ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 002

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

بودن در دین به‌معنای نزدیک‌شدن

از نظر اصول، و حتی از نظر تحلیل عقلی، بودن در راه یا در دین بدین معناست که انسان به خدا نزدیک شود. اگر نزدیک نشود، در راه نیست؛ و همین نزدیک‌شدن یا نزدیک‌نشدن، تفسیر عملیِ راه است. راه را نه با نام و نشان ظاهری، بلکه با حرکتِ باطنی باید شناخت. قرآن کسانی را که در ظاهر در دین و روش دینی‌اند اما هیچ تحولی در وجودشان پدید نمی‌آید، از مصادیق آیهٔ نخست سورهٔ ماعون می‌شمارد:

«أَرَءَيْتَ ٱلَّذِى يُكَذِّبُ بِٱلدِّينِ» (ماعون/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا دیدی آن را که دین را تکذیب می‌کند؟

آیه با لحن شگفتی می‌پرسد: آیا می‌بینی آن‌چنان کسی را که دین را تکذیب می‌کند؟ پرسش، دعوت به تأمل است؛ نه گزارشِ سطحیِ انکارِ زبانیِ دین. تکذیب در اینجا می‌تواند تکذیبِ عملی و وجودی باشد: ادعا بر زبان، و انکار در سیرت و سرنوشتِ باطنی. کسی که می‌گوید در دین است اما به‌سوی خدا پیش نمی‌رود، با زبانِ وجود خویش دین را تکذیب می‌کند.

نقد تفسیر آیه بر کافرانِ مطلق

برخی مفسران کوشیده‌اند آیهٔ نخست و دنبالهٔ سوره را بر کافران به‌طور مطلق، یا بر افراد مشخصی از کافران صدر اسلام مانند ابوجهل و نزدیکان او، حمل کنند. در این خوانش، مقصود کسانی‌اند که مؤمن نیستند و دین را یکسره تکذیب می‌کنند؛ رابطهٔ آیهٔ اول با آنان تفسیر می‌شود: آیا می‌بینی آنان را که دین را تکذیب می‌کنند و مؤمن نیستند؟

این تفسیر با آیات بعدی سازگار نیست. قرآن پس از پرسشِ نخست، تکذیب‌کننده را معرفی می‌کند: همان که یتیم را می‌راند و بر اطعام مساکین هیچ تشویق قولی و عملی ندارد؛ آنگاه می‌فرماید پس وای بر نمازگزاران. لحن آیه بسیار روشن است: سخن از کسانی است که نماز نیز می‌خوانند. اگر مقصود کافرِ بی‌نماز بود، تعبیر «فویل للمصلین» در این سیاق نمی‌نشست و پیوند آیات گسسته می‌شد. آیات بعدی نشان می‌دهد که مخاطب، اهلِ نماز و اهلِ ظاهرِ عبادت‌اند، نه صرفاً منکرانِ بیرون از دایرهٔ ایمان.

بنابراین حملِ «أَرَأَيْتَ الَّذِی» بر کافران علی‌الاطلاق یا بر چند کافرِ معین، تفسیری نادرست است که با ساختِ سوره نمی‌سازد. حقیقت آن است که آیه ناظر به همان معیاری است که در مقدمه گفته شد: ملاک بودن در دین آن است که انسان با داشتن دین، راه‌رو باشد، تقرب داشته باشد، هر روزش غیر از روز دیگر باشد، و دین در وجودش اثر بگذارد؛ یعنی تحول پدید آید. دین راهی است که انسان را به‌سوی خدا نزدیک می‌کند، و آیه به همین حقیقت می‌رسد.

چنین خوانشی البته هشداردهنده است و برای بسیاری گران می‌آید؛ پای بسیاری را در میان می‌کشد. اما همین دشواری دلیل رهاکردن دقت در قرآن و روایات نیست. نباید از بیمِ گرفتارآمدنِ خویش، از فهم دقیق آیات دست شست. داوری منصفانه نشان می‌دهد که این آیات بیش از آنکه بر غیرمسلمان اثر بگذارد، نمازگزاران را مخاطب می‌سازد. غیرمسلمان اگر هم بشنود، محورِ خطابِ آیه نیست؛ این واقعه‌ها نمازگزاران را می‌گیرد. پرسش اساسی از خودِ عبادت‌کنندگان است: با خدا چه نسبتی داریم، فاصله‌مان چیست، و این نزدیک‌شدنی که هر روز با نماز و روزه و انجام وظایف دینی نیت می‌کنیم، لفظ است یا واقعیت؟

