ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 014

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

مرحلهٔ سوم مراقبه: شهود اسماء و صفات

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

در مرحلهٔ سوم مراقبه دیگر سالک مراقب شهود حق است و شهود اسماء و صفات حق در همهٔ ابعاد وجود. مراقب شهود حق و اسماء و صفات حق در همهٔ ابعاد وجود. اینجا فقط یک مثال می‌زنم. این منزل سوم — مرحلهٔ سوم از مراقبه — از شرح و بحث تفصیلی‌اش از گنجایش این مقام بیرون است. منزلی مستقل نیست؛ مرحله‌ای است از مراقبه. مراقبه خود منزل است؛ مرحلهٔ سومی است که مراقبهٔ مرحلهٔ دوم انسان را به آن سوق می‌دهد.

حفظ درجات پیشین

معنایش این نیست که قدم اول را دیگر ندارد. قدم اول — در همهٔ لحظات رضوان حق را مراعات کردن — تا آخر عمر هست و جا افتاده. قدم دوم — حق را ناظر دیدن، خود را در منظر حق دیدن، مستغرق نظر حق بودن — نیز همیشه هست. این‌ها به جای خود محفوظ است؛ سالک ترقی می‌کند و با داشتن این‌ها وارد مرحلهٔ جدیدی از مراقبت می‌شود.

در مرحلهٔ جدید مراقب شهود حق و اسماء و صفات اوست در هر چیزی که پیش می‌آید. درست مطالعهٔ اسماء حق را می‌کند در همهٔ جوانب. مراقب است حکم ازل در حال ابد چگونه پیاده می‌شود؛ اسماء خدا چگونه کار می‌کنند؛ خلاصه مراقب است خدا چه می‌کند. نظرش دوخته است بر تجلیات حق و اسماء و صفات حق.

از شرح خصوصیات مسئله معذورم؛ در این جلسات نمی‌شود. این‌ها چیزهایی است که باید یافت؛ و اگر سخن باشد باید در بحث‌های دقیق‌تر.

تشبیه ناقص: محبت به ولی خدا

مثالی می‌گویم — مثال نیست، تشبیه ناقص است؛ و باید به خدا پناه برد از گفتن این تشبیه‌ها در بیان این حقایق؛ اما چاره‌ای نیست برای نزدیک شدن به ذهن.

فرض کنید به بنده‌ای از بندگان خوب خدا محبت و ارادت فوق‌العاده دارید؛ چنان شیفته‌اید که مستغرق در اویید. «من کیم لیلی و لیلی کیست من / ما یکی روحیم اندر دو بدن» — این‌گونه اگر پیش آید. دوستان باصفا گاهی اولیا را چنین دوست می‌دارند؛ ان‌شاءالله در این راه موفق باشید.

اگر در محضر چنین کسی بودید که محبتتان راست است، دیگر از خود خبر ندارید؛ از جوانب دیگر غافلید؛ بر اساس سوز درونی نظرتان — نه فقط با دو چشم، با تمام وجود — به سوی او دوخته است. حقیقت او روح اوست؛ بدن و حرکات بدنی جلواتی از حقیقت اوست. او هر حرکتی کند — دست، چشم، برخاستن، سخن، تبسم، اخم — شما در همهٔ حرکات و سکنات چه می‌بینید؟ صورت جسد را یا معنا را؟ معنا را. نظر شما دوخته به آن معناست.

اگر تبسم کرد و ملاطفت گفت، در جمله و حرکت صوری توقف نمی‌کنید؛ فوراً محبت او را بر خود می‌بینید. اگر اخم کرد یا دژم سخن گفت، باز جسد جمله را نمی‌بینید؛ منتقل می‌شوید به کم‌محبتی یا زدگی او از شما. همیشه در این صورت و جسد، خصوصیات او را می‌خوانید.

این تشبیه بسیار ناقص بود. برگردیم به اصل: سالک در مرحلهٔ سوم مراقبه همه‌جا اسماء و صفات حق را دقیقاً مطالعه می‌کند؛ ازل را شاهد است و حکم ازل و اشارات ازل در ابد را. گفته‌های عرفا و خواجه عبدالله و مرحوم نراقی و دیگران مثال‌ها آورده‌اند برای تقریب؛ اما چیزی است که انسان نرسد نمی‌داند چیست. قبلاً هم وقتی دوستان اصرار به شروع بحث تزکیه داشتند گفتم خیلی چیزها را نمی‌شود گفت، نمی‌شود شرط داد، نمی‌شود به لفظ آورد؛ باید یافت.

