ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 102

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

شرک در ذات ۳؛ توحید صفاتی و وحدت غیر عددی

اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. به تعبیر با ارتباط با عذران الله جمله ها گفت حضرت علی سلام الله علیه که اگر خلاصه جمع شوند که ما که جمع شده‌اند تا در درون متوالی که بحث‌ها کردن نهایتا مثلاً از باب مثال می‌گم حالا خائن کن. اینکه خدای متعال وحدتش، وحدت عددی نیست، این را فلسفه بعد از تحقیق‌های طولانی در ادوار طولانی رسیده که علیه السلام در یک جمله در نهج‌البلاغه گفته "أحدٌ لا بتعدید عدد" تازه فهمیده‌اند چی می‌گوید؟

در آن تازه اخیرا بعد از رشد فلسفه اونم در مسیر فلسفه اسلامی تازه فهمیدند که اینچه علی می‌فرموده یعنی چه؟ واحد هستم ما از این واحدها نیست. یک هست اما از این یک‌ها نیست که شما میگید. یک عددی نیست یک عددی دو دارد.

خدا یک عددی آن یکی‌ست که می‌شود برای او دو تصویر کرد و دوم تصور کرد. صلف وجود و هستی را نمی‌شود برای او دوم تصور چیست؟ ببینید اینجوری جو بلا. علذا هرچه بنا باشه صحبت بشه حکمتا ادا نمی‌شه.

ولی برای اینکه این مقدار روشن بشه. در قسمتی از خطبه‌هاش در نهج‌البلاغه جلد اول صفحه البته بر اساس تقسیم‌بندی نهج‌البلاغه فیض، صفحه صد و چهل و شش نهج‌البلاغه جلد یک صفحه صد و چهل و شش. در آنجا قسمتی از بیاناتش در اینجا اینجوریه. این قسمت از بیاناتش فرق بین صفات خدا و صفات مخلوقات را چه انسان چه غیر انسان با بیان خاصی بیان می‌کند.

می‌گوید که الحمد لله الذي لم تثبت له حالٌ حالًا فيكون أولًا قبل أن يكون آخرًا. قسمت‌ها را ترجمه می‌کنم فقط. هرچه شما ذوق داشته باشید و معرفت به همان اندازه نائل می‌شوید و قسمت‌ها را یک خرده توضیح میدم فقط. الحمد لله الذي لم تثبت له حالٌ حالًا.

حمد خدا را که او حالی ندارد که بر حال دیگرش ثبوت داشته باشد. حالا این حال و بعد هم آن حال. اینها برای او نیست. فيكون أولًا قبل أن يكون آخرًا.

حال ندارد حال و این حال و آن حال. این قبل از آن حال. آن حال بعد از این حال. اینها برای خدا نیست که در نتیجه اول بشود قبل از آنی که آخر بشود.

این اول‌ها که داریم اول است قبل از اینکه چه بشه؟ خدا هم اول است و هم چیست؟ اما اینطور نیست که اول است و بعد چیست؟ همونجا که اول است چیست؟

همونجا که آخر است باز چیست؟ حالا یعنی چه؟ این‌ها فعلاً برای ما لفظ می‌شود یک مقدارش، یک مقدارش برای ما لفظ می‌شود و آن وقت این‌ها را یک مقدار هضم می‌کنیم که اینم، این آن وقت وقتی‌ست که فکر می‌کنم برای من و شما با این تلاش نکردنی که ما داریم هیچ پیش نیاد می‌شود آن وقتی. اما آن وقت معلوم می‌شود که انسان معرفت به ذات حق و صفات او پیدا می‌کند.

اول است در عین آخریت، آخر است در عین چی؟ او يكون ظاهراً قبل أن يكون باطنا. یا اینکه بگیم خدا ظاهر است قبل از اینکه باطن است و باطن است مثلاً بعد از اینکه چیست؟ ظاهر است در همان حالی که باطن است و باطن است در همان حال که چیست؟

ظاهر ظاهر است بی بطونه. باطن است بی ظهوره. این‌ها یعنی واقعاً هضم کردن مشکله ها یا نمی‌دونم شما فکر می‌کنید می‌فهمید؟ انشاالله اینجور فکر نمی‌کنید.

اما از شما بعید نیست. از ما یعنی شما که گفته می‌شود چون من مظهر همه خصوصیات شما من هستم که گوینده شما هستم، معلومه دیگر. من وقتی اینطور هستم شما هم اینطور هستید. مثلاً من عرضم مثل اینکه چند کلمه بهتر از شما می‌دانم مثلاً.