فاصلهٔ وجودی، نه مکانی و نه زمانی

انسان می‌گوید نماز می‌خوانم برای نزدیک‌شدن به خدا. اما خدا کیست؟ فاصله میان ما و خدا چیست؟ و آیا این تقرب‌ها و «قربةً الی‌الله»ها حرف‌اند یا باید واقعیتی داشته باشند؟ باید منصفانه اندیشید و از عقلِ خود پرسید که چه تصویری از قرب پذیرفتنی است.

عقل نمی‌پذیرد که فاصلهٔ میان انسان و خدا فاصله‌ای مکانی باشد. فاصلهٔ زمانی نیز نیست. فاصله‌ای خاص است: فاصلهٔ وجودی. وجود انسان باید متحرک باشد تا به حضرت حق نزدیک شود. اگر تحولی نباشد، تقربی نیست. قرب، جابه‌جایی در فضا نیست؛ و نیز صرفِ گذرِ سال و ماه نیست.

اگر کسی راه دین را پیش گیرد، از محرمات نیز اجتناب کند و عقیده داشته باشد، اما همان بماند که در آغاز راه بوده و هیچ‌یک از آثار قرب در وجودش پیاده نشده باشد، تقربی رخ نداده است. فاصلهٔ زمانی و مکانی نیست که بتوان با گذشت روزها یا جابه‌جایی مکان طی‌اش کرد. حق در همه جا به همه چیز — حتی به خودِ انسان — محیط است؛ با این‌همه فاصله هست، درست به همین دلیل که انسان می‌خواهد نزدیک شود. اگر هیچ تحولی در وجود نیاید، آیا فاصله طی شده است؟ خیر. تقرب نشده است. بودنِ ایستا در مسیر، طیِ مسافت نیست. انسان ممکن است سال‌ها نام دین بر خود داشته باشد و هنوز در همان نقطهٔ وجودیِ آغاز ایستاده باشد.

کمال مطلق و معنای قرب

ذات مقدس حق کمال مطلق است: علم مطلق، قدرت مطلق، شنوایی مطلق، رأفت مطلق، رحمت مطلق، فیض مطلق، عفو مطلق، غفران مطلق. این اطلاق‌ها را باید در حساب قرب آورد. اگر کسی در دین باشد و پیش برود، اما هیچ‌چیز از آن رأفتِ بی‌نهایت — که اطلاقش به اطلاق ذات حق بازمی‌گردد — در وجودش پیاده نشده باشد، آیا به رأفت مطلق نزدیک شده است؟ قرب به رأفت مطلق، بدون نشستنِ نشانی از رأفت در وجود، تناقض است.

نزدیک‌شدن به خدا یعنی نزدیک‌شدن به کمال مطلق در هر باب. اگر با اتخاذ روش دینی هیچ اثر و تحول و کمالی از کمالات الهی — ولو بسیار جزئی — در وجود او ننشیند، به آن مطلقِ کمال که ذات مقدس حق است نزدیک نشده است. مسیر فهم قرب از همین جا جلو می‌رود: کسی که به خدا نزدیک شود، از علم بیشتر برخوردار است؛ از قدرت بیشتر؛ از رأفت بیشتر؛ از تدبیر و رحمت و جود و عفو بیشتر. هر باب از کمال، میدانی از قرب است؛ و تهی‌ماندن از همهٔ ابواب، گواهی بر نرفتن است.

نمی‌توان از یک سو گفت «به خدا نزدیک شدم» و از سوی دیگر پذیرفت که خدا رأفت و علم و قدرت مطلق است، اما در وجودِ مدعی هیچ جلوه‌ای از این کمالات نباشد. اگر هیچ تحولی پدید نیاید، نزدیک‌شدن و نزدیک‌نشدن یکی می‌شود. اگر نزدیک نمی‌شد چه می‌شد؟ همان می‌شد که اکنون هست. پس وقتی نزدیک‌شدن با نزدیک‌نشدن یکی باشد، آن نزدیک‌شدن نیست. فاصلهٔ زمانی هم نباید طی شود و فاصلهٔ مکانی هم طی نمی‌شود؛ پس چه باید باشد؟ چیزی در وجود باید دگرگون شود. یک قدم به‌سوی خدا باید برداشته شود. نامگذاری خشک و خالی — این را مقرب خواندن و آن را غیرمقرب — بی‌آنکه چیزی در وجود تغییر کرده باشد، پذیرفتنی نیست.

