ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم.

با توجه بر اینکه حیات دنیوی که از مدارج حیات است و از مراتب حیات است و پست‌ترین مرتبه از مراتب حیات انسانیست و انسان در این مرتبه از حیات محروم از حضرته حق است، قهراً هوا هم وقتی تثبیت کننده همین مرتبه از حیات است برای ما روشن می‌شود که با داشتن هوا اصولاً حرکت برای انسان، برای یک سالک مفهومی ندارد.

هرچه انسان به دنبال هوای نفس برود، مرتبه دنیوی حیات، مرتبه حیات دنیوی خودش را تثبیت کرده و با تثبیت حیات دنیوی، محروم بودن از حق ضرورت دارد.

یعنی خاصیت حیات دنیوی محروم بودن از حق است.

خاصیت هوا هم تثبیت حیات دنیوی است.

نتیجه می‌شود که هوا بالاخره یک مسئله اساسی است که انسان را از حق محروم می‌کند.

وقتی انسان هوا دارد چرا در مرتبه ادنای حیات قرار می‌گیرد و طبعاً محروم از حق باید باشد؟

این رو می‌خواستیم به صورت یک مس-- به صورتی که تحلیل فلسفی تحلیل بکنیم.

در اینجا باید به این مسئله دقت بکنیم که انسان در، خوب انشاالله تأمل بکنید، یک تحلیلی است که بیشتر دقت می‌خواد.

اما انسان هر قدر بفهمد به همان اندازه نقش هوا را پی خواهد برد و مسئله کاملاً دو تا چهارتاست.

مسلم و حتمی است که هوا این چنین نقش را دارد که راه را بر روی انسان می‌بندد.

حالا روایاتی هم در این زمینه می‌خوانیم علاوه بر آیات زیادی که هست که اصلاً بررسی آیات را من خواستم شروع نکنیم در این زمینه فقط به یکی دو تا روایت و بیانات اشاره می‌کنیم.

خوب دقت می‌کنید انشاالله.

میگیم که هوا، هوای نفس، داشتن هوا انسان را تثبیت می‌کند در مرحله‌ای از حیات که با داشتن اون مرحله‌ای از حیات که به تعبیر قرآن حیات دنیا نامیده می‌شود، راه انسان به سوی خدا ندارد.

محروم از حق است.

مسئله اینه.

چرا؟

در جواب این چرا به این موضوع دقت می‌کنیم که به طور کلی اگر ما یک مطالعه دقیقی با توجه بر آیات قرآن در موقعیت انسان در نظام وجود داشته باشیم، ببینیم قرآن موقعیت انسان را در نظام وجود چگونه بیان می‌کند.

از نکات و اشارات و تعبیرات آیات با دقت و تدبر اینجور استفاده می‌شود که انسان در این زندگی دنیوی، در زندگی دنیوی خود در مرتبه پایین‌تری از ذات و خودی خود قرار می‌گیرد.

در ماورای این مرتبه دنیوی ذات و خودی انسان، خودی‌های بالاتر هست، خودهای بالاتر هست.

به یک بیان دیگر، از قرآن اینجور استفاده می‌شود که حقیقت ما در این دنیا، اون چهره‌ای که به اصطلاح ما در این دنیا داریم، خصوصیت وجودی که ما در این دنیا داریم، ما به نام انسان، این یک چهره خاصی است که در ماورای این چهره، در ماورای این خودی موجود ما، یک خودی‌ها برای ما هست که خیلی بالاتر.

و هرچه این خودی‌ها بالاتر بره چهره انسان وسیع‌تر است.

صورت انسان وسیع‌تره.

صورت اصلی انسان، صورت اصلی انسان که اون صورت نهایی که در اون طرف قرار می‌گیرد، اون صورت اصلی صورتی است که درست شاهد وجه حق است و به یک نظر خودش وجه حق است.

مسئله یه خرده مشکله اگه می‌خواید تأمل بیشتر می‌کنید.

حالا من بیانات، توضیحات بیشتری هم عرض می‌کنم.

من و شما عنیت در اینجا داریم، یک خودی در اینجا داریم، یک ذاتی در اینجا داریم در دنیا.

