ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 105

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

قلب؛ میدان دو نیرو

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

در مجموع این نتیجه به دست می‌آید که قلب ما در معرض تاخت‌وتاز است و محل کشاکش دو نیرو: نیروی شیطانی و نیروی ملکی. از این دو ناحیه دو نوع خاطر به قلب می‌آید؛ یا خواطر ملکی، یا خواطر شیطانی و نفسانی. آنچه محرک است و انسان را به سوی دوری از خدا و ضلالت و هلاکت می‌کشاند، همان خواطر شیطانی و نفسانی است. آنچه از ناحیهٔ ملک می‌آید الهامات ملکی یا خواطر ملکی است که در کل انسان را به سوی خدا سوق می‌دهد. خواطر ملکی روشن است که خیر است؛ محرکِ خطرناک از ناحیهٔ شیطان است.

این اقسام را باید یکی‌یکی عنوان کرد و راه چاره را نیز برای سالک گفت. سالک در طریق تزکیه بیش از هر چیز با همین خواطر روبه‌روست؛ زیرا قلب که مرکز حیات معنوی است، لحظه‌به‌لحظه در معرض ورودِ این دو جریان است. تا معلوم نشود چه چیزی از شیطان می‌آید و چه چیزی از ملک، سالک نمی‌تواند مراقبهٔ درست کند و راه را از بیراهه جدا سازد.

با این همه، پیش از ورود به اقسامی که مانع جدی سلوک‌اند، به نوعی از خواطر شیطانی و وساوس نفسانی اشاره می‌شود که چندان به عنوان «محرک» مطرح نمی‌شود؛ دانستنش ضرورت دارد و دامنگیر بسیاری است — چه سالک باشند و چه نباشند. این قسم، گرچه در شمارِ محرکاتِ اختیاریِ هلاکت نمی‌آید، از جملهٔ همان خواطر و وساوس است و باید روشن شود تا ذهنِ طالب در تشخیصِ اقسام گم نشود.

حدیث نفس؛ خاطر خارج از اختیار در باب عقاید

نام این قسم در اصطلاح علما اخلاق و اصطلاح شرعی، حدیث نفس است: نوعی از خواطر نفسانی و وساوس شیطانی که از ناحیهٔ شیطان است، اما نمی‌توان گفت انسان باید آن را به معنای گناهِ اختیاری بر دوش بکشد. نبودش بهتر است و باید طرد شود؛ اما چون خارج از اختیار است، در باب محرکات به آن صورت مطرح نیست. سالک و غیرسالک هر دو ممکن است گرفتار شوند؛ در سالک معمولاً در مراحل ابتدایی، و در مراحل بالا کمتر مطرح است.

این نوع خاطر وارد بر قلب و عارض بر قلب است و خارج از اختیار است؛ و درست به سراغ عقاید و معتقدات می‌رود. انسان به خدا و پیامبر و قرآن و قدر و معاد و همهٔ اصول و فروع یقین دارد؛ یقینش ثابت است؛ عامل هم هست؛ اما هی به قلبش در ارتباط با همین معتقدات سلسله‌ای از وساوس و خطورات می‌آید که خارج از اختیار است. صورت ظاهرش به شک می‌ماند؛ اما شک واقعی نیست.

شک واقعی آن است که انسان واقعاً تردید کند خدا هست یا نیست، پیامبر حق است یا نه، قرآن حق است یا نه. آن شک را باید با استدلال و بررسی علاج کرد تا حقیقت حاصل شود. آنچه اینجا گفته می‌شود از آن نیست، اما ظاهرش به آن می‌ماند. هی می‌آید به قلب، به‌ویژه وقتی انسان بر معتقدات و عمل حساس‌تر و دقیق‌تر شده، بر واجب و حرام و وظائف شرعی پای‌بندتر گشته، و زمینه برای نفوذ شیطان از این راه آماده است. شیطان این خاطرات را هی به قلب می‌ریزد؛ خارج از اختیار است؛ و صورت ظاهرش به شک می‌ماند — نه آنکه خدا نباشد، بلکه هی سؤال‌های سیاه می‌آید.

