یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
پاسخ به استبعاد معاد: علم به ذرات بدن
منکران گفته بودند: آیا پس از آنکه مردیم و خاک شدیم دوباره زنده میشویم؟ این بازگشتی است که نزد عقل بعید است. خدا پاسخ میدهد—هم به علم و هم به قدرت و توانایی:
«قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ ۖ وَعِندَنَا كِتَابٌ حَفِيظٌ» (قاف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما میدانیم زمین از آنان چه میکاهد؛ و نزد ما کتابی نگهبان است.
میفرماید شما میگویید ذرات وجودتان را از کجا مییابیم یا چگونه بازمیآوریم؛ بدانید آنچه زمین از بدن و وجود اینان میگیرد و جزو خود میکند نزد ما معلوم است. تنقص الارض منهم یعنی آنچه زمین از آنان میکاهد. وقتی بدن را زیر خاک نهادند یا بر روی زمین ماند یا به دریا افتاد—هرجا که باشد—آنچه زمین از ذرات وجودی میگیرد و جزو ذرات خود میکند همه نزد ما شناخته است. برای شما آمیخته و گم است و یافتنش مشکل، چون علم و قدرتتان محدود است؛ اما در برابر علم و قدرت ما چیزی نیست.
این آیه به صراحت تأکید میکند که ذرات مادی بدنی، به هر صورتی درآید، نزد خدا محفوظ است و بازگردانده خواهد شد. معاد جسمانی به این معناست که ذرات بدنی دوباره بدن شود در آخرت؛ منتها بدنی متناسب با احکام و سنن آخرت. معاد جسمانی هیچ مسئلهای نیست که در آن شبهه روا باشد؛ برخی خواستند بگویند معاد سراسر روحانی است و جسمانی نیست. معاد هم جسمانی است و هم روحانی؛ هر دو در جای خود در فلسفه و علوم عقلی استدلال شده است. همین آیه به خوبی دلالت دارد که خدا بدن مادی همین دنیایی را که متلاشی و آمیخته و گمشده در زمین است، همهٔ ذراتش را با علم و قدرت خود میشناسد و جمع خواهد کرد و به صورت بدن در آخرت درخواهد آورد.
فرق بدن دنیوی و بدن اخروی
فرق اساسی را نباید فراموش کرد: بدنی که از ذرات بدنی در قیامت ساخته میشود حکم و سننش با بدن دنیوی یکی نیست. آن بدن میسوزد اما خاکستر نمیشود تا تمام گردد و بمیرد؛ تغییرات و کون و فساد بدن دنیوی را ندارد. اگر این فرق توجه نشود بسیاری از مسائل فهمیده نمیشود.
بدن دنیوی احکامی دارد طبق سنن عالم ماده. در آخرت همین بدن خواهد بود، به همین شکل، از همین ذرات—البته اگر تغییر شکل ندهد؛ یعنی اگر صفات بسیار بد حیوانی و بدتر از حیوانی بر وجود غالب نباشد که بدن را به آن صورت بیندازد. اگر روحیات انسانی غالب باشد و در صورت انسان محشور شود، به همین صورت و از همین ذرات است. اگر بهشتی باشد بسیار زیباتر از تصور خواهد بود؛ زیرا زیبایی انسانی را اینجا ماده خراب کرده و تحملش را ندارد. آنجا همین ذرات بدن خواهد شد به شکل ما؛ یکدیگر را به شکل دنیوی خواهیم شناخت—و اگر بهشتی باشیم بسیار زیبا، و اگر قیافه تغییر کرده باشد چیز دیگر خواهیم بود. به هر حال ذرات جمع میشود و بدن میشود؛ اگر انسانیت محفوظ باشد به همان شکل اول با زیبایی خاص.
فرق این است که بدن دنیوی در معرض تغییر و تحول و عوضشدن صورت است؛ بدن اخروی دیگر این تغییر و کون و فساد را ندارد. جهنمیان نیز بدن دارند و میسوزند. اگر اینجا انگشت را بسوزانند صورت بدنی از دست میرود و خاکستر میشود؛ اما در جهنم میسوزد—فقط میسوزد—و الم و درد را نیک مییابد: روح هست و بدن میسوزد، اما خاکسترشدن به معنای تبدیل بدن به چیز دیگر آنجا نیست.
