ددرس‌گفتارها

اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم.

بسم الله الرحمن الرحيم.

معمولا برای ماها روشن است که عجب از خطرات راه است و از مهلکات است و کسی که در مقام سلوک عبودی مبتلا به عجب باشد سلوکش به جایی نمیرسد.

یعنی نمیتواند سلوک داشته باشد.

متوقف می گردد یا سادق میشود.

معنی عجب چیست؟

اولا معنی عجب را عرض بکنیم.

عجب در کل معنی وسیع عجب که در لسان علما اخلاق عنوان میشود معنی وسیع و عامش عبارت است از اینکه انسان کسی خودش را بزرگ بیند غیر از کبر.

از خوب دقت بکنید که در مقایسه به دیگران نیست.

فعلا مسئله این است که کسی از خودش راضی باشد خودش را صاحب کمالی، نعمت، امتیازی ببیند، بداند نه نسبت به دیگران.

در عالم خودش اگر مقایسه به دیگران و نسبت به دیگران مطرح باشد آن مسئله کبر است.

آن غیر از این است که کبر را هم شنیده اید.

همین قدر انسان از خودش راضی باشد و خودش را بزرگ ببیند در عالم خودش به لحاظ صفتی، به لحاظ کمالی، به لحاظ عملی، امتیازی.

حالا چه عبادت باشد، چه علم باشد و چه خصوصیات دیگر مثلا مال باشد، جمال باشد، هنر باشد، قدرت باشد، قدرت بدنی باشد، هرچه باشد منصب باشد.

اونی که معروف است شماها و ماها شنیده ایم معمولا در عجب که زیاد در ذهن ما مرتکز است عجب به عبادت است.

این عجب به عبادت که یکی از مهلکات است انسان به لحاظ عباداتی که دارد برای خودش حساب قائل بشود از خودش خوشش بیاید یا از خودش راضی باشد به لحاظ عبادات و حرکت عبودیت این گوشه ای یا صورتی از عجب به معنی وسیع است که الان عرض کردم.

عجب به معنی وسیع فرق نمی کند کسی عجب داشته باشد به لحاظ عباداتش، به لحاظ علمش، به لحاظ مالش، به لحاظ جمالش، به لحاظ شجاعتش، به لحاظ هر صفتی، هر کمالی، هر نعمتی که براش است خودش را به اصطلاح بزرگ ببیند در عالم خودش راضی باشد خوش باشد.

این از مهلکات است.

در معنی وسیعش از مهلکات است و در هر صورتی برای انسان در مقام سلوک عبودیتش مهلک است و خطر دارد.

البته اونی که از این معنی وسیع عجب برای ما زیاد برای ماها یعنی زیاد مطرحه است عجب به عبادت است که ما بیشتر روی اون تکیه خواهیم کرد.

اما ممکن است غفلت داشته باشیم.

فکر بکنیم که انسان اگر در مقام عبودیت به لحاظ عباداتش اگر چنانچه عجب نداشته باشد و اما به لحاظهای دیگه عجب بگیرد این براش مضر نیست.

نباید اینجور فکر بکنیم.

for this من معنی وسیعش را عرض میکنم.

حتی سالکی اگر به هر لحاظی به لحاظ علمش، به لحاظ کمالات دیگرش، به لحاظ شجاعتش، به لحاظ مقاومتش در برابر سختی‌ها و مصیبت‌ها، به هر لحاظی سالکی اگر عجب به هر لحاظی داشته باشد براش مهلکه.

به طور کلی برای سالک خود را در عالم خود بزرگ دیدن، برای خود حساب قائل شدن، از خود به هر لحاظی خوشش بیاید.

این مسئله برای سالک در مقام سلوک عبودیتش مهلک است و خطر دارد.

از اون مهلکات اعظم و عظیمه هم هست طبق بیاناتی که وارد شده در آیات و روایات، اشارات آیات و روایات وارده و طبق بیاناتی که علما اخلاق گفته‌اند.

حالا معنی عجب که روشن شد باز تکرار می‌کنم فرق دارد با کبر.

کبر این است که انسان در مقایسه به این و آن کسان دیگه برای خودش امتیازی قائل باشد به کسای دیگه.

این کبر است.

در این حسابی باشد.

عجب این است که انسان با دیگران کاری ندارد.

فعلا در عالم خودش از خودش خوش است.

این عجب است و این بیشتر هم برای افراد مبتلا به می‌شود.

