یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
نخست برای دردِ خویش
آیاتی که در پی میآید باید نخست برای دردِ خویش خوانده شود، پیش از آنکه به دیگران آموخته گردد. خواسته آن است که سخن در وجودِ گوینده و شنونده اثر بگذارد و تحوّل بیافریند. تا خود اصلاح نشده، غمِ دیگران شعار است.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ ۖ لَا يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا ٱهْتَدَيْتُمْ ۚ إِلَى ٱللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًۭا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (مائده/۱۰۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به خودتان بپردازيد. هر گاه آدمی هدايت يافتيد، آن كس كه گمراه شده است به آدمی زيانى نمىرساند. بازگشت همه آدمی به سوى خداست. پس آدمی را از آنچه انجام مىداديد، آگاه خواهد كرد.
بر آدمی است که به خویش بپردازد. اگر هدایت یافته باشد، لغزشِ دیگران زیانش نمیرساند؛ امّا ضلالتِ خویش ضررش به خود بازمیگردد. پس نخست نجاتِ خود؛ آنگاه اگر هدایت آمده باشد، ضلالتِ غیر زیان نمیزند.
نفیِ اوّلیِ شفاعت و فدیه در بقره
جملۀ «لا یملکون منه خطابا» قدمبهقدم با آیاتِ دیگر معنا میشود. نخست افقِ شفاعت.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَنفِقُوا۟ مِمَّا رَزَقْنَٰكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِىَ يَوْمٌۭ لَّا بَيْعٌۭ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌۭ وَلَا شَفَٰعَةٌۭ ۗ وَٱلْكَٰفِرُونَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (بقره/۲۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از آنچه به آدمی روزى دادهايم انفاق كنيد، پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن نه داد و ستدى است و نه دوستى و نه شفاعتى. و كافران خود ستمكارانند.
ای کسانی که ایمان آوردهاید، از آنچه روزی شده انفاق کنید پیش از آنکه روزی بیاید که در آن نه دادوستد است، نه دوستیِ کارساز، و نه شفاعت. در آن روز خرید نیست؛ نمیتوان با مال چیزی خرید. خلّت و دوستیِ دنیوی به فریادِ دوست نمیرسد. و شفاعت نیز در اصل نفی شده است. کافران همان ستمکاراناند؛ هیچ راهِ مفری نیست.
«وَٱتَّقُوا۟ يَوْمًۭا لَّا تَجْزِى نَفْسٌ عَن نَّفْسٍۢ شَيْـًۭٔا وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌۭ وَلَا تَنفَعُهَا شَفَٰعَةٌۭ وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ» (بقره/۱۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بترسيد از روزى كه هيچ كس چيزى [از عذاب خدا] را از كسى دفع نمىكند، و نه بدل و بلاگردانى از وى پذيرفته شود، و نه او را ميانجيگرى سودمند افتد، و نه يارى شوند.
از روزی بترسید که کسی از کسی چیزی کفایت نمیکند؛ کسی به جایِ کسی گذاشته نمیشود. از هیچکس عدل — یعنی فدیه و عوض — پذیرفته نمیشود. شفاعت سود نمیبخشد و یاری نمیشوند. در این دو آیه، شفاعت و فدیه و نیابت، هر سه در افقِ اصل نفی شدهاند تا ذهنیّتِ مفر از ذهن بیرون رود.
استثنایِ اذن در سورۀ طه
با این همه، در برخی آیات راهی برای شفاعت با شرایط گشوده میشود.
«يَوْمَئِذٍۢ لَّا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ ٱلرَّحْمَٰنُ وَرَضِىَ لَهُۥ قَوْلًۭا» (طه/۱۰۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن روز، شفاعت [به كسى] سود نبخشد، مگر كسى را كه [خداى] رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آيد.
در آن روز شفاعت سود نمیبخشد مگر کسی که رحمان به او اذن داده و از گفتارش خشنود باشد. اصلِ اول آن است که شفاعتی نیست؛ مشیّتِ اول نفی است. سپس به مشیّتِ خودِ خدا اذن داده میشود و راهی برخلافِ مقتضایِ آن نفیِ اول — امّا باز به خواستِ او — گشوده میگردد. نگفته چه کسی؛ هر که را اذن دهد. و آن کس نیز باید سخنی بگوید که خدا از آن راضی باشد؛ نه هر سخنِ آزاد.
