ددرس‌گفتارها

اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم.

بسم الله الرحمن الرحيم.

انسان داراي حیات‌هاست و در حیات دنیوی محجوب از حق و از خیلی چیزهاست.

در حیات مثالی از حق کم محجوب است و از چ— موجودات دیگر هم کم محجوب است و در حیات بالاتر اغنانی از حق هم خیلی کم محجوب است، از موجودات هم محجوب نیست، از، از حق کم محجوب است.

از حق به اندازه‌ای که از خودش خبری هست، از حق که به‌اصطلاح ذات که هر اندازه باقی باشد به عنوان یک ذات از اون علتش محجوب است.

انسان هر سه از حیات را دارد در هر مرتبه‌ای می‌تواند قرار بگیرد و در مراحل بالاتر به تناسبش از خدا و از حقایق کمتر محجوب است و بر عکس در هرچه مراحل پایین‌تر حیات قرار بگیرد بیشتر محجوب.

خاکی که از درونش نبات خروج می‌کند، خاک صورت محدود همان نبات است.

صورت درجه پایین‌تر همان نبات است.

نباته صورت تا حدودی بالاتر چیه؟

همان حقیقت خاک است.

نباتی از بطن خاکی بیرون می‌آید.

حیات بالاتر از بطن حیات دنیوی بیرون می‌آید.

اگر کسی خواست حرکت کند از حیات دنیوی خلاص بشه، حیات بالاتر برزخی از بطن حیات دنیوی بروز و ظهور می‌کند و حیات دنیوی رخت می‌بندد.

توجه می‌کنید.

کسی خواست با ریاضت از حیات دنیوی دست بردارد.

می‌گن که این مرگ نامش چیه؟

یعنی گفتید این مرگ نامش چیه؟

کسی با ریاضت، با انقطاع، با تزکیه، انقطاع، با متلاشی کردن حیات دنیوی، حیات دنیوی‌ش رو از دست بده و حیات بالاتری در وجودش فرود می‌کنه یا برخوردار از حیات بالاتری بشه.

حیات بالاتری بیاد این حیات بره.

اینو می‌گن موت، چیه؟

موت اختیاری و ارادی.

موت رادی اختیاری همینیه.

حیات دنیوی بخواد بره با این بیانی که گفتم از اون وقتی که شروع می‌کنه حیات دنیوی برود کنار برود یعنی فرودش بشکند و حیات دنیوی متلاشی باشد.

متلاشی بودنش مساوی است با ظهور کی؟

با ظهور حیات مثالی.

دو تا چیز نیست ها.

تمثیل دقیق می‌زنم.

ظهور از بین رفتن حیات دنیوی مساوی است با آمدن حیات بالاتر.

هر مرگی مساوی است با یافتن حیات بالاتر.

کلاً در نظام ما اینجوریه.

ما اگر از حیات دنیوی بمیریم، یعنی از حیات دنیوی منسلف باشیم، از اون وقتی که شروع میشه حیات دنیوی بره کنار یعنی حیات ج— بالاترین میاد و این حیات دنیوی میره.

رفتن حیات دنیوی مساوی است با آمدن حیات بالاتر برزخی و اینطور هم هست.

به هر حال همین‌طور هم هست.

یعنی معمولاً اون‌هایی که به تجرد می‌پردازند، به انقطاع می‌پردازند، به تزکیه می‌پردازند، حیات دنیوی‌شون یواش یواش فرودش می‌شکند.

حیات دنیوی رخت می‌بندد به جاش حیات بالاتر برزخی و ملکوتی میاد.

نشانه‌ش باید چی باشه؟

اگه گفتید نشانه‌ش چی می‌شه؟

الان اول با این شرحی که گفتم شما اگر اهل ذوق باشید نشانه‌ش این می‌شود که ادراکات انسان چی بشه؟

از اول ادراکات یواش یواش عوض می‌شه.

یا بفرمایید کامل‌تر می‌شه.