می‌شود گفت که در مقام سلوک اکثر افرادی که سعیشون به جایی که باید برسد نمی‌رسد از این لحاظ است.

شماها اگر در عالم خودتان دقت کرده باشید هر وقت توفیقی از خدا بود حالی داشتید حسابی از خدا عنایتی یعنی از خدا به شما شد.

می‌بینید که فوراً به اصطلاح اون ادامه پیدا نمیکنه.

فورا فردا میبینید یا ساعات بعد میبینید خبری نیست.

چرا بود و بعدا خبر نشد و چرا دنبالش نیامد؟

برای اینکه همان توفیق و عنایتی که از خدا بود به دنبال همان توفیق و عنایت میبینید از قلب انسان خطور می‌کند و مسئله عجب و انسان آنچه را که بود از دست می‌دهد و احیانا سقوط بیشتر هم می‌کند.

در هر صورت عجب معنیش که روشن شد در مرحله اول من حالا به ریزه کاری‌هاش در خلال صحبت‌هامون می‌رسیم که به گوشه و کنارش اشاراتی می‌شود.

در مرحله اول من به بعضی از روایاتی که از حضرات معصومین صلوات الله علیهم اجمعين وارد شده در باب عجب بزرگ دیدن هر صفتی، هر کمالی مخصوصاً هر حرکت عبودی در خود و به حساب آوردن عبادات و کمالات خود و از خود راضی بودن به حساب عبادت و هر کمال دیگری و هر نعمت دیگری که خدا عنایت کرده.

روایاتی که در این باب وارد شده به بعضی از این روایات من اشاره می‌کنم که از اصول کافی هم نقل می‌کنیم روایات را.

البته من در کل اول به بعضی از روایات اشاره می‌کنم و بعد هم در خلال صحبت‌ها که به آفات عجب می‌رسیم به معالجه عجب انشاالله اگر رسیدیم می‌رسیم، اونجا به بعضی از روایت دیگر هم اشاره می‌کنیم.

از اصول کافی جلد سوم، باب عجب این روایات را نقل می‌کنم.

با حذف سند عن أبي عبدالله عليه السلام از امام صادق قال فرمود: من دخله العجب هلك.

هرکس که به او عجب راه پیدا بکند، هلاک شد، هلاک می‌شود.

هلك.

بیان خیلی خلاصه و هرچی فکر بکنید داری-- دارای معنی است.

من دخله العجب هلك.

هرکس به او عجب راه پیدا کرد، هلاک شد.

روایت دوم، اصول کافی، جلد سوم باز باب عجب، روایت دوم.

اون حسنتش را حذف می‌کنم.

قال شخص اون راوی می‌گوید که قلت لأبي عبدالله عليه السلام به امام صادق سلام الله عليه گفتم: الرجل يعمل العمل وهو خائف مشفق ثم يعمل شيئا من البر فيدخله شبه العجب به فقال هو في حاله الأولى وهو خائف أحسن حالا منه في حال عجبه.

خوب دقت کنید هر در هر روایتی اشاراتی هست که در واقع می‌شود گفت که شما با تطبیق حالتون به این روایات می‌توانید اون گرفتاری‌ها و امراض در این باب پی ببرید و انشاالله معالجه بکنید.

می‌گوید به امام صادق گفتم که الرجل يعمل العمل شخصی عملی را انجام می‌دهد.

منظور عبادت است.

عبادتی را انجام می‌دهد وهو خائف مشفق.

کاری را انجام می‌دهد اما در حالی که خائف است با این همه می‌ترسد، شرمنده است، مشفق است.

یه نوع حالت شرمندگی و خوف دارد.

ثم يعمل شيئا.

سپس عمل دیگری انجام می‌دهد من البر از کارهای خوب.

فيدخله شبه العجب به.

وقتی در این دور دوم که کار خوب دیگری انجام داد، شبیه عجب یک حالتی به باطن او راه پیدا می‌کند.

شبه عجبی به او وارد می‌شود.

این چگونه است؟

فقال امام فرمود: هو في حاله الأولى، في حاله الأولى وهو خائف.

این شخص در آن حال اولش که خائف بود أحسن حالا منه خیلی بهتر از حالش از اون حالی که في حال عجبه در اون دور دوم، مرحله دوم به لحظه پیش بیاد.

اون مرحله دوم خطرناک.

اول که کار کرده بود و در عین حال خائف بود، اون بهتر بود.

