یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
عجب از مهلکات سلوک
معمولاً روشن است که عجب از خطرات راه و از مهلکات است. کسی که در مقام سلوک عبودی مبتلا به عجب باشد سلوکش به جایی نمیرسد؛ متوقف میگردد یا ساقط میشود.
معنی عجب و فرق آن با کبر
عجب در معنی وسیع لسان عالمان اخلاق این است که انسان خودش را بزرگ ببیند — غیر از کبر. : در مقایسه با دیگران نیست. کسی از خودش راضی باشد، خود را صاحب کمال و نعمت و امتیاز بداند در عالم خودش؛ به لحاظ صفت یا کمال یا عمل. اگر مقایسه با دیگران مطرح باشد آن کبر است. همینقدر از خود راضی و خود را بزرگ دیدن به لحاظ عبادت، علم، مال، جمال، هنر، قدرت بدنی، منصب و هرچه باشد عجب است. آنچه معمولاً مرتکز است عجب به عبادت است؛ انسان به لحاظ عبادات برای خود حساب قائل شود و خوشش بیاید. این گوشهای از عجب وسیع است. نباید پنداشت اگر به عبادت عجب نباشد و به علم و شجاعت و مقاومت در مصیبت عجب باشد مضر نیست. برای سالک خود را در عالم خود بزرگ دیدن و از خود به هر لحاظ خوش آمدن مهلک است؛ از مهلکات اعظم طبق آیات و روایات و بیان عالمان اخلاق. تکرار: کبر این است که در مقایسه با این و آن برای خود امتیاز قائل شود؛ عجب این است که با دیگران کاری ندارد و در عالم خود از خود خوش است. بیشتر افراد در سلوک از این لحاظ به جایی که باید نمیرسند. هر وقت توفیق و عنایتی از خدا بود فوراً ادامه پیدا نمیکند؛ ساعات بعد ری نیست. چرا؟ چون به دنبال همان توفیق خطور عجب میآید و آنچه بود از دست میرود و احیاناً سقوط بیشتر.
روایات اصول کافی باب عجب
روایت اول: من دخله العجب هلک
اصول کافی جلد سوم، باب عجب؛ از امام صادق علیهالسلام: «مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس عجب در او راه یابد هلاک شد.
بیان بسیار خلاصه و پرمعنی.
روایت دوم: حال خوف بهتر از حال عجب
راوی به امام صادق گفت: مردی عمل میکند در حالی که خائف و مشفق است؛ سپس کار نیکی میکند و شبه عجب در او راه مییابد. چگونه است؟ امام فرمود: او در حال اولش که خائف بود أحسن حالاً است از حال عجبش. مرحلهٔ دوم خطرناک است؛ حال خوف بهتر از حال سرورِ آمیخته به عجب است.
روایت سوم: گناه با ندامت بهتر از طاعت با عجب
امام صادق علیهالسلام فرمود: مردی گناه میکند و پشیمان میشود؛ سپس عملی میکند که او را مسرور میسازد و از حال شرمندگیاش فاصله میگیرد. کاش بر آن حال اول میماند؛ آن بهتر از حال دوم است. عجب چنان مهلک است که گناه با پشیمانی از طاعت با عجب مطلوبتر است. عبودیتی که سر انسان را در عالم خود بلند کند خلاف جهت عبودیت است؛ عبودیت باید در جهت مسکنت پیش برود. خواجه عبدالله و عرفا از این اشارات گرفتهاند که گناه با شرم بهتر از طاعت با عجب است.
روایت چهارم: عابد و فاسق در مسجد
از یکی از صادقین علیهماالسلام: دو مرد وارد مسجد شدند یکی عابد یکی فاسق؛ بیرون آمدند در حالی که فاسق صادق شد و عابد فاسق. چرا؟ عابد داخل شد مدلّاً بعبادته — میبالید به عبادتش و فکرش در همان بود؛ فاسق فکرش در ندامت و استغفار بود. موقع دخول عابد و فاسق؛ موقع خروج صادق و فاسق.