برای فهم درست مسئله: اگر آتشی به انگشت نزدیک شود، آن سوختن که درک میشود و ناله بلند میکند همان درد است. اما اینکه آرامآرام قیافه عوض کند و تاول زند و سیاه شود و خاکستر گردد، خودِ سوختن نیست؛ عوارض و لوازم سوختن در اینجاست—لوازم سوختن شیء مادی. سوختن همان دردی است که احساس میشود؛ حرارتی که با طبع ملایم نیست و ناله میآورد. عوضشدن صورت لازمهٔ سوختن در دنیاست؛ سوختن آنجا این لازمه را ندارد. از لحاظ تفکر فلسفی: بدن در آخرت همین بدن است با حذف تغییر و کون و فساد. آنجا سوختن، خاکسترشدن، پارهپارهشدن، پیر و جوان شدن و عوارض دیگر بدن مادی دنیوی نیست. بدن اخروی بدن کاملتر است.
آیه میگوید ذرات در هر کجا باشد محفوظ است؛ ما همه را میدانیم و جمع خواهیم کرد. و عندنا کتاب حفیظ: نزد ما کتابی هست که همهٔ اینها در آن محفوظ است—ظاهراً همان لوح محفوظ یا کتابی از کتابهای خدا که صورت همهٔ مسائل و علم همه چیز در آن است.
بل کذّبوا: تجاهل نه تعجب حقیقی
پس از آن لحن با کلمهٔ «بل» عوض میشود:
«بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَّرِيجٍ» (قاف/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه چون حق به سویشان آمد آن را تکذیب کردند؛ پس در کاری آشفتهاند.
قد علمنا پاسخ استبعاد بود که ذرات را میشناسیم و اشتباه نمیشود و جمع میکنیم. سپس میفرماید مسئله این نیست که واقعاً تعجب میکنند و بعید میشمارند؛ اینان خود را به ندانستن میزنند. میفهمند که این کار در برابر علم و قدرت خدا چیزی نیست؛ تجاهل میکنند و میگویند چگونه پس از خاکشدن و آمیختن دوباره یافت شویم. این تجاهل است نه نادانی. با «بل» آن استبعاد و تعجبی که در حقیقت از نوعی جهلنمایی سرچشمه میگیرد رد میشود: جاهل نیستند؛ میدانند علم مبدأ بر ذرات احاطه دارد و قدرت او بر انسانکردن تواناست؛ فقط در برابر حق روشنشده میخواهند لجاجت کنند و حق را قبول نکنند. بل کذبوا بالحق—این خود تهدیدی بسیار بالاست: جهلشان قبول نمیشود؛ تجاهل دانسته میشود.
فهم فی أمر مریج: در حقیقت با استبعاد و تعجب در رویهای بیسر و ته قرار گرفتهاند. أمر مریج آن است که عاقلی از دور رویه را منظم و حسابشده نبیند. بگوییم جاهلاید—نیستید؛ دانستید حق است و با دانستن حق را رد کردید، خود را به جهل زدید و گفتید بعید میشماریم. پس در امر و رویهای مختلط و نامنظماند.
استدلال نخست: نظر به آسمان و زمین
خدا استدلال میکند. میگویید کدام علم و کدام قدرت؟
«أَفَلَمْ يَنظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَزَيَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِن فُرُوجٍ» (قاف/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به آسمان بالای سرشان ننگریستند که چگونه آن را بنا کردیم و آراستیم و هیچ شکافی ندارد؟
نمونهای نشان میدهیم و فکر را به جاهایی میبریم که با دیدن و تفکر در آنها دانسته شود علم خدا میتواند بر ذرات آمیخته احاطه یابد و قدرتش میتواند آنها را به صورت انسان درآورد. آیا به آسمان بالای سر ننگریستهاند؟ در این آیه اشارهای نیز هست که برای تفکر در قدرت و علم و عظمت و کبریای خدا بهتر است انسان زیر سقف باز به آسمان بنگرد و تأمل و تدبر کند. این از مستحبات است: چون به نماز شب برخیزند وضو گیرند و زیر آسمان باز نگاهی با تدبر کنند تا به عظمت خالق و پیچیدگی خلقت و علم و قدرت بالا و به کوچکی و عجز خویش پی برند و با حال مناسب به نماز بایستند. حتی مستحب است هنگام نگاه برخی آیات را که در کتب ادعیه آمده تلاوت کنند؛ از جمله:
«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِّأُولِي الْأَلْبَابِ» (آل عمران/۱۹۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانههایی است برای خردمندان.
