یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
راه اسلام و آغاز عملی با یقظه
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
راه، راه اسلام است؛ راه خداست. این نکته پیشتر روشن شده است. اما در برداشت درست از آنچه خدا نشان داده، این راه چنان است که انسان را از حیات دنیا منصرف میسازد و نگاه او را از مدار موجوداتِ محسوس برمیگرداند. مطلب این است که اکنون باید پرسید ابتدای راه در مقام عمل چگونه آغاز میشود؛ همان جایی که علمای تزکیه در نوشتههای ارباب سلوک بیان کردهاند.
باید دانست که بیانها مختلف است؛ نه به معنای تضاد یا مخالفت با یکدیگر، بلکه هر یک مسئله را با ترتیبی و توضیحی دیگر گفتهاند. اختلافِ بیانْ اختلافِ حقیقت نیست؛ اختلافِ زاویهٔ نگاه و ترتیبِ تقریر است. آنچه بیشتر میتوان گفت که اکثر علمای سلوک بر آناند این است: راهی که از حیات دنیا نجات میدهد و انسان را بهسوی خدا به حرکت میاندازد — و آهستهآهسته از حیات دنیا بهسوی حیاتهای بالاتر میبرد — نخست با تنبهای آغاز میشود به نام یقظه و بیداری.
یقظه جذبی است از ناحیهٔ حق که بهسوی انسان میآید؛ قدم اول در سلوک است. این ترتیب در برداشت علمای سلوک است؛ و نباید از نظر دور داشت که همان راهی است که خدا فرموده است. فهم عمیقترِ همان راه است، نه راهی جدا از شریعت و از آنچه خدا نشان داده. اهل سلوک در واقع همان راه را در مقام عمل و باطن میگشایند؛ و آنچه میگویند شرحِ عملیِ همان دعوت الهی است.
انسان چشم گشوده و در این عالم به این و آن مشغول شده است. چشمش به موجودات افتاده و مشاعر دنیویاش او را با آنها روبهرو کرده است. در قدم اولِ راه خدا باید بیدار باشد. اگر یقظه نیاید، همان انسانِ سر بهزیر که وارد دنیا شده، با مشاعر دنیوی با موجودات روبهرو میشود؛ چشم و دیگر مشاعر او را بهسوی موجودات سوق میدهند؛ در غفلت است و در خواب. عالم غفلت همان عالم خواب است به معنای باطنی: چشمِ ظاهر باز است و چشمِ دل بسته. در این حال، هرچه از موجودات بیشتر ببیند، از حقیقتِ خویش و از حق دورتر میماند؛ نه از آن رو که موجودات باطلاند، بلکه از آن رو که نسبتِ انسان با آنها نسبتِ غفلت است نه نسبتِ عبرت و توحید.
برای بهراهافتادن، تنبهای لازم است: بداند مسئله چیست، چه بوده، در کجا قرار گرفته و باید چه باشد. باید به وجود، به اول و آخر وجود، به خویش در وجود، و به موقعیت در نظام وجود نظر کند. هستی از کجاست و بهسوی کجا در حرکت است؟ من در هستی چه هستم؟ چه بودم و کجا قرار گرفتم؟ بهسوی چه مراحلی در حرکتم؟ خدا چه میگوید و پیامبر چه میگوید؟ آیا اسراری در میان است؟ آیا باید بهدنبال چیز دیگری بود؟
این فکرها سیری فکری است که به بیداری میانجامد. قدم اول بیداری است. خودِ این تفکر مقدمهای جدا از بیداری نیست؛ خود بخشی از بیداری است، تا جایی که انسان به خود آید. یقظه با این اندیشهها آغاز میشود و در حقیقت همان به خود آمدن است. از این قرار، سیر فکریِ درستْ خودِ یقظه است نه پلی بیرونی به سوی آن. تفکرِ بیدارکننده با تفکرِ علمیِ صرف فرق دارد: یکی حال میآورد و نسبت را عوض میکند؛ دیگری گزاره میافزاید و حال را بهجا میگذارد.