روایت پنجم: موسی و ابلیس و برنس
از امام صادق از رسولالله صلیاللهعلیهوآلهوسلم: موسی نشست و ابلیس متمثل شد با برنس — کلاهی ذو الوان. تمثل موجودات غیرمادی حقیقت است؛ شیطان به باطن انبیا نفوذ ندارد اما متمثل میشود. برنس تمثل برنامههای رنگارنگ ربودن قلوب است: یکی را با شراب، روحانی را با عجب و کبر. چون نزدیک موسی شد کلاه برداشت — آن کلاه آنجا کار نمیکند — سلام داد. موسی پرسید کیستی؟ گفت ابلیس. موسی نفرین کرد. ابلیس گفت برای منزلتت نزد خدا سلام آوردم. موسی پرسید این برنس چیست؟ گفت با آن قلوب بنیآدم را میربایم. موسی پرسید آن گناه کدام است که چون فرزند آدم کند بر او کاملاً مسلط میشوی؟ گفت: «إِذَا أَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ وَاسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ وَصَغُرَ فِي عَيْنِهِ ذَنْبُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون نفسش او را به شگفت آرد و عملش را بسیار شمارد و گناهش در چشمش کوچک شود.
آنچه برده میشود قلب است. خدا کند هرچه مجاهدت کردیم از خود بیشتر بدمان بیاید و خشیتمان زیاد شود؛ این با تصنع نیست، عنایت است. دعا کنید: خدایا مرا از عجب نجات بده. اگر عجب نباشد هرچه مجاهدت کند نمیبیند و میترسد؛ سؤال که امام چرا با آنهمه عبادت میترسد از نفهمیدن همین است. وگرنه شب و روز تلاش کنید و عجب نگذارد حتی آنچه کردهاید بماند. اکثر مردم در خطرند و نمیدانند.
مسکنت؛ جهت درست عبودیت
عبودیت باید انسان را شکسته و خائف نگاه دارد. سرورِ پس از طاعت اگر شبه عجب آورد، حالِ ندامتِ پس از گناه از آن سالمتر است — نه تشویق به گناه، که هشدار از عجب.
دعای دائمی رهایی از عجب
تا آخر عمر از خدا بخواهید از عجب نجات دهد. ابلیس خود اعتراف کرد سیطرهاش با خوشآمدن از خود و بزرگ دیدن عمل کامل میشود.
تفصیل باب عجب در روایات و سلوک
چهارچوب معنی عجب و فرق آن با کبر گفته شد؛ تفصیلِ روایی و عملی در پی میآید.
معمولا برای ماها روشن است که عجب از خطرات راه است و از مهلکات است و کسی که در مقام سلوک عبودی مبتلا به عجب باشد سلوکش به جایی نمیرسد. یعنی نمیتواند سلوک داشته باشد. متوقف می گردد یا سادق میشود. اولا معنی عجب را عرض بکنیم. عجب در کل معنی وسیع عجب که در لسان علما اخلاق عنوان میشود معنی وسیع و عامش عبارت است از اینکه انسان کسی خودش را بزرگ بیند غیر از کبر. از که در مقایسه به دیگران نیست. فعلا مسئله این است که کسی از خودش راضی باشد خودش را صاحب کمالی، نعمت، امتیازی ببیند، بداند نه نسبت به دیگران. در عالم خودش اگر مقایسه به دیگران و نسبت به دیگران مطرح باشد آن مسئله کبر است.
آن غیر از این است که کبر را هم شنیده اید. همین قدر انسان از خودش راضی باشد و خودش را بزرگ ببیند در عالم خودش به لحاظ صفتی، به لحاظ کمالی، به لحاظ عملی، امتیازی. اکنون چه عبادت باشد، چه علم باشد و چه خصوصیات دیگر مثلا مال باشد، جمال باشد، هنر باشد، قدرت باشد، قدرت بدنی باشد، هرچه باشد منصب باشد. اونی که معروف است شماها و ماها شنیده ایم معمولا در عجب که زیاد در ذهن ما مرتکز است عجب به عبادت است. این عجب به عبادت که یکی از مهلکات است انسان به لحاظ عباداتی که دارد برای خودش حساب قائل بشود از خودش خوشش بیاید یا از خودش راضی باشد به لحاظ عبادات و حرکت عبودیت این گوشه ای یا صورتی از عجب به معنی وسیع است که اکنون گفته شد.
عجب به معنی وسیع فرق نمی کند کسی عجب داشته باشد به لحاظ عباداتش، به لحاظ علمش، به لحاظ مالش، به لحاظ جمالش، به لحاظ شجاعتش، به لحاظ هر صفتی، هر کمالی، هر نعمتی که براش است خودش را بزرگ ببیند در عالم خودش راضی باشد خوش باشد. در معنی وسیعش از مهلکات است و در هر صورتی برای انسان در مقام سلوک عبودیتش مهلک است و خطر دارد. البته اونی که از این معنی وسیع عجب برای ما زیاد برای ماها یعنی زیاد مطرحه است عجب به عبادت است که ما بیشتر روی آن تکیه خواهیم کرد. اما ممکن است غفلت داشته باشیم. فکر بکنیم که انسان اگر در مقام عبودیت به لحاظ عباداتش اگر چنانچه عجب نداشته باشد و اما به لحاظهای دیگر عجب بگیرد این براش مضر نیست.
