[صدای محیط] اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم.
بسم الله الرحمن الرحيم.
به تعبیر با ارتباط با عذران الله جمله ها گفت حضرت علی سلام الله علیه که اگر خلاصه جمع شوند که ما که جمع شدهاند تا در درون متوالی که بحثها کردن نهایتا مثلاً از باب مثال میگم حالا خائن کن.
اینکه خدای متعال وحدتش، وحدت عددی نیست، این را فلسفه بعد از تحقیقهای طولانی در ادوار طولانی رسیده که علیه السلام در یک جمله در نهجالبلاغه گفته "أحدٌ لا بتعدید عدد" تازه فهمیدهاند چی میگه؟
در اون تازه اخیرا بعد از رشد فلسفه اونم در مسیر فلسفه اسلامی تازه فهمیدند که اینچه علی میفرموده یعنی چه؟
واحد هستم ما از این واحدها نیست.
یک هست اما از این یکها نیست که شما میگید.
یک عددی نیست یک عددی دو دارد.
خدا یک عددی اون یکیست که میشود برای او دو تصویر کرد و دوم تصور کرد.
صلف وجود و هستی را نمیشود برای او دوم تصور چیه؟
کرد.
ببینید اینجوری جو بلا.
علذا هرچه بنا باشه صحبت بشه حکمتا ادا نمیشه.
ولی برای اینکه این مقدار روشن بشه.
در قسمتی از خطبههاش در نهجالبلاغه جلد اول صفحه البته بر اساس تقسیمبندی نهجالبلاغه فیض، صفحه صد و چهل و شش نهجالبلاغه جلد یک صفحه صد و چهل و شش.
در اونجا قسمتی از بیاناتش در اینجا اینجوریه.
این قسمت از بیاناتش فرق بین صفات خدا و صفات مخلوقات را چه انسان چه غیر انسان با بیان خاصی بیان میکنه.
میگه که الحمد لله الذي لم تثبت له حالٌ حالًا فيكون أولًا قبل أن يكون آخرًا.
قسمتها رو ترجمه میکنم فقط.
هرچه شما ذوق داشته باشید و معرفت به همان اندازه نائل میشوید و قسمتها رو یه خرده توضیح میدم فقط.
الحمد لله الذي لم تثبت له حالٌ حالًا.
حمد خدا را که او حالی ندارد که بر حال دیگرش ثبوت داشته باشد.
حالا این حال و بعد هم آن حال.
اینها برای او نیست.
فيكون أولًا قبل أن يكون آخرًا.
حال ندارد حال و این حال و آن حال.
این قبل از آن حال.
آن حال بعد از این حال.
اینها برای خدا نیست که در نتیجه اول بشود قبل از آنی که آخر بشود.
خب این اولها که داریم اول است قبل از اینکه چه بشه؟
آخر بشه.
خدا هم اول است و هم چیه؟
آخر است.
اما اینطور نیست که اول است و بعد چیه؟
آخر است.
همونجا که اول است چیه؟
آخر است.
همونجا که آخر است باز چیه؟
اول است.
حالا یعنی چه؟
اینا فعلاً برای ما لفظ میشه یه مقدارش، یه مقدارش برای ما لفظ میشه و اون وقت اینها رو یه مقدار هضم میکنیم که اینم، این اون وقت وقتیست که فکر میکنم برای من و شما با این تلاش نکردنی که ما داریم هیچ پیش نیاد میشه اون وقتی.
اما اون وقت معلوم میشود که انسان معرفت به ذات حق و صفات او پیدا میکند.
اول است در عین آخریت، آخر است در عین چی؟
اولیت.
او يكون ظاهراً قبل أن يكون باطنا.
یا اینکه بگیم خدا ظاهر است قبل از اینکه باطن است و باطن است مثلاً بعد از اینکه چیه؟
ظاهر.
ظاهر است در همان حالی که باطن است و باطن است در همان حال که چیه؟
ظاهر ظاهر است بی بطونه.
باطن است بی ظهوره.
اینا یعنی واقعاً هضم کردن مشکله ها دقت میکنید؟
یا نمیدونم شما فکر میکنید میفهمید؟
انشاالله اینجور فکر نمیکنید.
اما از شما بعید نیست.
عرض کنم که از ما یعنی شما که میگم چون من مظهر همه خصوصیات شما من هستم که گوینده شما هستم، معلومه دیگه.
من وقتی اینطور هستم شما هم اینطور هستید.
