یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
مناجات خداوند با امیرالمؤمنین
سخن از خبر بزرگ دربارهٔ امیرالمؤمنین علیهالسلام، ماجرایی از طائف را پیش میآورد. خبرهای بسیار دربارهٔ آن حضرت نقل شده است؛ یکی از روشنترینها آن است که در طائف و در مواضع دیگر بارها رخ داد و گروهی به چشم دیدند و دیگران دهانبهدهان شنیدند، چندان که جای شبهه نماند.
نکتهٔ دقیق در نسبت مناجات است. امیر همواره با خدا مناجات میکرد؛ اما آنچه در این روایات برجسته است مناجاتی است که آغازش از جانب حق است: خداوند با امیر مناجات میکند. عدهای کثیر این حال را دیدند و بقیه شنیدند. مناجات از سوی بنده نیست؛ از سوی خداست. رسیدن به جایی که خطاب ابتدا از ناحیهٔ حق باشد، مقامی بسیار بلند است و با مناجات معمولی تفاوت ماهوی دارد.
در مناجات شبانهٔ معروف قطعهای هست که بسیار خوانده میشود. در پایان آن بنده میخواهد از کسانی باشد که خدا خود آنان را ندا کرده و با آنان مناجات نموده است: «ناجیته»؛ تو با او مناجات کردی، در نهان، و او برای تو آشکارا عمل کرد. این خواسته نشان میدهد که چنین مقامی در افق دعا و معرفت مقصدی شناختهشده است.
روایات این باب را هم شیعه نقل کرده و هم اهل سنت. مناجات خدای متعال با حضرت امیر در هر دو نقل آمده و در موارد متعدد بوده است؛ از جمله در طائف. تعدد نقل و تعدد مورد، بر عظمت این خبر میافزاید و نشان میدهد که این معنا در فضای حدیثیِ گسترده جای گرفته است.
در میانهٔ جنگ طائف، وقتی اعتراض شد که پیامبر تنها با او و آنهم در آن موقعیت به مناجات طولانی پرداخته، فرمود مناجاتکننده من نبودم؛ خدا با او مناجات میکرد. در این مقام مناجات حق از مسیر فنای رسول در خداوند فهمیده میشود؛ همسو با حقیقت «و ما رمیت إذ رمیت». یعنی فعل از رسول دیده میشود اما نسبت حقیقی به حق بازمیگردد.
در مواضع دیگر نیز — حتی هنگامی که پیامبر بیمار بود و امیر او را تیمار میکرد — خدا در همان حال با حضرت امیر به مناجات پرداخت. پیامبر او را در حالتی دید که خدا با وی مشغول مناجات بود. این مشاهدهٔ پیامبر خود سند معنوی بزرگی برای فهم مقام امیر است و یکی از مصادیق خبر بزرگ بهشمار میآید.
روایت طائف و عنوان «کنفسی»
در روایتی از امام صادق علیهالسلام — در منابعی چون اختصاص و بصائر الدرجات — آمده است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به اهل طائف فرمود: کسی را سوی شما میفرستم که عین خود من است، مانند من است؛ خدا به وسیلهٔ او فتح میآورد؛ شمشیرش تازیانهٔ خداست و مردم به او شرافت مییابند. تعبیر «کنفسی» وزن کلامی سنگینی دارد: فرستادهای که در نسبت با پیامبر، چون خود اوست.
چون صبح شد علی را فراخواند و فرمود به طائف برو. حضرت رفت. سپس خداوند پیامبر را امر کرد که خود نیز به سوی طائف رود. چون رسید، علی را بر فراز کوه دید در حالی خاص. پیامبر فرمود ثابت باش؛ و او ثابت ماند، غرق در مناجاتی که خدا با او داشت. باطن این احوال را اهلش میدانند؛ ظاهر الفاظ دستکم عظمت صحنه را میرساند.