اون حالش بهتر بود.

این هم روایت دوم.

روایت سوم باز در این روایت سوم دقت می‌کنیم که مسئله در واقع ترقی پیدا می‌کنه با این ترتیب که پیش میاییم.

مسئله اصلاً، اصلاً بیان امام در اینجا طور است که به قول بعضی از عرفا شنیده‌اید که معروف است که ظاهراً صاحب منازل است یعنی خواجه عبدالله باشد.

بالاخره در این بیانات عرفا این هست.

این هم متخذه از روایات است معمولاً.

هست که خدایا من به، به اصطلاح به تو پناه می‌برم از اون یا خیر اینجور بیان اینجوریه.

گناه بکنم و شرمنده باشم بهتر است برای من طاعتی انجام بدهم و بعد عجب داشته باشم.

این جور بیان.

این بیان از این روایت متخذه است که الان می‌خواهم تلا-- بخوانیم.

اصول کافی، جلد سوم، باب عجب.

عن أبي عبدالله عليه السلام امام صادق سلام الله عليه قال فرمود: إن الرجل ليذنب ذنبا شخص گناه انجام می‌دهد.

اینجا صحبت از گناه هستا.

گناه انجام می‌دهد فيندم عليه اونوقت به این گناهش پشیمان می‌شود.

ويعمل العمل فيسره ذلك.

عبادتی انجام می‌دهد، عبادتش او را خوش می‌کند.

گناهی انجام داد، نادم شد، برگشت و حالت ندامت، شرمندگی داشت این و سپس عملی انجام می‌دهد فيسره ذلك و این عمل که عبادت باشد او را مسرور می‌کند، خوش می‌شود.

فيتراخ عن حاله تلك.

اون گناه که انجام داده بود، پشیمان شده بود، شرمنده شده بود و بعداً طاعتی انجام داد و مسرور شد.

فيتراخ عن حاله تلك.

از اون حالتی که داشت دیگه اون حالتش از دست داد.

یعنی اول که شرمنده بود، بعداً که کارهای خوبی انجام داد، یه حالت سروری او را گرفت.

اون حال شرمندگی را از دست داد.

اینجور سؤال می‌کنه.

فيتراخ عن حاله تلك.

خود امام صادق می‌فرماید: اون که گناه کرده بود اینجور بود.

بعد عبادتی کرد و بعد مسرور شد و اون حال را از دست داد.

هل أن يكون على حاله تلك خير لهم مما خلفیه؟

امام می‌فرماید: کاش در اون حالت باقی بود.

اگر در اون حال بود خیلی بهتر است از این حالی که بعداً پیدا کرده.

گناهی کرده بود و نادم شده بود و پشیمان، شرمنده بود، وجودش را گرفته بود.

بعد شروع به عبادتی کرد و سرور آمد.

اون حال بهتر از این حال دومش بود.

دقت می‌کنید که چقدر مسئله خطرناک می‌شود.

یعنی آنچنان مسئله عجب محرک است که گناه با پشیمانی از طاعت با عجب بر اساس این روایت چیه؟

مطلوب‌تر است.

خب اونوقت چقدر خطرناک می‌شود و چقدر این محرک می‌شود انسان عبادت بکند و عجب عبادتش داشته باشد.

این معلوم است که چقدر محرک است و اصلا لهنی که در این روایت که الان تلا-- خوندیم و اشارات دیگری که در روایات دیگر هست که الان باز می‌خوانیم، استفاده‌هایی که عرفای بزرگ و اساتین و به اصطلاح اساتید و اساتین و آآآ علما ما کرده‌اند از این اشارات و حرف‌هایی که گفته‌اند که الان نمونه‌اش رو از خواجه عبدالله گفتم، اینها گاهی طوری مسئله را نشان می‌دهد، خیلی بزرگ نشان می‌دهد که انسان می‌خواهد باور نکند واقعا اینجوره.

اممم ولی خب بالاخره این حقایق است.

حقیقت این است که عبودیت با آدمی که مسکنت نیاورده عبودیت نیست.

عبودیتی که سر انسان را بلند می‌کند در پیشگاه خدا، در اینجا، اونجا که خب در جای خودش خدا سر انسان را بلند می‌کند مسائل دیگر است.

اینجا عبودیت انسان را سرافراز می‌کند در عالم خود او، این اصلا خلافه، در خلاف اون جهتی است که باید عبودیت پیش برود.

