یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
مراتب حیات و حجاب
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
انسان دارای حیاتهاست. در حیات دنیوی از حق و از بسیاری حقایق محجوب است. در حیات مثالی از حق کمتر محجوب است و از موجودات نیز کمتر محجوب است. در حیات بالاترِ عقلانی از حق نیز بسیار کممحجوب است؛ از موجودات محجوب نیست؛ و از حق تنها بهاندازهای محجوب است که از خود بهعنوان ذات خبری باقی باشد. ذات، هر اندازه که بهعنوان ذات باقی بماند، از علت خویش محجوب است.
انسان هر سه حیات را دارد و در هر مرتبهای میتواند قرار گیرد. در مراحل بالاتر، بهتناسب همان مرتبه، از خدا و از حقایق کمتر محجوب است؛ و برعکس، هرچه در مراحل پایینترِ حیات قرار گیرد، محجوبتر است.
تمثیل خاک و نبات؛ ظهور حیات بالاتر از بطن دنیا
خاکی که از درونش نبات بیرون میآید، صورتِ محدود و درجهٔ پایینترِ همان نبات است. نبات، صورتِ تا حدودی بالاترِ همان حقیقت خاک است. نبات از بطن خاک بیرون میآید؛ و حیات بالاتر نیز از بطن حیات دنیوی بروز میکند.
اگر کسی بخواهد حرکت کند و از حیات دنیوی خلاص شود، حیات بالاترِ برزخی از بطن حیات دنیوی ظهور میکند و حیات دنیوی رخت میبندد. آنگاه که با ریاضت، با انقطاع، با تزکیه، و با متلاشیکردن حیات دنیوی، حیات دنیوی از دست رود و حیات بالاتر در وجود فرود آید — یا انسان از حیات بالاتر برخوردار شود — این را موت اختیاری و ارادی مینامند. موت ارادی اختیاری همین است.
از همان دم که حیات دنیوی کنار میرود — یعنی فرودش میشکند و متلاشی میشود — متلاشیبودنش مساوی است با ظهور حیات مثالی. دو چیز جدا نیستند. ازبینرفتن حیات دنیوی مساوی است با آمدن حیات بالاتر. هر مرگی مساوی است با یافتن حیات بالاتر. این قاعده در نظام وجود جاری است. اگر از حیات دنیوی بمیریم — یعنی از آن منسلخ شویم — از همان آغازِ کناررفتنِ حیات دنیوی، حیات بالاتر میآید و حیات دنیوی میرود. رفتن حیات دنیوی مساوی است با آمدن حیات بالاترِ برزخی.
نشانههای انقطاع: تحول ادراکات و کشف ابصاری
معمولاً کسانی که به تجرد و انقطاع و تزکیه میپردازند، حیات دنیویشان بهتدریج فرودش میشکند. حیات دنیوی رخت میبندد و بهجای آن حیات بالاترِ برزخی و ملکوتی میآید. نشانهٔ این تحول چیست؟ برای اهل ذوق، با شرحی که گذشت، نشانه آن است که ادراکات انسان از آغاز بهتدریج دگرگون میشود یا کاملتر میگردد؛ یعنی دید و چشم، آنچه را پیشتر نمیدید، میبیند. حیات برزخی، حیات بالاترِ مثالی و ملکوتی، بهجای حیات دنیوی مینشیند.
ادراکات در حیات دنیوی محدود است؛ در حیات مثالی ادراکات بالاتر است. اگر این حیات برود و آن حیات بیاید، معنایش آن است که آثار حیات بالاتر نیز بهتدریج در وجود پیاده میشود. انسان میبیند آنچه را پیشتر نمیدید — یا آنچه را دارندگانِ حیات دنیوی نمیبینند. شنیدن نیز چنین است؛ چشیدن نیز؛ استشمام نیز؛ و اراده نیز بر همین قیاس.
