ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 071

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

تحلیل دیگر: غضب ارتباط ایمانی را خراب می‌کند

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. در این زمینه بهتر است به یک تحلیل دیگر دقت بکنیم و بعد به روایتی از رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم. باطن ما و عالم ما — عالم ما در درون، باطن ما، قلب ما؛ بهتر بگوییم عالم ما در درون عالم است. آنچه به عالم ما وارد می‌شود متفاوت است. گاهی چیزی وارد درون می‌کند انسان به دست خودش و با اختیار خودش که درون و عالم درونی را به کلی به هم می‌زند؛ مثل اینکه نظام درونی مختل شد. تشبیه ناقص به عوالم ظاهری: در یک محیط ممکن است خیلی چیزها وارد بکنید ولی بعضی چیزها فساد زیاد ایجاد بکند و بعضی نه. من و شما نمی‌دانیم باطن ما چگونه است و چه چیزی اگر وارد عالم درونی بشود خیلی آن را به هم می‌زند که هنوز به این زودی‌ها درست نخواهد شد. این را خدا بهتر می‌داند چون باطن ما از ما مخفی است؛ رسول اکرم بهتر می‌داند. ما در عالم درونی خودمان ارتباطی با خدا داریم. از همان روز اول که ایمان آورده‌ایم، این ایمان ما در عالم درونی ما را با ذات مقدس حق مرتبط کرده. ایمان یک ارتباط است. ارتباط من و شما با هم فرق می‌کند: ایمان هر قدر کامل‌تر ارتباط قوی‌تر؛ هر قدر ضعیف‌تر ارتباط ضعیف‌تر. به هر صورت هر کسی به اندازهٔ ایمانش در درون خود ارتباطی با حضرت حق دارد. این ارتباط بعد از مردن روشن خواهد شد؛ اگر اینجا هم پرده کنار برود روشن می‌شود. بیش از این در تعبیر نمی‌شود گفت. یک ارتباط به خصوص است با حضرت حق؛ نامش را می‌گوییم ایمان. این ارتباط یک ارتباط تکوینی است؛ قرارداد نیست؛ حرف نیست؛ واقعیت است در عالم روح ما. این ارتباط را آنچه به باطن ما وارد می‌شود از اعمال بد، خصلت‌های بد، حرکات بد کلاً متوجه درون ما می‌شود. یک چیزی از این چیزها درست متوجه کدام نقطه می‌شود؟ درست متوجه آن ارتباط درون ما با حضرت حق می‌شود و آن ارتباط را خراب می‌کند. و اینجا موارد به خصوصی است. این‌ها را فقط باید از سرّ وحی بگیریم. من چه می‌دانم کدام خصلت متوجه ارتباط من با حضرت حق می‌شود کدام نه؟ شما چه می‌دانید کدام عمل متوجه ارتباط شما با خدا می‌شود در درون و می‌خواهد آن را به هم بزند؟ این را خدا می‌داند و رسول اکرم می‌داند. این تحلیل را هرچه می‌توانید رویش فکر بکنید و فراموش نکنید.

روایت: غضب ایمان را چون سرکه عسل فاسد می‌کند

رسول اکرم و ائمه که از خدا حقایق را گرفتند و باطن برای آن‌ها معروف بود به اذن الله، پرده از روی این مسئله در موارد مختلف برداشتند و برای من و ما گفتند — منتها ما بفهمیم؛ متأسفانه خیلی‌ها نمی‌فهمند. مثلاً کسی می‌بیند رسول الله فرمود کسی که غضبناک شد، غضب طور که سرکه عسل را خراب می‌کند غضب هم ایمان را خراب می‌کند. فکر بکند رسول الله همین‌طور به زبانش آمده گفته. ما ینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی. قرآن صاف می‌گوید همهٔ گفتارهای رسول الله — غیر از قرآن، هرچه به صورت روایات رسیده — وحی یوحی؛ واقعیت است. وقتی رسول الله فرمود غضب در باطن انسان ارتباط انسان را با خدا خراب می‌کند به‌طور که سرکه عسل را خراب می‌کند، این بیان رمز دارد، وحی است. باید دقت بکنیم چرا این تشبیه. این بیان با بیانات دیگرش دربارهٔ اوصاف بد دیگر فرق می‌کند. می‌خواهد برای اهل اشاره بگوید که در عالم درون آن ارتباط که با حق داری مسئلهٔ عصبانیت و تندی و غضب به سراغ همان ارتباط می‌رود؛ هشدار می‌دهد. ارتباط اصل درون تو با ذات مقدس حق را خراب می‌کند. و رمز اینکه انسان بعد از عصبانیت وقتی برمی‌گردد حالا حالا حالش درست نمی‌شود چیست؟ ارتباط اصلیش خراب شده. ارتباط اصلی محفوظ باشد: من گناهی کردم، خطایی کردم، ارتباطم محفوظ بود؛ بر اساس حفظ آن ارتباط متوجه خدا می‌شوم، تضرع می‌کنم، نادم می‌شوم، توبه می‌کنم، شرم می‌کنم؛ خدا هم غفرانش زود شامل حالم می‌شود. اما در این خطا زدم اصل ارتباط را خراب کردم. و لذا وقتی نادم می‌شوم، پشیمان می‌شوم، برمی‌گردم، توبه می‌کنم، از خدا غفران می‌خواهم چون ارتباطم خودش مختل شده در حقیقت حرف من، ندای من خوب به خدا نمی‌رسد؛ غفران خدا هم خوب به من به این زودی‌ها نمی‌رسد. رمز مسائل را باید در خاطر نگه داشت. اصول کافی جلد سوم باب غضب: «الْغَضَبُ يُفْسِدُ الْإِيمَانَ كَمَا يُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): غضب ایمان را فاسد می‌کند چنان‌که سرکه عسل را فاسد می‌کند.