مثلاً من عرضم مثل اینکه چند کلمه بهتر از شما میدانم مثلاً.
حالا من اینجور فکر میکنم.
فکر میکنم همه اینجور فکر میکنند.
من خیلی خوشم میاد مکرر گفتم که بفهمیم هیچی نمیفهمیم.
این برای ما هضم بشه کار ما کُلی حل شده.
در این دنیا.
این برای انسانیت هضم بشه که اینچه قرآن فرموده ما أوتيتُم من العلم إلا قليل.
این اگر هضم بشه برای انسانها کُلی از مصیبتهاشون حل میشه و اگر هضم نشه روزبهروز مصیبت بار میشه.
کل مُصَبّ-- رسیدیم به این که فارغ بین صفات حق و صفات مخلوق.
کل مصبً بالوحدة غيره قليل.
ببینید بیان علیه است.
واقعاً جملهایست که همه اولین و آخرین از متفکرین و محققین و عرفا و فلاسفه جمع شود این جور حقیقت را در جملهای خلاصه بکنند برآوردе نیست.
کل مصبً بالوحدة غیره قليل.
هر چیزی که وحدت به او اطلاق میشود و نامیده با وحدت نامیده میشود غیر خدا قلیل است.
هر واحدی غیر از او چیه؟
قلیل است.
یعنی تنها واحدی که قلیل نیست اوست.
حالا مقصودش رو واضحیه یه مقدار عرض کنم.
میگه وقتی میگیم خدا واحد است واحد در جاهای دیگه یعنی تک، یکی.
یعنی یک است دیگه متأسفانه دومی ندارد، سومی ندارد، چهارمی چیه؟
فلان چیز یک تاست، یکیست.
یعنی کم است عزیزم.
یکیست دیگه دو تا دیگه نداریم.
سه تا نداریم.
یک در جاهای دیگه به معنی کم است.
هرچه با وحدت متصف بشه کم میشه.
اما این وحدتی که خدا دارد وحدتیست که دیگه کم بودن اونجا نیست.
نه اون یکیست که کم میشود دو ندارد متأسفانه سه ندارد.
این نیست.
کل مسمی بالوحدة غیره قلیل.
هر چیزی که نامیده بشود، متصف بشود با وحدت غیر خدا قلیل است.
اوست که هم متصف با وحدت است و هم قلیل نیست.
خب.
و کل عزیز غیره ذلیل.
یکی از صفات خدایی، اسم خدا چیه؟
عزیز است.
میگه این فرق بشه.
اینا رو فرق بیابید.
هر عزیزی غیر او ذلیل است.
هر عزیزی ولو متصف به عزت بشود، عزیز گفته بشود در عین اینکه عزیز میگوییم مغفور است در این نظام مغفور نیست.
مغفور است یعنی مغفور بالاتر و قوای بالاتر یا در هست مغفور همان حد است یا نیست؟
مغفور است دیگه.
عزیز است فی در عین مغفوریتش.
پس عزیز است در عین چی؟
در عین ذلتش.
هر عزیزی در عین حال که عزیز است چی؟
ذلیل است.
عزیزی که ذلیل نیست فقط اوست.
در نتیجه عزیز به معنی کلمه غیر او هست یا نیست؟
غیر او نیست.
چه عزتی با ذلت؟
دقت میکنید؟
چه عزتی با ذلت؟
میگن من هم برای خودم قوتی دارم.
شما هم دارید.
اون موجود دیگه هم قوت دارد با قوت موصوف و کلمه قوی قو هم اطلاق میشه.
اما متأسفانه قوی ای است که در عین چیز در عین ضعف و ضعیف بودن است.
قوی است اما در عین حال ضعیف است.
یعنی محدود است.
وقتی قوت محدود شد، مطلق نبود.
قوی وقتی قوتش محدود شد當然 چیه؟
ضعیف میشه.
قوی ای که فقط مطلقا قوت است، او قویست.
بقیه چیه؟
بقیه ضعیف هستند.
هم مغفوراً ضعیفاند هم محدوداً ضعیفاند.
و کل مالك غیره مملوك.
خب من و شما هم نسبت به بعضی چیزهایی نسبتی داریم به عنوان مالک، مالکیت.
میگه اسم مالک هم از اسماء خداست.
هر مالکی غیر از او چیه؟
غیر او مملوک.
یعنی من مالکم اما مالکم در عین چی؟
در عین مملوکیת.
پس معنی مالکیت من اینه.
