ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 012

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

ادامهٔ توحید اوصافی

در برنامهٔ گذشته دربارهٔ توحید وصفی یا اوصافی گفته شد مفهوم این توحید آن است که همهٔ صفات کمال که در نظام وجود هستی دیده می‌شود و همهٔ کمالات از آنِ ذات مقدس حق است و از کمالات و صفات کمالی حق سرچشمه می‌گیرد. به عبارت دیگر، آنچه از کمالات و صفات کمال در مخلوقات خداوند دیده می‌شود، تابش‌ها و تجلیاتی از کمالات حضرت حق‌اند. مانند علمی که در انسان یا موجودات دیگر یا موجودات بالاتر از انسان مانند ملائکه وجود دارد: به عنوان صفتی از صفات کمال و کمالی از کمالات وجودی فی‌نفسه و مستقلاً وجود ندارند، بلکه این کمال علم در این‌ها تابشی است از علم خدای متعال در مراتب مختلف. آنکه مالک علم است و دارای علم بی‌حد و بی‌نهایت، ذات مقدس حق است که فی‌ذاته عالم است؛ و این علومی که در موجودات دیگر در مراتب مختلف جلوه کرده، تابش‌ها و تجلیاتی از آن علم مطلق خداوند است. علم خداوند علم بی‌نهایت است اما علم ما همراه با جهل است و جهلش هم بی‌نهایت؛ و به عنوان تابشی از آن علم بی‌نهایت به اندازهٔ قابلیت و ظرفیت ماست. اکنون ادامهٔ همین توحید اوصافی.

مثل حیات دنیا: آب و نبات و هشیم

راه آیات قرآن خطابشان به انسان است. این حیاتی که انسان در اینجا دارد — حیات منحصر به اندازهٔ حیات با تبعاتش از ادراکات و شعور و قدرت و دیدن و شنیدن و درک کردن — این حیات را گاهی تشبیهی می‌کند. آیهٔ چهل و پنج سورهٔ کهف:

«وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيمًا تَذْرُوهُ الرِّيَاحُ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ مُّقْتَدِرًا» (کهف/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای آنان مثل زندگی دنیا را بزن: مانند آبی که از آسمان فروفرستادیم؛ پس گیاه زمین با آن درآمیخت؛ آنگاه خشک و خرد شد که بادها پراکنده‌اش می‌کنند؛ و خدا بر هر چیز تواناست.

به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله خطاب می‌کند که به انسان‌ها بگو این حیات که اکنون دارند — حیات با تبعاتش: دیدن و شنیدن و دانستن و توانستن که از لوازم حیات ماست؛ حیات داریم که این‌ها شاخ و برگش هست — مثال بزنید: این حیات که شما دارید درست مانند آن آبی است که ما از آسمان می‌فرستیم و نبات زمین به آن آب آمیخته می‌شود و بعد جریان پیش می‌آید که این‌ها هشیم می‌شوند و بادها پراکنده‌شان می‌کنند. یعنی آبی می‌فرستیم؛ نبات با آن آمیخته می‌شود؛ می‌شود درخت و گل و میوه؛ و بعد هم برمی‌گردانیم به آن حالت اول: خشک و پوسیده و خردشده و از میان رفته. آن آب آمد و اینجا این‌گونه جلوه کرد و بعد هم گرفتیم. می‌گوید مثال بزن: حیات که به شما دادیم در اینجا این‌طور است؛ یک تابشی فرستادیم مدتی؛ بعدش مانند همان آب خواهد بود که از آسمان فرستادیم. «فأصبح هشیما تذروه الریاح». این را با چشم خودمان هم می‌بینیم و تصور می‌کنیم.

آیات یونس در همان تمثیل

دو آیهٔ دیگر از سورهٔ یونس باز در همین باره است؛ آیات بیست و چهار و بیست و پنج:

«إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَالْأَنْعَامُ حَتَّىٰ إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّيَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا لَيْلًا أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِيدًا كَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ ۚ كَذَٰلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» (یونس/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مثل زندگی دنیا فقط مانند آبی است که از آسمان فروفرستادیم؛ پس گیاه زمین — از آنچه مردم و چارپایان می‌خورند — با آن درآمیخت؛ تا چون زمین پیرایهٔ خود گرفت و آراسته شد و اهلش پنداشتند که بر آن توانایند، شبانگاه یا روزانه امر ما آمد و آن را درویده‌ای ساختیم چنان‌که گویی دیروز نبوده است؛ این‌گونه آیات را برای گروهی که می‌اندیشند به تفصیل بیان می‌کنیم.