بسیاری به صورتی گرفتار می‌شوند. یقین دارند؛ قلبشان یقین دارد؛ اما ناراحتی به قلبشان می‌آید. اکثراً افرادِ مغرض نیستند؛ زمینهٔ فکری و حساسیتِ ایمانی دارند و از آمدن این خیزها زجر می‌کشند. همین زجر دلیل است که شک واقعی نیست، بلکه خاطری است که به شک می‌ماند. اگر شک واقعی بود، این نفرت و فرار نبود.

دانستنش برای همه لازم است؛ مبادا کسی گرفتار باشد و حقیقت را نداند و برای خود ناراحتی و مشغولیتِ بیهوده بسازد، یا خدا نکرده به چاره‌جویی‌های غلط بیفتد — از جمله آنکه بخواهد با استدلالِ طولانی با وسوسه بجنگد و همان جنگ را مشغولیت سازد. خودش فی‌نفسه خوب نیست؛ نباشد بهتر است. اما اگر خارج از اختیار آمد، نکتهٔ اصلی آن است که گوش ندهید.

این قسم به سلوک به معنای مانعِ اختیاری زیاد مربوط نیست؛ اما چون از جملهٔ خواطر و وسوسه است باید روشن شود تا در فصول بعد به اقسامی پرداخته شود که برای سالک سخت‌تر است و خارج از اختیار هم نیست. اصل مانع راه همان خواطر است؛ اما این نوعِ خارج از اختیار حکم دیگری دارد. اکنون روایات را می‌خوانیم.

باب الوسوسه و حدیث النفس در اصول کافی

جلد چهارم اصول کافی، باب «الوسوسه و حدیث النفس». این باب مخصوص همین خطورات است و روایات متعدد دارد. طالبِ تزکیه باید این روایات را نه به‌عنوان حکایتِ تاریخی، بلکه به‌عنوان تشخیصِ طبیبانهٔ قلب بخواند.

حدیث اول: از محمد بن عمران یا حمران؛ پرسید از امام صادق علیه‌السلام از وسوسه، اگرچه زیاد باشد. منظور از کثرت همین خطورهای خارج از اختیار است که به اشکال مختلف می‌آید. امام فرمود:

«لَا شَيْءَ فِيهَا تَقُولُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن چیزی نیست؛ بگو لا إله إلا الله.

هیچ گوش نکن؛ محذوری نیست. تو که لا إله إلا الله می‌گویی و از درون یقین داری، هرقدر هم زیاد بیاید گوش نده. لا شیء. حکم شرع در اینجا کوتاه و قاطع است: چیزی در آن نیست؛ ذکر توحید بگو و عبور کن. طول‌دادنِ مکالمه با وسوسه، خلافِ این دستور است.

داستان مردی که گفت هلاک شدم

از ابن ابی‌عمیر، از محمد بن مسلم، از امام صادق علیه‌السلام: مردی نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: یا رسول‌الله هلاک شدم. بسیار ناراحت بود. پیامبر دانست مسئله چیست و فرمود: أتاک الخبیث — آن خبیث، یعنی شیطان، به تو رو آورده. به تو گفته: من خلقک؟ تو گفته‌ای الله. باز گفته: الله من خلقه؟ خدا را کی آفرید؟ مرد همین را تصدیق کرد و سوگند خورد که ناراحتی‌اش همین است: به قلبش می‌آید که خدا ما را آفریده، سپس می‌آید که خدا را کی آفرید؟ این همان وسوسه و خاطر خارج از اختیار است در کسی که یقین دارد و از آن نفرت دارد و از شدت زجر نزد پیامبر آمده که «هلاک شدم».

پیامبر فرمود:

«ذَٰلِكَ وَاللَّهِ مَحْضُ الْإِيمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند، این عین و محض ایمان است.

ناراحت نباش. زجر تو نشان می‌دهد که از این فکر در حال فرار و نفرتی. ای برادر، تو همین اندیشه‌ای؛ مابقی استخوان و ریشه‌ای. کسی که از فکری که خارج از اختیار به قلبش می‌آید این‌گونه منزجر است، از ظلمت جهنم و ضلالت فاصلهٔ بسیار دارد. در معاملات وجود اگر چنین کسی را ببینی، می‌فهمی که نفرتش از آن عالمِ غمناک چقدر است و فشار می‌کشد؛ همین فشار، محض ایمان است.