یقظه: نور و جذب از حق؛ توبهٔ اول خدا
در نوشتههای ارباب معنا — از جمله خواجه عبدالله انصاری — و از آن بالاتر در آیات قرآن، یقظه نخستین قدم بهراهافتادن انسان است. این یقظه در حقیقت جذبی از حق است؛ نوری که در باطن میزند؛ ندایی از خدا که از پشت حجابهای حیات دنیا میرسد. انسان در حیات دنیاست و ندا از پشت حجابها میآید. این ندا یکباره نیست؛ پیوسته است. جذب نیز یکباره نیست؛ پیوسته است. بستگی دارد که این جذب و ندا چه کسی را به خود آورد و چه کسی با این نداها به خود آید.
خواجه عبدالله گوید یقظه در اصل نوری است از خدا که در باطن میزند و انسان را به خود میآورد. دیگری گوید جذبی است از حق که همواره میآید. هر دو درست است: آن نوری که از ناحیهٔ خدا به باطن میآید همان جذب حق است؛ همان توبهٔ اول حق. اختلافِ تعبیرْ اختلافِ حقیقت نیست؛ نور و جذب دو نام برای یک عنایتاند. نورْ ظهور است در باطن؛ جذبْ کشش است از جانب حق؛ و هر دو یک فعل رحمتاند.
در بحث اسماء، در اسم تواب، آمده است که توبهای ابتدایی از خدا پیش از توبهٔ انسان هست. هر که در هر مرتبهای بخواهد رو به خدا آورد، پیش از روآوردن او، جذبی از خدا هست: توبهٔ اول حق بهسوی انسان با رحمت و عنایت؛ سپس توبهٔ انسان بهسوی خدا. توبهٔ او یعنی برگشت او باطناً بهسوی ما با رحمت و جذب و عنایت؛ همان جذب که ما را به خود میآورد و آنگاه ما توبه میکنیم. پیش از توبهٔ ما، توبهٔ حق است. از صریح آیات قرآن نیز استفاده میشود که خدا نخست توبه میکند — با عنایت بازمیگردد تا انسان را جذب کند — و یقظه از اینجا آغاز میشود. توبه در این معنا برگشتِ رحمت است نه پشیمانیِ مخلوق؛ و این برگشتْ شرط امکانِ برگشتِ عبد است.
اگر پرسیده شود که این جذب پس برای کسانی میآید و برای دیگران نه، پاسخ آن است که نه؛ برای همه این جذب هست و برای همه این ندا هست. بستگی دارد که چه کسی مجذوب شود. آنچه نشد از خود اوست؛ نقص از جانب حق نیست. عامبودنِ جذب با خاصبودنِ اثر منافاتی ندارد: باران بر همه میبارد؛ اما زمینِ آماده میرویاند و زمینِ سنگی نمیرویاند.
«وَمَآ أَصَٰبَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» (شوری/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر مصیبتی به شما رسد بهسبب دستاورد خود شماست.
آنجا که کسی مجذوب شود و به خود آید، در حقیقت جذب خدا کارگر شده و بیدار گشته است: یقظه. محرومیت از بیداری نیز از سنخ همان مصیبتی است که به کسب دستها بازمیگردد؛ حجابها و رنگآمیختگیها مانعِ کارگرافتادنِ جذب عاماند. از این رو اهل معنا پیوسته از خدا میخواهند که جذب را در وجودشان کارگر کند؛ نه آنکه بر استعدادِ خود تکیه کنند.
آیهٔ قوموا لله و آیات ایجاد یقظه
آیهای معروف میان اهل سلوک در قرآن هست که بدان استناد کردهاند:
«قُلْ إِنَّمَآ أَعِظُكُم بِوَٰحِدَةٍ ۖ أَن تَقُومُوا۟ لِلَّهِ مَثْنَىٰ وَفُرَٰدَىٰ» (سبأ/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من شما را فقط به یک چیز اندرز میدهم: اینکه دو دو و یک یک برای خدا به پا خیزید.