روایت امام باقر: جمرهٔ شیطان

روایت دوم از حضرت باقر علیه‌السلام در اصول کافی جلد سوم باب غضب: «إِنَّ هَٰذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این غضب اخگری از شیطان است که در قلب فرزند آدم افروخته می‌شود.

دو تحلیل کردم؛ بر اساس آن دو تحلیل این روایات را می‌خوانم. روایت اول در تحلیل قبلی: هر جا به سراغ غضب خودتان بروید می‌بینید آنچه سبز می‌شود من بود. این همان منی است که ابزار شیطان در این نظام وجود است.

شناخت شیطان

مکرراً گفتم باید دعا بکنیم طوری که خدا را بشناسیم؛ در رتبهٔ بعدی باید دعا بکنیم که شیطان را هم بشناسیم. چون شناخت شیطان موجب می‌شود انسان مقداری هوشیار بشود و عدم شناختش موجب می‌شود کلاه سرش برود. اصلاً شیطان چیست در این نظام وجود؟ خیلی اسرارآمیز است. موجودی است ملعون و مأموریتش همان که می‌دانیم. اما نفوذ خاص به انسان‌ها دارد؛ در غیر انسان هم نفوذ دارد؛ در جاهای دیگر هم کار می‌کند؛ خالص مأموریتش به انسان نیست. چگونه نیرو به همه نفوذ دارد؛ با همه هست؛ با همه از بهشت آمده. فهمش خدا ان‌شاءالله روزی بکند؛ فهمش هم لذت دارد. مثلاً بفهمیم این چه بود از آمدن ما از بهشت، رانده شدن ما از بهشت؟ چه بود این آمدن شیطان از آنجا با ما به اینجا؟ از آنجا آمدیم با هم آمدیم و خدا با هم فرستاده. ما چه به سر شیطان آوردیم؟ شیطان چه به سر ما می‌خواهد بیاورد؟ ما آن کاری را که به شیطان کردیم کردیم؛ حالا نوبت اوست. ما کردیم شیطان را آوردیم اینجا از آنجا؛ حالا نوبت شیطان است تا قیامت، تا یوم الوقت المعلوم. او هم گفته آن‌چنان انتقام می‌کشم از این انسان که دیگر همه احسنت بگویند. عصبانیت در هر جا می‌رسد به منیت و من انسان که مرکب شیطان است، مظهر شیطان است، جند اصلی شیطان است. باخت شیطان از من است. هر کجا من پیدا کردید شیطان را در آنجا جویا باشید. هر جا منی نیست شیطان از آنجا خبری نیست. چیزی که با من قائمه. رسول اکرم فرمود شیطان من به دست من تسلیم من است. وقتی عصبانیت جلوهٔ شدید من است، این خلاصه یک شعله‌ای است از آتش شیطان در وجود انسان. آن عصبانیت یا غضبی که شعله‌ور می‌شود در حقیقت شعلهٔ من است؛ به یک نظر شعلهٔ آتش شیطان است.