یعنی یواش یواش این دید، این چشم انسان می‌بیند آنچه را که قبلاً نمی‌دید.

این حیات میاد دیگه.

اون حیات برزخی، حیات بالاتر مثالی و ملکوتی میاد به جای حیات دنیوی.

با شرحی که گفتم حیات دنیوی، اِ— ادراکات در حیات دنیوی محدود.

در حیات مثالی ادراکات از این بالاتر.

اگر این حیات بره اون حیات بیاد معنی‌ش این است که اون حیات آمد آثار اون حیات هم یواش یواش در وجود انسان پیاده می‌شود.

انسان می‌بیند آنچه را که قبلاً نمی‌دید یا انسان‌هایی که حیات دنیوی نمی‌بینند.

می‌شنود هم همینطور.

می‌چشد هم همینطور.

استشمام می‌کند هم همینطور و اراده‌ش هم همینطور الی آخر.

لذا ببینید که در عالم تزکیه، در خودسازی این طور، این یک مسئله مسلم و مطرح است.

کسانی که خودسازی می‌پردازند اگر پیشرفتی داشته باشند، اگر از اون حیات دنیوی بخوان منسلف بشن، از اون وقتی انصراف از حیات دنیوی یا انقطاع از حیات دنیوی شروع می‌شه، شروع جدی‌ش با شروع جدی انقطاع از حیات دنیوی، الا در جاهایی که مسائلی هست اون‌ها را دیگه فعلاً من اینجا نمی‌تونم بگم، الا جاهای خاص.

در با شروع وقتی انقطاع یواش یواش شروع شد، حیات بالاتر که میاد، اولين مرحله حواس یعنی اون حاسه‌های حس، حس‌های انسان صالح منور می‌شود با نورهای جدید.

شنیدش طور دیگه می‌شه.

دیدش طور دیگه می‌شه.

انگار مثل اینکه میاد بر همه این حواس پیاده می‌شه.

این از باطن میادها، از باطن.

یعنی کل حیات از باطن حیات دنیوی برمی‌خیزد.

این می‌رود، اون میاد.

این معروف است دیگه.

مجرد و مسلمه و حالا گفتم بعداً آیات می‌خوانیم اون وقت روشن می‌شه.

انقطاع که شروع شد یواش یواش ادراکات جدید پیش میاد.

ادراکات، می‌بینید که چشم صالح نوری درش پیاده میشه اینطور گفته میشه.

حقیقت هم همینطوره.

حقیقت هم همینطوره.

حالا شما که دیگه در این مسائل علوم طبیعی هم که از من خیلی خیلی وارد‌تری اگر این‌ها را اون تا اونجاها هم یه خوده پاتک مت بگیرید می‌تونید خوب بفهمید چیه.

این اشعه و نوری که در چشم ما هست و با اون می‌بینیم که سرتاسر هم مشغول است این دیدن برای انسان‌ها.

این همه بحث کردن روشن نشده این دیدن چیه؟

بله ممکن هم روشن بشه انسان خانه بشه ها.

بعضی گوشه‌هایی معلوم میشه با اون کار نداره.

حالا روشن نشده این دیدن چیه؟

این نور چیه؟

اصلاً دیدن خودش چیه؟

نور چیه؟

به چه شکلی ما به این موجودات چه به چه صورتی می‌رسیم؟

خیلی چیزها گفتن از خلاصه قدیم و از طبیعیون قدیم تا حالا خیلی چیزها گفتن ولی به حقیقت قضیه نرسیدیم.

نوری در چشم ما هست نمی‌دانیم چیه به چه صورتی‌ست.

چطور می‌رسیم نمی‌دانیم.

اما همین‌قدر ما می‌بینیم.

این می‌بینم سالک وقتی که انقطاع شروع شد، حیات برزخی یواش یواش پیاده شد، می‌بینمش بالاتر میشه یعنی بیشتر می‌بینه.

چیزهایی می‌بینه که اصلاً قبلاً نمی‌دیده که اینو اصطلاحاً میگن که کشف ابصاری.

