یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
هوا و تثبیت حیات دنیوی
بسم الله الرحمن الرحیم.
باید دانست که حیات دنیوی یکی از مدارج و مراتب حیات انسان است و در میان این مراتب، پستترین مرتبه بهشمار میآید. انسان در این مرتبه از حضور حق محروم است؛ و این محرومیت از لوازم همان مرتبه است، نه امری تصادفی. هوا نیز تثبیتکنندهٔ همین مرتبه است. از این قرار، با داشتن هوا اصولاً حرکتِ سلوکی برای سالک مفهومی ندارد؛ زیرا هرچه در پی هوای نفس رود، حیات دنیوی خویش را استوارتر کرده است، و با تثبیت حیات دنیا محرومبودن از حق ضرورت مییابد.
خاصیت حیات دنیوی محرومبودن از حق است؛ خاصیت هوا نیز تثبیت همان حیات است. نتیجه آن است که هوا مسئلهای اساسی است که انسان را از حق دور میکند و راه را بر او میبندد. مطلب این است که وقتی هوا در میان باشد، چرا انسان در مرتبهٔ ادنای حیات میماند و طبعاً از حق محروم میشود؟ این پرسش را باید با تحلیلی فلسفی و با تکیه بر اشارات قرآن پاسخ داد؛ تحلیلی که هر اندازه روشنتر فهمیده شود، نقش هوا آشکارتر میگردد. مسلم و حتمی است که هوا چنین نقشی دارد: راه بهسوی خدا را میبندد.
در این مقام به یکیدو روایت و بیان اشاره میشود؛ تفصیل گستردهٔ آیات را میتوان در جای خود پی گرفت. هوای نفس انسان را در مرحلهای از حیات تثبیت میکند که قرآن آن را «حیات دنیا» مینامد. با قرارگرفتن در آن مرحله، راهی بهسوی خدا نیست و محرومیت از حق برقرار است. چرا؟ اگر مطالعهٔ دقیقی با توجه به آیات قرآن در باب موقعیت انسان در نظام وجود انجام گیرد، از نکات و اشارات و تعبیرات آیات با تدبر چنین برمیآید که انسان در زندگی دنیوی در مرتبهٔ پایینتری از ذات و خودیِ خویش قرار دارد. در ماورای این مرتبهٔ دنیوی، خودیهای بالاتر هست.
به بیانی دیگر، از قرآن چنین استفاده میشود که حقیقت انسان در این دنیا — آن چهره و خصوصیت وجودی که در دنیا دارد — چهرهای خاص است؛ و در ماورای این خودیِ موجود، خودیهایی هست بسیار بالاتر. هرچه این خودیها بالاتر رود، چهره و صورت انسان وسیعتر میشود. صورت اصلی انسان، صورت نهایی که در آن سوی مراتب قرار میگیرد، صورتی است که درست شاهد وجه حق است و به یک نظر خودِ وجه حق است. مطلب اندکی دقیق است و شایستهٔ تأمل بیشتر؛ از این رو بیانات بیشتری در پی میآید.
موقعیت انسان و مراتب ذات
انسان در دنیا عینیتی و خودی و ذاتی دارد. در ماورای این ذات، مرتبهٔ بالاتری از «منِ» هر کس هست؛ و باز در ماورای آن، مرحلهٔ بالاتر. اینها مراتب ذات هر انسان است، تا برسد به نقطهٔ آخر: منِ آخر یا منِ اعلی، خودِ عالی، صورت عالی، صورت اصلی. آنچه صورت اصلی خوانده میشود، صورتِ آخری است که مظهر و مجلا و جلوهگاه حق و اسماء حق است؛ نزدیکترین مخلوق به حق، بیفاصله، فانی در حق، مظهر همهٔ صفات و اسماء؛ وجه حق است به یک نظر، و شاهد وجه حق به نظر دیگر، و به یک نظر خودِ وجه حق.
مراتب ذات اینگونه چیده میشود. آخرین مرحله، ذاتِ موجود در دنیاست: منِ دنیوی یا خودِ دنیوی. ذاتهای بالاتر و خودهای بالاتر به ترتیب مرتباند تا چهرهٔ اصلی. باید حساب کرد که آن چهرهٔ اصلی و صورتهای بالاتر همه در پشت این ذاتِ موجود قرار گرفتهاند، در ماورای آن. این همان معناست که اهل معرفت گفتهاند: انسان منِ نازلش حجاب است برای منِ بالاتر؛ خودِ نازل و پست حجاب خودهای بالاتر است و در اصل حجابِ خودِ اصلی. مسئلهای است میان عرفا معروف و بیشک؛ هر که در آیات قرآن تدبر کند آن را مییابد.