عبودیت باید در جهت مسکنت پیش بره.

هرچه بیشتر، مسکنت به همان اندازه باید بیشتر باشد.

توجه کنید.

خب این هم روایت سوم بود که خوندم.

به روایت بعدی دقت می‌کنیم.

این روایت بعدی را البته شما ممکن است که در این مسائلها شنیده باشید اما من بیشتر برای این می‌خوانم که این روایت در اصول کافی است و سند روایی معتبر دارد.

توجه کنید بیان امام است.

یه مسئله بین مردم نیست.

برای این من می‌خوانم در این حال گویاست.

در این حال گویا نکاتی است باز.

روایت چهارم بود که از اصول کافی، جلد سوم، باب عجب.

عن احدهما علیهما السلام.

یکی از صادقین است.

یعنی یا امام باقر سلام الله علیه یا امام صادق.

راوی از یکی از این دو نعل می‌کند.

قال دخل الرجلان المسجد احدهما عابد والاخر فاسد.

دو نفر وارد م-- امام می‌فرماید دو نفر وارد مسجد شدند، یکی عابد و یکی فاسق.

هر دو.

فخرجا من المسجد.

موقع خروج از مسجد که خارج شدند، خارج شدند.

والفاسق صدق و العابد فاسق.

در حالی که فاسق صدق شد، عابد فاسق گشت.

دقت می‌کنید؟

و ذلک این برای چی بود؟

انه یت-- به این به خاطر این است که یدخل العابد المسجد مدلًا بعبادته.

امام فرمود برای اینکه عابد داخل مسجد می‌شود در حالی که می‌بالد به عبادتش، اون عابد ها داخل مسجد می‌شود در حالی که می‌بالد مدلًا یعنی ناز کردن، بالیدن.

توجه می‌کنید؟

می‌بالد به عبادتش.

یدل فتکون فکرته فی ذلک و تکون فکرش هم در همش اینه که خب برای اینکه من موفقم بالاخره می‌بالد به خودش.

این به این وضع وارد مسجد می‌شود و در مسجد اوقاتی را می‌گذراند.

اما و تکون فکرة الفاسق اما اون بیچاره فاسق که وارد گناهکار، وارد مسجد که شده بود، فکر این همش در تندم بود، در پشیمانی، در شرمندگی، در انکسار بود اون ورودش و ساعاتی که اونجا مسجد بود.

في التندم علی فسقه بر گناهانی که کرده، بر انحرافی که داشته.

و یستغفر الله عز و جل.

حالا دلم پشیمان می‌شود و برمی‌گردد و شرمندگی دارد و استغفار می‌کند.

البته اشتباه نکنیم این در مقام توبه است‌ها.

فاسق بود و رفت مسجد و توبه، استغفار هم کرد.

و یستغفر الله عز و جل من ما سن من الذنوب.

گناهان کرده از خدا طلب مغفرت می‌کند.

این حالش از اونی که می‌بالد به حالش بهتر است.

اینها هر دو از مسجد خارج شدند.

این پاک شد، صدق است.

خدا قبول کرد و اون یکی بالید و عجب پیدا کرد و هیچی شد.

فاسق شد.

توجه می‌کنید؟

موقع دخول بر مسجد اون عابد بود و این فاسق.

موقع خروج از مسجد این شد صدق و اون شد فاسق.

این هم یک روایت که اشاراتش برای ما بیشتر گویا بود.

خب روایت دیگری هم بخوانم بعد بپردازیم به آفات عجب.

پنجمین روایت را من می‌خوانم البته غیر از این هم روایات دیگری در عجب در همین جلد سوم اصول کافی انشاالله خود تو خواست مطالعه کنی در باب عجبش هست.

من این پنج تا را که انتخاب کرده بودم برای شما بخوانم.

روایت پنجم روایت به خصوصی است.

این هم باز اشاراتی، نکاتی دارد.

روایت پنجم باز از جلد سوم اصول کافی، باب عجب.

عن ابی عبدالله علیه السلام قال امام صادق می‌فرماید قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم رسول الله فرمود بینما موسی علیه السلام جالسا یه وقتی موسی نشسته بود.

اذ اقبل ابلیس و علیه برنس.

موسی نشسته بود شیطان براش متمثل شد.

قبلاً در خلال بعضی از صحبت‌ها نظرتون باشد من عرض کردم.

