یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
بخل از جلوات هوا
بسم الله الرحمن الرحیم. چندین جلسه است که شروع کردیم در آن مسائل اساسی که-- اساسی و اصولی که برای یک سالک، سالک الی الله ضرورت دارد از آنان اجتناب بکند که اگر اجتناب نکند سلوک معنایی نخواهد داشت. آنان را بیان کنیم طبق برداشتی که از آیات و روایات و بیانات علما اخلاق داریم. البته علما اخلاق هم هرچی گفتن باز با برداشت از آیات و روایات است. از این مسائل اساسی، مسئله اول که شروع کردهایم مسئله اجتناب از هواس که به عنوان یک مسئله اصلی و اساس در سلوک الی الله مطرح است، اجتناب از هوا. دو سه جلسه است در این خصوص صحبت میکردیم و جلسه گذشته عنوان کردیم مسئله هوا را که حد و مرز هوا چیست و جاهایی که به صورت و به ظاهر به نظر میآید هواست ولی در واقع هوا نیست، آنان چیست؟
و مواردی که هواست چیست؟ اینها را عرض کردیم. بعد شروع کردیم به جلوات و بروزات و ظهورات هوای نفس که آن جلوات مهم، ظهورات مهم یا بروزات خیلی چشمگیر هوای نفس را توضیح بدهیم. پیشتر گفته شد که جلوات هوا یکی دو تا نیست. هوای نفس جلوات و ظهوراتش یعنی آن شکلها که در آن شکلها هوای نفس بروز میکند و همهاش هم مهلک انسان است در سلوک الی الله این حد و حسری ندارد و کسی که در مقام عمل شروع به عمل کرد و خواست از هوای نفس اجتناب بکند، اهل عمل میدانند که شاخ و برگ هوا چه قدر است و بیشمار ما در وجودمون هوا به اشکال مختلف حکم فرماست.
با اینکه حد و حسری ندارد شاخ و برگ هوا یا جلوات و بروزات هوای نفس در وجود انسان و فقط اهل عمل میدانند با این همه از آن جلوات و ظهورات مهم هوا میخواستیم مسائلی را عرض کنیم. از جلوات هوا یعنی از هوا در شکلهای مختلف، از آن شکلهای روشنش چند مورد را پیشتر بیان شد و در این جلسه به بقیک آنان میپردازیم. یعنی اشکال مختلف روشن هوا را باز اینجا توضیح میدهیم. از جمله صورتهای هوا، هوای نفس در وجود انسان مسئله بخل است که اسمش را شنیدهایم. برای سالک الی الله اجتناب از بخل یک مسئله ضروری است. چرا که بخل، بخل خودش از جلوات هواست و از ظهورات خیلی مهلک و خطرناک هوای نفس است.
«ٱلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ ٱلنَّاسَ بِٱلْبُخْلِ وَيَكْتُمُونَ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ» (نساء/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که بخل میورزند و مردم را به بخل وامیدارند و آنچه را خدا از فضل خود به آنان داده پنهان میکنند.
حب و بغض الهی
بخل. بخل به معنی اینکه انسان جایی که باید صرف مال بکند از آنچه که دارد صرف بکند، نکند. این را میگیم بخل. هر کسی به اندازه خودش به هر اندازه که از امکانات مالی برخوردار است، جایی یا جاهایی و مواردی که باید صرف مال بکند از اموال خود خرج بکند، نکند، این بخل است و این مذموم است و این از جلوات مهلک هواست. هوا کلش مهلک است از آن جلوات روشن هواست. خودتان دقت کنید. بخل جز اینکه جلوهای از هوای نفس است، از آن جلوههای خطرناک چیز دیگری نیست که توضیح اینجا احتیاج ندارد. بخل از جلوات نفس است، از جلوات هواست و مهلک است برای سالک الی الله و باید ازش اجتناب بکند.