من مالکم در عین مملوکیת.
میبینید این تفاوت از کجاست تا به کجا؟
من مالکم در عین مملوکیت.
او مالک است بدون اینکه مملوک باشد.
چه فاصلهای بیش از این میتواند باشد؟
مالکی که مالک است.
مالکی که در عین مالکیتش چیه؟
مملوک است.
چه فرقی بالاتر از این؟
و کل عالم غیره متعلم.
هر عالمی غیر او اگرچه عالم بهش گفته بشود اما در همان حال که عالم است علمش را از جایی میگیرد.
در همان حال ها.
این جمله را خوب دقت کنید به طور دیگه معنی نکند بعد اگر مراجعه کردید.
من در همان حال که عالمم در حد محدود، در همان حال لحظه به لحظه که علمی که دارم از بالا میگیرم متعلمم.
در همان حال که عالمم متعلمم یعنی از جای دیگه نشأت میگیره علمم.
اونی که عالم است و متعلم نیست چیست؟
فقط خداست.
توجه.
و کل قادر غیره يقدر و يعجز.
بعد اینجا قادر را مطرح میکند.
هر قادری غیر از خدا هم قادر است هم عاجز است.
اونی که فقط قادر است، دیگه عاجز نیست.
چیست؟
خداست.
قدرت او مطلق است.
قدرت من محدود است.
محدود معنیش این است که اینجا قدرت کار میکند، اونجا دیگه قدرت کار نمیکند.
این شد قدرت تو اما عجز.
من قادرم و عاجزم.
او قادر است و عاجز نیست.
این هم فاصلهای در اسم قدرت.
و کل سميع غيره.
اینجاهائ به حدود صفات انسان و بی حد بودن صفات خدا اشاره میکند.
و کل سميع غيره يسمع اللطيف الأصوات.
هر سميعی غیر خدا هست، سميع غیر خدا هست.
منم میشنوم، شما هم میشنوید، موجودات دیگه میشنوند، ملائکه بالاتر از ما میشنوند.
اون جبروتیا بیشتر از ما میشنوند.
اما هرچه باشد هر سميعی میفرماید غیر از خدا از قسمتی از شنیدنیها محجوب است.
یعنی سمعش محدود است.
سمع مطلق، سميع مطلق چیه؟
اوست.
سميعهای دیگه یه مقدار میشنوند، یه مقدار عاجزند از لطیف شنیدنیها، از قسمتی از شنیدنیها که به گوش من یا هر کسی، هر موجودی به گوش او نمیخورد، موجودات عاجزند و محجوباند.
اینم این فرق.
خب.
قسمتی جملات هست که اونها را معنی نمیکنم.
یه مقدار توضیح بیشتر میخواد تا میفرماید و کل ظاهر غیره باطن و کل باطن غیره ظاهر هر ظاهری شما-- خب خدا ظاهر است که یک صفت خداست.
ما به خدا هم میگیم ظاهر به غیر خدا هم میگیم.
در جاهای ظاهر استفاده میکنیم.
میگیم فلان چیز ظاهر است، فلان چیز ظاهر است، آشکار است، روشن است، دیده میشود.
میفرماید ظاهر او ظاهر است.
فلان موجود هم ظاهر است.
اما این ظاهر کجا؟
آن ظاهر کجا؟
او ظاهر است [سرفه] در عین حال که ظاهر است باطن هم است.
قبلًا هم اینو توضیح دادم و ظاهرهای دیگه ظاهرند اما دیگه باطن هستند یا نیستند؟
ظاهرهای دیگه فقط چه هستند؟
ظاهرند.
باطنهای دیگه فقط چه هستند؟
باطناند.
دیگه ظاهر نیستند.
اما خدا ظاهر است و باطن است.
باطن است و ظاهر.
اینم فرق ظاهر و باطن.
تکتک اسما را یه مقدار اینجا میشمارد.
این یه قسمتی از بیانش بود.
خب رسیدیم به قسمت دیگر.
بیایید قسمت دیگر که تندتند بگم دقت میکنیم جزء سوم نهج البلاغه خطبه صد و پنجاه و دو صفحه چهارصد و پنجاه و نه.
اونجا در قسمتی که مربوط به حقایق توحید است میفرماید که «الأحد لا بتعویل عدد」 خدا احد است.
همین اولاً به عنوان مثال گفتم که آیتالله بهجت در آن رسالهاش به این اشاره فرمودهاند.