نباید اینجور فکر بکنیم. for this من معنی وسیعش را عرض میکنم. حتی سالکی اگر به هر لحاظی به لحاظ علمش، به لحاظ کمالات دیگرش، به لحاظ شجاعتش، به لحاظ مقاومتش در برابر سختیها و مصیبتها، به هر لحاظی سالکی اگر عجب به هر لحاظی داشته باشد براش مهلکه. به طور کلی برای سالک خود را در عالم خود بزرگ دیدن، برای خود حساب قائل شدن، از خود به هر لحاظی خوشش بیاید. این مسئله برای سالک در مقام سلوک عبودیتش مهلک است و خطر دارد. از آن مهلکات اعظم و عظیمه هم هست طبق بیاناتی که وارد شده در آیات و روایات، اشارات آیات و روایات وارده و طبق بیاناتی که علما اخلاق گفتهاند.
اکنون معنی عجب که روشن شد باز تکرار میکنم فرق دارد با کبر. کبر این است که انسان در مقایسه به این و آن کسان دیگر برای خودش امتیازی قائل باشد به کسای دیگر. عجب این است که انسان با دیگران کاری ندارد. فعلا در عالم خودش از خودش خوش است. این عجب است و این بیشتر هم برای افراد مبتلا به میشود. میشود گفت که در مقام سلوک اکثر افرادی که سعیشون به جایی که باید برسد نمیرسد از این لحاظ است. شماها اگر در عالم خود دقت کرده باشید هر وقت توفیقی از خدا بود حالی داشتید حسابی از خدا عنایتی یعنی از خدا به سالک شد. روشن است که فوراً آن ادامه پیدا نمیکنه.
فورا فردا میبینید یا ساعات بعد میبینید ری نیست. چرا بود و بعدا ر نشد و چرا دنبالش نیامد؟ برای اینکه همان توفیق و عنایتی که از خدا بود به دنبال همان توفیق و عنایت میبینید از قلب انسان خطور میکند و مسئله عجب و انسان آنچه را که بود از دست میدهد و احیانا سقوط بیشتر هم میکند. در هر صورت عجب معنیش که روشن شد در مرحله اول من اکنون به ریزه کاریهاش در خلال صحبتهامون میرسیم که به گوشه و کنارش اشاراتی میشود. در مرحله اول من به بعضی از روایاتی که از حضرات معصومین صلوات الله علیهم اجمعين وارد شده در باب عجب بزرگ دیدن هر صفتی، هر کمالی مخصوصاً هر حرکت عبودی در خود و به حساب آوردن عبادات و کمالات خود و از خود راضی بودن به حساب عبادت و هر کمال دیگری و هر نعمت دیگری که خدا عنایت کرده.
روایاتی که در این باب وارد شده به بعضی از این روایات من اشاره میشود که از اصول کافی هم نقل میکنیم روایات را. البته من در کل اول به بعضی از روایات اشاره میشود و بعد هم در خلال صحبتها که به آفات عجب میرسیم به معالجه عجب انشاءالله اگر رسیدیم میرسیم، اونجا به بعضی از روایت دیگر هم اشاره میکنیم. از اصول کافی جلد سوم، باب عجب این روایات را نقل میکنم. با حذف سند عن أبي عبدالله عليه السلام از امام صادق قال فرمود: من دخله العجب هلك. هرکس که به او عجب راه پیدا بکند، هلاک شد، هلاک میشود. بیان خیلی خلاصه و هرچی فکر بکنید داری-- دارای معنی است.
هرکس به او عجب راه پیدا کرد، هلاک شد. روایت دوم، اصول کافی، جلد سوم باز باب عجب، روایت دوم. آن حسنتش را حذف میکنم. قال شخص آن راوی میگوید که قلت لأبي عبدالله عليه السلام به امام صادق سلام الله عليه گفتم: الرجل يعمل العمل وهو خائف مشفق ثم يعمل شيئا من البر فيدخله شبه العجب به فقال هو في حاله الأولى وهو خائف أحسن اکنون منه في حال عجبه. هر در هر روایتی اشاراتی هست که در واقع میشود گفت که سالک با تطبیق حالتون به این روایات میتوانید آن گرفتاریها و امراض در این باب پی ببرید و انشاءالله معالجه بکنید.