تعریف بخل هم پیشتر گفته شد که چیست. البته به این باید توجه داشته باشیم که هر کسی در حد امکانات مالی خودش در مواردی که باید از اموال خود خرج کند، نکند، بخل است. این خرج بیحساب هم باز مذموم است. آن هم یک مسئله مطلوبی نیست که نامش اسراف گفته میشود. اسراف. نه بخل یک صفت خوبی است که از جلوات هواست و نه اسراف که آن هم باز یک انحرافی است در یک انسان، در سالک الی الله. نه انسان باید بخل بورزد و نه باید اسراف بکند. سالک الی الله باید مراقب باشد که بخل به وجودش راه پیدا نکند. اگر در خود بخلی دید بداند که باز هوا در این شکل در وجودش حاکم است و اگر هم اسراف کرد بداند که این هم یک انحرافی است.
بنابراین یکی از مسائلی که لازم است اجتناب شود مسئله بخل است. آیات و روایاتی که در ذم بخل و در مذمت بخل بیان شده، وارد شده، آیات و روایات زیاد است که البته من به یک مورد از این آیات و به یک بیانی از، از رسول اکرم صلی الله علیک و آله و سلم اشاره میکنم. نمونه. اصولاً در جلسه گذشته هم نظرتون هست. هرچی در این-- در خصوص جلوات هوا از آیات و روایات میگوییم فقط به عنوان نمونه است چون آیات و روایات در این ابواب زیاد است. در ذم جلوات هوا آیک سی و هفت از سوره نسا در ذم بخل می فرماید در آیک قبل، قبل از این آیک می فرماید در ذیل آیک می فرماید خدا دوست ندارد مختال را و فخور را.
مختال فخور
بعد توضیح می دهد شخص مختال، مختال یعنی خیال زده. اونی که به خیال فوق العاده گرفتار است. حتی تعبیر قرآن در اینجا به کلمه مختال هم برای شما ان شا الله که اهل ذوق هستید زیاد حساب دارد. در ذیل آیک اول که قبل از این آیک که نخواندم آخر آیک یعنی، در آخر دارد که خدا مختال فخور را دوست ندارد. کسی را هم که خدا دوست ندارد یعنی نمی گذارد به سوی او برود. معنی دوست نداشتن خدا و دوست داشتن خدا قبلاً هم پیشتر بیان شد. باز اکنون تکرار میکنم به صورت اجماع که در نظرتون باشد. دوست داشتن خدا و دوست نداشتنش از آن دوست داشتن های ما و دوست نداشتن های ما که یک تحولات و حالات است در وجود ما از آن ردم نیست.
خدا از تحولات و حالات پاک است. معنی دوست داشتن خدا همون معنی اصلی دوست داشتن است. اصلی-- معنی اصلی دوست داشتن عبارت است از حجاب را، فاصله را کم کردن و از میان برداشتن و به سوی خود راه دادن و به قرب خود پذیرفتن و به عالم جمع وارد کردن. این دوست داشتن خداست. کسانی را که خدا دوست دارد فاصله بین خود و آنان را کم میکند و کم میکند و حجاب را برمیدارد و به سوی خود راه میدهد. هر جا در قرآن مثلاً صابرین دیدید دیدید و امثال این، اونجاها به این معناست. خدا آنان را به سوی خود راه میدهد. معنی خدا این است.
فاصله را برمیدارد. حجاب را برمیدارد. به جمع و انس، عالم جمع و انس وارد میکند. به عالم فناء اللقا وارد میکند. جاهایی هم که آمده خدا مثلاً چه کسانی را دوست ندارد؟ چه کسانی را دوست ندارد؟ یعنی آنها را در حرکت به سوی خود نمی گذارد پیش بروند. دوست ندارد یعنی حجاب را برطرف نمی کند. فاصله را کم نمی کند. به جوار قرب خود راه نمی دهد. این معنی است. اینجا هم از آن مواردی است که کلمه آمده در آیک قبل، آخر آیک قبل و به این تعبیر آمده. خدا هر خیال زده مباهات کننده را که خیال زده است و گرفتار خیالات است، یعنی فکر اصلی و اساسی انسانی ندارد، گرفتار خیال است طبق منطق قرآن و فخور است، آنها را دوست ندارد به سوی خود راه نمیدهد.