حالا اصطلاح ارباب سلوک هستیم.

یعنی آنچه که براش از مخزرات مثالی، برزخی، ملکوتی، ملکوط اسفل، ملکوتی که قبلاً براش مشهور بود چی می‌کنه؟

مکشوف می‌افته.

می‌بینه چیزهایی را که دیگران نمی‌بینند.

کشف ابصاری میگن یعنی بصر خورده کار می‌کنه.

به موازات همین که یعنی یکی از گواهِ فکر می‌کنم دیگه شما نتیجه گرفتید به خودی خود.

اگر بنا بشه در ابصار و ابصار در بصر یا بصره یک ابصار فوق‌العاده‌ای، تازه‌ای پیاده بشه، یه نور جدیدی، یه اشعه‌ای دیگری، شعاع نافذی، مسئله دیگری، دید دیگری در همین به اصطلاح چشم انسان، در دید انسان پیاده بشه.

این شروع غروب حیات بالاتر در وجود انسان است یا رسیدن انسان به حیات بالاتر.

با این مسئله به خودی خود شما نتیجه می‌گیرید که حواس دیگر هم شروع می‌کنه یا نمی‌کنه؟

حواس دیگر هم شروع می‌کنه الا باز جهاتی باشد.

این الا‌ها یادتون نره.

الا باز جهاتی باشد که اون‌ها با تپش زیاد جهاتی باشد که کشف ابصاری شروع بشه.

یعنی موجودات متقدم مثالی، اشباح، یعنی موجودات نوری، انسان‌های نوری، ارواح نوری، ملائکه نوری مثالی در ملکوط اسفل است.

این‌ها را می‌بینند.

الی آخر جنات ملکوتی، ملکوط اسفل، جنات الی همه چیز.

خیلی وسیع‌تر از این عالم، خیلی خیلی وسیع‌تر از این عالم.

می‌بینند.

اما ببینید که کشف ابصاری براش شروع شده اما کشف سمعی براش شروع نشده.

کشف ذوقی براش شروع نشده.

رائراً شروع میشه.

رائراً این‌ها با هم یکجا تحول پیدا می‌کنند.

یعنی همه حواس با همه مشاعر درونی.

مشاعر درونی را البته توجه دار من شرح نمی‌کنم چون مشاعر درونی را شرح کردن که چه جور تحولی پیش میاد در مشاعر درونی، این یه مقدار سختیش بیشتره و فعلاً اونو من شرح نمی‌دم.

در اراده‌اش هم باز تحولی می‌آد.

به موازات هم همه جا تحولی می‌آد.

صحبت بر این است که در یکی از این حواس اگر چشمی پیش آمد یعنی حیات بالاتر اثرش پیاده شد، در اون یکی هم پیاده میشه الا جهاتی باشد که با این هم اونطور میشه.

کشف ابصاری شد، کشف سمعی هم میشه.

چشم چیزهای دید، گوش هم چیزهایی می‌شنود.

اون آواز جرثه‌ها و صداهایی که اول می‌شنوند بعداً شنیده‌های دیگر.

این‌ها شروع شد ذوق هم شروع میشه یعنی چشیدن، چشیدن طعام ملکوتی و خوردن خلاصه ملکوتی، آشامیدن ملکوتی، خوردن استعام‌های بالاتر، سیراب شدن شراب‌های پاک بالاتر، یعنی خوردنی‌های پاک بالاتر، یافتن اون طعم بالاتر، این‌ها در ذوق و ذائقه شروع میشه.

این‌ها شروع شد استشامه هم همینطوره.

استشمام شروع میشه.

رسول‌الله بر اساس همین کشف شمی بود به اصطلاح ارباب ذوق بر اساس همین کشف شمی بود یعنی شامه دیگر بود که وقتی وارد منزل شد گفت که من حالا این وقتی وارد منزل شد بود یا در وقت دیگه بود کاری نداریم.