راویان میگویند آواهایی به گوش رسید؛ پرسیدند یا رسولالله این صدا چیست؟ فرمود: خدا با علی مناجات میکند. این صحنه یکی از مصادیق روشن خبر بزرگ است. عظمت ولایت نه در سطح ادعا، بلکه در مشاهده و نقل معنا آشکار میشود. از اینجا تفسیر به ظاهر آیه بازمیگردد و سخن از قیامت بهمثابهٔ نبأ عظیم ادامه مییابد.
ظاهر آیه: قیامت و لحن تهدید
«عَنِ ٱلنَّبَإِ ٱلْعَظِيمِ» (نبأ/2)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آن خبر بزرگ،
«ٱلَّذِى هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ» (نبأ/3)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که در آن اختلاف دارند.
«كَلَّا سَيَعْلَمُونَ» (نبأ/4)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه چنان است؛ بهزودی خواهند دانست.
«ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ» (نبأ/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس نه چنان است؛ بهزودی خواهند دانست.
ظاهر آیه: ادامهٔ تفسیر تهدید
آیا از آن خبر بزرگ که قیامت است از یکدیگر و از پیامبر میپرسند؟ همان خبر بزرگ و قیامتی که این پرسشکنندگان — مشرکان و کافران — در آن اختلاف کردهاند؟ کلا؛ اختلاف نکنند. سیعلمون؛ بهزودی خواهند دانست. اختلافشان چندان نمیپاید؛ دستکم مقدمات آن خبر بزرگ را زود درمییابند و سپس خودِ آن را.
مقدمات خبر بزرگ با مرگ آغاز میشود. اصل خبر بزرگ در قیامت است که پس از زلزله خواهد آمد. لحن «کلا سیعلمون» خاص و توأم با تهدید است. کلا؛ اختلاف نکنید. سیعلمون؛ بهزودی میدانید. ثم دوباره تأکید میکند: ثم کلا؛ باز اختلاف نکنید. سیعلمون؛ بهزودی میدانید. این تکرار راه سهلانگاری و انکار بیپشتوانه را میبندد و افق قیامت را نزدیک مینماید.
معنای «مختلفون» در میان منکران
پرسش مهم این است: منکران معاد همگی در انکار یکی بودند؛ پس چرا آیه تعبیر «مختلفون» آورده است؟ آنان در اصلِ نفی معاد اختلاف نداشتند؛ همه معاد را نمیپذیرفتند — چه در زمان پیامبر و چه در جمعیتهای دیگر هر عصر. اختلافشان در جهت و علتِ نفی بود. علتهای انکار با یکدیگر تفاوت داشت.
گروهی معاد را، بر پایهٔ عقل ناقص خویش، محال میشمردند و از این رو انکار میکردند. گروهی دیگر آن را مستبعد و بعید میدانستند. آیهٔ «الذی هم فیه مختلفون» به این تفاوتِ علل اشاره دارد: انکار واحد، علل مختلف. فهم این نکته، راه را برای دو پاسخ همسو میگشاید که در ادامه میآید.
این تفکیک میان وحدتِ انکار و اختلافِ علل، از دقتهای تفسیری آیه است. اگر اختلاف را در اصلِ نفی بجویند، با واقعیتِ تاریخیِ منکران سازگار نیست؛ همه در نفی شریکند. آنچه مختلف است، راهی است که هر گروه از آن به انکار رسیده است.
محالپنداری معاد و آیهٔ سبأ
در سورهٔ سبأ، آیهٔ هفتم، از قول کسانی که به دعوت پیامبر دربارهٔ معاد کفر ورزیدند آمده که به یکدیگر و به پیروانشان — به لحن استهزا و تمسخر — میگفتند: آیا مردی را به شما نشان دهیم که خبر میدهد چون یکسره پوسیده و از هم پاشیده شدید، در آفرینشی نو خواهید بود؟ مقصودشان رسول خدا بود.
چون معاد را به عقل خود محال میدانستند، به حالت استهزا سخن میگفتند: میخواهیم کسی را نشان دهیم که چنین خبری آورده؛ گویی دیوانهای است که پس از تبدیل کامل به ذرات ارضی، از خلقت جدید سخن میگوید. این لحن آشکار میکند که معاد را محال میپنداشتند.