در ماورای این ذات ما مرتبه بالاتری از ما هست.

در ماورای اون ما مرحله بالاتری از ما، یعنی از من هر کسی و از خود هر کسی هست.

اینها مراتب ذات هر کس است، مراتب ذاتش هست.

تا برسیم به نقطه آخر یعنی به اون من آخر یا من اعلی به تعبیر بعضی‌ها یا خود عالی، خود اعلی، خود بالاتر، ذات بالاتر ما.

به یک بیان دیگر صورت عالی ما.

به یک بیان دیگر صورت اصلی ما.

اونچه که ما صورت اصلی داریم، اون صورت آخر صورتی است که مظهر و مجلا و جلوه گاه حق است و اسماء حق است.

یعنی نزدیک‌ترین مخلوق به حق است.

فاصله ای بین او و حق نیست.

فانی در حق است.

مظهر همه صفات و اسماء حق است.

وجه حق است به یک نظر، شاهد حق، وجه حق است، به یک نظر خود وجه حق است.

اون صورت اصلی ماست.

اینجور مراتب ذات ما چیده می‌شود.

آخر مرحله این ذات موجود ما در دنیاست که من دنیوی ما یا خود دنیوی ماست ذات، ذات‌های بالاتر ما، خودهای بالاتر ما، مراتب ذاتی بالاتر ما همینطور به ترتیب مرتب است تا برسیم به چهره اصلی.

اما شما حساب بکنید که این چه-- اون چهره اصلی ما، صورت اصلی ما و صورت‌های بالاتر ما همه در پشت این ذات موجود ما قرار گرفته، در ماورای این ذات ما قرار گرفته.

و این همون معناست که شنیده‌اید که می‌گویند که انسان من نازلش حجاب است برای من بالاترش.

دقت می‌کنید؟

انسان خود نازل و پستش حجاب است برای خود بالاترش و خودهای بالاترش و در اصل حجاب خود اصلی انسان است.

مسئله‌ای است که بین همه عرفا معروف است و دیگه شک هم درش نیست.

کسی در آیات قرآن دقت بکند.

آیه‌ای در قرآن یا آیاتی در قرآن که مشابه هم هست وجود دارد، آنها را شنیده‌ایم.

یعنی آیه است که و تعبیری است که در چندین مورد این تعبیر مشابه آمده که خدا وقتی موجودیت دنیوی انسان را یعنی من و شما چطور شده به وجود آمدیم، موجودیت دنیوی ما را وقتی مطرح می‌فرماید، می‌فرماید وقتی بدن مادی انسان تسویه شد، درست شد، تنظیم شد، نفخت فيه من روحي.

من از روحم در و دمیدم.

ببینید خدا چی می‌فرماید.

می‌فرماید من در بدن تکمیل شده انسان، در جنین، در هر وقت که بدن تکمیل شد، چه اون آدم اول که در غیر جنین بود، چه آدم‌های بعد که در جنین تکمیل می‌شود، بدنشون، بدن مادی‌شون.

می‌فرماید وقتی بدن مادی تکمیل شد نفخت فيه دمیدم در او من روحي.

من به معنی از.

یعنی از روحم.

از روحم غیر از این است که بفرماید و نفخت فيه روحي دمیدم در او روحم را.

نمی‌فرماید روحم را.

می‌فرماید از روحم.

کلام خداست.

تعبیرها خیلی با همدیگر فرق می‌کند.

اون هم وقتی که کلام کلام حق باشد.

هر کلمه‌اش روی حساب است، وحی است، وحی است و روی حساب حرف زده می‌شود.

کلمه من در اینجا بیجا نیست.

در هیچ جای قرآن این در یک جا نیستها، در جاهای مختلف این موضوع مطرح شده به تناسب‌های مختلف.

اما همه‌جا تعبیر این است که دمیدم از او، از روحم دمیدم در او از روحم، نه روحم را، از روحم.

یعنی آنچه دمیده شده است در بدن انسان، یعنی موجودیت من و شما فعلاً در اینجا یه مرتبه نازله‌ای است.

مرتبه پایین‌تری است از روح خدا.

خود روح خدا در مرتبه اصلیش نیست.