این حیات که شما دارید مانند آبی است از آسمان می‌فرستیم؛ نبات با آن مختلط می‌شود و به صورت چیزهایی درمی‌آید که هم انسان‌ها از آن‌ها استفاده می‌کنند هم چهارپایان. تا وقتی کاملاً سرسبز شد و زیبا شد و اهل زمین فکر می‌کنند دیگر خیلی خوب است و خیلی چیزها دارند — «ظن أهلها أنهم قادرون علیها» — امر ما شب یا روز می‌آید و همه‌اش را ویران می‌کنیم؛ حصید می‌سازیم چنان‌که گویی دیروز نبوده. این حیات، یعنی کمالی که غیر از کمال نیست؛ همیشه با حیات است: دیدن من، شنیدن من، دانستن من، قدرت من، همه‌اش آثار حیات است و شاخ و برگ حیات با حیات من. حیات یعنی این‌ها. این کمال در این ماده تابش کرده است — مادهٔ بدن من. کمالی تابش کرده اما درست مانند آن آبی که خدا فرستاده و بعد از امروز یا فردا تخریب می‌شود. ما فکر می‌کنیم که ما این را داریم؛ همان که مردم زمین فکر می‌کنند خیلی چیزها دارند. دقیقاً شب یا روز امر ما می‌آید؛ انسان یک‌دفعه ویران می‌شود؛ دیگر حیات نیست. حیات این بود: آمد فقط؛ در اینجا این تابش ادامه داشت و بعد برچیده شد. تابشی بود آمد و ادامه داشت مدتی اما در گذر بود. وقتی ماده قابلیتش را برای قبول این تابش از دست داد، این تابش برچیده می‌شود.

مالک سمع و بصر کیست؟

قرآن می‌پرسد چه کسی آنچه را از آسمان و زمین احتیاج دارید به شما می‌رساند؛ و سپس: این چشم و گوش شما را چه کسی مالک است؟ این دید شما و این شنید شما مالکش کیست؟ آیا خودتان مالک هستید یا نه؟ اگر مالک بودید پس از دست نمی‌دادید؛ اصلاً از اول داشتید. از اول که خودمان نبودیم؛ وجود پیدا کردیم؛ به ما دادند؛ اما در اختیار ما نیست تا آن موقع که دادن؛ می‌گیرند.

«قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّن يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ...» (یونس/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو کیست که از آسمان و زمین روزی‌تان می‌دهد؟ یا کیست که مالک شنوایی و دیدگان است؟...

مالک این دید و شنید شما کیست؟ خودتان هستید یا خداست؟ مالکش خداست. همین توحید وصفی به دستتان است. مالکش کیست؟ تابش است. تابش این سمع شما از سمع خداست؛ تابش این بصر شما از بصر خداست. تابش است — نه آنکه بصر خدا باشد. بصر خدا مطلق است: «إن الله هو السمیع البصیر»؛ بی‌حد است؛ سمع مطلق است؛ بصر مطلق است. اما این هم تابش است از همان مطلق، به اندازه‌ای تابیده که مالکش بالاخره شما نیستید. صاحب تابش مالک است. بیان بسیار جالبی است: چه کسی مالکش است؟ یعنی آنکه دارد، دارد از او.

أرذل العمر در سورهٔ حج

در سورهٔ حج می‌گوید بعضی از شما را برای اینکه بدانید این‌ها همه تابش است و آنچه دارید مال شما نیست، بعد از اینکه نداشتید دیدن و شنیدن و دانستن و توانستن را دادیم؛ بعضی از شما را آن اندازه عمر می‌دهیم که به أرذل العمر برسند — آن عمر بالا که انسان به ناتوانی می‌رسد و بسیاری از آنچه داشت از دست می‌دهد — تا بفهمید آنچه دارید مالکش نیستید.

«وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا» (حج/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از شما کسی است که به فرومایه‌ترین [دورهٔ] عمر بازگردانده می‌شود تا پس از دانستن چیزی نداند.