مثنوی و زندان مال
بعد میفرماید اینها چه کسانی هستند؟ مختال فخور چیست؟ میفرماید آنانیی که بخل میکنند، بخل میورزند خودشون که بخل میورزند هیچ، این فضیلت خود را اکنون من میگویم فضیلت سعی میکنند به دیگران هم توصیک بکنند. دیگران را هم امر به بخل میکنند. بخیلها را دیده اید دیگر خودشون که دستشون کاملاً بسته است. اگر کسی از دوستان و آشناها و فامیلها و همسایک و آنان دیدند که یک مدتی دست بازی دارند در مواردی که رضای حق است از مال خود گذشت میکنند، آنان را نصیحت هم میکنند که آنان هم مانع از این کار باشند. این صفت بخل است.
اینها مختال هستند. به قول مثنوی گرفتار چیزی هستند که بلا و گرفتار خودشان را محکم نگه، نگه داشتهاند. مثنوی در یک جایی که اکنون نگاه میکردم این اشعار یک وقتی من نوشته بودم که همین اکنون که در بخل ص-- فکر میکردم دیدم که این اس-- اشعار مثنوی اینان واقعاً خیال زده هستند. شما به منطق قرآن. یک کسی روشن در نظام وجود دقت کند و چیست هستی؟ از کجا به کجا؟ انسان چیست؟ از کجاییم رو به کجاییم؟ مقصد چیست؟ هدف چیست؟ اینها را خوب بفهمد. اونطور که قرآن میگوید که البته نمیتوانیم ولو خیلی پایینتر بفهمد.
اما با این همه نگاهی بعد از این فهم به آدمهای بخل ورز بکند که چه جور محصور در خیالات هستند در آنچه که گرفتاری آنهاست خیلی گرفتار هستند و سعی در تثبیتش هم میکنند. اینها واقعاً بلا و گرفتار خودشان را سعی میکنند داشته باشند. آدم بخیلی که بخل میورزد این در واقع از آنچه که دارد میتواند رضای خدا را با آنچه که دارد به دست بیاورد به دست نمیآورد. همان چیزهایی که گرفتار خود اوست آنها را محکم نگه داشته که همان تعلق، همان اموال و امثال اینهاست. مثنوی در اینجا میگوید این یک گرفتاری است. واقعاً گرفتاری است.
مسخ باطنی
میگوید که زر و نقره چیست؟ این یک خطابی است به آدم بخیلی که آنچه که در دستش هست که مایک گرفتاری و محبوب بودن اوست یا یکی از مایههای محبوبیک اوست. آن را اصلاً نمیفهمد، محکم هم نگه میدارد. یعنی در حقیقت یک گرفتاری و عامل گرفتاری را محکم چسبیده و دست بردار هم نیست. مثنوی میگوید زر و نقره چیست تا مفتون شوی؟ چه صورت تا چنین مجنون شوی؟ زر و نقره همینی که بخیلها بهش میچسبند. چه صورت تا چنین مجنون شوی؟ این سراب، این سراب و باغ تو زندان توست. این سراب و باغ تو زندان توست. واقعاً هم زندان است یعنی اگر انسان از اینها خلاص نش-نشود و از چیزهای دیگر کاملاً در زندان است.
ما اکنون در زندانیم دیگر. یعنی اگر شما خواستی وقتی دلتون به کسی بسوزد به خودمان و امثال ما کاملاً جای دلسوزیست. دیگر از انسان محبوس در این لجن مظلومتر چیزی به نظر نمیاد. اینکه در روایات شنیدهاید که از دنیا سجن المؤمن واقعاً زندان است. زندانی که هیچ تصورش آنچنان که است برای ما امکان ندارد. آن وقت امکان دارد که نجات بیابیم. یک نفس راحتی بکشیم، بفهمیم که چه بودهایم و چه محبوسیت هم قبلاً داشتهایم. این سرا و باغ تو زندان توست. ملک و مال تو بلای جان توست. این برای بخیل. آنجه بعد نمیدونم شما شنیدهاید، دا故事 شنیدهاید که در زمانهای آخر مسخ زیاد میشود.
