ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 029

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

از حسد به غبطه؛ مرز رذیلت و فضیلت

به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. از جلوات و ظهورات هوا در وجود انسان سخن بود؛ یکی از آن ظهورات حسد است که تا حدودی معنا و اقسام بارزش روشن شد. صورت‌های روشن و کلی گفته آمد؛ اما ریزه‌کاری‌ها و مراتب رقیق در لفظ تمام نمی‌شود و احیاناً به بیان هم نمی‌آید. جزئیاتِ سلوک یافتنی است نه گفتنی: سالک الی‌الله اگر در عمل موفق باشد، خود می‌فهمد.

اکنون باید دانست صورتی نزدیک به حسد هست که مذموم نیست؛ بلکه گاه واجب و گاه مستحب و گاه مباح است. آن صورت غبطه نام دارد. غبطه آن است که انسان نعمتی را که خدا به غیر داده برای خود نیز بخواهد، بی‌آنکه زوال آن را از غیر تمنّی کند.

غبطهٔ واجب و غبطهٔ مستحب

کسی واجبی را نیک انجام می‌دهد و سالک هنوز بدان موفق نیست؛ نعمتی الهی بر اوست. غبطهٔ سالک که «من نیز مانند او موفق باشم» غبطهٔ واجب است: نه تنها بد نیست و نه تنها مستحب، بلکه باید باشد.

از واجب فروتر: کسی در مستحبات و خودسازی و تزکیه و انقطاع موفق است. آرزوی همان موفقیت، غبطهٔ مطلوب و مستحب است. در این غبطه نظر بر مساواتِ دقیق نیست؛ زیرا نظرِ سخت بر مساوات به خطرها می‌کشد. همین‌که از آن نعمت بهره‌مند شود کافی است؛ اگر اندکی کمتر باشد نیز اشکال ندارد. مخصوصاً در برخی مقامات، اصلِ طلبِ همان خیر واجب است.

غبطهٔ مباح و مرز خطر

غبطهٔ مباح آن است که نعمتی دنیویِ مشروع و رفاهی مباح به کسی داده شده و سالک همان را آرزو می‌کند بی‌طلبِ زوال از غیر و بی‌اصرار بر برابری. برای سالکِ جدی دل‌دادن به چنین غبطه‌ای عیبِ سلوکی است اما حرام و مهلک نیست؛ مگر در مراتب بالاتر که طلبِ غیرِ خدا خود مهلکِ مرتبه‌ای شود.

صورتی پایین‌تر و خطرناک‌تر نیز هست که هنوز نام غبطه بر آن می‌نهند اما به حسد می‌گراید: می‌خواهد از آن نعمت برخوردار باشد و خوشش نمی‌آید دیگری بیشتر داشته باشد؛ وقتی کم آورد، باطناً خوش می‌دارد که از او گرفته شود تا برابر گردند. این خوش‌داشتنِ گرفته‌شدن، همان حسدِ مرتبهٔ پنجم است. اگر از این خوش‌داشتنِ خودش بدش آمد و بر خود غضبناک شد و آن خطور را خفه کرد، این را حسدِ محقوق گویند: حسد هست اما صاحبش خود را ملامت می‌کند. محقوق تا حدودی از شرّ اهلاک محفوظ می‌شود؛ اما طهارتِ کامل نیست.

ریاضتِ ضد حسد؛ زمینه‌سازی برای نصح

سالک نباید تنها به نبودنِ حسد بسنده کند؛ باید ریاضت کشد تا ریشه‌ها برکنده شود و به فضیلتِ مقابل برسد. نمونهٔ ریاضت: وقتی همردیفی به منصبی رسید و احترام‌ها بدو می‌رود، سالک — حتی اگر در باطن چندان فضیلتی برای او قائل نیست — باید در جمع چنان سخن گوید که تعریف و تمجیدِ راست از او برآید؛ دروغ نگوید، اما زبان را در خدمتِ شکستنِ حسد آورد. شب در دل، برای بقای نعمتِ او و بهترین استفاده‌اش در طریق خدا دعا کند؛ طوری که خودش باور کند از ته دل است.

