یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
عبودیت بهمعنای حرکت در مسیر فنا
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
باید دانست که شرک خفی در معنای عبادتِ خود و طاعتِ خود و پرستشِ خود بسیار اسرار دارد. همهٔ شرکها در اینجا خلاصه میشود؛ چنانکه بعضی از عرفا گفتهاند غوطه و گودالِ اصلی در وجودِ خودِ انسان است. در برابر این حقیقت، مسئلهٔ عبودیت در معنیِ درستش و سیر و سلوک به معنیِ صحیحش عبارت است از حرکت در مسیر فنا: فنا از خود و خود را از دست دادن. والسلام؛ حرکت در مسیر فناست. اصلِ عبودیت را اگر بخواهیم درست معنی کنیم، همین حرکت در مسیر فناست؛ و این حقیقت اسرار بسیار دارد.
از این قرار، نقطهٔ اجتماعِ همهٔ مراتب شرک — جلی و خفی — در همین پرستشِ خود است. عارفان که از غوطهٔ اصلی سخن گفتهاند، مقصودشان همین وجودِ خودی است که در برابر حق میایستد و خود را معبود میگیرد. سلوکِ صحیح خلافِ این جهت است: نه افزودنِ عمل بر نفسی که هنوز محور است، بلکه شکستنِ محور تا حق جای آن بنشیند. تا خود از میان نرود، عبودیتِ لفظی عبودیتِ حقیقی نیست؛ و تا عبودیت حقیقی نشود، فنا آغاز نشده است.
خودِ ما: ظلمتها و آتشها در مراتب
خودِ ما چیست؟ خودِ ما ظلمتهاست در مراتب مختلف و آتشهاست در مراتب مختلف. عجیب است: اینها گفته میشود و شنیده میشود؛ نه اکنون مخاطب بهکامل میفهمد و نه گوینده اکنون بهکامل میفهمد؛ اما حقیقت است و بعدها فهمیده خواهد شد. این نفسی که داریم و این خودی که در برابر خدا میپرستیم اسراری دارد که در وقتش شاید مکشوف گردد.
وقتی به عبادتِ خود پرداختهایم، نهایتِ سیر ما به سوی چیست؟ شیطان در ماورای خودِ ما هست؛ فعلاً نوبتِ سخن از شیطان نیست. نفس به سوی کیست؟ به سوی خودمان. ما فقط در عالمِ خود سیر میکنیم و به سوی پرستشِ خود میرویم. این سیر به سوی خود است؛ سیر به سوی نفس است؛ محبوس بودن در عالمِ خودی است. در عوالمِ بعد همین حقیقت روشنتر رخ مینماید؛ اکنون کمتر فهمیده میشود.
مطلب این است که سیرِ سالکِ غافل سیر در دایرهٔ خود است نه سیر الیالله. هر خواستهای که فقط برای ارضای نفس باشد — ولو در لباسِ مباح — قدمی در همان دایره است. شیطان در لایهای بالاتر کمین دارد؛ اما پیش از رسیدن به آن لایه، خودِ نفس کافی است تا انسان را در عالمِ خودی زندانی کند. محبوس بودن یعنی خروج ممکن نیست مگر به نوری از بیرونِ این دایره؛ و آن نور از الله نور السماوات میآید نه از خودِ ظلمانی.
ارضای خود؛ حبس در ظلمات
در نفسِ ما ظلمات هست در مراتب مختلف: ظلماتٌ بعضها فوق بعض. اکنون نمیبینیم؛ اصلاً خودمان را نمیشناسیم. اجمالاً از خود حرف میشنویم: امر از اوست و از ما تبعیت. آن خودی که به ما امر میکند و ما شب و روز در ارضای او میکوشیم — هیچکس را نمییابید که کاری جز راضی کردنِ خود داشته باشد. این خود که میخواهیم شبانهروز راضیاش کنیم مسائل بسیار دارد.
یکی از مسائلش این است که این خود مراتبی از ظلمات است و ما در ظلمات محبوس و سرگردانیم. اینجا معلوم نمیشود؛ به مجرد مردن، در برزخ به اندازهای و در قیامت به اندازههای بالاتر ظاهر میشود: ظلمت، سرگردانی، تحیر، وحشت. این چهرهٔ خودِ ماست که بعدها ظهور مییابد. در آن ظلمات در مراتب مختلف گیر کردهایم با وحشت؛ از این طبقه به آن طبقه، از این دیوار به آن دیوار، سر میخوریم و سرگردانیم؛ مگر آنکه در این میان نوری باشد. بینور، در ظلمت سرگردانیم؛ و این ظلمت، ظلمتِ خود است.