انسانها اکثراً مسخ میشوند. عرض نمیکنم معنی مسخ این است که من میگویم در اینجا که مثنوی هم بهش اشاره میکنه. اما این معنی احتمال دارد لااقل مقصود باشد در این بیاناتی که وارد شده از حضرات معصومین که در زمان آخر انسانها اکثراً مسخ میشوند. دیگر چه مسخ بودنی بالاتر از این است که انسان صورت اصلی و موجودیت و موقعیت وجودی خود را آنچنان فراموش کند که برای همین محبس اینقدر عشق بورزد. این دیگر محبوس. و چنین مسخ شود که از آن عوالم اصلی، از موطن اصلی، از آن کمالات وجودی خود، از هیچی دیگرری نمونده. در یک محبس فوقالعاده تاریک و ظلمانی و در مزیگ تنگینایی افتاده و سعی هم در تثبیتش میکند.
ایمان و شح
این مسخ است دیگر. صورت اصلی خود را از دست، از دست دادن، موقعیت اصلی خود را از دست دادن. اینکه انسان چه بوده است، چه میتواند باشد، ما را فراموش کرده است. شاید نظر معصومین در این بیان یکیش به همین معنا باشد. شما اکنون در این زمان ملاحظه کنید حتی در بین خود ماها دقت کنید. آنان که هستن از ابعاد مختلف مسخ شدهاند. چهره انسانیت خود را از دست دادهاند. آنان رو اکنون نمیگوییم. اکنون خود ماها را میگوییم. یک مقدار دقت کنید. واقعاً ما هم از این مسخ بیبهره نیستیم. آن جماعت را که ایزد مسخ کرد / آیت تصویرشان را نسخ کرد.
میگوید که خویشتن را میگوید روح میبرد سوی چرخ برین. ما مال اینجا نیستیم که. اکنون اینان رو فقط حرف است میگوییم. یک وقتی انشاءالله شما موفق بودید این کلمات و این گفتهها همش معنی پیدا میکند. خیلی هم معنی بالاتر. روح میبرد سوی چرخ برین / سوی آب و گل شدهای در اسفلین / خویشتن را مسخ کردهای زین سفول. مسخ کردهای زین سفول. همون مفتون شدن به زر و نقره و اینان. که گفتم در آدم بخیل کاملاً این مسئله، این مسخ بودن کاملاً متجلی است. خویشتن را مسخ کردهای زین سفول / زان وجودی که بود آن رشت عبور. پس بدتر ز مسخ کردن، بدتر.
پس بدتر ز مسخ کردن شون بود / پیش آن مسخ این به غایت دون بود. آن که صورتش عوض میشود به صورت یک بهیمهای در میاد. این مسخ درونی و وجودی و باطنی خیلی بدتر از آن مسخ است. واقعاً خیلی بدتر از اونه. چون انسان واقعاً صورت اصلی خود را در حقیقت امر و در باطن از دست داده. اسبه همت سوی اکنون به اون، آنان میگوید مثنوی. اسبه همت سوی آخر تاختی / آدم مسجود را نشناختی. اسبه همت سوی آخر تاختی / آدم مسجود را نشناختی. آخر آدمزادهای ای ناخلف. آخر آدمزادهای ای ناخلف / چند پنداری تو هستی را شرف. در هر صورت میداند که کسانی هستند مختار فخر.
جود و سخا
آنانیی هستند که بخشی میکنند و دیگران را هم به این فضیلت و برتری که دارند دعوت میکنند. و کتمان میکنند حتی آنچنان گاهی مرض بخل دامنگیرشان میشود حتی آنچه که از امکانات مالی دارند از اینکه یک وقتی به-- میترسد از اینکه وقتی یک کسی اصرار کند یک دیناری از دستش بیرون برود حتی آن چیز هم میکنه قرآن فرمود کتمان هم میکنه. اینقدر گرسار میشود. کتمان که من ندارم گریک میکنه که گاهی آنچنان گریک میکند که شما اگر میگی این چند تومانی که دارم بدم به این بنده خدا. ترجمه میکنم. این دیگر مرض است. جلوه هواس.