از این رو در عالم تزکیه و خودسازی این امری مسلم است: کسانی که به خودسازی میپردازند، اگر پیشرفتی داشته باشند و از حیات دنیوی منسلخ شوند، از آغازِ انصراف یا انقطاع جدی از حیات دنیوی — جز در موارد خاصی که بیانش اینجا ممکن نیست — وقتی انقطاع بهتدریج آغاز شود و حیات بالاتر بیاید، نخستین مرحله آن است که حواس با نورهای جدید منور میشود. شنید دگرگونه میشود؛ دید دگرگونه میشود؛ گویی این نور بر همهٔ حواس فرود میآید. این از باطن میآید. کلِ حیات از باطنِ حیات دنیوی برمیخیزد: این میرود و آن میآید. این حقیقتی مسلم است؛ و آیات، آن را روشنتر خواهد ساخت.
چون انقطاع آغاز شود، بهتدریج ادراکات جدید پدید میآید. گفتهاند در چشم سالک نوری پیاده میشود؛ و حقیقت نیز همین است. نوری در چشم هست که با آن میبینیم؛ و با همهٔ بحثهای قدیم و جدید، حقیقتِ دیدن و حقیقتِ این نور بهکمال روشن نشده است. میبینیم، اما نمیدانیم دیدن چیست و نور چیست و چگونه به موجودات میرسیم. همینقدر میدانیم که میبینیم.
سالک چون انقطاع آغاز شود و حیات برزخی بهتدریج پیاده گردد، دیدش بالاتر میشود؛ یعنی بیشتر میبیند. چیزهایی میبیند که پیشتر نمیدیده است. این را در اصطلاح ارباب سلوک کشف ابصاری میگویند: آنچه از مخدرات مثالی و برزخی و ملکوتی و ملکوت اسفل — که پیشتر مستور بود — مکشوف میافتد. چیزهایی دیده میشود که دیگران نمیبینند. کشف ابصاری یعنی بصر بهنحو دیگر کار میکند.
پیوستگی حواس و کشفهای سمعی و ذوقی و شمی و لمسی
اگر در باصره ابصاری تازه و فوقالعاده پیاده شود — نوری نو، شعاعی نافذ، دیدی دیگر در همین چشم — این آغازِ غروبِ حیات دنیا در وجود انسان است، یا رسیدن به حیات بالاتر. از همینجا نتیجه میشود که حواس دیگر نیز معمولاً آغاز به تحول میکنند؛ مگر جهاتی خاص در میان باشد. این استثناها را نباید از نظر دور داشت.
ممکن است کشف ابصاری آغاز شود — موجودات مثالی، اشباح، موجودات نوری، ارواح نوری، ملائکهٔ نوری در ملکوت اسفل، و جنات ملکوتی، که بسیار وسیعتر از این عالماند — دیده شود، اما کشف سمعی یا ذوقی هنوز آغاز نشده باشد. معمولاً اینها با هم تحول مییابند؛ همهٔ حواس با مشاعر درونی. شرح تحول مشاعر درونی دشوارتر است و اینجا بدان پرداخته نمیشود. در اراده نیز تحولی همپایه میآید.
مطلب این است که اگر در یکی از حواس اثر حیات بالاتر پیاده شد، در دیگری نیز معمولاً پیاده میشود؛ مگر جهاتی خاص. کشف ابصاری که شد، کشف سمعی نیز میشود: چشم چیزهایی دید، گوش نیز چیزهایی میشنود — آواز جرسها و صداهایی که نخست شنیده میشود، سپس شنیدههای دیگر. چون اینها آغاز شد، ذوق نیز آغاز میشود: چشیدن طعام ملکوتی، آشامیدن ملکوتی، یافتن طعم بالاتر. استشمام نیز بر همین قیاس آغاز میگردد.
رسولالله صلیاللهعلیهوآله بر اساس کشف شمی — به اصطلاح ارباب ذوق — هنگامی که وارد منزل شد فرمود که بوی رحمان را از جانب یمن استشمام میکند؛ زیرا مظهر رحمان، اویس قرن، آنجا بود و برای زیارت آمده بود و رسولالله بیرون بود. روایت چنین است که مادر پیری داشت و اجازهٔ درنگ طولانی نداده بود؛ تا رسولالله بازگردد، وقتش تمام شده و رفته بود. رسولالله چون وارد منزل شد فرمود:
«إِنِّى لَأَجِدُ نَفَسَ ٱلرَّحْمَٰنِ مِنْ قِبَلِ ٱلْيَمَنِ» (حدیث نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا من نفسِ رحمان را از جانب یمن مییابم.