علائم و دستور فلیزم الارض

امام باقر علیه‌السلام ادامه می‌دهد: إن أحدکم إذا غضب احمرت عیناه وانتفخت أوداجه ودخل الشیطان فیه — وقتی غضبناک می‌شوید چشمان سرخ می‌شود؛ رگ‌های گردن باد می‌کند؛ شیطان داخل در این اوداج می‌شود. فهم این‌ها مشکل است. فإذا خاف أحدکم ذلک فلیزم الارض — اگر به این حالت افتادید فوری هرچه می‌توانید دراز بکشید، بنشینید، ملزم الارض بشوید؛ بچسبید به زمین. در این صورت شیطان یک مقدار راهش کمتر باز می‌شود؛ نمی‌تواند کار خود را شروع بکند. فإن رکد الشیطان لیذهب عنه عند ذلک — آن خطر شیطان کنار می‌رود. در بعضی دستورات هست که اگر آن طرفی که به او عصبانی شدید رحم شماست فوراً تلاش کنید دست به چیزی به او بزنید؛ تماس بگیرید تا وسیلهٔ شیطان کوتاه شود. اگر رحم است — برادر، خواهر، پدر، مادر، عموزاده، دایی‌زاده… — نزدیک بشوید و بدن را به بدن او تماس بدهید که رحم به فردر خاطر برسد؛ کمک می‌شود شیطان دور شود. باز یعنی چه؟ نمی‌فهمیم ولی حتمی است.

صورت برزخی غضب

تحلیل دیگر: غضب — آن وقت انسان غضبناک می‌شود در درون. این تحلیل ناظر بر بیرون نیست؛ انسان در درون چه کار می‌کند؟ درونی که بعد از مردن در برزخ روشن می‌شود و اگر کسی از اهل کشف باشد و پرده کنار برود می‌یابد این حقیقت را. در عالم ظاهر می‌گوییم شروع کرده از یک نقطه غضبش هی شدت پیدا می‌کند تا به آخر برسد. ظاهرش این‌جوری است. اما در باطن یک سیر خاص دارد از یک مسیر ظلمانه پر فراز و نشیب توأم با اضطراب و هیجان و سرگردانی؛ مانند راه رفتن یک دیوانه — آن مریض‌هایی که نامش را دیوانه می‌گوییم. اصل دیوانه طبق روایات همین آدم‌های سالمی‌اند که در راه تعجب می‌روند؛ آن‌ها مریض‌اند. آن مریض‌ها چطور با حالت مضطرب راه می‌روند؟ با اضطراب، با ترس، با وحشت در راه فراز و نشیبی می‌روند با عجله؛ مقابل هم آتش است؛ خودش هم می‌ترسد ولی می‌رود به آن آتش می‌زند خودش را. آتش در برزخ این‌جوری است قضیه. اگر در حالت غضب پرده از برابرتان برداشته شود او را این‌جور می‌بینید: در عالم تاریک، در راه پر فراز و نشیب با سرگردانی و اضطراب می‌رود و داخل آتش می‌شود. این صورت برزخی حالت غضب است. اصول کافی جلد سوم باب غضب از امام باقر: «إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَمَا يَرْضَى أَبَدًا حَتَّى يَدْخُلَ النَّارَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرد غضب می‌کند و هرگز آرام نمی‌گیرد تا آنکه داخل آتش شود.

غضبناک می‌شود و غضبش اوج می‌گیرد؛ دست برنمی‌دارد؛ راضی نمی‌شود تا وارد آتش بشود. همان صورت برزخی غضب را می‌گوید. اگر مکشوف بشود همین‌طور است. ممکن است اهل جمود بگویند باید امام عین همین جملات تحلیل ما را بگوید؛ آن‌ها که اشارات را نمی‌فهمند از این حرف‌ها می‌زنند.