فرمود که من بوی رحمان را از جانب یمن استشمام می‌کنم چون مظهر رحمان قریش اونجا بود و آمده بود منزل رسول‌الله صلی الله علیه و رسول‌الله بیرون بود.

علی قوله اینجور روایت میشه که آمد منزل و آمد رسول‌الله اون رفته بود.

برای زیارت آمده بود و چون مادرش اجازه نداده بود طولانی باشد، مادر پیری داشت که در خزار او بود و تا رسول‌الله بیاد اینم رفتتش تمام شد.

آمده بود برای زیارت رسول صلی الله علیه و رسول‌الله که وارد شد منزل اولين بار گفتِ [عربى] من نفس الرحمن را از جانب یمن استشمام می‌کنم.

منظور یعنی بوی رحمان استشمام می‌کنم که چون مظهر رحمان بود و مجلای او بود این همون شمع کشف شمعی است یا و همچنین کشف لمسی هم پیدا میشه.

با اینا کشف لمسی لامسه هم کشف‌هایی دارد.

یعنی به چیزهایی میرسه که کشف می‌گیم یعنی می‌رسد به ملموسات ملکوتی که به تناسب لامسه.

خب رو همه حساب می‌گیم که این یه چیز مجرد یک چیز مجرد است که مسلم است و کلاً اگر حساب بکنیم در همه گفته‌ها و نوشته‌های ارباب سلوک، اهل تفسیر مسئله هست.

وقتی شروع شد این طور میشه.

البته این در حیات بالاتر از حیات دنیاست و حیات برزخی و ملکوتی است.

خب اینجا من برای بیشتر روشن شدن مسئله به چندین قطعه از ابیات مثنوی می‌پردازم.

خوب دقت کنید بعدا که یه مطالب دیگه عرض کنم اگر فرصت شد به قسمت قصایاً در این زمینه بپردازیم اگر نه که باشل برای بعد.

اینجا شما غفلت نکنید که غفلت از این نکته نکنید که این حیات خودش وقتی شروع میشه، آثارش هم در وجود انسان پیاده میشه.

این حیات متدرجاً اگر انسان در سلوک باشد، اگر توفیقات الهی بیاد دنبالش، اگر وقفه حاصل نشه، این حیات متدرجاً چه می‌کنه؟

پیش میره.

یعنی حیات برزخی و ملکوتی خودش یک مرتبه نیست که مراتب دارد، مراتب دارد.

انسان وقتی از حیات برزخی برخوردار شد و این آثار در وجودش پیاده شد و به سلوکش هم ادامه می‌دهد، به حرکتش هم اد-ادامه می‌دهد.

فرض بکنیم صالحی.

دیگه می‌دانم که صالح مقصدش اینها نخواهد بود و نیست.

صالح مقصدش چیه؟

مقصدش هرچه حق و حق است.

و لذا نه با اینها خوش است، نه با اینها توقف می‌کند، نه اینها را می‌خواهد.

اما اینها لوازم طریقت.

تأمل کنید و لوازم طریقت پیش میاد.

حتی اگر یک صالح در اینها خوش باشد با اینها خوش باشد.

همین که خوش بود دیگه وقفه حاصل میشه که علی سلام الله علیه فرمود «ان نظرة الاولى لك والثانية».

این معروف است از امام علی.

اگر باشد فرمود اگر باشد می‌دانم یا باشد.

ان نظرة الاولى لك والثانية عليك فرمود که نظر اولا فقط برای نفع توست.

اگر بخواهی ادامه دهی دیگه به ضرر کیه؟

به ضرر توست.

ان نظرة الاولى لك اولی به نفع تو.

بعدش رو دیگه دنبالش نرو.

اگر یه سالکی در مراحل اولیه کشف و سلوک قرار گیرد با جنت با بهشت‌های ملکوتی، با اون نظام‌ها، با اون موجگاه نوری و ملائکه و نظام‌های خیلی وسیع است که همه جا را پر کرده، همه جا را پر کرده و با اونها مشغول بشه.