مقصود، استشمام بوی رحمان است؛ زیرا او مظهر و مجلای رحمان بود. این همان کشف شمی است. کشف لمسی نیز پدید میآید: لامسه به ملموسات ملکوتی میرسد که بهتناسب لامسه است.
این امری مسلم است و در گفتهها و نوشتههای ارباب سلوک و اهل تفسیر آمده است. چون حیات بالاتر از حیات دنیا — حیات برزخی و ملکوتی — آغاز شود، اینگونه میشود.
مراتب حیات برزخی و خطر توقف در کشفها
برای روشنتر شدن مطلب، به قطعاتی از مثنوی نیز رجوع میشود. نکتهٔ اصلی آن است که چون این حیات آغاز شود، آثارش نیز در وجود پیاده میشود. اگر انسان در سلوک باشد و توفیقات الهی در پی آید و وقفه حاصل نشود، این حیات متدرجاً پیش میرود. حیات برزخی و ملکوتی خود یک مرتبه نیست؛ مراتب دارد. چون انسان از حیات برزخی برخوردار شود و آثارش پیاده گردد و به سلوک ادامه دهد، حرکت ادامه مییابد.
مقصد صالح حق است، نه این مشاهدات. از این رو نه با اینها خوش است، نه در آنها توقف میکند، نه آنها را مقصود میسازد. اینها لوازم طریقتاند و پیش میآیند. حتی اگر صالحی در اینها خوش شود و توقف کند، وقفه حاصل میشود. از امیرالمؤمنین علیهالسلام آمده است:
«إِنَّ ٱلنَّظْرَةَ ٱلْأُولَىٰ لَكَ وَٱلثَّانِيَةَ عَلَيْكَ» (از امیرالمؤمنین علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نگاه نخست برای توست و نگاه دوم بر زیان توست.
نظر اول به نفع است؛ ادامهٔ نگاهِ توقفآمیز به زیان. اگر سالکی در مراحل اولیهٔ کشف با جنات ملکوتی و نظامهای نوری و ملائکه مشغول شود، اینها حجابهای نوریاند و انسان را مشغول میکنند. توقف در حجاب نوری با توقف در غیر آن فرقی ندارد. خیالاتی که دام اولیاست، عکسِ نهرویانِ بوستان خداست. در مراتب پایین، خیالات دام است؛ در مراتب بالاتر نیز آنچه دام اولیاست همچنان دام است، هرچند صورتِ نورانیتر داشته باشد. صالح باید عمقش بالا باشد و با هر مجلا و مظهر و نظام روبهرو شود، پیش رود نه آنکه بماند.
اگر در سلوک دام پیش آید، باید دانست که حیات برزخی خود مراتب و مدارج دارد و سالک متدرجاً پیش میرود تا از برازخ سفلا یا ملکوت اسفل خلاص شود و به ملکوت اعلی برسد؛ و از آنجا به مرحلهٔ تجرد و منازلی که خواجه عبدالله انصاری از راه ذوق، و شیخالرئیس از راه برهان، و دیگران بیان کردهاند. کشفهای صوری در آغاز منزلی دارد؛ در مراتب بالاتر منزلی دیگر؛ در ملکوت اعلی منزلی؛ و در تجرد منزلی. اینها بر پایهٔ همین مراتب است.
چشم قلب و نور حق راکب بر نور حس
بعضی گمان میکنند که چون کشفها آغاز شود و سالک از حیات برزخی برخوردار گردد، آنچه میبیند تنها با «چشم قلب» است و با این چشم ظاهر نمیبیند. مطلب دقیقتر از این است. چشم قلب در همین چشم پیاده میشود. در تجرد، بیاین چشم نیز دیده میشود؛ اما در مراحل اولیهٔ حیات برزخی، دید بالاتر در همین دید پیاده میشود: دید برزخی بر دید دنیایی سوار میگردد و بر آن احاطه دارد. چون دید بالاتر کاملتر آید، از این قیود خلاصی بیشتر میشود. سالک با همین چشم میبیند، در حالی که در آن نوری هست که در دیگران نیست. مثنوی نیز به این نکته اشارت دارد.
