ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 015

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

ادامهٔ بحث فنا؛ از حال تا مقام

بسم الله الرحمن الرحیم.

مقصود از بحث توحید، معرفت خدای متعال و صفات و افعال اوست؛ و به بیانی دیگر، معرفت وحدانیت ذات مقدس حق و این حقیقت که جز ذات او ذاتی نیست و جز صفات او صفاتی نیست و جز افعال او افعالی نیست.

وصیت‌های بارانی که ظلمت را به پایان برد؛ قرون تشنگی را ناگهان از یاد انسان برد… همان آیات بارانی که شب تا صبح‌دم بارید، زمین نومسلمان را به جمع رستگاران برد. وصیت کرد ایمان را مبادا گم کنید ای قوم؛ که باران هر که رحمت داشت ارث از نسل ایمان برد.

یادآوری: فنا در مدارج توحید عبودی

سیر و سلوک عبودی در حقیقت سیر توحیدی و سلوک در مدارج توحید است. فنا مرحله‌ای یا خصوصیتی برای سالک ربوبی — برای کسی که در مدارج توحید عبودیت می‌کند — پیش می‌آید که در آن مرحله عبادت‌کننده و سالک به مرحلهٔ فنا می‌رسد. مرحلهٔ فنا در آخرین مرحلهٔ سیر و سلوک عبودی یا توحیدی قرار می‌گیرد. یعنی سالک به مرحله‌ای می‌رسد از لحاظ سیر عبودی و سیر در مدارج عبودیت و توحید که فعل خودش را فانی در فعل حق می‌بیند؛ وصف خود را هم فانی در وصف حق و ذات خود را نیز فانی در ذات حق می‌بیند. علاوه بر این همهٔ افعال را هم فانی در فعل حق می‌بیند؛ نه تنها فعل خود را، فعل هر فاعلی را هم فانی در فعل حق می‌بیند. وصف هر صاحب‌وصفی و همهٔ اوصاف کمالی را هم فانی در وصف حق و همهٔ ذوات را هم فانی در ذات حق می‌بیند. این مرحلهٔ فنا از مراحل سلوک عبودی و منزلی از منازل عبودیت یا مقامی از مقامات عبودی است که اهل عبادت اگر در سیر عبودی خود موفق باشند و در صراط مستقیم قرار داشته باشند به آن می‌رسند.

سالک در سلوکش مراحلی را طی می‌کند که این مراحل به مقتضای اشتداد ذکر و طلب، به مقتضای اشتداد استغراق در مطلوب، به مقتضای کمال انقطاع منتهی می‌شود به جایی که سالک از همه چیز و از خود فانی می‌شود و منقطع می‌شود؛ از این طرف فانی می‌شود و در آن طرف هم فانی می‌شود. این همان فناست.

حال و مقام

منتها باید توجه داشت که این مسئله برای بعضی‌ها مقطعی پیش می‌آید؛ اگر چنانچه تثبیت شد می‌شود مقام فنا. یعنی آنچه گاهی مقطعی می‌آید و می‌گذرد — مقصود ما بعضی از حالات کاذب یا شبیه حالات کاذب نیست — آنان که در صراط مستقیم پیش می‌روند و در صراط مستقیم قرآنی ذاکر و طالب هستند، گاه‌گاهی این حالات برایشان در بعضی از مراحل پیش می‌آید. این را حال می‌گویند؛ حال می‌آید و می‌گذرد. اگر این حال تکمیل شد و تثبیت شد می‌شود مقام و مرتبه یا منزل و منزلت.

اگر خودتان تأمل کنید، دور از تقلید و تعصب و منصفانه پیش بیایید، خواهید فهمید که سیر به‌معنی کلمه در مدارج عبودیت، فنا را به دنبال خودش خواهد داشت.

شاهد: حالات رسول اکرم پیش از نماز

یکی از حالات رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم — مضمون روایت — این است که ازواج رسول‌الله می‌گویند: قبل از آنکه وقت نماز حاضر شود ما با رسول‌الله صحبت می‌کردیم؛ او هم با ما صحبت می‌کرد؛ ما او را می‌شناختیم و او ما را می‌شناخت. اما وقتی وقت نماز می‌شد کأنّ اصلاً کلاً ناآشناست؛ کسی از ما را نمی‌شناخت.

این‌ها حکایت‌ها دارد و باید خوب فهمیده شود. همان‌طور که گفته شد تیر را از پای حضرت امیر در موقع نماز درمی‌آورند؛ برای او در آن حالت روشن بود که حضرت در این حالت نه به خود نه به چیزی توجه ندارد. یا آنچه زوج رسول‌الله می‌گوید، همه حکایت از همان حقیقت دارد.

