یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
جایگاه این فصل
پایانِ تفسیرِ نبأ با گواهیای از بیرونِ قرآن میآید: فقرههایی از انجیلِ برنابا دربارۀ هیبتِ قیامت، خشمِ خدا، ترسِ برگزیدگان، و بیزاریِ عیسی علیهالسلام از پسرانگاری. هدف تکمیلِ تصویرِ انذار است نه جایگزینیِ قرآن. روحِ سخن با آیاتِ نبأ همصداست: روزِ حق، مآب، و عذابی که نباید سبک گرفت.
از قرآن تا اینجا بسیار شنیده شده است؛ این فصل گوشهای از همان حقایق را در لباسی دیگر مینمایاند. انجیلِ برنابا — بهگفتۀ استاد — تا حدودی از آنچه در انجیلِ اصلی بوده محفوظ داشته است؛ نه آنکه دستِ تحریف یکسره از آن کوتاه باشد، و نه آنکه چون اناجیلِ چهارگانه تقریباً از حقیقتِ عیسی تهی مانده و مزخرفات را جای وحی نشانده باشد. قسمتی از حقایق مانده است؛ از جمله بشارتها دربارۀ رسولِ اکرم صلّیاللهعلیهوآله، و در بابِ قیامت نکاتی که عینِ همان نکاتی است که در قرآن خوانده میشود: روزِ حق، ایستادن در برابرِ خداوند، و وحشتی که همگان را میگیرد.
ترجمۀ فارسی در دسترس بوده و مرحوم طالقانی مقدمهای در تاریخچۀ این انجیل نوشته است. فصلِ پنجاهودو سخنانِ منسوب به عیسی است. برنابا شاگردی است که چون نویسندگانِ اناجیلِ دیگر نوشته؛ کلیسا آن را به رسمیت نمیشناسد، در حالی که در مسائلِ بسیار از اصل بیش از دیگران مانده است، هرچند تحریف نیز عمیق بر آن نشسته باشد. در این فصل عمدتاً خواندن و دقت در کلماتِ نقل است؛ توضیحِ طولانیِ فرعی جای خود را به هیبتِ متن میدهد. اگر بعدها این انجیل در دست باشد، مطالعۀ بیشترِ آن در همان افقِ توحید و معاد سودمند است؛ اما میزانِ نهایی قرآن است.
آیاتِ محورِ ختمِ نبأ
«ذَٰلِكَ ٱلْيَوْمُ ٱلْحَقُّ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ مَـَٔابًا» (نبأ/39)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن روز حق است؛ پس هر که خواهد به سوی پروردگارش بازگشتگاهی برگیرد.
«إِنَّآ أَنذَرْنَـٰكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنظُرُ ٱلْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ ٱلْكَافِرُ يَـٰلَيْتَنِى كُنتُ تُرَٰبًۢا» (نبأ/40)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما شما را از عذابی نزدیک بیم دادیم؛ روزی که آدمی آنچه را دو دستش پیش فرستاده بنگرد و کافر گوید کاش خاک بودم.
هیبتِ خشم و عینیتِ سخط
از زبانِ عیسی علیهالسلام نقل میشود که بهراستی روزِ کیفرِ خدا چنان هراسانگیز خواهد بود که مطرودان — مطرودانِ خدا در دوزخ — ترجیح میدهند همانجا بمانند تا آنکه خداوند با خشمی بزرگ با آنان سخن بگوید. هراس از سخط است. سخط چیزی نیست که فهمِ عادی تمام دریابد؛ اگر دریافته میشد وزنِ انذار دگرگون میشد. مطرودان آرزو میکنند ده جهنم داده شود اما با آن خشم روبهرو نشوند.