حالا من اینجور فکر می‌کنم. فکر می‌کنم همه اینجور فکر می‌کنند. من خیلی خوشم میاد مکرر چنان‌که گفته شد، بفهمیم هیچی نمی‌فهمیم. این برای ما هضم بشه کار ما کُلی حل شده.

در این دنیا. این برای انسانیت هضم بشه که اینچه قرآن فرموده ما أوتيتُم من العلم إلا قليل. این اگر هضم بشه برای انسان‌ها کُلی از مصیبت‌هاشون حل می‌شود و اگر هضم نشه روزبه‌روز مصیبت بار می‌شود. کل مُصَبّ-- رسیدیم به این که فارغ بین صفات حق و صفات مخلوق.

کل مصبً بالوحدة غيره قليل. ببینید بیان علیه است. واقعاً جمله‌ایست که همه اولین و آخرین از متفکرین و محققین و عرفا و فلاسفه جمع شود این جور حقیقت را در جمله‌ای خلاصه بکنند برآوردе نیست. کل مصبً بالوحدة غیره قليل.

وحدت غیر عددی

هر چیزی که وحدت به او اطلاق می‌شود و نامیده با وحدت نامیده می‌شود غیر خدا قلیل است. هر واحدی غیر از او چیست؟ قلیل است. یعنی تنها واحدی که قلیل نیست اوست.

حالا مقصودش را واضح‌یک یک مقدار عرض کنم. می‌گوید وقتی می‌گوییم خدا واحد است واحد در جاهای دیگر یعنی تک، یکی. یعنی یک است دیگر متأسفانه دومی ندارد، سومی ندارد، چهارمی چیست؟ فلان چیز یک تاست، یکی‌ست.

یعنی کم است عزیزم. یکی‌ست دیگر دو تا دیگر نداریم. سه تا نداریم. یک در جاهای دیگر به معنی کم است.

هرچه با وحدت متصف بشه کم می‌شود. اما این وحدتی که خدا دارد وحدتی‌ست که دیگر کم بودن آنجا نیست. نه آن یکی‌ست که کم می‌شود دو ندارد متأسفانه سه ندارد. این نیست.

کل مسمی بالوحدة غیره قلیل. هر چیزی که نامیده بشود، متصف بشود با وحدت غیر خدا قلیل است. اوست که هم متصف با وحدت است و هم قلیل نیست. و کل عزیز غیره ذلیل.

یکی از صفات خدایی، اسم خدا چیست؟ عزیز است. می‌گوید این فرق بشه. این‌ها را فرق بیابید.

هر عزیزی غیر او ذلیل است. هر عزیزی ولو متصف به عزت بشود، عزیز گفته بشود در عین اینکه عزیز می‌گوییم مغفور است در این نظام مغفور نیست. مغفور است یعنی مغفور بالاتر و قوای بالاتر یا در هست مغفور همان حد است یا نیست؟ مغفور است دیگر.

عزیز است فی در عین مغفوریتش. پس عزیز است در عین چی؟ در عین ذلتش. هر عزیزی در عین حال که عزیز است چی؟

ذلیل است. عزیزی که ذلیل نیست فقط اوست. در نتیجه عزیز به معنی کلمه غیر او هست یا نیست؟ غیر او نیست.

چه عزتی با ذلت؟ چه عزتی با ذلت؟ می‌گویند من هم برای خودم قوتی دارم. شما هم دارید.

آن موجود دیگر هم قوت دارد با قوت موصوف و کلمه قوی قو هم اطلاق می‌شود. اما متأسفانه قوی ای است که در عین چیز در عین ضعف و ضعیف بودن است. قوی است اما در عین حال ضعیف است. یعنی محدود است.

وقتی قوت محدود شد، مطلق نبود. قوی وقتی قوتش محدود شد當然 چیست؟ ضعیف می‌شود. قوی ای که فقط مطلقا قوت است، او قوی‌ست.

بقیه چیست؟ بقیه ضعیف هستند. هم مغفوراً ضعیف‌اند هم محدوداً ضعیف‌اند. و کل مالك غیره مملوك.

من و شما هم نسبت به بعضی چیزهایی نسبتی داریم به عنوان مالک، مالکیت. می‌گوید اسم مالک هم از اسماء خداست. هر مالکی غیر از او چیست؟ غیر او مملوک.

یعنی من مالکم اما مالکم در عین چی؟ در عین مملوکیת. پس معنی مالکیت من این است. من مالکم در عین مملوکیת.

