ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 018

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

خطر عجب وقتی سالک خود را ذاکر می‌بیند

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

آنجا که انسان می‌پندارد «من باید خدا را یاد کنم» و «من او را یاد می‌کنم» و تلاشِ یاد را یکسره از خود می‌بیند، نخست خود را دیده است؛ این خوددیدن و خودپرستی است. خطر بزرگ‌تر که دامنگیر بسیاری است عجب در همین مرحله از ذکر است. وقتی عقیده این باشد که من او را یاد می‌کنم، اگر روزی حضور و حالی یافت، از خود خوشش می‌آید: الحمدلله امروز خوب یاد کردم. اصل باطل بوده است؛ اصل این بوده که او جذب کرده، نه آنکه من کاری کرده باشم. باید شکرگزار عنایت و لطف می‌بود، نه خودستا. چون عجب آمد، همان عنایتی هم که از خدا بود از میان می‌رود.

علاوه بر عجب، ریا و سفاهتی می‌آید که در اصطلاح قرآن معنایی خاص دارد. چنین آدمی عبادات خود را می‌بیند، کم را زیاد می‌بیند، استکثار طاعت می‌کند، یک ساعت ذکر را بسیار بزرگ می‌شمارد و خود را بر دیگران ترجیح می‌دهد: من ترکه‌ای کرده‌ام که شما نکرده‌اید. همهٔ اینان خطرات ذکری است که انسان ذکر را از خود و خود را در میان می‌بیند؛ جهل است و نادانی و التماسِ نفس.

وقتی کار را از او بداند

اگر به این شناخت رسید که کار به دست اوست — همه‌جا و اینجا نیز — مانند کسی می‌شود که در حال حضور منتظر است که یادش کنند و جذبش کنند؛ خود را محضِ فقر می‌بیند. اگر یادی شد شکرگزار است و عنایت خدا را دیده؛ خدا نیز دست عنایت را بیشتر می‌گشاید. اینجا نه ریا می‌ماند — چون خود را نمی‌بیند — و نه عجب: نمی‌گوید حالم خوب بود؛ می‌گوید او خوب جذب کرد. سفاهت و استکثار طاعت می‌رود و برای خود بر کسانی که مشمول عنایت نشده‌اند امتیازی قائل نمی‌شود.

نکته‌ای ظریف: وقتی مشمول عنایت حق شدی، دیگر نمی‌توانی کسی را که مشمول عنایت نبوده به‌سادگی ملامت کنی؛ فهم این در همین حالت ظریف است.

روایت مصباح الشریعه: ذکر عبد بسته به ذکر خداست

از امام صادق علیه‌السلام در مصباح الشریعه، باب ذکر، روایتی است که میان مراحل ذکر مقایسه می‌کند. خلاصهٔ قسمت مورد نظر این است: یاد خدا را از آن‌رو داشته باش که او تو را یاد می‌کند؛ بدان که چون او تو را یاد کرده یاد او می‌کنی. او از تو غنی است و ذکر او برای تو اجل و اتم از ذکر تو برای اوست. و در پایان می‌فرماید:

«فَمَنْ أَرَادَ أَنْ يَذْكُرَ اللَّهَ فَلْيَعْلَمْ أَنَّهُ مَا لَمْ يَذْكُرْهُ اللَّهُ الْعَبْدَ بِالتَّوْفِيقِ لِذِكْرِهِ لَا يَقْدِرُ الْعَبْدُ عَلَىٰ ذِكْرِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که خواست خدا را یاد کند باید بداند که تا خدا بنده را به توفیقِ ذکرش یاد نکند، بنده توان ذکر او را ندارد.

مسئله را تمام کرده است: قدرت ذکر، فرعِ ذکرِ حق به توفیق و جذب است.

خواجه عبدالله انصاری: ذکر حقیقی

خواجه در منازل السائرین، در مراتب ذکر، درجهٔ سوم را ذکر حقیقی می‌خواند. با بیانی که گذشت روشن است که ذکر حقیقی همان مرحلهٔ سوم است، نه دو مرحلهٔ پیشینِ تلاشِ خود. می‌گوید ذکر حقیقی شهودِ ذکر حق است تو را؛ از شهودِ ذکر خود خلاص شوی و بدانی که ذاکری که با ذکرش هنوز خود باقی است به خدا افترا می‌بندد. گفتنِ «من خدا را یاد می‌کنم» در افق توحید افتراست؛ او مرا یاد می‌کند. حتی «من» در باب توحید سنگین است.