خشمِ خدا حرف نیست. چیزی است که آسمان و زمین در برابرش طاقت نمیآورد؛ اگر متوجهِ آسمان شود متلاشیاش میکند، آتشش میکند، میسوزاند و خرد میکند. آبی که نوشیده میشود و هوایی که تنفس میشود عینیتِ رحمتاند؛ همۀ خوبیهایِ دیدهشده رحمتِ عینیاند. سخط نیز عینیت دارد، نه لفظِ تهی. در دعای کمیل از خشمی یاد شده که آسمانها و زمین طاقتش ندارند. مطرودان کسانیاند که بهزودی همۀ آفریدگان بر ضدشان گواهی خواهند داد.
زمین و هوا و اعضا که امروز خاموش مینمایند، با خدایِ خود شعور و سر و سرّ دارند و از کردارِ بندگان برمیآشوبند و منتظرِ فرصتاند تا شهادت دهند. زمینی که بر آن معصیت میرود بندۀ خداست و مطیع؛ برای حسِّ بشر کر و کور و لال مینماید، اما با خدا گویاست. از آنکه بندۀ خدا بر آن عصیان کند مرتب نفرین میکند و سپس بر ضدِّ عصیانگر شهادت خواهد داد. این نکته عجیب و سنگین است. قیامت که بیاید همه چیز عوض میشود؛ چیزهای عجیبی دیده خواهد شد و آنچه امروز لال مینمود گویا میگردد.
رحمت را همه با پوست و گوشت میچشند و سخط را لفظی میپندارند؛ این فصل همان پندار را میشکند. اگر رحمت عینیت دارد، سخط نیز در نظامِ حق عینیت دارد. انذار وقتی جدّی گرفته میشود که سخط از حدِّ استعاره بیرون آید.
ترسِ برگزیدگان و ظهورِ جلال
عیسی میگوید تنها مطرودان هراسناک نیستند؛ پاکان و برگزیدگان نیز چنیناند. آنان نیز در آغازِ قیامت هراس میکنند. تا آنجا که ابراهیم علیهالسلام به نیکیِ خود دلگرم و مطمئن نمیتواند بود؛ بهویژه در آغاز، چون روزِ ظهورِ جلال و جبروت و عظمت است و همه میترسند. ایوب علیهالسلام نیز به پاکیِ خود اطمینان ندارد و میترسد.
بلکه — در نقلِ برنابا — مطلب بالاتر میرود و از رسولِ خدا نیز خبر میدهد؛ همان رسولی که در جاهایِ دیگر انجیل به اسم بشارت داده شده است. رسولِ خدا نیز خواهد ترسید؛ زیرا خدا برای نمایاندنِ جلال و عظمتِ خود پیامبرش را فراموشی میدهد تا به یاد نیاورد چگونه همه چیز را به او بخشیده بود. نکته عمیق است: چون روزِ بروزِ جلال و عظمت است حتی رسول میترسد؛ حتی فراموش میکند که پیشتر وعده داده شده و بخشیده شده است. چنان جلالی ظهور میکند که اینها را نیز از افقِ ادراکِ آن مقام دور میکند.
این فراموشی، فراموشیِ معمولیِ ذهن نیست که چیزی از خاطر برود. خاصیتِ هیبت و جبروت است. از قرآن نیز استفاده میشود که قیامت روزِ ظهورِ جلال و صفاتِ جلال و جبروت و عظمتِ حق است. پس ترسِ اولیا با ترسِ گناهکار یکی نیست در سبب؛ اما هیبتِ حق پرده از اطمینانِ نسبی نیز برمیدارد تا جلال نمایانده شود. روزِ حق روزِ سنجشِ نسب نیست؛ روزِ ظهورِ مطلق در برابرِ بندگان است.