میبینید این تفاوت از کجاست تا به کجا؟ من مالکم در عین مملوکیت. او مالک است بدون اینکه مملوک باشد. چه فاصله‌ای بیش از این می‌تواند باشد؟

مالکی که مالک است. مالکی که در عین مالکیتش چیست؟ مملوک است. چه فرقی بالاتر از این؟

و کل عالم غیره متعلم. هر عالمی غیر او اگرچه عالم بهش گفته بشود اما در همان حال که عالم است علمش را از جایی می‌گیرد. در همان حال ها. این جمله را خوب به طور دیگر معنی نکند بعد اگر مراجعه کردید.

من در همان حال که عالمم در حد محدود، در همان حال لحظه به لحظه که علمی که دارم از بالا می‌گیرم متعلمم. در همان حال که عالمم متعلمم یعنی از جای دیگر نشأت می‌گیره علمم. اونی که عالم است و متعلم نیست چیست؟ فقط خداست.

و کل قادر غیره يقدر و يعجز. بعد اینجا قادر را مطرح می‌کند. هر قادری غیر از خدا هم قادر است هم عاجز است. اونی که فقط قادر است، دیگر عاجز نیست.

قدرت او مطلق است. قدرت من محدود است. محدود معنیش این است که اینجا قدرت کار می‌کند، آنجا دیگر قدرت کار نمی‌کند. این شد قدرت تو اما عجز.

من قادرم و عاجزم. او قادر است و عاجز نیست. این هم فاصله‌ای در اسم قدرت. و کل سميع غيره.

اینجاهائ به حدود صفات انسان و بی حد بودن صفات خدا اشاره می‌کند. و کل سميع غيره يسمع اللطيف الأصوات. هر سميعی غیر خدا هست، سميع غیر خدا هست. منم می‌شنوم، شما هم می‌شنوید، موجودات دیگر می‌شنوند، ملائکه بالاتر از ما می‌شنوند.

آن جبروتیا بیشتر از ما می‌شنوند. اما هرچه باشد هر سميعی می‌فرماید غیر از خدا از قسمتی از شنیدنی‌ها محجوب است. یعنی سمعش محدود است. سمع مطلق، سميع مطلق چیست؟

الاحد لا بتأویل عدد

سميع‌های دیگر یک مقدار می‌شنوند، یک مقدار عاجزند از لطیف شنیدنی‌ها، از قسمتی از شنیدنی‌ها که به گوش من یا هر کسی، هر موجودی به گوش او نمی‌خورد، موجودات عاجزند و محجوب‌اند. اینم این فرق. قسمتی جملات هست که آن‌ها را معنی نمی‌کنم. یک مقدار توضیح بیشتر می‌خواهد تا می‌فرماید و کل ظاهر غیره باطن و کل باطن غیره ظاهر هر ظاهری شما-- خدا ظاهر است که یک صفت خداست.

«الْأَحَدُ بِلَا تَأْوِيلِ عَدَدٍ» (از بیانات منسوب به امیرالمؤمنین علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): احد است نه به تأویلِ عدد.

ما به خدا هم می‌گوییم ظاهر به غیر خدا هم می‌گوییم. در جاهای ظاهر استفاده میکنیم. می‌گوییم فلان چیز ظاهر است، فلان چیز ظاهر است، آشکار است، روشن است، دیده میشود. میفرماید ظاهر او ظاهر است.

فلان موجود هم ظاهر است. اما این ظاهر کجا؟ آن ظاهر کجا؟ او ظاهر است در عین حال که ظاهر است باطن هم است.

قبلًا هم این را توضیح دادم و ظاهر‌های دیگر ظاهرند اما دیگر باطن هستند یا نیستند؟ ظاهر‌های دیگر فقط چه هستند؟ باطن‌های دیگر فقط چه هستند؟ باطن‌اند.

دیگر ظاهر نیستند. اما خدا ظاهر است و باطن است. باطن است و ظاهر. اینم فرق ظاهر و باطن.

تکتک اسما را یک مقدار اینجا میشمارد. این یک قسمتی از بیانش بود. رسیدیم به قسمت دیگر. بیایید قسمت دیگر که تندتند بگویم دقت میکنیم جزء سوم نهج البلاغه خطبه صد و پنجاه و دو صفحه چهارصد و پنجاه و نه.

آنجا در قسمتی که مربوط به حقایق توحید است میفرماید که «الأحد لا بتعویل عدد」 خدا احد است. همین اولاً به عنوان مثال چنان‌که گفته شد، آیت‌الله بهجت در آن رساله‌اش به این اشاره فرموده‌اند. احد است اما نه به معنی احد عددی. واحد است اما نه وحدت عددی.

«الأحد لا بتعویل عدد」 این چیزی است اکنون هم اشاره کردم دوباره تکرار می‌کنم که فلاسفه محققین بعد از مدت‌ها به این حقیقت رسیدند و حالا هم معلوم نیست آن‌ها که رسیدند از انواع بیانات علی سلام‌الله‌علیه استفاده نکرده باشند. ببینید خدا یکی است. همه می‌گوییم یکی است. واحد است.