مراقب تجلیات و تکلم خدا

سالک در این مرحله مراقب اسماء و صفات حق است؛ به بیان دیگر مراقب تجلیات حق است. یعنی از تجلیات حق با اسماء و صفاتش در مجالی و مظاهر غفلت نمی‌کند. به اصطلاح همان شعر حافظ که مرحوم مطهری بر اساس آن کتاب نوشت: این دنیا برای سالک در این مرحله می‌شود تماشاگه راز. این خود چیزی است که نایافته نمی‌توان فهمید چیست.

جملهٔ خواجه عبدالله را می‌خوانم با شرح اجمالی که گفتم. مراقب این مسئله است — نباید غفلت کند؛ وظیفهٔ جدید است و کار جدید. اگر از اشارات ازل غفلت کرد، برای سالک جرم است. اگر ازل را در ابد ندید، جرم است. اگر اسماء و صفات خدا را که لحظه‌به‌لحظه تجلی دارد و در واقع خدا با انسان صحبت می‌کند ندید، جرم است.

از شما می‌پرسم: اگر کسی واقعاً در وادی طلب باشد و او را بخواهد، و او با او حرف بزند، و این به دنبال چیزهای دیگر باشد و گوش ندهد، جرم است یا نه؟ دوباره: کسی که صادقانه می‌گوید فقط تو را می‌خواهم و در مرحلهٔ سوم مراقبه است، خدا هم با اسماء و صفاتش در این عالم لحظه‌به‌لحظه تکلم می‌کند. خدا همیشه متکلم است؛ با هر کاری حرفی دارد؛ با هر فعل و ایجاد و تحول سخن می‌گوید؛ با اسماء و صفاتش می‌گوید. سالک اگر به سخن او گوش ندهد و متوجه متکلم نباشد، خلاف ادب است.

تشبیه ساده: به کسی محبت فوق‌العاده دارید و در محضر او می‌گویید فقط شما را دوست دارم؛ او شروع به صحبت کند و شما این‌ور و آن‌ور نگاه کنید — خودتان نمی‌گویید ادعایم دروغ بود؟ سالک مخلص به جایی می‌رسد که می‌داند خدا همیشه متکلم است؛ اما تکلم به تناسب ساحت حق است: با اسماء و صفات، با اشارات، با فعل و کار. هر کاری در وجود حرف زدن خداست. اگر از این تکلم منصرف باشد جرم است. پس باید مراقب اشارات ازل، مراقب ذات و تجلیات اسماء و صفات، و مراقب جانب حق در تکلم باشد. اگر غفلت کرد در این منزل گناه است.

ان‌شاءالله اهل ذوق باشید؛ تا حدی تصویری تاریک از دور از این مرحله داشته باشید — چنان‌که در ذهن من نیز تصویر تاریکی هست.

عبارت خواجه در درجهٔ سوم

درجهٔ سوم که خواجه عبدالله می‌گوید — و شرحی که به دستم رسیده چندان خوب نیست؛ دلم می‌خواست با این شرحی که دادم کلمات خواجه معنی شود — چنین است:

«مُرَاقَبَةُ الْأَزَلِ بِمُطَالَعَةِ عَيْنِ السَّابِقِ اسْتِقْبَالًا لِعِلْمِ التَّوْحِيدِ وَمُرَاقَبَةُ ظُهُورِ إِشَارَاتِ الْأَزَلِ وَمُرَاقَبَةُ الْخَلَاصِ مِنْ رِبْقَةِ الْمُرَاقَبَةِ» (خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مراقبت ازل با مطالعهٔ عین سابق، برای استقبال علم توحید؛ و مراقبت ظهور اشارات ازل؛ و مراقبت رهایی از قیدِ خودِ مراقبه.

می‌گوید در درجهٔ سوم سالک مراقب جانب ازل است؛ مطالعهٔ عین سبق می‌کند — آنچه حکم خدا سابقاً کرده و در ابد متجلی است تماشا می‌کند؛ مراقب ظهور اشارات ازل است همیشه در وجود؛ و نکته‌ای دیگر: از ربقة المراقبة هم باید خلاص شود — از قید مراقبه.