اذنیافتگان کسانیاند چون رسولاکرم صلّیاللهعلیهوآله، ملائکه، معصومان، انبیا، و برخی مؤمنان و اولیا. اینان حرفِ بیحساب نمیزنند. رضایِ گفتار بدان معناست که آنجا سخن میگویند که خدا خوش دارد گفته شود؛ چشم به رضوان دوختهاند. پس اشارۀ شفاعت در اصل از خداست. عاشقان و فانیان در او، جز آنچه رضای اوست بر زبان نمیآورند.
شفاعتِ پیامبر؛ نظر به رضوان نه به مجرم
رسولالله صلّیاللهعلیهوآله تمامِ وجودش فانی در حق است؛ جز خدا و رضوانِ او چیزی برایش مطرح نیست. اگر زبان یا اشاره یا نیّتی در مقامِ شفاعت باشد، نظرِ او نخست به مجرم دوخته نیست؛ نظرش همواره به مقصدِ رضوان است. اگر از آنجا ببیند که رضوان فرمان میدهد دربارۀ بندهای سخنی بگوید، آنگاه میگوید. وساطت ظاهرش حرف است و باطنش کارِ خدا: خدا از جهاتی میخواهد مجرمی از کشیدهشدن به آتش برهد و به جوار آید؛ اشارهای به رسول میشود و او چنان میکند.
ملائکه نیز بدونِ رضای او و اذن او نه کاری میکنند و نه حرفی. امام و حقیقتِ قرآن و ولیّ مؤمن اگر شفاعت کنند، بر همین نمط است.
«يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرْتَضَىٰ وَهُم مِّنْ خَشْيَتِهِۦ مُشْفِقُونَ» (انبیاء/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه فراروى آنان و آنچه پشت سرشان است مىداند، و جز براى كسى كه [خدا] رضايت دهد، شفاعت نمىكنند و خود از بيم او هراسانند.
و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که خدا از او راضی باشد؛ و خود از خشیتِ خدا بیمناکاند. مگر میشود خلافِ رضای او کاری کرد؟ پس امیدِ شفاعت باید با این پرسش همراه باشد: آیا خدا از احوال راضی است؟ برداشتِ غلط از شفاعت یکی از نقاطی است که نادانسته مایۀ هلاکت میشود: گمانِ شفاعتِ بیشرط، انسان را در غفلت نگه میدارد.
فدیه؛ آرزویِ بیثمر
لا یملکون منه خطابا شفاعتِ خودسر را نفی میکند و فدیه را نیز.
«وَلَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ مَا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا وَمِثْلَهُۥ مَعَهُۥ لَٱفْتَدَوْا۟ بِهِۦ مِن سُوٓءِ ٱلْعَذَابِ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ۚ وَبَدَا لَهُم مِّنَ ٱللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا۟ يَحْتَسِبُونَ» (زمر/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنچه در زمين است، يكسره براى كسانى كه ظلم كردهاند باشد و نظيرش [نيز] با آن باشد، قطعاً [همه] آن را براى رهايى خودشان از سختى عذاب روز قيامت خواهند داد، و آنچه تصوّر[ش را ]نمىكردند، از جانب خدا بر ايشان آشكار مىگردد.
اگر برای ستمکاران همۀ آنچه در زمین است و مانندش میبود، همه را از سختیِ عذابِ قیامت فدیه میدادند؛ و از جانبِ خدا برایشان چیزی آشکار میشود که گمان نمیبردند. تصوّرِ ذهنی از جهنّم بسیار ضعیف است و شاید از همین روست که ترسِ کافی نیست. آنچه ظاهر میشود حسابش را کسی نمیکرد.