وحدت دارد. این یکی به چه معناست؟ خیلی دقیق است این جمله‌ها خوب . یکی است به آن معنا که ما در جاهای دیگر می‌گوییم یکی؟

نخیر، آن یکی عددی است. آن یک عددی است. وحدت عددی است. یکی عددی است.

یکی عددی، وحدت عددی، واحد عددی. آنجا می‌گویند که برای این شیئی که تک است، یک است، یکی است برای این دومی بشود تصور کرد. برای آن نیست. حالا هست یا نیست کاری نداریم.

ولی بشود چی کرد؟ بشود دومی برای او در ذهن تصور کرد. یک عددی اینجوره. یک عددی یا دو دارد یا دو اگر دومی یعنی دارد یا اگر دوم هم نداشته باشد تصور دوم را می‌توانیم بکنیم که می‌شود باشد.

فرض می‌کنید؟ این یک‌ها اینجوری‌ست. شما مثلاً یک چیزی در اینجا داشته باشید بگید این یک چیز در عالم دیگر بیش از این نیست. یک چیز حالا در عالم بیش از این هست یا نه ساکت هستیم.

اما یکیش یعنی تصور می‌تواند بکند که این دو تا باشد. مثلاً یک کتاب می‌بینید این یک چیز اما می‌شود تصور کرد این چی باشد؟ دو تا، سه تا، چهار تا و مانند این‌ها. تصورش که محال نیست.

یک عددی اینجوری‌ست. اما ذات احد. ذات احد ببینید صرف هستی است. صرف علم است.

حالا من از شما سؤال خواهم کرد در اینجا خودتان را بیشتر جمع کنید که باید به سؤال من جواب درست بدهید. محض علم است. محض وجود است. محض کمال است.

محض قدرت است. صرف حیات است. ببینید حالا یکیشو من سؤال میکنم. حیات محض، مطلق حیات، جان مسئله در حیات.

دیگر چیزی پیرایه نبندید به آن. حیات، مطلق حیات، صرف حیات، حیات محض. ممکنه شما حیات محض را در ذهن تون دو تا تصور بکنید؟ حیات محض اما دو تا حیات محض.

اکنون یک خودتان تأمل بکنید. حیات مطلق. مطلق حیات. می‌شود دو تا تصور کنید که دو تا باشد؟

نه نمی‌شود. فرض محض علم، حقیقت علم، مطلق علم، علم مطلق، مطلق علم، صرف علم، صرف علم. علم دیگر حقیقت علم خلاصه. حقیقت علم یکی‌ست یا دو تا؟

حقیقت علم یکی‌ست یا دو تا؟ این حقیقت را می‌شود به عنوان حقیقت علم دو تا حقیقت علم تصور بکنیم؟ مگر اینکه چی بکنیم؟ مگر اینکه بیاییم این علم‌ها را رنگ بدیم.

دو تا رنگ بدیم تا دو تا باشند. مطلقش را نمیشود بیش از یکی تصور کرد. علم چنین، این چنین علم، آن چنان علم می‌شود دو تا. اما محض علم نمیشود دو تا تصور کرد.

خدا محض علم است. خدا صرف علم است. حقیقت علم است. ذاتش عین علم است.

یا عین وجود است. وجود، هستی، مطلق هستی، فقط هستی. می‌شود دو تا تصور بشه؟ ذاتش عین وجود است.

عین سمع است. عین بصر است. عین علم است. مطلق حیات است.

مطلق دو تا تصور نمیشود در مخلوقات هم همینطوره. اصلاً اگه به ذهنتون تقریب بشه و یک مثال هم از مخلوقات به شما بزنم. در بین مخلوقات من مثال باید دانست، سؤال هم می‌کنم از شما. حقیقت رنگ سفیدی به عنوان یک رنگ در این نظام وجود، این حقیقت را شما الآن به ذهنتون بیارید.

بینونت بلا ترای

حقیقت سفیدی. هرچی بخواهد ببینید می‌توانید این حقیقت را دو تا تصور بکنید به عنوان حقیقت آن؟ این سفید، آن سفید نه ها. سفیدی، حقیقت سفیدی.