كيف بنيناها: چگونه بنا کردیم؟ اگر تدبر شخصی و اندکی خبر از محاسبات کیهانی باشد، انسان را بهت برمیدارد. و زیّناها: با ستارهها و کوکبها زینت دادیم. و ما لها من فروج: هیچ خلل و شکاف خللآور نیست؛ خلقت با این عظمت به راه افتاده بیآنکه در گوشهای فتوری نظام محکم آسمانی را بزند.
«وَالْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ» (قاف/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زمین را گستردیم و در آن کوههای استوار افکندیم و از هر جفت بهجتآور در آن رویاندیم.
فکر را نخست به آسمان برد، سپس به زمین. زمین را خدای متعال فرموده نخست به صورت تودهٔ دخانی بوده است؛ آسمانها و زمین را از دخان مانند گاز و دود منشق و منقسم کرده، در دورانهای متمادی و متوالی ششگانه متحول ساخته و گسترش داده تا به این صورت آمده است. در گسترش زمین قدرتی بسیار بالا و علمی بالا به کار رفته؛ و در القای رواسی—کوههای محکم—نیز. اگر فلسفهٔ وجودی کوهها و ماهیت و ساختمان وجودیشان فهمیده شود—ظاهر کوهها و آنچه در قشر و باطن زمین به هم متصل است—دانسته میشود چه قدرت و علمی به کار رفته؛ آنگاه باز یافتن و زنده شدن بسیار آسان مینماید.
أنبتنا فيها من كل زوج بهيج: انسانها غالباً همه چیز را ساده میبینند و عقل به کار نمیبرند؛ جز نادر. اگر با محاسبهٔ عقلی پیش آیند، تکتک مسائل زمین از قدرت و علم مرموز حکایت دارد. از هر صنف نباتی بهجتآور—که دیدنش ابتهاج و سرور میدهد و دل را زنده میکند—رویاندیم. انواع نباتات را که شمارشش را خدا میداند حساب کنید؛ در خلقت هر صنف چه زیباییها و ریزهکاریها از علم و قدرت بالا حکایت میکند.
«تَبْصِرَةً وَذِكْرَىٰ لِكُلِّ عَبْدٍ مُّنِيبٍ» (قاف/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا بینش و یادآوری باشد برای هر بندهای که به سوی پروردگارش بازمیگردد.
اینها را نکردیم بیمقصد؛ از جمله آنکه هر بندهای که میخواهد رو به خدایش آورد از مطالعهٔ اینها در آوردنش به خدا دستگیره بیابد. تبصرةً: یعنی برای سیر عبودی نیز دستور است که در خلقت و رموز و پیچیدگیهای موجودات تفکر کنند و این تفکر را وسیلهٔ صعود و عروج الیالله قرار دهند. برای سالکان، تفکر در گوشه و کنار خلقت برنامهای اساسی است؛ چون پرداختند بسیاری از مسائل واضح میشود و در سلوک نتائج عجیبی دارد.
عبد منیب کیست؟ آن بنده که از نقطهای بیدار شود و شب و روز در تلاش عبودی قرار گیرد و بکوشد قدمبهقدم و روزبهروز با مجاهدت پیگیر به خدا بازگردد. فاصلهٔ میان خود و خدا را درمییابد و میفهمد باید فوراً برگردد. انابه از خصوصیات بندگان خوب خداست. توبه با انابه فرق دارد: اگر قطعات بازگشت را حساب کنند نامش توبه است به یک نظر؛ اگر بازگشت متصل و مداوم باشد نامش انابه است.