رسولالله از زبان خدا میفرماید که شما را به یک چیز موعظه میکنم: قیام برای خدا؛ از خواب برخاستن و بیدار بودن. قیام دو دو و یک یک اشاره به جدیتِ تنهایی و همراهی در بیداری است؛ اما اصلْ قیام لله است. چون انسان بیدار شد — عالم چیست، خود چیست، در عالم چه بوده و چه هست و چه باید بشود، راه چیست و مقصد چیست — دنبالهٔ راه پس از بیداری میآید: پس از بیداری توبه، سپس مراحل بعد. علمای سلوک این آیه را به یقظه تفسیر کردهاند.
خواه این آیه خاص یقظه باشد یا نه، آیاتی در قرآن هست که میخواهد شنوندگان را با خواندن و شنیدن به مرحلهٔ یقظه اندازد. جذب خدا و بیداری یک مطلباند: خدا میخواهد انسان به خود آید. آنجا که انسان به خود آمد، جذب خدا کارگر شده است. مسئله از این هم اسرارآمیزتر است؛ اما همینقدر باید نگاه داشت که اصل بیداری از عنایت حق است. انسان بهخودیخود بیدار نمیشود. از این رو باید دعا کرد: خدایا از خواب بیدارم کن؛ و به معصومین سلاماللهعلیهماجمعین توسل جست تا شفاعت کنند که جذب کارگر افتد. گرچه جذب عام است، اما کار به دست اوست. چون لزوم دانسته شد دعا میآید؛ چون اضطرار دانسته شد توسل جدی میشود.
آیاتی نیز با لحنی خاص میخواهد جذب را در وجود انسان متجلی کند و مدد دهد که کارگر افتد. چون اشکالات بسیار باشد، انسان مجذوب نمیشود؛ این آیات با لحن خاص خود مدد میکنند تا جذب در وجود متجلی گردد. لحنِ بیدارکننده غیر از لحنِ صرفاً خبری است: خطاب میکند، میپرسد، سرگردانی را رسوا میسازد، و مطلوب را نشان میدهد.
مثال گمشده و لحن آیات رزق
تشبیهی ساده مطلب را روشن میکند. کسی در میدانی وسیع چیزی گم کرده و اینجا و آنجا خود را میزند تا گمشده را بیابد؛ در حالی که گمشده کنار اوست و هر فرار جز دوری نمیافزاید. ندایی میگوید: کجایی؟ چرا متحیری و سرگردانی؟ آنجا نیست، اینجا نیست. این مثال است برای انسانِ سرگردان؛ و آیاتی در قرآن با چنین لحنی او را ندا میدهد. لحن این آیات برای ایجاد یقظه است:
«قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ أَمَّن يَمْلِكُ ٱلسَّمْعَ وَٱلْأَبْصَٰرَ وَمَن يُخْرِجُ ٱلْحَىَّ مِنَ ٱلْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ ٱلْمَيِّتَ مِنَ ٱلْحَىِّ وَمَن يُدَبِّرُ ٱلْأَمْرَ ۚ فَسَيَقُولُونَ ٱللَّهُ ۚ فَقُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ» (یونس/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: کیست که از آسمان و زمین روزیتان میدهد؟ یا کیست که مالک شنوایی و بیناییهاست؟ و کیست که زنده را از مرده بیرون میآورد و مرده را از زنده بیرون میآورد؟ و کیست که کار را تدبیر میکند؟ پس بهزودی خواهند گفت: خدا. بگو: پس آیا تقوا پیش نمیگیرید؟
لحن آیه خاص است: آنچه از آسمان و زمین میرسد از کیست؟ در زمین که حاکم است و در اسباب چه دیده میشود که رزق میدهد؟ ظاهراً از آب سیراب میشویم و از نان گرسنگی برطرف میکنیم و از هوا استنشاق؛ اما باید دید در آب و نان و هوا چه دیده میشود. برداشت از این آیات به میزان بیداریِ شنونده بستگی دارد. آنکه در اسباب متوقف است پاسخِ «الله» را بر زبان میآورد اما در دل اسباب را میپرستد؛ و آنکه بیدار است در همان اسباب رازق را میبیند.