از روح خداست یعنی چی؟

یعنی همون روح خداست در مرتبe پایین‌ترش.

چون شما باز انشاالله اهل ذوق هستید، از را اینجا به معنی جزء که نمی‌توانید بگیرید.

بگید که خدای یعنی می‌فرماید پاره کردم یک قطعه‌ای از روحم را مثلاً اونجا دمیدم.

روح که اون روح خدا، روح خدا، روحی که به خدا محسوبه.

اون پاره کردنی نیست.

جزء جزء کردنی نیست، مادی نیست تا بگوییم که این از در اینجا یعنی قطعه‌ای از یک موجود مادی.

از در اینجا به چه معنا می‌شود؟

از تبعیضی، تجزیه‌ای نیست.

ازی است که معنی خاص دارد.

یعنی آن روح نیست، ولی از اوست.

غیر اون نیست، اون هم نیست از اوست.

این مرتبه نازله روح خدا در وجود انسان پیاده شده.

من و شما مرتبه نازله‌ای از روح خدا هستیم.

البته من و شما که می‌گیم توجه داشته باشید بدن مطرح نیست.

صحبت در روح است.

حقیقت ما روح است.

در اصل صحبت ما در روحه.

من ما، من شما، من هرکس روح خدا نیست، از روح خداست.

یعنی صورت پایین‌تری از اوست.

یعنی چه؟

یعنی چهره اصلی ما روح خداست که ما صورت پایین‌تری از او هستیم.

خب این هم یه مسئله بود که این آیه هم اگر دقت بکنید به اون موضوعی که گفتم من نازل ما غیر از من‌های بالاتر و من اصلی ماست.

از آیات و از کل اشارات این به دست میاد که موجودیت فعلی ما مرتبه نازله موجودیت ماست.

که این موجودیت نازل ما که در اینجا داریم خودش حجاب است برای اون موجودیت‌های بالاتر ما و در اصل موجودیت اصلی ما.

خب، اون موجودیت اصلی ما، از شما سؤال می‌کنم چی بود الان؟

مرتبه چی بود نامش؟

روح خدا، روح خدا خودش وقتی می‌فرماید من روحي، معلوم است بین خدا و مرتبه اصلی ما هیچ فاصله و حجابی هست یا نیست؟

نیست.

هیچ مخلوقی را خدا اینجور به خودش نسبت نداده.

و از اینجا هم سر خلیفت الله انسان معلوم می‌شود.

این حجاب من از من است اگر این من از من جدا شود، چه شود؟

حیف می‌گیم.

این سبو بشکند شود در-- این سبو بشکند در این دریا بحر بی‌منتها شود، چه شود؟

حافظ تو خود حجاب خودی از میان برخیز.

همه عرفا در این زمینه اشعار دارند.

یعنی حرفشون این است که شما انسان‌ها اگر از خود نازل خود خلاص بشوید، به خودهای بالاتر برسید و در اصل به خود اصلی خود تن ناالعید و خود اصلی خود را پیدا بکنید مرتبه اصلی خود را نائل بشوید، شاهد وحشت باشید.

این در بیانات ارفا زیاد است.

هر کدام به تعبیرات خاصی گفته‌اند.

در یک سطری که از مثنوی است این سطر شعر را در نظر داشته باشید.

این سطری یعنی این بیت، یه بیت پرمعنایی است.

می‌گوید که زیر دیوار تو، زیر دیوار تو، تویی گنج گهر.

زیر دیوار تو، تویی گنج گهر.

این من نازل، خود نازل بخواهد بشکند از پشت خود نازل چه خواهد ظهور پیدا کرد؟

همان خود بالاتر.

اون اگر بشکند خود بالاتر از اون ظهور پیدا میکنه.

یعنی اون خودهای بالاتر و چهره اصل ما، چهره اصلی ما در اصل اون روح خدایی ما، جنبه روح اللهی ما در ماورای این دیوار موجود مایی و دیوار من موجود یا دیوار یا حجاب من موجود قرار می‌گیرد.

این بشکند، اون ظاهر می‌شود.

اون در درون است، در درون.

لذا، لذا مثنوی می‌گوید که زیر دیوار وجود تو، تویی گنج گهر.

گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزي.

گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزي.

حالا اینجا باز در بعضی از آیات خواستند بعضی‌ها به بعضی از آیات تعبیراتی داشته باشند.

اینا را نمی‌خواهم اینجا عرض کنم.

اینجا اسرار گفته‌ها، بیانات زیاد است.

حالا شما به نظرتون میاد که خب چگونه اون خودهای ما، اصلی ما یا چهره اصلی، اصلی ما، روح اللهی ما در پشت این من موجود یا مای موجود در حجاب است.

این بشکند، اون ظاهر می‌شود.

این حلاچ بشود، اون ظاهر می‌شود.

این دیوار خراب بشود، اون گنج جلوه می‌کند.

اون گنج وقتی جلوه کرد انسان خود اصلیش را یافت، دیگه شاهد وحشت است.

اگر خواستید این را بفهمید ممکنه براتون سخت بیاد.

ولی من یک نکته به شما عرض کنم و اون اینکه شما در نظام وجود کدام موجود را غیر به غیر این صورت می‌یابید؟

همه موجودات اینجور هستند.

من و شما اینطور نیست.

اگر شما یک تأمل و تدبری که قرآن بهش دستور می‌دهد در نظام وجود بپردازید، یک تأمل عاقلانه داشته باشید، هوشیارانه داشته باشید، خواهید دید انسان اینطور نیست که صورت فقط انسان اینطور نیست که صورت اصلی او در پشت صورت فعلی او قرار گرفته باشد و در باطن صورت فعلی او.

همه موجودات اینجور هستند.

هر موجودی را شما حساب کنید وقتی موجودیت اولیه اش می‌شکند، از درون او موجودیت بالاترش چی میکنه؟

جلوه میکنه.

اصلاً مسئله تکامل معنیش همین است.

شما قانون تکامل را در وجود اگر بخواهید مطالعه کنید، که قانون حاکم در وجود است و وجود اصلاً در گرو همین قانون است عالم وجود و حاکم بر کل وجود است.

معنی تکامل یعنی چی؟

یعنی موجودی می‌شکند صورت بالاتری از درونش چی میکنه؟

جلوه می‌کند.

همه موجودات اینطور هستند.

یعنی هر موجودی صورت پایین‌ترش وقتی شکست، صورت بالاتر همان موجود از درون همین موجود که شکست بیرون میاد.

در واقع هر من نازلی حجاب من بالاتری است.

و ببینم یکی دو تا نیست و هی من‌ها اینجور چیده می‌شوند.

خاکی که نبات می‌شود، نباتی که گوشت و خون می‌شود، اون گوشت و خون که نطفه می‌شود و، و اون نطفه که انسان می‌شود، اینا همه شکستن خودهای نازل است برای همان موجودات و بروز و ظهور خودهایی که بالاترند.

مسئله به این نحو است در همه جا.

خب این دیگه در این حد که گفتم بقیه را به تأمل خود شما واگذار می‌کنیم.

انشاالله که شما به اون مستحبه مؤکد که حضرت ابوذر سلام الله علیه خیلی به اون عمل می‌کرد و لذا هم ابوذر شد، در ابعاد مختلفش عمل می‌کنید.

انشاالله از فکر خالی نباشید.

وقتتون رو به فکر بگذارید.

در این مسئله هرچی می‌توانید البته همه مثال دیگه به فکر بپردازید.

اصلاً ببینید چرا نظام وجود اینجوره؟

این شکستن‌ها یعنی چه؟

این شکستن‌ها همه این است که یه دفعه این شعر را در اینجا خوندم، امروز هم با این تحلیلی که داشتیم دوباره می‌خوانم.

این شکستن‌ها یعنی چه؟

موجودات چرا می‌شکنند به دنبال هم؟

هی می‌شکنند و این شکستن‌ها، شکسته شدن‌ها در نظام وجود برای چیه؟

برای این است که کلاً موجودات چهره‌های بالاترشون در زیر دیوار چهره‌های فعلیشون قرار گرفته.

باید بشکند تا ظهور پیدا بکند اون چهره‌های اصلی و کامل‌تر.

یا نه جنگ است این برای حکمت است.

