یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز تفسیر سورهٔ قاف
سورهٔ قاف از سورههای مکی است؛ سیاق آیات شاهد است که در مکه نازل شده است. مسئلهٔ اساسی و محور اصلی این سوره معاد است و در پیرامون معاد حقایقی بیان شده است. معاد در قرآن کریم از جمله مسائل بنیادین است و بسیاری از آیات در حول و حوش همین مسئله میگردد. یکی توحید است و یکی معاد: دو مسئله که اگر قرآن از آغاز تا انجام با دقت نگریسته شود، با بیانهای گوناگون و اشارات مختلف و دلایل متعدد بر آنها تکیه شده است. در توحید، قرآن میکوشد انسانها را در مراتب مختلف توحید پیش ببرد؛ در معاد نیز با روشها و اشارات و دلایل گوناگون آنان را متوجه روز بزرگی میکند که در پیش است. چون این دو مسئله در قرآن بسیار مورد تأکیدند و از مسائل اساسیاند، در این سوره نیز مانند بسیاری از سور قرآن محور اساسی معاد است.
به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی، از جمله آیات بسیار عمیقی که در این سوره هست سه آیه است که از غرر آیات بهشمار میآید. البته همهٔ آیات غررند؛ جز آنکه در بعضی نکات بسیار بالایی هست که هرکس به اندازهٔ فهم خویش بفهمد ابواب حقایق بر او گشوده خواهد شد. بعضی آیات چنیناند. در این سوره نیز سه غرر آیه هست. نخستین آنها این است:
«لَقَدْ كُنتَ فِي غَفْلَةٍ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (قاف/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی از این امر در غفلت بودی؛ پس پردهات را از تو برداشتیم و امروز دیدهات تیز است.
تفسیر تفصیلی این آیه در جای خود خواهد آمد؛ پیشتر نیز در خلال بحثها به آن اشاره شده است. ظاهراً آیهٔ بیستودوم همین سوره است. دومین غرر آیه که بسیار عمیق است و هرکس به هر اندازه بفهمد ابواب حقایق بر او باز میشود این است:
«يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِن مَّزِيدٍ» (قاف/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که به جهنم میگوییم: آیا پر شدی؟ و میگوید: آیا افزونی هست؟
سومین آیه از غرر آیات که بسیار عمیق است:
«لَهُم مَّا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» (قاف/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان در بهشت هرچه بخواهند دارند و نزد ما افزونی است.
تفسیر این دو آیه نیز در جای خود خواهد آمد. نخست ترجمهای ساده و آزاد از آیات آغازین، سپس توضیح.
ترجمهٔ آزاد آیات آغازین
پس از استعاذه و بسمالله، کلمهٔ «قاف» میآید که از حروف مقدسه است و اجمالاً دربارهاش سخن میرود. سپس «والقرآن المجید»: سوگند به قرآن مجید که بعث—مبعوث شدن در روز قیامت—حق است. جواب قسم در اصطلاح حذف شده است؛ والقرآن المجید سوگند به قرآن مجید است که بعث حق است.
«قٓ ۚ وَالْقُرْآنِ الْمَجِيدِ» (قاف/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قاف. سوگند به قرآن مجید.
«بَلْ عَجِبُوا أَن جَاءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ فَقَالَ الْكَافِرُونَ هَٰذَا شَيْءٌ عَجِيبٌ» (قاف/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه تعجب کردند که هشداردهندهای از خودشان به سویشان آمد؛ پس کافران گفتند: این چیزی شگفت است.
بلکه منکران معاد و منکران قیامت و مشرکان و کافران تعجب کردند از آنکه به سویشان آمده است منذری از خودشان—کسی از میان ایشان که آنان را از معاد میترساند. اینان تعجب کردند و گفتند این سخن که پس از مردن دوباره مبعوث و احیا خواهید شد چیزی شگفت است.
«أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا ۖ ذَٰلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ» (قاف/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا وقتی مُردیم و خاک شدیم [بازگردانده میشویم]؟ این بازگشتی دور [از عقل] است.
آیا این بازگشت پس از آن است که مردهایم و خاک شدهایم؟ این بازگشتی است که عقل آن را بعید میشمارد؛ و قرآن گفتار آنان را بیان میکند. سپس در جواب میفرماید:
«قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ ۖ وَعِندَنَا كِتَابٌ حَفِيظٌ» (قاف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما میدانیم زمین از آنان چه میکاهد؛ و نزد ما کتابی نگهبان است.
اینان توجه داشته باشند که دقیقاً دانسته میشود آنچه زمین از ذرات بدنی آنان میکاهد و جزو خود میکند؛ و نزد ما کتابی هست که همه چیز را حفظ میکند. حقیقت آن است که مسئله صرفاً بعیدشماری نیست:
«بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَّرِيجٍ» (قاف/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه چون حق به سویشان آمد آن را تکذیب کردند؛ پس در کاری آشفتهاند.
پس از آنکه حق برایشان روشن شد حق را تکذیب کردند؛ در رویهای مختلط و نامنظماند و معلوم نیست چه میخواهند. پس از روشن شدن حق باز قبول نمیکنند.
آنگاه با روشی خاص دو استدلال برای معاد میآید. یکی آیات نظر به آسمان و زمین است:
«أَفَلَمْ يَنظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَزَيَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِن فُرُوجٍ» (قاف/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به آسمان بالای سرشان ننگریستند که چگونه آن را بنا کردیم و آراستیم و هیچ شکافی ندارد؟
آیا به آسمانی که بالای سرشان است نمینگرند که چگونه بنا شده و زینت یافته، و هیچگونه خلل و شکاف زائدی در آن نیست؟
«وَالْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ» (قاف/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زمین را گستردیم و در آن کوههای استوار افکندیم و از هر جفت بهجتآور در آن رویاندیم.
زمین را گسترش دادیم و کوههای محکم در آن نهادیم و از هر صنف نباتی که بهجتآور است در زمین رویاندیم.
«تَبْصِرَةً وَذِكْرَىٰ لِكُلِّ عَبْدٍ مُّنِيبٍ» (قاف/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا بینش و یادآوری باشد برای هر بندهای که به سوی پروردگارش بازمیگردد.
تا تبصره و ذکری باشد برای هر بندهای که میخواهد به سوی خدایش بازگردد. سپس:
«وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُّبَارَكًا فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِيدِ» (قاف/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آسمان آبی پربرکت فروفرستادیم؛ پس با آن باغها و دانهٔ درویدنی رویاندیم.
از آسمان آب پربرکت نازل کردیم و با آن باغاتی روی زمین و حبوباتی که مورد استفادهٔ انسانهاست رویاندیم.
«وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَّهَا طَلْعٌ نَّضِيدٌ» (قاف/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درختان خرمای بلندبالا که شکوفهای رویهمچیده دارند.
و درختان خرمای بلندبالا که میوههایی رویهمچیده و منظم دارند.
«رِّزْقًا لِّلْعِبَادِ ۖ وَأَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا ۚ كَذَٰلِكَ الْخُرُوجُ» (قاف/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی برای بندگان؛ و با آن سرزمین مردهای را زنده کردیم؛ خروج [از گورها] نیز چنین است.
تا رزق بندگان باشد. اینان به این تدبیر که قدرت و علم در همهجای آن مشاهده میشود دقت نکردهاند. دلیل دوم در یک کلمه خلاصه میشود: مگر آب نیاوردیم و زمین مرده را زنده نکردیم؟ زنده شدن شما نیز درست مانند همین است. این ترجمهٔ ساده و آزاد آیات بود؛ در توضیح، معنا روشنتر میشود.