ابراهیم در شدت عشق و انصراف از غیر معشوق، رازق را در آب میدید نه آب را؛ او را میدید که سیراب میکند و اطعام میکند. غیرتِ عشق غیر را میسوزاند و غیر او را نمیبیند. این همان نگاه یقظهمند است: اسباب دیده میشوند اما رازق در آنها مشهود است. تدبیر امر نیز در دست اوست؛ زنده از مرده و مرده از زنده بیرون میآید؛ مالک سمع و بصر اوست. پس تقوا پیش گرفتن یعنی نسبت را درست کردن.
«فَذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمُ ٱلْحَقُّ ۖ فَمَاذَا بَعْدَ ٱلْحَقِّ إِلَّا ٱلضَّلَٰلُ ۖ فَأَنَّىٰ تُصْرَفُونَ» (یونس/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس این است خدا، پروردگار حق شما؛ پس بعد از حق جز گمراهی چیست؟ پس چگونه رویگردانده میشوید؟
این الله پروردگار و معبود و محبوب است. فأنی تصرفون: کجا متحیر شدهاید و اینجا و آنجا خود را میزنید؟ و در انعام:
«إِنَّ ٱللَّهَ فَالِقُ ٱلْحَبِّ وَٱلنَّوَىٰ ۖ يُخْرِجُ ٱلْحَىَّ مِنَ ٱلْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ ٱلْمَيِّتِ مِنَ ٱلْحَىِّ ۚ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَكُونَ» (انعام/۹۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا شکافندهٔ دانه و هسته است؛ زنده را از مرده بیرون میآورد و بیرونآورندهٔ مرده از زنده است؛ این است خدا؛ پس چگونه بازگردانده میشوید؟
هر جا نگاه کنی اوست. فأنی تصرفون و أنی تؤفکون: کجا سرگردانی؟ این آیات در مقام خاص ایجاد یقظهاند؛ برای کسی که خدا را معتقد است اما دور و مبهم میداند و در اسباب هنوز بیدار نشده. میخواهد بیدار کند، متوجه خدا سازد، و به وادی طلب اندازد. از این لحن در قرآن بسیار است: آنچه میخواهد خداست، آنچه هست خداست، آنچه حاکم و مؤثر و محبوب است خداست. شکافندهٔ حب و نوی نیز اوست؛ پس حتی در نبات و نمو نیز باید او دیده شود نه صرفِ طبیعتِ بیجان.
سرگردانی دائمی دل
انسان در فطرت وجود خویش، در عالم دل و قلب، سرگردانی دائمی دارد. این سرگردانی دامنگیر انسانهاست و امری عارضی و موقت نیست. قرآن از همین سرگردانیِ موجود در باطن و قلب و جان میخواهد او را به خود آورد و از آن سرمایهٔ بیداری بسازد. آیا چیزی میخواهید؟ آری. آیا در دل مطلوبی هست که بیقرارتان کرده؟ آری. انسانی که دلش آرام باشد و چیزی نخواهد — ولو به صورت سربسته و مبهم — نیست؛ چنین کسی در شمار انسانِ زندهٔ دل نیست.
دل همواره ناآرام است؛ چیزی میخواهد، و این خواسته فعلاً مبهم است. میگوید باید چیزی باشد؛ باید چیزی داشته باشم و با چیزی باشم. گویی چیزی از دست رفته؛ گویی از چیزی دور شدهام. این حالت در درون همه هست. از گشودن چشم تا بستن آن در دنیا، دل بیقرار است؛ مگر آنکه به راه افتد و به مقصد رسد. بقیه — چه خدا را نشناختند و چه معتقد شدند اما به راهش نیفتادند و دل از غیر برنداشتند — ناآراماند؛ زیرا دل او را میخواهد و هرچه به اینجا و آنجا زند آرام نمیشود. نمیشود؛ چون خواستهٔ فطری دل اوست و به زور نمیتوان خاصهٔ دل را عوض کرد.