احد است اما نه به معنی احد عددی.
واحد است اما نه وحدت عددی.
«الأحد لا بتعویل عدد」 این چیزی است الان هم اشاره کردم دوباره تکرار میکنم که فلاسفه محققین بعد از مدتها به این حقیقت رسیدند و حالا هم معلوم نیست اونا که رسیدند از انواع بیانات علی سلاماللهعلیه استفاده نکرده باشند.
ببینید خدا یکی است.
همه میگیم یکی است.
واحد است.
احد است.
وحدت دارد.
یکی است.
این یکی به چه معناست؟
خیلی دقیق است این جملهها خوب دقت کنید.
یکی است به اون معنا که ما در جاهای دیگه میگیم یکی؟
نخیر، اون یکی عددی است.
اون یک عددی است.
وحدت عددی است.
یکی عددی است.
یکی عددی، وحدت عددی، واحد عددی.
اونجا میگویند که برای این شیئی که تک است، یک است، یکی است برای این دومی بشود تصور کرد.
برای اون نیست.
حالا هست یا نیست کاری نداریم.
ولی بشود چی کرد؟
بشود دومی برای او در ذهن تصور کرد.
یک عددی اینجوره.
یک عددی یا دو دارد یا دو اگر دومی یعنی دارد یا اگر دوم هم نداشته باشد تصور دوم را میتوانیم بکنیم که میشود باشد.
فرض میکنید؟
این یکها اینجوریست.
شما مثلاً یک چیزی در اینجا داشته باشید بگید این یک چیز در عالم دیگه بیش از این نیست.
یا خیر؟
یک چیز حالا در عالم بیش از این هست یا نه ساکت هستیم.
اما یکیش یعنی تصور میتواند بکند که این دو تا باشد.
مثلاً یک کتاب میبینید این یک چیز اما میشود تصور کرد این چی باشد؟
دو تا، سه تا، چهار تا الی آخر.
تصورش که محال نیست.
یک عددی اینجوریست.
اما ذات احد.
ذات احد ببینید صرف هستی است.
صرف علم است.
حالا من از شما سؤال خواهم کرد در اینجا خودتان را بیشتر جمع کنید که باید به سؤال من جواب درست بدهید.
محض علم است.
محض وجود است.
محض کمال است.
محض قدرت است.
صرف حیات است.
ببینید حالا یکیشو من سؤال میکنم.
حیات محض، مطلق حیات، جان مسئله در حیات.
دیگه چیزی پیرایه نبندید به آن.
حیات، مطلق حیات، صرف حیات، حیات محض.
ممکنه شما حیات محض را در ذهن تون دو تا تصور بکنید؟
حیات محض اما دو تا حیات محض.
الان یه خودتان تأمل بکنید.
حیات مطلق.
مطلق حیات.
میشود دو تا تصور کنید که دو تا باشد؟
نه نمیشه.
فرض [مکث] محض علم، حقیقت علم، مطلق علم، علم مطلق، مطلق علم، صرف علم، صرف علم.
علم دیگه حقیقت علم خلاصه.
حقیقت علم یکیست یا دو تا؟
حقیقت علم یکیست یا دو تا؟
یکیست.
این حقیقت را میشود به عنوان حقیقت علم دو تا حقیقت علم تصور بکنیم؟
نه.
مگر اینکه چی بکنیم؟
مگر اینکه بیاییم این علمها را رنگ بدیم.
دو تا رنگ بدیم تا دو تا باشند.
مطلقش را نمیشود بیش از یکی تصور کرد.
علم چنین، این چنین علم، آن چنان علم میشود دو تا.
اما محض علم نمیشود دو تا تصور کرد.
خب خدا محض علم است.
خدا صرف علم است.
حقیقت علم است.
ذاتش عین علم است.
یا بفرمایید عین وجود است.
وجود، هستی، مطلق هستی، فقط هستی.
میشود دو تا تصور بشه؟
نمیشود.
ذاتش عین وجود است.
عین سمع است.
عین بصر است.
عین علم است.
مطلق حیات است.
مطلق دو تا تصور نمیشود در مخلوقات هم همینطوره.
اصلاً اگه به ذهنتون تقریب بشه و یه مثال هم از مخلوقات به شما بزنم.
در بین مخلوقات من مثال عرض میکنم، سؤال هم میکنم از شما.
حقیقت رنگ سفیدی به عنوان یک رنگ در این نظام وجود، این حقیقت را شما الآن به ذهنتون بیارید.
