ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 073

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

راه چهارم معالجهٔ غضب: فکر و تعامل در گفتار و کردار

چهارمین راه از راه‌های چاره‌ای که عالمان اخلاق برای معالجهٔ غضب گفته‌اند این است که مبتلا به غضب باید از هر وسیله‌ای برای درمان بهره بگیرد؛ از جمله آنکه در همهٔ کارها، حرکات و گفتارش با فکر و تعامل پیش بیاید. بسیار جاها انسان بی‌فکر و بی‌تعامل حرکت می‌کند و حرف می‌زند: عواقب و عواید چیست؟ طرف کیست؟ روحیات و موقعیتش چیست؟ حساب‌نشده سخن می‌گوید و حرکت می‌کند؛ طرف نیز عکس‌العمل نشان می‌دهد و انسان دیگر خود را ضبط نمی‌تواند کرد و غضبناک می‌شود. کسی که می‌خواهد خود را در مقام غضب معالجه کند باید در حرکات و سخن‌هایش رویه داشته باشد؛ فکر و تعامل داشته باشد. مثال روشن در تربیت فرزند است. اگر فرزندی در درس‌خواندن مسامحه و ولگردی دارد و پدر یا مادر می‌خواهد او را منع یا تشویق کند، گاه گفته می‌شود «اگر درس نخوانی فردا بیکار و بدبخت می‌شوی». او برمی‌گردد و سخنانی ناحق می‌گوید: از اول باعث شده‌اید من نخوانده‌ام؛ چنین کرده‌اید و من دیر کرده‌ام؛ دیگر نمی‌توانم بخوانم. پدر یا مادر که بهترین مقصر نبوده‌اند عصبانی می‌شوند. بار دوم همان حرف را نباید زد؛ همان سخن ناحق تکرار می‌شود و دوباره آتش غضب برمی‌خیزد. باید به نحو دیگر تشویق کرد. همین قاعده در رابطهٔ همسران نیز جاری است: برخوردی که عکس‌العملِ برانگیزاننده می‌آورد و انسان را از ضبط نفس بیرون می‌برد، از اول نباید کرد. خلاصه آنکه کسی که می‌خواهد از غضب اجتناب کند باید در اعمال و گفتار و حرکات و سکنات رویه داشته باشد. باید نگریست این برخورد و این حرف چه عکس‌العملی از طرف برمی‌انگیزد؛ اگر ببیند عکس‌العمل چنان است که او غضبناک و هیجان‌زده خواهد شد، از اول آن حرکت را نکند. فایدهٔ این پرهیز یکسره به خودِ او بازمی‌گردد؛ اینجا باید به فکر خود بود. علاج غضب تنها نهیِ پس‌از‌وقوع نیست؛ پیشگیری در انتخابِ سخن و رفتار است.

راه پنجم: اجتناب از معاشرت با اهل غضب و مجالست با اهل حلم

پنجمین راه چاره برای کسانی که گرفتار غضب‌اند این است که از مجالست و مصاحبت و حشر و نشر با صاحبان غضب و مبتلایان به غضب اجتناب کنند. این معاشرت انسان را تشویق می‌کند؛ مخصوصاً مبتلایان معمولاً غضب خود را توجیه می‌کنند و منطق‌های قوی دارند؛ ممکن است در وجود انسان اثر بگذارد و انسان منطق آنان را در توجیه غضب حق بداند و به غضب خود راه دهد. مثلاً غضبناک می‌شود و چون با او محشور باشند، برای پوشاندن مرض خود پیوسته توجیه می‌کند: «من حق نداشتم؟ خود قضاوت کنید؛ این حرف باطل بود، این کار باطل بود، باید این‌گونه می‌کردم»؛ یا می‌گوید اگر عکس‌العمل نشان نمی‌دادم ضعف من بود. پیش‌تر گفته شد کسانی غضب را شجاعت می‌شمارند، در حالی که ضعف است. پس از حشر و نشر با اینان باید اجتناب کرد. در مقابل، معمولاً باید کوشید با ارباب حلم و کظم غیظ معاشرت کرد؛ این بسیار سازنده است. هرچه بتوان با حلیمان معاشرت کرد — چه گرفتار غضب باشند و چه نباشند — این انس به انسان دست می‌دهد. حلم — که بعداً گوشه‌هایی از آن گفته خواهد شد — کمال بالاتر برای انسان است: انسان مانند دریای وسیع شود که هیچ چیز او را تکان ندهد. البته غضب حق مراد نیست؛ آنجا که مانند حسین بن علی علیه‌السلام وقتی حق پامال می‌شود غضبناک می‌شود، مانند رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و همهٔ خوبان — آن چیز دیگری است. سخن از غضب باطل است. معاشرت بی‌آنکه انسان بخواهد اخلاق را منتقل می‌کند. مجالست با کسی که غضب را با منطقِ «ضعف نبودن» می‌پوشاند، کم‌کم همان منطق را در دل می‌نشاند. برعکس، انس با اهل کظم غیظ نفس را نرم می‌کند و ظرفیت را می‌گشاید. حلم آدمی را چون دریای فراخ می‌کند که موجِ کوچک او را برآشفته نمی‌سازد.