به هر صورت مرحلهٔ فنا مرحله‌ای است که پیش می‌آید مقطعی و به صورت حال؛ یا مقام و منزلت برای سالک در مقام عبودیت پیش می‌آید. اما فنا خودش یک مرحله است به یک نظر، اما مدارج دارد.

فنای در مطلوب؛ تصویر کلی

با این بیان کلی نتیجه گرفته می‌شود که مرحله‌ای داریم در ذکر و طلب عبودیت که مرحلهٔ فناست: فناء در مطلوب، فناء در معبود یا فانی شدن در معبود؛ فانی شدن از این طرف از اغیار و از خود — یعنی منقطع شدن از اغیار و از خود — و فانی شدن در حق و مطلوب. این کلی‌اش فنا نامیده می‌شود. ولی این مدارج دارد. سالک وقتی به این مرحله می‌رسد این مرحله را در مراحلی طی می‌کند.

در این‌جاها سخن از تصویری است که عقل قضاوت می‌کند باید چنین باشد؛ اما یافتنِ آن چیز دیگری است. حالاتی پیش می‌آید برای سالک؛ مسائل پیش می‌آید؛ تحولاتی در درون پیش می‌آید که آن‌ها را دیگر خدا می‌داند و خودشان. این مسئلهٔ فنا از جایی شروع می‌شود. یک سلسله حقایق در باطن پیدا می‌شود؛ ادراکاتی می‌آید؛ شعورها پیش می‌آید؛ حالاتی پیش می‌آید؛ از جایی شروع می‌کند می‌زند به دل؛ مسائل می‌زند، هی تکمیل می‌شود تا جایی که تکمیل شد. آن وقت سالک می‌بیند — ولی از همان اول خبر مسئله می‌آید — که افعالش در فعل خدا فانی است.

آغاز از فنای فعلی

اول از فعل شروع می‌شود. البته بعضی‌ها نظر دیگری داده‌اند؛ ولی نظر این است که از فعل شروع می‌شود اول. افعالش یواش‌یواش می‌بیند که فعل او — فعل خودش — را در میان نمی‌بیند؛ یعنی از خودش فعلی را در میان نمی‌بیند. اولش این‌طور شروع می‌شود. یواش‌یواش فعل خودش را فانی در فعل خدای متعال می‌بیند. این حالت در وجودش تشدید می‌شود و تکمیل می‌شود.

یاد هست عبارتی در دعای عرفه از حضرت سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه:

«إِلَـٰهِى كَيْفَ أَعْزِمُ وَأَنْتَ ٱلْقَاهِرُ وَكَيْفَ لَا أَعْزِمُ وَأَنْتَ ٱلْآمِرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، چگونه عزم کنم در حالی که تو قاهری، و چگونه عزم نکنم در حالی که تو آمری؟

الهی کیف أعزم؟ خدایا چگونه عزم کنم؟ عزم به‌معنی قصد؛ قصدِ آنکه فعلی انجام دهد. و أنت القاهر؛ تویی قاهر. و کیف لا أعزم؛ چگونه عزم نکنم؟ و أنت الآمر؛ تویی امرکننده. تو امر می‌کنی بکن. از طرفی می‌بینم تو قاهری؛ من عزم کنم یا نکنم؟ کیف أعزم و أنت القاهر؛ و کیف لا أعزم و أنت الآمر.

عزم کند که اول فعل خودش را فانی در فعل حق ببیند؛ یعنی چه؟ به بیان ساده‌تر: می‌بیند که با ارادهٔ خدا می‌چرخد. اما سالکی که کارهایش از اول در کدام مسیر پیش آمده؟ در مسیری پیش آمده که تمام حرکات و سکناتش را از اول تطبیق با رضای خدا کرده: آنچه خدا گفته بکن می‌کند و آنچه خدا گفته نکن نمی‌کند؛ آن‌طور که خدا گفته باش می‌شود و آن‌طور که گفته نباش نمی‌شود. از اول در این راه تمریناً پیش آمده که ارادهٔ خودش را کنار گذاشته و ارادهٔ خدا را جایگزین کرده. تحت تربیت خدا بوده؛ تحت ولایت خدا بوده. این نکته را نباید فراموش کرد.