تقرب وجودی است. فاصلهٔ وجودی میان انسان و کمال مطلق باید کاسته شود: علمِ کمتر بیشتر شود، قدرتِ کمتر بیشتر، عفو و رأفتِ کمتر بیشتر. هرچه این کمالات افزون گردد، انسان به مطلقِ آن‌ها که ذات حق است نزدیک‌تر می‌شود. این است معنای طی کردن فاصله؛ نه طی مکان و نه گذر زمان. قرب، افزایش کمالات است در نسبت با مبدأ کمال.

نمازِ قربت و غیبتِ اسماء

نمازخوانی که می‌گوید «قربت الی الله» نماز می‌خوانم، اما چون یتیمی از کنارش بگذرد هیچ رأفتی در او نباشد، معلوم است که حرکتی به‌سوی خدا نکرده و از اسمِ رؤوفِ خدا در وجودش جلوه‌ای نیست. در نماز می‌گوید «ایاک نعبد» — تو را می‌پرستم، تو را می‌خواهم. آن «تو» علم مطلق و قدرت مطلق و رأفت مطلق است. چگونه می‌توان به رأفت مطلق گفت «تو را می‌خواهم»، اما خود از رأفت هیچ خبری نداشت و یکسره از آن گریخت؟ خواستنِ حق، بدون پذیرفتنِ لوازمِ اسماء حق، خواستنی ناقص است.

یتیم در اینجا نمونه‌ای مثالی است، نه انحصارِ موضوع. مقصود انسانِ درمانده و بیچاره است. اگر رأفتِ خدا در وجود انسان جلوه کند، او را وامی‌دارد که گرفتاریِ آن درمانده را چاره کند، به او پشت نکند، و آنچه از دستش برمی‌آید کوتاهی نورزد. رأفت تکان می‌دهد و به عمل وامی‌دارد. ازاین‌رو نمی‌توان گفت چنین کسی به خدا نزدیک شده و خدا را می‌خواهد، در حالی که اسماء و صفات و ظهورات حق را از وجود خویش رد می‌کند: از رأفت بی‌خبر است، و از اطعام مسکین — که جلوه‌ای دیگر از رأفت است، یا از منظری دیگر جلوهٔ جود و اسمِ جواد — نیز در او نشانی نیست.

نزدیک‌شدن به خدا آن است که اسماء و صفات او در وجود انسان متجلی باشد. دین راهی است که اگر انسان در آن به‌راستی گام نهد و به‌سوی خدا رود، باید اسماء و صفات خدا به‌اندازه‌ای که در راه پیش رفته در وجودش متجلی شود. این تجلی معیارِ صدقِ راه است؛ و غیبتِ آن، گواهی است بر آنکه راه، صورت بی‌جان گرفته است. نماز بی‌رأفت، روزهٔ بی‌جود، و ذکر بی‌اثر، نام‌هایی‌اند بر حرکتی که رخ نداده است.

تجلی همهٔ اسماء، نه یک اسم

مقرب خدا تنها کسی نیست که چیزهایی بداند که دیگران نمی‌دانند. علم به‌تنهایی تمامِ قرب نیست. علاوه بر علم، قدرت و نفوذ اراده‌اش نیز بیشتر از افراد عادی است؛ رأفت و جود و عفوش نیز بیشتر. همهٔ اسماء خدا باید در وجود او چهره بگیرد؛ نه یک اسم و دو اسم و چند اسم. معنای نزدیک‌شدن به خدا همین است: خدا در وجود سالک متجلی باشد.

این قاعده را می‌توان چنین خلاصه کرد: عبودیت راستین، عبودیتِ همهٔ اسماء است. اگر انسان بخواهد در دین و در راه باشد، باید عبودیت خدا را در همهٔ اسماء و صفاتش داشته باشد و عبدالله باشد: عبدالرؤوف، عبد العلیم، عبد الرحیم، عبد الجواد. انسان جوادِ مطلق را می‌پرستد؛ پس چگونه رواست که یتیم بیاید و او را براند، و باز گفته شود که جواد را می‌پرستد؟ نمی‌شود. نمازِ قربت بدون رأفت، حرکت نیست؛ و ادعای «ایاک نعبد» بدون تجلی اسماء، اعترافِ زبانی است نه اعترافِ وجودی.