نفخت فیه من روحی
آیاتی مشابه در قرآن هست که وقتی موجودیت دنیوی انسان مطرح میشود — یعنی چگونه انسان در این نشئه پدید آمده — پس از تسویه و تنظیم بدن مادی میفرماید:
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ» (حجر/۲۹؛ ص/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را راست و تمام ساختم و در او از روح خویش دمیدم، برای او سجدهکنان درافتید.
خدا میفرماید: وقتی بدن مادی انسان تکمیل شد — خواه در غیر جنین چنانکه در آدمِ اول، خواه در جنین چنانکه در آدمهای بعد — «نفخت فیه من روحی»: دمیدم در او از روح خود. «من» بهمعنای «از» است. «از روحم» غیر از آن است که بفرماید «روحی» را دمیدم. نمیفرماید روحم را؛ میفرماید از روحم. کلام خداست و تعبیرها با هم فرق دارند؛ وقتی کلام، کلام حق باشد هر کلمه بر حساب است و وحی است. کلمهٔ «من» در اینجا بیجا نیست. در مواضع گوناگون قرآن همین موضوع به تناسبهای مختلف آمده و همهجا تعبیر آن است که دمیدم از روحم در او، نه روحم را.
یعنی آنچه در بدن انسان دمیده شده، موجودیت فعلی، مرتبهای نازل از روح خداست؛ مرتبهای پایینتر از روح خدا. خودِ روح خدا در مرتبهٔ اصلیاش نیست. «از روح خدا» بهمعنای جزءِ مادی و پارهٔ بریده نیست؛ اهل ذوق «من» را به معنی قطعهای از موجود مادی نمیگیرند. روح خدا پاره کردنی و جزء جزء کردنی نیست؛ مادی نیست تا گفته شود قطعهای از آن اینجا نهاده شد. «من» تبعیضِ تجزیهای نیست؛ معنایی خاص دارد: آن روحِ اصلی نیست، اما از اوست؛ غیر او نیست و عینِ مرتبهٔ اعلی نیز نیست. این مرتبهٔ نازلهٔ روح خدا در وجود انسان پیاده شده است.
انسان مرتبهٔ نازلهای از روح خداست؛ و مقصود بدن نیست، روح است. حقیقت انسان روح است. «منِ» هر کس روح خدا نیست؛ از روح خداست، یعنی صورت پایینتری از آن صورت اصلی. صورت اصلی انسان روح خداست و انسان صورت پایینتری از آن است. از این آیه و از کل اشارات برمیآید که موجودیت فعلی مرتبهٔ نازلهٔ موجودیت انسان است؛ و همین موجودیت نازل خود حجاب موجودیتهای بالاتر و در اصل موجودیت اصلی است.
موجودیت اصلی چیست؟ روح خدا. وقتی میفرماید «من روحی»، معلوم است میان خدا و مرتبهٔ اصلی انسان هیچ فاصله و حجابی نیست. هیچ مخلوقی را خدا چنین به خود نسبت نداده است؛ و از اینجا سرّ خلیفةاللهی انسان آشکار میشود.
حجاب من از من
این حجاب، حجابِ من از من است. اگر این منِ نازل از میان برخیزد چه میشود؟ سبو بشکند و در دریا بحر بیمنتها گردد. حافظ میگوید: «حافظ تو خود حجاب خودی از میان برخیز.» همهٔ اهل معرفت در این زمینه سخن دارند: اگر انسانها از خودِ نازل خلاص شوند و به خودهای بالاتر و سرانجام به خودِ اصلی برسند، شاهد حق خواهند بود.
بیتی پرمعنا از مثنوی را باید نگاه داشت: زیر دیوارِ تو، تو ای گنجِ گهر. منِ نازل، خودِ نازل، اگر بشکند از پشت آن چه ظهور میکند؟ همان خودِ بالاتر. خودهای بالاتر و چهرهٔ اصلی — جنبهٔ روحاللهی — در ماورای دیوارِ موجودِ فعلی قرار دارد. این بشکند، آن ظاهر میشود؛ آن در درون است. «گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی.» اسرار و بیانات در این باب بسیار است؛ مقصد یکی است. چگونه خودِ اصلی در پشت منِ موجود در حجاب است؟ این بشکند ظاهر میشود؛ این حلاج بشود ظاهر میشود؛ دیوار خراب شود گنج جلوه میکند. چون گنج جلوه کرد و انسان خودِ اصلی را یافت، شاهد حق است.
