یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
توحید وصفی و تابش کمالات از عرش
بسم الله الرحمن الرحیم.
مقصود از بحث توحید، معرفت خدای متعال و صفات و افعال اوست؛ و به بیانی دیگر، معرفت وحدانیت ذات مقدس حق و این حقیقت که جز ذات او ذاتی نیست و جز صفات او صفاتی نیست و جز افعال او افعالی نیست.
چراغ فروزان شناخت و آگاهی در همهٔ جنبههای زندگی انسان حضوری اثرگذار دارد و خاموشی این چراغ بهمعنای تباهی و شکست است. نبودن شناخت، آدمی را در وادی تاریک تردید و دودلی گرفتار میکند و جسم و جان را به فرسایش میکشاند. امام سجاد علیهالسلام چنین معرفتی را از خداوند میخواهند: بار خدایا، من بهسبب دانایی تو از تو خیر و نیکی درخواست میکنم؛ پس بر محمد و خاندان او درود فرست و خیر و نیکی برایم مقدر فرما، و شناختِ انتخاب کردن را به ما الهام کن و آن را وسیلهٔ خشنودی به آنچه برای ما مقدر کردهای و سرفرود آوردن به آنچه حکم نمودهای قرار ده، و ما را با یقین مخلصان تأیید و یاری فرما.
سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلا الله و الله أكبر.
حیات دنیوی؛ مثالی از تابش مقطعی کمال
در برنامهٔ گذشته دربارهٔ توحید اوصاف خداوند سخن رفت. خداوند متعال در آیهٔ چهلوپنج سورهٔ مبارکهٔ کهف به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم خطاب میکند که به انسانها بگو: این حیاتی که دارید، با لوازم آن مانند دیدن و شنیدن و دانستن و توانستن، به اینها مثال بزن. این حیات درست مانند آبی است که ما از آسمان میفرستیم و گیاهان زمین به آن آمیخته میشود و سپس اینها را به حالت اول، یعنی خشک و پوسیده و خردشده، بازمیگردانیم.
«وَٱضْرِبْ لَهُم مَّثَلَ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا كَمَآءٍ أَنزَلْنَـٰهُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَٱخْتَلَطَ بِهِۦ نَبَاتُ ٱلْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيمًا تَذْرُوهُ ٱلرِّيَـٰحُ ۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ مُّقْتَدِرًا» (کهف/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای آنان زندگی دنیا را مَثَل بزن، مانند آبی که از آسمان فروفرستادیم؛ پس گیاه زمین با آن درآمیخت، آنگاه خشک و خرد شد که بادها پراکندهاش کنند؛ و خدا بر هر چیز تواناست.
یعنی این حیات، صفت کمالی است که از تجلیات حق تابش کرده است؛ درست مانند آبی که خدا فرستاده — و فرستادن مطلق و همیشگی به همان صورت نیست، بلکه تابشی مقطعی است و ادامه دارد تا وقتی مادهٔ گیرنده قابلیت قبول آن را دارد. وقتی قابلیت از میان برود، این تابش برچیده میشود و از میان میرود.
صورتهای بالای کمالات در عالم عرش
آنچه از کمالات و صفات کمالی در این عالمِ مشهود داریم، همه صورتهای نازلِ صورتهایی است که در عالمی بالاتر هست. برای آنکه روشن شود آن عالمی که صورتهای بالای کمالات در آنجاست و از آنجا بر اینجا میتابد، باید گفت نام آن عالمِ بالا عرش است. تابشها از آنجاست.
البته اگر بخواهیم به ترتیب دقیق پیش برویم، فاصلهها را نباید یکسره حذف کرد: این تابشها نخست از برزخ است؛ برزخ از عوالم بالای جبروت؛ و جبروت از عرش. فاصلههای میانی را میتوان برای سادهتر شدن بیان کنار گذاشت، اما حقیقت این است که صورتهای بالای همهٔ این کمالات در عرش است. آیه میگوید «نزد ماست»؛ و نزد ما همان عرش است.