راه ششم: نگرش توحیدی به حوادث

ششمین راه معالجهٔ غضب — که شاید در مراتب ابتدایی کمتر به کار آید اما گفتن و دانستنش نیکوست — این است که کسی که غضبناک می‌شود بکوشد با نگرش توحیدی به جریانات و حوادث و آنچه در نظام وجود پیش می‌آید نگاه کند: همه خواست اوست، همه حساب‌شده است، همه باید باشد، همه مصلحت در آن هست ولو به ظاهر به ضرر من باشد. هر کس هر اندازه این دید را دربارهٔ آنچه می‌شود داشته باشد، این یکی از راه‌های چارهٔ غضب است. فرض کنید طرف واقعاً شروع کرده به انواع ظلم و فحش و تجاوز به حقوق و اموال و تسلط؛ به لحاظ توحیدی این خواست خداست یا نیست؟ در این نظام می‌بایست می‌شد یا نه؟ هرچه می‌شود او می‌خواهد و هرچه می‌شود مصلحت است. این به صورت به ضرر من آمده، اما من نمی‌فهمم؛ بالاخره خواست اوست. هرچه خواست خوب است و مصلحت است؛ او کمال مطلق است. من متوجه نیستم ولو اصلاً این طرف بیاید مرا بکشد یا مجروح کند. به ضرر من است اما در نظام وجود خوب است؛ خواست خوب است؛ خود این کار خوب است چون خواستِ خوبِ مطلق است. کسی که این نگرش داشته باشد و در دید توحیدی قوی باشد، راه غضب بر او بسته می‌شود. غضب کجاست؟ آنجا که من معترضم. غضب لحن اعتراض دارد: «چرا این‌گونه شد؟» موحد «چرا» ندارد. وقتی «چرا» رفت، غضب اصلاً مفهوم ندارد. «چرا این‌گونه شد؟ چرا این‌گونه کردی؟ چرا این‌گونه گفتی؟» در مقام توحید نداریم؛ همه خوب است. این «چرا» از شرک برمی‌خیزد و مادامی که «چرا» هست غضب می‌آید. اگر شرک رفت و «چرا» رفت و توحید آمد، غضب می‌رود. موحد باید در هیچ چیز «چرا» نداشته باشد؛ «چرا» نداشته، غضب ناچیز می‌شود چون هرچه هست او می‌خواهد و باید بشود. نگرش توحیدی غضب را از ریشه می‌خشکاند، چون مادهٔ غضب اعتراض است و اعتراض فرعِ «من» است.

داستان عارف و حال توحیدی

اگر انسان به آن مرحله برسد که در نظام وجود «چرا» نداشته باشد، دیگر چه غضبی؟ به عارفی گفتند حال چگونه است؟ مثنوی این را نقل می‌کند و داستان نیکوست. آمدند سؤال کردند حال چگونه است؟ گفت بسیار خوب؛ هیچ حالی به حال من نمی‌رسد. گفتند چگونه؟ گفت چه حالی بهتر از این که آنچه دلم می‌خواهد همه چیز همان‌طور است؟ مقام توحید است: واقعاً در مقام توحید انسان دلش آن را می‌خواهد که او می‌خواهد و آنچه می‌شود همان است که او می‌خواهد؛ پس آنچه می‌شود همان است که دل می‌خواهد. همه چیز جهان خرم از آنم که جهان خرم از او. در بعضی نقل‌ها همین‌گونه آمده: چه حالی بهتر از آنکه هرچه من می‌خواهم همان تحقق می‌یابد. این سخن شعار نیست؛ میوهٔ از میان رفتنِ تدبیرِ خودی است.

دعای عرفه و تطهیر از شرک و تدبیر خود

سیدالشهدا علیه‌السلام در دعای عرفه می‌فرماید خدایا مرا از ظلم نفسم پاک کن، از شکم، از شرکم. پیش‌تر گفته شد شک به آن معنا که فهمِ رایج می‌پندارد برای ایشان معنی ندارد؛ معنایی دارد که فهمش برای فهمِ عادی مشکل است. «از شرکم پاک کن» یعنی چه؟ یعنی نخواهم مگر آنچه را که تو می‌خواهی؛ اصلاً من مطرح نباشم. همان‌جا می‌فرماید: «أَغْنِنِي بِتَدْبِيرِكَ عَنْ تَدْبِيرِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با تدبیر خودت مرا از تدبیر خودم بی‌نیاز کن.

تو مرا تدبیر کن؛ دیگر من خودم را تدبیر نکنم. این دید توحید است که جان و مصرع خودشان می‌دانند؛ ما فقط نهانه‌ای نازک تصور می‌کنیم. همه چیز برای او خوب بود. در وعظات آخر، وقتی آن ملعون روی سینهٔ او بود، از سر حال نگاهی کرد آنجا که می‌خواست سر را ببرند و تبسم کرد؛ به قیافهٔ شمر نگاه کرد و با تبسم پرسید مرا می‌شناسی؟ و معروف است روز عاشورا هرچه گرفتاری زیادتر می‌شد رنگش افروخته‌تر بود؛ خوش بود با همه چیز، چون خواست خاصی جز خواست او نداشت. همان چیزها که مصیبت خوانده می‌شود — و به لحاظ بلا باید گریست — برای او همه خوش بود. توحید است؛ اینجا دیگر عصبانیت مفهوم ندارد. تبسم در سخت‌ترین لحظه و افروختگیِ رنگ در اوج بلا گواه آن است که برای کسی که جز خواست او خواستی ندارد، مصیبتِ ظاهری نیز باطنِ خوشی می‌یابد.