حسابگر خداست. اگر به ظاهر بگوید «از دست ما برنمی‌آید» اما لحن، کوبیدنِ پنهان باشد، خود و خدا می‌فهمند. ریاضتِ صادق آن است که مستمع را به علاقهٔ درست به آن شخص ثابت‌تر کند، نه آنکه با تعریض وی را بکوبد.

بسیاری کلاه سرشان می‌رود: در صنفی دیگر حسدی نمی‌بینند و می‌گویند الحمدلله حسود نیستیم؛ حال آنکه حسد در تزاحمِ همان صنف و شغل خودشان است. عالم به عالم، هم‌رده به هم‌رده. سالک باید در عالمِ خودش مطالبه کند.

نصح؛ فضیلتِ مقابل حسد

کمالِ سالک فقط پاکی از حسد نیست؛ بالاتر، ناصح بودن برای مؤمنین است. در اصطلاح اخلاق و روایات — نه در اصطلاحِ رایجِ موعظه — نصح یعنی خیرخواهیِ خالص: خیر همه را خواستن. کنار زدنِ حسد زمینه است؛ جایش باید با فضیلت پر شود. شرحِ کاملِ نصح در فصول بعد می‌آید؛ اینجا همین‌قدر که ضدّ عملیِ حسد، نصح است.

تذکرِ الفبای واجبات و محرمات

پیش از دقائقِ سلوک باید الفبا درست باشد: واجبات را مطابق رساله آموختن و به‌جا آوردن، محرمات را شناختن و اجتناب. بعضی از مسائلِ اولیه غفلت کرده‌اند؛ حال آنکه این جلسات پس از آن قدمِ اول است. مؤمن در ورود باید حرکات عبودی‌اش با رساله منطبق باشد؛ آن‌گاه نوبتِ مباحثِ مهلکات و سیر می‌رسد.

اهل‌الله به یکدیگر حسد نمی‌ورزند

میان اهل باطن و اهل‌الله تحاسد نیست. سالکِ اهل درد نه تنها حسد نمی‌ورزد، می‌خواهد همه به درد عشق مبتلا شوند؛ از سالکِ موفق خوشبخت‌تر و از غافل محزون‌تر می‌شود. اگر نسبت به مرتبتِ بالاتر چیزی در دل آید، جایش غبطه است نه حسد. قرآن در وصف ابرار می‌فرماید:

«إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ لَفِى نَعِيمٍ عَلَى ٱلْأَرَآئِكِ يَنظُرُونَ تَعْرِفُ فِى وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ ٱلنَّعِيمِ يُسْقَوْنَ مِن رَّحِيقٍ مَّخْتُومٍ خِتَٰمُهُۥ مِسْكٌ وَفِى ذَٰلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ ٱلْمُتَنَٰفِسُونَ» (مطففین/۲۲–۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نیکان در ناز و نعمت‌اند؛ بر تخت‌ها می‌نگرند؛ در چهره‌هایشان طراوت نعمت را می‌شناسی؛ از رحیقِ مختوم سیراب می‌شوند که مُهر آن مشک است؛ و در این باید رقابت‌کنندگان رقابت کنند.

آیه فرمانِ تنافس می‌دهد: غبطه و رقابتِ محمود در خیرات؛ نه حسد. در مراتب بالاتر، بوی حسد نیست؛ عشق است. سالکِ پایین‌ترِ صادق به سالکِ بالاتر — چون جلوه‌ای از اسماء حق در اوست و به حق عشق می‌ورزد — عشق می‌ورزد. حکم عشق آن است که به متعلقاتِ معشوق نیز مهر ورزد.

سکون مؤمن الی المؤمن

از اصول کافی جلد سوم، باب سکون مؤمن الی المؤمن، حدیث یک، از امام صادق علیه‌السلام:

«إِنَّ ٱلْمُؤْمِنَ لَيَسْكُنُ إِلَى ٱلْمُؤْمِنِ كَمَا يَسْكُنُ ٱلظَّمْآنُ إِلَى ٱلْمَاءِ ٱلْبَارِدِ» (کافی، باب سکون مؤمن)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا مؤمن به مؤمن آرامش می‌یابد چنان‌که تشنه به آب سرد آرامش می‌یابد.

