ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 005

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

جایگاه این فصل

پس از استقرارِ میقات در بیانِ پیشین، این فصل حقّانیّتِ خلقت را از نفیِ بازی و عبث می‌گشاید و نشان می‌دهد همراهِ هر ظاهر چهره‌ای حقانی است که در روزِ فصل بروز می‌کند. سپس با شجرۀ زقّوم باطنِ فکرِ منحرف را می‌نمایاند، با آیاتِ مرسلات بزرگیِ یومُ الفصل را یادآوری می‌کند، و سرانجام به «کان میقاتا» بازمی‌گردد: میقات از آغاز در تقدیر بوده است. رشته از دخان تا نبأ و مرسلات در فهمِ معاد یکی است.

نفیِ لاعبین؛ خلقت به حق

«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ» (دخان/38)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آن دوست به بازی نیافریدیم.

«مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» (دخان/39)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن دو را جز به حق نیافریدیم؛ ولی بیشترشان نمی‌دانند.

آسمان‌ها و زمین و میانشان به بازی آفریده نشده‌اند. لاعب بودن با این‌همه حساب و نظم ناسازگار است. خلق جز به حق نیست؛ حقّی که با ظاهر توأم و در جریان است. تأکیدِ مکرّرِ قرآن از آن‌روست که نگاهِ فقط به ظاهر، از چهرۀ حقانی غافل می‌گذارد.

«و لکنّ أکثرهم لا یعلمون»: بیشترشان نمی‌دانند. این «اکثر» را نباید از خود دور کرد؛ ادبِ خواندنِ قرآن آن است که خطاب را به خویشتن گرفت حتی آنجا که سخن با کافران است — در حدِّ نسبی، غفلت و پرده‌پوشی بر حق نیز نوعی کفرِ عملی است. غفلت از حقِ همراه، همان نادانیِ اکثر است.

دو چهره: ظاهرِ باطل و باطنِ حق

همراهِ هر فکر و عمل و موجود، چهره‌ای ظاهر و چهره‌ای حقانی است. ظاهر چه بسا همان باطلی است که به حس می‌آید؛ حقانی پشتِ حجاب می‌ماند. روزِ فصل حجاب برمی‌دارد و چهره‌های حقانی بروز می‌کنند؛ باطل از میان می‌رود.

مثال: غیبت را ظاهرش همان کلامِ زائد می‌بینند؛ امّا همراهِ آن چهره‌ای حقانی در نظامِ وجود هست که اکنون محجوب است. نه آنکه بعداً از جایی بیاید؛ هم اکنون همراه است. تمامِ امور دو چهره‌اند. اگر انسانِ کامل باشد، برخی حجاب‌ها همین‌جا نیز نازک می‌شود؛ وگرنه کشفِ کامل در قیامت است.

روزِ فصل؛ زمانِ دانستنِ حقِ همراه

«إِنَّ يَوْمَ ٱلْفَصْلِ كَانَ مِيقَـٰتًا» (نبأ/17)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی روزِ فصل وعده‌گاهی معیّن بوده است.

اکثر نمی‌دانند حقی همراه است؛ کی خواهند دانست؟ در روزِ فصل. جداسازی که به راه افتد، وجوهِ متشابه تفاوت‌شان آشکار می‌شود و چهرۀ باطل کنار می‌رود. یومُ الفصل میقات است: همان‌جا که حقِ همراه برای همگان روشن می‌گردد. بدین‌سان نفیِ لاعبین به میقاتِ نبأ می‌پیوندد.

شجرۀ زقّوم؛ باطنِ فکرِ گناه

«إِنَّ شَجَرَتَ الزَّقُّومِ» (دخان/43)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به راستی درخت زقّوم

«طَعَامُ الْأَثِيمِ» (دخان/44)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خوراکِ گناهکار است.

«كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ» (دخان/45)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همچون مسِ گداخته در شکم‌ها می‌جوشد.