چهرهٔ خود که بعدها ظهور مییابد همین است: تیه، تحیر، وحشت. انسان میکوشد از طبقهای از ظلمت به طبقهٔ دیگر بگریزد؛ از دیواری به دیوار دیگر سر میخورد؛ سرگردان است و در وحشت. اگر نوری در میان نباشد، خروج نیست. این وصف را نباید شاعرانه گرفت؛ اشاره به احوالی است که در اول برزخ برای بینوران سختتر رخ مینماید. از خدا باید خواست که علم و معرفت دهد تا این دقایق بیتأمل نگذرد.
نور الهی و تجسّم عبادتِ خود پس از مرگ
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است.
«وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ» (نور/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که خدا برای او نوری قرار نداده باشد، هیچ نوری ندارد.
شنیدهاید که پس از مرگ و در قیامت کسانی که اینجا نوری برای خود نگرفتهاند در ظلمات و وحشت گیر میکنند؛ مخصوصاً در اول برزخ. باید بر این تأمل کرد؛ بیتأمل نباید گذشت. از خدا باید علم و معرفتِ بیشتر خواست. آن ظلماتی که در آن گیر خواهیم کرد ظلماتِ خودمان است؛ و این گیر کردن در وحشت و ظلمت از عبادتِ ما نسبت به خود سرچشمه میگیرد.
وقتی در عالمِ خودی محبوسیم و فقط خود را راضی میکنیم، از خود خارج نمیشویم و خود را کنار نمیگذاریم. این حقیقت پس از مرگ به صورت ظلمت و وحشتِ سرگردان متجسم میشود؛ و راه خروج هم پیدا نمیکنیم. مطلب این است که حبسِ خودی در دنیا صورتِ تیه و تحیر در برزخ میگیرد؛ همانکه در ظاهر نمیدیدیم، در باطنِ عالمِ دیگر رخ مینماید.
ریشهٔ این تجسم همان عبادتِ نسبت به خود است. چون از خود خارج نشدیم و خود را کنار نگذاشتیم، حقیقتِ حبس در آنجا به صورت ظلمت و وحشت متجسم میشود. راه خروج آنجا نیز جز به نوری نیست که اینجا باید گرفته شود. پس مسئلهٔ نور و ظلمت صرفاً تمثیلِ اخلاقی نیست؛ قانونِ ظهورِ باطن در نشئههای بعد است.
آتشِ نفس و سورهٔ همزه؛ پرهیز از برداشت نادرست
مسئلهٔ دیگر: قسمتی از عوالم نفس — خودِ ما — آتش است و آتشهاست. باید از برداشت نادرست پرهیز کرد: مطلب این نیست که جهنم همهاش فقط در باطن ماست و بیرون از وجود ما جهنمی نیست. اما آن جهنمی که هر کس در آن خواهد سوخت، جهنمِ خودِ اوست که جزئی از جهنمِ کلی در نظام وجود است. قسمتی از وجود ما — مرحلهای از عالمِ خود — آتش است. چه آتشی؟
«نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ» (همزه/۶–۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آتش برافروختهٔ خداست که بر دلها سر میزند.
آتش خداست؛ بر قلب میزند، از قلب میزند، از خود میزند، بر خود میزند. وقتی خود را میپرستیم، در آتش جهنمِ خود نیز اکنون میسوزیم؛ منتها اکنون ظهور نیافته است. سوزشِ اکنون است و روشنیِ بعد؛ حقیقتِ سوختن با تبعیت از نفس در حرام هماکنون تحقق یافته، هرچند چشمِ دنیا آن را نبیند.
پس دو اشتباه را باید از هم جدا کرد. یکی انکارِ جهنمِ خارجی در نظام وجود؛ که نادرست است. دیگر پنداشتن که آتشی که هر کس در آن میسوزد بیگانه از وجودِ اوست؛ که آن نیز نادرست است. جهنمِ هر کس جزئی از جهنمِ کل است و از مرحلهای از عالمِ خودِ او سر میزند. آیهٔ همزه مکانِ اشتعال را افئده میداند: از قلب برمیخیزد و بر قلب مینشیند. پرستشِ خود همان دمیدن در این آتش است.