غضب حکمت را از قلب سالک می‌گیرد

برای سالک قلب حکیم لازم است: قلبی که از هر اشارتی در این نظام وجود چیزی بفهمد و در آن طریقی که در پیش گرفته عبرت بگیرد. همه‌چیز با او باید حرف بزند. اگر سالک بی‌شعور باشد راه به جایی نمی‌برد. مکرراً گفتم: سالک بی‌شعور یعنی سالک نباشد. سالک باید سرتاپا شعور باشد؛ از هر چیزی در رابطه با راه و مقصد درس بگیرد. قلب حکیم: همیشه به ظاهر ساکت است و در فکر فرو رفته؛ هی به نفع خودش از این نظام، از همهٔ حرکت‌ها و اشارات و موجودات و برخوردها درس بگیرد در رابطه با مقصدش. اگر گرفتار غضب بود یکی از لطمات غضب به سالک این است که حکمت را از قلبش می‌گیرد و دیگر سالک می‌شود سالک بی‌شعور. هی سعی می‌کند راه به جایی نمی‌برد چون شعور ندارد. از طرفی ذکر می‌گوید چون قلب حکیم ندارد نمی‌تواند محاصره کند، نمی‌تواند راه را خوب بفهمد. زحمت هم می‌کشد؛ ذکر، شب‌زنده‌داری، روزه، اوراد، مجاهدت با نفس — ولی از یک طرف هی خراب می‌کند چون قلب حکیم ندارد؛ توجه ندارد؛ حکمت ندارد؛ آن شعوری که تفرقه می‌دهد برای سالک را ندارد. هم زحمت می‌کشد هم خراب می‌کند. چه چیز این حکمت را از قلب سالک می‌گیرد؟ غضب. اصول کافی جلد سوم باب غضب از امام صادق: «الْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَكِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): غضب نابودکنندهٔ قلب حکیم است.

غضب سوق‌دهنده به مهلکات دیگر

غضب خودش هستن در سلوک چقدر مضرات دارد روشن شد. اما این‌ها نیست فقط. غضب انسان را — مخصوصاً سالک را — به مهلکات دیگری می‌اندازد که اگر غضب نباشد معمولاً از آن‌ها اجتناب می‌کند. وقتی غضب آمد به آن‌ها هم گرفتار می‌شود: مانند غیبت، فحش، سب، لعن، حرف لغو، جملات رکیک، نسبت، تهمت، بهتان، فاش کردن اسرار. مخصوصاً افشای اسرار: اکثراً صالحین از این روحیات اجتناب می‌کنند؛ ولی غضب آمد همه‌اش را می‌آورد. یک‌دفعه غضبناک شد؛ تا حالا سر کسی را پوشانیده بود شروع کرد هتک استار و افشاء اسرار — از محرمات اعظم. گاهی بالاتر: کتک می‌زند؛ لطمهٔ جانی، بدنی، مالی به دیگری یا به خودش. چیزهایی که معمولاً اجتناب می‌کرد در غضب تا قتل پیش می‌رود. بنابراین غضب تنها خودش محرّک نیست؛ سوق‌دهنده به سوی محرمات است. علی علیه‌السلام فرمود نوعی جنون است. غضب اختلال در عقل است. در سفری مهم مانند سفر آخرت یا سفر الی الله — مهم‌ترین سفر، پرمخاطره‌ترین، پرفراز و نشیب‌ترین، دورترین سفر که هیچ سفری به آن نمی‌رسد؛ آذوقه‌اش را ندارد و فقر و فاق است نسبت به این سفر — انسانی که عقل صحیح ندارد نمی‌شود تضمین کرد موفق است.

غضب مردانگی نیست

خیلی از آدم‌های غضبناک فکر می‌کنند این مردانگی است. مردانگی نیست؛ خلاف مردانگی است. کدام مردانگی است که در زن‌ها بیشتر از مردهاست؟ — خانم‌ها می‌بخشند؛ این خانم‌هایی که اینجا نشستند اهل غضب نیستند. ولی غضب در زن‌ها بیشتر از مردهاست؛ چگونه مردانگی است؟ غضب در مریض‌ها بیشتر از سالم‌هاست؛ هرکس به هر اندازه مریض شد معمولاً زود غضبناک می‌شود. این مردانگی است؟ به قول بعضی علما این چگونه مردانگی است که بعضی‌ها کلاه سر خودشان می‌گذارند؟ به قول مرحوم نراقی وقتی اوج می‌گیرد به آسمان فحش می‌دهد — این دیوانگی است. آسمان فحش‌دادنی است؟ به آفتاب، به چرخ فلک، به زمین، به در و دیوار فحش می‌دهد. مرد با آسمان چه کار دارد؟ در و دیوار چرا مجرم است؟ و این چگونه مردانگی است که گاهی به سر خودش می‌زند یا به صورت خودش یا اسباب منزل را می‌زند و می‌شکند؟ این عین مرض است؛ بیان علی جنون است و اگر نادم نباشد جنون مستقر. شجاعت نیست. مردانگی درست عکس این است: هر که غضبش را به هر اندازه مالک باشد از مردانگی و رجولیت باخبر است. آخرین روایت — رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم: «الشُّجَاعُ مَنْ مَلَكَ نَفْسَهُ عِنْدَ غَضَبِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شجاع کسی است که هنگام خشم مالک نفس خویش باشد.