حروف مقطعه و کلمهٔ قاف
نخست کلمهٔ قاف است که توضیح چندانی نمیتوان دربارهٔ آن داشت. قاف از حروف مقطعه است که در آغاز برخی سورههای قرآن آمده است: الفلام، الفلامرا، هامیم، عینسینقاف، کافهایاعینصاد، الفلاممیم، طاسین و مانند آنها. قاف نیز از جملهٔ حروف مقطعه است.
در تفسیر و تبیین اینکه منظور از حروف مقطعه چیست سخنانی گفتهاند؛ بهویژه برخی عرفا چیزهایی گفتهاند که تا حدودی میتوان بر گفتههای آنان حساب کرد. با این همه باید دانست که کنه مسئله در باب حروف مقطعه، چون تفسیری معتبر از خود رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و از حضرات معصومین علیهمالسلام نرسیده است که بتوان به آن اعتنا کرد، دانسته نمیشود. راهی نیست. اینها سلسلهای از رموز و اشارات میان خدا و رسول است که مخاطب قرآن است؛ رمز است میان خدا و رسول، اشارهای از خدا به رسول. مراد و مقصود اصلی را خدا میداند و آنکه مخاطب قرآن است، رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ و همچنین کسانی که معلم به تعلیم خاص رسولالله بودند و اسرار نزد آنان به ودیعه نهاده و تعلیم شده است، یعنی صاحبان اسرار، حضرات ائمه علیهمالسلام. این اسرار را رسولالله به آنان نیز تعلیم کرده است.
اما چون رسولالله چیزی بیان نفرموده و از ائمه نیز روایت معتبری نرسیده است، با عقول جزئی و با فحص و بررسی نمیتوان چیزی گفت که تکیهٔ قطعی بر آن روا باشد. در این میان عرفایی که بعضی حقایق به دل آنان ریخته میشود—باز با عنایت خدا و با توجهات رسول اکرم و حضرات اولیا—سخنانی گفتهاند که همه را نمیتوان یکسره رد کرد. اگر آن گفتهها درست و به حق نزدیک باشد بویی از حق و حقیقت دارد؛ اما تمام مسئله نیست. دقیقاً چنین است.
روایتی نیز از حضرات معصومین در تفسیر حروف مقطعه، حتی در خصوص همین قاف، وارد شده است؛ اما این روایات جای اعتنا نیست. نمیتوان بر آنها تکیه کرد و مطلب را چنانکه ظاهر آن روایات نشان میدهد تقریر نمود. اگر به تفسیر مرحوم علامه در همین سوره مراجعه شود، ایشان چند روایت در خصوص قاف آوردهاند و در یکی ظاهراً به امام باقر علیهالسلام نیز نسبت داده شده است. روایات را آورده و در پایان گفتهاند به اینها نمیتوان اعتماد کرد، به لحاظ اشکالاتی که در آن روایات هست. اجمال توضیح در خصوص حروف مقطعه همین است؛ و این دربارهٔ همهٔ حروف مقطعه، حتی کلمهٔ قاف، جاری است: حقیقت نامعلوم است و راهی به آن نیست؛ چون خودشان نگفتهاند از اسرار و رموز و اشارات میان خدا و رسول مخاطب قرآن است. اگر کسی بداند، آناناند که معلم به تعلیم خاص رسولاللهاند، یعنی صاحبان اسرار حضرات معصومین. هنگام تلاوت، قاف اشاره و رمز است؛ مخاطب آن را دریافت کرده است.
از باب نکتهای ذوقی که ممکن است بویی از آن به مشام اهل ذوق برسد، میتوان گفت قاف اشارهای باشد به تجلی قدرت حق با شدت، و سپس به آسانیِ خاتمهیافتن آنچه در این تجلی قدرت به میدان آمده است: با تجلی قدرت حق، خلقی به شدت به وجود آمده؛ و به آسانی، با ارادهٔ حق، اینها به سوی هلاک و فنا خواهند رفت. علم حروف نیز خود یکی از علوم پیچیده است و نزد بعضی اسراری از آن هست؛ اما این همه در حد اشارهٔ ذوقی میماند.