گریۀ اولیا و مقامِ هیبت
نکتهای که در عرفان و سخنِ اهلِ سلوک آمده با این نقل گره میخورد: آنجا که هیبت و مهابت و جبروت و عظمت تجلی میکند، بنده اگرچه در مقامی دیگر و حالی دیگر وعدههایِ نیکویِ بسیار شنیده باشد، در آن مقام آن وعدهها به نظر نمیآید. مثال از امیرالمؤمنین علیهالسلام در همین حیاتِ دنیوی: از آتشِ جهنم و خوفِ عقوباتِ آخرت چنان میگفت و میگریست که جدّی بود، نه تصنّع برای تعلیم. میترسید به آتش بیفتد و به عقوباتِ خدا گرفتار شود؛ نالههای سخت داشت. در دعای کمیل و مواضعِ دیگر زبانِ بیم آورده است؛ اگر به آتش برده شود و میانِ طبقاتش بدرخشد — تعبیرِ دعا — از شدتِ خوف میگریست و گاه به حالِ نزدیک به بیهوشی میافتاد.
در آن مقام، یادِ آنکه ولیِ مطلق و حجّتِ خداست تسکینِ فوری نمیآورد. این فراموشیِ مأموریتی و خاصیتِ جلال است، نه فراموشیِ عادی. اینکه در نقل گفته میشود پیامبر فراموش میکند، همین ادب است: در مقامِ هیبت، آنگونه تذکارها به آن افق راه نمییابد. اگر کسی در حالِ گریۀ حضرت امیر بگوید تو بهشتی و به جهنم نخواهی رفت، آن تذکار در آن مقام معنا پیدا نمیکند؛ نه از انکارِ مقام، که از غلبۀ هیبت.
معصومان — از جمله امام سجاد علیهالسلام — گریههایِ جدّی از وحشتِ جهنم داشتند تا جایی که از حال میرفتند. نقل است که یکی از شیعیان در دلِ شب و ظلمت، صدایِ ناله شنید و امام سجاد را گریهکنان و از حالرفته یافت. چون به حال آمد و پرسید چرا چنین میگریی در حالی که فرزندِ پیامبر و مشمولِ وعدههایی، امام خشمگین شد و فرمود چه میگویی؟ روزی در پیش است که فرزندِ پیامبر بودن به کار نیاید؛ حساب و کتاب است. در مقامِ هیبت و اجلال، این نسبتها جداً به نظر نمیآید.
بدینسبب سخنِ عیسی دربارۀ ترسِ رسولِ الله و فراموشیِ موهبتها، اگر تحریف نشده باشد، با همین ادبِ هیبت خوانده میشود. لذا همان نقل میگوید رسول نیز میترسد زیرا خدا برای نمایاندنِ جلال پیامبرش را فراموشی میدهد تا چگونه بخشیده شدن را به یاد نیاورد. فهمِ این لایه، غرورِ نسب و عنوان را میشکند و خوفِ بندگی را زنده میکند.
بیزاری از پسرانگاری و بازگشتِ عیسی
عیسی علیهالسلام از چیزی سخت میلرزید: اینکه پس از او مسیحیان او را خدا بخوانند. خود چنان نگفته بود؛ خلافش را گفته بود؛ اما از این آینده میلرزید. نقل است که از صمیمِ قلب میگفت سخت میلرزم زیرا دنیا بهزودی مرا خدا خواهد خواند و باید برای این حساب پیش آیم. سوگند به خدایی که جان در پیشگاهش ایستاده، من نیز مانند همۀ مردم مردی نابودشدنیام. بیش از آنکه خداوند او را بر خاندانِ اسرائیل برای بهبودیِ ناتوانان و اصلاحِ گناهکاران فرستاده باشد، خدمتگزارِ خداست.
گواه میگرفت که چگونه بر اشرار نکوهش و انکار میکند؛ همانان که پس از درگذشتش با کار و وسوسۀ شیطان حقِّ انجیل را باطل کنند و او را خدا بخوانند. و میگفت اندکی پیش از پایان باز برمیگردم؛ اشاره به آمدنِ عیسی در عصرِ حبیبِ خدا صلّیاللهعلیهوآله.