اگر فهم این معنا دشوار نماید، نکتهای باید دانست: در نظام وجود کدام موجود را جز به همین صورت میتوان یافت؟ همهٔ موجودات چنیناند؛ انسان نیز از این قانون بیرون نیست. با تأمل و تدبری که قرآن بدان دستور میدهد، در نظام وجود دیده میشود که صورت اصلی هر موجود در پشت صورت فعلی اوست. هر موجودی چون موجودیت اولیهاش بشکند، موجودیت بالاتر از درونش جلوه میکند. معنی تکامل همین است.
قانون تکامل
قانون تکامل قانون حاکم بر وجود است؛ عالم وجود در گرو همین قانون است. معنی تکامل آن است که موجودی میشکند و صورت بالاتر از درونش جلوه میکند. همهٔ موجودات چنیناند: صورت پایینتر که شکست، صورت بالاتر همان موجود از درون بیرون میآید. در واقع هر منِ نازلی حجاب منِ بالاتر است؛ و این منها یکیدو تا نیست، پشت سر هم چیدهاند. خاک که نبات میشود، نبات که گوشت و خون میشود، آن که نطفه میشود و نطفه که انسان میشود، همه شکستن خودهای نازل است برای بروز و ظهور خودهای بالاتر. مطلب در همهجا به همین نحو است؛ بقیه به تأمل خواننده واگذار میشود.
سالک نباید از تفکر تهی بماند؛ باید وقت را به فکر سپرد. چرا نظام وجود چنین است؟ این شکستنها چیست؟ موجودات چرا پیاپی میشکنند؟ برای آنکه چهرههای بالاتر و کاملتر در زیر دیوار چهرههای فعلی نهفتهاند و باید بشکند تا ظاهر شوند. یا نه جنگ است؛ این برای حکمت است. مثنوی میگوید آنچه در نظام وجود از شکستن موجودات دیده میشود جنگِ بیمعنا نیست؛ جنگِ حکمت است، همچون صنعت. گنج باید در ویرانه باشد. پس اگر موجودیت فعلی انسان بنا باشد باقی بماند، کار درست نمیشود. موجودیت دنیویِ اولیه اگر محفوظ بماند، موجودیتهای بالاتر از درون جلوه نمیکنند. این حجاب باید از میان برود تا برسد به موجودیت اصلی؛ و رسیدن به موجودیت اصلی مساوی لقاء حق است، زیرا موجودیت اصلی نزدیکترین موجود به خدا و وجه حق از خودِ انسان است. آنگاه حق را در وجود خود و در همه جا شاهد میشود.
بیان نفسانی و روحانی
بیان را میتوان عوض کرد. اهل اخلاق و ارباب سلوک همین حقیقت را به تقریری دیگر آوردهاند؛ مقصد یکی است. انسان در مرحلهٔ اول حیات و موجودیتی نفسانی دارد. موجودیت فعلی غالباً موجودیت نفسانی است؛ یعنی در این مرتبه جنبهٔ نفسانی غالب است و انسان را بهسوی مظاهر دنیا میکشد و قهراً از خدا محروم میسازد. مادام که در مرتبهٔ نفسانی بهسوی مظاهر و موجودات دنیا کشیده شود و خدا را نیابد و بهسوی او کشیده نشود، از خدا محروم خواهد بود. این مرتبهٔ نازل وجود است که نفسانیت خوانده میشود.
مادام که در نفسانیت بهسوی اغیار کشیده شود، صلاحیت شهود وجه حق و اشتیاق بهسوی او را ندارد؛ تنها صلاحیت آن دارد که موجودات را دریافت کند و بهسوی آنها رود. اگر مرتبهٔ نفسانیت نشکند و انسان به مرحلهٔ روحانیت یا به تعبیری به مرحلهٔ قلب وارد نشود، کار درست نخواهد شد. باید مرتبهٔ نفسانی شکسته شود. این بیان دیگر همان حقیقت بیان اول است. علمای اخلاق میگویند در مرتبهٔ نفسانی، قلب و مرتبهٔ روحانیت در پشت نفسانیت و زیر حجاب آن قرار دارد؛ باید این حجاب برداشته شود، زیرا در نفسانیت انسان از وجه حق محروم است — با آنکه وجه حق در همه جا عیان است — و فقط موجودات را میبیند و بهسوی آنها میرود. خاصیت مرتبهٔ نفسانی عشق به موجودات و افتادن در ضلالت است.