کجا ظلمت است و کجا آتش؟ طغیان و وابستگی
ممکن است پرسیده شود: ظلمت و سرگردانی و وحشت کجاست و آتش کجا؟ آنجا که نفس بیشتر طغیان میکند — به صورت کفر، شرک جلی، عصیان، طغیان، معصیت، ارتکاب حرام در مراتب مختلف — خودِ انسان ظهور بیشتری دارد. آنجا جهنمِ نفس است: در کفر و شرک جلی، در طغیان، در معصیت. اگر از نفس در حرام تبعیت شد، به سوی نفس در مرحلهای رفتهایم که آتش است؛ در آتشش سوختهایم — نه آنکه فقط بعداً بسوزیم؛ اکنون سوختهایم، اما روشن نیست و بعد روشن خواهد شد.
اگر از این مراحل پایینتر آییم — تعلقها، وابستگیها، خواستههای مباحِ خودمحور — آنها ظلمات است و وحشتها. وقتی به برزخ گذشتیم با چیزهایی روبهرو میشویم که اصلاً احتمال نمیدادیم: گرفتاریها را از خود، در خود خواهیم دید؛ ظلمتها، وحشتها، آتشها. اینها گوشهای از همان ظلمتها و وحشتها و آتشهای جهنمِ کلی است. خلاصه خودِ انسان بابی است به سوی جهنم؛ عالمی است از جهنمی که خدا در نظام وجود قرار داده.
از این روی، مراتب ظهورِ خود با مراتب عذاب تناسب دارد. در کفر و شرک جلی و طغیان و معصیت، خود بیشتر ظاهر است و آتشِ نفس شدیدتر. در تعلقات و وابستگیها و خواستههای مباحِ خودمدار، ظهورِ خود لطیفتر است و صورتِ عذاب بیشتر به ظلمت و وحشت میگراید. سالک نباید پندارد چون به حرام آشکار آلوده نیست از خطرِ ظلمتِ خودی رسته است؛ همان وابستگیهای بهظاهر بیضرر، در برزخ صورتِ سرگردانی میگیرند که احتمال نمیداد.
در مقامِ خدایِ خود به این گرفتاریها میافتیم و این خود درست در برابر ذات مقدس حق یک حجاب کامل است — با این ظلمات، با این آتشها، با این مراحل. کسی که خود را عبادت میکند — یعنی از خود تبعیت میکند — راه به سوی خدا ندارد. در جهنم و ظلمات خود محبوس است؛ در زندان خود است. نه تنها مانعِ راه الیالله است، برای صالح نیز گرفتاری دارد: ظلمتها، وحشتها و آتشها.
از این وادی خلاص شدن آغازِ حرکت است. تا انسان در زندانِ خود است، رو به تباهی است ولو صورتِ صلاح داشته باشد. خود با اوصافِ ظلمت و آتش درست حجابِ کامل میان بنده و ذات مقدس حق است. کسی که از خود تبعیت میکند راه به سوی خدا ندارد؛ این سخنِ مبالغه نیست، توصیفِ وضعِ محبوس است.
حجابِ خود؛ آیات خروج از ظلمت و تجارت نجات
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (بقره/۲۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا ولی کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها به سوی نور بیرون میآورد.
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ» (صف/۱۰–۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که از عذابی دردناک نجاتتان دهد؟ به خدا و رسولش ایمان آورید و در راه خدا با مالها و جانهایتان جهاد کنید.
ایمان بیاورید و مجاهدت کنید تا از آن جهنمی که در وجود خودتان است و متصل به جهنمِ کل است نجات یابید. برداشت نادرست نباید کرد: وقتی گفته میشود متصل است، نه آنکه آن یکی چیز باشد و این یکی دیگر؛ بالاخره همان است. خودِ ما میشود جهنم: ظلماتِ جهنم تا مراتبش، وحشتها و آتشها. جایی میگوید از ظلمات نجات میدهیم؛ جایی میگوید از عذاب، با ایمان و مجاهدت.
بالاخره در نفس خود گیر کردهایم. مادامی که در این حبسایم، علاوه بر گرفتاریهایی که گفته شد، این خود حجاب میان ما و خداست؛ زندانی بخصوص که هیچ حرکتی از آن به سوی خدا برنمیآید. مطلب این است که دو زیان در یک حبس جمع است: زیانِ آخرت از ظلمت و آتش، و زیانِ سلوک از بسته بودنِ راه به حق.