آنچه ذهن منکر را در هر زمان میگیرد همین است: پس از پوسیدن بدن و رفتن روح و تبدیل به ذرات خاک، بازگشت انسان چگونه ممکن است؟ همین محالپنداری ریشهٔ انکار بسیاری بوده و هست. مادام که ذهن در بندِ ظاهرِ پوسیدگی بماند، افق قدرت مطلق را نمیبیند و خبر پیامبر را به تمسخر میگیرد.
پاسخ وحی: گواهیِ خودِ وجود
قرآن در این باب به منکرین پاسخ میدهد. استدلالش در مواضع دیگر آمده؛ این آیهٔ نبأ فقط انکار آنان را مطرح میکند. استدلال قرآن عجیب و ژرف است. برداشت آزاد از استنتاج آیات — نه موبهمو تعبیر لفظی — چنین صورت میبندد:
دستکم یکبار خودِ انکارکننده به همین شکل به وجود آمده است یا نه؟ همان که اکنون بهعنوان انسان انکار میکند که ذرات ارضی دوباره انسان شوند، خود از ذرات ارضی، از مسیر مواد و بدن و نطفه و مراحل بعد، انسان شده است. خود گواه راهی است که انکارش میکند.
ذرات ارضی و خاک از مسیر معینی آمده و انسان شده است. نطفه مراحلی دارد؛ پیش از نطفه جزئی از بدن بوده؛ آن بدن از مواد آمده؛ مواد ارضی جزء بدن شده، مبدل به نطفه گشته و نطفه مسیر خود را تا انسان پیموده است. این تبدلات را خدا بر خاک و مواد اولیه جاری کرده و انسان ساخته است.
انسانی که خود مخلوق همین طریق است، پس از آمدن انکار میکند همان راه یا همان امکان را. خود نتیجهٔ تبدلات ارضی است؛ از خاک است؛ از خاک انسان شده؛ آنگاه میپرسد آیا میشود از خاک انسان باشد؟ غفلت از سابقهٔ خود، ریشهٔ این انکار است. گواهیِ وجود، قویترین نقضِ انکار است.
تمثیل مولوی و علامه طباطبایی
مولوی تمثیلی دارد که از قرآن استنتاج شده است: کسی در خانه است؛ در میزنند و میپرسند کسی هست؟ پاسخ میدهد کسی نیست. همین پاسخ دلیل است که کسی هست. انکارِ حضور، خود گواه حضور است.
علامه طباطبایی تمثیل دیگری آورده: کسی با حرارت بسیار قسم یاد کند که روی زمین هیچ موجودی نیست که سخن بگوید؛ هیچ متکلمی در نظام وجود نیست. خودِ این حرف نقض همان مطلب است؛ نیاز به دلیل بیرونی نیست. سخنگفتنِ منکرِ متکلم، خود دلیل وجود متکلم است.
مولوی اینگونه برداشت میکند که انکار، دلیل نفیِ همان انکار است. این برداشت دقیق و شیرین است. انکار از موجود زنده برمیآید: دارای حیات و اراده و شعور و عقل و فکر. همین انکار که از موجود ذیشعور و ذیحیات باید باشد، دلیل نفی آن انکار است.
روزی که خاک بود، نه عقل بود نه فکر، نه انکار فهمیده میشد نه قبول؛ اکنون صاحب انکار شده و انکار میکند که خاک صاحب انکار شود — یعنی زنده و شعورمند گردد. حال آنکه خود مصداق زندهشدن خاکی است. انکار معاد از سوی موجودِ برخاسته از خاک، خود گواه امکان معاد است.
بیان روشن وحی و قدرت مطلق
بیان روشنتر وحی این است: مگر خودِ آدمی خاک نبود که زنده شد؟ میگوید خاک میشود؛ چگونه زنده میگردد؟ همانگونه که بار اول از خاک زنده شد، بار دیگر نیز زنده میشود. هیچ تفاوتی در اصلِ قدرت نیست.