حالا شما هم اصرار کردید که بحثی در باب شناخت شیطان داشته باشیم که شیطان چیست و بالاخره کسیغی است و ابعاد قضیه.

انشاالله اونجاها اگر یه وقتی خدا خواست موفق بودیم و من هم عرض کردم که شناخت شیطان یکی از اون مسائل ضروری است و چون ما شیطان را نمی‌شناسیم، یکی از عللی که ما خوب به راه نمی‌افتیم این است که شیطان را خوب نمی‌شناسیم.

اصلاً شیطان برای ما حل نشده چیز.

حل که نشده هیچ، هیچ اطلاعی نداریم جز یک چیز، یک چیزهای تصورهای اجمالی.

در هر صورت یکی از مسائلی که در باب شیطان هست، اون موجود مرموز و اسرارآمیز و در عین حال مطرود است.

شیطان نسبت به معصومین سلام الله علیهم أجمعین یعنی نسبت به کل معصومین یعنی انبیا و ائمه معصومین نسبت به انبیا و ائمه شیطان راه نفوذ ندارد.

حالا این چه سری دارد در تحلیل فلسفی، عرفانی تحلیلش تا چه اندازه می‌توانیم داشته باشیم و بفهمیم؟

انشاالله در اون بحث مفصود تحلیلی دارد، حسابی دارد، کتابی دارد که راه نفوذش برای معصومین، برای انبیا و ائمه بسته است.

اینها نفوذ به درون آنها نمی‌توانند داشته باشند.

به عالم درون‌شان نفوذ ندارند.

راه نفوذشان بسته است.

اما برای من و شما راه نفوذ دارد.

تسلط نیست ها، راه نفوذ دارد.

فرق می‌کند تسلط با نفوذ.

مگر انسان خودش بر خودش مسلط بگرداند؟

و الا شیطان در ابتدا بدون اینکه از خود ما چیزی باشد در اصل برای همه راه نفوذ دارد.

دقت می‌کنید؟

نه سیطره دارد و خودشم در قیامت وقتی من و شما شکایت کردیم که تو بودی ما را این چنین و آن چنان کردی.

می‌گوید که من که شما را مجبور که نکردم که قرآن می‌فرماید من دعوت کردم می‌خواستی گوش نکنی و اون وقت هم برای من و قرآن می‌گوید که بالاخره حرف من و شما به جایی نمی‌رسد.

حجت شیطان از ما کامل‌تر می‌شود.

می‌گوید خب دعوت می‌کردم می‌خواستی گوش نکنی.

خدا هم دعوت می‌کرد.

من هم می‌گفتم به هر دو می‌تونستی گوش بکنی.

خب می‌خواستی به اون گوش می‌دادی.

من به تو مسلط سیطره‌ای که نداشتم که مجبورت کنم.

دعوتی بود می‌خواستی قبول نکردی.

در نتیجه شیطان یک اشاره بدی هم به انسان می‌کند که شرمندگی عیون برای انسان به قول ارباب ذوق از اون آتش جهنم و از همه عذاب‌ها بدتره.

و اون می‌گوید که من که به خدا شریک قرار ندادم مانند تو.

توجه می‌کنید؟

این خیلی جمله پرمعنی است کسی بفهمد چه گفته خدا گفته ها از زبان شیطان.

در هر صورت عرض کنم که شیطان مطرود است.

نه انشاالله خب ملعون است، مطرود است، آتش است.

اما جمله گفته، گفته دیگه توجه می‌کنید؟

خدا از زبان شیطان گفته به هر صورت شیطان به اون نفوذ دارد، به انبیا نفوذ ندارد و چون به باطن‌شون دیگه راه نفوذ بسته شده و معصوم هستند و این از کمال آنهاست و از این آیات خدا بر آنهاست.

قطعا یه وقتی اینها بخوان با انبیا شیطان یعنی اون ابلیس اصلی، اصلی شیطان، نه جنودش بخواد با جنودش هم راهش بسته است.

ولی اون شیطان یه وقتی بخواد با انبیا مواجه بشه به صورت تمثل است.

تمثل یک جریان است در نظام وجود.

این هم باز مسئله‌ای است که خودش برای یک بحث مفصلی احتیاج دارد.

تمثل موجودات غیرمادی در جلوه‌های مختلف در این عالم یک حقیقت است به جای خود.

ملک متمثل می‌شود مانند موجود غیرمادی فوق زمان و مکان و ماده متمثل می‌شود.