ولیُّ مؤمنان آنان را از ظلمات به نور میکشد؛ و تجارتِ نجات در سورهٔ صف ایمان و جهاد با مال و جان را راه رهایی از عذابِ الیم میداند. آن عذاب صورتِ نهاییِ همان جهنمی است که در نفس پرورده شده. ایمان بیمجاهدت و مجاهدت بیایمان هیچکدام بهتنهایی دیوارِ حبسِ خودی را نمیشکند. باید دانست مادام که رضایتِ خود محور است، هیچ حرکتِ صادق به سوی خدا از این زندان برنمیآید.
حجاب اصلی؛ آزمایش خُرد کردن نفس؛ اذکار بدون مخالفت بیثمر
به زبان سادهتر توصیهٔ مؤکد این است: اگر میخواهید در سلوکتان موفق باشید، آزمایش کنید — هر قدر نفس را خرد کردهاید ببینید چه اندازه پیشرفت میکنید. همهٔ مراتب شرک در این شکل مندمج است؛ همهٔ گرفتاریها اینجاست. اصلِ حجاب اصلی خودِ ما و خواستهها و رضایتِ خودِ ماست. این حجاب را هرچه توانستید پاره کنید؛ به همان اندازه راه به سوی خدا یافتهاید و انوار الهی در وجودتان تابیده و حرکت کردهاید. کوچک نشمارید؛ اساسِ قضیه است. اگر با نفس و خودیت کار نداشته باشید و فقط به اذکار و اوراد بپردازید و با این حجاب کاری نکنید، هیچ انتظار حرکتِ به معنی کلمه نداشته باشید. مسئله در اینجاست؛ مسئله خلاصه میشود در اینجا.
این آزمایش میزانِ صادقِ پیشرفت است نه آمارِ ذکرِ زبانی. بسیاری اوراد میافزایند و از خُرد کردنِ خواهشِ خود غافلاند؛ آنگاه از توقف مینالند. اساس قضیه کوچکشدنی نیست: حجاب اصلی خود و خواستهها و رضای خود است. هرچه این حجاب پارهتر، تابشِ انوار بیشتر. اذکار وقتی ثمربخشاند که در خدمتِ شکستنِ همین حجاب باشند نه در خدمتِ آراستنِ نفسی که هنوز معبود است.
آیهٔ وکیل؛ حرکت به دست خود انسان
آیهای که پیشتر خوانده شد دوباره خوانده و معنی میشود. به رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: تو آن کسی را که نفسِ خود را برای خود معبود قرار داده میخواهی برای او وکیل باشی؟ لحن خاصی است؛ کارش تمام شده.
«أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا» (فرقان/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا تو بر او وکیل میشوی؟
آیا میخواهی وکیلش باشی و نجاتش دهی؟ او باید خودش خود را نجات دهد. و این چیزی است که به دست خود انسان است. بسیار شنیده میشود که میگویند خدا باید بخواهد — حرف درست است؛ اما به این باب که رسیدیم مخالفت با نفس را باید خود انسان انجام دهد. خدا باید بخواهد؛ اما این حرکت را باید بنده خود بکند.
هرچه نفس را شکستید به همان اندازه در این راه موفقید؛ به همان اندازه در جهاد اصلاح دشمن را شکست دادهاید. آیات جهاد با عدو ظاهری منطبق با جهاد با عدو درونی نیز هست. فتح و غلبه و ظفر و نصرت الهی وقتی است که درست در برابر این عدو بایستیم. به بیان رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بدترین دشمنِ خود، خودِ شما هستید در مقابل خدا. آنوقت فتح و نصرت میآید؛ به شرط آنکه با این عدو — که خودمانیم — جهاد کنیم. تجربه نیز همین را نشان میدهد: کسانی که در این راه چنین بودهاند موفق بودهاند؛ وگرنه نه.
خواستِ خدا شرطِ هر توفیق است؛ اما بابِ مخالفت با نفس بابی است که حرکتِ بنده در آن رکن است. آیاتِ جهادِ ظاهر قالبِ فهمِ جهادِ باطناند: فتح و ظفر و نصرت وقتی میآید که عدو شناخته شود و در برابرش ایستاده شود. عدوِ بزرگ، خود است در مقابل خدا. تا این ایستادن نباشد، وکالتِ پیامبر نیز — به لحن آیه — برای عابدِ نفس تمامکننده نیست؛ او باید خود برخیزد.