راه هفتم: دیدن غضب به‌عنوان مرض قلب از آغاز سلوک

هفتمین راه این است که سالکی که از اول به مقام سرور قدم می‌گذارد متذکر باشد که باید با امراض قلبی در هر شکل و جلوه‌ای معالجه کند. یکی از راه‌های معالجهٔ غضب این است که سالک از اول متذکر باشد غضب مرضی در قلب است و با این توجه غضب خود را معالجه کند؛ یعنی از اول دیدش این باشد که مرض است. فرق می‌کند. سالک سر و کارش فقط با قلب است؛ راه، قلب است؛ آنچه به خدا خواهد رسید قلب است؛ آنچه در حفاظگاه خداست قلب است؛ آنچه تجلیگاه اسماء و صفات و در نهایت وجه الله است قلب است. سرمایهٔ سالک قلب است و از اول باید به هرچه در قلب به‌عنوان مرض مطرح است با دید مرض نگاه کند و از آن اجتناب کند. از اول با این دید به مسئلهٔ غضب نگاه کند: مرضی است در قلبی که سرمایهٔ اصلی سالک است. سالک سرمایه‌اش قلب است؛ هر مرضی در قلب راه را می‌بندد. غضب را از آغاز «مرض» دیدن با غضب را «حقِ طبیعیِ واکنش» دیدن دو راه جدا می‌سازد. دیدهٔ مرض انسان را به علاج می‌کشاند؛ دیدهٔ توجیه مرض را تغذیه می‌کند. پاسداشت قلب از غضب، پاسداشت اصل سلوک است.

راه هشتم: تذکر قدرت و عجز و امضای غضب خدا

هشتمین راه این است که سالک موقعی که می‌خواهد غضبناک شود متذکر باشد که اکنون قدرت دارد به این شخص پرخاش و خشم کند و طرف در برابر او نوعی عجز دارد. نکته‌ای روشنگر: کسانی که به غضب گرفتارند وقتی در برابر مقام دنیوی بالاتر قرار می‌گیرند، هرچه آنان بدرفتاری و فحش کنند غضبناک نمی‌شوند. همان شجاعتِ ادعایی رنگ دیگر پیدا می‌کند. کسی که قدرت دارد بدترین برخورد و توهین و جسارت را می‌کند و دستور می‌دهد؛ اما کسی که به اهل و عیالش همین که کمی کج می‌رفت آتش می‌گرفت، آنجا از آن آتش خبری نیست. اگر حق و شجاعت و شهامت بود، آنجا هم می‌بود؛ معلوم است که نیست. پس نتیجه آن است که غضب — که مرض است و مضرات دارد و ضعف و نقصان است — اصولاً آنجا بروز می‌کند که طرف مقابل نوعی عجز داشته باشد و انسان احساس قدرت و تفوق بر او کند؛ این احساس را نکند غضب شروع نمی‌شود، چنان‌که وقتی طرف بالاست غضب شروع نمی‌شود. با این تحلیل، سالک وقتی می‌خواهد بر کسی غضب کند متذکر باشد که نوعی قدرت نسبت به او دارد. حال که قدرت داری و می‌خواهی دربارهٔ فردی که در برابر تو عاجز است غضب امضا کنی، نمی‌ترسی از آنکه تو در برابر حق عاجزی و عجز تو در برابر خدا از عجز او در برابر تو بیشتر است؟ نمی‌ترسی از آنکه خدا که قادر بر همه چیز است بر تو غضب کند؟ آزمون روشنِ دعویِ شجاعت همین است: آنکه بر ضعیف آتش می‌گیرد و در برابر قوی خاموش است، غضباش از تفوق بر عاجز برمی‌خیزد نه از غیرت حق.

امضای عملیِ غضب و خطر آن در نظام وجود

بیانی دیگر: من که چون قدرت دارم می‌گویم باید پرخاش کنم، کلی مسئله را امضا می‌کنم و باید دنبالش را هم قبول کنم: هر که قدرت دارد بر من هم غضب کند. موقع غضب قبول می‌کنم چون قدرت است باید چنین کرد؛ پس اگر قدرتی پیدا شد که در من خواست چنین کند او هم حق دارد — من خودم با این عمل غضب خدا را دربارهٔ خودم امضا می‌کنم و این خطرناک‌ترین مسئله است. به نظر بعضی بزرگان این خطرناک‌ترین عاقبت یا مذمت سر غضب است و هر کس به این موضوع توجه کند باید بسیار بترسد. مسئله اسرارآمیز هم هست: انسان هر عملی را دربارهٔ هر کسی تجویز کرد باید بترسد که آن عمل در نظام وجود از ناحیهٔ خدا درباره‌اش تجویز شود. مثال از یتیمان: با یتیم‌ها خوب رفتار کنید؛ بترسید از آنکه با یتیمان شما — ولو مال خودتان نباشد، نوه یا نتیجه باشد — همان رفتاری شود که شما با یتیم کسی کرده‌اید. اذیت نکن، تجاوز به حق و مال نکن چون یتیم است و کسی ندارد؛ وگرنه بترس که خود بمیری و فرزندت یتیم باشد و شبیه آن کار در خصوص یتیم تو یا در اعقاب تو پیش آید. اشارهٔ قرآن بر این است که این می‌شود؛ سرّ این است که انسان چیزی را دربارهٔ کسی عملاً تجویز کرد، معنیش این بود که این کار را دربارهٔ خود و وابستگان خود نیز تجویز کرد. بسیار خطرناک است. اکنون وقتی در برابر اهل و عیال قرار گرفت و گفته شد قدرت دارم و می‌توانم پرخاش کنم، یعنی امضا شد که قدرت‌ها باید اعمال غضب کنند؛ این در نظام وجود پیش خواهد آمد، حتی در دنیا از ناحیهٔ دیگران و آخرش خدا غضب می‌کند چون گفته شد قدرت بالاتر باید غضب کند و خلاف خواستش بود باید پرخاش کند. مگر بندگان طبق خواست خدا رفتار کردند؟ نکردند. پس حق داده شد خدا که طبق خواست تو رفتار نکردم هرچه می‌توانی غضب کن. به این نکته از همه بیشتر باید توجه کرد. اگر خدا بخواهد غضب کند، به بیان علی علیه‌السلام نه آسمان تاب می‌آورد نه زمین.