در باب مثنوی، قضاوت قاطع با فاصلهٔ زمانی دشوار است؛ اما در این عالم میتوان از گفتههایش در مواضعی بهره برد. در وصفِ نشستنِ انوار حیات بالاتر میگوید: نور حق بر نور حس راکب شود؛ آنگهی جان سوی حق راغب شود. چون انسان آنچه را دیگران نمیبینند ببیند، معمولاً کمتر در آنجا میماند؛ وجود نور، مجاری نوری و جمال حق را بیشتر شاهد میسازد و خود مشوقِ رفتن بهسوی حق میشود. اسب بیراکب رسم راه نداند؛ شاه باید تا شاهراه را بداند. عرفا کلمهٔ «شاه» را بسیار بهکار بردهاند؛ شاید واژهای دیگر رساتر میبود، اما مقصود، هادیِ راه است.
سوی حسی رو که نورش راکب است؛ حس را آن نور نیکو صاحب است. نور حق، نور حس را تزیین میکند. معنی «نور علی نور» از این سنخ فهمیده میشود. در آیهٔ نور آمده است:
«نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ يَهْدِى ٱللَّهُ لِنُورِهِۦ مَن يَشَآءُ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نوری بر نوری؛ خدا هر که را بخواهد به نور خود هدایت میکند.
این تفسیر، دستکم مرتبهای از معنای آیه را روشن میکند: چون سالک الی الله باشد، نور الهی به مدد میآید؛ نخست نور علی نور در حواس پیاده میشود و ملکوت دیده میشود؛ سپس بهتناسب حرکت، از حیاتهای بالاتر برخوردار میگردد و نور باز میآید. نور علی نور یعنی نوری راکب بر نور دیگر، نوری محیط بر نور دیگر، نوری افزودهشده بر نور دیگر.
نور حسی بهسوی ثری میکشد؛ نور حق بهسوی علا میبرد. محسوسات دونترِ عالماند؛ نور حق دریاست و حس چون شبنم. راکب بر حس جز به آثار و گفتار نیکو پدیدار نیست. نور حس با همهٔ غلظت در سواد دیدگان پنهان است؛ پس چگونه نور حق از چشم دیده شود؟ همانگونه که نور حس با غلظت مختفی است، نور بالاتر نیز جز به آثار شناخته میشود.
پنج حس پیوستهاند
مثنوی در جای دیگر میگوید که اگر در یکی از حواس نور الهی در مقام برخورداری از حیات بالاتر پدید آید، دیگر حسها نیز در پی آن میآیند: پنج حس با یکدیگر پیوستهاند، زیرا از اصلی رستهاند. قوت یکی قوت باقی شود؛ و چون یکی حس در روش گشوده شود، مابقی مبدل شوند. چون یکی حس غیرمحسوس آید، گردشِ غیری بر همهٔ حسها پدید آید.
تمثیل ساده آن است که چون از گله یک گوسفند از جوی بگذرد، بقیه نیز از پی او بدان سو کشیده میشوند.
تفصیل انقطاع و نور دیده
باید دانست که حقیقتِ دیدن، با همهٔ بحث طبیعیون قدیم و جدید، همچنان در پرده است. نوری در چشم هست و با آن میبینیم؛ اما نمیدانیم آن نور چیست، به چه صورت است، و چگونه به موجودات میرسیم. گوشههایی از مسئله روشن میشود، اما حقیقتِ کامل هنوز در اختیار علم ظاهر نیست. همین ابهام خود گواه است که دیدن تنها امری مادی نیست؛ و چون سالک در انقطاع پیش رود، همان دیده که حقیقتش پوشیده بود، به نوری دیگر منور میگردد و بیش از پیش میبیند.
کشف ابصاری در اصطلاح اهل سلوک همین است: مکشوفشدنِ آنچه از عالم مثال و برزخ و ملکوت اسفل مستور بود. اشباح و موجودات نوری و ارواح و ملائکهٔ مثالی و جنات ملکوتی — که وسعتشان بسیار فراتر از این عالم محسوس است — در افقِ دید میآیند. این آغازِ غروب حیات دنیوی در وجود است؛ نه بهمعنای نابودی بدن، بلکه بهمعنای شکستنِ فرودِ حیات نازل و نشستنِ حیات بالاتر.