ابن ابی‌عمیر می‌گوید این را برای عبدالرحمن بن حجاج نقل کردم؛ او از پدرش از امام صادق نقل کرد که مقصود پیامبر از «محض ایمان» همان خوفِ هلاکت و نفرت از خطوراتی است که به قلب عارض شده — نه خودِ خطورات. حالت نفرت و وحشتِ او محض ایمان است؛ خطورات شیطانی‌اند، اما واکنشِ ایمانیِ بنده نشانه‌ای روشن بر سلامتِ عقیده است. این تفکیک بسیار مهم است: آنچه از شیطان است، خطور است؛ آنچه از ایمان است، نفرت از خطور است. پیامبر آن دومی را ستود، نه اولی را.

نامه به امام جواد علیه‌السلام

علی بن مهزیار می‌گوید مردی به ابو جعفر — اینجا امام جواد علیه‌السلام، نه امام باقر — نامه نوشت و از خطوراتی که به بالش می‌آمد شکایت کرد. امام در بخشی از پاسخ نوشت که خدای عز وجل اگر بخواهد تو را در عقیده ثابت می‌دارد و برای ابلیس راهی به سویت نمی‌گذارد. ثباتِ نهایی از مشیت خداست؛ وظیفهٔ بنده شکایتِ درست و عمل به دستور است، نه خودتخریبیِ ذهنی.

سپس امام فرمود جمعی نیز به پیامبر شکایت کردند از خطوراتی که به قلبشان عارض می‌شد؛ گفتند چیزهایی می‌آید که اگر بادهای تند ما را ببرد و پاره‌پاره شویم برایمان محبوب‌تر است از آنکه آن را به زبان آوریم. شدتِ انزجار تا آنجا بود که مرگِ پاره‌پاره را بر بیانِ خطور ترجیح می‌دادند. پیامبر پرسید: أتعجدون ذلک؟ گفتند بله. فرمود:

«وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ إِنَّ ذَٰلِكَ لَصَرِيحُ الْإِيمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آنکه جانم در دست اوست، این صریح ایمان است.

این ناراحتی‌تان در برابر آن خطورات صریح ایمان است و به اذن خدا ضرری ندارد. سپس فرمود هرگاه این خطورات آمد بگویید:

«آمَنَّا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا و رسولش ایمان آوردیم؛ و هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

دستور عملی روشن است: اظهار ایمان و ارجاعِ حول و قوت به خدا. نه آنکه بنشینی و با وسوسه مناظره کنی؛ بلکه زبان و قلب را به اعترافِ توحیدی مشغول کنی تا راه القاء بسته شود.

کسی که پنداشت منافق شده است

از امام باقر علیه‌السلام: مردی نزد پیامبر آمد و گفت من منافق شدم. پیامبر فرمود: والله ما نافقت؛ اگر منافق شده بودی نزد من نمی‌آمدی فریاد بزنی. من الذی رابک؟ چه چیز تو را به ریبه انداخته؟ سپس خود پیامبر جریان را گفت: دشمنِ حاضر — عدو حاضر — به سویت آمده؛ گفته من خلقک؟ گفته‌ای الله؛ گفته من خلق الله؟ و تو ناراحت شده‌ای.

تشخیص پیامبر دو لایه دارد. لایهٔ اول: منافق از نفاقش نمی‌نالد و نزد پیامبر فریاد نمی‌زند؛ پس خودِ این ناله دلیلِ سلامت است. لایهٔ دوم: ترتیبِ هجوم شیطان. فرمود: إن الشیطان أتاک من قبل الأعمال فلم یجد علیک — شیطان اول از ناحیهٔ عمل آمد تا تو را به انحراف عمدی بکشاند؛ موفق نشد. وقتی نتوانست از عمل منحرف کند، از راه القاء همین افکار بدون اختیار به قلب می‌ریزد تا شاید به شبهه اندازد؛ اما مؤمن را خدا حفظ می‌کند و معمولاً شک واقعی ایجاد نمی‌شود، هرچند ناراحتی هست.