آتش دنیا؛ جلوه‌ای از غضب الهی

نمونهٔ غضب خدا در دنیا همین آتش است؛ جلوات زیاد دارد. قرآن می‌گوید این آتش نوعی تذکر برای مؤمنین است. چرا؟ آتش چه ربطی به تذکر دارد؟ هرچه در عالم جلوات اسم خداست؛ آتش جلوهٔ کدام اسم است؟ غضب. به تعبیر رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هفتاد بار تنزل‌یافتهٔ غضب خدا یک جلوه‌اش آتش است و جلوه‌های دیگر هم دارد. در دعای کمیل علی علیه‌السلام ناله می‌کند: «وَهَذَا مَا لَا تَقُومُ لَهُ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این چیزی است که آسمان‌ها و زمین تاب نمی‌آورند.

سخط و انتقام و غضب تو چیزی است که آسمان‌ها و زمین تاب نمی‌آورند. با این بیان باید متذکر بود: هر که هرچه جهالت کند سالک باید بر خود دلسوز باشد؛ به او اذیت و توهین و جسارت می‌کند — به درک؛ دلسوزیِ نخست بر خویشتن باشد. سرّ یتیم و امضای غضب یک قانون‌اند: آنچه دربارهٔ دیگری روا داشتی در نظام وجود بر خود نیز گشوده می‌شود.

راه دهم: معالجه از دریچهٔ حب

دهمین راه چاره — که باز شاید در مراتب ابتدایی کمتر به کار آید اما ممکن است وقتی بخورد — از دریچهٔ حب آمدن است. طریق سلوک طریق محبت حق است. امام صادق علیه‌السلام فرمود دین مگر محبت چیز دیگر است؟ دین همان عشق و محبت است؛ دین یعنی طریق صحیح، سلوک الی الله. سیر الی الله در حب الله خلاصه می‌شود: هل الدین إلا الحب؟ سالک از اول که قدم در طریق می‌گذارد باید همین داعی باشد؛ داعی اصلیش خوف از عذاب نیست هرچند خوف از حرمان و هجران و غضب و جهنم هم در جنبش هست؛ محرک اصلی طالب حب حق است. اگر این انگیزه باشد باید از این دیدگاه نیز به معالجهٔ غضب بیاید: من خدا را دوست دارم؛ اگر خدا را دوست داری دوست بدار آن را که خدا دوست می‌دارد و دوست مدار آن را که خدا دوست ندارد. غضبِ ناشایست را خدا دوست ندارد؛ از آنچه خدا دوست ندارد دور باش. مدعی حب در مقام سلوک باید از هرچه خدا بدش می‌آید اجتناب کند. اگر داعی اصلی محبت حق باشد، سالک از آنچه محبوب نمی‌پسندد می‌گریزد. خوف از حرمان و جهنم در جنب حب هست، اما محرک اصلی سالک صادق حب است نه تنها فرار از عذاب. چهار تکبیر زدن یکسره بر غیر او، همان داعی است که غضب باطل را برنمی‌تابد.

راه یازدهم: یادآوری صورت باطنی در مقام غضب

یازدهمین راه این است که سالک متذکر شود در مقام غضب چه شکل و صورتی در باطن پیدا می‌کند و اگر غضب را طرد کند چه چهره‌ای در باطن دارد؛ صورت باطنی خود را در مقام غضب به یاد آورد. این مربوط به صور اعمال و عقاید است؛ اصل بحث در معاد است و پیش‌تر سخن‌ها رفته است. انسان در عقاید و اوصاف و اعمال مختلف چهره‌های مختلف در پشت حجاب دارد که اینجا از آنها در غفلت است. اینجا چهرهٔ ظاهری همان است که دیده می‌شود؛ اما در باطن امر و در برزخ پس از مرگ، انسان در مقام غضب صورت بسیار بدی دارد.

سنخیت با حق و صبغهٔ الهی

سالک از اول که قدم در طریق می‌گذارد باید رنگ وجودی و سنخ وجودیش مسافر الی الله باشد و سنخیت با جوهر حق پیدا کند؛ متناسب ساحت قدس شود؛ صبغهٔ الهی یابد. انسان رنگی خلاف رنگ الهی داشته باشد هرچه بیشتر باشد راهش از خدا دورتر است. باید متخلق به اخلاق الله باشد. خصوصیتی را که از خلق و وصف خدا نیست با خود حمل کند نمی‌تواند پیش برود. جوار حق را هر کس را نمی‌گذارند؛ آنکه متناسب قدس باشد.