سوگند به قرآن مجید و حذف جواب قسم
از حروف مقطعه که بگذریم، «والقرآن المجید» میآید. واو قسم است: سوگند به قرآن مجید. مجید به معنی بزرگ و بسیار شریف است. مجد، شرف و کرامتی است که بسیار بالا باشد. یکی از اوصاف قرآن مجید بودن است: کرامت و رتبه و مرتبت و شرف بسیار بالایی دارد. البته این وصف تنها به همین حروف و جملات قرآن بازنمیگردد؛ اینها مرتبهٔ نازل قرآناند. در اصل نازل است به اصل قرآن که حقیقت قرآن است—حقیقتی بسیار بالا که دفعتاً به قلب شریف رسول اکرم نازل شده و سپس از قلب رسولالله به لسان او در قالب این جملات و الفاظ و مفاهیم آمده است تا در حد تنزلیافتهاش قابل دریافت باشد. حقیقت قرآن بسیار بالاست. سوگند به قرآنی که نزد خدا کرامتی عظیم دارد و حقیقتش بسیار بالاست.
قسم به قرآن مجید که چه؟ جواب قسم محذوف است: که این انسانها مبعوث خواهند شد؛ که بعث و معاد حق است. گویا باید گفت «والقرآن المجید إنّ البعث حقّ» یا «البعث حقّ»: سوگند به قرآن مجید که بعث حق است. میان حقیقت قرآن و بعث کاملاً رابطه است؛ از همینرو خدا به قرآن سوگند یاد کرده که معاد و بعث حق است. حقیقت قرآن نشان میدهد—هرکس بفهمد—که بعثی در پیش است. هرکس به حقیقت قرآن به هر اندازه نزدیک شود، به حقانیت و تحقق بعثی که در پیش است پی خواهد برد. این جمله تمام شد: قسم یاد شد و جواب قسم حذف شده است.
تعجب منکران از منذر و از خبر معاد
سپس قرآن با لحنی خاص به تعجبی یا استبعادی میپردازد که منکران معاد در زمان رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و در هر زمانی از خبری که رسولالله از معاد داده ابراز کردهاند. میفرماید بلکه اینان تعجب کردند؛ یعنی منکران و مستبعدان—کسانی که معاد را بعید میشمارند: مشرکان، کافران و منکران در هر زمان—تعجب کردند از آنکه به سویشان آمد منذری از خودشان: کسی که انذارکننده است و از خود آنان است. مقصود رسول اکرم است که از خود بشر و از خود انسانهاست، حتی از خود عرب؛ و از میانشان کسی آمده خبری میدهد که در برابر آن به تعجب میافتند: یعنی چه که میگوید پس از مردن زنده خواهید شد و تمام جزای حرکات و سکنات خود را خواهید دید؟ اینان تعجب کردند که منذری از میانشان آمد و این خبر را داد و از آن روزی که در پیش است ترساند.
چون تعجب کردند، کافران—یعنی کسانی که بر حقیقت پرده میکشند و حقیقت را میپوشانند—به لحاظ این تعجب از خبر رسولالله و از انذار معاد گفتند: این چیزی شگفت است. آنچه رسول اکرم از معاد و قیامت و حساب و دوباره زنده شدن میگوید جای تعجب است؛ انسان تعجب میکند که چه میگوید که دوباره زنده شدنی و حساب و کتابی در پیش است. این خبر از معاد شیء عجیب است.