نکتهای دقیق باقی میماند: راهی که اکنون خاک را انسان میکند، با راهی که پس از مرگ خاکِ انسان را دوباره برمیانگیزد یکی نیست؛ اما برای قدرتی که خاک را انسان میکند، هر دو در دایرهٔ امکان است. واقعیت نیز همین است؛ اگر چنین نبود، آدمی خود را از خاکآمده نمیدید.
اندکی تأمل در این سابقه انکار را برمیدارد. کسانی که میگویند مگر خاک دوباره انسان میشود، از همین نکتهٔ قرآنی غفلت کردهاند که خود نیز چنین بودهاند. اصل مسئله مهم است: خاک بیاید و انسان شود. همین امر که بر عقل محدود «مهم» و دشوار مینماید، برای قدرت مطلقِ ذات مقدس حق مهم نیست. معنی قدرت مطلق همین است. آنچه بر فکر محدود دشوار است، برای قدرت مطلق آسان میشود. معاد در افق قدرت حق، نه محال است و نه بعید.
انکار از سرِ استبعاد
دستهٔ دیگر از کسانی که در «مختلفون» جای میگیرند، معاد را محال مطلق نمیشمردند، اما مستبعد و بعید میدانستند. فکر و منطق آنان نزدیک به منطق محالپنداران است و پاسخ نیز همان است که به دستهٔ اول داده شد.
بعید میدانند خاک انسان زنده شود؛ مگر خود از همین راهِ بهظاهر بعید به وجود نیامدهاند که اکنون این سخن را میگویند؟ استبعاد، صورتِ نرمترِ همان محالپنداری است؛ هر دو از کوتاهی افق برمیخیزند و هر دو با سابقهٔ خلقت پاسخ میگیرند.
بدینسان وحی با اشاره به سابقهٔ خلقت و نظم آفرینش، بنیان هر دو گونه انکار — محالپنداری و استبعاد — را سست میکند. اختلاف منکران در علت است؛ وحدت پاسخ در یادآوری قدرت حق و گواهیِ خودِ وجود انسان است.
پیوند دو افقِ نبأ و ختم سخن
ظاهر آیه نبأ عظیم را قیامت میخواند و بطن روایات — چنانکه در فصل پیش آمد — آن را بر حقیقت علویه نیز تطبیق میکند. این دو لایه یکدیگر را نفی نمیکنند؛ هر یک افقی از عظمت «خبر بزرگ» را میگشاید.
مناجات خدا با علی علیهالسلام و عنوان «کنفسی» در طائف، نمونهای محسوس از عظمتی است که در بطنِ نبأ جای میگیرد؛ چنانکه استدلال معاد از راه خلقت نخست، عظمت ظاهرِ نبأ را در افق قیامت استوار میکند. ظاهر و بطن را نباید درآمیخت، اما هر دو عظمت خبر را نشان میدهند.
منکران معاد، با اختلاف در علت انکار، در یک نقطه شریکند: غفلت از قدرت مطلق و از گواهیِ وجود خویش. کلا سیعلمون؛ بهزودی خواهند دانست. مرگ مقدمهٔ این دانستن است و قیامت تمامکنندهٔ آن.
محاسبهٔ عقلی ناقص که معاد را در دایرهٔ پوسیدگی بدن میبیند، در برابر سابقهٔ خلقت از خاک فرو میریزد. تمسخر آورندهٔ خبر خلقت جدید، در حقیقت کوتاهی افق منکر را آشکار میکند نه سستیِ خبر را. مسیر تبدل خاک تا انسان، کتابی گشوده در برابر چشم منکر است؛ و تفاوت مسیر بازگرداندن با مسیر نخست، شبههای برای قدرت مطلق نمیآفریند.
تفصیلِ گواهیِ خلقت نخست
گواهیِ خلقت نخست تنها یک نکتهٔ جدلی نیست؛ بنیانِ فهم معاد در قرآن است. آدمی اگر به مسیر آمدنِ خود بنگرد، میبیند که از خاک و مواد و تبدلات پیدرپی به عرصه رسیده است. همین مسیر، امکانِ مسیرِ دیگر را در افق قدرت حق میگشاید. انکار معاد، در این نگاه، انکارِ قدرتِ آشکارشده است نه انکارِ امری بیسابقه.