حقیقت سفیدی.
هرچی بخواد ببینید میتونید این حقیقت را دو تا تصور بکنید به عنوان حقیقت آن؟
میشه؟
نه.
این سفید، آن سفید نه ها.
سفیدی، حقیقت سفیدی.
این میشه بر دو تا تصویر بشه در ذهن؟
میشه یا نمیشه؟
دو تا میشه تصویر کرد؟
نمیشه.
دو تا اونور میشه و بگید که این سفید بر الآن ما هزار بیشمار سفید در عالم چیه؟
سفید در عالم داریم.
این دیوار سفید، این کاغذ سفید، اون دیوار سفید، اون کاغذ اینا آخه سفیدها به لحاظ تعددی که از ناحیه ماده، زمان، مکان میاد هزارها بیشمار ما سفید داریم.
اما حقیقت سفیدی که در این موارد متعدد بیشمار متجلی است، اون حقیقت نمیتواند یکی بیش باشد.
همه حقیقتهای-- حقیقت دو تا نمیشه.
حقیقت علم یک چیز، خدا.
حقیقت وجود، خدا.
حقیقت قدرت، خدا.
حقیقت محضش بدون رنگ و حد و اندازه و چیزهای اضافی.
حقیقت محضش یکی بیش نیست.
این وحدت، وحدت به اصطلاح فلسفه و حکمت متعالیه و همچنین به اصطلاح عرفان گفته میشود وحدت حقه.
یادتون باشد این اصطلاح، اصطلاح البتهها.
یعنی وحدت خدا وحدت عددی نیست با این توضیحی که گفتیم چون نمیشود برای دوم تصور کرد.
ذات خدا میگیم وحدت دارد از این وحدتهای عددی نیست چون دوم تصور نمیشود.
نام این وحدتی که برای خدا هست میگن وحدت چی؟
وحدت حقه.
یعنی حق وحدت هم همین است.
این یکیها وحدت نیست.
میبینید چرا وحدت نیست؟
اون یکی که میشود لاعدل دومی برای او به وجود بیاید، این چگونه میتواند یک باشد؟
درک میکنید؟
میشود یک باشد؟
واقعاً حق یک بودن را ادا کرده یا نکرده؟
نکرده.
یا دوم دارد یا میتواند باشد.
وحدت حقه.
خب الأحد لا بتعلیل عدد.
خدا احد است اما به معنی عدد نه.
خب والخالق لا بمعنى حرکت منصب.
خالق است اما خلق کردنش را با حرکت و نسب حساب نکنید.
اینجا رو من میگذرم.
به یک جملات دیگه میپرم چون فرصتمون دیگه ایجاب نمیکنه.
به جملاتی که لازمتر از این میبینم بدانم.
والسميع لا بعل.
لا بأدات.
خدا سميع است.
این در بیان دیگر است در خطبه دیگه بودها.
خدا سميع است اما لا بأدات با ابزار نه.
باز اینجا در مقام بیان فرق بین سمع موجودات و سمع انسان و سمع خدا این را هم بیان میکنه به این شکل.
میگه خدا سميع است.
من سميعم با این ابزار که نامش چیه؟
گوش است.
و هر موجودی برای خودش یه ابزاری دارد، اداتی دارد.
ادات معنی به اصطلاح اون ابزار عمل را میگویند.
ادات.
ادات سمع دارند موجودات.
اما خدا وقتی میگیم سميع است، نه سميع با ادات است.
سميع با ابزار نیست.
سميع است، ذاتش در مقام ذات سمع عین ذاتش است.
سميع است یعنی ذاتش سميع است.
بی ادات سميع است.
اگر بخواهیم خوب معنی بکنیم معنی سمع بودن خدا را اینجوری میگیم.
سمع بودن که سمع که من و شما داریم چیه؟
دقت بکنید ها.
ما سمعمون یعنی چی؟
یعنی به اصوات، به آنچه که به اصطلاح ما اصوات مینامیم، امواج مینامیم، صداها، صداها.
به اونها ما از طریق نیروی سامعه و با این ابزار فیزیکی سامعه ما به اصوات نائل میشویم.
شما الآن به صدای من با ادات گوشتون چی میکنید؟
نائل میشوید، میرسید.
سمع رسیدن بر اصوات است و احاطه پیدا کردن بر چی؟
بر اصوات است.
من و شما با ابزار این کار را میکنیم.
اون هم در حد بسیار محدود.