مثلاً اون روح را که خدا فرستاد به سوی مریم فتمثل سلام الله علیها فتمثل لها قرآن می‌فرماید تمثل لها بشراً صالِحاً متمثل شد برای، برای حضرت مریم به صورت بشر کاملاً سالم و کامل.

یک حقیقت است.

موجودات غیرمادی متمثل می‌شوند.

شیطان هم موجود غیرمادی است.

این بخواد با انبیا مواجه بشه، با ائمه مواجه بشه، با اونها که به باطن آنها نفوذ ندارد، با تمثل با آنها مواجه می‌شود.

موسی نشسته بود.

حالا این توضیحی که گفتم می‌روم سراغ روایت.

رسول الله می‌فرماید که موسی نشسته بود و شیطان براش متمثل شد.

اما حالا این اینجا این نکته را عرض کنم که روایت است و با استعارات و کنایات و تشبیهات به زبان خاص خواستند حقایق بیشتر، بالاترری را برای ما تفهیم کنند.

یک حقیقت است.

همیشه توجه داشته باشید زبان روایات را فهمیدن خودش مشکله.

شما خودتون توجه دارید اگر بخواهند به ما حقایق بالاتری را بگویند که بالاخره در این عالم محدود مادی ما از اون حقایق خبری نیست، حقایق برتری است با این الفاظ، با این جملات محدود که مفاهیم محدود دارد، جمله محدود است، حکمت ما محدود است، عالم ما محدود است.

بخواند به ما بگوید یعنی خیلی سخت است گفتن حقایق بالاتر از زمان و مکان و ماده و نظام‌های بالاتر وجود برای انسان محکوم به این عالم پایین و قوانین این عالم پایین خودش سختی دارد.

فلذا انبیا براشون سخت بود رساندن حقایق بالاتر.

حضرت موسی سلام الله علیه زبانش لکنت به این معنا بود به یک نظر و خیلی سخت بود.

ائمه هم وقتی حقایق بالاتر را بیان می‌کنند در قالب یک سری تشبیهات و استعارات واقعاً سخت است.

اینجا این حقیقت را چی میخواد بفرماید؟

اینجا رموز و اشارات زیادی هست.

این کلی را که گفتم در هر صورت با این کلی توجه می کنیم.

می فرماید که شیطان برایش متمثل شد در یک چهره مخصوصی.

تمثل است ها.

یعنی ظهور پیدا می کند، شکل پیدا می کند، می بیند او را.

حالا غیر او هم ببیند یا نبیند این هم یک مسئله دیگریست در باب تمثل.

ممکن است غیری هم ببیند غیر از اون مثلا موسی سلام الله علیه.

ممکن است غیری هم نبیند.

این بستگی دارد به جریان تمثل.

موسی ابلیس را متمثلا دید اما یک کلاه بخصوصی در سر ابلیس.

این کلاه بخصوص ابلیس نه از اون کلاه هاست که من و شما میگذاریم به سر سرمون یا میگذارند به سرمون.

توجه می کنید؟

فرقی نمی کند یا میگذارم یا میگذارند.

این کلاه م-مقصود این است که این به اصطلاح تمثل اون برنامه تدبیری و حیله چیز در نظام وجود.

چیست عه گفتید؟

عه گفتید؟

ابلیس است ها.

این تمثل است.

همش تمثله.

کلاهش تمثله.

خودش تمثل است.

حقیقتش مجرد از همه اینهاست.

بالاتر از همه اینهاست.

به هر صورت فکر بکنیم مثلا شیطان وقتی تمثل پیدا کرد که الان برای سرما و گرما یه کلاه هم میخواد.

نه دیگه.

تمثل است.

همه چیزش تمثل است و برنس یک کلاه بخصوصی است که خیلی طول هم دارد.

طول.

عرض و طول زیادی دارد.

رنگ ها دارد.

معنی برنس این است در لغت ها.

آن کلاهی که طول و عرض داشته باشد، مخصوصا طول داشته باشد، مخصوصا رنگ های مختلف داشته باشد، اطوار مختلف داشته باشد، ابعاد مختلف داشته باشد، میگن برنس.

این تمثل روش به اصطلاح بخصوص ابلیس است در به خطر یا به هلاکت انداختن انسان ها از راههای مختلف که اندیشه ها می کند و کارها و راهها به راه می اندازد.