این می‌شه بر دو تا تصویر بشه در ذهن؟ می‌شه یا نمی‌شه؟ دو تا می‌شه تصویر کرد؟ دو تا آن‌ور می‌شه و بگید که این سفید بر الآن ما هزار بی‌شمار سفید در عالم چیست؟

سفید در عالم داریم. این دیوار سفید، این کاغذ سفید، آن دیوار سفید، آن کاغذ این‌ها آخه سفید‌ها به لحاظ تعددی که از ناحیه ماده، زمان، مکان میاد هزار‌ها بی‌شمار ما سفید داریم. اما حقیقت سفیدی که در این موارد متعدد بی‌شمار متجلی است، آن حقیقت نمی‌تواند یکی بیش باشد. همه حقیقت‌های-- حقیقت دو تا نمی‌شه.

حقیقت علم یک چیز، خدا. حقیقت وجود، خدا. حقیقت قدرت، خدا. حقیقت محضش بدون رنگ و حد و اندازه و چیزهای اضافی.

حقیقت محضش یکی بیش نیست. این وحدت، وحدت فلسفه و حکمت متعالیه و همچنین عرفان گفته می‌شود وحدت حقه. یادتون باشد این اصطلاح، اصطلاح البته‌ها. یعنی وحدت خدا وحدت عددی نیست با این توضیحی که گفتیم چون نمی‌شود برای دوم تصور کرد.

ذات خدا می‌گوییم وحدت دارد از این وحدت‌های عددی نیست چون دوم تصور نمی‌شود. نام این وحدتی که برای خدا هست می‌گویند وحدت چی؟ وحدت حقه. یعنی حق وحدت هم همین است.

این یکی‌ها وحدت نیست. می‌بینید چرا وحدت نیست؟ آن یکی که می‌شود لاعدل دومی برای او به وجود بیاید، این چگونه می‌تواند یک باشد؟ درک می‌کنید؟

می‌شود یک باشد؟ واقعاً حق یک بودن را ادا کرده یا نکرده؟ یا دوم دارد یا می‌تواند باشد. وحدت حقه.

الأحد لا بتعلیل عدد. خدا احد است اما به معنی عدد نه. والخالق لا بمعنى حرکت منصب. خالق است اما خلق کردنش را با حرکت و نسب حساب نکنید.

اینجا را من می‌گذرم. به یک جملات دیگر می‌پرم چون فرصتمون دیگر ایجاب نمی‌کند. به جملاتی که لازم‌تر از این می‌بینم بدانم. والسميع لا بعل.

لا بأدات. خدا سميع است. این در بیان دیگر است در خطبه دیگر بودها. خدا سميع است اما لا بأدات با ابزار نه.

باز اینجا در مقام بیان فرق بین سمع موجودات و سمع انسان و سمع خدا این را هم بیان می‌کند به این شکل. می‌گوید خدا سميع است. من سميعم با این ابزار که نامش چیست؟ و هر موجودی برای خودش یک ابزاری دارد، اداتی دارد.

ادات معنی آن ابزار عمل را می‌گویند. ادات سمع دارند موجودات. اما خدا وقتی می‌گوییم سميع است، نه سميع با ادات است. سميع با ابزار نیست.

سميع است، ذاتش در مقام ذات سمع عین ذاتش است. سميع است یعنی ذاتش سميع است. بی ادات سميع است. اگر بخواهیم خوب معنی بکنیم معنی سمع بودن خدا را اینجوری می‌گیم.

سمع بودن که سمع که من و شما داریم چیست؟ ما سمعمون یعنی چی؟ یعنی به اصوات، به آنچه که ما اصوات می‌نامیم، امواج می‌نامیم، صداها، صداها. به آن‌ها ما از طریق نیروی سامعه و با این ابزار فیزیکی سامعه ما به اصوات نائل می‌شویم.

شما الآن به صدای من با ادات گوشتون چی می‌کنید؟ نائل می‌شوید، می‌رسید. سمع رسیدن بر اصوات است و احاطه پیدا کردن بر چی؟ بر اصوات است.

من و شما با ابزار این کار را می‌کنیم. آن هم در حد بسیار محدود. اما خدا این کار را می‌کند. یعنی این صدرا دارد.

می‌رسد به اصوات. آن هم نه در حد محدود، به همه اصوات. و آن هم بدون ادات و بدون ابزار. خودش می‌رسد.

نه اینکه با ابزار می‌رسد، خودش می‌رسد. لا بأدات. اما من و شما با چی می‌رسیم؟ با ادات و ابزار.

اگر این ادات و ابزار نباشد، من به اصوات نائل نمی‌شوم. به هر حال گفته می‌شود من نمی‌شنوم. سميع است لا بأدات. این‌ها بحثش با این صحبت‌های خلاصه تمام نمی‌شه.