داستان ولیِ کاسب و مخالفت با نفس
قضیهای از یکی از بزرگان که اکنون وفات کرده نقل میشود؛ پیشتر نیز گفته شده است. وقتی طلبه بودیم، از صاحبان باطن بود — غیر از مرحوم آیتالله العظمی بروجردی؛ نامش گفته نمیشود، راضی نبود مطرح شود؛ مشهور بود و مجهول زیست و مجهول وفات کرد. به دو سه نفر خصوصی توصیه میکرد که اصلِ قضیه در مخالفت با نفس است.
میگفت در تهران شنیدیم از اولیا کسی هست؛ به زیارتش رفتیم. معمم بودیم؛ دیدیم کاسبی بسیار جز و عادی به ظاهر؛ دکان خرابهٔ باریکی در قسمتی از منزل، جزئی میفروخت و امرار معاش میکرد. مکرر میرفتم. کرامات روشن داشت؛ به مقامات بالا رسیده بود؛ مشحون از آیات حق و وابسته به مکتب ائمه معصومین علیهمالسلام بود. فوقالعادگیاش ظهور میکرد. آن کاسب همیشه توصیه میکرد: آنچه به من عنایت شده همه زیر سر یک مسئله است — مخالفت با نفس؛ برنامهام اساسی همین بوده و هست.
نقل میکرد: روزی از کوچهای میگذشتم؛ گوشهٔ پارچهای افتاده بود؛ از نقش و نگارش خوشم آمد؛ خم شدم بردارم؛ احساس کردم شیطان دستم را بوسید. فوری انداختم. شیطان از همان اندازه هوای نفس — جزئی — خوشش آمد. البته ما شب و روز شیطان میبوسد و احساس نمیکنیم؛ جایی که وحدت است احساسِ دوئیت نیست: او از ماست و ما از او؛ من کیم؟ لیلی؛ لیلی کیست؟ من؛ ما یکی بودیم اندر دو بدن. در مقامِ وحدت با هوای نفس، بوسهٔ شیطان حس نمیشود؛ چون دوئیتی در میان نیست تا حس شود.
توصیهٔ دیگرش این بود: از مکتب اهل بیت عصمت و طهارت صلواتاللهعلیهماجمعین دست برندارید به مکاتب و مسالکِ صورت و ظاهر. راه همین راه است. ارتباط با برزخ و اشراف به عوالم برایش عادی بود؛ و آن که نقل میکرد خود اهل باطن بود و حسابنشده سخن نمیگفت — تذکر میداد، نه نمایش.
از این حکایت چند نکتهٔ سلوکی برمیآید. اول آنکه مقاماتِ بلند با زندگیِ ظاهراً عادی و کاسبیِ جز جمع میشود؛ شهرت شرطِ ولایت نیست. دوم آنکه برنامهٔ اساسی یک چیز بوده است: مخالفت با نفس، نه کثرتِ صورتهای عبادیِ بیمخالفت. سوم آنکه ریزترین هوای نفس — خم شدن برای پارچهای نقشدار — در حسِ ولی حساب دارد؛ ما شب و روز در معرضِ همان بوسهایم و نمیفهمیم. چهارم آنکه راه، مکتب اهل بیت است؛ عدول به مسالکِ صورت، راه را عوض میکند نه نزدیک.
مخالفت با نفس عبادت خداست؛ نور و نجات از آتش
خلاصه: عبادت نفس — شکل خبیث — کلاً راه را بر انسان میبندد. هر قدر با نفس مخالفت کنیم — یعنی نفس را عبادت نکنیم — قرآناً خدا را عبادت کردهایم؛ این در واقع عبادت میشود. هر اندازه خدا را عبادت کردیم به همان اندازه راه به سوی خدا یافتهایم. حجاب اصلی خود ماست و نفس ما و نفسانیت ما.
هر قدر با نفس مخالفت کردیم، ایمان به خدا داشتیم و تبعیت از خدا کردیم، از انوارِ «الله نور السماوات والأرض» در وجود ما میتابد؛ دارای نور میشویم؛ از ظلمات خلاص میشویم و از آتش نفس نیز خلاص میشویم. هر اندازه نفس را مخالفت کردیم از ظلمات نفس و از آتش نفس نجات یافتهایم — به صراحت آیات خروج از ظلمت و تجارت نجات.
پس معادله روشن است: عبادتِ نفس راه را میبندد؛ مخالفت با نفس عبادتِ خداست. به هر قدر نفس شکسته شود، حجاب اصلی نازکتر و انوار بیشتر میتابد. این همان خروج از ظلمات الی النور است و همان نجات از عذابِ الیم. آیات را باید بر نفسِ خود تطبیق کرد نه بر دشمنِ بیرونیِ تنها. ولیُّ مؤمنان از ظلمات میکشد؛ و مجاهدتِ مال و جان در برابرِ عدوِ درونی نیز صادق است.