میگوید به امام صادق گفتم که الرجل يعمل العمل شخصی عملی را انجام میدهد. عبادتی را انجام میدهد وهو خائف مشفق. کاری را انجام میدهد اما در حالی که خائف است با این همه میترسد، شرمنده است، مشفق است. یک نوع حالت شرمندگی و خوف دارد. سپس عمل دیگری انجام میدهد من البر از کارهای خوب. فيدخله شبه العجب به. وقتی در این دور دوم که کار خوب دیگری انجام داد، شبیه عجب یک حالتی به باطن او راه پیدا میکند. شبه عجبی به او وارد میشود. فقال امام فرمود: هو في حاله الأولى، في حاله الأولى وهو خائف. این شخص در آن حال اولش که خائف بود أحسن اکنون منه خیلی بهتر از حالش از آن حالی که في حال عجبه در آن دور دوم، مرحله دوم به لحظه پیش بیاد.
آن مرحله دوم خطرناک. اول که کار کرده بود و در عین حال خائف بود، آن بهتر بود. روایت سوم باز در این روایت سوم دقت میکنیم که مسئله در واقع ترقی پیدا میکند با این ترتیب که پیش میاییم. مسئله اصلاً، اصلاً بیان امام در اینجا طور است که به قول بعضی از عرفا شنیده شده است که معروف است که ظاهراً صاحب منازل است یعنی خواجه عبدالله باشد. بالاخره در این بیانات عرفا این هست. این هم متخذه از روایات است معمولاً. هست که خدایا من به، به تو پناه میبرم از آن یا خیر اینجور بیان اینجوریه. گناه بکنم و شرمنده باشم بهتر است برای من طاعتی انجام بدهم و بعد عجب داشته باشم.
این بیان از این روایت متخذه است که اکنون تلا-- بخوانیم. اصول کافی، جلد سوم، باب عجب. عن أبي عبدالله عليه السلام امام صادق سلام الله عليه قال فرمود: إن الرجل ليذنب ذنبا شخص گناه انجام میدهد. اینجا صحبت از گناه هستا. گناه انجام میدهد فيندم عليه اونوقت به این گناهش پشیمان میشود. ويعمل العمل فيسره ذلك. عبادتی انجام میدهد، عبادتش او را خوش میکند. گناهی انجام داد، نادم شد، برگشت و حالت ندامت، شرمندگی داشت این و سپس عملی انجام میدهد فيسره ذلك و این عمل که عبادت باشد او را مسرور میکند، خوش میشود.
آن گناه که انجام داده بود، پشیمان شده بود، شرمنده شده بود و بعداً طاعتی انجام داد و مسرور شد. از آن حالتی که داشت دیگر آن حالتش از دست داد. یعنی اول که شرمنده بود، بعداً که کارهای خوبی انجام داد، یک حالت سروری او را گرفت. آن حال شرمندگی را از دست داد. خود امام صادق میفرماید: آن که گناه کرده بود اینجور بود. بعد عبادتی کرد و بعد مسرور شد و آن حال را از دست داد. هل أن يكون على حاله تلك خير لهم مما خلفیه؟ امام میفرماید: کاش در آن حالت باقی بود. اگر در آن حال بود خیلی بهتر است از این حالی که بعداً پیدا کرده.
گناهی کرده بود و نادم شده بود و پشیمان، شرمنده بود، وجودش را گرفته بود. بعد شروع به عبادتی کرد و سرور آمد. آن حال بهتر از این حال دومش بود. که چقدر مسئله خطرناک میشود. یعنی آنچنان مسئله عجب محرک است که گناه با پشیمانی از طاعت با عجب بر اساس این روایت چیه؟ اونوقت چقدر خطرناک میشود و چقدر این محرک میشود انسان عبادت بکند و عجب عبادتش داشته باشد. این معلوم است که چقدر محرک است و اصلا لهنی که در این روایت که اکنون تلا-- خوندیم و اشارات دیگری که در روایات دیگر هست که اکنون باز میخوانیم، استفادههایی که عرفای بزرگ و اساتین و اساتید و اساتین و آآآ علما ما کردهاند از این اشارات و حرفهایی که گفتهاند که اکنون نمونهاش رو از خواجه عبدالله گفتم، اینها گاهی طوری مسئله را نشان میدهد، خیلی بزرگ نشان میدهد که انسان میخواهد باور نکند واقعا اینجوره.