«وَلَا يَسْـَٔلُ حَمِيمٌ حَمِيمًۭا» (معارج/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هيچ دوست صميمى از دوست صميمى [حال] نپرسد،
«يُبَصَّرُونَهُمْ ۚ يَوَدُّ ٱلْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِى مِنْ عَذَابِ يَوْمِئِذٍۭ بِبَنِيهِ» (معارج/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان را به ايشان نشان مىدهند. گناهكار آرزو مىكند كه كاش براى رهايى از عذاب آن روز، مى توانست پسران خود را عوض دهد،
«وَصَٰحِبَتِهِۦ وَأَخِيهِ» (معارج/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [نيز] همسرش و برادرش را،
«وَفَصِيلَتِهِ ٱلَّتِى تُـْٔوِيهِ» (معارج/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قبيلهاش را كه به او پناه مىدهد،
«وَمَن فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا ثُمَّ يُنجِيهِ» (معارج/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر كه را كه در روى زمين است همه را [عوض مىداد] و آنگاه خود را رها مىكرد.
«كَلَّآ ۖ إِنَّهَا لَظَىٰ» (معارج/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه چنين است. [آتش] زبانه مىكشد،
مجرمان را به هم مینمایانند. مجرم آرزو میکند کاش از عذابِ آن روز به فرزند فدیه میداد؛ به همسر؛ به برادر؛ به خویشاوندِ نزدیک؛ و به همۀ زمینیان تا نجات یابد. هرگز. آن آتشِ سوزان است. پدر آرزو میکند فرزند را فدا کند تا خود برهد؛ در حالیکه هر کس عزیزترینش خویش است و همان را فدا میکند اگر سود میداشت — و ندارد.
نکتۀ تربیتی آن است که اینجا اگر از مالِ خدا که در اختیار است اندکی انفاق شود، ممکن است مایۀ نجات گردد؛ آنجا آسمان و زمین و مانندش نیز فدیه نمیشود. نظام، نظامی دیگر است و جوابِ فدیه نمیدهد. تعارفاتِ رحمِ دنیا در آن موقف فرو میریزد؛ اگر اختیارِ فداکردنِ همه داده شود تا یکی برهد، آرزو همان است — و باز به درد نمیخورد.
إنّها لظی؛ آتش از درون
چرا نجات نیست؟ چون شعلهور شده است. از کجا؟ از درون. در حیاتِ دنیا مادّه فراهم بود و هنوز شعلهورِ ظاهر نشده بود؛ وقتِ شعله که برسد خاموش نمیشود و نمیتوان شخص را کنار کشید، زیرا آتش از وجودِ او مبدأ میگیرد و بر او احاطه میکند. اگر نار بیرون از وجود بود، میشد جایی برد؛ امّا جهنّم با آدمی و از آدمی است.
هر کس اکنون جهنّمی در درون دارد که هنوز در این نظام شعلهور نشده؛ پیش از شعله با توبه نوعی نجات ممکن است. این جهنّم شخصی است در دلِ جهنّمِ کلّی: اوصاف، ملکات، تعلّقات و گناهان، چون پیله، انسان را گرفتهاند. اگر یافته شود، ناله از همین اکنون بلند میشود. خانهٔ شخصیِ عذاب آنجا هست؛ چه اینجا خانهای باشد چه نه. در جهنّمِ ملکات دستوپا زده میشود و بسیاری نمییابند تا بنالند.
جمعِ اصلِ نفی و اذن
پس لا یملکون منه خطابا یعنی هیچکس از خدا مالکِ خطاب نیست تا خودسرانه مایۀ خلاص شود: نه شفاعتِ بیاذن، نه فدیه، و در ادامه نه اعتذارِ دیر. اصل، نفی است؛ اذنِ رحمان و رضایِ قول فرعِ آن. امید به شفاعتِ مأذون میماند به شرطِ آنکه انسان از اهلِ ارتضا باشد؛ نه آنکه بر خیالِ مفر تکیه کند و ملکات را رها سازد. انفاق و تقوا و توبه پیش از شعله، راهِ جدّی است؛ فدیه و حرفِ فردا راهِ موهوم.
از ذهنیّتِ مفر تا عملِ امروز
بسیاری از سستیها از ذهنیّتی ناشناخته برمیخیزد: آنکه در پسِ ذهن جایی برای حرف و شفاعت و فدیه باز مانده، امروز با گناه آسانتر کنار میآید. قرآن با نفیِ اول در بقره، با استثنایِ مشروط در طه، با شرطِ ارتضا در انبیا، با آرزویِ فدیهٔ بیثمر در زمر و معارج، و با لظیِ درونی در معارج، این ذهنیّت را لایه لایه میزداید.