آب مبارک و راز رویش
«وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُّبَارَكًا فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِيدِ» (قاف/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آسمان آبی پربرکت فروفرستادیم؛ پس با آن باغها و دانهٔ درویدنی رویاندیم.
ماء مبارک آب باران است؛ سرتاسر برکت. فأنبتنا به جنات و حب الحصید: باغات و حبوباتی که درو میشود—الحب المحصود—روزی انسان و حیوان. آمدن آب از بالا و رسیدن به خاک چه رمز و سری دارد که چون این دو به هم رسند چیزی به ظهور میرسد که اگر ندیده بودند تصورش را نمیتوانستند کرد. آب چیست و خاک چیست؟ هر یک جدا؛ چون به هم رسند از بطنشان چه چیزها به ظهور میرسد—تحیرآور است؛ شمارش و ریزهکاریاش را خدا میداند. چه علم و قدرتی در تدبیر آب و خلق خاک و به هم رساندن آنها و تولید آنچه ظاهر میشود.
آیا این همه درختان و نباتات اکنون در داخل آب هست یا نیست؟ در خاک؟ در هوا؟ در نور؟ اگر بگویند هست راست گفتهاند؛ نمیتوان گفت نیست. اما آیا میتوان دنبال گرفت که کجای آب یا خاک هست؟ اگر خاک را هرچه بشکافند یا آب را، آیا آن نباتات را با شکل و رنگ و طعم و بو و خاصیت در دل خاک و آب مییابند؟ نه. هست—اما فقط تدبیر الهی میتواند این «هست» را از درون آنها بیرون بریزد. اگر تدبیر او نبود، تا قیامتها با شکافتن آب و خاک آن هستها یافت نمیشد؛ آنچه ما به راه میاندازیم—آب زدن به خاک—همان تدبیر خداست. انسان نیز در دل آب و خاک و نور و هوا بوده است؛ اما هرچه میشکافتند با این شکل و خصوصیات نمییافتند. تدبیر خدا باید بشکافد و با این خصوصیات بیرون آورد تا دانسته شود در درون آنها بوده است. چه علم و چه قدرت.
«وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَّهَا طَلْعٌ نَّضِيدٌ» (قاف/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درختان خرمای بلندبالا که شکوفهای رویهمچیده دارند.
باسقات یعنی عالیات و مرتفعات؛ سر به فلک کشیده. لها طلع نضید: خوشههای میوه رویهمچیده و منظم. در میان درختان میوه همه اسرارآمیزند؛ اما نخل اسرارآمیزتر است. در مقامی که فکر را متوجه پیچیدگی علم و قدرت حاکم در وجود میکند، مصداق را متوجه نخل کرده؛ لابد حساب خاصی هست: مرموز بودن خلقت نخل با میوهدادن و کیفیت و زمان میوه و میوههایش از علم و قدرت بالا خبر میدهد. مثالی معروف است که گاه چون ادبش کنند به راه میافتد—مانند برخی انسانها که بیادبشدن به راه نمیافتند؛ یکی از مثالهاست و چیزهای دیگر.
«رِّزْقًا لِّلْعِبَادِ ۖ وَأَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا ۚ كَذَٰلِكَ الْخُرُوجُ» (قاف/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی برای بندگان؛ و با آن سرزمین مردهای را زنده کردیم؛ خروج [از گورها] نیز چنین است.
رزقاً للعباد: اینها را به راه انداختیم تا رزق بندگان باشد—انسان و حیوان. انسانی خلق کرده و از طرف دیگر چیزهایی که بقای او با آنهاست؛ حیوانی خلق کرده و مایهٔ بقایش را فراموش نکرده. این استدلال اول بود برای استعجاب و استبعاد: با متوجه کردن فکر به آسمان و زمین و علم و قدرت بالا، جمعکردن ذرات و به صورت انسان آوردن پس از تفکر چیز آسانی خواهد بود.