یا مثلا گفتم اینها حجاب‌های چیه؟

حجاب‌های، حجاب‌های نوری است.

حجاب‌های نوری خودش مشکلات دارد.

یعنی انسان را مشغول می‌کند.

مشغول کرد دیگه صالح که اونجا توقف پیدا کرده فرقی نمی‌کند.

آن خیالاتی که دام اولیاست عکس نهرویان بوستان چی؟

خداست.

برای من و شما این خیالات الآن دامه.

این خیالاتی که الآن شما رو نمیگم برای که شما جسارت نمی‌کنم.

برای خودم و امثال خود من این خیالات اینجا سراب اینجا دام است.

اما برای یک یهویی که یه خورده رفتم بالاتر، آن خیالاتی که دام اولیاست مثل همین دیگه عکس نهرویان بوستان خدا.

اونم دام است برای خودش.

در چه خدا را نشان می‌دهد؟

اما صالح باید عمقش خیلی بالا باشد.

هرچه بره بالاتر حالا اینا ابتداست.

هرچه بره بالاتر با هر اصطلاح مجلایی، با هر مظهر رو به رو شه، رو به رو بشه، با هر نظام رو به رو بشه باید عمقش بالا باشد و بره جلو.

به هر صورت از این نکته غفلت نکنید که اگر سلوکی دام پیدا کرد، این حیات برزخی خودش مراتب دارد و مدارج دارد و متدرجاً صالح پیش می‌رود تا از برازخ سفلا یا از ملکوک اسفل خلاص بشه به ملکوک اعلی برسه.

از اونجا برسه به مرحله تجرد و اون منازلی که این اینجاها مثلاً حاجر الله انصاری، دیگران، شیخ الرئیس از طریق برهان، حاجر الله از طریق ذوق و وجدان و دیگران و گفته‌اند این منازل به همین چیزها معروف است.

یا хотяم باشد که به این مراحل معروف است.

در مل-- در اول در کشف‌های صوری انسان چه منزلی دارد و در بالاتر رفت یه خورده در چه منزلی قرار می‌گیرد.

در ملکوک اعلی منزل چیه؟

که تجرد رفت منزل چیه؟

اینها بر اساس همین مراتب است.

این بعضی‌ها در من از گفتن فکر می‌کنم شما براتون روشن شد.

ولی بعضی‌ها اشتباه می‌کنند فکر می‌کنند مثلاً وقتی کشف‌ها شروع میشه برای صالح از حیات بالاتر برزخی برخوردار میشه، فکر می‌کنند که اون چیزای دیگر که می‌بیند، می‌گویند به اصطلاح گوش قلب می‌شنود.

اینا فکر می‌کنند که این دیگه یعنی با این چشمشون چیه؟

نمی‌بینند.

این یه مسئله خیلی دقیقی است ها.

به چشم قلب دیدن همون چشم قلب کجا پیاده میشه ما آدم انسان اینجاست؟

در همین چشم توجه کنید در همین چشم.

البته بی این چشم هم می‌بیند اگر در تجرد باشد بی این چشم در همه حالت می‌بیند.

ولی این که می‌گیم که چیزهایی که دیگران نمی‌بینند، بعضی‌ها در ابتدا که حیات‌های بالاتر نمیاد چیزا رو می‌بینن، نه این است که مثلا با فقط در درون یه تلخمی یا خیالی هم نمی‌بینند حقایق را.

به وقت اون نور، اون نور یا اون حیات، اون دید بالاتر در همین دید پیاده می‌شه.

مادامی که هنوز در مراحل اولیه‌ست صالح.

حیات برزخی وقتی در وجود انسان پیاده می‌شه، دید برزخی سوار می‌شه بر دید چی؟

بر دید دنیایی.

توجه می‌کنید؟

اون سوار بر دید دنیایی‌ست.

البته احاطه دارد.

مگر اینکه دید بالاتر بیاد.

دید بالاتر آمد که دیگه از این مسائل انسان خلاص هست.