ملک است. سالک باید از این مسئله، از کم و بیشش هوشیار باشد اجتناب کند. بخل. بخل. روایتی هم از رسول اکرم صلی الله علیک و آله و سلم بخوانم. قال رسول الله صلی الله علیک و آله فرمود که شه و ایمان یعنی شه معنی همون چیز است. همون بخل است که اکنون صحبتش را میکردیم. بخل و ایمان فرمود در یک قلب جمع نمیشود. ایمان با شه جمع نمیشود. مؤمن دارای شه نمیشود. دارای طمع نمیشود. طمع بود دیگر ایمان رفته. اکنون وقتی ایمان رفته دیگر سلوک الی الله که هیچ، جایی برای خودش پیدا نمیکند. این روایت در جامع السعادات، جلد دوم، صفحه صد و ده.
جامع السعادات نراقی. از این مسئله دیگر بگذریم. بنابراین فهمیدیم که بخل یعنی گذشتن یا صرف کردن مال هر کسی به اندازه خودش در جایی که رضای حق است از او اجتناب کردن، صرف نکردن، بخل ورزیدن است و این از جلوات هواست سالک باید ازش، ازش اجتناب بکند. گفتم ضد این حالت چه باید انسان دارای آن باشد؟ یعنی ضد حالت بخل که کمال است. این اه کمال است برای سالک باید داشته باشد. به این نظرتون باشید این را این ضد این حالت را که انسان بخواهد بخل را نداشته باشد، جود و سخا میگویند. سالک الی الله باید جواد و سخی باشد. از آنچه که دارد در جایی که رضای حق است و باید خرج بکند خرج بکند.
ایثار
آن هم نه به صورت اکراه درونی و به ظاهر به زور خودشو وادار بکند. نه با طیب نفس و با خوشی و سرور قلبی و با طیب نفس. این خصلت را باید داشته باشد. از دست دادن مال در جایی که جای آن هست و رضای اوست برای او مطلوب باشد. خود قطع کنید و از دست دادن مال درهمی وقتی در دست علی علیک السلام یا دیناری بود نگاهی کرد و فرمود که راحتی من در کنار رفتن توست. واقعاً اینجوره. راحتی من در کنار رفتن توست. شبیک این بیان. سالک باید اینچنین باشد در نسبت به آنچه که دارد. در خصوص جود و سخا دیگر آیات و روایات و بیانات وارده هم باز زیاد است.
گاهی من میترسم از این که اینان را با اینکه میگیم ما به خودمان تطبیق نمیکنیم. ما به اینان گرفتاری داریم. ما سربسته هفته گذشته گفتم به تک تکش به نوعی گرفتاری داریم طبق درجه خودمان. پس باید از بخل اجتناب کرد و باید در تحصیل جود و سخا باید همت کرد، کوشید. جود و سخا که فضیلت است. در داستانها و جریانات از صالحین، از جود و سخای صالحین که باز نمی گویم اکتفا میکنم به روایتی از رسول اکرم صلی الله علیک و آله و سلم از بین دهها روایت و روایات زیاد در فضیل-- در تعریف سخا و جود برای بنده خدا. که در این روایت میفرماید که روایت البته در جامع الصçadoات، جلد دوم، صفحه صد و دوازده، صد و سیزده در اینجاست.
ما جعل الله اولیائه الا علی السخاء و حسن الخلق. رسول الله فرمود خدا اولیاء خودش را قرار نداده مگر روی سخا و حسن خلق. اولیاء الله معمولاً از سخا برخوردار بودند و یکی هم از حسن خلق، برخورد خوب، حسن خلق. باز همین رسول اکرم صلی الله علیک و آله و سلم فرمود ان السخی قريب من الله. سخی به خدا نزدیک است. قريب من الناس به مردم نزدیک است. قريب من الجنة به بهشت هم نزدیک است. و قال صلی الله علیک و آله این دو سه روایت را خوندم و باز رسول الله فرمود که ان الله جواد يحب الجواد. خدا جواد است و خود جواد را دوست دارد.