زینت دنیا
در مرتبهٔ نفسانی انسان هوای اغیار دارد؛ خاصیت این مرتبه همین است. قرآن میفرماید موجودات را در نظر انسان زینت میدهد:
«ٱلْمَالُ وَٱلْبَنُونَ زِينَةُ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۖ وَٱلْبَٰقِيَٰتُ ٱلصَّٰلِحَٰتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلًا» (کهف/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مال و پسران زینت زندگی دنیاست؛ و کارهای شایستهٔ پایدار نزد پروردگارت از نظر پاداش بهتر و از نظر امید نیکوتر است.
در مرتبهٔ نفسانی و حیات دنیا این چیزها مطرح میشود: موجودات بهصورت مستقل، بهصورت سلسلهای از واقعیات و جذبکنندهها؛ و قهراً هوا به اغیار پدید میآید. خاصیت مرتبهٔ نفسانی آن است که تابشها را برای انسان حقیقت جلوه میدهد. باید در این معنا تعمق کرد. اینکه قرآن میگوید این چیزها زینت داده شدهاند، تعبیری بر حساب است. زینت آنجا به کار میرود که حقیقت چنان نیست که دیده میشود. قرآن میفرماید دنیا زینت داده شده، مال زینت داده شده، اولاد زینت داده شده، همسران زینت داده شدهاند، ریاست و همهٔ متاع دنیا زینت داده شده است. چرا زینت؟ یعنی حقیقت و چهرهٔ اصلی غیر از چیزی است که در نفسانیت دیده میشود؛ خلافِ آنچه هست مییابد.
تعبیر قرآن برای اهلش آموزنده است: در مرتبهٔ نفسانی تابشها حقیقت پنداشته میشود. سالک مانند صیادی است که سایهٔ مرغ را پی میگیرد و مرغ از بالا میپرد؛ مانند کسی که سراب را آب میبیند. هرچه انسان بهسوی قرآن رود، این تعبیرات ذوقآور و تکاندهنده است: آنچه آب حساب میکنید درست مانند سراب است. این خاصیت مرتبهٔ نفسانی است. مادام که از این مرتبه خلاص نشده، سراب را آب و تابش را حقیقت میبیند، فریب میخورد و در ضلالت میماند. پس باید مرتبهٔ نفسانی شکسته شود؛ وگرنه در مهلکه است. نتیجه همان بیان اول است: موجودیت فعلی باید شکسته شود؛ چارهای نیست. این مقدمات را نباید از نظر دور داشت.
مثنوی: عاشقان کل و عشاق جزء
در بحثهای تحلیلی باید هم به آیات پرداخت، هم به روایات، هم به اشعار عرفا؛ تا دیده شود که همه به یک حقیقت اشاره میکنند. مسئله یکی بیش نیست؛ تعبیرات مختلف است و حقیقت واحد. مثنوی خاصیت مرتبهٔ نفسانی را چنین بیان میکند. پیش از آن از بندگان خدا سخن میگوید که از مرحلهٔ نفسانی خلاص شده و به مرتبهٔ بالاتر رسیدهاند؛ سپس به حال کسانی میپردازد که هنوز در نفسانیتاند.
عاشقان کل — عاشقان اصل حق — نه این عشاقِ جزء. عشاقِ جزء آناناند که در مرتبهٔ نفسانیاند. «ماند از کل آنکه شد مشتاقِ جزء.» چون جزوی عاشقِ جزوی شود — چنانکه انسان در نفسانیت عاشق موجودات جزئی میشود — زود معشوقش به کلِ خود رود. تابش است؛ تابش چون گرفته شود، معشوق میرود. انسان خود نیز تابشی است نه اصل؛ نباید فراموش کرد که خود نیز اصل نیست. تابشی بهسوی تابشی میرود. گاه تابشِ معشوق عمری طولانی دارد؛ اما عمرش تمام میشود و گرفته میشود. آن میرود و این میماند.