استدلال دوم: احیای بلدهٔ میت
و أحیینا به بلدة میتا استدلال دوم است. برای پی بردن به امکان چیزی، اگر مانند آن دیده شود دانسته میشود ممکن است. میگویید بعید است ذرات خاکی را بیابیم و انسان کنیم؛ مانندش را نشان میدهیم. این باران را میفرستیم؛ خاکی که نخست مرده بود و نشو و نما نداشت، با رساندن آب زنده میشود و به صورت موجودات و نباتات درمیآید. خاک مردهٔ شما را نمیتوانیم به حرکت آوریم و شما کنیم؟ مگر مانندش را نکردهایم؟ همهٔ خاکهای مرده را همیشه به حرکت نمیآوریم؟ خاک مردهٔ شما را نیز مانند همان به حرکت میآوریم و آنچه میخواهیم میکنیم که شما باشید. کذلک الخروج: خروج شما نیز چنین است. از مانند یک چیز بر مانندش پی ببرید.
مرحوم علامه طباطبایی نیز به روشنی گفتهاند اینجا دو استدلال به کار رفته: یکی به صورت مفصل و دیگری بسیار خلاصه؛ هر دو جواب استبعاد و استعجاب منکران معاد است که میگویند پس از خاکشدن چگونه میشود ما بشویم. سپس آیات بعدی با لحن تهدید وارد میشود که حقایق را پس از روشن شدن انکار نکنید، خاضع باشید، لجاجت و عناد نورزید، و از روزگار کسانی بترسید که پیش از شما انکار کردند و نه تنها در آخرت گرفتار شدند که در دنیا نیز به عذاب استیصال الهی دچار گشتند.
تفصیل بیشتر دربارهٔ معاد جسمانی
برخی در شبههٔ معاد جسمانی چنان پیش رفتند که گفتند معاد سراسر روحانی است و بدن مادی نقشی در آخرت ندارد. آیات و براهین عقلی هر دو را نگاه میدارند: روح با ادراک و اختیار خویش محشور میشود و بدن نیز از همان ذراتی که زمین کاسته بازساخته میگردد. حفظ ذرات در کتاب حفیظ به این معنا نیست که صرفاً نامی در دفتر باشد؛ علم محیط الهی صورت و جای و سرنوشت هر ذره را چنان میداند که اشتباه و گمشدگی در کار او تصور ندارد. آنچه نزد حس و عقل محدود بشر آمیخته و نامشخص است، نزد او متمایز و حاضر است. از اینرو استبعاد «از کجا مییابد» در برابر «قد علمنا» فرو میریزد، و استبعاد «با چه نیرویی بازمیآورد» در برابر قدرت مطلق و در پرتو دو استدلال بعدی—نظر به آسمان و زمین، و احیای بلدهٔ میت—بیپایه میماند.
بدن اخروی همان هویت شخصی را نگاه میدارد تا شناخت متقابل ممکن باشد؛ و در عین حال از قوانین کون و فساد دنیوی رهاست تا عذاب و نعمت اخروی معنای تمام یابد. اگر بدن جهنمی خاکستر میشد و تمام میگشت، دوام عذاب معنی نمیداشت؛ و اگر بدن بهشتی دستخوش پیری و فساد بود، دوام نعمت ناتمام میماند. پس کمال بدن اخروی هم تناسب با بقای جزاست و هم تناسب با ظهور حقیقت شخص.
تجاهل و لجاج پس از وضوح حق
کلمهٔ «بل» در آیهٔ پنجم صرفاً عطف نیست؛ اعراض از تقریر آنان است. آنان استبعاد را چون مسئلهای علمی یا عقلی جلوه میدهند؛ قرآن پرده برمیدارد که حق آمده و روشن شده و تکذیب از سر لجاج است. کافر در لغت کسی است که حقیقت را میپوشاند؛ اینجا نیز پوشاندن حق با هیئت سؤال استبعادآمیز رخ مینماید. أمر مریج وصف حال کسی است که نه بر جادهٔ جهل معذور میرود و نه بر جادهٔ تسلیم عالمانه؛ میان دانستن و نپذیرفتن معلق است و از بیرون، رفتارش آشفته و بیسر و ته دیده میشود. تهدید نهفته در این تشخیص آن است که عذر جهل از آنان پذیرفته نیست؛ حساب بر دانایی و سپس عناد است.