این روایت را از رسالهٔ خطی مرحوم استاد علامه رضواناللهعلیه نقل میکنیم — در بحث عرش که ایشان کردهاند و نتیجهگیریهایی داشتهاند. سبط بن جوزی در آن رساله آورده است، از امام صادق سلاماللهعلیه، و امام صادق از پدر بزرگوارش از جدش:
«ٱلْعَرْشُ تِمْثَالُ مَا خَلَقَ ٱللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عرش، تمثال و نمونهٔ آن چیزی است که خدا آفریده است.
عرش عالم بالاست؛ فوق عالم مثال و فوق عوالم جبروت. «إن الله علی العرش استوی»؛ تدبیر وجود از آنجا به عوالم پایینتر میآید. اگر تابشها را به ترتیب ملاحظه کنیم، نخست تابش از عرش است به عوالم اولیهٔ جبروت؛ سپس عوالم جبروت را نزولاً سیر میکند و به عوالم مثال میآید؛ و عوالم مثال را نیز نزولاً سیر میکند تا به عالم ماده برسد. آخرین تابش همین تابشی است که بر عالم ماده میتابد و این خوبیها و حقایق را بر ماده مینشاند.
بنابراین از اینجا که بگذریم به برزخ میرسیم. در برزخ نعمتها و خوبیها بسیار بالاتر از اینجاست. هرچه در برزخ بالاتر رویم، این حقایق زیباتر و جامعتر و برتر است. به جبروت که بگذریم بسیار بالاتر است؛ و به عرش که برویم، آنجا خزائن اصلی است. از همینجاست که میتوان دریافت نعمتهایی که در بهشت گفته میشود با نعمتهای اینجا قابل قیاس نیست. آنجا هم زیبایی هست، اینجا هم هست؛ اما این زیبایی کجا و آن زیبایی کجا؟ آنجا هم میوه و خوردنی و لذت هست، اما این کجا و آن کجا؟ آنچه اینجاست تنزلیافته است — بسیار هم تنزلیافته — و آنچه آنجاست بسیار بالاست.
امام میفرماید: العرش تمثال ما خلق الله. تمثال یعنی نمونه، صورت دیگر. در عرش، صورت بالا یا نمونهٔ آنچه خدا در عالم مشهود خلق کرده موجود است؛ تمثال ما خلق الله فی البر و البحر: هرچه خدا در دریا و خشکی آفریده، تمثالش در عرش است.
تأویل آیهٔ خزائن
امام صادق علیهالسلام میفرماید: هذا تأویل قول الله تعالی؛ و این است تأویل آنچه خدا میفرماید:
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازهای معلوم فرو نمیفرستیم.
خدا گفت هرچه در اینجا دارید، خزائنش نزد ماست. امام میفرماید تأویل این آیه همین است: نزد ماست یعنی در عالم عرش که نزدیک به خداست. الرحمن علی العرش استوی. از آن مخلوقات بالاتر، عرش است که در آنجا تجلیات و جلوات و تابشهای کمالات حق بیشتر و بالاتر است. از آنجا میتابد به جبروت؛ از جبروت به مثال؛ و از مثال به عالم ماده.
عرش خود مخلوق است. صورت بالای این حقایق و خوبیها و کمالات در عرش است؛ اما عرش مخلوق است. تا زمانی که مخلوق است، قهراً آن نیز تابش است — تابشی در مرتبهای بالاتر.
گفتوگوی امیرالمؤمنین با جاثلیق دربارهٔ استوای بر عرش
مخلوق بودن عرش را از بیان حضرت امیر سلاماللهعلیه میشنویم. یکی از علما در آن زمان با حضرت امیر در مباحثه و مناظره بود و میخواست اشکال کند که شما میگویید الرحمن علی العرش استوی؛ گویی خدا را چیزی مانند جسم میدانید که در جایی قرار گیرد. با فکر محدود خود نمیدانست که حضرت امیر در مقام معارف و حقایق سخن میگوید. بنابراین سؤالاتی کرد و امام جوابهای شگفت داد.