ترس از جهنمِ نفس؛ حتی برای غیرسالک
برای آنکه مسئله تکاندهنده باشد: بیم آن است که سالک هم نباشیم و جهنمی هم باشیم؛ تقریباً یقین میترسیم — برای خود، برای مخاطبان، برای همگان. اقلاً اگر سالک هم نبودیم با تضرع کامل از خدا بخواهیم و جدیت کنیم که از این ظلمات و آتش نفس اقلاً در آخرت خلاص شویم.
این بیم جدّی است نه مبالغهٔ خطابی. بسیاری نه در راه سلوکاند و نه از آتشِ نفس ایمن؛ گمان میکنند چون نامِ ایمان بر زبان دارند از تجسمِ باطن رستهاند. استاد میگوید برای خود میترسد و برای دیگران نیز. حداقلِ نجات برای غیرسالک نیز تضرع و جدیت است تا از ظلمات و آتشِ نفس در آخرت خلاصی باشد. باطنِ اکنون همان مادهای است که در برزخ و قیامت صورت میگیرد؛ تأخیرِ ظهور دلیلِ نبودِ خطر نیست.
باطن وجود ما ظلمت است؛ نفس ما در مراتب ظلمات است و مراتب آتش. هر اندازه تبعیت کردیم، پس از مرگ و در قیامت در احوال مختلف در ظلمتها و آتشها خواهیم افتاد. ظلمتها بسیار وحشتناک است؛ بیشباهت به ظلمتِ دنیا نیست اما خیلی خوفناکتر: تحیر، تیه، سرگردانی، انواع عذاب. آتش نیز طبقات دارد؛ انسان میکوشد خارج شود، موفق نمیشود؛ گاهی بیرون میآید و دوباره میافتد. اگر یک لحظه ظلمات و جهنمِ نفسِ اکنونِ ما مجسم شود، گمان میرود تاب ادامهٔ حیات نیاوریم — و آنجا مرگ مطرح نیست؛ ملجأ جز خدا نیست. چیزهای مخوف در این میان است؛ حواله از گوشهای به گوشهای؛ و راه نفری و ملجایی جز حق نیست.
برزخ: همه چیز روی بافت روحی
در برزخ همه چیز روی عقاید و افکار و محبتها و حسابهای روحی است. عالمی است که همه چیز روی موجودیت و بافت روحی درست میشود. آنجا از این آفتاب و چراغ خبری نیست تا از نورش استفاده کنیم. نور اگر باشد از وجود خود ماست؛ اگر نباشد همان ظلمت ماست. نور خارج از وجود نیست. اگر بصیرت نباشد چشمِ مثالیِ درست نیست؛ اعوجاج دارد. چشم آنجا از دید و بصیرت و معرفت ساخته میشود.
چقدر قدرت در کارهای انسانی داشتیم و چقدر نداشتیم؛ چقدر توانایی در کارهای شیطانی. این تواناییها آنجا «پا» است. کسی که توانایی کارهای الهی و انسانی ندارد، آنجا پای راستِ سالم ندارد؛ پایی برای جایی دارد و برای جای دیگر ندارد. پس از مرگ همه چیز تازگی دارد. مسئلهٔ نفس کلاهی است که بسیار سر ما رفته؛ مواظبت باید کرد. هرچه نفس را بکوبید حیات یافتهاید: نور، عالم، چشم، اعضاء و جوارح درست — همه روی روحیات و حساب معنوی.
نه آفتاب آنجا برای همه میتابد، نه خوراکِ دنیا. کسی که اینجا غذای روحی خوب دارد آنجا غذاهای مثالیِ خوب دارد؛ اگر غذای روحیاش بد باشد آنجا تمسخر و مضحکه میشود. کسی که از حیات معنوی برخوردار است چشمهها و شرابهای طهور دارد؛ کسی که اینجا با حیاتِ بهیمی زنده است آنجا حمیم دارد. حیات از آب است اما چه آبی؟ همه چیز روی خصوصیات روحی، عقیده، فکر، عمل و روش است.
پس سلامتی و بیماری، بینایی و اعوجاج، خوراکِ طهور و حمیم، همه ترجمهٔ همان بافتِ روحیاند که اینجا باخته یا بافته شده است. کسی که تواناییِ حرکتِ الهی نداشته، آنجا پای راست برای صراطِ سلامت ندارد. کسی که قدرتِ کارهای شیطانی پرورانده، اعضایی متناسب با همان دارد. عالم برزخ عالمِ حسابِ روح است؛ آفتاب و چراغِ بیرون برای جبرانِ بینوریِ درون نمیآید.