حلم؛ چشمگیرترین وصف در نظام وجود

از اوصاف خدا آنچه در نظام وجود زیاد چشمگیر است حلم خداست — چنان‌که گاه نمی‌توان هضم کرد و ناراحتی پیش می‌آید: چرا این کفار را از بین نمی‌برد؟ چرا بدها را مجازات نمی‌کند؟ مقداری از این «چرا»ها از بزرگی حلم خداست؛ آنچنان چشمگیر است که حتی به مقام اعتراض می‌آید. خدا تا آنجا مهلت می‌دهد که راه روی به کلی بسته نشده؛ محاسبات او حق است. این‌همه معصیت در درجات مختلف — افراد، جوامع، امم، حکومت‌ها — و حلم خدا درجات دارد. از همان اول بلوغ و تکلیف با حلم پیش آمده: این واجب و حرام؛ بیش از این به‌صورت حتمی نمی‌خواهیم. همین که فقط واجبات و ترک محرمات را حتمی خواسته خود از جلوات حلم است؛ کمتر کسی می‌داند که این حلم است. اگر حلم نبود تکلیف به این آسانی نبود. سالک باید متوجه باشد اگر فاقد حلم باشد و رنگ غضب — فقدان حلم — را داشته باشد نمی‌تواند به سوی خدای حلیم حرکت کند؛ سنخیت لازم است. در مقام حلم هرچه حلم بالاتر شود انسان از چهرهٔ زیبای مجذوب‌کننده در پشت پرده برخوردار است؛ نه اکنون فهمیده می‌شود نه می‌توان اندازه گرفت. جمال انسان در مقام حلم اسرارآمیز است؛ نقطهٔ مقابل صورت در مقام غضب. به بیان رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در مقام حلم صورت انسان از هر چیز احسن و دارای جمال که فرض شود بالاتر است؛ چون در حلم به صورت اصلی خود که بسیار زیباست نزدیک‌تر می‌شود. هر سالک موفقی را حلیم خواهید یافت و هر که را از تقوا و جان مسئله کنار دیدید بی‌حلم خواهید یافت.

روایت رفق در اصول کافی

اصول کافی، جلد سوم، باب رفق. رفق به یک بیان همان حلم است؛ گرچه در روایت حلم و رفق دو چیز بیان شده، رفق از جلوات حلم است: به یک نظر هر دو یکی، به یک نظر رفق اخص و حلم اعم. از امام باقر علیه‌السلام از رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم: «لَوْ كَانَ الرِّفْقُ خَلْقًا يُرَى مَا كَانَ مِمَّا خَلَقَ اللَّهُ شَيْءٌ أَحْسَنَ مِنْهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر رفق آفریده‌ای دیدنی بود، از آنچه خدا آفریده چیزی از آن زیباتر نبود.

منظور این نیست که خود رفق صورت پیدا کند؛ انسان با رفق صورتی دارد که هیچ چیز از آن بالاتر نیست. جایی که می‌گویند این صفت در عالم پشت پرده صورت بد دارد و آن صفت صورت خوب، منظور آن است که انسان با این صفت صورت بد و با آن صفت صورت خوب دارد. با تذکر اینها انسان می‌تواند به غضب خود در مقام سلوک چاره‌جو باشد. غیر از اینها نیز عالمان اخلاق گفته‌اند؛ به این اندازه اکتفا شد. امید به تأیید و توفیق سالکان است.

جمع‌بندی راه‌های معالجه در افق سلوک

از راه چهارم تا یازدهم حلقه‌ای واحد ساخته می‌شود: فکر پیش از گفتار، دوری از توجیه‌گران غضب و انس با حلیمان، نگرش توحیدی بدون «چرا»، مرض دانستن غضب در قلب، ترس از امضای غضب خدا بر خویشتن، حب به‌عنوان داعی ترک غضب، و یاد صورت باطنی در برابر جمال حلم و رفق. هر حلقه بخشی از همان حقیقت را نگاه می‌دارد که غضب باطل ضعف است نه شجاعت، و علاج آن تنها با نهی لفظی تمام نمی‌شود. سالک در مراقبهٔ روزانه می‌تواند پیش از سخن بپرسد: این جمله چه عکس‌العملی می‌آورد؟ می‌تواند معاشرت‌ها را بسنجد: این مجالست مرا به توجیه غضب نزدیک می‌کند یا به حلم؟ می‌تواند در حوادث «چرا بر من؟» را بشناسد و بنشاند. می‌تواند هنگام قدرت بر ضعیف به یاد عجز خود در برابر حق باشد. می‌تواند حب را میزان کند: آیا آنچه می‌کنم محبوبِ محبوب است؟ و می‌تواند صورت باطنی غضب را به یاد آورد تا از زشتیِ آن بگریزد به سوی جمال حلم. غضب حق در برابر پامال‌شدن دین بر جای خود می‌ماند؛ آنچه باید رخت بربندد غضبِ اعتراضی و تشفّی شخصی است. حلم دریای فراخ است؛ رفق جمال باطنی می‌آورد؛ توحید «چرا» را برمی‌دارد؛ و امضای غضب بر عاجز، خطرناک‌ترین تجویز بر خویشتن است. این معانی را باید از سطح شنیدن به عمق عمل برد.