آسمان بالای سر و زمین ممدود
دعوت «أفلم ینظروا» هم برهان است برای منکر و هم برنامهٔ سلوک برای مؤمن. برهان بودنش آن است که بنای آسمان بیفروج و زینتیافته، و گسترش زمین با رواسی و ازواج بهیج، نمونهٔ بالفعل علم محیط و قدرت کارگر است؛ پس احاطه بر ذرات بدن و بازآفرینی صورت در قیاس با آن کار، خرد مینماید. برنامهٔ سلوکش آن است که نظر به سقف آسمان، بهویژه در خلوت شب و پیش از نماز، عظمت خالق و حقارت نفس را یکجا به دل میآورد و حال عبادت را راست میکند. تلاوت آیات تدبر در خلق سماوات و ارض نیز همین حال را مدد میکند.
زمین که از دخان به ادوار متوالی رسیده، و کوهها که ظاهر و باطنشان به قشر زمین پیوسته و نظام ثبات را نگاه میدارند، اگر فلسفهٔ وجودیشان دانسته شود، دیگر «چگونه زنده میشوم» سؤال سنگینی نیست. نباتات بهیج نیز فقط زینت منظر نیستند؛ هر صنف با رنگ و بو و ساختار خویش دفترچهای از علم مرموز است که سادهانگاری روزمره آن را میپوشاند. تبصرة و ذکری بودن این همه برای عبد منیب نشان میدهد خلقت علاوه بر رفع استبعاد معاد، نردبان انابه است: بیدار شو، فاصله را ببین، و متصل بازگرد.
از آب و خاک تا ظهور انسان
پرسش از «هستی» نباتات در آب و خاک و هوا و نور، ذهن را از سطح حس فراتر میبرد. اگر بگویند نیست، دروغ است؛ اگر بگویند هست، نمیتوانند مکان و شکل آن هستی را در دل عنصر نشان دهند. شکافتن آزمایشی آب و خاک تا ابد آن درخت و آن طعم و آن بو را به همان هیئت بیرون نمیدهد؛ آنچه بیرون میدهد تدبیر پیوستهای است که عناصر را چنان فراهم میآورد که مستور ظاهر شود. انسان نیز پیش از ظهور در زهدان تدبیر، در باطن عناصر مستور بوده است؛ جز با شکافتن الهی—نه شکافتن بشری—با این خصوصیات پا به عرصه نگذاشته است. پس همان علمی که مستور نبات را از خاک مرده بیرون میآورد، مستور شخص را از خاک گور بیرون خواهد آورد. نخل باسق با طلع نضید، در میان درختان، مصداقی است که قرآن خود انگشت بر آن نهاده تا فکر در مرموزترین نمونههای رزق و خلق درنگ کند؛ و رزقاً للعباد حلقه را میبندد: خلق انسان و خلق رزقش هر دو از یک علم و قدرتاند و هیچیک بیتدبیر رها نشده است.
کذلک الخروج: قیاس امکان
استدلال دوم کوتاه و قاطع است. امکان یک امر با دیدن مانند آن اثبات میشود. احیای بلدهٔ میت—خاک بیحرکت که با ماء مبارک به باغ و حب الحصید بدل میشود—مانند بالفعلِ احیای خاک انسان است. کذلک الخروج نه تشبیهی ادبی تنها، که انتقال برهانی از مشهود به غیبی است که منکر آن را بعید شمرده است. چون مانند رخ داده، مثل نیز در توان همان فاعل است. بدینسان دو برهان در کنار هم مینشینند: یکی از راه عظمت علم و قدرت در پهنهٔ کیهان و زمین؛ دیگری از راه تحقق مکرر احیای خاک مرده در چرخهٔ باران و رویش. پس از این تثبیت، زبان آیات به تهدید مکذبان امتهای پیشین میگراید تا لجاج پس از وضوح، با یادکرد عذاب استیصال، شکسته شود.
برای فهم دقیقتر دو استدلال، رجوع به تفسیر المیزان در همین موضع سودمند است؛ آنجا نیز هر دو راه پاسخ به استعجاب منکران به روشنی تقریر شده است: اولی مبسوط و دومی فشرده، و هر دو ناظر به همان شبهه که پس از خاکشدن چگونه باز انسان توان شد.