جمعبندی
هوا حیات دنیا را تثبیت میکند و حیات دنیا محرومیت از حق است. موجودیت فعلی منِ نازل و حجاب مراتب بالاتر است. قانون تکامل شکستن صورت نازل برای ظهور صورت کاملتر است؛ و رسیدن به موجودیت اصلی مساوی لقاء حق. بیان نفسانی همان حقیقت را به زبان اهل اخلاق بازمیگوید: تا نفسانیت نشکند، قلب در حجاب است و هوا به اغیار برقرار. زینت دنیا تابش را حقیقت مینمایاند؛ عشاقِ جزء از کل میمانند. باید از این مهلکه بیرون آمد تا راه لقاء گشوده شود.
صورت اصلی انسان شاهد وجه حق و به یک نظر خودِ وجه حق است. مراتبِ میانِ منِ دنیوی و آن صورتِ اعلی، حجابهای متراکمند. شکستن منِ نازل گشودن راه بهسوی منهای بالاتر است؛ و در نهایت بهسوی مرتبهای که میان آن و حق فاصلهای نیست. این نکته میان اهل معرفت مسلم است و با تدبر در «نفخت فیه من روحی» تأیید میشود.
تعبیر زینت در قرآن یعنی خلافِ حقیقت دیدن. در نفسانیت، مال و اولاد و ریاست و متاع دنیا چنان میدرخشند که تابش جای حقیقت مینشیند. صیادِ سایه و بینندهٔ سراب تصویر همان حالاند. تا مرتبهٔ نفسانی نشکند، سالک در مهلکهٔ ضلالت است؛ و شکستن نفسانی همان شکستن منِ نازل است که در بیان اول آمد.
در نظام وجود شکستنها جنگِ بیهوده نیست؛ حکمت است. گنج در ویرانه است. موجودیت فعلی اگر محفوظ بماند، موجودیت بالاتر جلوه نمیکند. سالک این قانون را در وجودِ خود نیز جاری میبیند: تا صورت نفسانی نشکند، صورت قلبی و روحانی آشکار نمیشود.
به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
نفخت فیک من روحی
میفرماید وقتی بدن مادی تکمیل شد نفخت فيه دمیدم در او من روحي. من به معنی از. یعنی از روحم. از روحم غیر از این است که بفرماید و نفخت فيه روحي دمیدم در او روحم را. نمیفرماید روحم را. میفرماید از روحم. کلام خداست. تعبیرها بسیار با همدیگر فرق میکند. آن هم وقتی که کلام کلام حق باشد. هر کلمهاش روی حساب است، وحی است، وحی است و روی حساب حرف زده میشود. کلمه من در اینجا بیجا نیست. در هیچ جای قرآن این در یک جا نیست، در جاهای مختلف این موضوع مطرح شده به تناسبهای مختلف. اما همهجا تعبیر این است که دمیدم از او، از روحم دمیدم در او از روحم، نه روحم را، از روحم.
یعنی آنچه دمیده شده است در بدن انسان، یعنی موجودیت من و سالک در اینجا یک مرتبه نازلهای است. مرتبه پایینتری است از روح خدا. خود روح خدا در مرتبه اصلیش نیست. از روح خداست یعنی چه؟ یعنی همون روح خداست در مرتبه پایینترش. چون سالک باز اهل ذوق هستید، از را اینجا به معنی جزء که نمیتوانید بگیرید. بگید که خدای یعنی میفرماید پاره کردم یک قطعهای از روحم را مثلاً اونجا دمیدم. روح که آن روح خدا، روح خدا، روحی که به خدا محسوبه. آن پاره کردنی نیست. جزء جزء کردنی نیست، مادی نیست تا بگوییم که این از در اینجا یعنی قطعهای از یک موجود مادی.
از در اینجا به چه معنا میشود؟ از تبعیضی، تجزیهای نیست. ازی است که معنی خاص دارد. یعنی آن روح نیست، ولی از اوست. غیر آن نیست، آن هم نیست از اوست. این مرتبه نازله روح خدا در وجود انسان پیاده شده. من و سالک مرتبه نازلهای از روح خدا هستیم. البته من و سالک که میگیم توجه داشته باشید بدن مطرح نیست. صحبت در روح است. حقیقت ما روح است. در اصل صحبت ما در روحه. من ما، من انسان، من هرکس روح خدا نیست، از روح خداست. یعنی صورت پایینتری از اوست. یعنی چه؟ یعنی چهره اصلی ما روح خداست که ما صورت پایینتری از او هستیم.