رویه در سخن؛ پیشگیری از غضب

عالمان اخلاق در راه چهارم بر این نکته پای می‌فشارند که معالجهٔ غضب بدون اصلاحِ الگوی گفتار و حرکت ناتمام می‌ماند. انسان غالباً بی‌آنکه طرف را بشناسد، بی‌آنکه روحیه و موقعیت او را بسنجد، سخن می‌راند؛ آنگاه از عکس‌العملِ تندِ او شگفت‌زده می‌شود و خود را محق می‌پندارد که غضب کند. در حقیقت جرقه را خود افروخته است. سالک باید پیش از هر جمله بپرسد: اگر این سخن گفته شود، طرف چه پاسخی می‌دهد و من در برابر آن پاسخ تا کجا ضبط نفس خواهم داشت؟ اگر پاسخ چنان است که ضبط نمی‌ماند، سخن را باید عوض کرد یا زمانش را تغییر داد یا اصلاً فرو گذاشت.

در مثال فرزند، تشویق و تهدیدِ کلیشه‌ای («فردا بدبخت می‌شوی») اغلب دفاعِ ناحق می‌آورد و پدر را به آتش می‌کشد. بار دوم و سوم همان الگو، همان آتش را تکرار می‌کند. علاج آن است که زبانِ تشویق عوض شود: به‌جای تهدیدِ آینده، همراهی در برنامه، یا بیانِ رغبت، یا تغییرِ محیطِ مطالعه. همین دقت در گفت‌وگوی همسران نیز لازم است؛ بسیاری از غضب‌های خانگی از یک جملهٔ حساب‌نشده برمی‌خیزد که طرف را به پاسخِ تلخ واداشته و سپس گوینده خود را مظلوم می‌شمارد.

منطق توجیه و خطر مجالست

راه پنجم از آن‌رو اهمیت دارد که مرض غضب خود را با لباس منطق می‌پوشاند. مبتلایان معمولاً می‌گویند: «اگر ساکت می‌ماندم ضعف بود»؛ یا «حق با من بود و باطل با او». این منطق برای شنوندهٔ خام جذاب است و کم‌کم غضب را از رذیله به «شجاعت» بدل می‌کند. حال آنکه پیش‌تر روشن شد غضب باطل ضعف است: بر ضعیف آتش می‌گیرد و در برابر قوی خاموش می‌ماند. مجالست با توجیه‌گر، این تحریف را در دل می‌کارد.

در برابر، مجالست با اهل حلم و کظم غیظ، نفس را از هیجانِ باطل خالی می‌کند. حلم آن کمال است که آدمی چون دریای وسیع شود و موجِ کوچک او را تکان ندهد. البته غضبِ حق — غیرت دین وقتی حق پامال می‌شود — با این سخن خلط نشود؛ حسین بن علی علیه‌السلام و رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و خوبان، آنجا که دین در خطر است، غضب می‌کنند؛ آن غیرت است نه مرض. سخن این فصل در غضب باطل است.

توحید عملی و خاموشیِ اعتراض

راه ششم افقی بلندتر می‌گشاید. در دید توحیدی، هرچه در نظام وجود می‌گذرد از مشیت کمال مطلق بیرون نیست. حتی اگر ظلمِ شخصی بر انسان رود، در باطنِ قلب جنگ با مشیت روا نیست. غضب لحن اعتراض دارد؛ موحد از «چرا بر من؟» فارغ می‌شود. این به معنای ترکِ تکلیف اجتماعی و دفاع از مظلوم نیست؛ به معنای آن است که در عمق جان، شرکِ خفیِ اعتراض نماند. مادامی که «چرا» زنده است، غضب می‌آید؛ چون «چرا» از شرک برمی‌خیزد. وقتی شرک رفت و توحید آمد، غضبِ اعتراضی می‌رود.

داستان عارف در مثنوی همین حال را به زبان ساده می‌گوید: هیچ حالی بهتر از آنکه آنچه دل می‌خواهد همان شود؛ و در توحید، دل همان را می‌خواهد که او می‌خواهد. دعای عرفه نیز راه عملی است: پاکی از شرکِ خواستِ خود، و «أغننی بتدبیرک عن تدبیری». تبسم سیدالشهدا علیه‌السلام در سخت‌ترین لحظه و افروختگی رنگ در اوج بلا، نشان می‌دهد برای کسی که جز خواست او خواستی ندارد، ظاهرِ مصیبت نیز باطنِ خوشی می‌یابد — هرچند بر دیگران است که بر بلا بگریند و حق عاطفه را نگاه دارند.

قلب؛ سرمایه و میدان معالجه

راه هفتم نگاه سالک را از سطح رفتار به عمق قلب می‌برد. سالک سر و کارش با قلب است: راه قلب است، آنچه به خدا می‌رسد قلب است، حفاظگاه الهی قلب است، تجلیگاه اسماء و وجه الله قلب است. غضب مرض این سرمایه است. اگر از آغاز سلوک غضب «مرض» دیده شود، علاج جدی گرفته می‌شود؛ اگر «واکنش طبیعی» دیده شود، توجیه می‌روید و مرض می‌ماند. فرقِ این دو دید، فرقِ راه و بی‌راهه است.