خلاصی از قید مراقبه — تمثیل نقطه

در چنین جایی که سالک مراقب تجلیات است و غفلت جرم است، آیا باید به مراقبهٔ خودش توجه داشته باشد؟ اگر به مراقبهٔ خود توجه کند به این اندازه که «می‌خواهم متوجه باشم»، این خود حجاب می‌شود. خواجه می‌گوید از ربطه و قید مراقبه خلاص شود.

مثال ساده — برای فهم این نکته، نه برای تشویق به کار بیهوده: در بعضی تمرینات می‌گویند به نقطه‌ای خیره شو بدون پلک زدن، و توجهت هم به همان نقطه باشد. اگر در همان حال توجه کنی که «می‌خواهم توجه کنم»، این خلاف توجه است. شبیه این مسئله است. سالک که شاهد اشارات ازل در ابد و شاهد تجلیات و شاهد سخن گفتن حق است و مراقب است غفلت نکند، باید از مراقبهٔ خود نیز غفلت کند — یعنی در قید مراقبه نباشد.

بازگشت به اهمیت مرحلهٔ اول

این سه مرحله از مراقبه بود. آنچه برای سالک مهم و سخت و سازنده است همان مرحلهٔ اول بود که گفتم؛ و همان مرحلهٔ اول انسان را به مرحلهٔ دوم و سوم هدایت می‌کند. مرحلهٔ دوم و سوم را با شرح و بیان تمام نمی‌شود گفت و فهماند؛ اما مرحلهٔ اول را چرا: مراعات رضوان حق و دستورات حق در همهٔ لحظات و کارها. کسی که به قدم اول عامل بود، همان او را به قدم دوم می‌کشاند و سپس به سوم. در قدم اول وظیفهٔ ما همان است و خیلی سخت است و مشکل؛ گفتم جهاد اکبر است به بیان رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم.

بازتأکید بر حفظ مراتب

سالک چون به مرحلهٔ سوم رسید گمان نکند مراعات رضوان و دیدن ناظر بودن حق را رها کرده. آن دو جا افتاده‌اند و همزمان زنده‌اند. ترقی در سلوک انباشتی است نه جایگزینی. مرحلهٔ سوم لایهٔ جدیدی از مراقبت است: مراقبت از غفلت نسبت به تجلیات و تکلم حق در همهٔ وجود.

تماشاگه راز شدن دنیا برای چنین سالکی شعار ادبی نیست؛ وظیفه است. غفلت از اشارات ازل در این مقام گناه است چون ادعا کرده فقط تو را می‌خواهم و وقتی حق سخن می‌گوید گوش به جای دیگر است. خلاف ادب محبت است.

تکلم خدا با فعل

تکلم خدا همیشه لفظ بشری نیست. با اسماء و صفات و افعال سخن می‌گوید. هر تحولی در وجود حرفی است. سالک مرحلهٔ سوم گوش به این حرف‌هاست. اگر تبسم روزگار دید، محبت و لطف را می‌خواند؛ اگر سختی دید، اسمی دیگر و حکمتی دیگر. نه جسد حوادث را می‌بیند، نه در صورت می‌ماند — معنا را می‌خواند، چنان‌که در تشبیه محبت به ولی، اخم و تبسم را به باطن محبت برمی‌گرداند.

این تشبیه ناقص بود و باید از گستاخی تشبیه به ساحت حق به خدا پناه برد؛ اما برای ذهن نزدیک‌کننده است.

ربقة المراقبة

نکتهٔ خواجه ظریف است: مراقبتی که به خودِ مراقبت بچسبد حجاب می‌شود. مانند کسی که به نقطه خیره است و مدام به خود می‌گوید «متوجه‌ام متوجه‌ام» — همان گفتن توجه را می‌شکند. سالک باید چنان در شهود تجلیات غرق باشد که قید «من مراقبم» نیز برداشته شود. این خلاصی از ربقة المراقبة است؛ نه ترک مراقبت، بلکه ترک خودآگاهیِ مزاحم نسبت به مراقبت.

وظیفهٔ کنونی ما

با این همه، استاد بارها برمی‌گردد: آنچه برای ما گفتنی و کردنی است مرحلهٔ اول است. جهاد اکبر همانجاست. مرحلهٔ دوم و سوم را بیان می‌کند تا افق روشن باشد و تا بدانیم مراقبهٔ اول بن‌بست نیست؛ اما وظیفهٔ عملی امروز مراعات رضوان در لحظات است. کسی که این را صادقانه عمل کند، خودِ عمل او را به دیدن ناظر بودن حق می‌کشاند و سپس به شهود اسماء.