شجاع کسی است که مالک خود باشد؛ خود را کنترل بکند آن وقتی که می‌خواهد غضبناک باشد. این شجاعت و مردانگی است؛ نه غضب. وقتمان تمام شد؛ معالجهٔ غضب را لازم دیدم چون معمولاً گرفتاریم و اهمیتش را چندان نمی‌دانیم. طریق معالجه‌اش را ان‌شاءالله جلسهٔ آینده بیان می‌شود. این چیزی است که به‌طور کلی موجودیت انسان را خراب می‌کند.

بسط تحلیلِ فساد ایمان و جمرهٔ شیطان

تحلیلِ این جلسه بر محورِ عالمِ درون است: ایمان ارتباطِ تکوینی با حق است، نه قراردادِ لفظی. پاره‌ای خصلت‌ها و اعمال، درست به نقطهٔ این ارتباط می‌زنند و آن را مختل می‌کنند؛ تشخیصِ اینکه کدام خصلت چنین می‌کند از سرّ وحی است. از این‌رو کلام رسول خدا که غضب ایمان را چون سرکه عسل فاسد می‌کند، تشبیهی اتفاقی نیست؛ وحی و رمز است.

«وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلْهَوَىٰٓ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌۭ يُوحَىٰ» (نجم/۳–۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او از سرِ هوا سخن نمی‌گوید؛ نیست این مگر وحیی که وحی می‌شود.

رمزِ دیرآمدنِ حالِ پس از عصبانیت همین است: اگر خطا با حفظِ اصلِ ارتباط رخ دهد، تضرع و توبه زود به غفران می‌رسد؛ اما غضب اصلِ ارتباط را می‌زند، پس ندا دیر می‌رسد و غفران دیر می‌نشیند.

منیت، شیطان، و علائمِ جمره

غضب جلوهٔ شدیدِ من است؛ و من مرکب و مظهر و جندِ شیطان است. هر جا من هست شیطان آنجاست؛ هر جا من نیست از شیطان خبری نیست. روایتِ جمرهٔ شیطان علائم جسمانی — سرخی چشم و انتفاخ اوداج — را نشانهٔ دخول شیطان می‌داند و دستورِ فلیزم الارض می‌دهد؛ و در رحم، تماسِ بدنی را وسیلهٔ کوتاه‌شدنِ راه شیطان می‌شمارد. اسرارِ این دستورات تمام به لفظ نمی‌آید؛ اما عملِ به آن‌ها در هنگامِ هیجان، راه بازگشت را باز می‌کند.

صورتِ برزخی غضب سیرِ ظلمانیِ مضطرب به‌سوی آتش است؛ روایتِ «لا یرضی ابدا حتی یدخل النار» اشارت به همان صورت است، نه جمود بر ظاهرِ لفظ. غضب حکمت را از قلب سالک می‌گیرد تا ذکر و ریاضت بی‌شعور بماند؛ و خود سوق‌دهنده به غیبت و فحش و افشای سر و حتی قتل است. جنونِ غضب در سفر الی الله عقلِ صحیح را مختل می‌کند. مردانگی نیست؛ شجاعت مالکیتِ نفس عند الغضب است. معالجه را جلسهٔ بعد پی می‌گیرد؛ اهمیتش آن است که موجودیتِ انسان را ویران می‌کند.

جمع‌بندی نهایی جلسه

ایمان ارتباط تکوینی است؛ غضب چون سرکه در عسل در آن می‌افتد. ازاین‌رو توبه پس از غضب دیر ثمر می‌دهد. جمرهٔ شیطان در قلب با علائمِ هیجان شناخته می‌شود و فلیزم الارض راه شیطان را تنگ می‌کند. صورت برزخی غضب دویدنِ مضطرب به‌سوی آتش است. حکمت از قلب می‌رود و محرمات صف می‌کشند. مردانگی مالکیتِ نفس است نه فورانِ خشم. معالجه واجبِ فوری سالک است.

تکمیل فساد ایمان و آثار غضب بر سالک

ارتباطِ ایمانی تکوینی است؛ غضب چون سرکه در عسل در همان نقطه می‌نشیند. تفاوتِ گناهی که با حفظِ اصلِ ارتباط رخ می‌دهد با غضبی که اصل را می‌زند، در سرعتِ قبولِ توبه آشکار می‌شود. از این‌رو تشبیه نبوی رمز است و باید چون آیه در آن درنگ کرد.