و علیه برنس کلاه بخصوص ذو الوان.

این بیان امام است ها.

دارای رنگهای مختلف بود این کلاه ابلیس.

رنگهای مختلف با آن توضیحی که گفتم.

فلما دنا خب شیطان به رنگهای مختلف میاد.

اینا رو فهمیدید دیگه.

الان منو از این از باب مثال من به عنوان یک روحانی منو از این راه خب من لازم نیست برم شراب بخورم که.

خب شراب-- اونی که شراب میخورد او را با شرابش می برد.

توجه می کنید؟

منو هم با عجبم می برد.

منو هم با تکبرم می برد و امثال اینها.

توجه می کنید؟

و غیره و شما را هم به نوعی ذو الوان.

بالاخره گفته که قسم به عزت تو من اینها را حتی المقدور نمیگذارم به سوی تو بیاد.

به عزت تو قسم.

و این هم باز حرف زیاد دارد یه وقتی گفتم.

فلما دنا بموسی وقتی به موسی نزدیک شد شیطان متمثل بود.

خلع البرنس.

کلاهشو برداشت.

حالا اینجا خوب دقت بکنید ها چون من وظیفه می بینم که یه خرده اشارات را به شما معنی بکنم.

گرچه وقت اون میگذره من از بحثم میمونم ولی می بینم معنی نکنم فکر کنم انشاالله ذهن شما ذوب شما به کار میفته و شما از اونها نمی شوید که در این روایات به ابهام بیفتید انشاالله.

خدا به شما عنایت می کند.

کلاهش را برداشت.

خب این دیگه از اون کلاه برداشت تنها نبود که در زمان طاهوت بود مثلا می آمدند از باب احترام کلاه بر میداشتند.

این که نیست که.

این وقتی متمثل میشود با اون کلاهش به موسی کلاهشو باید بردارد یا برندارد؟

برای موسی چیه؟

عه گفتید؟

باید.

بله این کلاه اونجا کار نمیکنه.

این همش تمثل است.

توجه می کنید؟

تمثل اون حقیقت هاست.

شیطان وقتی میخواد با موسی مواجه بشه دیگه آن کلاهش از کار می افتد.

اما هم کلاه متمثل میشود هم از کار افتادنش.

دقت می کنید؟

هم از کار افتادنش.

اینها البته استنتاجاتی است که من میگم ها اگر اشتباه نکنم در روایات اینا نیست.

خلع البرنس کلاهشو درآورد.

وقام الی موسی وسلم علیه سلام داد موسی.

این سلام هم باز معنی خاص دارد.

مو-- وقتی شیطان به سوی موسی می آید سلم است.

دیگه اون شیطان نیست که به سوی من و شما میاد که همش خطر است.

توجه می کنید؟

سلم علیه.

که شیطان به من و شما هر وقت میاد دیگه هیچوقت سلام نمیده به من و شما.

همش بلا میده.

توجه می-- مانند سلام بعضی از مؤمنین به بعضی دیگر.

کلمش سلام است اما باطنش چیست؟

بلاست.

سلم علیه.

این هم تمثل.

فقال له موسی.

موسی به شیطان گفت که من انت؟

چیستی؟

فقال انا ابلیس گفت من ابلیس.

قال انت فلا قرب الله دارک.

آها تو ابلیس هستی.

خدا تو را، خدا تو را به کرامت نرساند.

نفرین کرد به او.

فلا قرب الله دارک.

قال.

حالا این نفرین تنها موسی برای شیطان کافی است دیگه حالا اگر همه چیز رو بذاریم کنار.

مستجاب الدعوه است.

بعد قال انی انما جئت لاسلم الیک لمکانک من الله.

من آمدم به حساب منزلتی که شیطان گفت نزد خدا داری به تو ت-- سلام بدم.

باز با اون معنا.

قال.

فقال له موسی رسول اکرم صلوات الله علیه فرمود موسی بهش گفت که ما هذا البرنس؟

این کلاه چیه؟

این کلاه چیه؟

توجه می‌کنید؟

قال به اختطف قلوب بني آدم با این کلاه این قلب‌ها را می‌ربایم.

توجه می‌کنید؟

اونی که از ما و شما و از مردم رفته و بردن چه چیزیه؟

اگه گفتید، اگه گفتید چه چیزیه؟

قلب است و هیچ فکر دیگه هیچ وقت گفتم نکنیدها.