قدرت، عجز و خطرناک‌ترین امضا

راه هشتم و ادامهٔ آن دقیق‌ترین هشدار را می‌دهد. غضب آنجا می‌جوشد که احساس تفوق بر عاجز باشد. همان که بر اهل خانه آتش می‌گیرد، در برابر مقام دنیوی بالاتر خاموش است؛ پس شجاعت نیست، ضعف است. سالک وقتی می‌خواهد پرخاش کند باید به یاد آورد: من بر او قدرتی دارم و او عجز دارد؛ من در برابر حق از او عاجزترم. آیا نمی‌ترسم خدا که بر همه چیز قادر است بر من غضب کند؟

بیانِ دقیق‌تر امضای عملی است: وقتی با عمل می‌گویم «چون قدرت دارم باید پرخاش کنم»، کلیِ این قاعده را امضا کرده‌ام که هر قدرتمندی حقِ غضب دارد. پس اگر قدرتی بر من غضب کند — و در نهایت خدا — خودم راه را گشوده‌ام. بعضی بزرگان این را خطرناک‌ترین مذمتِ غضب دانسته‌اند. قانون کلی‌تر: هر عملی را دربارهٔ دیگری عملاً تجویز کنی، در نظام وجود دربارهٔ خود و وابستگانت نیز گشوده می‌شود. داستان یتیم در قرآن همین سرّ را می‌گشاید: با یتیم چنان رفتار مکن که بترسی همان رفتار با یتیمِ تو یا اعقاب تو تکرار شود.

اگر خدا بخواهد غضب کند، به بیان علی علیه‌السلام نه آسمان تاب می‌آورد نه زمین. آتش دنیا جلوه‌ای نازل از غضب الهی است؛ رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود هفتاد بار تنزل‌یافتهٔ غضب خدا یک جلوه‌اش آتش است. در دعای کمیل آمده که آسمان‌ها و زمین تاب سخط حق را ندارند. پس وقتی جاهل اذیت و توهین می‌کند، دلسوزیِ نخست باید بر خویشتن باشد نه بر تشفّی از او.

حب؛ میزان ترک غضب

راه دهم از دریچهٔ محبت می‌آید. امام صادق علیه‌السلام فرمود دین مگر حب چیز دیگر است؟ سیر الی الله در حب الله خلاصه می‌شود. داعی اصلی سالک صادق حب است؛ خوف از حرمان و جهنم در جنب آن هست اما محرک اصلی عشق به حق است. مدعی حب باید دوست بدارد آنچه را خدا دوست می‌دارد و دشمن بدارد آنچه را خدا دشمن می‌دارد. غضب ناشایست محبوب خدا نیست؛ پس مدعی حب از آن می‌گریزد.

صورت باطنی، صبغه، حلم و رفق

راه یازدهم سالک را به یاد صورت باطنی می‌اندازد. در دنیا چهرهٔ ظاهری یکی است؛ در برزخ و پشت حجاب، غضب چهره‌ای بسیار زشت می‌سازد و حلم چهره‌ای مجذوب‌کننده. سالک باید از آغاز صبغهٔ الهی یابد و با جوهر حق سنخیت بگیرد؛ رنگ خلاف الهی راه را دور می‌کند. باید متخلق به اخلاق الله باشد.

آنچه در نظام وجود از اوصاف حق بسیار چشمگیر است حلم اوست: مهلت‌ها، تکلیفِ محدود به واجبات و محرمات، و اینکه تا راه بازگشت بسته نشده عقوبتِ نهایی گشوده نمی‌شود. کمتر کسی می‌داند که همین آسانیِ تکلیف از جلوات حلم است. فاقد حلم به سوی خدای حلیم راه نمی‌برد. در مقام حلم، هرچه حلم بالاتر، جمال باطنی زیباتر؛ رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود در مقام حلم صورت انسان از هر جمالِ مفروض بالاتر است، چون به صورت اصلی نزدیک‌تر می‌شود. هر سالک موفق حلیم است؛ هر که از تقوا کنار است بی‌حلم.

در اصول کافی، باب رفق، از امام باقر علیه‌السلام از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمده: اگر رفق آفریده‌ای دیدنی بود از آنچه خدا آفریده چیزی زیباتر از آن نبود. مراد صورتِ انسانِ با رفق است در عالم پشت پرده. رفق از جلوات حلم است؛ به یک نظر اخص و حلم اعم. با تذکر این معانی، سالک می‌تواند در مقام سلوک بر غضب خود چاره جوید. غیر از اینها نیز عالمان اخلاق راه‌ها گفته‌اند؛ به همین اندازه اکتفا شد.

نسبت غضب حق و غضب باطل در عمل روزانه

در عمل روزانه باید دو میدان را از هم جدا کرد. میدان اول حقوق شخصی و تشفّی نفس است؛ اینجا غضب باطل و انتقام و پرخاشِ بر ضعیف، مرض است و امضای خطرناک. میدان دوم پاسداشت حق و دین است؛ اینجا خاموشیِ مطلق همیشه کمال نیست و گاه غیرتِ دین غضبِ حق می‌طلبد. خلط این دو میدان، یا انسان را به نام دین اهل غضبِ شخصی می‌کند، یا به نام حلم از دفاعِ دین بازمی‌دارد. سالکِ هوشیار هر دو را می‌شناسد و هر یک را در جای خود می‌نهد.

فکر پیش از گفتار، دوری از توجیه‌گران، انس با حلیمان، توحید بدون اعتراض، مرض‌دیدنِ غضب در قلب، ترس از امضای غضب خدا، حب به‌عنوان میزان، و یاد صورت باطنی و طلب حلم و رفق — این‌ها زنجیره‌ای واحدند. هر حلقه را باید در مراقبه زنده نگاه داشت تا از سطح شنیدن به عمق رفتار برسد.