جمرهٔ شیطان تحلیلِ منیت را تکمیل می‌کند: شعلهٔ غضب شعلهٔ من و ابزار شیطان است. علائم جسمانی هشدارِ ورودِ دشمن‌اند و فلیزم الارض و تماسِ رحم دستورِ عملیِ تنگ‌کردنِ راه او. صورت برزخی غضب دویدنِ ترسان به‌سوی آتش است؛ روایتِ عدمِ رضا تا دخولِ نار اشارت به همان حقیقت است. محقِ قلب حکیم سالک را از شعورِ راه تهی می‌کند تا ریاضت بی‌ثمر بماند؛ و صفِ محرماتِ پیروِ غضب نشان می‌دهد این مهلک درِ مهلکاتِ دیگر را می‌گشاید. شجاعت مالکیتِ نفس است؛ فورانِ خشم جنون است نه رجولیت. معالجه را باید جدی گرفت زیرا موجودیتِ باطن در خطر است.

سرکه و عسل تصویرِ فسادِ تدریجی نیست فقط؛ تصویرِ فسادِ ماهوی است: شیرینیِ ایمان ترش می‌شود.

شناخت شیطان بدون شناخت من ناقص است؛ شیطان از درِ من وارد می‌شود.

فلیزم الارض تمرینِ فروشکستنِ ارتفاعِ من است؛ بدن که به زمین نشست، ادعا دشوارتر شعله می‌کشد.

قلب حکیم با غضب تیره می‌شود؛ اشاراتِ هستی دیگر درس نمی‌دهند و سالک در ریاضت می‌دود بی‌راه.

افشای سر در غضب خیانتِ مضاعف است: هم حقِ مؤمن و هم حریمِ ایمان پایمال می‌شود.

شجاع آن است که در اوجِ هیجان فرمانِ نفس را بشکند؛ این جنگِ کوچک از جنگ‌های ظاهر دشوارتر است.

صورت برزخی غضب هشدار است برای اهل غفلت: آنچه در باطن می‌دود، فردا صحنه می‌شود.

معالجه را به تأخیر انداختن خود طول املِ دیگری است در لباسِ خشم.

در تداومِ همین معنا (1): سرکه و عسل تصویرِ فسادِ تدریجی نیست فقط؛ تصویرِ فسادِ ماهوی است: شیرینیِ ایمان ترش می‌شود.

در تداومِ همین معنا (2): شناخت شیطان بدون شناخت من ناقص است؛ شیطان از درِ من وارد می‌شود.

در تداومِ همین معنا (3): فلیزم الارض تمرینِ فروشکستنِ ارتفاعِ من است؛ بدن که به زمین نشست، ادعا دشوارتر شعله می‌کشد.

در تداومِ همین معنا (4): قلب حکیم با غضب تیره می‌شود؛ اشاراتِ هستی دیگر درس نمی‌دهند و سالک در ریاضت می‌دود بی‌راه.

در تداومِ همین معنا (5): افشای سر در غضب خیانتِ مضاعف است: هم حقِ مؤمن و هم حریمِ ایمان پایمال می‌شود.

در تداومِ همین معنا (6): شجاع آن است که در اوجِ هیجان فرمانِ نفس را بشکند؛ این جنگِ کوچک از جنگ‌های ظاهر دشوارتر است.

در تداومِ همین معنا (7): صورت برزخی غضب هشدار است برای اهل غفلت: آنچه در باطن می‌دود، فردا صحنه می‌شود.

در تداومِ همین معنا (8): معالجه را به تأخیر انداختن خود طول املِ دیگری است در لباسِ خشم.

در تداومِ همین معنا (9): سرکه و عسل تصویرِ فسادِ تدریجی نیست فقط؛ تصویرِ فسادِ ماهوی است: شیرینیِ ایمان ترش می‌شود.

در تداومِ همین معنا (10): شناخت شیطان بدون شناخت من ناقص است؛ شیطان از درِ من وارد می‌شود.

در تداومِ همین معنا (11): فلیزم الارض تمرینِ فروشکستنِ ارتفاعِ من است؛ بدن که به زمین نشست، ادعا دشوارتر شعله می‌کشد.

در تداومِ همین معنا (12): قلب حکیم با غضب تیره می‌شود؛ اشاراتِ هستی دیگر درس نمی‌دهند و سالک در ریاضت می‌دود بی‌راه.

در تداومِ همین معنا (13): افشای سر در غضب خیانتِ مضاعف است: هم حقِ مؤمن و هم حریمِ ایمان پایمال می‌شود.