متأسفانه این وسوسه بیشتر به سراغ کسانی می‌آید که می‌خواهند پابندتر به عقیده و عمل باشند — برعکسِ آنچه عوام گمان می‌کنند. اسباب ناشناخته نیز دارد؛ اما الگو روشن است: بنده‌ای که می‌خواهد پابندتر باشد، بیشتر هدفِ القاء قرار می‌گیرد. شیطان از درِ عمل که بسته شد، از درِ خیال می‌آید؛ و اگر بنده خیال را جدی بگیرد، همان در باز می‌ماند.

ذکر الله وحده و انصراف

چون چنین شد، فلیذکر أحدکم الله وحده — الله را وحده ذکر کنید. یک معنایش آن است که فوراً خدای واحد را یاد کنید تا شیطان کنار رود. معنای دیگر — که از بزرگان اهل باطن نیز رسیده و بعید نیست مراد پیامبر نیز باشد — پناه بردن با گفتنِ «الله» بدون «یا»، با نفَسِ باز، چنان‌که درد دل را بیرون بریزید و به خدا پناهنده شوید. ذکر جلاله بدون ندا، در تهاجم این خطورات آثار دارد. نگفته می‌شود حتماً مراد پیامبر همین است؛ شاید همان یاد خدا و گوش ندادن باشد؛ اما احتمال معنای دوم نیز هست و از اهل باطن به صورت مجرد رسیده است.

نکتهٔ اصلی که بارها تأکید می‌شود: گوش نکنید. ناراحتی‌تان خود دلیلِ کناره‌گیری شما از آن فکر است. اهمیت ندهید؛ نگویید این فکر بد است پس باید با استدلال جوابش را بدهم — این کار شیطان را تشویق می‌کند. فقط منصرف باشید. انصراف بهترین راه خلاصی از این وسوسه و از بسیاری وسوسه‌هاست.

مثال روشن: کسانی که به وسوسه در نیت نماز گرفتارند؛ بنا بگذارند یک بار نیت کنند و دیگر هرچه آسمان به زمین بیاید نیت را تکرار نکنند. چند روز گوش ندادن، وسوسه را می‌بَرَد. راه وسوسه این است: گوش نکردی، می‌رود؛ گوش کردی — ولو به عنوان چاره‌جویی و ردّ — زیاد می‌شود. شیطان می‌خواهد مشغولت کند؛ حتی با مشغولیتِ «علاج». عالم تمام می‌شود و بین ما و خدا فاصله می‌ماند؛ هی آمد و جواب دادیم و فکر کردیم و ندانستیم کی آمدیم و کی دنیا تمام شد — به قول مثنوی. این نباشد. این چاره‌جویی اساسی است.

تمایز شک واقعی و خاطرِ شبیه شک

شک واقعی آن است که انسان در اصلِ اعتقاد مردد باشد و حقیقت برایش روشن نباشد؛ علاجش فکر و استدلال و رجوع به برهان است. اما حدیث نفسِ اعتقادی، در قلبِ یقین‌مند می‌نشیند: شخص می‌داند خدا هست، پیامبر حق است، قرآن حق است؛ با این همه هی خطوراتی می‌آید که صورتِ سؤالِ شیطانی دارد — «خدا را که آفرید؟» و نظایر آن. ظاهرش به شک می‌ماند؛ باطنش وسوسه است. هرچه ورع و دقت در واجب و حرام بیشتر شود، گاهی شیطان از همین درِ باریک بیشتر هجوم می‌آورد.

سالک در مراحل بالا کمتر به این دوگانه گرفتار می‌شود؛ بحثِ این فصل بیشتر برای عموم مؤمنان و مبتدیانِ طریق است. طالب اگر این تمایز را بفهمد، نه خود را بی‌جهت کافر می‌خواند و نه وسوسه را با اهمیت‌دادن فربه می‌کند. یقینِ قلبی با آمدنِ خطوراتِ بی‌اختیار جمع می‌شود؛ و علاج، مشغولیت نیست، انصراف است.