بازخوانی مسیر دو استدلال در یک نگاه
مسیر سوره از نقل استبعاد آغاز شد: أئذا متنا و کنا ترابا ذلک رجع بعید. عقل محدود، اختلاط ذرات با خاک بیشمار را مانع احاطه و مانع بازآفرینی میبیند. پاسخ نخست قد علمنا ما تنقص الارض منهم است: کاستن زمین از بدن نزد ما معلوم است؛ گمشدگی وصف علم شماست نه وصف علم ما. و عندنا کتاب حفیظ حلقهٔ حفظ را تمام میکند: صورت و حقیقت آنچه کاسته شده در کتاب الهی نگاه داشته شده است. این پاسخ مستقیماً شبههٔ «از کجا میداند» را برمیدارد و زمینهٔ معاد جسمانی را استوار میکند.
پاسخ به شبههٔ قدرت در دو برهان جاری میشود. برهان اول، سیر نگاه از آسمان فوق به زمین ممدود است: کیف بنيناها و زیّناها و ما لها من فروج؛ ثم مددناها و ألقینا فيها رواسی و أنبتنا فيها من کل زوج بهیج. هر فقره نمونهای از کار علمی و قدرتی است که از یافتن ذره و ساختن بدن بسی عظیمتر است. کوهها تنها منظر نیستند؛ ثبات پوسته و پیوند ظاهر و باطن قشر زمین در فلسفهٔ وجودیشان نهفته است. ازواج بهیج دفتر زیبایی و نظماند. تبصرة و ذکری غایت تربیتی این نظر است برای عبد منیب که انابهاش متصل است نه مقطع.
در میانهٔ همین برهان، نزول ماء مبارک و رویاندن جنات و حب الحصید و نخل باسقات، فکر را از عظمت کیهانی به رمز روزمرهٔ آب و خاک میکشاند—جایی که همگان سادگی میبینند و قرآن اسرار مینمایاند. هستی مستور در عناصر، و ناتوانی شکافتن بشری از اخراج آن هستی، آینهٔ روشنی است برای فهم معاد: همان تدبیر که نبات را از خاک مرده ظاهر میکند شخص را از گور ظاهر خواهد کرد. رزقاً للعباد نشان میدهد نظام خلق انسان و نظام رزق او یکپارچه است.
برهان دوم در یک جملهٔ کوتاه میآید و از اینرو نباید سرسری خوانده شود: و أحیینا به بلدة میتا کذلک الخروج. قاعده این است که دیدن مانند، امکان مثل را ثابت میکند. بلدهٔ میت همان خاک بیحرکت است که باران آن را به حرکت و حیات نباتی میکشاند؛ خروج نیز حرکتدادن خاک انسان و بازگرداندن اوست. تشبیه، تشبیه فاعل واحد و فعل همسان است نه تشبیه شاعرانهٔ صرف.
میان این دو برهان، آیهٔ بل کذبوا بالحق لما جاءهم فهم فی أمر مریج قرار دارد تا روشن شود مخاطب صرفاً جاهل مستبعد نیست؛ مکذب پس از آمدن حق است و رویهاش آشفته. از این نقطه به بعد، سوره میتواند به تهدید امتهای مکذب پیشین بپردازد: کسانی که پس از وضوح دعوت، عناد ورزیدند و در دنیا به عذاب استیصال گرفتار آمدند و در آخرت نیز وعید بر آنان ثابت شد. توصیهٔ رجوع به المیزان در همین موضع برای دیدن تقریر دو استدلال، تکمیلکنندهٔ مطالعه است نه جایگزین تدبر در خود آیات.
بدن، الم، و معنای دوام جزای اخروی
تمثیل انگشت و آتش برای جدا کردن حقیقت الم از عوارض مادی آن، کلیدی برای فهم عذاب بدنی در آخرت است. آنچه ناله میآورد ادراک ناسازگاری حرارت با طبع است؛ آنچه انگشت را سیاه و خاکستر میکند سلسلهٔ واکنشهای شیمیایی و فیزیکی مادهٔ دنیوی است. اگر کسی گمان کند سوختن یعنی ضرورتاً فنای صورت بدنی، دوام عذاب را ناممکن میپندارد و به شبهه میافتد. قرآن و برهان عقلی بدن اخروی را طوری تصویر میکنند که الم هست و فنای صورت به سبک دنیا نیست. به همین قیاس در بهشت، لذت و زیبایی هست بیآنکه کون و فساد دنیوی نعمت را بفرساید. شناخت متقابل اشخاص با حفظ شکل—مگر آنکه هیئت بر اثر ملکات دگرگون شده باشد—پیوند هویت دنیوی و اخروی را نگاه میدارد و معاد جسمانی را از تجرید روحانی محض جدا میکند.