این‌ها را که الآن من گفته می‌شود باز دیگر از باب نبود چاره است. یک مقدار آشنایی داشته باشیم با بیانات حضرت علی سلام‌الله‌علیه که من بیشتر این‌ها را عنوان کردم که یک مقدار آشنایی داشته باشیم. دارم دوستان برن تحقیق بکنند، آن اندازه ضرورت براورده بشه و الا صحبت‌ها زیاد است، مطالب زیاد است. همین‌ها که الآن من معنی می‌کنم خیلی سطحی و محدود می‌گذارم.

صحبت‌ها در این جاها زیاد است. والبصير لا بتفريط آلة می‌گوید که خدا بصیر است اما باز با آلت و ابزار نه. با آلت و ابزار نه. تفریق آلت هم معنیش این است.

خدا بصیر است، یعنی می‌رسد به موصرات بدون آلت و ابزار. ما می‌رسیم به موصرات با ابزار چشم و با ابزار نیروی سابعه. او بی ابزار می‌رسد. خودش می‌رسد.

ثانیاً من با این ابزار می‌بینم، با آن ابزار گوش می‌کنم، می‌شنوم. من با ابزار گوش می‌شنوم. تفریق آلت معنیش این است. وقتی می‌خواهم موصرات را ببینم دیگر با گوش نمی‌توانم به آن موصرات برسم.

باید یک تفریق آلت بشه. یعنی ابزار دیگری باید داشته باشم با آن باید به موصرات برسم. این‌ها برای خدا مطرح نیست. ذات مقدس حق به مسموعات احاطه دارد پس صمی است.

به موصرات هم احاطه دارد. پس بصیر است. احاطه نائل است، می‌رسد. و شاهد لا بماسー اینجاهاش دیگر هی دم به دم دقیق‌تر می‌شوم.

من وصفه فقد حدّه

بگویم و ترجمه کنم. خدا شاهد است. می‌گوییم که خدا شاهد است، شهید است. إن الله على کل شيء شهيد.

شاهد است. همه چیز را شاهد است. به همه چیز شهید است. به همه چیز شاهد است.

اما می‌گوید ببینید و شاهد لا بماسー شاهد است اما با تماس نه. ترجمه کنید. شاهد‌های دیگر شاهدند با چی؟ این شاهد بودن و شاهد بودن با تماس، با مماس نیست.

بل باءً لا بتراخي مسافة. خدا جدا از مخلوقات است اما جدایی‌ش از مخلوقات از جدایی‌های شناخته شده برای ما هم نیست. این را با چی بیان می‌فرماید؟ می‌گوید بل باءً خدا جداست.

غیر از مخلوقات است اما لا بتراخي مسافة. نه اینکه فاصله مسافتی بین خدا و مخلوق است. خدا هیچ فاصله مسافتی، مکانی با مخلوقش ندارد. اما با این همه جدا از مخلوقش است.

مسافتی بین خدا و مخلوق نیست. اما با همه چیست؟ هر جدا بخواهد از چیز دیگر جدا باشد یک فاصله می‌گیرد، اونم مسافتی. این جدایی‌ها اینجوره.

جدایی خدا اینطور نیست. حالا تأمل می‌کنید. و ظاهر لا برؤية. اینجا امیدوارم انشاالله تأمل بکنید.

فرق ظاهر بودن خدا با ظاهر بودن اشیاء دیگر را آنجا طوری بیان کرد. گفت ظاهر است در عین باطن بودن و باطن است چی؟ در عین ظاهر بودن. اینجا به یک فرق دیگر اشاره می‌کند.

یعنی فرق‌ها بین اوصاف خدا و اوصاف مخلوقات یکی دو تا نیست. اینجا می‌گوید و ظاهر لا برؤية. ظاهر در جاهای دیگر به آن چیزی می‌گویند که دیده می‌شود. اما وقتی به خدا می‌گوییم ظاهر است نه معنیش این است که دیده می‌شود.

و ظاهر لا برؤية. ظاهر است اما معنیش این نیست که یعنی می‌شود دید با این چشم. تمام کلماتو جمع می‌کنیم منظورش این است. ظاهر بودن خدا به این معنا نیست که با این چشم می‌شود خدا را دید.

چون ظاهر بودن در جاهای دیگر به همین معناست که با این چشم می‌شود او را دید. شما اکنون چیزی را با این چشم ببینید میگید ظاهره. با این چشم چیزی را نبینید میگید ظاهر نیست. اما در باب خدا اینجور نیست.

خدا می‌گوید ظاهر اول، اول، اول، آخر ظاهر اول باطن معنیش این نیست که با این چشم دیده می‌شود. ظاهر است اما نه با این چشم دیده می‌شود. چشم دیگر. با چشم دیگر اینم فرق ظاهر بودن خدا با ظاهر بودن اشیاء و مخلوقات و موجودات دیگر است.