حافظ و اصطلاح شراب و رندی

پیش از اشعار حافظ باید پرسید: آیا بدون تلاشِ صادقانه در مرحلهٔ اول و دوم می‌توان به مرحلهٔ سوم رسید؟ نه. دست بر دست گذاشتن و گفتن «باید خدا بخواهد» انسان را تا آخر معطل می‌کند. قرآن هر دو را دارد:

«وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ» (نجم/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه برای انسان جز آنچه کوشیده نیست.

«وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَمُنُّ عَلَىٰ مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦ» (ابراهیم/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولی خدا بر هر کس از بندگانش که بخواهد منت می‌نهد.

اگر مرحلهٔ اول و دوم جدّی و صادقانه طی نشود، به مرحلهٔ سوم نمی‌رسد؛ ورود بی‌تلاش به مرحلهٔ سوم جز گمراهی و ضلالت و معطلی راه ثمری ندارد. رسیدن به ذکر حقیقی پس از تلاش، با هدایت خدا می‌آید.

در اصطلاح حافظ، شراب همان جذبی است که نیاز و سوز و اشتیاق و ازخودبی‌خبری می‌آورد؛ همان جذبهٔ مرحلهٔ سوم که ابتدا از باطن می‌آید. «سقاهم ربهم شراباً طهوراً» — پیاله از میخانهٔ فیض حق می‌آید و انسان به شور و مستی و عشق می‌افتد. میخانه همان جانب حق و عالم فیض است که جذب از آنجاست.

«من و انکار شراب این چه حکایت باشد» یعنی من بیایم بگویم باید خدا را یاد کنم و آن شرابِ جذب نباشد؛ این از من برنمی‌آید. باید او شراب بدهد تا به راه افتم. «من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ / این زمان سر به راه آرم چه حکایت باشد» — شب‌هایی در تقوا گذشته تا به اینجا رسیده که باید شراب باشد؛ بازگشت به پندارِ «من خود می‌روم» کفران نعمت است.

«زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است / عشق کاری است که موقوفِ هدایت باشد» — رندی همان مرحلهٔ پس از جذب است؛ عشق موهوبِ هدایت است. «تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستم» — تا لحظهٔ هدایت خدا این راه را نمی‌دانستم. «بندهٔ پیر مغانم که ز جهلم برهاند» — پیش از این مرحله جاهل است؛ در هدایت دست ولایت هست.

و بیتِ دو مرحله: «زاهد و عجب و نماز / من و مستی و نیاز» — مقصود حافظ آن زهدِ خودبین و عجب‌آلود است که پیش‌تر از آیات و روایات فهمیده شد، نه زهد بندگان خوب خدا. «تا تو خود را ز میان با که عنایت باشد» — کار با عنایت اوست.

نتیجه برای سالک ابتدایی

وقتی مرحلهٔ سوم چنین بود، در مرحلهٔ اول و دوم که تلاش می‌کنیم باید لااقل این دعا را با شناختِ اجمالیِ علمی — هنوز به‌صورت حال نیامده — داشته باشیم: اگر جذب از خدا نباشد به راه نمی‌افتیم و از سمتِ خود نمی‌آییم. فایده‌اش این است که سالکِ متوجه، از ریا و عجبِ تند و حادّی که در غافل هست قدری خلاص است. اکنون که شنیده‌اید هر یاد و نماز و حال تا کنون از خدا بوده، وقتی چنین حالی پیش آمد برگردید و شکرگزار باشید: خدایا تو بودی که مرا خواندی. بنیاد ریا و عجب و خودیت متزلزل می‌شود.

تجربهٔ نوسانِ حال در سالکان ابتدایی

بسیار دیده‌ایم کسانی را که تا حدی خلوص و صدق دارند و سالک ابتدایی‌اند؛ گاه موفقیت‌هایی دارند و چند روز از دست می‌دهند و باز به دست می‌آورند. چوب همین موضوع را می‌خورند: وظیفه در این مرحله تلاش و مبارزه با سستی و یاد کردن است؛ خدا گاه عنایت می‌کند، اما پشت پرده را نمی‌بینند که این جذب است. یواش‌یواش از خود خوششان می‌آید؛ عجب می‌آید؛ عنایت می‌رود؛ استغفار می‌کنند؛ عنایت بازمی‌گردد؛ چون حال نشده باز می‌لغزند. مادامی که حال نشده، از عجب و ریا و خودبینی آنچنان که باید خلاص نمی‌شود؛ مراقبت و مواظبت بسیار لازم است.