در اینجا نوشتهای هم از این بیان رسول الله استفاده میشود. شما میدانید سالک الی الله در سلوکش الی الله باید راه را جامع پیش برود تا اسماء خدا در وجودش همه اسماء متجلی بشود تا یواش یواش آمادگی خلیفة اللهی را داشته باشد. یکی از اسماء خدا چیست؟ اسم-- گفتی الان؟ گفتم. اسم جواد است. اسم جواد آنوقت در وجود انسان متجلی میشود به اندازه خودش که در روش انسان جود باشد و انسان جواد باشد. هر چه انسان جواد باشد، اسم جواد در وجود انسان متجلی است و مظهر اسم جواد هم هست. در این مظهریت شما فکر کنید خیلی مسائل لغزنده است.
از این هم بیان میشود. سالک مرحلهای بالاتر از جود و سخاش این است که صاحب ایثار باشد. آن ایثار که شنیدهاید اینجا جای آن است. ایثار از جود و سخا بالاتر را میگویند. یعنی حتی سالک الی الله در مواردی که موارد صرف مال است، گذشت از آنچه که دارد هست، ولو خود احتیاج ضروری دارد هم گذشت میکند. این دیگر از جود و سخا هم بالاتر نامش را ایثار میگویند که این دیگر از اوصاف معروف و از خصلتها و خصوصیات بارز شخص رسول اکرم صلی الله علیک و آله و سلم و ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین و در ردیف بعدی بندگان خوب خدا بوده.
ایثار رسول الله خیلی معروف است. گاهی خودش گرسنه میموند و آنچه را که داشت میداد. اصلاً گرسنه دو سه روز گرسنه میموند. ائمه هم همینطور با اینکه زیاد چیزا به دستشون میآمد ولی میدادند و ایثار میکردند. این دیگر مرحله بالاتر از جود و سخا هم هست که در تعریف همین سالکین است و همین بندگان خداست. آیک نه سوره حشر که زیاد فکر میکنم این آیک را شنیدهاید که اینجور میفرماید که بندگان خدا را که تعریف میکند میفرماید و یؤثرون على أنفسهم و لو كان بهم خصاصة. اینان ایثار هم میکنند. آنچه را که برای خود حتی ضرورت دارد، احتیاج دارند را در مرضی حق و رضای حق مواردی که صرفش است صرف میکنند و خودشان را حتی به زحمت میاندازند و یؤثرون على أنفسهم و لو كان بهم خصاصة.
این یکی از جلوات هوا بود که دیگر در اینجا کفایت کنیم که نامش بخل بود که باید سالک کاملاً مراقب باشد. اگه در خود بخلی دید باهاش مبارزه بکنه و متصف باشد به جود و سخا و حتی المقدور با ایثار.
«وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ» (حشر/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دیگران را بر خود مقدم میدارند هرچند خودشان نیازمندی داشته باشند.
جمعبندی
بخل مهلک است؛ جود و سخا و ایثار کمال سالک و مظهریت اسم جواد است.
تفصیل مذمت بخل در آیه و روایت
بخل آنجا رخ مینماید که مال در جای رضا صرف نشود. قرآن مختال فخور را نمیپسندد و سپس بخیلِ آمرِ به بخل را میشناساند. حب الهی رفع حجاب است؛ بغض الهی نگاهداشت حجاب. بخیل زندانِ زر را محکم میچسبد و دیگران را نیز از جود بازمیدارد. گاه کتمان میکند تا دیناری نرود — این مرض است.
شح با ایمان جمع نمیشود. سالک اگر در خود بخل دید بداند هوا در این شکل حاکم است. جود و سخا باید با طیب نفس باشد نه اکراه. اولیاء بر سخا و حسن خلقاند؛ سخی نزدیک خدا و مردم و بهشت است؛ خدا جواد است و جواد را دوست دارد. ایثار بالاتر است: بر خود پیش داشتن با وجود نیاز — چنانکه در آیهٔ حشر آمده و در سیرت رسول و ائمه مشهور است.
بازخوانی مسخ باطنی
مسخِ آخرالزمان را میتوان فراموشیِ صورت اصلی و عشق به محبس دانست. مسخ باطنی بدتر از دگرگونیِ ظاهر است؛ آدمِ مسجود را نشناختن. مثنوی زر و نقره را سراب و زندان میخواند. دنیا سجن المؤمن است؛ تا نجات نیاید قدرِ محبوسیت دانسته نمیشود.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.