اممم ولی بالاخره این حقایق است. حقیقت این است که عبودیت با آدمی که مسکنت نیاورده عبودیت نیست. عبودیتی که سر انسان را بلند میکند در پیشگاه خدا، در اینجا، اونجا که در جای خودش خدا سر انسان را بلند میکند مسائل دیگر است. اینجا عبودیت انسان را سرافراز میکند در عالم خود او، این اصلا خلافه، در خلاف آن جهتی است که باید عبودیت پیش برود. عبودیت باید در جهت مسکنت پیش بره. هرچه بیشتر، مسکنت به همان اندازه باید بیشتر باشد. این هم روایت سوم بود که خوندم. به روایت بعدی دقت میکنیم. این روایت بعدی را البته سالک ممکن است که در این مسائلها شنیده باشید اما من بیشتر برای این میخوانم که این روایت در اصول کافی است و سند روایی معتبر دارد.
یک مسئله بین مردم نیست. برای این من میخوانم در این حال گویاست. در این حال گویا نکاتی است باز. روایت چهارم بود که از اصول کافی، جلد سوم، باب عجب. عن احدهما علیهما السلام. یعنی یا امام باقر سلام الله علیه یا امام صادق. راوی از یکی از این دو نعل میکند. قال دخل الرجلان المسجد احدهما عابد والاخر فاسد. دو نفر وارد م-- امام میفرماید دو نفر وارد مسجد شدند، یکی عابد و یکی فاسق. موقع خروج از مسجد که خارج شدند، خارج شدند. والفاسق صدق و العابد فاسق. در حالی که فاسق صدق شد، عابد فاسق گشت. و ذلک این برای چه بود؟
انه یت-- به این به خاطر این است که یدخل العابد المسجد مدلًا بعبادته. امام فرمود برای اینکه عابد داخل مسجد میشود در حالی که میبالد به عبادتش، آن عابد ها داخل مسجد میشود در حالی که میبالد مدلًا یعنی ناز کردن، بالیدن. یدل فتکون فکرته فی ذلک و تکون فکرش هم در همش اینه که برای اینکه من موفقم بالاخره میبالد به خودش. این به این وضع وارد مسجد میشود و در مسجد اوقاتی را میگذراند. اما و تکون فکرة الفاسق اما آن بیچاره فاسق که وارد گناهکار، وارد مسجد که شده بود، فکر این همش در تندم بود، در پشیمانی، در شرمندگی، در انکسار بود آن ورودش و ساعاتی که اونجا مسجد بود.
في التندم علی فسقه بر گناهانی که کرده، بر انحرافی که داشته. و یستغفر الله عز و جل. اکنون دلم پشیمان میشود و برمیگردد و شرمندگی دارد و استغفار میکند. البته اشتباه نکنیم این در مقام توبه استها. فاسق بود و رفت مسجد و توبه، استغفار هم کرد. و یستغفر الله عز و جل من ما سن من الذنوب. گناهان کرده از خدا طلب مغفرت میکند. این حالش از اونی که میبالد به حالش بهتر است. اینها هر دو از مسجد خارج شدند. این پاک شد، صدق است. خدا قبول کرد و آن یکی بالید و عجب پیدا کرد و هیچی شد. موقع دخول بر مسجد آن عابد بود و این فاسق.
موقع خروج از مسجد این شد صدق و آن شد فاسق. این هم یک روایت که اشاراتش برای ما بیشتر گویا بود. روایت دیگری هم بخوانم بعد بپردازیم به آفات عجب. پنجمین روایت را من میخوانم البته غیر از این هم روایات دیگری در عجب در همین جلد سوم اصول کافی انشاءالله خود تو خواست مطالعه کنی در باب عجبش هست. من این پنج تا را که انتخاب کرده بودم برای سالک بخوانم. روایت پنجم روایت به خصوصی است. این هم باز اشاراتی، نکاتی دارد. روایت پنجم باز از جلد سوم اصول کافی، باب عجب. عن ابی عبدالله علیه السلام قال امام صادق میفرماید قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم رسول الله فرمود بینما موسی علیه السلام جالسا یک وقتی موسی نشسته بود.