زرنگی در عالم عبودیت

در امور دنیا زرنگی و نافهمی هست؛ برخی از راه وارد می‌شوند و می‌رسند، برخی سرشان به سنگ می‌خورد. در عالم عبودیت نیز زرنگی‌ها هست. ممکن است شبی با سوز و آه و ناله راهِ هزارساله را یک‌شبه طی کنی؛ چرا؟ چون مسئله از اوست. جای زرنگی هست: تیری به هدف برسد، ناله‌ای به جا، آهی سوزناک، دلی بشکند. دل که شکست خدا می‌آید و مسئله درست می‌شود. روایت به این مضمون است که بندگان خدا در عبودیت فوت‌وفن‌ها و زرنگی‌های خاص دارند. وقتی کار به دست اوست با تضرع بسیاری از مشکلات حل می‌شود: باید تضرع کرد که خدایا ما را بخواه.

اما وقتی خدا خواست نباید خرابش کرد. خواستِ خدا یعنی انسان به زحمت بیفتد و با نفس مبارزه کند. گاه آه و دعا مستجاب شده و جذب آمده، اما چند چیز در برابرش جلوه می‌کند و نمی‌تواند دست بردارد؛ اینجا خود انسان خراب می‌کند.

دانه زیر خاک و رأفت حق

نگاهی به دانه‌ای که زیر خاک افتاده و دانه‌ای که روی میز آسوده است بیندازید. عنایت حق به کدام است؟ به آن که زیر خاک به فشار و شکافتن و ازدست‌دادنِ دانگی می‌افتد تا نبات شود و غذا و نطفه و انسان و عروج. خدای رئوف به آن دانه رأفت داشته که به زحمتش انداخته است. کسی که جذب خدا را می‌خواهد و دعا می‌کند باید بداند وقتی جذب آمد در میدان آزمایش نیز باید بیرون آید؛ آمادگی‌اش را هم باید از او بخواهد: خدایا جذبم کن؛ آمادگی بده تا عنایت تو را نزنم و خراب نکنم.

جمع‌بندی خطرات مرحلهٔ ذکرِ خودبین

تا انسان ذکر را از خود ببیند، زنجیره‌ای از آفات پیوسته است: خودبینی، عجب پس از حالِ خوش، ریا، سفاهتِ قرآنی، استکثار طاعت، ترجیحِ خود بر دیگران. اصل باطل است چون ذکر از جذب حق بوده؛ و چون عجب آمد همان عنایت نیز رخت برمی‌بندد. علاج ساختاری این است که کار را از او بداند: آنگاه شکر جای عجب می‌نشیند و دستِ عنایت گشوده‌تر می‌شود.

روایت مصباح الشریعه این قاعده را قطعی می‌کند: بدون ذکرِ خدا به توفیق، عبد قادر بر ذکر نیست. خواجه عبدالله همین را ذکر حقیقی می‌نامد و شهودِ ذکرِ خود را افترا می‌خواند. حافظ با زبانِ شراب و میخانه و رندی همان جذبه را می‌گوید؛ اما بدون پیمودنِ شب‌های تقوا و تلاشِ مرحلهٔ اول و دوم، ادعای رندی ضلالت است. «لیس للانسان الا ما سعى» و «الله یمن على من یشاء» هر دو با هم‌اند.

سالک ابتدایی با علمِ اجمالی شکر می‌کند و از عجبِ حاد می‌کاهد؛ اما تا حال نشود نوسانِ حال و لغزشِ عجب تکرار می‌شود. از این‌رو مواظبت دائمی است. در عبودیت جای زرنگیِ تضرع و دل‌شکستن هست، و جای آزمایش پس از اجابت نیز: دانه باید بشکافد. دعا دو بال دارد: جذبم کن، و خرابش نکنم.

تفصیل آفات: از خودبینی تا سفاهت

آن که می‌گوید من باید تلاش کنم تا خدا را یاد کنم، دو خطا را یک‌جا مرتکب شده است. خطای نخست دیدنِ من است: خود را در میان آورده و پرستشِ خود را جای پرستشِ حق نشانده است. خطای دوم — که برای اهل این مرحله بسیار شایع است — عجب است. روزی که حضور یافته، به جای شکرِ جذب، به خود می‌بالد که امروز خوب یاد کردم. اصل باطل بوده است؛ اصل آن بوده که او توجه کرده و لطف کرده است. چون عجب آمد، همان عنایت نیز رخت برمی‌بندد.