از شما کسانی هستند که به مشیت خدا عمرشان ادامه داده می‌شود تا به أرذل العمر برسند «لکیلا یعلم بعد علم شیئا»؛ تا آنکه می‌دانست بعد از اینکه می‌دانست دیگر هیچی نداند. اول نداشت دانستن را؛ بعد به دستش دادیم دانستن را؛ بعد می‌بریم آنجا تا نداند و بداند که دانستنش را خودش مالک نبود؛ تابشی بود؛ خودش این را نداشت.

همهٔ کمالات تابش‌اند نه عین صفات خدا

این آیات می‌خواهد ما را به توحید وصفی یا اوصافی بفهماند: آنچه مربوط به کل آنچه در زمین است و آنچه مربوط به حیات انسان است و کمالات وجود انسان، همه‌اش به طور کلی به من و شما می‌خواهد بفهماند که هر چه کمال در شما هست، هر چه کمال در زمین هست، هر چه می‌بینید، این‌ها تابش‌هایی است که مالکش خداست. همهٔ این صفات کمالی که در موجودات است مالکش خداست. اما نه به این معنا — باز تکرار می‌کنم — نه به این معنا که این‌ها صفات خداست. این‌ها تابش‌هایی است از صفات خدا. قرآن می‌گوید این‌ها تابش است؛ این کمالات تابش است؛ اما نمی‌گوید این‌ها صفات خداست. می‌گوید تابش است از بالا. در بالاها هست و آن بالاها هم تابش است و از یک اصلی که صفات کمال خداست. نه اینکه این‌ها را بی‌واسطه عین صفات خدا کنند. اما در حقیقت معنی کلی‌اش این می‌شود که صفات کمالیه از آنِ کیست؟ از آنِ خداست. توحید این است.

خزائن اشیا نزد ماست

برای بیان اینکه این تابش‌ها از کجاست، آیاتی هست؛ مخصوصاً آیه‌ای کوتاه که باید روی آن تأمل کرد:

«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازهٔ معین فرو نمی‌فرستیم.

هر چه شما در اینجا دارید — چه در خود و چه در غیر خود — خزائن این‌ها نزد ماست. هر چه دارید بدون استثنا خزائنش نزد ماست. خزائن یعنی اصل یک چیز؛ صورت جمعی و بالا و مبدأش را می‌گویند خزائن. می‌گوید آنچه از خوبی‌ها و کمالات در اینجا دارید خزائنش نزد ماست؛ نزد ماست یعنی در عالمی که نزد خداست، نزدیک به خدا از لحاظ رتبهٔ وجودی: عوالم بالا. بعد می‌فرماید «وما ننزله إلا بقدر معلوم»؛ ما پایین نمی‌آوریم، تنزیل نمی‌کنیم، فرود نمی‌آوریم در عالم شما مگر با اندازه‌ای معین. یعنی شما جمال که در نبات می‌بینید، این جمال مطلب بالا و خیلی بالایش، خزائنش، صورت بالا و کامل‌ترش و ثابتش در یک عالم دیگر است که نزد خداست. روی این ماده که مادهٔ زمینی است از آن کمال بالا به اندازه‌ای که این قابلیت دارد فرود می‌آوریم اما به اندازه. آن بیش از اندازه و فوق اندازه‌اش کجاست؟ بالاترش نزد خداست. یعنی این زیبایی که شما روی این ماده برای این نبات می‌بینید، صورت بسیار بالایش در عالم بالاست؛ این می‌تابد اینجا ولی فقط به اندازه‌ای که این ماده قابل است؛ بقدر معلوم. پس این تابش است؛ این کمال تابش است از بالا؛ با همان توضیحی که گفتیم نبود و می‌آید و می‌گذرد. اما اصلش بالاست؛ نه اینکه اصلش می‌شود صفت خدا — خیلی مانده به صفات خدا در وسط؛ این‌ها تابش است؛ همه‌اش تابش است. فعلاً این تابش است از بالا؛ اما صورت بالای این‌ها نزد خداست. نتیجه این می‌شود که آنچه ما از کمالات و صفات کمالیه در این عالم مشهود داریم، همهٔ این‌ها صورت‌های بالایش در یک عالم دیگر است.