این هم یک مسئله بود که این آیک هم اگر به آن موضوعی که گذشت من نازل ما غیر از منهای بالاتر و من اصلی ماست. از آیات و از کل اشارات این به دست میاد که موجودیت فعلی ما مرتبه نازله موجودیت ماست. که این موجودیت نازل ما که در اینجا داریم خودش حجاب است برای آن موجودیتهای بالاتر ما و در اصل موجودیت اصلی ما.، آن موجودیت اصلی ما، از انسان سؤال میکنم چه بود اکنون؟ مرتبه چه بود نامش؟ روح خدا، روح خدا خودش وقتی میفرماید من روحي، معلوم است بین خدا و مرتبه اصلی ما هیچ فاصله و حجابی هست یا نیست؟ نیست.
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجدهکنان بیفتید.
حجاب من نازل
هیچ مخلوقی را خدا اینگونه به خودش نسبت نداده. و از اینجا هم سر خلیفت الله انسان معلوم میشود. این حجاب من از من است اگر این من از من جدا شود، چه شود؟ حیف میگیم. این سبو بشکند شود در-- این سبو بشکند در این دریا بحر بیاما شود، چه شود؟ حافظ تو خود حجاب خودی از میان برخیز. همه عرفا در این زمینه اشعار دارند. یعنی حرفشون این است که سالک انسانها اگر از خود نازل خود خلاص بشوید، به خودهای بالاتر برسید و در اصل به خود اصلی خود تن ناالعید و خود اصلی خود را پیدا بکنید مرتبه اصلی خود را نائل بشوید، شاهد وحشت باشید.
این در بیانات ارفا زیاد است. هر کدام به تعبیرات خاصی گفتهاند. در یک سطری که از مثنوی است این سطر شعر را در نظر داشته باشید. این سطری یعنی این بیت، یک بیت پرمعنایی است. میگوید که زیر دیوار تو، زیر دیوار تو، تویی گنج گهر. زیر دیوار تو، تویی گنج گهر. این من نازل، خود نازل بخواهد بشکند از پشت خود نازل چه خواهد ظهور پیدا کرد؟ همان خود بالاتر. آن اگر بشکند خود بالاتر از آن ظهور پیدا میکند. یعنی آن خودهای بالاتر و چهره اصل ما، چهره اصلی ما در اصل آن روح خدایی ما، جنبه روح اللهی ما در ماورای این دیوار موجود مایی و دیوار من موجود یا دیوار یا حجاب من موجود قرار میگیرد.
این بشکند، آن ظاهر میشود. آن در درون است، در درون. لذا، لذا مثنوی میگوید که زیر دیوار وجود تو، تویی گنج گهر. گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزي. گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزي. اکنون اینجا باز در بعضی از آیات خواستند بعضیها به بعضی از آیات تعبیراتی داشته باشند. اینان را نمیخواهم اینجا . اینجا اسرار گفته، بیانات زیاد است. اکنون سالک به نظرتون میاد که چگونه آن خودهای ما، اصلی ما یا چهره اصلی، اصلی ما، روح اللهی ما در پشت این من موجود یا مای موجود در حجاب است. این بشکند، آن ظاهر میشود.
این حلاچ بشود، آن ظاهر میشود. این دیوار خراب بشود، آن گنج جلوه میکند. آن گنج وقتی جلوه کرد انسان خود اصلیش را یافت، دیگر شاهد وحشت است. اگر خواستید این را بفهمید ممکنه برای سالک سخت بیاید. ولی من یک نکته باید افزود و آن اینکه سالک در نظام وجود کدام موجود را غیر به غیر این صورت مییابید؟ همه موجودات اینگونه هستند. من و سالک اینطور نیست. اگر سالک یک تأمل و تدبری که قرآن بهش دستور میدهد در نظام وجود بپردازید، یک تأمل عاقلانه داشته باشید، هوشیارانه داشته باشید، خواهید دید انسان اینطور نیست که صورت فقط انسان اینطور نیست که صورت اصلی او در پشت صورت فعلی او قرار گرفته باشد و در باطن صورت فعلی او.