دیگه اونجا چشم یه سالکش وقتی می‌خواهد چیزی ببینه همین‌جوری با همین چشمش می‌بینه.

همین چشمش که درش نوری هست که در دیگران نیست.

که اینجا مثنوی به نکاتی اشاره کرده.

خب مثنوی هم بالاخره هرچه هست از این عالم چیزهایی دارد.

کاری هم نداریم، قضاوت کلی هم نمی‌کنیم.

مثنوی خودش هم چه‌جوری بود از بدو آخرش کاری ندارم.

ولی هرچه هست در این عالم خیلی مطالب دارد، خیلی چیزها گفت که باید انسان نسقانه پیش بیاید.

حقیقت مثنوی هم چطور بوده؟

مکرر گفتم فکر می‌کنم که ما چندان قضاوت قاطع با این فاصله زمانی که داریم که نمی‌توانیم در با مثنوی باشیم، صحبت‌هامون رو بکنیم، سؤالات را بکنیم جواب ما را بدهد، فعلاً قضاوت قاطع، قاطع که خود من آب و تابی بشه برای اون مسئله، این برای من امکان دارد یا ندارد؟

قضاوت قاطع چندان امکان ندارد.

هرچه می‌گوید خدا می‌داند.

اما در این عالم به حقایقی رسیدیم و می‌شود از گفته‌هاش در جاهایی استفاده کرد و خیلی هم می‌شود استفاده کرد.

حالا من یه خورده با احتیاط می‌گویم.

عرض کنم که در جایی در برا-- در اون مرحله که اون انوار اون حیات بالاتر چه جوری نورنسق می‌کنه در وجود انسان این‌جوری می‌گه.

می‌گه که نور حق بر نور حس راکب شود.

بالاخره نور حق بر نور حس راکب شود.

آنگهی جان سوی حق راغب شود.

خب دیگه این نشان همینه.

وقتی انسان چیزهایی را که دیگران نمی‌بینند دید، چون اون‌ها گفتم قبلاً دیگه، این کشف‌ها برای انسان پیش آمد معمولاً خیلی کم‌ست انسان اون جاها گیر می‌کنه.

معمولاً خودش سوگنده‌ست به سوی خدا چون وجود نور است و مجاری نوری را انسان می‌بیند و جمال حق را بیشتر شاهد است.

هرچه هم پیش بره بیشتر شاهدتر است.

لذا این نور وقتی در چشم راکب بود و انسان دید و دیدنی‌ها را خودش مشوق رفت به سوی حق.

آنگهی جان سوی حق راغب شود.

اسب بی راکب، اسب بی راکب به نظر من چشم بی‌راهه ما می‌شه.

اسب بی راکب چه داند رسم راه، رسم راه.

زمان сейчас ما رسم راه را نمی‌دانیم دیگه.

شاه باید تا بداند شاه راه.

سو— حالا این شاه را که مثنوی در اشعارش، عرفا خیلی این کلمه را به‌کار برده‌اند.

کاش این کلمه شاه را به‌کار نمی‌بردند، به‌جای اون یه کلمه دیگه می‌گفتند و اون موقع گفتنش و شنیدنش آسان‌تر بود.

سوی حسی رو که نورش راکب است.

سوی حسی رو که نورش راکب است.

حس را آن نور نیکو صاحب است.

حس را آن نور نیکو صاحب است.

یعنی می‌بینه حس‌ها کلاً چه حس صانع باشد، چه بازتابش باشد، چه باشد.

نور حس را نور حق تزیین بور.

نور حس را نور حق تزیین بور.

معنی نور على نور این بور.

در آیه نور اونجا که بندگان خدا را که مؤید به نور الهی هستند بیان می‌کنه، یادتون هست که این آیه این تعبیر را دارد.

نور على نور يهدي الله لنوره من يشاء.

ایشون اینجا مثنوی این آیه را این‌جور تفسیر کرده و به نظر من اینا تفسیر خوبی‌ست.