استثناها و همپایگی تحول حواس
مطلب این است که تحول حواس معمولاً همپایه است؛ اما استثناهایی هست که نباید از نظر دور داشت. گاه کشف ابصاری آغاز میشود و کشف سمعی یا ذوقی هنوز نرسیده است. این تأخیر بهسبب جهاتی خاص در استعداد یا در مسیر سلوک است؛ نه آنکه قاعدهٔ پیوستگی حواس باطل باشد. چون یکی از حواس به غیرمحسوس راه یافت، گردشِ غیری بر دیگر حسها نیز پدید میآید؛ چنانکه مثنوی تمثیل گوسفندِ گذرنده از جوی را آورده است: یکی که راه گشود، دیگران از پی او کشیده میشوند.
در اراده نیز همپای ادراک تحول میآید. ادراک وسیعتر، ارادهٔ نافذتر میطلبد؛ و نفوذ اراده در مراتب بالاتر، از وابستگیِ صرف به ابزار بدن میکاهد. شرح مشاعر درونی دشوارتر است و اینجا به اجمال وانهاده میشود؛ اما اصل آن است که حیات بالاتر چون بیاید، آثارش در ظاهر و باطن یکجا نمیماند مگر آنکه مانعی در میان باشد.
حجاب نوری و منازل کشف
حجابهای نوری از آن رو خطرناکاند که زیبا و مشغولکنندهاند. سالک در مراحل نخستین کشف، با جنات و انوار و ملائکه روبهرو میشود؛ و اگر در آنها خوش شود، وقفه حاصل میگردد. نظر اول سودمند است — برای تنبه و تقویت یقین — اما نظرِ دومِ توقفآمیز زیان است. این همان مفاد سخن امیرالمؤمنین علیهالسلام است. خیالات در مراتب پایین دام است؛ و در مراتب اولیا نیز آنچه دام اولیاست، هرچند عکسِ نهرویانِ بوستان خدا باشد، همچنان دام است اگر مقصود شود.
منازل کشف بر پایهٔ مراتب حیات است: کشف صوری در آغاز، سپس مدارج ملکوت اسفل، آنگاه ملکوت اعلی، و سرانجام تجرد. خواجه عبدالله از راه ذوق و وجدان، و شیخالرئیس از راه برهان، و دیگران هر یک به زبانی این منازل را نشان دادهاند. سالک باید بداند که مقصد حق است؛ و این مشاهدات لوازم طریقتاند نه غایت.
نور علی نور و پنهانیِ راکب
مثنوی میگوید نور حق بر نور حس راکب شود تا جان بهسوی حق راغب گردد. اسب بیراکب رسم راه نمیداند؛ دیدهٔ بیهادی نیز راه را گم میکند. عرفا کلمهٔ «شاه» را برای هادی بهکار بردهاند؛ مقصود، هدایتگری است که راه را میشناسد. نور حق حس را تزیین میکند؛ و این دستکم مرتبهای از «نور علی نور» است: نوری راکب بر نور، محیط بر نور، افزوده بر نور.
نور حسی بهسوی ثری میکشد و نور حق بهسوی علا میبرد. محسوسات دونترِ عالماند؛ نور حق دریاست و حس چون شبنم. راکب بر حس جز به آثار و گفتار نیکو پدیدار نیست — چنانکه خودِ نور حس نیز با همهٔ غلظت در سواد دیدگان پنهان است و جز به آثار شناخته نمیشود. پس اگر نور دنیا در چشم پیدا نیست، نور حق نیز جز به آثار و به هدایتِ اهل معنا شناخته میشود؛ نه آنکه با چشمِ محضِ ماده بتوان راکب را دید.
جمعبندی
از این فصل باید دانست که انسان دارای مراتب حیات است؛ انقطاع از حیات دنیا مساوی است با ظهور حیات برزخی و ملکوتی؛ و نشانهٔ آن تحول ادراکات و اراده است — کشف ابصاری و سپس کشفهای دیگر. این حیات خود مراتب دارد و توقف در کشفهای نوری دام است. مقصد حق است، نه مشاهدات. نور حق چون بر نور حس راکب شود، جان بهسوی حق راغب میگردد؛ و پیوستگی حواس گواه آن است که تحول در یکی، معمولاً تحول در همه را در پی دارد.
