از هستیِ حجاب به هستیِ مرآت درآید؛ و در آن منزل، خود را و همه چیز را فانی در وجه الله بیابد.

بدین ترتیب، بحث توحید از صحنهٔ قیامت و محوِ شرکا، به صحنهٔ سلوکِ درونی می‌رسد: همان حقیقت که آنجا معبودِ کاذب را از نظر می‌برد، اینجا هستیِ کاذبِ سالک را از میان برمی‌دارد تا جز وجه حق نماند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.