تشبیه امام را باید چشید: اضطرابِ تشنه با آب خنک می‌نشیند؛ اضطرابِ سالک با دیدارِ مؤمنِ صادق. این از متون اسلامی است نه سخنِ طریقت‌های برساخته. اگر سالک به سالکِ موفق عشق نورزد، در راهش اشکال است. بندگان صالح مجلای اسماء و صفات‌اند؛ محبت بدیشان از محبت به حق جدا نیست.

رایحهٔ رحمان و اویس

رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود از جانب یمن رایحهٔ رحمان می‌شنود؛ و آن از اویس بود. بوی رحمان از وجودِ بندهٔ صالح برمی‌خیزد. سالکِ صادق وقتی جلوه‌ای از حق در برادرش دید، سکون می‌یابد؛ چنان‌که موسی با شعیب و شعیب با موسی.

روایت شعیب در علل الشرایع

از علل الشرایع صدوق، جزء اول، باب پنجاه و یک، حدیث یک، از انس از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم: شعیب از حب خدا چندان گریست که نابینا شد؛ خدا بصر را بازگرداند؛ باز گریست تا نابینا شد؛ باز بازگرداند؛ بار چهارم وحی آمد:

«يَا شُعَيْبُ أَمَا يَكُونُ هَٰذَا ٱلْبُكَاءُ أَبَدًا إِن يَكُنْ هَٰذَا خَوْفًا مِنَ ٱلنَّارِ فَقَدْ أَجَرْتُكَ وَإِن يَكُنْ شَوْقًا إِلَى ٱلْجَنَّةِ فَقَدْ أَبَحْتُهَا لَكَ» (مضمون علل الشرایع)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای شعیب، آیا این گریه همیشه خواهد بود؟ اگر از ترس آتش است تو را پناه دادم؛ و اگر از شوق بهشت است آن را بر تو مباح کردم.

شعیب پاسخ داد:

«إِلَٰهِي وَسَيِّدِي أَنتَ تَعْلَمُ أَنِّي مَا بَكَيْتُ خَوْفًا مِن نَارِكَ وَلَا شَوْقًا إِلَىٰ جَنَّتِكَ وَلَٰكِنْ عَقَدَ حُبُّكَ عَلَىٰ قَلْبِي فَلَسْتُ أَصْبِرُ أَوْ أَرَاكَ» (مضمون ادامهٔ روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا و سرورم، تو می‌دانی که نه از ترس آتشت گریستم و نه از شوق بهشتت؛ اما محبتت بر قلبم گره خورده؛ تاب ندارم مگر آنکه تو را ببینم.

آن‌گاه خدا فرمود حال که چنین است، به‌زودی کریمِ خود موسی بن عمران را خدمتگزار تو می‌کنم. سرّ این خدمت، سکونِ اهل درد نزد اهل درد است: شعیب با موسی آرامش می‌یابد و موسی با شعیب. غبطهٔ اهل‌الله به یکدیگر در همین مدارِ عشق و سکون است؛ نه در مدارِ زوال و سخط.

تمایز غبطه از حسد در میدان عمل

مطلب این است که نفس مکار نام غبطه بر حسد می‌نهد تا رذیلت را زیبا جلوه دهد. میزان، تعریف جامع است: اگر زوالِ غیر خوشایند بود، حسد است ولو بی‌اقدام؛ اگر فقط همانندِ نعمت برای خود خواسته شد بی‌خوشیِ زوال، غبطه است. غبطهٔ واجب در واجبات، مستحب در مستحباتِ سلوکی، مباح در نعم دنیویِ مشروع؛ و تنافسِ قرآنی در نعیم ابرار، اوجِ غبطهٔ محمود است.

سالک باید در جمع، در دعا، و در قضاوتِ قلب، ریاضتِ ضد حسد را تمرین کند تا زمینهٔ نصح فراهم شود. اهل‌الله نسبت به یکدیگر حسد نمی‌ورزند؛ سکون مؤمن به مؤمن چون تشنه به آب سرد است؛ و عشق به جلوه‌های حق در بندگان، اثرِ لاینفکِ عشق به حق است.