مثنوی: کل و جزء
این تعبیر زینت داده شده یعنی چه؟ یعنی حقیقتش آنچنان که هست نیست و سالک خلاف اونجور که هست مییابید در مرتبه نفسانی خودتان. مسئله زینت را در جا به کار میبرن. یک موجود را مثلاً میگویند این موجود زینت داده شده است. معناش این است یعنی حقیقت و چهره اصلیش غیر از این است که دیده میشود. تعبیر قرآن واقعاً برای اهلش آموزنده است. میگوید دنیا را سالک به نظر سالک در مرتبه نفسانیتون زینت دادن، این تابشها را انسان حقیقت میبینید. انسان مانند آن صیادی میمانید که سایک یک مرغی را پیگیری میکند، مرغ از بالا میپرد.
این خاصیت مرتبه نفسانی انسانست. اصل این مرتبه نفسانی شعورش بیش از این نیست، دریافتش بیش از این نیست. تابشها را حقیقتها میبیند. حق-- سراب را چه میبیند؟ میگفتید آب میبیند. اگر تعبیراتی دارد قرآن انسان هرچه به سراغ قرآن می-میرود واقعاً به یک نظر ذوقآور به یک نظر دیوانه کنندهست. میگی که درست مانند سراب است اینان که سالک آب حساب میکنید. درست مانند سراب است. این خاصیت مرتبه نفسانی است. از این مرتبه مادامی که خلاص نشدهایم ما سراب را آب، تابش را حقیقت خواهیم دید و به سوی آنها کشیده خواهیم شد و فریب خواهیم خورد، گور خواهیم خورد، در ضلالت خواهیم بود.
پس باید مرتبه نفسانی چه بشود؟ باید مرتبه نفسانی شکسته بشود و الا ما در این مهلکه هستیم. باز دیدید این نتیجه، این هم بیان نتیجه داد که ما باید موجودیت فعلی خودمان را که با بیان اول میگفتم باید بشکنیم و الا چارهای نیست. این مقدمات را فراموش نکنید. در اینجا من اشعاری از مثنوی بخوانم که سالک، من همیشود در گفت، بی-- این بحثهای تحلیلیمون میخوام هم به آیات بپردازیم هم به روایات و هم به اشعار عرفا که ببینیم که اینان به یک حقیقت اشاره میکنند. مسئله یکی بیش نیست. اونی که همیشود امام، امام خودمان که فرمودند که این تعبیرات مختلف است و حقیقتها که عرفا و قرآن و بزرگان گفتند همه خواستند یک حقیقت را بگن.
این هم بیشتر روشن میشود. مثنوی در جای خاصیت مرتبه نفسانی انسان را که اکنون مشروح هم گفتم به این جور بیان میکند. گفتم که انسان در مرتبه نفسانیاش به سوی تابشها به صورت حقیقت کشیده میشود، به سوی سایه، به سوی پرن-- به صورت پرنده اصلی کشیده میشود. اینجا اینگونه بیان میکند که قرآن گفت زینت داده شده است. میگوید که در البته قبل از این اشعار مثنوی از بندگان خدا و از آنان که از مرحله نفسانی خلاص شدهاند و مرتبه نفسانی خلاص شدهاند و مرتبه بالاتر رسیدند آنان را که مطرح میکند در آخرش قسمتی از بیت اول به آنان مربوط است.
بعد میپردازد به ما. عاشقان کل، یعنی آنان که گفتیم نه عاشقان کل بودند یعنی عاشقان اصل حق بودند. نه این عشاق جزب، نه این عشاق جزب. عشاق جزب ماها هستیم. در مرتبه چه؟ در مرتبه نفسانی. ماند از کل آنکه شد مشتاق جزب. ماند از کل آنکه شد مشتاق جزب. چون که جزوی عاشق جزوی شود. چون که جزوی مانند من و سالک عاشق جزوی شود مانند موجودات، زود معشوقش به کل خود رود. همینطوره دیگر. این تابشود. تابش وقتی گرفته شد تابش معشوق ما بود. ما خودمان هم یک تابش بودیم. ما خودمان هم تابشیم و خودمان رو فراموش نکنید، فقط ما اصل نیستیم.
ما هم تابشیم. تابشی به سراغ تابشی میرود. اکنون این ما که تابش هستیم اندکی طولانی هستیم. اکنون بعضی اوقات تابش طولانیست. آن تابش عمر، عمرش تمام میشود، گرفته میشود. دیگر آن رفت و ما موندیم. وال
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.