همین شعر می‌خواستم دوباره بخوانم.

یا نه جنگ است.

مثنوی می‌گوید این‌ها که شما در نظام وجود می‌بینید که موجودات می‌شکنند، این آن را می‌شکند، اون این یکی را می‌شکند.

این گفتم جنگ این‌ها نیست.

یا نه جنگ است این برای حکمت است همچو جنگ خر و روشان صنعت است.

یا نه این است و نه آن هیرانه است.

گنج باید گنج در ویرانه است.

پس موجودیت فعلی من و شما اگر بنا بشه باقی باشد کار درست نمی‌شه.

موجودیت فعلی هر انسان یعنی موجودات، موجودیت اولیه و دنیوی اولیه هر انسان اگر بنا باشد محفوظ باشد، موجودیت‌های بالاتر از درون جلوه نمی‌کند.

این حجاب باید از میان بره تا اون‌ها جلوه بکنه تا برسد به موجودیت اصلی که موجودیت اصلی رسیدنش مساوی است با لقاء حق.

چون موجودیت اصلی انسان در نزدیک‌تر موجود به خداست و وجه حق از خودش.

یعنی انسان دیگه به اون مرحله رسید حق را در کجا شاهد می‌شود اگر گفتید؟

حق را در وجود خود شاهد می‌شود و در همه جا.

اصلاً وجه حق از خودش است پس ما یک موجودیت فعلی داریم، موجودیت دنیوی داریم و یک موجودیت نازل داریم که در این موجودیت چهره‌های اصلی ما در پشت حجاب است و نهایتاً ما از خدا در حجابیم.

حالا بیان را من عوض می‌کنم.

شما ممکنه به نوشته‌های علما اخلاق مراجعه بکنید، به این بیان دوم که عرض می‌کنم برخورد بکنید.

بعضی از عرفا و ارباب سلوک همین حقیقت را که اینجا عرض کردم به یک بیان دیگه تقریر کرده‌اند.

ولی مقصد یکی است.

این بیان را هم من عرض کنم در اینجا همین حقیقت است منتها به یک بیان دیگر.

تا شما وقتی به این بیان‌ها برخورد کردید آشنا بشید که چی می خوام بگم.

در این حال مسئله روشن‌تر هم می‌شود.

انسان در مرحله اول، گفتن اینجوری گفتن، انسان در مرحله اول یک حیات و یک موجودیت نفسانی دارد.

نفسانی، این تعبیر.

الان موجودیت من و شما موجودیت نفسانی است.

این مرتبه از موجودیت ما موجودیتی است که نفسانی می‌گیم.

یعنی چه؟

یعنی جنبه موجودی-- جنبه نفسانی در این مرتبه از موجودیت به ما غلبه دارد و وقتی جنبه نفسانی بر ما در مرحله اول غلبه دارد، ما را می‌کشاند به سوی این مظاهر دنیا و قحراً ما از خدا در این مرحله محروم هستیم.

در مرتبه نفسانی مادامی که ما قرار گرفته‌ایم و کشیده می‌شویم به سوی مظاهر، به سوی این موجوداتی که در دنیا هست و کشیده می‌شویم به سوی آن‌ها و خدا را نمی‌یابیم و به سوی خدا کشیده نمی‌شویم، قحراً از خدا محروم خواهیم بود.

این مرتبه نازل وجود ماست که مرتبه نفسانیت می‌گویند.

مادامی که می‌گویند ما در این مرتبه نفسانیت خودمان قرار گرفته‌ایم به این و اون که اغیار هست به سوی این و اون کشیده می‌شویم.

این صلاحیت را نداریم که وجه حق را شاهد باشیم و اشتیاق بکنیم به سوی او برویم.

ما در مرتبه نفسانیت گفتن اصلاً صلاحیت این را داریم که این موجودات را فقط دریافت بکنیم و به سوی این‌ها کشیده بشویم و السلام.

اگر این مرتبه نفسانیت ما شکسته نشود و به ما، ما به مرحله روحانیت خودمان یا به تعبیری به مرحله قلب وارد نشویم، کار درست نخواهد شد.

باید این مرتبه نفسانی را شکست.