اما خدا این کار را میکند.
یعنی این صدرا دارد.
میرسد به اصوات.
اون هم نه در حد محدود، به همه اصوات.
دقت میکنید؟
و اون هم بدون ادات و بدون ابزار.
خودش میرسد.
دقت میکنید؟
نه اینکه با ابزار میرسد، خودش میرسد.
لا بأدات.
اما من و شما با چی میرسیم؟
با ادات و ابزار.
اگر این ادات و ابزار نباشد، من به اصوات نائل نمیشوم.
به هر حال گفته میشود من نمیشنوم.
سميع است لا بأدات.
اینا خب بحثش با این صحبتهای خلاصه تمام نمیشه.
اینها را که الآن من میگم باز دیگه از باب نبود چاره است.
یه مقدار آشنایی داشته باشیم با بیانات حضرت علی سلاماللهعلیه که من بیشتر اینها رو عنوان کردم که یه مقدار آشنایی داشته باشیم.
دارم دوستان برن تحقیق بکنند، اون اندازه ضرورت براورده بشه و الا صحبتها زیاد است، مطالب زیاد است.
همینها که الآن من معنی میکنم خیلی سطحی و محدود میگذارم.
صحبتها در این جاها زیاد است.
والبصير لا بتفريط آلة عرض کنم که میگه که خدا بصیر است اما باز با آلت و ابزار نه.
دقت میکنید؟
با آلت و ابزار نه.
تفریق آلت هم معنیش این است.
خدا بصیر است، یعنی میرسد به موصرات بدون آلت و ابزار.
ما میرسیم به موصرات با ابزار به اصطلاح چشم و با ابزار نیروی سابعه.
او بی ابزار میرسد.
خودش میرسد.
ثانیاً خب من با این ابزار میبینم، با اون ابزار گوش میکنم، میشنوم.
من با ابزار گوش میشنوم.
تفریق آلت معنیش اینه.
وقتی میخواهم موصرات را ببینم دیگه با گوش نمیتوانم به اون موصرات برسم.
باید یک تفریق آلت بشه.
یعنی ابزار دیگری باید داشته باشم با اون باید به موصرات برسم.
اینها برای خدا مطرح نیست.
ذات مقدس حق به مسموعات احاطه دارد پس صمی است.
به موصرات هم احاطه دارد.
پس چیه؟
پس بصیر است.
احاطه نائل است، میرسد.
خب؟
و شاهد لا بماسー خب اینجاهاش دیگه هی دم به دم دقیقتر میشوم.
خب بگم و ترجمه کنم.
خدا شاهد است.
میگیم که خدا شاهد است، شهید است.
إن الله على کل شيء شهيد.
شاهد است.
همه چیز را شاهد است.
به همه چیز شهید است.
به همه چیز شاهد است.
اما میگه ببینید و شاهد لا بماسー شاهد است اما با تماس نه.
ترجمه کنید.
شاهدهای دیگه شاهدند با چی؟
با تماس.
این شاهد بودن و شاهد بودن با تماس، با مماس نیست.
خب.
بل باءً لا بتراخي مسافة.
خدا جدا از مخلوقات است اما جداییش از مخلوقات از جداییهای شناخته شده برای ما هم نیست.
اینو با چی بیان میفرماید؟
میگه بل باءً خدا جداست.
غیر از مخلوقات است اما لا بتراخي مسافة.
نه اینکه فاصله مسافتی بین خدا و مخلوق است.
خدا هیچ فاصله مسافتی، مکانی با مخلوقش ندارد.
اما با این همه جدا از مخلوقش است.
مسافتی بین خدا و مخلوق نیست.
اما با همه چیه؟
جداست.
هر جدا بخواد از چیز دیگر جدا باشد یه فاصله میگیرد، اونم مسافتی.
این جداییها اینجوره.
جدایی خدا اینطور نیست.
حالا تأمل میکنید.
و ظاهر لا برؤية.
اینجاها امیدوارم انشاالله تأمل بکنید.
فرق ظاهر بودن خدا با ظاهر بودن اشیاء دیگر رو اونجا طوری بیان کرد.
گفت ظاهر است در عین باطن بودن و باطن است چی؟
در عین ظاهر بودن.
اینجا به یک فرق دیگه اشاره میکنه.
یعنی فرقها بین اوصاف خدا و اوصاف مخلوقات یکی دو تا نیست.
اینجا میگه و ظاهر لا برؤية.