کسی که این‌طور پیش برود سرانجام در جایی در مرحله‌ای که در نهایات هست به جایی می‌رسد که کارهای خودش را کارهای خدا می‌بیند؛ یعنی آمر را، آن فاعل را، آنی که اراده می‌کند، آنی که می‌چرخاند او را، خدا می‌بیند. تدبیر را از خدا می‌بیند؛ تدبیر را از خودش نمی‌بیند. فعل خودش را فانی در فعل خدا می‌بیند؛ یعنی دیگر فعل خودش را نمی‌بیند. بیش از این در اینجا از الفاظ نمی‌شود گفت؛ همه الفاظ است. فعل خودش را فانی در فعل خدا می‌بیند یعنی فعل خدا را در میان می‌بیند. اولش از فناء فعلی شروع می‌شود.

فنای وصفی و فنای ذاتی

فناء فعلی یواش‌یواش که در سیر کامل‌تر می‌شود، فناء وصفی پیش می‌آید؛ یعنی اوصافش را فانی در اوصاف خدا می‌بیند. این مرحلهٔ دوم فناست که بعد از فناء فعلی است. اوصاف خودش را فانی در اوصاف خدا می‌بیند. از این که گذشتیم ذات خودش را فانی در نور ذات حق می‌بیند.

اما اینجا یک نکته را نباید فراموش کرد: فنای فعلی، فنای وصفی، فنای ذاتی — همه از وجه خدا تجاوز به آن سو نمی‌کند. چون انسان ذاتش، وصفش و فعلش مانند همهٔ موجودات دیگر از جلوات وجه حق و از اسماء خداست. ذات من اصلاً جلوهٔ وجه است؛ فعل من هم جلوهٔ وجه است؛ وصف من هم جلوهٔ وجه است؛ از جلوات اسماء خداست. دیگر از وجه به آن سو کسی حرکت نمی‌کند. همهٔ حرکت‌ها در وجه الله به آخر می‌رسد. فنا هم در حقیقت فناء در وجه است. فعل انسان فانی می‌شود در فعل حق؛ وصف انسان فانی می‌شود در وصف حق؛ و ذات انسان فانی می‌شود در ذات حق؛ همهٔ این‌ها در کل فنای در وجه حق است.

و لذا در نوشته‌های عرفا گاهی این‌طور هم تعبیر می‌کنند: می‌گویند فناء فی الله و هم می‌گویند فناء فی وجه الله؛ و این تعبیر دوم روشن‌تر است از تعبیر اول. مبادا به نظرتان آید آن ذات غیبی که می‌گوییم اصلاً نه فکر را به آنجا راه است، نه عقل را، نه وهم را، نه کشف را، نه شهود را، هیچ‌کس را. آن ذات غیبی که غیب است همیشه غیب است؛ نه فکر می‌تواند تصور کند، نه عقل، نه وهم؛ هیچی به آنجا راه نیست. این فنا که می‌گوییم فنای ذاتی — مخصوصاً گفتیم ذات سالک فانی می‌شود در ذات خدا — مقصود ذات غیبی نیست؛ یعنی در وجه خدا؛ یعنی ذات در مقام تجلی که عبارت است از وجه الله یا اسماء و صفات خدا.

اختصاص این مرحله به شریعت اسلام

در این معنی تأکید می‌شود خودتان بعداً تأمل کنید. اگر بنا باشد ما جلوات اسماء و صفات خدا باشیم، سیر عبودی ما جز فنای در وجه و فناء در اسماء معنی دیگر نخواهد داشت. و این چیزی است که از مختصات شریعت مقدسهٔ اسلامیه است. به تعبیر مرحوم علامه رضوان‌الله‌علیه این چیزی است که در ادوار قبلی هم نبوده است. مرحلهٔ آخری توحید است و چیزی است مختص به شریعت مقدس اسلامی و چیزی است که رسول اکرم صلوات‌الله‌علیه این حقیقت را آورده است: که انسان در سیر عبودیتش و عبادت‌کننده در سیر عبودیتش به فناء فی وجه الله و به فناء فی الله می‌رسد؛ چون انسان وجودش، ذاتش، اسمائش، افعالش مانند زوال همهٔ موجودات و اسماء و افعال همهٔ موجودات — چون جلوات وجه و اسماء و صفات هستند — نهایتِ سیرِ وجه خواهد رسید. از وجه آن‌ورتر مسئله‌ای نیست؛ و آخر عبادت هم حتماً باید به فنا برسد.

چطور می‌شود انسان فعل خودش را فانی در فعل خدا می‌بیند؟ چطور می‌شود انسان صفت خودش را، اوصاف خودش را فانی در اوصاف خدا می‌بیند و یا ذاتش را فانی در ذات خدا می‌بیند؟ این چگونگی دیگر یافتنی است و بیشتر میدان عقل نیست اینجا. عقل فقط به همین اندازه که گفته شد یا اشباه این‌ها با استدلال و بیانات پیش می‌رود.