پیوند مراقبه با تشخیصِ خطور

در مراقبه، به محض یادکردِ نعمتِ غیر، دل را بخوان: آیا طلبِ همانند است یا طلبِ زوال؟ آیا از کم‌آمدنِ خود، خوشیِ کاسته‌شدنِ او هست؟ اگر هست و از آن خوشی بد آمدی، محقوقی؛ هنوز طاهر نیستی. اگر مشعوف از نعمتِ اوی و دعاگویِ بقای آنی، به‌سوی نصح نزدیک شده‌ای. این تشخیصِ لحظه‌ای، خود بخشی از جهاد اکبر است.

همچنین باید دانست جزئیاتِ رقیق با گفتن تمام نمی‌شود. آنچه آمد نقشه است؛ نقشه بدون راه رفتن در میدانِ رقیب و همسایه و همصنف، کاغذ است. دو سه روز مراقبتِ صادق بر حرکاتِ دل در برابر دیگران، بیش از ساعت‌ها بحثِ نظری روشن می‌کند که غبطه در کجاست و حسد در کجا.

از غبطه تا عشق در سلسلهٔ اهل الله

هرچه سالک در معرفت پیش‌تر رود، نسبتِ او به موفقانِ راه از غبطه به مهر می‌گراید. غبطه هنوز در مدارِ «من نیز داشته باشم» است؛ عشق در مدارِ «او داشته باشد و جمالِ حق در او بیشتر پیدا باشد» است. آیهٔ تنافس راه غبطه را می‌گشاید؛ حدیث سکون و رایحهٔ رحمان و داستان شعیب راه عشق را. سالکِ صادق از واجبِ غبطه در طاعت آغاز می‌کند و اگر صدق آورد، به سکون و عشق می‌رسد؛ و در آن مقام، حسد موضوعی ندارد زیرا لقاء حق تزاحم نمی‌پذیرد: زلفِ آشفتهٔ او موجب جمعیتِ سالکان است، نه سببِ نزاع.

این فصل، پلِ عبور از رذیلتِ حسد به فضیلتِ نصح است. تا غبطهٔ صحیح شناخته نشود، نام‌های زیبا بر رذیلت می‌ماند؛ و تا نصح نیاید، جای خالیِ حسد با رذیلتی دیگر پر می‌شود. از این قرار، سالک پس از فهمِ مرزها، باید در عمل دعا و زبان و قضاوت را بر مدار خیرخواهی بیاورد.

بسطِ معنای «یافتنی نه گفتنی»

استاد تأکید دارد که جزئیاتِ رقیقِ حسد و غبطه با سخن تمام نمی‌شود. این نه عذرِ ابهام است؛ دعوت به آزمایشگاهِ دل است. سالک وقتی در جمع نامِ رقیب آمد و خطور را دید، همان‌جا درسِ خصوصیِ خود را خوانده است. کتاب و درس نقشه می‌دهند؛ اما نقشه جای پا نیست. از این رو پس از شنیدنِ مراتب، مأموریتِ فرد آن است که سه روز دل را در برابر همسایه و همصنف و خویشاوند ورق بزند و راست بنویسد که چه دید.

بسطِ ریاضتِ شبانه و صدقِ زبان

دعا در دلِ شب برای بقای نعمتِ محسود، اگر تصنّعِ محض باشد، ریاضتِ ضعیف است؛ اگر به‌تدریج دل همراه شود، علاج است. زبان در جمع نیز همین‌طور: تعریفِ راست، نه دروغ؛ و نه تعریضِ کوبنده زیر نقابِ تواضع. خدا حسابگر است و خودِ انسان نیز تا حدودی می‌فهمد چه می‌کند. صدقِ این مقام آن است که مستمع به علاقهٔ مشروع به آن شخص ثابت‌تر شود و دلِ گوینده از سخط تهی‌تر.

بسطِ نفیِ تحاسد در قرب الهی

در دنیا منصب و مال و شهرت تزاحم دارد: یا من یا او. در لقاء حق تزاحم نیست؛ هر که بیشتر برسد، میدانِ شهود برای دیگران نیز فراخ‌تر می‌شود. از این رو اهل‌الله به‌جای حسد، سرور می‌یابند از بالا رفتنِ دردِ عشق در دیگران. این سرور، هم از بابِ جمعیّتِ لقاء است هم از بابِ حکمِ عشق که می‌خواهد جمالِ معشوق برای همه آشکار شود. غبطهٔ محمود پلهٔ این سرور است؛ حسد نقیضِ آن.