سپس از مقدماتِ قیامت سخن میگفت؛ چیزهایی که با خبرِ قرآن همافق است: حوادثی پیش از برپایی، بههمخوردنِ آسمان و زمین، و مرگِ همگان. چون به آنجا میرسید خود میترسید؛ هر دو دست بر چهره میکوفت، سپس سر بر زمین میزد و چون سر برمیداشت میگفت نفرین باد بر هر که در گفتههایم بگنجاند که پسرِ خدایم. میترسید و میگریست و همان را تکرار میکرد.
شاگردان در هنگامِ این سخنان چون مردگان فرو میافتادند؛ از شدتِ ترس و گریه به حالِ افتادن میرسیدند. حواریون نیز چون خودِ او بسیار میگریستند وقتی سخن از قیامت میرفت. عیسی آنان را به پا میداشت و میگفت اگر بخواهیم در آن روز بهشت نیابیم باید اکنون از خدا بترسیم. خوفِ امروز بذرِ امنِ فرداست؛ امنِ امروزِ غافل، بذرِ هراسِ فردا.
در فصلِ پنجاهوچهار نیز جملهای آمده که پیامبرِ خدا میترسد زیرا میفهمد هیچکس آنگونه که باید خدا را دوست نداشته است. حقِّ دوستیِ خدا دانسته میشود؛ و حتی پیامبر در آن روز هیبت مییابد. در نقلهایِ دیگرِ همان افق، پناه آوردنِ همگان به رسول نیز آمده است؛ اما اینجا تأکید بر هیبت است نه بر نفیِ مقام. توحید و معاد در این نقل از هم جدا نیستند: نفیِ الوهیتِ مخلوق و اثباتِ خوف از روزِ حق دو رویِ یک ادباند.
معرفتِ بیاثر و اتمامِ حجّت
سورۀ نبأ و تفسیرِ این سلسله به پایان میرسد. اگر خدا عمر دهد مباحثِ دیگر خواهد آمد؛ اما اصلِ تأکیدِ ختم این است: بیش از انباشتنِ دانسته، باید دعا و جدّیت کرد که شنیدهها حرکت و تحوّل و انقلابِ درونی پدید آورد. هدفِ اصلی تحوّل در وجود است؛ بالا رفتنِ علم و معرفت و بصیرت نسبت به حقایق هدفِ دوم است نه اول.
اگر روزبهروز قرآن خوانده شود و تفسیر شنیده شود اما تحوّلی در وجود نیاید، باید سخت نگران بود و از این مسئله وحشت داشت. دانستهها از همان هنگام وزر و وبال میشوند اگر در وجود اثر نگذارند. انسان تا وقتی دانستهها وبال نشود باید اثرشان در جان آشکار باشد. شادیِ صرف به زیاد شدنِ معارف خطرناک است؛ بیاثر ماندنِ معرفت بارِ حجّت است. باید دعا کرد و کوشید هرچه آموخته میشود تحوّل بیافریند.
امید به وضعِ موجودِ خود نباید بست. اینها اتمامِ حجّتاند؛ راه بازگشت تا فرصت هست باز است. هیبتِ اولیا بیدارباشِ غافلان است. توحیدِ عیسی علیهالسلام با هیبتِ معاد گره خورده است. قرآن اصل است و نقلِ برنابا تذکّر. پایانِ دوره باید آغازِ عمل باشد؛ مآب را باید پیش از آنکه آرزویِ خاک تنها سخنِ باقی بماند برگرفت.
انذارِ نبأ نزدیک است؛ آدمی آنچه دو دست پیش فرستاده مینگرد. گواهیهایِ بیرونی حجّت را تمامتر میکنند وقتی با عمل همراه شوند. خشمِ خدا حرف نیست؛ رحمت عینیت دارد و سخط نیز. ترسِ اولیا درسِ تصنّع نیست؛ نشانِ دیدنِ جلال است. پسرانگاریِ عیسی باطل است و خودِ او از آن میلرزید. معرفت اگر به مآب نینجامد، انباشتِ وبال است نه نجات. آنچه در خلالِ تفسیر گفته شد برای انجامِ وظیفه بوده است؛ اکنون نوبتِ آن است که شنونده وظیفه را در باطن ادا کند نه آنکه فقط انبارِ مفهوم بسازد.