لایۀ اول: در آن روز بیع و خلّت و شفاعتِ مطلق نیست. لایۀ دوم: کسی به جایِ کسی نمینشیند و عدل پذیرفته نمیشود. لایۀ سوم: شفاعت فقط با اذن و رضایِ قول. لایۀ چهارم: شفاعت فقط برای کسی که خدا از او راضی است؛ و شفیعان خود خائفاند. لایۀ پنجم: حتی آرزویِ فداکردنِ همۀ زمین و همۀ عزیزان سود نمیبخشد. لایۀ ششم: آتش از درون است و با جابهجایی و رشوه خاموش نمیشود.
اگر این لایهها با اوصافِ متّقین و مفازِ آنان خوانده شود، معلوم میگردد رجا بدونِ تقوا فریب است، و خوف بدونِ رجایِ اذنِ رحمان یأس است. میانِ این دو، عملِ امروز مینشیند: انفاق پیش از روزِ بیبیع، پیرایشِ ملکات پیش از لظی، و امید به شفاعتی که از رضوان میجوشد نه از طلبِ خودسرِ مجرم.
انفاقِ اندک در برابرِ فدیۀ کلان
عنایتِ خدا را باید دید: مالی که از آنِ اوست و در اختیار نهاده شده، اگر اندکی از آن داده شود ممکن است مایۀ نجات از آتش گردد. همان مال را آدمی «از آنِ خود» میخواند و دریغ میکند. آنجا اگر آسمان و زمین و مانندش نیز ملک باشد و فدیه شود، پذیرفته نیست. اینجا چوبِ مختصرِ انفاق میتواند راه بگشاید؛ آنجا کوهِ فدیه کارگر نیست. بیشعوریِ اکثر آن است که راهِ آسانِ اینجا را میبندند و به راهِ محالِ آنجا دل میبندند.
مال، ملکِ خداست؛ شخص نیز ملکِ اوست. کسی مالِ کسی به استقلال نیست. با این همه، فرض و عنایت چنین نهاده که انفاق از رزقِ سپردهشده نجات آورد. این را باید در کنارِ آرزویِ فداکردنِ فرزند و همسر و همۀ زمینیان نهاد تا سنگینیِ غفلت روشن شود.
فروپاشیِ تعارفِ رحم در موقف
در دنیا پدر و مادر و فرزند و برادر و دوست با تعارف و رحم با هم سخن میگویند و دل میسوزانند. این رحم در جای خود نعمت است؛ امّا آیاتِ معارج نشان میدهد در موقفِ عذاب، اگر اختیار دهند که همۀ اهلِ زمین و همۀ عزیزان فدا شوند تا یکی برهد، آرزو همان فدا کردن است. نه آنکه رحمِ دنیا دروغ بوده؛ که شدّتِ عذاب چنان است که خودخواهیِ نجات بر همه چیز میچربد — و باز سود نمیبخشد. این تصویر برای بیدار کردن است نه برای تشویقِ بیرحمیِ دنیا؛ تا دانسته شود مسئله چه اندازه سخت است و خوابِ غفلت چه اندازه عمیق.
پیش از شعله و پس از شعله
سنت چنین است که پیش از شعلهوریِ ظاهر، با توبه و انفاق و تقوا نوعی نجات ممکن است. چون لظی از درون شعله کشید و بر افئده احاطه کرد، جابهجایی و فدیه و حرف بیثمر میماند. ملکات — تعلّقات، خشمهای ریشهدار، محبّتهای باطل، غفلتهای انباشته — همان مادّهاند که هنوز در پردۀ دنیا نهاناند. یافتنِ آنها ناله میآورد؛ نیافتن، سکوتِ خطرناک.
وعده داده شده که جهنّمِ ملکات جدا شکافته شود. این همان خانۀ شخصی در جهنّمِ کلّی است. دستوپا زدن در آن اکنون هست؛ تفاوت در آگاهی است. آنکه بیابد، امروز مینالد و بازمیگردد؛ آنکه نیابد، فردا مینالد وقتی شعله رسیده است.