شگفتی را به نظر خود با این بیان تقریر کردند: آیا وقتی مُردیم و خاک شدیم دوباره زنده میشویم؟ «أئذا متنا و کنا ترابا» بیان آنان است در مقام تعجب از خبر معاد و از انذار رسولالله. گفتند این شیء عجیب است: آیا وقتی مردیم و خاک شدیم دوباره بازگردانده میشویم؟ جواب در اینجا نیز محذوف است. «ذلک رجع بعید»: این بازگشتی است که بعید است. بعید یعنی عقل آن را بعید میشمارد؛ نه بعید مکانی و نه بعید زمانی، بلکه در عقل بعید است که دوباره پس از مرگ و خاکشدن و اختلاط ذرات بدن با ذرات بیشمار زمین، آن ذرات از کجا شناخته و چگونه جمع و با چه توانی دوباره زنده شود. هم چگونه دانسته میشود ذرات کجا رفته، و هم چگونه جمع و زنده خواهد شد.
دو ریشهٔ استبعاد: احاطهٔ علمی و قدرت بازآفرینی
تعجب آنان در واقع به دو مسئله میرسد. یکی اینکه پس از پوسیدن انسان و خاکشدن بدن، ذرات خاک با ذرات دیگر ارضی مختلط میگردد؛ اولاً این ذرات در میان ذرات بیشمار و بیحدوحصر زمینی گم میشود و پیدا کردنش، چون مشتبه به یکدیگرند، مشکل است. چه کسی و کدام احاطهای میتواند بداند ذرات هر کس کدام است پس از آنکه مختلط شد؟ این احاطهٔ علمی است. دیگر آنکه پس از دانستن—که خود مشکل است—جمعکردن آنها و دوباره به صورت همان شخص مشخص درآوردن، با چه توان و قدرتی ممکن است؟ اینان هم در احاطهٔ علمی خدا تعجب میکنند و هم در قدرت خدا: یکی اینکه چگونه میتواند دوباره ذرات را به دست آورد؛ و دیگر پس از به دست آوردن، چگونه آنها را به صورت انسان اولیه درمیآورد. یک تعجب در علم محیط بر ذرات مشتبه است؛ یک تعجب در قدرتی که—فرضِ دانستن و یافتن—ذرات را دوباره به صورت انسان اول درآورد. چنین قدرتی مگر هست؟ در این قدرت شک کردند یا بعید شمردند و تعجب کردند؛ و در علم نیز.
اگر اندکی تأمل در علم بسیار بالایی که در همهجای این عالم جریان دارد و در قدرت مطلقی که در همهجای این عالم حکم میراند صورت گیرد، این استبعاد باید برطرف شود. راه کسی که به این شک یا تعجب یا استبعاد مبتلاست این است: میگوید چه کسی میتواند بفهمد ذرات کجا رفته و با چه چیزها آمیخته شده و آنها را بیابد؟ یعنی علم بالا میخواهد. چارهٔ شک یا تعجب یا استبعاد او آن است که علمی نشان دهند که در برابر آن این مسئله چیز مهمی نباشد. دیگر میگوید چه قدرتی، چه کسی این قدرت را دارد که پس از تلاشی و گمشدن و قاطیشدن ذرات—فرضِ یافتن—آن ذرات خاکی و ارضی را به صورت انسان اولیه درآورد؟ جواب آن است که قدرتی نشان دهند که این امر در برابر آن چیز مهمی نباشد.
از همینرو قرآن استدلال میکند. چون تعجب و استبعاد به این دو مسئله رسیده—کدام علم بر ذرات مختلف احاطه یابد و کدام قدرت دوباره آنها را انسان کند—خدا عقل آنان را در حدی که توان درک دارد سوق میدهد به علمی پر از اسرار در همهٔ وجود و قدرتی بسیار بالای حاکم در همهٔ وجود. میفرماید به همین بالای سر بنگرید؛ به اندازهای که از آسمان بالای سر میفهمید، از آنجا به زمین بازگردید و نگاهی کنید و فکری در اینها کنید؛ ریزهکاریهایی که در خلقت اینها از ناحیهٔ آن مبدأ هست. اینان کسانیاند که فرض میشود در مبدأ شک ندارند و در معاد شک دارند. آن مبدأ که این آسمان را با این پیچیدگی و پر از اسرار—که هم قدرت بسیار فوق تصور میخواهد و هم علم و احاطهٔ بسیار پیچیده—خلق کرده و به راه انداخته، و همچنین این زمین را با این جزئیات و تدبیر خاص؛ آیا برای آن قدرت، دوباره یافتن ذرات و به صورت انسان آوردن چیز سختی است؟ آیا جای استبعاد هست؟ اگر نیک در اینها فکر شود جای استبعاد نیست. قرآن میخواهد فکر را به راه اندازد.