محالپنداری وقتی رخ میدهد که ذهن، پوسیدگی بدن را آخرین کلمه بپندارد و از قدرتِ زندهسازِ خاک غافل بماند. استبعاد نیز وقتی رخ میدهد که همان غفلت، به زبانِ «بعید است» ترجمه شود. هر دو زبان، یک ریشه دارند و یک پاسخ.
تمثیل مولوی و تمثیل علامه طباطبایی، هر دو این ریشه را نشانه میروند: انکار از موجودی برمیآید که خود نقضِ ادعای خویش است. انکارکنندهٔ معاد، زنده و شعورمند و برخاسته از خاک است؛ پس امکان آنچه را انکار میکند، در وجود خود حمل میکند.
ولایت و معاد در یک سوره
سورهٔ نبأ از تساؤل دربارهٔ خبر بزرگ میآغازد. ظاهر خبر بزرگ قیامت است؛ بطن آن در روایات بر حقیقت علویه نیز نشسته است. فصل حاضر با صحنهٔ طائف و مناجات خدا با علی علیهالسلام، عظمت بطنی را یادآوری میکند و سپس به اختلافِ علل انکار معاد بازمیگردد تا عظمت ظاهری را استوار سازد.
این ترتیب تصادفی نیست. خواننده نخست با خبری بزرگ در افق ولایت روبهرو میشود، سپس میفهمد که همان عنوانِ «خبر بزرگ» در ظاهر آیه، افق قیامت را نیز در بر دارد. عظمت واژه از خداست؛ و وقتی خدا چیزی را بزرگ بخواند، بزرگیاش از حدّ تصور رایج فراتر است — چه در قیامت و چه در حقیقت علویه.
کلا سیعلمون؛ بهزودی خواهند دانست. این دانستن با مرگ آغاز میشود و در قیامت کامل میگردد. تا آن روز، استدلالِ خلقت و گواهیِ وجود، حجت را بر منکر تمام میکند؛ و روایتِ مناجات و کنفسی، افق ولایت را در کنار افق معاد نگاه میدارد.
افقِ قدرت و سقوطِ استهزا
لحن استهزا در آیهٔ سبأ، بیش از استدلال، کوتاهی افق را نشان میدهد. تمسخر آورندهٔ خبر خلقت جدید، در حقیقت تمسخر قدرتی است که خودِ تمسخرکننده را از خاک برآورده است. وقتی خدا میفرماید کلا سیعلمون، خبر از آگاهیِ آینده میدهد نه از ابهامِ ابدی.
مقدمات این آگاهی با مرگ آغاز میشود؛ آنجا که پردهای کنار میرود. اصل آگاهی در قیامت است. تا آن هنگام، حجتِ خلقت نخست و نظم آفرینش برای اهل نظر کافی است؛ و برای اهل عناد، تهدیدِ دانستن باقی میماند.
جمعبندیِ دو لایهٔ نبأ
ظاهر نبأ عظیم قیامت است و بطن آن حقیقت علویه. مناجات خدا با علی علیهالسلام و عنوان کنفسی، نمونهای از افق بطنی است؛ استدلال معاد از راه خاک، استوارکنندهٔ افق ظاهری است. منکران در علت انکار مختلفاند و در غفلت از قدرت حق یکی. پاسخ هر دو علت، یکی است: نگاه به خود و به قدرت مطلق. بدینسان راه فصول بعد — نشانههای نظم و یوم الفصل — گشوده میشود.
آیهٔ تهدید و استدلال خلقت، دو بالِ یک پروازند: یکی آگاهی را نزدیک میکند و دیگری بنیان انکار را ویران میسازد. خوانندهٔ سوره در این فصل میآموزد که خبر بزرگ، هم در ولایت تجلی کرده و هم در معاد وعده داده شده است؛ و اختلاف منکران، اختلافِ علل است نه اختلافِ اصل.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.