اشعار مثنوی دربارهٔ نورِ جان و قبر
اشعاری از مثنوی در اینجا خوانده میشود: روز مرگ این حس تو باطل شود؛ نور جانداری که یار دل شود. بعضی میپرسند در برزخ آفتاب هست؟ هست اما نورش برای ما نیست؛ نور اگر داشته باشیم از وجود ماست. همه چیز در برزخ هست؛ اما نه اینکه آفتاب برای همه نور بدهد. نور را اینجا باید برده باشی — از ایمان و ارتباط با خدا و عبادات و مجاهدات. اگر نبود، نیست.
در قرآن منافقین به مؤمنین میگویند:
«انظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُّورِكُمْ ۖ قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا» (حدید/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به ما بنگرید تا از نورتان برگیریم. گفته شود: به پشت سر خود بازگردید و نور بجویید.
برگردید به دنیا — و برگشتن ممکن نیست. اینجا باید نور کسب شود؛ آنجا فقط ظهور میکند. مثنوی ادامه میدهد: در لحدت چشم را خاک آکند؛ هست آنچه گور را روشن کند؟ آن زمان کت دست و پایت بِدْرَد؛ قُوّتِ بالت هست تا جان برپَرَد؟ نور دل از جان بود ای یار غار؛ مستعار آن را مدان ای مستعار. فکر نکن نور را از بیرون و از چراغ بگیری؛ از خودت است — یعنی از خدا از طریق وجودت. اگر دل با نور خدا روشن شد، آن نور آنجا از این نورهای دنیا نیست؛ نوری است که در آن همه چیز و همه عوالم هست — به صورت نازل از انواع آن. آن زمان کت جان حیوانی نماند؛ جان باقی بایدت بر جان نشان.
مستعار مدان یعنی نورِ قبر را عاریه از چراغِ دنیا مپندار. الله نور السماوات والأرض؛ و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور. اگر اینجا از ایمان و مجاهدت و عبادت و انقطاع از خود نور گرفته نشود، آنجا چیزی برای اقتباس نیست. آیهٔ حدید منافق را به بازگشت برای التماسِ نور میخواند؛ بازگشتی که ممکن نیست. پس کسبِ نور کارِ دنیاست و ظهورِ نور کارِ برزخ و قیامت.
من جاء بالحسنة: بردنِ روحِ آدمی
قرآن میگوید من جاء بالحسنة…؛ مثنوی میگوید شرطِ من جاء بالحسنة نیک کردن است؛ بل حسن را سوی یزدان بردن است. اصل این است که روحِ خوب، ذات با بافت انسانی، آنجا ببری. زندگی آدمی باشد انسانی؛ اگر روح چیز دیگری باشد ترکیب مشکل دارد. جوهری داری ز انسان یا خری؟ قرآن دربارهٔ برخی میگوید:
«أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا» (فرقان/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان مانند چهارپایاناند؛ بلکه گمراهترند.
رسول الله صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود بعضی در برزخ و قیامت میآیند اما به صورت انسان نمیآیند؛ بافت روح از بافت انسانی بیرون آمده. بعضی روی وجوه محشور میشوند؛ حیواناتی چون خنازیر در نظر آنان خوباند. جوهرى دار ز انسان یا خرى؛ این عرضها که فنا شد چو مىبرى. پس آنچه باید برده شود حسنِ روح است نه تنها حسنِ عملِ ظاهر.
مثنوی نیککردن را شرط میداند اما اصل را بردنِ حسن به سوی یزدان میشمارد: روحِ آدمی را آنجا بردن. اگر جوهر انسان باشد یا جوهرِ غیرِ انسانی، عرضها که فنا شوند چه میبری؟ روایتِ حشر بر وجوه و صورتهای غیرِ انسانی هشدار است که بافتِ روح از انسانیت خارج میشود وقتی عبادتِ خود دیر بپاید. قرآن برخی را کالانعام بل هم اضل خوانده است؛ این اضل بودن در نشئهٔ بعد صورت میگیرد.