قسمتی از گفتوگوی امام با شخصی از عالمان غیرمسلمان به نام جاثلیق چنین است که او میخواست اشکال بگیرد: در قرآن شما آمده الرحمن علی العرش استوی؛ یعنی خدا بر عرش است؛ آیا عرش حامل خداست؟
حضرت فرمود معنی این نیست که عرش حامل خداست. در قسمتی از بیانشان میفرمایند: خدا حامل عرش است، نه عرش حامل خدا. اصلاً عرش حامل خدا نیست. الرحمن علی العرش استوی یعنی تدبیر خدا از عرش است و به مادون عرش.
قسمتی از بیان حضرت این است:
«وَلَيْسَ ٱلْعَرْشُ كَمَا ظَنَنْتَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و عرش چنان نیست که تو پنداشتهای.
عرش آنطور که تو فکر میکنی — هیئتی مانند سریر و تخت که خدا بر آن نشسته باشد — نیست. حتی بعضی از عوام چنین میاندیشند و آن جاثلیق نیز چنین میپنداشت. امام فرمود عرش آنطور که تو جمع میکنی، مانند تختی که خدا بر آن نشسته باشد، معاذ الله نیست.
«لَـٰكِنَّهُ شَىْءٌ مَحْدُودٌ مَخْلُوقٌ مُدَبَّرٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه آن چیزی است محدود، آفریدهشده و تحت تدبیر.
این شیئی است، عالمی است؛ محدود است و خود بینهایت نیست؛ مخلوق است برای خالق؛ تحت تدبیر خداست؛ و پروردگار ما مالک عرش است. نه آنکه خدا بر عرش باشد بهسان بودن یک چیز روی چیز دیگر. الرحمن علی العرش استوی یعنی تدبیر خدا از عرش نازل میشود و بر عرش و مادون عرش جاری است.
پس عرش چیست؟ مخلوق است؛ مدبَّر خداست؛ خدا خالقش است؛ محدود هم هست. و حقایقی که در عرش است، خودِ عرش مخلوق و مدبَّر و محدود است. یعنی آنچه در عرش است تابشهایی است در مرتبهای بسیار بالاتر از صفات و کمالات خدای متعال — اما مالک آن کیست؟ امام فرمود مالک عرش و آنچه در عرش است خداست. یعنی هر کمالی، ولو صورت بالایش در عرش باشد، عرش خودش و آنچه در آن است مالکش خداست. آنجا هم تابش است؛ تابشی از صفات کمال خدا.
معنی توحید اوصاف
بنابراین هرچه کمالات در وجود است — اینجا، برزخ، جبروت، عرش — هرچه صفت کمالی هست، تابشهایی است که مالکش خداست. اینها هیچکدام دارا و مالکِ مستقل نیستند. و این معنی توحید اوصاف است.
دو قطعه از دعای جوشن کبیر
در این اواخر دو قطعه از دعای جوشن کبیر را میخوانیم. این دعاها بسیاری از معارف را دارند. متأخر امام و دیگران از عرفا و بزرگان گوشزد کردهاند که حقایق قرآن در دعاها باز شده و مفصل آمده است؛ چنانکه دیگر جای حرف باقی نمانده.
در فصل پنجم جوشن کبیر چنین میخوانیم:
«يَا مَنْ لَهُ ٱلْعِزَّةُ وَٱلْجَمَالُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای آنکه عزت و جمال از آنِ اوست.