از بیان امام صادق علیه‌السلام برمی‌آید که چنین ظاهرپرستانی معمولاً به سفاهتی هم مبتلا می‌شوند؛ سفاهت به اصطلاح قرآن. عبادت خود را می‌بینند، اندک را بسیار می‌شمارند، استکثار طاعت می‌کنند. یک ساعت ذکر در نظرشان کوهی می‌شود. آنگاه خود را بر دیگران ترجیح می‌دهند: من ترکه‌ای کرده‌ام که شما نکرده‌اید؛ امتیازی برای خود می‌تراشند. همهٔ اینان خطرات ذکری است که انسان ذکر را از خود می‌بیند و خود را در ذکر می‌بیند؛ جهل است و نادانی.

در نقطهٔ مقابل، اگر شناخت این باشد که کار به دست اوست — در ذکر نیز مانند همهٔ امور — سالک چون فقیری در محضر است که منتظر یاد و جذب است. اگر یادی شد شکر می‌کند و عنایت را می‌بیند؛ و شکر، دستِ خدا را گشوده‌تر می‌کند. اینجا ریا نمی‌ماند چون خود را نمی‌بیند؛ عجب نمی‌آید چون نمی‌گوید حالم خوب بود، می‌گوید او خوب جذب کرد. سفاهت می‌رود، استکثار می‌رود، و برای خود بر کسانی که هنوز عنایت ندیده‌اند امتیازی نمی‌گذارد.

نکته‌ای که گفتنش دشوار و فهمیدنش ظریف است: وقتی مشمول عنایت شدی، دیگر چندان آسان نیست که آن را که مشمول عنایت نبوده ملامت کنی. مسئله‌اش به جای خود؛ فهمش در همین حالت است.

متن روایت و تمام‌کردنِ مسئله

در مصباح الشریعه، باب ذکر، امام صادق علیه‌السلام پس از مقدماتی می‌فرماید که یاد خدا را از آن جهت داشته باش که او تو را یاد می‌کند؛ و بدان که ذکر او برای تو بزرگ‌تر و کامل‌تر از ذکر تو برای اوست. آنگاه مسئله را با این قاعده تمام می‌کند: هر که ارادهٔ ذکر خدا کرد باید بداند تا خدا بنده را به توفیقِ ذکر یاد نکند، بنده قدرت ذکر ندارد. این بیان، مقایسهٔ دو مرحله را روشن می‌کند: تلاشِ عبد در مراحل پیشین، و حقیقتِ ذکر که از توفیق و جذب حق می‌آید.

با این، از آیات و روایات و بیانات ائمه در این باب عبور می‌کنیم و به گفته‌های عرفا می‌رسیم.

شرح بیشتر سخن خواجه

خواجه عبدالله انصاری درجهٔ سوم ذکر را ذکر حقیقی می‌نامد و آن را شهودِ ذکر حق می‌داند: تو شاهد باشی که او تو را ذکر می‌کند؛ از شهودِ ذکر خود خلاص شوی؛ و بشناسی که ذاکری که با ذکرش هنوز خود باقی است افترا می‌گوید. در خلال بیان باید دقیق بود: گفتنِ «من خدا را یاد می‌کنم» افتراست. من خدا را یاد نمی‌کنم؛ او مرا یاد می‌کند. خودِ کلمهٔ «من» در توحید سنگین است و جای لغزش دارد.

حافظ: اصطلاحات نه تاختن به عبادت

گاهی گمان می‌رود حافظ بر ارباب عبادت و زهاد تاخته است. این اصطلاحات خاص است و به اصولی اشاره می‌کند، نه دشنام. شراب در زبان او جذبی است که انسان را به نیاز و سوز و بی‌خودی می‌کشاند؛ همان که گفتیم از جانب حق در مرحلهٔ پس از جدیتِ ذکر می‌آید. اول از باطنِ میخانه — عالم فیض — پیاله می‌آید؛ سقاهم ربهم شراباً طهوراً. سپس شور و اشتیاق و مستی و عشق. میخانه همان جانب حق است؛ باده همان جذب؛ عبارات گوناگون و حقیقت یکی.