اذ اقبل ابلیس و علیه برنس. موسی نشسته بود شیطان براش متمثل شد. قبلاً در خلال بعضی از صحبتها نظرتون باشد من گفته شد. اکنون سالک هم اصرار کردید که بحثی در باب شناخت شیطان داشته باشیم که شیطان چیست و بالاخره کسیغی است و ابعاد قضیه. انشاءالله اونجاها اگر یک وقتی خدا خواست موفق بودیم و من هم گفته شد که شناخت شیطان یکی از آن مسائل ضروری است و چون ما شیطان را نمیشناسیم، یکی از عللی که ما خوب به راه نمیافتیم این است که شیطان را خوب نمیشناسیم. اصلاً شیطان برای ما حل نشده چیز. حل که نشده هیچ، هیچ اطلاعی نداریم جز یک چیز، یک چیزهای تصورهای اجمالی.
در هر صورت یکی از مسائلی که در باب شیطان هست، آن موجود مرموز و اسرارآمیز و در عین حال مطرود است. شیطان نسبت به معصومین سلام الله علیهم أجمعین یعنی نسبت به کل معصومین یعنی انبیا و ائمه معصومین نسبت به انبیا و ائمه شیطان راه نفوذ ندارد. اکنون این چه سری دارد در تحلیل فلسفی، عرفانی تحلیلش تا چه اندازه میتوانیم داشته باشیم و بفهمیم؟ انشاءالله در آن بحث مفصود تحلیلی دارد، حسابی دارد، کتابی دارد که راه نفوذش برای معصومین، برای انبیا و ائمه بسته است. اینها نفوذ به درون آنها نمیتوانند داشته باشند. به عالم درونشان نفوذ ندارند.
راه نفوذشان بسته است. اما برای من و سالک راه نفوذ دارد. تسلط نیست ها، راه نفوذ دارد. فرق میکند تسلط با نفوذ. مگر انسان خودش بر خودش مسلط بگرداند؟ و الا شیطان در ابتدا بدون اینکه از خود ما چیزی باشد در اصل برای همه راه نفوذ دارد. نه سیطره دارد و خودشم در قیامت وقتی من و سالک شکایت کردیم که تو بودی ما را این چنین و آن چنان کردی. میگوید که من که سالک را مجبور که نکردم که قرآن میفرماید من دعوت کردم میخواستی گوش نکنی و آن وقت هم برای من و قرآن میگوید که بالاخره حرف من و سالک به جایی نمیرسد. حجت شیطان از ما کاملتر میشود.
میگوید دعوت میکردم میخواستی گوش نکنی. من هم میگفتم به هر دو میتونستی گوش بکنی. میخواستی به آن گوش میدادی. من به تو مسلط سیطرهای که نداشتم که مجبورت کنم. دعوتی بود میخواستی قبول نکردی. در نتیجه شیطان یک اشاره بدی هم به انسان میکند که شرمندگی عیون برای انسان به قول ارباب ذوق از آن آتش جهنم و از همه عذابها بدتره. و آن میگوید که من که به خدا شریک قرار ندادم مانند تو. این خیلی جمله پرمعنی است کسی بفهمد چه گفته خدا گفته ها از زبان شیطان. در هر صورت شیطان مطرود است. نه انشاءالله ملعون است، مطرود است، آتش است.
اما جمله گفته، گفته دیگر خدا از زبان شیطان گفته به هر صورت شیطان به آن نفوذ دارد، به انبیا نفوذ ندارد و چون به باطنشون دیگر راه نفوذ بسته شده و معصوم هستند و این از کمال آنهاست و از این آیات خدا بر آنهاست. قطعا یک وقتی اینها بخوان با انبیا شیطان یعنی آن ابلیس اصلی، اصلی شیطان، نه جنودش بخواد با جنودش هم راهش بسته است. ولی آن شیطان یک وقتی بخواد با انبیا مواجه بشه به صورت تمثل است. تمثل یک جریان است در نظام وجود. این هم باز مسئلهای است که خودش برای یک بحث مفصلی احتیاج دارد. تمثل موجودات غیرمادی در جلوههای مختلف در این عالم یک حقیقت است به جای خود.
ملک متمثل میشود مانند موجود غیرمادی فوق زمان و مکان و ماده متمثل میشود. مثلاً آن روح را که خدا فرستاد به سوی مریم فتمثل سلام الله علیها فتمثل لها قرآن میفرماید تمثل لها بشراً صالِحاً متمثل شد برای، برای حضرت مریم به صورت بشر کاملاً سالم و کامل. موجودات غیرمادی متمثل میشوند. شیطان هم موجود غیرمادی است. این بخواد با انبیا مواجه بشه، با ائمه مواجه بشه، با اونها که به باطن آنها نفوذ ندارد، با تمثل با آنها مواجه میشود. اکنون این توضیحی که گفتم میروم سراغ روایت. رسول الله میفرماید که موسی نشسته بود و شیطان براش متمثل شد.