گناهکار — کافر یا غیرِ کافر — در دنیا فکری دارد، عقیده‌ای برمی‌سازد، و بر اساس آن حرکت می‌کند. این سویِ قضیه است. سویِ دیگر: در غیب، شجرۀ زقّوم شاخ به باطن افکنده و تغذیه از آن‌جاست. فکرِ منحرف از خود نمی‌جوشد بی‌اتصال؛ به غیب می‌رسد و از زقّوم می‌گیرد.

انسان‌ها یکدیگر را با کلام «می‌پزند»: فکر از یکی به دیگری منتقل می‌شود و منشأ عمل می‌گردد. اهلِ حق نیز فکر می‌گیرند و می‌دهند؛ فرق در مبدأ است نه در اصلِ انتقال. روزِ فصل معلوم می‌شود شاخۀ زقّوم کجا آویخته بود و طعامُ الأثیم چه بوده است.

غلیانِ فکرِ منحرف در باطن، مانند جوششِ مادّۀ گداخته است. اینجا «فکر» می‌نماید؛ آنجا عذاب است. مولوی گوید فکر آن باشد که غب شاید رهی؛ فکرِ منحرف در حقیقت فکرِ راه نیست، جوششِ سوزنده است. عمل ثمرۀ فکر است؛ پس عذابِ فکر دور از انتظار نیست.

بزرگیِ یومُ الفصل در مرسلات

«لِيَوْمِ الْفَصْلِ» (مرسلات/13)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای روزِ فصل.

«وَمَا أَدْرَاكَ مَا يَوْمُ الْفَصْلِ» (مرسلات/14)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی روزِ فصل چیست؟

«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ» (مرسلات/15)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای در آن روز بر تکذیب‌کنندگان.

وعده‌ها برای کدام روز است؟ لیومِ الفصل. سپس «و ما أدراک ما یوم الفصل»: آنجا که مطلب از ظرفیتِ فکرِ محدود فراتر است، قرآن با ما أدراک می‌آید. تنها می‌توان گفت ویلٌ یومئذٍ للمکذّبین — وای بر کسانی که قولِ انبیا را درست نپذیرفتند و عمل نکردند.

سایۀ سه شاخه و سایۀ متّقین

«انطَلِقُوا إِلَىٰ مَا كُنتُم بِهِ تُكَذِّبُونَ» (مرسلات/29)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بروید به‌سوی آنچه تکذیب می‌کردید.

«انطَلِقُوا إِلَىٰ ظِلٍّ ذِي ثَلَاثِ شُعَبٍ» (مرسلات/30)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بروید به‌سوی سایه‌ای با سه شاخه،

«لَّا ظَلِيلٍ وَلَا يُغْنِي مِنَ اللَّهَبِ» (مرسلات/31)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که نه سایه‌دار است و نه از شعله بازمی‌دارد.

گوشه‌ای از فصل: کسانی که راه خطا گزیده‌اند پنداشته‌اند به‌سوی سایه می‌روند؛ امّا سایه نیست و از لهب نمی‌کاهد؛ شراره‌هایی چون قصر و چون شترانِ زرد پرتاب می‌کند. باطنِ آن «قصر»، شراره است.

در مقابل: إنّ المتّقین فی ظلالٍ و عیون — سایه‌ها و چشمه‌های واقعی. هر دو سویِ «سایه»اند؛ یکی سایه‌نما و سوزان، دیگری ظلّ و چشمه. صورتِ اخرویِ عقیده و نیت و عملِ متّقی ظلال است؛ صورتِ اخرویِ انحراف، ظلِّ ذی ثلاثِ شعب. روزِ فصل این دو را جدا می‌کند.

هذا یوم الفصل؛ جمع و نفیِ کید

«هَٰذَا يَوْمُ الْفَصْلِ ۖ جَمَعْنَاكُمْ وَالْأَوَّلِينَ» (مرسلات/38)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این روزِ فصل است؛ انسان و پیشینیان را گرد آوردیم.