آن که بردن، آن که بردن قلب است و اگر خواستین نجات بدیم باید قلب را نجات بدیم و اونچیزی رفت با رفتن اون ما کل مون رفته قلب است.

فکر اینا همش در خدمت قلب است.

حالا ببرن در خدمتی اون راهی است که بردن، برگردد در خدمت باز قلب است اگر برگردد.

یه وقت فکر نکنید فکر و مغز و اینجور چیزها در انسان اصل است.

در جای خود همشون خوبن.

اما همشون خدمتگزار قلب‌اند.

همه اسیر قلبشون هستند.

گفت که من با این کلاه قلوب بني آدم را اختطف می‌ربایم.

اختطف دزدیدن، ربودن.

فقال موسی با اون کلاه زرنگش زوالوانش.

فقال موسی گفت که موسی فاخبرني-- خب حالا موسی اینجا از شیطان یه سوالی کرد که صحبت ما با آوردن این روایت و مقصود از کل آوردن این روایت در اصول کافي این جمله اخیر است که بحث ما در اون مسئله عجب.

موسی گفت فاخبرني بالذنب الذي اذا ازنبه ابن آدم استوحشت عليه.

به شیطان گفت حالا شیطان شما خوب می‌دانید.

حالا من میگم شما خوب می‌دانید.

گفت حالا تو بگو ببینم.

شیطان بگو اون گناهی که کدام است اون گناهی که وقتی انسان اون را انجام داد فرزند آدم اون گناه را انجام داد، تو دیگه، تو دیگه بر او کاملاً مسلط می‌شوی.

دقت می‌کنید؟

کدام است اون گناهی که وقتی فرزند آدم اون رو انجام داد دیگه سیطره تو بر او تکمیل می‌شود.

این کدام گناه است؟

خب گناهان رو داد.

شیطان جواب داد که شیطان جواب داد اذا اعجبت نفس و استکثر عمله.

وقتی این گناه را داد دیگه کار من راحت میشه.

مسلطم برش.

و اون اینکه وقتی خودش از خودش خوشش آمد بس تکثر عمله و عملش را دید زیاد شمرد و صغر في عين ذنبه نگاهش و عیوب و گناهانش در نظرش کوچک شد.

من در اینجا برش مسلطم.

تمام شد کارش.

خدا کند که من و شما عنایت کند خدا به اونجا برسیم.

هرچه مجاهدت صادقانه مخلصانه‌ای في سبيل الله کردیم از خودمون بیشتر بدمون بیاد، خشیتمون زیاد بشه.

این حالت میشه ها با تصنع نمیشه.

این عنایت است.

در این وسط به شما عرض کنم هرچی می‌توانید این دعا را داشته باشید.

خدایا منو از عجب نجات بده.

والسلام.

خدا خودش می‌داند معنی‌ش چیه.

حالا شما خوب هم تصور نکردید معنی عجب را.

اگه با این توضیحی که گفتم شما خودتون هم خوب هم توجه نشدید، اگر توضیح من قاصر بود، خدا خودش می‌داند.

اگر هیچ عجبی در وجود انسان نباشد، هرچه مجاهدت بکند نمی‌بیند، می‌ترسد.

توجه می‌کنید؟

اونا که براشون هی سؤال می‌شود پس امام اینقدر عبادت و این پاکی و اون عصمت و اون یکی چرا پس اینجور می‌ترسید؟

این نمی‌فهمد.

اگه نمی‌ترسید چه چیزی را می‌دید؟

اگه گفتید عمل را عجب داشت و خودش را، عملش را حساب می‌آورد.

اگر نکته آخری را با این توضیحی که گفتم در نظر داشته باشید ان شاءالله با تمام تضرع تا آخر عمرتون از اون دعا غفلت نکنید.

از خدا این را بخواهید.

و الا ممکن است شب و روز من و شما تلاش بکنیم و عجب نه تنها نگذارد تلاش ما از کم نمی چهل هم بالاتر بره و بدم بالاتر برداریم، اونچه هم که تلاش می‌کنیم از میان برود.

توجه می‌کنید؟

از میان برود.

حالا با این بیانی که عرض کردم شما یک نظری به این مؤمنین و مؤمنات بیاندازید ببینید چقدر در خطرند و نمی‌دانند.

اکثر مردم اینجور هستند.

توجه کنید.

الا افراد نازنین.

السلام علیکم ورحمة الله وبركاته.

الله الله الله الله