امیدِ درست و امیدِ نادرست
امیدِ درست، امید به رحمت و به اذنِ رحمان است همراه با عمل و پالایش. امیدِ نادرست، تکیه بر آنکه بالاخره کسی حرفی میزند و فدیهای پرداخت میشود. قرآن اوّلی را باز میگذارد و دومی را میبندد. لا یملکون منه خطابا نامِ همین بستن است؛ و من أذن له الرّحمن و رضی له قولاً و لمن ارتضی نامِ همان روزنۀ مشروط.
کسی که این بحث را فقط برای دیگران نقل کند و بر خویش تطبیق ندهد، از همان آغاز از آیۀ مائده دور افتاده است. درد، دردِ خویش است؛ آتش، آتشِ خویش است؛ و نجات، کارِ پیش از شعله است.
بازخوانیِ مسیرِ استدلال
مسیرِ جلسه چنین بوده است: از وجوبِ پرداختن به خویش، به نفیِ بیع و خلّت و شفاعت در روزِ موعود؛ از نفیِ نیابت و عدل و شفاعتِ نافع در آیۀ دیگرِ بقره؛ به استثنایِ اذن و رضایِ قول در طه؛ به تفسیرِ شفاعتِ پیامبر و ملائکه و اولیا بهعنوان نظر به رضوان؛ به شرطِ ارتضا برای مشمولِ شفاعت؛ به آرزویِ فدیه در زمر؛ به فداکردنِ عزیزان و همۀ زمین در معارج؛ به لظی و مبدأیّتِ درونیِ آتش؛ و سرانجام به جهنّمِ شخصیِ ملکات. هر حلقه حلقۀ پیشین را تأیید میکند و راهِ مفرِّ خیالی را تنگتر میسازد تا تنها راهِ جدّی بماند: تقوا، انفاق، توبه، و رجایِ مأذون نه رجایِ خودسر.
خوف از سوءبرداشتِ شفاعت
پس از گشودنِ بابِ اذن، ترسی دیگر میماند: آنکه شنونده از شرایطِ شفاعت چنین نتیجه بگیرد که لابد مشمولِ ارتضاست و آسوده بنشیند. این نیز آفت است. آیه میگوید شفاعتکنندگان جز برای کسی که خدا از او راضی باشد شفاعت نمیکنند؛ و خود از خشیت بیمناکاند. پس جایِ حساب است نه جایِ اطمینانِ بیپایه. رجایِ شفاعت باید انسان را به سویِ رضایتِ خدا بکشاند، نه به سویِ ترکِ عمل.
رسولالله صلّیاللهعلیهوآله و اهلِ بیت و اولیا و ملائکه در مدارِ رضواناند؛ مجرم اگر بخواهد از آن مدار سهمی ببرد، باید خود را به رضایِ الهی نزدیک کند. وگرنه مالکِ خطابی نیست که شفیع را به سودِ خود به حرکت وادارد. حرکت از اذن است؛ اذن از مشیّت است؛ مشیّتِ اول نفیِ شفاعتِ مطلق است. این ترتیب را نباید واژگونه کرد.
بدین ترتیب، تفسیرِ لا یملکون منه خطابا در این جلسه بر محورِ شفاعت و فدیه و آتشِ درونی استقرار یافت. اعتذارِ دیرهنگام در جلسۀ بعد پی گرفته میشود؛ امّا همینجا روشن است که هیچ صورت از خطابِ خودسرانه ملکِ کسی نیست. راهِ باز، راهِ تقوا و انفاق و توبه پیش از شعله است، و روزنۀ امید، اذنِ رحمان برای اهلِ رضوان و اهلِ ارتضا — نه خیالِ مفر برای اهلِ غفلت.
این هشدارها برای ترساندنِ بیثمر نیست؛ برای بیدار کردنِ پیش از دیر است. هر چه در معارج از آرزویِ فدیه و در بقره از نفیِ شفاعت آمده، دعوت است به اینکه امروز حساب را جدّی بگیرند؛ که فردا مالکِ خطاب نخواهند بود. متّقی این هشدار را به تقوا بدل میکند؛ غافل آن را به فراموشی میسپارد تا شعله رسد. این است خلاصۀ مقام در پرتوِ آیات. و خدا داناتر است. آری. . پایان.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.