«فَإِن كَانَ لَكُمْ كَيْدٌ فَكِيدُونِ» (مرسلات/39)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر نیرنگی دارید، به کارش گیرید.

به انسان‌ها گفته می‌شود: این روزِ فصل است؛ همگان و گذشتگان جمع‌اند. فإن کان لکم کید فکیدون — اگر تدبیری دارید بسم‌الله. دردآوریِ جمله از آن است که جایِ کید گذشته است. هر کس با چهرۀ حقیقیِ آورده‌اش روبه‌روست.

از نام تا تصویرِ نفخ در نبأ

«يَوْمَ يُنفَخُ فِى ٱلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا» (نبأ/18)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که در صور دمیده شود، پس گروه گروه بیایید.

«وَفُتِحَتِ ٱلسَّمَآءُ فَكَانَتْ أَبْوَٰبًا» (نبأ/19)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان گشوده شود و درهایی گردد.

«وَسُيِّرَتِ ٱلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا» (نبأ/20)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کوه‌ها به حرکت درآیند و سرابی شوند.

«إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا» (نبأ/21)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی دوزخ کمینگاهی بوده است،

«لِّلطَّـٰغِينَ مَـَٔابًا» (نبأ/22)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای سرکشان بازگشتگاهی.

پس از حقّانیّت و میقات، نبأ تصویر می‌آورد: نفخ، افواج، گشودنِ آسمان، سیرِ کوه‌ها، مرصادِ طاغیان. تصویر ادامۀ حجّت است. مرصاد فرجامِ انباشتِ باطل است؛ پیوندش با زقّوم و سایۀ سه‌شاخه روشن است.

کان میقاتا؛ سبقِ تقدیر

بازگشت به اصلِ آیه: إنّ یومَ الفصل کان میقاتا. «کان» یعنی از اول میقات بوده است نه آنکه بعداً بر نظم افزوده شود. خدا چون نظم را به راه انداخت، از آغاز یومُ الفصل را میقات نهاده بود. سبقِ تقدیر توحیدِ تدبیر و معاد را با هم استوار می‌کند و عبث‌نمایی را از بیخ می‌بندند.

بدین‌سان حلقه بسته می‌شود: خلقت به حق است؛ حقِ همراه در فصل آشکار می‌شود؛ فصل میقاتِ نظم از آغاز است؛ نفخ و مرصاد و زقّوم و ظلال صورِ همان فصل‌اند.

دنیا روزِ غرور و نیت

تا پرده هست تمایزِ کامل نیست. دنیا روزِ غرور است اگر حجّت ناشنیده بماند. نیت معیارِ باطن است؛ دو نیت در یک صورت ممکن است؛ فصل جدا می‌کند. مراقبتِ نیت آمادگی برای بروزِ چهرۀ حقانی است. کتاب سندِ همان نوشتنِ اکنون است.

عقلِ محدود و خبرِ بزرگ

آنچه در معاد می‌آید از افقِ عقلِ عادی فراتر است؛ اولیا گفته‌اند عقول را مبهوت می‌کند. از همین‌رو نبأ عظیم خوانده شده است. انسانِ بی‌خبر امروز، فردا با حقیقتی روبه‌رو می‌شود که مقیاسِ دنیایش را می‌شکند. ما أدراک در مرسلات همین ناتوانیِ مقیاس را اعلام می‌کند؛ نه برای بستنِ فهم، که برای شکستنِ توهّمِ احاطۀ کامل.

حیاتِ پنداری و حیاتِ حقیقی

منحرف برای خود حیات می‌جوید و متّقی نیز. هر دو به‌سوی چیزی می‌روند که «سایه» یا «آسایش» می‌پندارند. فرق در باطنِ مقصد است: یکی شراره در لباسِ قصر، دیگری ظلّ و عیون. روزِ فصل این دو حیات را از هم جدا می‌کند تا پندار تمام شود.