ای خدایی که هرچه عزت است از آن اوست؛ هرچه جمال و زیبایی است از آن اوست؛ مخصوص اوست. مال هیچکس نیست. حتی این عزت جزئی که در انسان هست مال خداست؛ این جمالی که حتی در این گل هست مالکش خداست. البته این جمال، جمالِ خدا بهمعنای عین ذات نیست؛ جمال بسیار نازل و محدودی است از جمال مطلق و بینهایت؛ تابش بسیار نازل و محدودی است از جمال بینهایت خدا. تابش به صاحب تابش برمیگردد، نه به آنچه تابیده است. مثال مولوی: این نوری که بر دیوار تابیده، نور دیوار است یا نور آفتاب؟ نور آفتاب است.
«ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَـٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است.
سپس میفرماید:
«يَا مَنْ لَهُ ٱلْقُدْرَةُ وَٱلْكَمَالُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای آنکه قدرت و کمال از آنِ اوست.
جملهای به ظاهر خلاصه است اما بسیار گنجاست. هرچه قدرت است از آن اوست؛ اینها تابش قدرت اوست؛ اصل قدرت هم مال اوست. هرچه کمال است تابش کمال اوست و همهٔ کمال مال اوست.
«يَا مَنْ لَهُ ٱلْمُلْكُ وَٱلْجَلَالُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای آنکه ملک و جلال از آنِ اوست.
جملهای دیگر که برای ما روشنتر است از همین دعاست، در فصل چهلوهشت. در این جمله به اسم نور خدا که از اسماء اوست و آنچه این اسم نور از آثار در نظام وجود دارد اشاره شده است. در عین حال این مطلب را فقط در یک بُعد از ابعادش — که کمال نور باشد — روشن میکند؛ به کل مسئله نازل نیست، ولی مثالی است از مصادیق این مسئله.
میگوید یا نور النور. به خدا خطاب میکند، در مقام دعا. نور النور یعنی چه؟ یعنی نورِ نور؛ یعنی هرچه نور دیدی تابشی است از نور حق. نور حق میشود نورِ نور؛ تابش و اصلِ آن. یعنی این نور از نور توست و از توست، یا نور النور.
سپس به بیانی دیگر میگوید یا منوِّر النور: ای آن خدایی که نور را نور میکنی. چون نور النور هستی، منوِّر النور نیز هستی. بعد میگوید یا مدبِّر النور؛ چون دارد عوض میکند. همان نور النور، منوِّر النور است؛ و مدبِّر النور هم هست. هرچه نور در این عالم خلقت ببینید، به حساب یک تابش است از نور خدا. هم خدا نور النور میشود نسبت به این نورها، هم منوِّر این نورها، هم خالق این نورها، هم مدبِّر این نورها.
بعد میگوید یا خالق النور؛ هم خدا خالق این نورها میشود. بعد میگوید یا مقدِّر النور؛ اندازهٔدهندهٔ این نورها خداست. بعد میگوید یا نور کل نور؛ اصل این تابشها را اگر نداشته باشیم، تابش معنی دارد؟ نه. ای نورِ هر نور.
بعد میگوید یا نوراً قبل کل نور؛ اصل مقدم است بر تابش یا نه؟ یا نوراً قبل کل نور. سپس یا نوراً بعد کل نور: حالا تابش از میان رفت؛ اصل محفوظ است یا نیست؟ محفوظ است. بعد میگوید یا نوراً فوق کل نور. و در آخر میگوید یا نوراً لیس کمثله نور؛ هیچ نوری مانند نور حق نیست. اینها تابشهاست. هیچ نوری مانند نور حق نیست؛ اینها تابشهای نور حقاند. اما مالک این نور کیست؟ صاحب این نور کیست؟ خداست.
یا نور النور، یا منوِّر النور، یا مدبِّر النور، یا مقدِّر النور، یا نور کل نور، یا نوراً قبل کل نور، یا نوراً بعد کل نور، یا نوراً فوق کل نور، یا نوراً لیس کمثله نور.