شرح‌های ضعیف بر منازل السائرین را معیار نگیرید؛ به اصل حضور و ذوق تکیه کنید. و آنچه نمی‌شود گفت را به لفظ نکشید؛ بیابید.

پس سه مرحله را به یاد بسپارید: یکم مراعات امر و رضوان در همهٔ کارها؛ دوم خود را در منظر حق دیدن؛ سوم مراقبت شهود اسماء و صفات و اشارات ازل در ابد، با خلاصی از قید خودِ مراقبه. و بدانید بدون اول، دوم و سوم نمی‌آید.

دنیا برای سالک مرحلهٔ سوم تماشاگه راز است. خدا همیشه متکلم است. گوش دادن به تکلم او ادب طلب است؛ روی گرداندن جرم است. و از خدا بخواهید فهم تاریک ما را روزی روشن‌تر کند بدون آنکه به ورطهٔ ادعا بیفتیم.

جمع نهایی

مرحلهٔ سوم مراقبه افق اولیاست؛ ما را به ورطهٔ ادعا نمی‌کشاند. تشبیه ولی خدا فقط نردبان فهم بود. عبارت خواجه سه بند داشت: مطالعهٔ عین سابق، مراقبت ظهور اشارات ازل، و خلاصی از ربقة المراقبة. بند سوم را ساده نگیرید: خودِ مراقبه هم می‌تواند بت شود اگر به آن بچسبید.

و باز: وظیفهٔ شما و من قدم اول است. جهاد اکبر همانجاست. اگر عمری بود درجات را بازتر می‌گوییم؛ امروز همین اندازه برای ترسیم افق و سنگین کردن عمل روزانه کافی است.

گسترش ادبی مرحلهٔ اول و دوم در حافظهٔ سالک

پیش از آنکه ذهن در مرحلهٔ سوم گم شود، بار دیگر مرحلهٔ اول و دوم را در حافظه زنده کنید. مرحلهٔ اول مراقبه این بود که سالک در همهٔ لحظات امر خدا را مراعات کند و حرکت را طبق رضوان او تنظیم کند. این کار تا آخر عمر هست و هیچ‌گاه ساقط نمی‌شود. جهاد اکبر همین‌جاست: جنگ دائمی با کشش نفس به غیر رضوان.

مرحلهٔ دوم این بود که حق را بر خود ناظر ببیند؛ خود را در منظر حق بیابد؛ مستغرق نظر او باشد و حالت خاص حضور داشته باشد. این نیز همیشه می‌ماند. سالک ترقی‌کرده این دو را از دست نمی‌دهد؛ با آن‌ها وارد لایهٔ سوم می‌شود.

لایهٔ سوم چیست؟ مراقبت از آنکه تجلیات اسماء و صفات در هر پیش‌آمد خوانده شود. حکم ازل در پردهٔ ابد دیده شود. اشارات ازل گم نشود. تکلم حق ناشنیده نماند. دنیا صفحهٔ تماشاگه راز گردد نه صحنهٔ غفلت.

گسترش تشبیه محبت

بازگردیم به تشبیه — با اعتراف به نقص آن. محب صادق در محضر محبوب از خود بی‌خبر است. نگاهش دوخته است. دست محبوب را که حرکت می‌دهد، اخم و تبسم را، برخاستن و نشستن را، همه را آینهٔ باطن او می‌خواند نه جسد بی‌جان. اگر محبوب لبخند زد، محبت را می‌بیند؛ اگر روی ترش کرد، فاصلهٔ محبت را می‌فهمد. صورت را معبر معنا قرار می‌دهد.

سالک مرحلهٔ سوم با حق چنین نسبتی می‌جوید — با فرق عظیمی که میان مخلوق و خالق است و تشبیه را همیشه تهدید به کج‌فهمی می‌کند. از این رو گفتم به خدا پناه ببرید از گستاخی تشبیه؛ اما برای تقریب ذهن ناگزیریم.

هر حادثه در وجود، حرکتی از جانب حق است در آینهٔ اسماء. سالک می‌کوشد جسد حادثه را نپرستد و معنا را بخواند. اگر نخواند و مدعی طلب باشد، خلاف ادب کرده است.