ظاهر در جاهای دیگه به اون چیزی میگویند که دیده میشود.
اما وقتی به خدا میگیم ظاهر است نه معنیش این است که دیده میشود.
و ظاهر لا برؤية.
ظاهر است اما معنیش این نیست که یعنی میشود دید با این چشم.
دقت میکنید؟
تمام کلماتو جمع میکنیم منظورش این است.
ظاهر بودن خدا به این معنا نیست که با این چشم میشود خدا را دید.
نخیر.
چون ظاهر بودن در جاهای دیگه به همین معناست که با این چشم میشود او را دید.
شما الان چیزی را با این چشم ببینید میگید ظاهره.
با این چشم چیزی را نبینید میگید ظاهر نیست.
اما در باب خدا اینجور نیست.
خدا میگه ظاهر اول، اول، اول، آخر ظاهر اول باطن معنیش این نیست که با این چشم دیده میشود.
ظاهر است اما نه با این چشم دیده میشود.
چشم دیگه.
با چشم دیگه توجه میکنید؟
اینم فرق ظاهر بودن خدا با ظاهر بودن اشیاء و مخلوقات و موجودات دیگر است.
و ظاهر لا برؤية.
اینجا من گفتم با توجه به همه بیاناتش این معنیش این است و در جای دیگه در نهجالبلاغه خودش میفرماید من خدا را با عین قلب میبینم نه با بصر ظاهر.
با چشم قلب میبینم.
که سؤال کرد خدا را دیده یا نه؟
و سایر.
الباطن لا بلطافة.
میگه حالا باز اینجا فرق باطن بودن خدا را با باطن بودن موجودات دیگر به یک نحو دیگه باز بیان میکنه.
میگه خب باطن در جاهای دیگه به چیزی میگن که چون لطافت دارد چون لطیف است قرائت چیه؟
باطن است.
باطن بودن خدا با لطافت نیست چون لطیف است باطن است.
نه به اون معنا نیست.
به معنی خاصی است.
خب باز چند جمله میگذرم.
به این جملهها که میگویم دقت بکنید تا شما را دعوت بکند برای اینکه در این باب برید کار بکنید.
اونم کار صحیح بدون اینکه به اشتباه بیفتید.
بعد چند جمله میفرماید من وصفه فقط حده.
عجیب بیانات است.
اینها دیگه جمله خیلی خلاصه اما چه دریایی از معانی.
من وصفه فقط حده.
هرکه او را توصیف بکند به او حد زده است.
دقت میکنید؟
هرکه او را توصیف میکند چه کرده؟
به او حد زده، محدود کرده، حد برای او تعیین کرده، رنگ به او داده.
او حد ندارد، رنگ ندارد.
او حد ندارد، رنگ ندارد.
محدود نیست.
توصیف کننده خواست او را توصیف بکند به او حد زده است.
ترجمه کنید.
قبلاً گفتیم، گفتیم که ذات حق در مقام ذاتش صفت به عنوان جدا از ذات دارد یا ندارد؟
ندارد.
قهرًا توصیف کردن خدا خیلی مشکل است.
اینجا این نکته را به شما عرض میکنم که حالا مثلاً ماها اینجور بحثها میگذاریم، صحبت میکنیم.
بعضی از افراد که انسان به آنها نگاه میکند از همه چیز دست برداشتهاند حتی بحث اینها را هم دیگه چی کردن؟
ترک کردهاند.
انسان گاهی میبیند که آنها راه خوب پیش رفتهاند.
چرا؟
برای اینکه در این بابها صحبت کردن، نوشتن، گفتن خدا نکده انسان را به همین انحرافی که علی سلام الله علیه میفرماید نرساند.
ترجمه کنید.
از طرفی خطرناکتر، خطرناکتر اینکه قرآن میفرماید که تعالى الله عما یصفون إلا عباد الله المخلصین.
این آیه دکه کمر همه را میشکند اگر بفهمند چی میگه.
میگه که خدا خیلی بالا است از اونچه که توصیف کنندهها توصیف میکنند مگر اونها که مخلص هستند.
اونها را استثناء میکند.
بقیه به توصیفشون ارزش که قائل نیست.
خدا را منزه از توصیف آنها چی میکنه؟
میداند.
فهمیدی چی گفتم؟
میگه خدا خیلی بالاتر است.
أما یصفون از اون وصفها که برای خدا میگن إلا عباد الله المخلصین.