کسی که فقط علم را در خود بپرورد و از رأفت و جود تهی بماند، در حقیقت نیمی از راه را نیز نپیموده است. قرب، مجموعهٔ اسماء است؛ و دین، راهی است که این مجموعه را در وجود انسان می‌نشاند. هر اسم که غایب بماند، نشانی از نقصان قرب است؛ و جمعِ اسماء، نشانهٔ تمامیت راه.

تمثیل خاک و انسان

برای روشن شدن مسئله تمثیلی آشناست که در مواضع دیگر نیز آمده است. آیا خاک به‌لحاظ وجودی به خدا نزدیک‌تر است یا انسان؟ انسان از خاک است، اما امتیازاتی دارد: می‌داند، می‌بیند، می‌شنود، می‌فهمد، اراده دارد، و در حدی قدرت. چون کمالات وجودی در انسان بیشتر است، قربِ او به مبدأ کمال از قربِ خاک بیشتر است. نبات نیز در رتبهٔ خود کمالاتی دارد؛ اما هرچه کمالات بیشتر شود، قرب به مبدأ کمال افزون‌تر است. انسان در رتبهٔ وجودی خویش، از خاک به مبدأ نزدیک‌تر است؛ نه از آن‌رو که مکانش نزدیک‌تر باشد، بلکه از آن‌رو که کمالاتش بیشتر است.

نزدیک‌شدن انسان به خدا نیز بر همین نمط است. با نماز و روزه و آنچه به‌عنوان راه قربت الی الله گفته می‌شود، اگر راه درست انتخاب شود و صورتِ بی‌جان نباشد و جامهٔ راستینِ انتساب به اسلام پوشیده شود — چنان‌که منتسبانِ راستین بودند — انسان وجوداً به خدا نزدیک می‌شود. نزدیکی به خدا جز نزدیکی وجودی معنایی دیگر نمی‌تواند داشت؛ وگرنه باید یا مکانی برای خدا فرض کرد تا با طی مکان نزدیک شد، یا زمانی که بگذرد تا قرب حاصل آید. هر دو فرض با توحیدِ محیطِ حق ناسازگار است.

دوری و فاصله از خدا وجودی است، نه زمانی و نه مکانی. خاک از خدا دورتر است و انسان نزدیک‌تر؛ با این‌همه میان انسان و خدا نیز فاصله هست. اگر از راه برود نزدیک‌تر می‌شود، و اگر نرود نزدیک نمی‌شود. دین همان راهی است که این قربِ وجودی را ممکن می‌سازد؛ و بی‌راهی یا راهِ بی‌جان، انسان را در همان رتبه نگاه می‌دارد. تمثیل خاک و انسان، میزانِ فهم قرب است: کمال بیشتر، قرب بیشتر.

نتیجه: اعترافِ وجودی به دین

نتیجه آن است که متدینِ راستین کسی است که دین را تکذیب نمی‌کند و با تمام وجود به دین اعتراف دارد؛ راه را چنان برمی‌گزیند که واقعاً به خدا نزدیک شود و جلوات اسماء حق در وجودش بنشیند. چون چنین شد، دیگر نه یتیم را طرد می‌کند، نه از اطعام مسکین کناره می‌گیرد، نه نمازش برای ریا است، و نه ابزار تولید و نیازهای عمومی مردم را با خواندن نماز در انحصار خود و دارودسته‌اش درمی‌آورد. او مجلای اسماء و صفات حق می‌شود: حق جواد است و او نیز اهل جود؛ حق حیّاز و بخشنده است و او نیز بخشنده؛ حق رؤوف است و او نیز رؤوف؛ حق احسان‌کننده است و او نیز اهل احسان؛ حق علیم و رحیم است و او نیز از علم و رحمت بهره‌مند.