تفصیلِ امضای غضب در نسبت با اهل خانه

دقیق‌ترین صحنهٔ آزمون غضب، صحنهٔ خانه است. آنجا که قدرت نسبی بر همسر و فرزند هست، غضبِ باطل آسان‌تر می‌جوشد؛ آنجا که قدرتِ دنیویِ بالاتر ایستاده، همان آتش خاموش می‌شود. این دوگانگی گواه است که انگیزه، احساس تفوق است نه غیرت حق. سالک وقتی در خانه می‌خواهد پرخاش کند باید همین دوگانگی را به یاد آورد و بترسد از آنکه قاعدهٔ «قدرت حقِ غضب می‌دهد» را دربارهٔ خود در نظام وجود امضا کرده باشد.

قرآن در باب یتیم هشدار می‌دهد که رفتارِ بد با یتیم، بیمِ تکرارِ همان رفتار با یتیمانِ وابستگان را دارد. این هشدار تمثیلِ قانونِ کلی‌تر است: تجویزِ عملی، تجویزِ بازگشتی است. غضب بر عاجز نیز همین‌گونه است. پس دلسوزیِ عاقلانه آن است که انسان بر خود بترسد از غضب خدا، نه آنکه برای تشفّی از جاهل بکوشد.

آتشِ دنیا برای مؤمن تذکر است؛ چون جلوهٔ اسم غضب است. هرچه در عالم جلوات اسماء است و آتش یکی از نازل‌ترین جلوات غضب الهی است. نالهٔ علی علیه‌السلام در دعای کمیل — که آسمان‌ها و زمین تاب سخط را ندارند — باید در لحظهٔ قدرت بر ضعیف در گوش جان باشد.

حب و چهار تکبیر بر غیر

سالک وقتی می‌گوید از چشمهٔ عشق چهار تکبیر بر هرچه غیر زدم، باید صدق این ادعا را در ترک غضب باطل بیازماید. اگر هنوز برای تشفّی شخصی می‌سوزد، تکبیر بر غیر تمام نشده است. حب، میزان است: آنچه محبوب نمی‌پسندد، محبوبِ مدعیِ حب نیز نباید باشد. غضب ناشایست از آنچه خدا دوست ندارد است؛ پس دوری از آن، شرطِ صدقِ حب است. خوف در جنب حب می‌ماند، اما محرک اصلی باید حب باشد تا علاج از دریچهٔ محبت گشوده شود.

جمال حلم و زشتیِ صورتِ غضب

در معاد و برزخ، اعمال و اوصاف چهره می‌سازند. غضب چهره‌ای زشت می‌دهد؛ حلم و رفق چهره‌ای زیبا. سالک که می‌خواهد به ساحت قدس نزدیک شود باید رنگِ حلیم بگیرد. حلم خدا در نظام وجود چشمگیر است: مهلت‌ها، آسانیِ تکلیفِ حتمی، و نگشودنِ فوریِ همهٔ عقوبت‌ها. اعتراضِ «چرا بدها را نمی‌گیرد؟» گاه از نادیدنِ همین حلم برمی‌خیزد. فاقد حلم با خدای حلیم سنخیت ندارد. روایت رفق می‌گوید اگر رفق دیدنی بود از همهٔ آفریده‌ها زیباتر بود؛ یعنی انسانِ با رفق در باطن چنین جمالی دارد. هر سالک موفق حلیم است؛ و بی‌حلمی نشانهٔ دوری از جانِ تقواست.

ترتیب عملیِ معالجه برای سالک مبتدی و متوسط

برای سالک مبتدی، راه چهارم و پنجم و هفتم زودتر به کار می‌آید: رویه در سخن، تغییر معاشرت، و مرض‌دیدنِ غضب. برای متوسط، راه هشتم با تذکرِ قدرت و عجز و امضا، بسیار کاربردی است؛ زیرا صحنهٔ خانه و کار هر روز این آزمون را پیش می‌آورد. راه ششم و دهم و یازدهم افق‌های بلندترند: توحید، حب، و صورت باطنی؛ دانستن‌شان لازم است و عملِ کامل‌شان تدریجی.

ترتیب پیشنهادی در مراقبه چنین است: بامداد نیتِ رویه در گفتار؛ در طول روز پرهیز از مجالستِ توجیه‌گرِ غضب و طلبِ انس با حلیمان؛ هنگام هیجان، تذکرِ «آیا بر عاجز قدرت دارم؟» و ترس از امضای غضب خدا؛ پس از واقعه، محاسبه که آیا «چرا»ی اعتراضی در کار بود؛ و در خلوت، یادِ صورت باطنی و طلبِ حلم و رفق و صدقِ حب. این ترتیب تکرارِ طوطی‌وار نیست؛ برنامهٔ عملیِ همان معانیِ جلسه است.

غضب باطل ضعف است؛ حلم کمال است؛ توحید اعتراض را برمی‌دارد؛ امضای غضب بر ضعیف خطرناک‌ترین تجویز است؛ و دین در حب خلاصه می‌شود. سالک اگر این پنج جمله را نصب‌العین کند و در رفتار بنشاند، از بسیاری از آتش‌های بیهوده رها می‌شود و راه قلب را از مرض نگاه می‌دارد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.