مگر اون مخلصین که عبارتاند مانند رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، مانند زرات معصومین، مخلصین دیگه مخلص اونها رو میگن که به تعبیر قرآن که دیگه راه نفوذ شیطان به روی آنها چه شده؟
بسته شده و خ-خدا آنها را برای خود برگزیده و خبری از خود و خصوصیات خود آنها نمانده.
غانیها در وجه حق باقی و بقاء.
اونها دیگه، اونها مخلصند.
میگه فقط مخلصیناند که در مقام بیان وصف خدا آنچنان که باید خدا را وصف کنند میتوانند وصف بکنند.
بقیه نمیتوانند و خدا از وصف کردن و توصیف بقیه خیلی منزه است.
تعالى الله عما یصفون.
این آیه را هم بیرید خودتون دقت کنید.
تفسیر آیه تبریزی رضوان الله علیه در این آیه هم مراجعه کنید.
ایشون در اینجا به این نکته متأهل شده.
اصلاً توصیف خدا از غیر مخلصین اشتباه است.
از علائم است.
ترجمه کنید.
برای همین گفتم بعضیها رو انسان میبینه از همه چیز دست برداشتهاند.
مثل اینکه انسان میخواد حق را به آنها بده.
ساکت بودن و خلاصه با تأیید خدا خود را از این ملکهای که افتادهایم در این عالم بلکه به اذن الله نجات دادهاند.
نمیفهمیم مکرر گفتهام ماها خوبیاش در این است که نمیفهمیم در چه ملکهای افتادهایم و چی شده.
مثل همین میگی که آمدی اما هیچ فهمیدی چگونه آمدی؟
هیچ دانستی چی شد؟
چی بر سرت آمد؟
به من و شما میگه ها.
آمدیم.
آمدیم از اونجا.
چی؟
میگه که از بهشت آدم را و هیس.
حالا چی کردیم؟
بیرون کردیم، بیرون انداختیم و بیرون کردیم و آیه قرآن اینجوری میگه.
نا خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین.
و بعدم راه توبه هم باز گذاشتیم.
آمدیم اما چگونه آمدیم؟
چه شد؟
چه شده؟
خوب نمیدانیم.
اگر خوب بدانیم فقط همت برای این مصروف خواهد شد که طوری میشود از این ملکه که شده خودمان را خلاص بکنیم.
و این هم به دست خود ما بودها.
حالا بعد نگید که به یادمون نمیاد چگونه خطا کردیم.
حالا ما خطا کردیم آمدیم اینجا.
ولی خیلی چیزها را ما کردیم از یادمون رفته.
ترجمه.
خطا کردیم آمدیم و در ملکه ای افتادیم.
بالاخره خیلی باید مخدوع بود.
این حاشیه بود که رفتم و من حدّه فقط عدد.
هرکه وصفی او را بیان کرد، او را توصیف کرد، خدا را با اوصافش، با اوصافی توصیف کرد، خدا را محدود کرده.
منم توضیح دادم به شما که باید اوصاف را در مقام تجلیات حساب بکنیم.
اوصاف در مقام ذات به عنوان جدا از ذات نیست.
و من حدّه.
هرکس هم خدا را محدود بکند فقط حدّه خدا را شموده.
ترجمه کنید.
کسی که توصیف بکند محدودش کرده و کسی که محدودش کرده معدودش کرده.
می بینید؟
یک مثلا عدد درش قائل شده یعنی یک عددی دانسته.
وقتی حد دادیم به خدا یک عددی دانستیم این خودش به اصطلاح اشتباه است.
میفرماید اگر محدود کرد معدودش کرده.
فمن عدّه فقط ابطل عذره.
همین که انسان او را معدود کرد و شمرد و یک عددی دانست به ازل او را ابطال کرد.
ازلش را به هم زد.
اینجاها توضیح میخواد فقط من ترجمه میکنم میگذرم.
و من قال كيف.
هرکس بگوید خدا چگونه است فقط استوصفه.
این در حقیقت طالب آن وصفی است که خدا را محدود میکند.
كيف جاش نیست.
كيف اینجاها گفته چگونه جاش نیست؟
چگونه؟
میخوای یعنی گونهای نشان بدهی، محدودش بکنی، اینجوری.
و من قال أين.
کسی بگوید خدا کجاست؟
فقط حیزه.
این آدم هم به خدا جا قائل شده برای خدا مکان تعیین کرده اگر بگوید کجاست؟
والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.
السلام علیک ورحمة الله.