این همه بر مدار همان آیهای میگردد که گفت ذرات کاستهشده معلوم و محفوظاند. علم بدون قدرت ناتمام است و قدرت بدون علم کور؛ قد علمنا و سپس دو برهان قدرت و فعل، هر دو بال را میگشایند تا رجع بعید به رجع قریب و یسیر بدل شود.
از استبعاد فردی تا تهدید جمعی
چون دو برهان علم و قدرت و فعل تمام شد، میدان سخن از پاسخ به «چگونه» به هشدار «مبادا تکذیب کنید» میگشاید. منکران زمان نزول تنها مخاطب تاریخی نیستند؛ الگو همان است: حق روشن میشود، استبعاد چون نقاب تجاهل میآید، لجاج میماند، و وعید الهی—هم در دنیا به صورت استیصال و هم در آخرت—تحقق مییابد. از اینرو آیات بعدی اقوام مکذب را نام میبرد تا شنونده بداند تکذیب معاد و تکذیب رسول در امتهای پیشین بیپاسخ نمانده است. مطالعهٔ این بخش از سوره بدون درنگ در آیات چهار تا یازده ناقص است؛ زیرا تهدید وقتی کارگر است که شبههٔ عقلی معاد پیشتر شکسته شده باشد. قد علمنا شبههٔ علم را، نظر به آسمان و زمین و احیای بلده شبههٔ قدرت و امکان را، و بل کذبوا نقاب جهلنمایی را برمیگیرد؛ آنگاه جای تذکر به سرنوشت مکذبان پیشین باز میشود.
نخل در این سیاق تنها نمونهٔ گیاهی نیست؛ انتخاب قرآن آن را در ردیف جنات و حب الحصید نشان میدهد تا فکر در درخت معیشتیِ دیرآشنای عرب نیز راز ببیند نه عادت. طلع نضید نظم میوه را پیش چشم میآورد و باسقات رفعت تنه را؛ هر دو وصف حسّیاند که گذرگاه فهم علم خفی در خلقاند. چون رزق عباد به این نظام گره خورده، انکار قدرت بازآفریننده در قیامت با قبول روزمرّهٔ رزق از همان قدرت ناسازگار است. کسی که نان از خوشه و رطب از نخل میگیرد و در عین حال رجع را بعید میخواند، در همان أمر مریج آیهٔ پنجم ایستاده است: دانستن عملیِ تدبیر، و نپذیرفتن لوازمیِ معاد.
بدینسان بخش دوم تفسیر، حلقهٔ میانی میان سوگند آغازین سوره و تهدید امتهای مکذب است: شبهه را از ریشهٔ علم و قدرت میگشاید، نقاب تجاهل را برمیدارد، دو برهان مشهود مینهد، و راه را برای آیات نامبردن از قوم نوح و اصحاب رس و ثمود و عاد و فرعون و اخوان لوط و اصحاب ایکه و قوم تبع باز میکند. بدون این حلقه، تهدید تنها ترساندن است؛ با این حلقه، تهدید بر پایهٔ عقلی و شهودیِ تمامشده مینشیند.
نظر به آسمان و زمین و ماء مبارک، در کنار قد علمنا و کتاب حفیظ، دستگاه واحدی از پاسخ است: علم حفظ میکند، قدرت میآفریند و بازمیآفریند، و مشهودات زمین و آسمان گواه هر دواند. کذلک الخروج فشردهٔ همهٔ این مسیر در یک تشبیه برهانی است. با این تثبیت، نوبت تذکر به سرنوشت مکذبان پیشین فرا میرسد. تفصیل آن اقوام در ادامهٔ تفسیر سوره خواهد آمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.