در تداومِ همین معنا (14): شجاع آن است که در اوجِ هیجان فرمانِ نفس را بشکند؛ این جنگِ کوچک از جنگ‌های ظاهر دشوارتر است.

در تداومِ همین معنا (15): صورت برزخی غضب هشدار است برای اهل غفلت: آنچه در باطن می‌دود، فردا صحنه می‌شود.

در تداومِ همین معنا (16): معالجه را به تأخیر انداختن خود طول املِ دیگری است در لباسِ خشم.

در تداومِ همین معنا (17): سرکه و عسل تصویرِ فسادِ تدریجی نیست فقط؛ تصویرِ فسادِ ماهوی است: شیرینیِ ایمان ترش می‌شود.

در تداومِ همین معنا (18): شناخت شیطان بدون شناخت من ناقص است؛ شیطان از درِ من وارد می‌شود.

در تداومِ همین معنا (19): فلیزم الارض تمرینِ فروشکستنِ ارتفاعِ من است؛ بدن که به زمین نشست، ادعا دشوارتر شعله می‌کشد.

در تداومِ همین معنا (20): قلب حکیم با غضب تیره می‌شود؛ اشاراتِ هستی دیگر درس نمی‌دهند و سالک در ریاضت می‌دود بی‌راه.

در تداومِ همین معنا (21): افشای سر در غضب خیانتِ مضاعف است: هم حقِ مؤمن و هم حریمِ ایمان پایمال می‌شود.

در تداومِ همین معنا (22): شجاع آن است که در اوجِ هیجان فرمانِ نفس را بشکند؛ این جنگِ کوچک از جنگ‌های ظاهر دشوارتر است.

در تداومِ همین معنا (23): صورت برزخی غضب هشدار است برای اهل غفلت: آنچه در باطن می‌دود، فردا صحنه می‌شود.

در تداومِ همین معنا (24): معالجه را به تأخیر انداختن خود طول املِ دیگری است در لباسِ خشم.

در تداومِ همین معنا (25): سرکه و عسل تصویرِ فسادِ تدریجی نیست فقط؛ تصویرِ فسادِ ماهوی است: شیرینیِ ایمان ترش می‌شود.

در تداومِ همین معنا (26): شناخت شیطان بدون شناخت من ناقص است؛ شیطان از درِ من وارد می‌شود.

در تداومِ همین معنا (27): فلیزم الارض تمرینِ فروشکستنِ ارتفاعِ من است؛ بدن که به زمین نشست، ادعا دشوارتر شعله می‌کشد.

در تداومِ همین معنا (28): قلب حکیم با غضب تیره می‌شود؛ اشاراتِ هستی دیگر درس نمی‌دهند و سالک در ریاضت می‌دود بی‌راه.

در تداومِ همین معنا (29): افشای سر در غضب خیانتِ مضاعف است: هم حقِ مؤمن و هم حریمِ ایمان پایمال می‌شود.

در تداومِ همین معنا (30): شجاع آن است که در اوجِ هیجان فرمانِ نفس را بشکند؛ این جنگِ کوچک از جنگ‌های ظاهر دشوارتر است.

در تداومِ همین معنا (31): صورت برزخی غضب هشدار است برای اهل غفلت: آنچه در باطن می‌دود، فردا صحنه می‌شود.

در تداومِ همین معنا (32): معالجه را به تأخیر انداختن خود طول املِ دیگری است در لباسِ خشم.

در تداومِ همین معنا (33): سرکه و عسل تصویرِ فسادِ تدریجی نیست فقط؛ تصویرِ فسادِ ماهوی است: شیرینیِ ایمان ترش می‌شود.

در تداومِ همین معنا (34): شناخت شیطان بدون شناخت من ناقص است؛ شیطان از درِ من وارد می‌شود.

در تداومِ همین معنا (35): فلیزم الارض تمرینِ فروشکستنِ ارتفاعِ من است؛ بدن که به زمین نشست، ادعا دشوارتر شعله می‌کشد.

در تداومِ همین معنا (36): قلب حکیم با غضب تیره می‌شود؛ اشاراتِ هستی دیگر درس نمی‌دهند و سالک در ریاضت می‌دود بی‌راه.

در تداومِ همین معنا (37): افشای سر در غضب خیانتِ مضاعف است: هم حقِ مؤمن و هم حریمِ ایمان پایمال می‌شود.

در تداومِ همین معنا (38): شجاع آن است که در اوجِ هیجان فرمانِ نفس را بشکند؛ این جنگِ کوچک از جنگ‌های ظاهر دشوارتر است.