اما اکنون این اینجا این نکته را روایت است و با استعارات و کنایات و تشبیهات به زبان خاص خواستند حقایق بیشتر، بالاترری را برای ما تفهیم کنند. همیشه توجه داشته باشید زبان روایات را فهمیدن خودش مشکله. سالک خودتون توجه دارید اگر بخواهند به ما حقایق بالاتری را بگویند که بالاخره در این عالم محدود مادی ما از آن حقایق ری نیست، حقایق برتری است با این الفاظ، با این جملات محدود که مفاهیم محدود دارد، جمله محدود است، حکمت ما محدود است، عالم ما محدود است. بخواند به ما بگوید یعنی خیلی سخت است گفتن حقایق بالاتر از زمان و مکان و ماده و نظامهای بالاتر وجود برای انسان محکوم به این عالم پایین و قوانین این عالم پایین خودش سختی دارد.
فلذا انبیا براشون سخت بود رساندن حقایق بالاتر. حضرت موسی سلام الله علیه زبانش لکنت به این معنا بود به یک نظر و خیلی سخت بود. ائمه هم وقتی حقایق بالاتر را بیان میکنند در قالب یک سری تشبیهات و استعارات واقعاً سخت است. اینجا این حقیقت را چه میخواد بفرماید؟ اینجا رموز و اشارات زیادی هست. این کلی را که گفتم در هر صورت با این کلی توجه می کنیم. می فرماید که شیطان برایش متمثل شد در یک چهره مخصوصی. یعنی ظهور پیدا می کند، شکل پیدا می کند، می بیند او را. اکنون غیر او هم ببیند یا نبیند این هم یک مسئله دیگریست در باب تمثل.
ممکن است غیری هم ببیند غیر از آن مثلا موسی سلام الله علیه. ممکن است غیری هم نبیند. این بستگی دارد به جریان تمثل. موسی ابلیس را متمثلا دید اما یک کلاه بخصوصی در سر ابلیس. این کلاه بخصوص ابلیس نه از آن کلاه هاست که من و سالک میگذاریم به سر سرمون یا میگذارند به سرمون. فرقی نمی کند یا میگذارم یا میگذارند. این کلاه م-مقصود این است که این تمثل آن برنامه تدبیری و حیله چیز در نظام وجود. حقیقتش مجرد از همه اینهاست. بالاتر از همه اینهاست. به هر صورت فکر بکنیم مثلا شیطان وقتی تمثل پیدا کرد که اکنون برای سرما و گرما یک کلاه هم میخواد.
همه چیزش تمثل است و برنس یک کلاه بخصوصی است که خیلی طول هم دارد. عرض و طول زیادی دارد. معنی برنس این است در لغت ها. آن کلاهی که طول و عرض داشته باشد، مخصوصا طول داشته باشد، مخصوصا رنگ های مختلف داشته باشد، اطوار مختلف داشته باشد، ابعاد مختلف داشته باشد، میگویند برنس. این تمثل روش بخصوص ابلیس است در به خطر یا به هلاکت انداختن انسان ها از راههای مختلف که اندیشه ها می کند و کارها و راهها به راه می اندازد. و علیه برنس کلاه بخصوص ذو الوان. این بیان امام است ها. دارای رنگهای مختلف بود این کلاه ابلیس. رنگهای مختلف با آن توضیحی که گفتم.
فلما دنا شیطان به رنگهای مختلف میاد. اینها رو فهمیدید دیگر. اکنون منو از این از باب مثال من به عنوان یک روحانی منو از این راه من لازم نیست برم شراب بخورم که. شراب-- اونی که شراب میخورد او را با شرابش می برد. منو هم با عجبم می برد. منو هم با تکبرم می برد و امثال اینها. و غیره و سالک را هم به نوعی ذو الوان. بالاخره گفته که قسم به عزت تو من اینها را حتی المقدور نمیگذارم به سوی تو بیاد. و این هم باز حرف زیاد دارد یک وقتی گفتم. فلما دنا بموسی وقتی به موسی نزدیک شد شیطان متمثل بود. اکنون اینجا ها چون من وظیفه می بینم که یک خرده اشارات را به سالک معنی بکنم.