تربیت غلط میکوشد به دل بقبولاند که مطلوبش این و آن است. گفته میشود اگر پول داشته باشی آرام میشوی؛ اگر خوراک و ریاست داشته باشی آرام میشوی. خواستهٔ دل مبهم و مجمل است؛ فرضهایی بر آن نهاده میشود تا خوش شود، اما دل ناآرام میماند؛ زیرا خاصهاش آن نیست که به زور به او قبولاندهاند. هرچه فرض بیشتر شود، بیقراری بیشتر آشکار میگردد؛ زیرا دل با غیرِ مطلوبِ حقیقی قانع نمیشود. این سرگردانی اگر درست تفسیر شود راه یقظه است؛ و اگر غلط تفسیر شود راه تشدیدِ اسارت است.
چرا دل با اغیار آرام نمیشود
در بیانات امام نیز آمده است که طالب ریاست به هر جا برسد بالاتر را میخواهد و سیر نمیشود: اگر رئیسجمهور اینجا بودی، آنجا را میخواهی؛ اگر آنجا شدی، همهٔ دنیا را. هیچیک انسان را سیر نمیکند و در حدی متوقف نمیماند. این در مقام نصیحت درست است؛ اما سرّ آن چیست؟
اگر کسی هرچه دلش از پول و ریاست و مقام و زن و فرزند و خوردن میخواهد به دست آورد، آیا دلش دیگر نخواهد؟ چنین آدمی در دنیا پیدا نمیشود. نخست میپندارد اگر به فلان چیز برسد راحت است؛ چون رسید میبیند چشم به جای دیگر است. مسیر غلط است و اصل را نمیفهمد: دل در اصل اینها را نمیخواهد. کلاه بر سر دل نهادهاند و دل فریب خورده است. به چیزی میرسد که خیال میکرد آرامش است؛ چون رسید میبیند نشد. چون خود فریب داده، دل باز بهدنبال چیزهای دیگر میرود و سیر نمیشود.
سرّ آن این است که مطلوب اصلی دل اینها نیست. دل همیشه سرگردان و متأثر است. آیات با لحن أنی تؤفکون و أنی تصرفون میگوید: مطلوب اغیار نیست؛ خود را معطل مکن؛ کجا سرگردانی؟ اگر مطلوب دل اینها بود، با رسیدن آرام میشد؛ و آرام نمیشود. پس اینها نیست. این سؤال علمی است و جواب میخواهد: اگر مطلوبْ اینهاست چرا با حصول آرام نمیشود؟
«أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که با یاد خدا دلها آرام میگیرد.
اطمینان تنها آنجا است. دل دردش اوست. مانند کودکی که چیزی میخواهد و بزرگ با فوتوفن میخواهد قانعش کند؛ تا آن چیز نرسد گریه ادامه دارد. دل انسانها چنین است مگر به راه افتد. بیدار باشید؛ دل بیچاره اینها را نمیخواهد؛ به خود آیید. لا اله الا الله در این مقام یعنی نفیِ مطلوبانگاریِ اغیار و اثباتِ مطلوبِ حقیقی. قرآن میخواهد بیدار کند که مطلوب چیست و دنبال مطلوب اصلی برود. چون بیدار شد، جذب خدا — به نامیت و عنایت او — کارگر افتاده است.
بیداری حالت است نه صرف علم
جذب خدا در درون مرتب هست؛ میخواهد ما را بهسوی خود بکشد تا بازگردیم. چون مجذوب شدیم توبه آغاز میشود. بیداری به این معناست که مقصود خداست؛ باید خدا را خواست و کوشید به او رسید؛ فقط او مقصود باشد. چون انسان به خود آمد و چنین شد، این بیداری و به خود آمدن مقدمه و نخستین قدم است.
ممکن است پنداشته شود که پس این بیداری در همه هست، چون میدانند که مقصد باید خدا باشد. اما سخن از حالت است نه جنبهٔ علمی. صورت علمیِ دانستنِ این گزاره کافی نیست و چندان به کار نمیآید. بیدار شدن حالتی است که بر انسان میآید و دیگر نمیگذارد به وضع پیشین قانع باشد. جذبی که در درون میآید انسان را به خود میآورد تا حال شود که باید خدا را به دست آورد، نزدیک شود، و قرب را بجوید. این باید حالت باشد.