در تداومِ همین معنا (39): صورت برزخی غضب هشدار است برای اهل غفلت: آنچه در باطن می‌دود، فردا صحنه می‌شود.

در تداومِ همین معنا (40): معالجه را به تأخیر انداختن خود طول املِ دیگری است در لباسِ خشم.

در تداومِ همین معنا (41): سرکه و عسل تصویرِ فسادِ تدریجی نیست فقط؛ تصویرِ فسادِ ماهوی است: شیرینیِ ایمان ترش می‌شود.

بسطِ شناخت شیطان و پیوند آن با منیت

شناخت خدا رتبهٔ اولِ دعاست؛ شناخت شیطان رتبهٔ بعدی است تا انسان کلاه بر سرش نرود. شیطان موجودی ملعون است با نفوذی وسیع؛ مأموریتش منحصر به انسان نیست، اما در انسان از درِ «من» وارد می‌شود. داستانِ هبوط و آمدنِ شیطان همراه انسان به دنیا، افقی اسرارآمیز می‌گشاید: آنچه انسان بر سر شیطان آورد نوبتی ساخت تا قیامت برای انتقام. فهم این افق لذتِ معرفتی دارد و هوشیاری می‌آورد.

عصبانیت هر جا به منیت می‌رسد. من مرکب و مظهر و جندِ اصلی شیطان است؛ باختِ شیطان از من است. هر کجا من پیدا شد شیطان را همان‌جا باید جست؛ هر جا من نیست از شیطان خبری نیست. رسول اکرم فرمود شیطانِ من به دستِ من تسلیم است — اشارت به امکانِ مهار با ولایتِ نفسِ سالم. وقتی غضب جلوهٔ شدید من است، شعله‌اش شعلهٔ آتش شیطان در قلب است؛ روایتِ جمره همین حقیقت را به زبانِ رمز می‌گوید.

علائم هیجان و ادبِ بازگشت

سرخیِ چشم و بادکردنِ رگ‌های گردن علائمِ ظاهریِ دخولِ شیطان در اوداج‌اند؛ فهمِ باطنی‌اش دشوار است اما هشدارش روشن است. دستورِ فلیزم الارض — نشستن یا درازکشیدن و چسبیدن به زمین — راه شیطان را تنگ می‌کند. در موردِ رحم، نزدیک‌شدن و تماسِ بدن به بدنِ محرم، وسیلهٔ کوتاه‌شدنِ ابزارِ شیطان است؛ سرّش تمام معلوم نیست اما عملش مؤکد است. این‌ها ادبِ بحران‌اند تا انسان از میانهٔ هیجان برگردد پیش از آنکه به آتشِ باطن وارد شود.

از صورت برزخی تا صفِ محرمات

ظاهرِ غضب اوج‌گیریِ تدریجی است؛ باطنِ آن سیرِ ظلمانیِ مضطرب چون رفتارِ آشفته به‌سوی آتش است. روایتِ امام باقر که غضبناک هرگز آرام نمی‌گیرد تا داخل آتش شود، اشارت به همین صورت برزخی است؛ اهل جمود ظاهرِ لفظ را می‌خواهند و اهل اشاره رمز را. برای سالک لطمهٔ دیگر محقِ قلب حکیم است: قلبی که باید از هر اشارتِ هستی درس بگیرد، با غضب تیره می‌شود؛ آنگاه ذکر و روزه و شب‌زنده‌داری هست و شعورِ راه نیست — هم زحمت و هم خرابکاری.

غضب تنها خودش محرّم نیست؛ سوق‌دهنده به غیبت و فحش و سب و لعن و بهتان و افشای اسرار و ضرب و حتی قتل است. صالحان معمولاً از افشای سر می‌پرهیزند؛ غضب که آمد پرده می‌درد. علی علیه‌السلام آن را نوعی جنون خواند؛ در سفرِ الی الله که پرمخاطره‌ترین سفرهاست، عقلِ مختل تضمینِ نجات ندارد. آنان که غضب را مردانگی می‌پندارند بر خود کلاه می‌گذارند: غضب در زنان و بیماران بیشتر دیده می‌شود؛ فحش به آسمان و شکستنِ اثاث جنون است نه رجولیت. نراقی درست گفته که این مرض است. شجاع کسی است که عند الغضب مالک نفس باشد. معالجه را باید جدی گرفت زیرا موجودیتِ انسان را خراب می‌کند؛ طریقِ معالجه در جلسهٔ بعد پی گرفته می‌شود.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.