تعبیر دیگر از فنا

عبارت دیگر برای فنا این است که در خود فعل خدا را می‌بیند، در وجود خود وصف خدا را می‌بیند، در وجود خود وجه خدا را می‌بیند. نه اینکه دیگر چیزی به نام فعل خودش می‌بیند بعد این فعل را فانی در فعل حق می‌بیند؛ نه: فعل حق می‌بیند افعالش را؛ اوصاف حق می‌بیند اوصافش را؛ و وجه حق می‌بیند ذاتش را و خودش را. این‌طور است. این دیدن به این شکل است و فنا به این صورت است. البته به این نحو که گفته شد مخصوص اهل صراط مستقیم است. دیگران، کسانی که بخواهند اینجا با فکرشان پیش بروند ممکن است به ضلالت بیفتند. اول هم گفته شد بعضی‌ها با فکر خواستند پیش بروند، با عقل خواستند پیش بروند، شروع به هذیان‌گویی کردند؛ بعضی‌ها باز برای اینجا خواستند با عقل و فکر پیش بروند، وارد اشتباه و ضلالت افتادند. با عقل و فکر پیش از این دیگر پیش‌رفتنی نیست؛ باید بعد از اینش به عقدهٔ چشم و شهود و عیان داد و گفت رسیدنی است.

فناء بعد الفناء

این دو — فناء فعلی، فناء وصفی، فناء ذاتی — پس از آن یک تقسیم‌بندی دیگر در فنا هست: در مرحلهٔ اول سالک به فناء خودش توجه دارد؛ توجه دارد که فانی است فعلاً و وصفاً و ذاتاً. اما اگر فنا کامل‌تر شد توجه به فنایش هم دیگر ندارد؛ از فنا هم فانی می‌شود. این را می‌گویند فناء بعد الفناء یا فناء فی الفناء یا فناء فوق الفناء یا فناء عن الفناء؛ هر جور ترجمه کنید درست است. توجه داشتن فانی به فنایش نفس است؛ کاملش این است که حتی به فناء خودش توجه نداشته باشد. استغراق کامل در این است؛ فناء کامل در این است. مادامی که سالک به فناء خودش توجه دارد، او هنوز نقصانی دارد. از توجه به فناء خودش هم غافل شد — یعنی دیگر توجه ندارد که فانی شده است — آن فنا فناء کامل‌تر است.

پیوند فنا با سه معنی توحید؛ شرک خفی

تا این اندازه در مسئلهٔ فنا — چون مربوط است به سه معنی از معانی توحید که گفتیم توحید ذاتی و توحید وصفی و توحید فعلی — از فنا گفته شد. بعد از فنا مسئلهٔ بقاست که اصلاً بحث ما در آنجا نبود. می‌خواستیم بگوییم که این فنا که مطرح می‌شود، فناء فعلی و وصفی و ذاتی، به آن حقیقت می‌رسد که قبلاً صحبت کردیم: که ذاتی جز ذات حق نیست و وصفی جز وصف حق نیست و فعلی جز فعل حق نیست.

حالا من و شما که ذاتی جز ذات حق نمی‌بینیم، فعلی جز فعل حق نمی‌بینیم، وصفی جز وصف حق نمی‌بینیم — ما ناقصیم؟ به توحید نرسیده‌ایم؟ یا آن‌هایی که به این مرحله می‌رسند کدامش به توحید رسیده است؟ توحید این نبود. در توحید صحبت نمی‌کردیم که یکی از معانی توحید این است که ذاتی جز ذات او نیست؛ فقط زوال جلوات اسماء و صفات هستند؛ مستقل نیستند. فعلی جز فعل خدا نیست؛ وصفی جز وصف خدا نیست. به بیان دیگر می‌گفتیم همهٔ ذوات فانی در ذات حق‌اند — ما نمی‌یابیم؛ همهٔ افعال فانی در فعل حق‌اند — ما نمی‌یابیم؛ همهٔ اوصاف فانی در وصف حق‌اند — و ما نمی‌یابیم. کسی که برسد و این‌جور بیابد موحد است؛ به معنی توحید این بود؛ یا آن کسی که نرسیده است؟ آنی که رسیده است.