بسیاری حقایق را میدانند و همچنان در غفلتاند. یقظه حالتی است که در باطن مینشیند و نگاه به وجود و به خویش را دگرگون میکند. چون این حالت آمد، جهان همان جهان است اما نسبت انسان با جهان عوض میشود: اسباب دیگر حجابِ محض نیستند؛ نشانهاند. رزق از آسمان و زمین میرسد، اما رازق دیده میشود. این همان تفاوت ابراهیم است با نگاه عادی به آب و نان. علمِ بدون حالْ نقشه است؛ حالْ حرکت است. نقشه بهتنهایی مسافر را به مقصد نمیرساند.
سه اثر یقظه
بیداری آثاری به دنبال دارد. پیش از آن، انسان با برنامهای خاص و زندگیای خاص خوش بود و سر بهزیر انداخته و آسوده. چون بیدار شد اینها به هم میخورد. خواجه عبدالله انصاری آثار خاصی شمرده است؛ آنچه در اینجا آمده از مجموعِ هضمشدهٔ آن بیانات است، نه لزوماً عینِ تکتک عبارات او یا دیگران. ممکن است در نوشتههای دیگر ترتیبی دیگر دیده شود؛ اما اصل آثار در تجربهٔ بیداری مشترک است.
اثر نخست: آنچه پیش از بیداری مایهٔ خوشی و آسایش و وقتگذرانی بود دیگر خوش نیست. بیدار به ظاهر مانند دیگران کار میکند، میخورد و میخوابد و زندگی معمولی دارد؛ اما در باطن نگران است و مجذوب جایی دیگر. زندگی صوری میشود. دل مضطرب است و دلچسبیِ پیشین از میان رفته است. این یکی از آثار بیداری است. اضطرابِ اینجا بیماری نیست؛ نشانهٔ گسستن از خواب است.
اثر دوم: گذر زمان رنجآور میشود. هر ساعت و روز و شب که میگذرد، از دسترفتن فرصت برای بیدار سنگین است. خواجه عبدالله بدان اشاره کرده است. بیدار شده و هنوز قدم برنداشته، عنایتی جذب نکرده و قربی تحصیل نکرده؛ آنچه دارد دلچسب نیست و آنچه باید باشد نرسیده؛ و فرصت دنیا یکبار بیشتر نیست. تمثیل: کسی بهسوی شهری میرود و در میان راه درمییابد این راه به آن شهر نمیرسد. راه را ادامه نمیدهد؛ اما به راه درست نیز هنوز پای ننهاده. هر لحظهٔ درنگ رنج است. مسئولیت آن نیست که دارد، و آنچه باید باشد نرسیده؛ از این رو اتلاف فرصت رنجآور است. غنیمتِ وقت در این مقام معنای دیگری مییابد: هر نفسْ یا نزدیکشدن است یا دورماندن.
اثر سوم: پیشگرفتن راه جدید بهسوی مقصد — توبه و حرکت. این اثرِ یقظه خود قدم دوم است. یقظه آن نیست که تنها فهم علمی بیاورد؛ یقظه آن است که به دنبالش توبه باشد: برگشت و افتادن در راه نو. بسیاری از نظر علمی بسیار میفهمند و یقظه ندارند؛ زیرا یقظه آن است که توبه در پی داشته باشد. این سه اثر از آثار یقظه است؛ علما آثار دیگری نیز شمردهاند. معیارِ صدقِ یقظه در عمل دیده میشود نه در ادعا.
باید افزود که این سه اثر با یکدیگر پیوند دارند. اضطرابِ باطنی بدون رنج از اتلاف وقت ممکن است به پراکندگی بکشد؛ و رنج از وقت بدون حرکتِ توبهای ممکن است به افسردگیِ بیثمر بدل شود. توبهْ صورتِ سالمِ این ناآرامی است: انرژیِ بیداری را در مسیرِ برگشت میریزد. از این رو گفتهاند یقظه آن است که توبه در پی داشته باشد؛ وگرنه بیداریِ ناقص است.