و ظاهر لا برؤية. اینجا من گفتم با توجه به همه بیاناتش این معنیش این است و در جای دیگر در نهج‌البلاغه خودش می‌فرماید من خدا را با عین قلب می‌بینم نه با بصر ظاهر. با چشم قلب می‌بینم. که سؤال کرد خدا را دیده یا نه؟

الباطن لا بلطافة. می‌گوید حالا باز اینجا فرق باطن بودن خدا را با باطن بودن موجودات دیگر به یک نحو دیگر باز بیان می‌کند. می‌گوید باطن در جاهای دیگر به چیزی می‌گویند که چون لطافت دارد چون لطیف است قرائت چیست؟ باطن است.

باطن بودن خدا با لطافت نیست چون لطیف است باطن است. نه به آن معنا نیست. به معنی خاصی است. باز چند جمله می‌گذرم.

به این جمله‌ها که می‌گویم تا شما را دعوت بکند برای اینکه در این باب برید کار بکنید. اونم کار صحیح بدون اینکه به اشتباه بیفتید. بعد چند جمله می‌فرماید من وصفه فقط حده. عجیب بیانات است.

این‌ها دیگر جمله خیلی خلاصه اما چه دریایی از معانی. من وصفه فقط حده. هرکه او را توصیف بکند به او حد زده است. هرکه او را توصیف می‌کند چه کرده؟

به او حد زده، محدود کرده، حد برای او تعیین کرده، رنگ به او داده. او حد ندارد، رنگ ندارد. او حد ندارد، رنگ ندارد. محدود نیست.

توصیف کننده خواست او را توصیف بکند به او حد زده است. ترجمه کنید. قبلاً گفتیم، گفتیم که ذات حق در مقام ذاتش صفت به عنوان جدا از ذات دارد یا ندارد؟ قهرًا توصیف کردن خدا خیلی مشکل است.

نفی کیف و این

اینجا این نکته را به شما باید دانست که حالا مثلاً ماها اینجور بحث‌ها می‌گذاریم، صحبت می‌کنیم. بعضی از افراد که انسان به آنها نگاه می‌کند از همه چیز دست برداشته‌اند حتی بحث اینها را هم دیگر چی کردن؟ ترک کرده‌اند. انسان گاهی می‌بیند که آنها راه خوب پیش رفته‌اند.

برای اینکه در این باب‌ها صحبت کردن، نوشتن، گفتن خدا نکده انسان را به همین انحرافی که علی سلام الله علیه می‌فرماید نرساند. ترجمه کنید. از طرفی خطرناکتر، خطرناکتر اینکه قرآن می‌فرماید که تعالى الله عما یصفون إلا عباد الله المخلصین. این آیه دکه کمر همه را می‌شکند اگر بفهمند چی می‌گوید.

می‌گوید که خدا خیلی بالا است از اونچه که توصیف کننده‌ها توصیف می‌کنند مگر اونها که مخلص هستند. اونها را استثناء می‌کند. بقیه به توصیف‌شون ارزش که قائل نیست. خدا را منزه از توصیف آنها چی می‌کند؟

فهمیدی چی گفتم؟ می‌گوید خدا خیلی بالاتر است. أما یصفون از آن وصف‌ها که برای خدا می‌گویند إلا عباد الله المخلصین. مگر آن مخلصین که عبارت‌اند مانند رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، مانند زرات معصومین، مخلصین دیگر مخلص اونها را می‌گویند که به تعبیر قرآن که دیگر راه نفوذ شیطان به روی آنها چه شده؟

بسته شده و خ-خدا آنها را برای خود برگزیده و خبری از خود و خصوصیات خود آنها نمانده. غانی‌ها در وجه حق باقی و بقاء. اونها دیگر، اونها مخلصند. می‌گوید فقط مخلصین‌اند که در مقام بیان وصف خدا آنچنان که باید خدا را وصف کنند می‌توانند وصف بکنند.

بقیه نمی‌توانند و خدا از وصف کردن و توصیف بقیه خیلی منزه است. تعالى الله عما یصفون. این آیه را هم بیرید خودتون . تفسیر آیه تبریزی رضوان الله علیه در این آیه هم مراجعه کنید.

ایشون در اینجا به این نکته متأهل شده. اصلاً توصیف خدا از غیر مخلصین اشتباه است. از علائم است. ترجمه کنید.

برای همین گفتم بعضی‌ها را انسان می‌بینه از همه چیز دست برداشته‌اند. مثل اینکه انسان می‌خواهد حق را به آنها بده. ساکت بودن و خلاصه با تأیید خدا خود را از این ملکه‌ای که افتاده‌ایم در این عالم بلکه به اذن الله نجات داده‌اند. نمی‌فهمیم مکرر گفته‌ام ماها خوبی‌اش در این است که نمی‌فهمیم در چه ملکه‌ای افتاده‌ایم و چی شده.