و این هم دو تا چهار تا. هیچ بدتان هم نیاید. خواستیم یکی از معانی مشرک بودن ما را بفهمید؛ همین است که هستیم. ما فعلاً ذات خود را می‌بینیم؛ وصف خود را هم وصف خود می‌بینیم و فعل خود را هم فعل خود می‌بینیم؛ و این مرحله‌ای از مراحل شرک ماست. این هیچ تعارف ندارد. پس نه بدم‌مان بیاید و نه شانه خالی کنیم؛ چون حقیقت این است که همه چیز فانی است:

«كُلُّ شَىْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» (قصص/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر چیزی هالک است جز وجه او.

اگر توحید این است، کسی که در این مرحله است موحد است و آن کس که به این مرحله نرسیده است هنوز به توحید نرسیده است.

ترتیب مدارج و مرز عقل و شهود

از مجموع این جلسه ترتیب روشنی برای مدارج فنا به‌دست می‌آید. نخست حال می‌آید و می‌گذرد؛ اگر تثبیت شد مقام می‌شود. سپس درونِ خودِ فنا ترتیب هست: فنای فعلی، آن‌گاه فنای وصفی، آن‌گاه فنای ذاتی — و همه در مدار وجه الله، نه در کنه ذات غیبی. پس از آن، اگر فنا کامل‌تر شود، توجه به خودِ فنا نیز ساقط می‌شود؛ فناء بعد الفناء. عقل تا تصویر این مراتب پیش می‌رود و قضاوت می‌کند که باید چنین باشد؛ اما یافتنِ آن مراتب میدان شهود است و با هذیان‌گوییِ صرفاً ذهنی حاصل نمی‌شود. از این‌رو تأکید شد که این مسیر مخصوص اهل صراط مستقیم است؛ آنان که از اول ارادهٔ خود را کنار گذاشته و ارادهٔ حق را جایگزین کرده‌اند، تحت تربیت و ولایت حق بوده‌اند، و حرکات و سکناتشان با رضای او تطبیق یافته است.

شاهد نبوی — ناآشنا شدن رسول‌الله با اهل خانه به هنگام نماز — و شاهد علوی — بیرون آوردن تیر از پا بدون احساس — هر دو از یک حقیقت حکایت می‌کنند: استغراق در مطلوب چنان است که توجه به خود در میان نیست. دعای عرفه نیز با دو بالِ قاهریت و آمریت، عزم بنده را میان فنای فعلی و اطاعت نگه می‌دارد: چگونه عزم کنم و تو قاهری؛ چگونه عزم نکنم و تو آمری.

سرانجام پیوند این مدارج با سه معنی توحید آشکار می‌شود. توحید ذاتی و وصفی و فعلی حقیقتی ثابت در نظام وجود است؛ فنا چشم سالک را بر آن حقیقت می‌گشاید. کسی که ذات و وصف و فعل خود را مستقل می‌بیند هنوز در مرتبه‌ای از شرک خفی است؛ و کسی که همه چیز را هالک جز وجه حق می‌یابد به توحید رسیده است. این سخن تعارف نیست؛ دعوت به یافتن است، نه به انکار وجود مخلوق. مخلوق جلوه است؛ و نهایت سیر عبودی فنای در وجه است — مختص شریعت اسلام و آوردهٔ رسول اکرم صلوات‌الله‌علیه — و از وجه آن‌سوتر راهی نیست، زیرا ذات غیبی همیشه غیب می‌ماند.

بدین قرار، بحث فنا در این جلسه از تصویر کلیِ فنای در مطلوب به مدارج سه‌گانه و سپس به فناء بعد الفناء رسید و سرانجام به محک توحید بازگشت: موحد کسی است که حقیقت هلاکت همه جز وجه را یافته باشد، نه آنکه صرفاً لفظ توحید را بر زبان آورد. ادامهٔ اشارات آیات و روایات — از جمله آیات جهاد و حدیث قرب نوافل — موضوع جلسهٔ بعد است تا همین حقیقت از متن وحی و حدیث نیز تأیید شود.

و این همه برای آن است که سالک بداند توحید لفظی کافی نیست و باید به یافتن رسد؛ یافتنی که ثمرهٔ ذکر و طلب و کمال انقطاع و تثبیت حال در مقام است، نه ثمرهٔ جدل و تقلید. پس نه از شنیدنِ نسبتِ شرک خفی برنجد و نه دعوی فنا کند بی‌آنکه مدارج فعلی و وصفی و ذاتی را در وجه الله طی کرده باشد.

مسئلهٔ بقا پس از فنا از دایرهٔ این بحث بیرون گذاشته شد تا تمرکز بر پیوند فنا با توحید ذاتی و وصفی و فعلی بماند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.