«من و انکار شراب این چه حکایت باشد» یعنی انکارِ آن جذبِ باطنی و گفتن که من خود بدون آن راه می‌روم. غالباً عقلِ سلوک همین‌قدر است که بداند باید او جذب کند؛ یعنی به محضرِ معرفت رسیده باشد، همان که در بیان امام صادق بود. «من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ» یعنی مراحل پیشین را پیموده‌ام؛ «این زمان سر به راه آرم چه حکایت باشد» یعنی دوباره به پندارِ خودبسندگی برگردم؟ این کفران نعمت است.

زاهد اگر به رندی نرسید معذور است؛ عشق موقوف هدایت است. رندی پس از جذب می‌آید. «تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستم» یعنی تا لحظهٔ هدایت نمی‌دانستم. و «بندهٔ پیر مغانم که ز جهلم برهاند» — پیش از این جاهل بود؛ در این هدایت دست ولایت هست، خواه مقصود علی علیه‌السلام باشد یا هرچه خدا و حافظ دانند. بیتِ پایانی دو مرحله را روبه‌روی هم می‌نهد: زاهدِ عجب‌آلود با نمازِ خودبین، در برابر مستی و نیازِ کسی که خود را از میان برداشته و منتظر عنایت است.

زبان‌ها و اصطلاحات مختلف‌اند — انگور و انبو و نام‌های دیگر — اما نزاع بر سر لفظ نیست؛ حقیقت یکی است. امام نیز بر اختلاف اصطلاح و وحدت مقصود تأکید داشته‌اند.

تأکید دوباره بر ترتیب مراحل

اگر کسی بی‌تلاشِ مرحلهٔ اول و دوم بخواهد وارد مرحلهٔ سوم شود، جز گمراهی و ضلالت و معطلی عایدش نیست. رسیدن به ذکر حقیقی با گذر از مراحل پیش و با هدایت خداست. هر دو آیه با هم‌اند: سعی انسان، و منت خدا. این را باید پیش چشم داشت تا اشعار حافظ غلط فهمیده نشود.

سالک ابتدایی و تزلزل بنیاد عجب

نتیجه آن است که در حالِ تلاشِ مراحل نخست، با شناختِ علمیِ اجمالی — هنوز حال نشده — دعا کنیم: اگر جذب نباشد راه نمی‌افتیم. همین توجه، ریا و عجب را از تندی و حدّت می‌اندازد. هرچه تا کنون از یاد و نماز و کمّ و کیف و حال بوده از او بوده است؛ چون این را متوجه شدی، وقتی حالی پیش آمد لااقل به‌صورت علمی شکر کن: تو بودی که خواندی. بنیاد ریا و عجب و خودیت متزلزل می‌شود.

چوبِ عجب در نوسان‌های سلوک ابتدایی

بسیار دیده‌ایم سالکان ابتداییِ صادق را که گاه موفق‌اند و گاه تهی. وظیفه در این مرحله تلاش است و مبارزه با سستی؛ پیش از معرفتِ شهودی تکلیفِ دیگری نیست. خدا گاه عنایت می‌کند؛ آنان پشت پرده را نمی‌بینند که جذب است. از خود خوششان می‌آید؛ الحمدلله. پرده نزدیک می‌شود و دور می‌شود. به کسی می‌گویند این عجب است؛ استغفار می‌کنند؛ عنایت بازمی‌گردد؛ چون حال نشده دوباره می‌لرزند. تا حال نشود خلاصیِ کامل از عجب و ریا نیست؛ مراقبت باید شدید باشد.

این موضوع برای ما بسیار مهم است. چنان‌که در دنیا زرنگ و نافهم هست، در عبودیت نیز زرنگی هست. ممکن است شبی با سوز و آه راهِ دور را نزدیک کنی؛ چون کار از اوست. تیر به هدف، ناله به جا، دل شکسته — و خدا می‌آید. بندگان در عبودیت فوت‌وفن دارند؛ باید تضرع کرد: ما را بخواه.

و چون خواست، خراب نکن. خواستِ او غالباً با زحمت و مبارزه با نفس است. گاه دعا مستجاب و جذب آمده، اما دلبستگی‌هایی نمی‌گذارد دست برداری؛ اینجا خود انسان خراب می‌کند. دانه زیر خاک به فشار و شکافتن می‌افتد تا نبات و غذا و نطفه و انسان و عروج شود؛ رأفت با آن دانه است نه با دانهٔ آسودهٔ روی میز. جذب می‌خواهی، آزمایش را هم بخواه؛ آمادگی بخواه تا عنایت را نزنی.