جمعبندی خطر عبادتِ خود؛ ختم با آیهٔ انعام
پس فهمیده شد شرکِ عبودیتِ خود چه خطری در مقام سلوک و رتبهٔ حجاب اکبر است؛ و چه خطراتی — صالح باشیم یا نباشیم — پس از مرگ، در برزخ و آخرت از ظلمتها و وحشتها و آتشها دارد. ختام با آیهٔ قرآن بسته میشود نه فقط با شعر.
«أَوَمَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا» (انعام/۱۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که مرده بود پس زندهاش کردیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه میرود، مانند کسی است که در تاریکیهاست و از آن بیرونشدنی نیست؟
از این آیه همهٔ حرفهای جلسه را میتوان استنتاج کرد. آنکه به طریق ایمان نیفتاده و از حیات انسانی برخوردار نشده، از نظر قرآن مرده است. آیا کسی که مرده بود و ما زندهاش کردیم و نوری دادیم که با آن مشی کند، مانند کسی است که در ظلمات است و لیس بخارج منها؟ این دو یکیاند؟ آنکه در وجودش نور قرار دادهایم با آنکه در ظلمات گیر کرده و راه خروج ندارد یکی نیست.
«يَسْعَىٰ نُورُهُم بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَانِهِمْ» (حدید/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نورشان پیشاپیش و از جانب راستشان میشتابد.
در عوالم بعد مؤمنین را میبینید که انوار الهی از وجودشان میتابد و نورشان روبرو و طرف راست را احاطه کرده؛ میگویند خدایا نور ما را کامل کن و خدا تکمیل میکند. این همه در مخالفت با نفس است. باید در مقام اطاعت از نفس نبود و از انوار الهی بهرهمند شد. سستی در مخالفت با نفس نباید کرد؛ باید تجربه کرد؛ بعدها لذت هم دارد — اول نه، بعدها آری؛ چنانکه در جهاد با دشمن ظاهر، غلبه لذت دارد. خُرد کردن خود در برابر رضای خدا چنین است تا انسان به مرحلهٔ فنا برسد.
آیهٔ انعام دو تصویر مینهد و میپرسد: آیا این دو یکیاند؟ صاحبِ نوری که با آن در میان مردم راه میرود، و گیرکرده در ظلماتی که لیس بخارج منها. پاسخِ روشنِ آیه میزانِ سلوک است. مؤمنان در عوالم بعد نورشان بین ایدیهم و بایمانهم میشتابد و از خدا تکمیلِ نور میخواهند. راه این نور مخالفت با نفس است؛ و غایت آن فنا: خود را ندیدن در برابر حق.
خلاصه: سلوک عبودیت راه فناست؛ فنای از خود، خود را ندیدن، خود را در برابر خدا از میان برداشتن. این است معنیِ صحیحِ عبودیت و شرحِ نفس و خودیت در این بحث: هر روز که نفس خردتر شود، حجابِ میان بنده و حق نازکتر میگردد و انوارِ الهی بیشتر میتابد؛ و هر روز که خود معبود باشد، ظلمت و آتشِ نفس پرورده میشود تا در برزخ و قیامت رخ بنماید.
سالک میتواند هر شب از خود بپرسد: امروز معبود کیست؟ اگر پاسخ نفس باشد، در ظلمات است ولو ذکر بر زبان جاری باشد. اگر پاسخ خدا باشد و نشانهاش خرد کردنِ خواهشِ خود، آنگاه در مسیرِ فناست. اشعارِ مثنوی و آیهٔ انعام یک سخن میگویند با دو زبان: حسِ ظاهر میمیرد؛ نورِ جان اگر یارِ دل شده باشد گور را روشن میکند؛ و آنکه مرده بود و زنده شد با نور راه میرود، چونان کسی نیست که در ظلمت گیر کرده و راه خروج ندارد. میان این دو تصویر، فاصلهٔ عبادتِ خود و عبودیتِ خداست.
سه هشدارِ بزرگ از این جلسه برمیآید. اول آنکه جهنم و ظلمت را تنها بیرون از خود نجویند؛ آن آتشی که بر افئده سر میزند از خود میزاید و بر خود مینشیند، هرچند جزئی از نظامِ کلیِ دوزخ باشد. دوم آنکه نورِ آخرت را اینجا باید کاشت؛ پس از مرگ اقتباس از نورِ دیگران ممکن نیست. سوم آنکه حتی پیامبر وکیلِ عابدِ نفس نمیشود؛ نجات در مخالفت با عدوِ درونی است، با اذن و نصرتِ الهی. داستانِ ولیِ کاسب این هر سه را در یک جمله فشرد: هرچه دارم از مخالفت با نفس است.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.