پرهیز از تشبیه؛ فرق محدود و نامحدود
این توحید وصفی یا اوصافی بود که در این جلسه توضیح داده شد تا مبادا به تشبیه و امثال آن مبتلا شوید. در آخر روایتی میخوانیم تا با همین توضیح، مطلب مورد تأمل قرار گیرد و مفهوم و هضم شود؛ برای آنکه این اشتباهات پیش نیاید و هیچگاه به تشبیه مبتلا نشویم.
صفات خدا را، صفات کمالیهای که محدود مخلوقات دارند، تابشهایی از صفات خدا میگوییم؛ وگرنه صفات خدا هیچ شباهتی به این تابشهای محدود ندارد. اینها هم شباهت به آن ندارند. اصلاً محدود میشود که نامحدود شبیه باشد؟ همیناکنون تأمل کنید: بینهایت و بانهایت. بینهایت با بانهایت چقدر فرق دارد؟ فرق بینهایت با نهایت، بینهایت است یا بانهایت؟ فرق محدود با نامحدود، محدود است یا نامحدود؟ نامحدود. هیچ شباهتی نیست.
صفات خدا را، کنه صفات خدا را، مانند ذاتش نه عقل انسان میرسد، نه وهم انسان میرسد، نه شعور هیچ موجود دیگر. ولو رسول اکرم صلواتاللهعلیه باشد، به کنهش راه نیست. کنه صفات خدا به کجا میرسد؟ به ذات خدا. کنه صفات همان ذات است. ذات گفتیم همیشه غیب است. چه رسولالله صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشد که بالاتر از همهٔ مخلوقات است از لحاظ علم و درک، چه غیر او باشد، چه ملک باشد، چه انسان باشد، چه علم باشد، چه وهم باشد، چه خیال باشد، چه عقل باشد، چه کشف باشد، چه شهود باشد — هیچکدام راه به ذات و کنه ذات، به صفات و کنه صفات ندارد. و ذات و صفات خدا شبیه هیچچیز نیست؛ با همان بیان که گفته شد: فرق محدود با نامحدود نامحدود است؛ فرق بینهایت با بانهایت بینهایت است؛ و الی آخر.
میگوییم این صفات کمالیه تابشهای صفات کمال اوست؛ مال اینها نیست، مالش اوست. قطعاً باید گفت هرچه صفات کمالیه است از آن خداست؛ به این صورت و به این بیان که گفته شد.
روایت صدوق در نفی تشبیه
این روایت را در آخر میخوانیم. مرحوم صدوق — رحمةاللهعلیه و رضواناللهعلیه — زحمت بسیاری کشید در جمع این کتب، مخصوصاً کتاب توحید. در اولش مینویسد چون بعضی از معاندین به شیعه نسبت تشبیه دادهاند، من در اینجا روایاتی از حضرات معصومین صلواتاللهعلیهماجمعین آوردهام؛ در این حقایق معارف انحاء هست تا جواب آن دشمنانِ توهینکننده باشد که میگویند شیعه مشبّههاند. خیر؛ تشبیه اصلاً توهّم و ضلالت است. و طبعاً در اینجا حقایق بسیاری که در این روایات آمده، مسئلهٔ تشبیه نیست؛ در میان اینها هم مطرح شده است.
یکی از روایات در این باب، در باب توحید و نفی تشبیه، از امام صادق سلاماللهعلیه است. مفضّل بن عمر از امام صادق نقل میکند که امام فرمود:
«مَنْ شَبَّهَ ٱللَّهَ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ. إِنَّ ٱللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَىٰ لَا يُشْبِهُ شَيْئًا وَلَا يُشْبِهُهُ شَىْءٌ. وَكُلُّ مَا وَقَعَ فِى ٱلْوَهْمِ فَهُوَ بِخِلَافِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس خدا را به خلقش تشبیه کند مشرک است. همانا خدای تبارک و تعالی به چیزی شبیه نیست و چیزی شبیه او نیست. و هرچه در وهم آید، برخلاف اوست.