اینجور گفتن.

این هم یک بیان دیگر است.

یک بیان است به مثال، به صورت دیگر، یک تقریر دیگر است.

اما مطلب، حقیقت همونی است که عرض کردم در بیان اول.

این قسمت از علمای اخلاق می‌گویند که انسان در مرتبه نفسانی، حالا گفتم انسان در مرتبه نفسانی یعنی همان موجودیت که الان من و شما داریم.

می‌گویند در مرتبه نفسانی انسان، قلب انسان، مرتبه قلبی انسان، مرتبe روحانیت انسان در پشت مرتبه نفسانیتش قرار می‌گیرد و در زیر حجاب مرتبه نفسانیتش قرار می‌گیرد.

دیگه قلب انسان زیر حجاب است.

جنبه روحانیت انسان زیر حجاب است و باید این حجاب برطرف بشود که مرتبه نفسانی است.

چرا؟

برای اینکه در این مرتبه نفسانی انسان از وجه حق محروم است.

وجه حق را نمی‌بیند با اینکه در همه جا عیان است و فقط موجودات را می‌بیند و به سوی موجودات کشیده می‌شود.

اصلاً خاصیت مرتبه نفسانی این است که انسان عشق به موجودات می‌ورزد و به ضلالت می‌افتد.

این، اینجور گفتن.

بیان خوبی است به جای خودش.

به جای خودش بیان خوبی است.

خب این هم یک بیان است.

در این مرتبه ما کشیده می‌شویم به سوی اغیار.

در این مرتبه نفسانی ما اصلاً خاصیت این مرتبه است که ما هوای اغیار را چی؟

داریم یا نداریم؟

هوای اغیار را داریم.

خاصیت این مرتبه این است.

خاصیت مرتبه نفسانی این است که به تعبیر قرآن موجودات را زینت می‌دهد در نظر انسان.

المال و البنون زینه الحياة الدنيا و خیلی آیات دیگر.

قرآن می‌فرماید شما در مرتبه نفسانی وقتی قرار گرفته‌اید این چیزها برای شما مطرحه است.

موجودات به صورت یک موجودات مستقل، به صورت یک سلسله واقعیات، به صورت یک سلسله جذب کننده‌ها برای شما مطرحه است و قحراً شما هوا دارید به اغیار.

خاصیت مرتبه نفسانی این است.

خاصیت مرتبه نفسانی اینجور است که تابش‌ها را، خوب دقت کنیدا، تابش‌ها را برای انسان حقیقت‌ها جلوه می‌دهد.

تعمق کنیدا.

خاصیت مرتبه نفسانی انسان اینه.

اینکه قرآن می‌گوید شما در مرتبه نفسانی و حیات دنیا براتون این چیزها زینت داده می‌شود، این زینت داده می‌شود تعبیرش، قرآن واقعاً تعبیر یعنی گفتید؟

حقیقت.

چون زینت، تعبیر زینت جای برده می‌شود.

تعبیر قرآن گفتم همش روی حساب است.

قرآن همیشه می‌گوید دنیا برای شما زینت داده شده است.

مال برای شما زینت داده شده است.

اولاد برای شما زینت داده شده است.

زن‌ها برای شما زینت داده شده‌اند.

مردها برای شما زینت داده شده‌اند.

ریاست، همه چیز متاع دنیا برای شما زینت داده شده.

یعنی چرا زینت داده شده؟

این تعبیر زینت داده شده یعنی چی؟

یعنی حقیقتش آنچنان که هست نیست و شما خلاف اونجور که هست می‌یابید در مرتبه نفسانی خودتون.

مسئله زینت را در جا به کار می‌برن.

یه موجود را مثلاً میگن این موجود زینت داده شده است.

معناش این است یعنی حقیقت و چهره اصلیش غیر از این است که دیده می‌شود.

تعبیر قرآن واقعاً برای اهلش آموزنده است.

می‌گوید دنیا را شما به نظر شما در مرتبه نفسانی‌تون زینت دادن، این تابش‌ها را شما حقیقت می‌بینید.

شما مانند اون صیادی می‌مانید که سایه یک مرغی را پیگیری می‌کند، مرغ از بالا می‌پرد.