مثل همین میگی که آمدی اما هیچ فهمیدی چگونه آمدی؟ هیچ دانستی چی شد؟ چی بر سرت آمد؟ به من و شما می‌گوید ها.

آمدیم از آنجا. می‌گوید که از بهشت آدم را و هیس. حالا چی کردیم؟ بیرون کردیم، بیرون انداختیم و بیرون کردیم و آیه قرآن اینجوری می‌گوید.

نا خلقنا اکنونسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین. و بعدم راه توبه هم باز گذاشتیم. آمدیم اما چگونه آمدیم؟ خوب نمی‌دانیم.

اگر خوب بدانیم فقط همت برای این مصروف خواهد شد که طوری می‌شود از این ملکه که شده خودمان را خلاص بکنیم. و این هم به دست خود ما بودها. حالا بعد نگید که به یادمون نمیاد چگونه خطا کردیم. حالا ما خطا کردیم آمدیم اینجا.

ولی خیلی چیزها را ما کردیم از یادمون رفته. خطا کردیم آمدیم و در ملکه ای افتادیم. بالاخره خیلی باید مخدوع بود. این حاشیه بود که رفتم و من حدّه فقط عدد.

هرکه وصفی او را بیان کرد، او را توصیف کرد، خدا را با اوصافش، با اوصافی توصیف کرد، خدا را محدود کرده. منم توضیح دادم به شما که باید اوصاف را در مقام تجلیات حساب بکنیم. اوصاف در مقام ذات به عنوان جدا از ذات نیست. و من حدّه.

هرکس هم خدا را محدود بکند فقط حدّه خدا را شموده. ترجمه کنید. کسی که توصیف بکند محدودش کرده و کسی که محدودش کرده معدودش کرده. می بینید؟

یک مثلا عدد درش قائل شده یعنی یک عددی دانسته. وقتی حد دادیم به خدا یک عددی دانستیم این خودش اشتباه است. می‌فرماید اگر محدود کرد معدودش کرده. فمن عدّه فقط ابطل عذره.

همین که انسان او را معدود کرد و شمرد و یک عددی دانست به ازل او را ابطال کرد. ازلش را به هم زد. اینجا توضیح می‌خواهد فقط من ترجمه می‌کنم می‌گذرم. و من قال كيف.

هرکس بگوید خدا چگونه است فقط استوصفه. این در حقیقت طالب آن وصفی است که خدا را محدود می‌کند. كيف جاش نیست. كيف اینجا گفته چگونه جاش نیست؟

می‌خوای یعنی گونه‌ای نشان بدهی، محدودش بکنی، اینجوری. و من قال أين. کسی بگوید خدا کجاست؟ فقط حیزه.

این آدم هم به خدا جا قائل شده برای خدا مکان تعیین کرده اگر بگوید کجاست؟ السلام علیک ورحمة الله.

تبیینِ کتابیِ وحدتِ غیر عددی

وحدت حق وحدتِ عددی نیست؛ احد است نه به تأویلِ عدد. بینونتِ او از خلق بلا ترای است و ظهورش بی‌آنکه به رؤیتِ مخلوقی محدود شود. هر که او را به وصفِ حدزننده بست، محدودش کرد. کیف و این در این آستان راه ندارد. این توحیدِ صفاتیِ اوجِ بحثِ شرک در ذات است.

وحدت غیر عددی؛ کلام علی علیه‌السلام

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

اگر خلاصه جمع شوند تا در این باب بحث کنند، نهایتاً به حقیقتی می‌رسند که علی علیه‌السلام در یک جمله گفته: وحدت خدا وحدت عددی نیست. فلسفه پس از ادوار طولانی به این رسیده؛ حضرت در نهج‌البلاغه فشرده فرموده است.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ تَسْبِقْ لَهُ حَالٌ حَالًا فَيَكُونَ أَوَّلًا قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِرًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حمد خدایی را که حالی بر حالی‌اش پیشی نگرفته تا اول باشد پیش از آنکه آخر باشد.

بخشی برای ما هنوز لفظ است؛ با تأمل هضم می‌شود. جمله‌ای هست که اگر اولین و آخرین متفکران جمع شوند حقیقت را چنین خلاصه کنند برنمی‌آورند:

«كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيلٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر آنچه به وحدت نامیده شود غیر او قلیل است.

او یکیِ عددی نیست که دو و سه داشته باشد یا بتوان دومش را تصور کرد. هر متصف به وحدت غیر او قلیل است؛ او وحدتش وحدت حقه است نه قلیل.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.