بازخوانیِ پیام جلسه برای عمل

این جلسه یک پیام عملی دارد که باید در مراقبهٔ روزانه نشست. هرگاه ذکری یا نمازی با حال پیش آمد، پیش از آنکه زبان به خودستایی باز شود، زبان به شکر باز شود: این تو بودی. هرگاه ذکری بی‌حال شد، به جای یأسِ خودبین یا عصبیتِ بر خود، به فقر رجوع شود: توفیق از توست؛ دوباره بخوان. این دو حرکت — شکر در حضور و تضرع در غیبت — همان زرنگیِ عبودیت است که روایت به آن اشاره دارد.

عجب وقتی می‌آید که انسان کمّیّت ذکر را سرمایهٔ هویت خود می‌کند. یک ساعت ذکر، یک شب زنده‌داری، یک ترکِ لذت، همه اگر به حسابِ «من» نوشته شود سمّ است و اگر به حسابِ «منتِ او» نوشته شود نردبان است. تفاوت این دو حساب، تفاوت مرحلهٔ دوم و سوم ذکر است؛ و تا حساب عوض نشود، روایتِ مصباح الشریعه در عمل پیاده نشده است.

سفاهتِ این مقام آن است که اندکِ خود را بسیار ببیند و بسیارِ دیگران را نادیده بگیرد. سالکِ متوجه می‌داند حتی همان اندک نیز اگر راست باشد از جذب است؛ پس جای فخر نیست. استکثار طاعت وقتی می‌میرد که طاعت را هدیه ببیند نه دستاورد. ریا وقتی می‌میرد که بیننده فقط او باشد و خود از صحنه خارج شده باشد.

اشعار حافظ را اگر با این کلید بخوانی، نه دعوت به ترک تقواست و نه طعنِ عبادت؛ کلید این است که پس از تقوای کوشا، انکارِ شرابِ جذب کفران است، و پیش از کوشایی، ادعای مستی دروغ است. زاهدِ معذور همان است که هنوز هدایتِ عشق به او نرسیده؛ نه آنکه تقوا را رها کند و نامش را رندی بگذارد.

در پایان، تمثیل دانه را باید به ریاضت گره زد: رأفت حق گاه به صورت فشار است. کسی که فقط گشایش می‌خواهد و آزمایش نمی‌خواهد، جذب را نیز در نیمه‌راه از دست می‌دهد. دعای کامل دو فقره دارد: جذبنی بمنّک؛ و لا تکلنی الی نفسی در میدان آزمایش.

تکمله‌ای در ادبِ طلبِ ذکر

ادبِ طلب در این باب آن است که سالک از خدا ذکر بخواهد، چنان‌که از او هدایت و توبه و انابه می‌خواهد. ذکر را مملوکِ خود نپندارد و غفلت را نیز یکسره به گردنِ کس دیگر نیندازد. میان جبر و تفویضِ دروغین، راهی است که هم سعی می‌کند و هم منتظر منت است؛ هم شب زنده می‌دارد و هم می‌داند اگر نوری آمد از پنجرهٔ او نبود، از آفتاب بود.

هر بار که عجب سر برداشت، استغفارِ عجلت‌زده کافی نیست اگر همزمان همان خودبینی باقی بماند. استغفارِ حقیقی در اینجا بازگشت به فقر است: من نبودم؛ اگر بود، تو بودی. و هر بار که یأس سر برداشت، یادِ آیهٔ سعی است: برای تو همان است که کوشیده‌ای؛ پس بکوش و نتیجه را به منّان بسپار.

تجربهٔ اهل سلوک نشان می‌دهد موفقیت‌های مقطعی بدون این ادب، ناپایدار است. چند روز حضور، چند روز غفلت؛ چند روز سوز، چند روز سردی. چوبِ عجب را می‌خورند چون موفقیت را به خود نوشته‌اند. اگر موفقیت را به او بنویسند، هم شکر می‌روید و هم دوام؛ و اگر فقدان را نیز به حکمت او بسپارند، هم صبر می‌روید و هم طلب.

در نسبت با دیگران، سالکِ این ادب نه فخر می‌فروشد و نه دیگران را به بی‌عنایتی متهم می‌کند. می‌داند تقسیمِ عنایات به دست او نیست. همین نگاه، بسیاری از رذایلِ پنهانِ رقابتِ معنوی را می‌خشکاند.