گرچه وقت آن میگذره من از بحثم میمونم ولی می بینم معنی نکنم فکر کنم انشاءالله ذهن سالک ذوب سالک به کار میفته و سالک از اونها نمی شوید که در این روایات به ابهام بیفتید انشاءالله. خدا به سالک عنایت می کند. این دیگر از آن کلاه برداشت تنها نبود که در زمان طاهوت بود مثلا می آمدند از باب احترام کلاه بر میداشتند. این وقتی متمثل میشود با آن کلاهش به موسی کلاهشو باید بردارد یا برندارد؟ بله این کلاه اونجا کار نمیکنه. شیطان وقتی میخواد با موسی مواجه بشه دیگر آن کلاهش از کار می افتد. اما هم کلاه متمثل میشود هم از کار افتادنش.
اینها البته استنتاجاتی است که من میگم ها اگر اشتباه نکنم در روایات اینها نیست. خلع البرنس کلاهشو درآورد. وقام الی موسی وسلم علیه سلام داد موسی. این سلام هم باز معنی خاص دارد. مو-- وقتی شیطان به سوی موسی می آید سلم است. دیگر آن شیطان نیست که به سوی من و سالک میاد که همش خطر است. که شیطان به من و سالک هر وقت میاد دیگر هیچوقت سلام نمیده به من و سالک. توجه می-- مانند سلام بعضی از مؤمنین به بعضی دیگر. کلمش سلام است اما باطنش چیست؟ موسی به شیطان گفت که من انت؟ فقال انا ابلیس گفت من ابلیس. قال انت فلا قرب الله دارک.
خدا تو را، خدا تو را به کرامت نرساند. اکنون این نفرین تنها موسی برای شیطان کافی است دیگر اکنون اگر همه چیز رو بذاریم کنار. بعد قال انی انما جئت لاسلم الیک لمکانک من الله. من آمدم به حساب منزلتی که شیطان گفت نزد خدا داری به تو ت-- سلام بدم. فقال له موسی رسول اکرم صلوات الله علیه فرمود موسی بهش گفت که ما هذا البرنس؟ قال به اختطف قلوب بني آدم با این کلاه این قلبها را میربایم. اونی که از ما و سالک و از مردم رفته و بردن چه چیزیه؟ اگر گفتید، اگر گفتید چه چیزیه؟ قلب است و هیچ فکر دیگر هیچ وقت گفتم نکنیدها.
آن که بردن، آن که بردن قلب است و اگر خواستین نجات بدیم باید قلب را نجات بدیم و اونچیزی رفت با رفتن آن ما کل مون رفته قلب است. فکر اینها همش در خدمت قلب است. اکنون ببرن در خدمتی آن راهی است که بردن، برگردد در خدمت باز قلب است اگر برگردد. یک وقت فکر نکنید فکر و مغز و اینجور چیزها در انسان اصل است. در جای خود همشون خوبن. اما همشون خدمتگزار قلباند. همه اسیر قلبشون هستند. گفت که من با این کلاه قلوب بني آدم را اختطف میربایم. اختطف دزدیدن، ربودن. فقال موسی با آن کلاه زرنگش زوالوانش. فقال موسی گفت که موسی فارني-- اکنون موسی اینجا از شیطان یک سوالی کرد که صحبت ما با آوردن این روایت و مقصود از کل آوردن این روایت در اصول کافي این جمله اخیر است که بحث ما در آن مسئله عجب.
موسی گفت فارني بالذنب الذي اذا ازنبه ابن آدم استوحشت عليه. به شیطان گفت اکنون شیطان سالک خوب میدانید. اکنون میگم سالک خوب میدانید. گفت اکنون تو بگو ببینم. شیطان بگو آن گناهی که کدام است آن گناهی که وقتی انسان آن را انجام داد فرزند آدم آن گناه را انجام داد، تو دیگر، تو دیگر بر او کاملاً مسلط میشوی. کدام است آن گناهی که وقتی فرزند آدم آن رو انجام داد دیگر سیطره تو بر او تکمیل میشود. شیطان جواب داد که شیطان جواب داد اذا اعجبت نفس و استکثر عمله. وقتی این گناه را داد دیگر کار من راحت میشه. و آن اینکه وقتی خودش از خودش خوشش آمد بس تکثر عمله و عملش را دید زیاد شمرد و صغر في عين ذنبه نگاهش و عیوب و گناهانش در نظرش کوچک شد.
من در اینجا برش مسلطم. خدا کند که من و سالک عنایت کند خدا به اونجا برسیم. هرچه مجاهدت صادقانه مخلصانهای في سبيل الله کردیم از خودمون بیشتر بدمون بیاد، خشیتمون زیاد بشه. این حالت میشه ها با تصنع نمیشه. در این وسط به سالک هرچی میتوانید این دعا را داشته باشید. خدایا منو از عجب نجات بده.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.