گسترش تکلم دائم حق

خدا همیشه متکلم است. این جمله را سبک نگیرید. تکلم او منحصر به وحی تشریعی بر انبیا نیست؛ هرچند آن اعلی‌ترین تکلم است. در پهنهٔ تکوین، با فعل و ایجاد و تحول سخن می‌گوید. سالک که می‌گوید تو را می‌خواهم، اگر هنگام سخن او به بازار خاطره‌ها و نقشه‌های نفس گوش بسپارد، ادعایش دروغ عملی است — درست مانند محبی که در برابر سخن محبوب به دیوار خیره شود.

پس مراقبهٔ مرحلهٔ سوم مراقبهٔ گوش سپردن است: گوش سپردن به اشارات ازل در ابد. غفلت از این گوش سپردن در این مقام گناه است؛ چون ظرفیت و ادعا به آنجا رسیده که دیگر غفلتِ جاهلانه نیست، غفلتِ بی‌ادبانه است.

گسترش عبارت خواجه

سه بند عبارت خواجه را دوباره باز کنید.

بند یکم — مراقبة الأزل بمطالعة عین السابق استقبالا لعلم التوحید: ازل را پاییدن با مطالعهٔ عین سبق، برای استقبال علم توحید. یعنی آنچه خدا از پیش حکم کرده در تجلی کنونی بخوان و این خواندن را مقدمهٔ توحید عمیق‌تر کن.

بند دوم — مراقبة ظهور إشارات الأزل: پیوسته مراقب باش اشارات ازل ظاهر می‌شوند؛ از ظهورشان غافل مشو.

بند سوم — مراقبة الخلاص من ربقة المراقبة: مراقب باش از طناب خودِ مراقبه خلاص شوی. طناب مراقبت اگر به گردن «منِ مراقب» بیفتد خفه می‌کند. خلاصی یعنی غرق شهود شدن چنان‌که خودآگاهی مزاحم نسبت به مراقبت بمیرد؛ نه اینکه مراقبت ترک شود.

تمثیل خیره شدن به نقطه فقط برای فهم بند سوم بود؛ آن تمرین‌ها را توصیه نکردیم و گفتیم به درد سلوک شرعی نمی‌خورد. فقط بفهمید توجه به توجه، ضد توجه است.

افق و وظیفه

افق را دیدید؛ وظیفه را فراموش نکنید. وظیفهٔ اکنون شما مرحلهٔ اول است. سخت است، مشکل است، جهاد اکبر است. همان شما را اگر صادق باشید به دوم و سوم می‌برد. بیان دوم و سوم برای آن بود که مراقبه را کوچک نبینید و گمان نکنید همهٔ مراقبه همان ترک گناه ظاهری است؛ لایه‌ها دارد. اما ادعای لایهٔ سوم بدون عمل لایهٔ اول، از همان ادعاهای خطرناک است که استاد از شرط دادن و لفظ آوردن پرهیز می‌داد.

این دنیا برای سالک صادق می‌تواند تماشاگه راز شود. تا آن روز، حداقل مراعات رضوان را در لحظات از دست ندهید. و از خدا بخواهید آنچه باید یافت را به لفظ نکشد و آنچه باید کرد را توفیق دهد.

خواجه عبدالله، نراقی، حافظ، و اهل معنا هر کدام به زبانی به این لایه اشاره کرده‌اند. شما اگر ذوق دارید تصویر تاریکی از دور می‌بینید؛ اگر ندارید به عمل مرحلهٔ اول بچسبید که روشن و واجب است. هر دو راه با هم است: ذوق بدون عمل فریب است؛ عمل بدون افق خشکی است. این بحث هر دو را کنار هم نهاد.

و سخن آخر: سه مرحلهٔ مراقبه را با هم به خاطر بسپارید و رتبهٔ عمل را گم نکنید. اول را عمل کنید؛ دوم را بطلبید؛ سوم را احترام کنید و ادعایش نکنید تا خدا خود برساند. مرحلهٔ سوم مراقبه شهود اسماء در همهٔ ابعاد است؛ جرمش غفلت از تکلم حق است؛ ادبش گوش سپردن است؛ آفتش چسبیدن به قید مراقبه است؛ و راه ورودش همان جهاد اکبرِ مرحلهٔ اول است که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نامید.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.