مورچه و آسمان: دو آینهٔ علم و قدرت
حتی در همین زمین، در ریزهکاریها و در موجودات ریز با نظم دقیق وهتاوری که میان مخلوقات زمین هست، هم حکایت از علمی بسیار بالا میکند که اینها را چنین منظم کرده و هم حکایت از قدرتی بسیار بالا که هیچ حدی نه برای آن قدرت و نه برای آن علم میتوان قائل شد. حتی میتوان گفت اگر عقل نیک به کار افتد، خلقت یک مورچه با نظمی که در زندگی خود دارد، با برنامه و شعور و حرکات و نظمی که در خلقت و کارهای این موجود بسیار ریز هست، هم نشان میدهد که علمی بسیار بالا به کار رفته و هم قدرتی بالا. به یک نظر موجودات بسیار ریز میتوانند حکایتکننده از قدرت و علم بالا باشند؛ و به نظری دیگر موجودات بسیار درشت.
در ساختمان وجودی یک مورچه که بسیار ریز است، از آغاز تا انجام جهاز وجودیاش—جهاز هاضمه، جهاز ادراک، اراده—این همه در این حجم خرد کجا و چگونه تعبیه شده است؟ اراده دارد، شعور دارد، فهم دارد، حیات دارد، حس دارد، جهاز هاضمه دارد، مصلحت را از مفسده تشخیص میدهد. این چگونه در اینجا تعبیه شده؟ چه علمی میخواهد و چه قدرتی؟ سپس به آسمانها بنگرید. وصول انسانهای عادی به آسمانها بسیار جزئی خواهد بود؛ آنچنان که بعضی رفتهاند. به این موجودات بسیار درشت و بزرگ دقت کنید که هم از قدرت بینهایت حکایت میکند و هم از علم بینهایت. چون اندکی توجه پدید آید، یافتن ذراتی که مختلط به ذرات زمین شده و به صورت انسان آوردن آنها، در برابر این قدرت و این علم هیچ مسئلهٔ مهمی نخواهد بود. «إن ذلک علی الله یسیر»: این بر او آسان است.
آنجا که «محال» بیمعنی میشود
گاهی در این فکر باید رفت که این سؤالها و این استبعادها چگونه به صورت محالدانستن یا مستبعدشمردن مطرح میشود. انسانها از چیزی غفلت دارند. جملاتی چون «چگونه میشود»، «بعید است بشود»، «محال است بشود»، «من بعید میشمارم»، «نمیشود این باشد» کی معنی دارد؟ آنجا که امر را در برابر قدرتی محدود که حد داشته باشد و در برابر علمی محدود بنشانند. اما اگر قدرت را بینهایت فرض کردند و علم را بینهایت، این جملات از اساس بیمعنی میشود. چگونه میشود برای قدرت محدود—قدرت امثال بشر یا قدرتی اندکی بالاتر که باز محدود است—بله، قدرت اگر محدود باشد در حد خود کار میکند و فوق حد نمیتواند؛ علم اگر محدود باشد همچنین. اما اگر نهایت نداشت و حد برنمیداشت و اندازه نداشت، هرچه «محال» آوردند آنجا معنی محال ندارد؛ چون قدرت مطلق است یعنی به هرچه توان دارد، و علم مطلق است یعنی به هرچه احاطه دارد. چیزی نمیتوان یافت که علم مطلق بر آن احاطه نکند؛ چیزی نمیتوان یافت که قدرت مطلق توان آن را نداشته باشد. معنی مطلق همین است. اصلاً خدا یعنی این: آنکه حد ندارد؛ آن قدرتی که حد ندارد؛ آن علمی که حد ندارد؛ که در برابرش همهٔ محالها ممکن است، همهٔ بعیدها آسان است، همهٔ مشکلها بسیار آسان است. از آغاز باید فهمید خدا را به چه میخوانند.