و در نسبت با دنیا، زرنگیِ عبودیت جای زرنگیِ جمع مال می‌نشیند: یک نالهٔ راست، گاه از سال‌ها وردِ بی‌حضور کارگرتر است؛ چون کار از اوست. اما همان ناله اگر به عجبِ «نالهٔ من» آلوده شود، بی‌اثر می‌شود. پاکیِ فقر، شرطِ کارگریِ دعا است.

اینان خلاصهٔ عملیِ جلسه است: ذکر را از او بخواه؛ سعی را فرومگذار؛ عجب را دشمنِ شمارهٔ یکِ ذکر بدان؛ شکر را نگهبانِ حال بدان؛ آزمایشِ پس از جذب را بخشی از رأفت بدان؛ و بدان تا حالِ شهود نرسیده، خطرِ بازگشتِ عجب برطرف نشده است.

ختم کلام جلسهٔ عجب در ذکر

پس آنچه در مراقبه از دوام ذکر گفته شد، بدون مراقبت از عجب ناقص می‌ماند. ذکرِ بدون ادبِ فقر، خود بذر عجب است؛ و عجب، آتشی است که همان بذر را می‌سوزاند. سالک باید در هر توفیق، متهمِ اول را خودبینی بداند و در هر حرمان، متهمِ اول را سستیِ سعی و کمیِ تضرع. میان این دو تهمتِ بجا، راه اعتدالِ توحیدی باز می‌شود: نه جبر که دست از کار بشوید، نه غرور که کار را از خود ببیند. این اعتدال، همان نقطهٔ اتصالِ جلسهٔ پیش (ذکر و جذبه) به جلسهٔ بعد (قصد و نیت سالک) است؛ زیرا تا خود از میان نرود، قصدِ خالص نیز نمی‌نشیند.

مراقبه در ذکر، مراقبه در نیتِ ذکر نیز هست: نیت آن باشد که او یاد کند، نه آنکه من در دفترِ اعمال خود سطری برای فخر بیفزایم. این مراقبهٔ نیت، پلی است به بحثِ قصد و نیتِ کلی سالک.

و السلام على من اتبع الهدى.

در پایان باید همان خط سیر جلسه را یک‌بار دیگر در نظر آورد: آنچه استاد در این نشست پروراند، نه نکته‌ای جداافتاده، بلکه حلقه‌ای از سلسلهٔ تزکیه است که فهم و عمل را به هم می‌بندد. خواننده اگر این رشته را از آغاز تا انجام نگاه دارد، پیوند ادعاها و توصیه‌ها روشن‌تر می‌شود و از پراکندگیِ شنیدارِ جلسه به وحدتِ نوشتارِ کتابی نزدیک‌تر می‌گردد.

بازخوانی و تثبیت معانی جلسه

بازخوانیِ «خطر عجب وقتی سالک خود را ذاکر می‌بیند»

بار دیگر همین معنا را به زبان کتابی نگاه می‌داریم تا در مطالعهٔ خاموش چیزی فروگذار نشود. اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. آنجا که انسان می‌پندارد «من باید خدا را یاد کنم» و «من او را یاد می‌کنم» و تلاشِ یاد را یکسره از خود می‌بیند، نخست خود را دیده سالک این حقیقت را از سطحِ شنیدن به عمقِ مراقبه می‌برد؛ هوا باریک است و بدون تثبیتِ پی‌درپی، غفلت رخنه می‌کند. این بند دعوی تازه نیست؛ تثبیت ادبی همان سخن استاد است.

بازخوانیِ «وقتی کار را از او بداند»

بار دیگر همین معنا را به زبان کتابی نگاه می‌داریم تا در مطالعهٔ خاموش چیزی فروگذار نشود. اگر به این شناخت رسید که کار به دست اوست — همه‌جا و اینجا نیز — مانند کسی می‌شود که در حال حضور منتظر است که یادش کنند و جذبش کنند؛ خود را محضِ فقر می‌بیند. اگر یادی شد شکرگزار است و عنایت خدا را دیده سالک این حقیقت را از سطحِ شنیدن به عمقِ مراقبه می‌برد؛ هوا باریک است و بدون تثبیتِ پی‌درپی، غفلت رخنه می‌کند. این بند دعوی تازه نیست؛ تثبیت ادبی همان سخن استاد است.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.