هرکس خدا را به خلقش تشبیه کند مشرک است. خدای تبارک و تعالی به چیزی شبیه نیست و چیزی هم شبیه او نیست. حتی وهم را راه نیست: هرچه در وهم بیاید و در وهم جا بگیرد، آن به خلاف آن چیزی است که از ذات خدا و صفات خدا هست.
گاهی در حالات حضرت عبدالعظیم سلاماللهعلیه دیده میشود که هم امامزاده بود هم عالم و بزرگوار و از اصحاب ائمه. به امام هادی سلاماللهعلیه وقتی آمد آنجا گفت باید عقایدم را به امام زمانم عرضه کنم ببینم درست است یا نه. در آنجا که مطالب را میگفت به این مسئله اشاره میکند که تشبیه نمیکنم خدا را به چیزی. خیلی باید دقت کرد که مسئله را خوب درک کرد؛ نه مبتلا به تشبیه شد و از طرف دیگر نه انسان از یافتن و فهمیدن حقایق محروم و بازماند.
این هم توحید از اوصاف وصفی بود که توضیح داده شد. امید است خدا همهٔ ما را موفق و معین به فهم و درک توحید بگرداند.
جمعبندی توحید وصفی در این جلسه
از مجموع آنچه گذشت روشن میشود که توحید وصفی به این معناست که هر صفت کمالی که در عالم ماده، برزخ، جبروت یا عرش دیده شود، مالک حقیقیاش ذات مقدس حق است و مخلوق، جز ظرفی برای تابش نیست. حیات دنیوی، قدرت محدود، جمال گل، عزت جزئی انسان، و حتی صورتهای بالای اینها در عرش، همه در یک سلسلهٔ نزولی از خزائن نزد حق فرود آمدهاند و بهقدر معلوم نازل شدهاند. عرش خود مخلوق و محدود و مدبَّر است؛ پس حتی خزینهٔ بالاتر نیز از دایرهٔ مخلوق بودن بیرون نیست و مالک آن خداست.
روایت تمثالِ عرش و تأویل آیهٔ خزائن، گفتوگوی امیرالمؤمنین با جاثلیق دربارهٔ استوا، و فصلهای جوشن کبیر دربارهٔ عزت و جمال و قدرت و کمال و نور، همه یک حقیقت را از زوایای گوناگون بیان میکنند: نور دیوار نور آفتاب است، نه نور دیوار؛ و هر نوری که در خلقت دیده شود تابشی است از نوری که قبل از هر نور و بعد از هر نور و فوق هر نور است و هیچ نوری مانند آن نیست.
در برابر این حقیقت دو خطر همواره در کمین است: یکی تشبیه — که صفات محدود مخلوق را عین صفات حق پندارد — و دیگری محروم ماندن از فهم حقایق بهبهانهٔ پرهیز از تشبیه. راه درست آن است که تابش را تابش بدانیم و صاحب تابش را مالک؛ و کنه ذات و کنه صفات را همیشه غیب بشماریم که عقل و وهم و کشف و شهود، حتی در مقام رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم، به آن راه ندارند. فرق محدود و نامحدود خود نامحدود است؛ از اینرو شباهت حقیقی میان صفات مخلوق و صفات حق ممکن نیست، هرچند نسبتِ تابش و صاحب تابش برقرار است.
با این بیان، توحید اوصاف نه انکار کمالات مشهود است و نه اثبات استقلال برای آنها؛ بلکه بازگرداندن هر کمال به مالک حقیقیاش است. هر که خدا را به خلقش تشبیه کند مشرک است؛ و هر که وهم را میزان ذات و صفات حق بگیرد، خلاف حقیقت را گرفته است. عرضهٔ عقیده بر امام هادی علیهالسلام از سوی حضرت عبدالعظیم نیز یادآوری میکند که سالک و مؤمن باید عقیده را پاکیزه از تشبیه نگاه دارد و در عین حال از فهم معارف بازنماند.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.