موجود ریز را که نیک بنگرند واقعاً در شگفت میشوند؛ هرچه مورچه شناختهتر شود تعجب از علمی که در اینجا به کار رفته بیشتر میشود و به بینهایت بودن این علم و همچنین به بینهایت بودن قدرتی که در اینجا به کار رفته پی میبرند. سپس به سراغ موجودات بسیار درشت و عظیم روند؛ آنجا نیز همچنین است و انسان را بهت برمیدارد و از قدرت بسیار بینهایت و از علمی بینهایت حکایت میکند.
سفر کیهانی برای رفع استبعاد
خدا در مقام متوجه ساختن مستبعدان میفرماید: در قدرت شک میکنید یا در علم، که میگویید چگونه پس از خاکشدن زنده میشویم؟ به آسمانها سفر کنید تا بدانید قدرت مطلق است و علم بالاست و آنچه بعید میشمارید در برابر این قدرت و آن علم ناچیز است؛ به زمین نیز سفر کنید و همان را خواهید دید. چون خدا چنین دستور میدهد، در سفر زمین مورچه مثالی بود؛ در سفر آسمان چند جمله از تحقیقات برخی دانشمندان غربی—کیهانشناسان—نقل میشود، در حدی که میتوان رفت. آنان با تجارب و اندازهگیریها و رصدها و تجهیزات رصدخانه کارهایی کردهاند و مطالبی گفتهاند؛ مطالعهٔ نوشتهها و تحقیقاتشان برای شناختن قدرت خدا و علم خدا سودمند است. چند جمله فقط از باب نمونه، دربارهٔ کهکشان ما—این موجود عدسیشکل که منظومهٔ ما در آن است و زمین جزئی از آن منظومه است.
یکی از آنان با محاسبات خود چنین میگوید—محاسباتی که بعدها نیز تکمیل شده؛ تکمیل نه به کاستن از این مسائل، بلکه به آشکار شدن مسائل پیچیدهتر. میگوید در کهکشان ما که منظومهٔ ما جزئی از آن است، چهل بیلیون ستارهٔ منظومهای هست. چهل بیلیون فقط در کهکشان ما که یکی از میلیونها کهکشان است. قطر کهکشان ما—همان فضای عدسیشکل—را مساوی صدهزار سال نوری برآورد کردهاند: اگر نور از این سو به حرکت آید، پس از صدهزار سال به آن سو میرسد. ضخامت کهکشان را ده هزار سال نوری نوشتهاند. در روایات است که چون بخواهید به بیچارگی خود پی ببرید زیر سقف آسمان بنگرید؛ بیچارگی و کوچکی خویش را بفهمید. مخصوصاً وقتی نخوت بگیرد، زیر سقف نگاهی به بالا کنید و فکری کنید: در برابر کدام قدرتاید و با کدام قدرت مخالفت میکنید؟ اینجا اگر اندکی حال پدید آید همان میشود که برای اهل باطن و اولیا و حضرت امیر علیهالسلام و حضرات معصومین بوده است. بسیار سخت است مخالفت با قدرتی که این جزئی از مخلوقات اوست. ده هزار سال نوری ضخامت کهکشان ماست.