نسبت یقظه با غفلت و حیات دنیا
مطلب این است که یقظه در برابر غفلت معنا مییابد؛ و غفلت لازمهٔ اشتغالِ صرف به حیات دنیاست وقتی نسبتِ توحیدی گم شده باشد. انسانِ غافل موجودات را میبیند اما خود را در میان آنها گم میکند؛ و خودِ گمشده را با اشیاء پُر میکند. بیداریْ بازگرداندنِ نسبت است: انسان بداند کجاست، از کجا آمده، بهسوی کجا باید برود، و مطلوبِ دل چیست. بدون این نسبت، حتی عبادت و اعتقاد میتواند صورتِ غفلت به خود بگیرد؛ زیرا اعتقادِ مبهم و دور، هنوز بیداری نیست.
از این قرار، یقظه نقطهٔ عطف است نه نقطهای در میانِ انبوهِ معلومات. پیش از آن، زندگی بر مدارِ خوشیِ وضع موجود میگردد؛ پس از آن، همان زندگی ظاهری میماند اما باطنْ دیگر قرار ندارد. این ناآرامی نعمت است اگر به توبه بینجامد؛ و وبال است اگر به پراکندگی و یأس بدل شود. اهل سلوک از این رو پس از یقظه فوراً از توبه سخن میگویند: تا نورِ بیداری در عمل بنشیند و نسوزد.
نیز باید دانست که ندا و جذب پیوستهاند. کسی یکبار بیدار میشود و دوباره میخوابد؛ و کسی با تداومِ توجهْ بیداری را نگه میدارد. دعا و توسل و انس با آیاتِ بیدارکننده، راههای نگهداشتِ این نورند. قرآن با لحنِ پرسش و توبیخِ نرم — فأنی تصرفون، أنی تؤفکون — پیوسته انسان را از سرگردانیِ بیثمر بازمیدارد و بهسوی حق میخواند.
یقظه و تمیز مطلوب حقیقی از اغیار
تمیز میان مطلوب حقیقی و اغیار، قلبِ یقظه است. دل چیزی میخواهد؛ این خواستنْ نشانهٔ حیاتِ فطری است. خطا آنجاست که این خواستن بر فرش و منزل و مقام و مال حمل شود و گمان رود با حصول آنها آرامش میآید. تجربهٔ عمومی خلاف این را نشان میدهد: هرچه بیشتر فراهم آید، بیقراری شکل عوض میکند نه آنکه از میان برود. پس یا دل دیوانه است — که نیست — یا مطلوبْ چیز دیگری است.
امام در مقام نصیحت به ریاستطلبی همین حقیقت را نشان میدهد: سیرنشدن نشانهٔ آن است که مطلوبِ نفسانیْ ظرفِ نامتناهیِ دل را پُر نمیکند. دل برای بینهایت ساخته شده؛ متناهی آن را سیر نمیکند. ذکر خدا — به معنای حضور و نسبت درست با حق — جایی است که اطمینان مینشیند. یقظه آن است که این مطلب از سطحِ سخن به سطحِ حال برسد؛ وگرنه تکرارِ «مطلوب خداست» خود میتواند حجابی دیگر باشد.
ابراهیم در آب رازق را میدید؛ این تمثیلِ تمیز است. آب همان آب است؛ اما نسبت عوض شده است. نان همان نان است؛ اما اطعامکننده دیده میشود. یقظه جهان را عوض نمیکند؛ بیننده را عوض میکند. چون بیننده عوض شد، راه عوض میشود؛ و چون راه عوض شد، توبه معنای عملی مییابد: برگشت از آنچه دل را اسیر کرده بود بهسوی آنچه دل برای آن آفریده شده است.
دعا برای جذب و اشاره به توبه
باید دعا کرد که از یقظهای که از ناحیهٔ خدا میآید بهرهمند شویم. این به معنای آن نیست که جذب نیست؛ هست. اما چون هنوز به خود نیامدهایم و حجابها و رنگآمیختگیها غالب بوده، جذب علیالاقتضاء در وجود کارگر نیست. چه بهتر که از خدا جذبی قویتر و عنایتی بالاتر بخواهیم تا با این رنگها و گرفتاریها ما را به خود آورد.