عرش و عوالم میانین

برای اینکه روشن شود، آن عالمی که صورت‌های بالای این کمالات آنجا هست و می‌تابد در اینجا، نامش عرش است. عرش هم اسمش را شنیده‌اید. آن عالم اسمش عرش است که این تابش‌ها از آنجاست. البته اینجا اندکی پریده‌ایم بالا: اگر به ترتیب پیش می‌رفتیم این تابش‌ها از کجاست؟ از برزخ است؛ برزخ از کجاست؟ از عوالم بالا، جبروت؛ جبروت از کجاست؟ از عرش. این فاصله‌ها حذف شد تا مسئله زیاد مشکل نشود. فعلاً این تابش‌ها از کجاست؟ از عرش. در وسط چندین عالم با اختصار گذاشته شد. صورت‌های بالای همهٔ این‌ها در عرش است؛ آیه می‌گوید نزد ماست؛ نزد ما همان عرش است.

بدین سان توحید اوصافی از زینت زمین و حیات دنیا تا سمع و بصر و علم، و تا خزائن و عرش، یک رشته می‌شود: همهٔ کمالات مشهود تابش‌اند بقدر معلوم؛ مالک اصل خداست؛ و مخلوق قابلی است که به اندازه می‌گیرد و گاه از دست می‌دهد تا بداند مالک نبوده است.

پیوند سه تمثیل

سه تمثیل را باید کنار هم دید. تمثیل زینت و صعید جرز در کهف، ناپایداری کمالات زمینی را نشان داد. تمثیل آب و نبات و هشیم در کهف و یونس، همان ناپایداری را بر حیات انسان و شاخ و برگ ادراک و قدرت او تطبیق کرد. تمثیل أرذل العمر، زوال علم پس از علم را در خود شخص شاهد آورد تا هیچکس نگوید «حداقل علم من از آنِ من است». هر سه یک حرف می‌زنند: آنچه داری امانت تابشی است؛ چون ماده یا قابلیت تغییر کند، تابش برچیده می‌شود؛ و برچیده‌شدن دلیل آن است که مالک اصل تو نبودی.

ظن أهلها أنهم قادرون علیها خطرناک‌ترین توهم است. وقتی زمین آراسته می‌شود و بدن سالم است و علم و قدرت در دست می‌نماید، انسان می‌پندارد قادر است. امر خدا شب یا روز می‌آید و حصید می‌سازد. توحید اوصافی درست در اوج زخرف و زینت باید بیدار باشد، نه فقط در روز مصیبت. آنکه در روز سلامت بگوید سمع و بصر از آنِ خداست، در روز بیماری آسان‌تر تسلیم می‌شود؛ و آنکه در روز قدرت بگوید قدرت تابش است، در روز ناتوانی کمتر به شرک خفی دچار می‌شود.

قدر معلوم و جواد بودن حق

«إلا بقدر معلوم» همان حقیقت أودیة بقدرها است که در بحث شرور و کمبودها گذشت. فیض از جانب حق بی‌بخل است؛ تحدید از جانب قابل است. خزائن نزد اوست؛ تنزیل به قدر قابلیت ماست. پس شکایت از کمی علم یا ضعف بصر اگر به معنای اعتراض به مبدأ فیض باشد جهل است؛ و اگر به معنای توجه به کمبود قابلیت و طلب افزایش قابلیت باشد، عین ادب توحیدی است. سالک از خدا زیادت قابلیت می‌خواهد تا تابش بیشتر گیرد؛ نه آنکه گمان کند خدا چیزی را دریغ کرده است.

پرهیز از دو لغزش در نسبت به عرش

چون سخن به عرش رسید باید دو لغزش را یاد کرد. یکی آنکه عوالم میانین — برزخ و جبروت — را انکار کنیم و بپنداریم تابش مستقیماً و بی‌واسطه از ذات به خاک می‌رسد؛ ساختار وجود دقیق‌تر از این است، هرچند برای تقریب، واسطه‌ها مختصر گفته شد. دیگر آنکه صورت‌های بالای کمالات در عرش را عین صفات ذات بدانیم؛ میان خزائن و صفات ذات هنوز مراتب است. آنچه گفته شد این است که اصل و صورت ثابت و کامل‌تر نزد خدا و در عوالم قرب است؛ نه آنکه هر جمال نباتی صفت ذات باشد. زبان تابش و تنزیل بقدر معلوم، هم از تشبیه غلط جلوگیری می‌کند هم از تعطیل معرفت.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.