ختمِ فصل غبطه

پس غبطه را باید شناخت تا حسد را با نامِ زیبا پنهان نکنند؛ ریاضت را باید ورزید تا ریشه خشک شود؛ نصح را باید طلبید تا جای خالی پر شود؛ و سکون و عشقِ اهل ایمان را باید چشید تا تحاسد بی‌معنا گردد. سالک با آیهٔ تنافس و حدیث سکون و خبرِ شعیب، نقشهٔ عبور از رذیلت به فضیلت را در دست دارد؛ باقی، پای رفتن است در مراقبهٔ روزانه.

سالک الی‌الله این فصل را با عمل به غبطهٔ واجب در طاعات و دعا برای مؤمنانِ موفق به پایان می‌برد تا از مدارِ مقایسهٔ سخط‌آلود خارج شود.

در نسبت با انبیا و اولیا نیز غبطهٔ محمود آن است که انسان طالبِ قربِ آنان باشد بی‌آنکه زوالِ منزلتشان را بخواهد؛ و این طلب، خود محرکِ سلوک است.

هر جا سالک دید که از موفقیتِ برادرش مکدر است، بداند هنوز در تعریفِ جامعِ حسد نشسته است؛ و هر جا از آن کدورت به خود غضب کرد، بداند به دروازهٔ محقوق رسیده اما از شهرِ طهارت دور است.

تذکرِ رساله‌ای نیز از سرِ تحقیرِ دقائق نیست؛ از سرِ ترتیب است: بدون طهارتِ ظاهر از حرام و اتیانِ واجب، بنای باطن بر شنزاری است که با اولین بادِ حسد فرو می‌ریزد.

روایتِ سکون را باید با روایتِ رائحهٔ رحمان خواند: آرامش از بوی حق می‌آید؛ و بوی حق از سینهٔ مؤمنِ صالح برمی‌خیزد؛ پس گریز از مؤمنانِ موفق، گریز از رایحه است.

گریهٔ شعیب نشان می‌دهد مقصدِ اهل‌الله بهشت و دوری از آتش به‌تنهایی نیست؛ عقدِ حب است و دیدار. در چنین مقصدی، حسادت به هم‌سفری که پیش‌تر رفته بی‌معناست؛ خدمتِ موسی به شعیب رمزِ سکونِ متقابلِ اهل درد است.

از این قرار، فصلِ غبطه هم مرزشناسی است هم تمرینِ مهر؛ هم هشدار به نفس مکار هم بشارت به اینکه راهی از رذیلت به فضیلت گشوده است.

درنگِ تکمیلیِ 1: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 2: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 3: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 4: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 5: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 6: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 7: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 8: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 9: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 10: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 11: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 12: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 13: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 14: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 15: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 16: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 17: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 18: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 19: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 20: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 21: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 22: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 23: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 24: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 25: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 26: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 27: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 28: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 29: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 30: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

درنگِ تکمیلیِ 31: سالک در مقام عمل درمی‌یابد که هر نعمتِ مشروعِ دیگران می‌تواند آینهٔ طلبِ محمود باشد اگر زوال نخواهد، و آینهٔ سخط باشد اگر زوال خوش دارد؛ اختیارِ این دو نگاه، همان مجاهدتِ روزانه است که این فصل بدان می‌خواند.

این آگاهیِ مرزها اگر به دعا و زبان و خوشیِ قلبی برای مؤمنانِ موفق نینجامد، دانستنِ بی‌عمل است؛ و دانستنِ بی‌عمل خود حجابی است که فصلِ غبطه برای برداشتنِ همان حجاب نوشته شده است. والسالک موفق می‌شود.

غبطه در نسبتِ درستش، رشکِ برکت است نه کینه‌ورزی؛ سالک وقتی خیرِ دیگری را می‌بیند، همان خیر را برای خود از خدا می‌خواهد بی‌آنکه زوالِ نعمتِ او را بطلبد. این تمایز، مرزِ اخلاقِ ایمانی با حسد است و باید در عملِ روزانه محک بخورد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.