پیوندِ غیبتِ مثال با کلّ نظام

مثالی که از غیبت آمد، قاعده است نه استثنا: هر معصیت و هر طاعت دو چهره دارد. حجابِ دنیا چهرۀ باطل یا ظاهر را پیش می‌نهد؛ فصل چهرۀ حق را. کسی که فقط ظاهرِ گناه یا ظاهرِ طاعت را ببیند، از نصفِ حقیقت محروم است. هوشیاری نسبت به دو چهره، هوشیاری نسبت به معاد در همین نشئه است.

از اکثر لا یعلمون تا مسئولیتِ شخص

آیۀ اکثرهم لا یعلمون توصیف است نه توجیه. مسئولیتِ شخص آن است که از اکثرِ غافل جدا شود: ظاهر را تنها میزان نکند، مبدأِ فکر را بپرسد، و میقات را از آغازِ نظم باور کند. وگرنه در روزی که گفته شود فإن کان لکم کید فکیدون، دستِ خالی خواهد ماند.

فکرِ حق و فکرِ منحرف؛ دو جوشش

دو انسان هر دو «فکر می‌کنند» و هر دو راه می‌گشایند؛ یکی در مدارِ حق و یکی در مدارِ انحراف. ظاهرِ جوشش شبیه است؛ باطن یکی حیات است و دیگری غلیانِ سوزنده. تشبیهِ آبِ گداخته از آن‌روست که آنچه می‌جوشد آبِ سیراب‌کننده نیست؛ سوز می‌آورد و عطش را نمی‌کشد. روزِ فصل این دو جوشش را از هم جدا می‌نماید تا پندارِ یکسان‌انگاریِ «هر فکری فکر است» بشکند.

راه آن باشد که پیش آید شهی — ذاتِ حق. فکرِ حقیقی انسان را به آن مقصد می‌رساند. فکرِ منحرف انسان را به زقّوم می‌بندد هرچند در دنیا نامِ فکر و آزادی و خوشبختی بر آن بگذارند. اولیا گفته‌اند آنچه در معاد می‌آید عقولِ عادی را مبهوت می‌کند؛ از همین‌رو خبر، نبأ عظیم است.

ویلٌ للمکذّبین؛ حدِّ بیان

پس از ما أدراک، قرآن به جای تفصیلِ بیشتر، ویل می‌گوید. این اختصار خود بیانِ سنگینی است: وقتی مقیاس نمی‌گنجد، انذار در یک کلمه جمع می‌شود. تکذیب فقط انکارِ زبانی نیست؛ نپذیرفتنِ درست و عمل نکردن است. ویل متوجّهِ همان‌هاست که قولِ انبیا را سبک شمردند.

انطلقوا؛ رفتن به‌سوی آنچه تکذیب می‌شد

امر به رفتن به‌سوی آنچه تکذیب می‌کردند، ظهورِ همان باطنی است که انکار می‌شد. سایه با سه شاخه تصویرِ فریبی است که در دنیا آسایش پنداشته می‌شد. لا ظلیل و لا یغنی من اللهب نفیِ کاملِ آن پندار است. شراره‌های کالقصر نشان می‌دهد آنچه «قصر» و شکوه می‌نمود، در باطن آتشپاره‌ای بزرگ است.

ظلال و عیون؛ صورتِ حقانیِ تقوا

متّقین در ظلال و عیون‌اند و از ثمراتِ دلخواه برخوردار. این‌ها تمثلِ اخرویِ عقیده و نیت و عملِ حقانی است. دو گروه هر دو به‌سوی «آسایش» می‌روند؛ یکی به سایه‌نما و یکی به ظلّ حقیقی. فصل این دو را نام می‌نهد و جدا می‌کند. بشارتِ متّقین بدونِ فهمِ این تقابل، از انذار جدا می‌ماند و ناتمام است.