در برابر او، آن‌که ظاهر دین را گرفته و از جانِ آن محروم است، هرچند نام متدین بر خود دارد، با وجود خویش دین را تکذیب می‌کند. اعترافِ زبانی بدون اعترافِ وجودی، همان تکذیبی است که آیه با شگفتی از آن می‌پرسد. بدین‌سان ادامهٔ مقدمهٔ تفسیر سورهٔ ماعون بر این پایه استوار می‌شود: دین راه تجلی اسماء است؛ بودن در دین به‌معنای قربِ وجودی است؛ و تکذیب دین آنجاست که ظاهر عبادت باشد و باطن از اسماء حق تهی. آیهٔ «أَرَأَيْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدّینِ» بیش از آنکه کارتِ معرفیِ کافرِ بی‌نماز باشد، آینهٔ هشدار برای نمازگزاری است که از رأفت و جود و تحول بی‌بهره مانده است. بودن در راه، نزدیک‌شدن است؛ و نزدیک‌شدن، جلوهٔ کمالات حق در وجود سالک.

هشدار آیه برای اهل نماز

دشواری آیه نباید مایهٔ گریز از فهم آن شود. بسیاری چون درمی‌یابند که پای خودشان در میان است، از دقت در قرآن دست می‌کشند؛ حال آنکه انصاف اقتضا می‌کند انسان خود را در ترازوی آیه بگذارد. غیرمسلمان مخاطبِ اصلی این سیاق نیست؛ این واقعه‌ها نمازگزاران را می‌گیرد. کسی که هر روز نماز می‌خواند و روزه می‌گیرد و وظایف دینی را به‌جا می‌آورد، باید از خود بپرسد: نزدیک‌شدنی که نیت می‌کند واقعیت دارد یا نامی است بی‌مسمى؟

اگر سال‌ها عبادت کرده و هنوز از رأفت و جود و عفو در وجودش نشانی نیست، باید بپذیرد که تقرب رخ نداده است. آیه با شگفتی می‌پرسد تا این ناسازگاریِ ادعا و حال را آشکار کند. تکذیب دین، در این نگاه، انکارِ زبانیِ شریعت نیست؛ ایستادن در ظاهر راه است بی‌آنکه راه انسان را ببرد.

از ظاهر انتساب تا صدق حرکت

انتساب ظاهری به اسلام، در موازین شرع، حساب خود را دارد؛ اما صدقِ حرکت حساب دیگری. انسان می‌تواند نام متدین بر خود داشته باشد و در عین حال از نزدیک‌شدن تهی مانده باشد. قرآن در سورهٔ ماعون این دو لایه را از هم جدا می‌کند: لایهٔ ظاهر که نماز و ادعا را نشان می‌دهد، و لایهٔ باطن که با رفتار با یتیم و مسکین و با حضور یا غیبتِ اسماء حق آزموده می‌شود.

هرکه بخواهد در دین باشد، باید عبدالله باشد به تمام معنای کلمه؛ یعنی عبدِ همهٔ اسماء. پرستشِ جوادِ مطلق با طرد یتیم جمع نمی‌شود؛ پرستشِ رؤوفِ مطلق با بی‌تفاوتی در برابر درمانده سازگار نیست؛ و گفتنِ «ایاک نعبد» با فرار از لوازمِ اسماء، سخنی است که وجود آن را تکذیب می‌کند. این است ادامهٔ منطقیِ مقدمه: دین راه است، راه حرکت است، حرکت قرب است، و قرب تجلی اسماء.

راه دین اگر راست باشد، انسان را از خاکِ ایستایی به‌سوی حیاتِ کمالات می‌کشاند؛ و اگر صورت بی‌جان باشد، سالک را در همان رتبه نگاه می‌دارد. اعترافِ تمام‌عیار به دین، اعترافِ وجود است نه اعترافِ زبان؛ و هر جا وجود از اسماء حق خالی بماند، تکذیب پنهان دین رخ داده است — هرچند لب‌ها به اقرار باز باشند و پیشانی بر مهر نماز.

پیام مقدمه تا اینجا روشن است: دین اگر راه باشد باید ببرد؛ و اگر نبرد، دعوی راه‌روی خود تکذیب دین است. سورهٔ ماعون این تکذیب را در چهرهٔ نمازگزارِ بی‌رأفت و بی‌جود آشکار می‌کند.

از این پس می‌توان وارد لایه‌های بعدی تفسیر شد، با این میزان در دست: هر آیه را در پرتوِ قربِ وجودی و تجلی اسماء خواند. این میزان تا پایان سوره راهنمای فهم آیات خواهد بود.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.