البته یک مرحله از معنی آیه این هست که اونجا که کسی صالح الی الله است، نور الهی می‌آد به مددش، اولش این‌جور می‌آد.

اولش اون نور، نور على نور می‌شه، در حواس پیاده می‌شه، انسان ملکوت را می‌بیند.

بعد هم به تناسب حرکتی که انسان دارد از حیات‌های بالاتر برخوردار می‌شه، اون نور باز به سراغ انسان چیه؟

میاد.

فعلاً این تفسیر تفسیر خوبی‌ست.

نور على نور.

مخصوصاً اینکه قرآن تعبیر می‌کنه نور على نور با این بیانی که داشتیم و این‌جور که مثنوی می‌گوید خوب معنی می‌شه.

نور على نور یعنی نوری راکب بر نور دیگر.

نوری محیط بر نور دیگر.

نوری اضافه شده بر نور دیگر.

معنی نور على نور این بود.

نور حسی می‌کشد سوی سرا، نور حقش می‌برد سوی علا.

نور حسی خب معلومه دیگه انسان فقط نور حسی داشته باشه سوی سرا می‌کشه.

نور حسی، نور حق می‌رود، می‌برد سوی علا.

بعد می‌گوید که زان که مخصوصات دون تر عالمیست، نور حق دریا و حس چون شبنم است.

بدون معنی بکنم.

لیک پیدا نیست آن راکب بر او جز به آثار و به گفتار مه.

پس من اینجا یک دفعه دخیلات در میتونیم بگیم که کسی که хоть منافی صالح است این نور اما در چشم و گوش نیک چیه؟

نمی بینیم نمی یابیم.

میگه خب دیگه اون یاقوتنی نیست و به شما آثارشو میگه و آثارش.

بعد مثلاً میگه که مگر همین نوری که در حیات دنیا شما در چشم و گوشتون دارید که با اون می‌بینید و می‌شنوید همان نیرو، نامش رو میگیم نیروی بصیرت، نور هرچه است.

مگر اون را می‌بینید که این یکی را چه می‌کنه؟

ببینید.

هیچ پیدا نیست آن را که در او جز به آثار و به گفتار نکو.

نور حسی‌اش غلیظ است و گران.

هست، کی؟

هست پنهان در سواد دیدگان.

نور حسی‌اش اونجا پنهانه.

چون که نور حس نمی‌بینی ز چشم چون ببینی نور آن، اون وی ز چشم.

نور حس با این غلیظی مختفیست.

نور حس با این غلیظی مختفیست.

چون تقی نبوت ضیائی کان صفیش.

این یک دفعه از اشعار مثنوی بود.

مثنوی در جای دیگه به این حقیقت هم اشاره می‌کند که اگر در یکی از این حواس انسان نور الهی پیدا شد، در مقام انبتاس و برخورداری از حیات بالاتر، یکی если پیدا شد دیگر اون یکی هم به دنبال اون چی می‌کنند؟

میان.

میگه پنج حس با یکدیگر پیوسته‌اند.

پنج حس با یکدیگر پیوسته‌اند.

زان که این هر پنج ز اصلی رسته‌اند.

رسته‌اند یا رسته‌اند؟

املاش درسته؟

رسته‌اند یا رسته‌اند؟

رسته‌اند.

حالا خلاف روایت شد.

قوت یک طرف فکر بکن.

قوت رسته می‌گه در یک حد یک رسالتش می‌گیره.

بگو رسته‌اند.

قوت یک قوت باقی شود.

قوت یک قوت باقی شود.

مابقی را هر یکی ساقی شود.

چون یکی حس در روش گشاد بند، مابقی حس‌ها هم مبدل شوند.

چون یکی حس غیر محسوس آید، گردش غیری بر همه حس‌ها پدید.

بعد مثال می‌زنه مثنوی.

بریم با یه مثال ساده این موضوع را کنیم.

چون ز جو جست از گله یک گوسفند از پیاه جمله زان سو بر که همه گوسفندا رو وقتی از یه آبه یکیشون رفت تو آب برگردوندن