از مجموع این بیانات روشن میشود که راه تزکیه، راه عوضکردن مرتبهٔ حیات است؛ و نشانهٔ صدقِ این عوضشدن، تحول ادراک و اراده است نه صرفِ ادعا. سالک باید پیوسته مقصد را حق بداند و از توقف در لوازم بپرهیزد.
پیوستگی حواس و راکبشدن نور حق بر نور حس، دو گواه از یک حقیقتاند: حیات بالاتر چون بیاید، آثارش در وجود منتشر میشود؛ و چون منتشر شود، راه بهسوی حق گشودهتر میگردد، به شرط آنکه سالک در انوار میانی نماند.
تمثیل خاک و نبات در افق سلوک
تمثیل خاک و نبات تنها تشبیهی ادبی نیست؛ بیانِ قانونِ ظهورِ مرتبهٔ بالاتر از بطنِ مرتبهٔ پایینتر است. چنانکه نبات صورتِ رقیقتر و زندهترِ همان حقیقتی است که در خاک بهصورت غلیظ و محدود نهفته بود، حیات برزخی نیز صورتِ گشودهترِ همان حقیقتِ انسان است که در حیات دنیا فشرده و محجوب مانده است. از این رو سالک بهجای آنکه حیات دنیا را «ویران» کند بهمعنای تباهی، آن را از فرود میاندازد تا حقیقتِ بالاتر از بطنش برآید. متلاشیشدنِ فرود، شرطِ ظهورِ علو است؛ و این همان معنای موت اختیاری در زبان اهل معناست.
نشانهٔ صدق و پرهیز از ادعا
نشانهٔ صدقِ انقطاع، تحولِ واقعیِ ادراک و اراده است، نه صرفِ سخن از سلوک. اگر دید و شنید و ذوق و شم و لمس بهتدریج افقی وسیعتر نیابند، و اگر اراده همچنان در دایرهٔ بدن محصور بماند، هنوز حیات دنیا بر قرار است هرچند ظاهرِ ریاضت باشد. البته استثناها و تدریج را باید نگاه داشت؛ اما قاعده آن است که حیات بالاتر بیاثر نمیماند. اثر، خود گواه است؛ و گواه را نباید با خیال و ادعا عوض کرد.
از سوی دیگر، همین آثار اگر مقصود شوند، دام میگردند. صالح راستین از کشف شاد میشود بهقدرِ آنکه او را بهسوی حق ببرد؛ و از آن میگذرد بهقدرِ آنکه حق را بخواهد. میانِ بهرهبردنِ گذرا و توقفِ دلبسته فرق است؛ و همین فرق، مرز طریقت و حجاب نوری است.
در پایان این فصل باید نگاه داشت که سه راه تأیید — کتاب و سنت و تجربهٔ اهل سلوک — در باب مراتب حیات و ظهور حیات بالاتر از بطن دنیا همسوست. تمثیل خاک و نبات، قاعدهٔ موت و حیات، کشفهای پنجگانه، هشدارِ حجاب نوری، و تفسیرِ نور علی نور، همه یک مطلب را از زوایای گوناگون روشن میکنند: انسان محکومِ یک مرتبهٔ منجمد نیست؛ و تزکیه راهِ گشودنِ مراتبِ نهفته در وجود اوست. هر اندازه انقطاع صادقتر باشد، آثار حیات بالاتر صادقتر ظاهر میشود؛ و هر اندازه مقصد حقتر نگاه داشته شود، خطر توقف در انوار میانی کمتر میگردد.
بدینسان، از مراتب حیات تا کشف ابصاری، و از خطر حجاب نوری تا راکبشدن نور حق بر حس، یک رشتهٔ پیوسته شکل میگیرد که فهم درستِ تزکیه بدون آن ناقص میماند. سالک چون این رشته را نگاه دارد، نه در دنیا متوقف میماند و نه در برزخِ انوار؛ بلکه پیوسته بهسوی حق میرود.
این پیوستگی، خود معیار سنجشِ صدقِ سلوک است در عمل.
حدیث اویس و استشمام نفس رحمان، نمونهٔ عینیِ کشف شمی است؛ و پیوستگی تمثیل گوسفندان در مثنوی، نمونهٔ بیانیِ همپایگی حواس. این دو با هم نشان میدهند که تجربه و تمثیل هر دو یک قانون واحد را بهروشنی تأیید میکنند.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.