منظومهٔ شمسی که زمین جزئی از آن است در لبهای از لبههای همین کهکشان قرار گرفته و چندین هزار سال نوری فاصله با مرکز دارد. آن شخص میگفت کهکشان ما نسبت به دیگر کهکشانها مانند لکهٔ ابری پوشیده است. یکی از نزدیکترین کهکشانها—یا سحابیها؛ در اصطلاح کیهانشناسان سحابی با کهکشان فرق دارد—به کهکشان ما سحابیای است با نامی معین. ضخامت آن سحابی که از نزدیکترینها به کهکشان ماست هفتاد هزار سال نوری است: ده برابر ضخامت کهکشان ما. دارای صد میلیارد ستاره است؛ در حالی که برای منظومهٔ کهکشانی ما چهل بیلیون گفته شده بود. سحابی دیگری به نام سحابی جبار را با دوربینهای نجومی خاص مشاهده کردهاند؛ یکی از ستارههای آن را اندازهگیری کرده و گفتهاند قطرش صد و شصت میلیون میلیون کیلومتر است. ضخامت یکی از ستارههای سحابی جبار را چنین برآورد کردهاند.
برخی منظومهها فاصلهشان با زمینی که در آنیم هفتصد هزار سال نوری است. برخی دیگر فاصلهشان دویست و بیست و هشت میلیون سال نوری است: اگر نور دویست و بیست و هشت میلیون سال از آن منظومه حرکت کند به زمین میرسد. اینها جملاتی بود فقط از باب نمونه. آیا نهایت دارد یا ندارد؟ البته نهایت همه چیز دارد جز آن بینهایت. این آسمان به کجا میرسد؟ چه چیز است؟ در این کورها چه عوالمی هست، چه موجوداتی، چه میگذرد؟ بزرگی این آسمانهاست؛ و میدانیم که میان این منظومهها و کهکشانها با آن ستارهها نظم بسیار دقیقی نیز جریان دارد. بزرگی از قدرت بالا، و نظم پیچیده از علم بالا حکایت میکند. در برابر علمی که این کارها را کرده و آنچه در زمین است را کرده، و قدرتی که آنها و اینها را پدید آورده، اینکه خاک هر کس از کجا یافت شود و چگونه به صورت او درآید چیزی نیست.
با این استدلال قرآن پیش میرود برای رفع استبعاد و تعجب آن جمع از منکران که تعجب و استبعادشان متکی بود بر اینکه کدام علم بر ذرات ما احاطه کند و کدام قدرت آنها را به صورت ما درآورد.
پیوند استدلال آسمانی با معاد
مبدأیی که آسمان را با این پیچیدگی بنا کرده و زینت داده و زمین را با رواسی و ازواج بهیج گسترده و با آب مبارک زنده کرده، همان مبدأ است که خروج از گورها را نیز آسان میشمارد. کسی که در مبدأ شک ندارد ولی در معاد میلرزد، اگر همان علمی را که در بنای آسمان و تدبیر زمین جاری است و همان قدرتی را که ستارهها و کهکشانها و مورچه و نخل باسقات را پدید آورده در نظر آورد، درمییابد که یافتن ذرات پراکنده و بازآوردن صورت شخص معین در برابر آن علم و قدرت، نه محال است و نه حتی دشوار. استبعاد وقتی رخ مینماید که خدا را—دانسته یا ندانسته—چون قدرتی محدود و علمی محدود تصور کنند؛ و رفع استبعاد وقتی است که مطلق بودن علم و قدرت او در آینهٔ آسمان و زمین دیده شود. از اینرو قرآن پس از نقل تعجب کافران، بیدرنگ نگاه را به آسمان فوق و زمین ممدود و آب مبارک و بلدهٔ میت فرامیخواند و میفرماید: خروج نیز چنین است. این حلقهٔ استدلال، از سوگند به قرآن مجید تا بیان غفلت منکران و تا دعوت به نظر در خلقت، یک مسیر واحد است برای تثبیت حقانیت بعث. بدین سان آنچه در آغاز سوره به صورت سوگند و نقل تعجب آمده، در آیات نظر به آسمان و زمین به برهان قدرتی و علمی بدل میشود که معاد را از دایرهٔ استبعاد بیرون میبرد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.