جمعِ اوّلین و نفیِ تدبیرِ دیرهنگام

جمعِ همگان و گذشتگان اعلام می‌کند گریز از صحنه نیست. فإن کان لکم کید فکیدون تهکّمِ الهی است: جایِ نیرنگ گذشته. هر تدبیرِ دیرهنگام در نظامِ فصل بی‌اثر است. این جمله توشۀ امروز است نه فقط وصفِ فردا: تا مهلت هست باید تدبیر کرد؛ آنجا دیگر جایِ کید نیست.

بازآمدن به نظم و میقات

همۀ این تصاویر — زقّوم، ما أدراک، سایۀ سه‌شاخه، ظلال، نفیِ کید، نفخ، مرصاد — شرحِ عظمتِ همان روزی است که میقاتِ نظم خوانده شده است. نظم‌هایی که در آفرینش به راه افتاده به کجا می‌انجامد؟ به روزِ فصل. و کان میقاتا می‌گوید این انجام از اول در نظر بوده است. حقّانیّتِ خلقت و سبقِ میقات دو رویِ یک سکّه‌اند.

جمع‌بندی

خلقت به حق است نه به بازی؛ همراهِ ظاهر چهره‌ای حقانی است که اکثر نمی‌دانند؛ روزِ فصل زمانِ دانستن است؛ فکرِ منحرف از زقّوم تغذیه می‌شود؛ مرسلات بزرگیِ فصل و ویلِ مکذّبین و سایۀ سه‌شاخه و ظلالِ متّقین و نفیِ کید را می‌نمایاند؛ نبأ تصویرِ نفخ و مرصاد می‌آورد؛ کان میقاتا سبقِ تقدیر است. توشه: جدّی‌گرفتنِ حقِ همراه با هر فکر و عمل، و آمادگی برای روزی که کید کارگر نیست.

تذکارِ عملیِ دو چهره

تا دو چهره باور نشود، غیبت و دروغ و فکرِ منحرف فقط «کارِ بدِ اجتماعی» می‌مانند نه شاخه‌ای از زقّوم. باورِ دو چهره، رفتار را از ریشه تغییر می‌دهد: هر کلام و هر نیت هم اکنون در نظامی ثبت می‌شود که روزِ فصل آن را می‌خواند. این تذکار فشردۀ همۀ مسیرِ فصل است از نفیِ لاعبین تا نفیِ کید.

خاتمۀ حلقه از دخان تا نبأ

حلقه چنین بسته می‌شود: جهان بازیچه نیست؛ همراهِ ظاهر حق است؛ اکثر این حق را نمی‌بینند؛ روزِ فصل آشکار می‌کند؛ فکرِ منحرف از زقّوم است؛ سایه‌نما در برابرِ ظلّ حقیقی می‌ایستد؛ کید در آن روز کارگر نیست؛ و میقات از آغاز در تقدیر بوده است. هرکه این حلقه را بگیرد، آیاتِ نفخ و مرصاد را هولِ تنها نمی‌خواند؛ حجّتِ حقّانیّت می‌یابد که از امروز او را به پیرایشِ نیت می‌خواند.

تقوا در آستانۀ تفصیل

آمادگی برای بروزِ چهرۀ حقانی نامِ دیگرِ تقواست. متّقی ظاهر را تنها میزان نمی‌کند، مبدأِ فکر را می‌پرسد، و میقات را از آغاز باور دارد. فصولِ بعد صفاتِ متّقین و مفاز را می‌گسترند؛ این فصل ریشۀ آن بشارت را در حقّانیّتِ خلقت و دو چهره و نفیِ کید می‌کارد تا بشارت بی‌ریشه نماند.

ریشه‌دار کردنِ بشارت

همین آمادگی برای بروزِ چهرۀ حقانی نامِ دیگرِ تقواست. متّقی ظاهر را تنها میزان نمی‌کند، مبدأِ فکر را می‌پرسد، و میقات را از آغاز باور دارد. فصولِ بعد صفاتِ متّقین و مفاز را می‌گسترند؛ این فصل ریشۀ آن بشارت را در حقّانیّتِ خلقت و دو چهره و نفیِ کید می‌کارد تا بشارت بی‌ریشه نماند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.