اگر نور تابید، قدم اول درست میشود؛ و درهمریختنِ خوشیِ وضع موجود خود مسئلهٔ مهمی است. ناآرامیِ بیداری انسان را به حرکت میاندازد؛ آرامشِ کاذبِ وضع موجود مانع است. متأسفانه بسیاری آراماند — به معنای قناعت به وضع موجود — و از این رو حرکت نمیکنند. بیدار شدن مسئلهٔ مهمی است؛ و باید از خدا طلبید و در نظر گرفت.
نیز باید دانست که جذب الهی عام است و پاسخ انسان خاص. آنکه مجذوب نشود، نقص از جانب حق نیست. از این رو اهل معنا همواره از خدا بیداری میطلبند؛ نه آنکه بر فهم خود تکیه کنند. ترتیب منازل نزد ارباب سلوک مختلف بیان شده؛ اما اکثر بر ایناند که آغاز عملی، یقظه است. این ترتیب با راه خدا یکی است؛ تنها فهم عمیقتر همان راه است.
این قدم اول بود. قدم دوم پس از یقظه، توبه است؛ و تفصیل آن در پی میآید. امید آن است که پس از فهم، عمل نیز باشد. یقظه بدون توبه ناتمام است؛ و توبه بدون یقظه از سرِ عادت یا بیمِ صرف، هنوز آن بیداریِ سلوکی نیست که اهل معنا گفتهاند.
این جمعبندی را نباید خلاصهٔ جایگزینِ تفصیل دانست؛ بلکه یادآوریِ خطِ اصلیِ فصل است. یقظه نور است، جذب است، توبهٔ اول حق است، حالت است، و آغازِ راه. هر که اینها را تنها در ذهن نگاه دارد هنوز در آغاز نایستاده؛ و هر که حال یافت باید از خدا بخواهد که آن حال به توبه و استمرار بدل شود. آرامشِ کاذبِ وضع موجود دشمنِ این راه است؛ و ناآرامیِ بیدار دشمن نیست اگر به حرکتِ درست بینجامد. از خدا باید طلبید که این قدم اول تمام شود و قدم دوم — توبه — گشوده گردد.
نقش دعا و توسل در کارگرافتادن جذب
گفته شد که جذب عام است؛ اما کارگرافتادن آن به آمادگیِ باطن وابسته است. دعا در اینجا درخواستِ آمادگی نیست تنها؛ درخواستِ آن است که عنایتْ قویتر از حجاب شود. توسل به معصومین سلاماللهعلیهماجمعین نیز از همین باب است: شفاعت در مقامِ جلبِ رحمت و گشودنِ راه بیداری. کسی که لزومِ بیداری را فهمیده اما حال نیافته، نباید از دعا دست بکشد؛ زیرا بیداری به خودی خود نمیآید و به دستورِ نفس نیز فرمان نمیبرد.
اهل معنا پیوسته از خدا میخواهند که از خواب بیدارشان کند. این دعا نشانهٔ عجزِ محمود است نه سستی. عجزِ محمود آن است که انسان بداند نور از او نیست و از حق است؛ و سستی آن است که با دانستنِ این حقیقت از حرکت بازایستد. میان این دو باید ایستاد: دعا کرد و راه رفت؛ توسل جست و از غفلت پرهیخت؛ آیاتِ بیدارکننده را خواند و در لحنِ آنها منزل کرد تا جذب در وجود متجلی شود.
از این قرار، یقظه هم آغاز راه است و هم میزانِ صدقِ سالک در نخستین قدم؛ و هر چه در فصول بعد از توبه و منازل گفته شود، بدون این بیداریِ حقیقی بر پایهٔ سستی بنا شده است.
سالک باید بداند که بیداریِ نخست ممکن است ضعیف باشد؛ اما اگر حفظ شود و با توبه پیوند خورد، قوت میگیرد. نورِ ضعیف نیز از تاریکی بهتر است؛ به شرط آنکه پناه به ظلمتِ عادت برده نشود. از خدا باید خواست که همین نور را بیفزاید تا قدم اول تمام شود و راه بهسوی توبه و منازل بعد گشوده گردد. این تمامِ سخن در باب یقظه بهعنوان آغاز عملیِ راه است. و الله الموفق.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.