فهمیدید؟

این خاصیت مرتبه نفسانی شماست.

اصل این مرتبه نفسانی شعورش بیش از این نیست، دریافتش بیش از این نیست.

تابش‌ها را حقیقت‌ها می‌بیند.

حق-- سراب را چی می‌بیند؟

می‌گفتید آب می‌بیند.

اگر تعبیراتی دارد قرآن انسان هرچه به سراغ قرآن می-می‌رود واقعاً به یک نظر ذوق‌آور به یک نظر دیوانه کننده‌ست.

میگی که درست مانند سراب است این‌ها که شما آب حساب می‌کنید.

درست مانند سراب است.

این خاصیت مرتبه نفسانی است.

از این مرتبه مادامی که خلاص نشده‌ایم ما سراب را آب، تابش را حقیقت خواهیم دید و به سوی آنها کشیده خواهیم شد و فریب خواهیم خورد، گور خواهیم خورد، در ضلالت خواهیم بود.

پس باید مرتبه نفسانی چه بشود؟

باید مرتبه نفسانی شکسته بشود و الا ما در این مهلکه هستیم.

باز دیدید این نتیجه، این هم بیان نتیجه داد که ما باید موجودیت فعلی خودمون را که با بیان اول می‌گفتم باید بشکنیم و الا چاره‌ای نیست.

این مقدمات را فراموش نکنید.

در اینجا من اشعاری از مثنوی بخوانم که شما، من همیشه در گفت، بی-- این بحث‌های تحلیلیمون می‌خوام هم به آیات بپردازیم هم به روایات و هم به اشعار عرفا که ببینیم که این‌ها به یک حقیقت اشاره می‌کنند.

مسئله یکی بیش نیست.

اونی که همیشه امام، امام خودمون که فرمودند که این تعبیرات مختلف است و حقیقت‌ها که عرفا و قرآن و بزرگان گفتند همه خواستند یک حقیقت را بگن.

این هم بیشتر روشن می‌شود.

مثنوی در جای خاصیت مرتبه نفسانی انسان را که الان مشروح هم گفتم به این جور بیان می‌کند.

گفتم که انسان در مرتبه نفسانی‌اش به سوی تابش‌ها به صورت حقیقت کشیده می‌شود، به سوی سایه‌ها، به سوی پرن-- به صورت پرنده اصلی کشیده می‌شود.

اینجا اینجور بیان می‌کند که قرآن گفت زینت داده شده است.

می‌گوید که در [سرفه] البته قبل از این اشعار مثنوی از بندگان خدا و از اون‌ها که از مرحله نفسانی خلاص شده‌اند و مرتبه نفسانی خلاص شده‌اند و مرتبه بالاتر رسیدند اون‌ها را که مطرح میکنه در آخرش قسمتی از بیت اول به اون‌ها مربوط است.

بعد می‌پردازد به ماها.

عاشقان کل، یعنی اون‌ها که گفتیم نه عاشقان کل بودند یعنی عاشقان اصل حق بودند.

نه این عشاق جزب، نه این عشاق جزب.

عشاق جزب ماها هستیم.

در مرتبه چی؟

در مرتبe نفسانی.

ماند از کل آنکه شد مشتاق جزب.

ماند از کل آنکه شد مشتاق جزب.

چون که جزوی عاشق جزوی شود.

چون که جزوی مانند من و شما عاشق جزوی شود مانند موجودات، زود معشوقش به کل خود رود.

همینطوره دیگه.

این تابشه.

تابش وقتی گرفته شد تابش معشوق ما بود.

ما خودمون هم یک تابش بودیم‌ها.

دقت بکنید ما خودمون هم تابشیم و خودمون رو فراموش نکنید، فقط ما اصل نیستیم‌ها.

ما هم تابشیم.

تابشی به سراغ تابشی می‌رود.

حالا فعلاً این ما که تابش هستیم یه خرده طولانی هستیم.

حالا بعضی اوقات تابش طولانی‌ست.

اون تابش عمر، عمرش تمام می‌شود، گرفته می‌شود.

خب دیگه اون رفت و ما موندیم.

والسلام علیکم ورحمة الله.