شهادتِ کاینات و ادبِ زمین
آنچه در نقلِ برنابا از گواهیِ آفریدگان آمده با ادبِ قرآنیِ شهادتِ اعضا و زمین همافق است. زمین بسترِ نعمت است و بسترِ عصیان؛ بندۀ خداست و از عصیانِ بنده بر پشتِ خود آزرده میشود. هوا و آب که رحمتِ عینیاند، همانها در روزِ حق میتوانند بر ضدِّ اسراف و کفران بایستند. قیامت فقط صحنۀ انسانها نیست؛ صحنۀ بازگشاییِ زبانِ عالم است.
این آگاهی باید پیش از ظهور در سلوك بیاید: هر گامی بر زمین، در محضرِ بندهای از بندگانِ خداست که میبیند و ثبت میکند. سبک گرفتنِ سخط، سبک گرفتنِ همین گواهیهاست. وقتی مطرود آرزویِ ده جهنم میکند تا از خطابِ خشم برهد، معلوم میشود خطابِ جلال سنگینتر از آتشِ تصوّری است که ذهن ساخته است.
خوفِ امروز و امنِ فردا
جملۀ عیسی به حواریون که اگر بهشتِ آن روز خواسته شود باید اکنون ترسید، خلاصۀ اخلاقِ معاد است. خوفِ بندگی امروز، راه است نه بیماری. امنِ غفلت، بیماری است نه سلامت. گریۀ اولیا در دنیا تمرینِ هیبت است پیش از آنکه هیبت اجباری شود. کسی که عنوان و نسب و وعده را سپرِ غرور کند، در مقامِ جلال همان سپر را بیوزن مییابد.
از سوی دیگر، یأس نیز ادب نیست. اتمامِ حجّت برای بستنِ راه نیست؛ برای گشودنِ مآب است. نبأ میگوید هر که خواهد به سویِ پروردگارش بازگشتگاهی برگیرد. برنابا میگوید اکنون بترسید. هر دو یک دعوتاند با دو زبان. تفسیر وقتی تمام میشود که خواننده از تماشاگر به روندۀ مآب بدل شود.
رشته از نبأ تا گواهیِ بیرونی
سلسلۀ نبأ از نبأ عظیم و اختلافِ مردم آغاز شد و به مرصاد و متقین و مفاز و ربّ آسمانها رسید و با انذارِ قریب و حسرتِ خاک ختم شد. گواهیِ برنابا حلقۀ بیرونیِ همان زنجیره است: هیبت، سخط، ترسِ برگزیدگان، توحیدِ عیسی، و دعوت به تحوّل. بدونِ عمل، حلقهها در ذهن میمانند و در قیامت به حجّت بدل میشوند.
پس ادبِ ختم نه فرمولِ پایانی است نه تکرارِ شعار؛ ادبِ ختم تصمیم است: دانستهها را به حرکت سپردن، از وضعِ موجود امید نبستن، و مآب را پیش از نفخ جدی گرفتن. خدا گواه است که گفتنیهایِ لازم در خلالِ تفسیر آمده؛ باقی، کارِ باطنِ شنونده است.
جمعِ سخنِ ختم چنین است: روزِ حق آمدنی است؛ سخط جدّی است؛ اولیا از هیبت میگریند؛ عیسی بندگی میآموزد نه الوهیت؛ و شنوندۀ تفسیر تا وقتی مآب نسازد، از اتمامِ حجّت بیرون نرفته است. خدا کند مآب گرفته شود پیش از حسرت.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.