ترتیب هجوم شیطان و خطر مشغولیت

ترتیبِ هجوم مهم است. شیطان نخست می‌خواهد انسان را در عمل منحرف کند. اگر ورع مانع شد و راه عمل بسته ماند، نوبتِ القاءِ افکارِ بی‌اختیار می‌رسد. مؤمن معمولاً در دامِ شکِ واقعی نمی‌افتد؛ اما اگر به این القاءات اهمیت دهد و با آن‌ها واردِ گفت‌وگوی طولانی شود، مشغولیت پدید می‌آید و عمر در ردّ و بدلِ ذهنی می‌گذرد. فاصلهٔ میان بنده و خدا با همین حجابِ مشغولیت پر می‌شود.

سه چهار روایتِ کافی را کنار هم بگذارید: «لا شیء فیها»، «محض ایمان»، «صریح ایمان»، و نفیِ نفاق از کسی که از خطوراتش فریاد می‌زند. شرع نمی‌گوید این خطورات را با مشغولیتِ ذهنی بزرگ کنید؛ می‌گوید هیچ در آن نیست، گوش نده، ذکر بگو، پناه ببر. امام جواد علیه‌السلام ثبات را از مشیت خدا می‌داند و راه ابلیس را بسته می‌خواند — یعنی علاجِ نهایی عنایت است، و وظیفهٔ بنده انصراف و ذکر.

آنان که گفتند پاره‌پاره شدن بهتر از به زبان آوردنِ خطورات است، شدتِ انزجار را نشان دادند؛ پیامبر همان انزجار را صریح ایمان خواند و اذکارِ ایمانی را آموخت. مردی که خود را منافق پنداشت، پیامبر با قسم او را از نفاق منصرف کرد: منافق نزد پیامبر نمی‌آید که بگوید منافقم. تشخیصِ پیامبر آن بود که عدوِ حاضر از درِ عمل ناکام مانده و از درِ خیال آمده است.

بنای عملی در برابر وسوسه

وسوسهٔ نیتِ نماز نمونهٔ روشن است. اگر هر بار به وسوسه گوش دهید و نیت را تکرار کنید، شیطان می‌ماند. اگر بنا بگذارید یک بار نیت کنید و دیگر — هرچه پیش آید — تکرار نکنید، پس از چند روز راه بسته می‌شود. همین قاعده در حدیث نفسِ اعتقادی جاری است: یک بار انصرافِ قاطع، بهتر از صد بار مناظرهٔ درونی است. ذکر «الله» وحده، گفتنِ آمنّا بالله و رسوله، و لا حول و لا قوة، همه ابزارِ همان انصراف‌اند نه ابزارِ جدل با وسوسه.

آنچه در این فصل گفته شد از اقسامِ خواطر است اما خارج از اختیار؛ مؤاخذهٔ اخروی بر آن نیست و زجرش نشانهٔ ایمان است. اقسامِ بعدی که با اختیار تصور و تصمیمِ گناه همراه است، هم در آخرت حساب دارد هم در سلوک لطمه می‌زند. اصلِ مانعِ راه همان خواطر است؛ اما حکمِ هر قسم جداست.

سالک و غیرسالک هر دو باید بدانند: یقینِ قلبی با آمدنِ خطوراتِ بی‌اختیار جمع می‌شود؛ و علاج، مشغولیت نیست، انصراف است. خدا ما را از وسوسه‌های مهلک نگاه دارد و از این نوعِ رنج‌آور نیز، اگر هست، با ذکر و پناه به سلامت برد.

در فصول آینده صور دیگر خواطر و وسوسه را که بیشتر گرفتاریم و خارج از اختیار نیست، با راه علاج می‌گوییم. امید که کسی به آنچه امروز گفته شد گرفتار نباشد؛ و اگر هست بداند آن زجر نشانهٔ ایمان است. والسلام؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد.

جایگاه این قسم در میان محرکات

باید دانست که محرک در اصطلاح این بحث آن چیزی است که انسان را با اختیار به سوی دوری از خدا می‌کشاند. حدیث نفسِ اعتقادی، هرچند از ناحیهٔ شیطان است و صورتِ وسوسه دارد، چون خارج از اختیار است و انسان از آن منزجر است، در شمارِ آن محرکاتِ اختیاری نمی‌آید که سالک باید یکی‌یکی علاجشان را بیاموزد تا راه باز شود. نبودش بهتر است؛ طردش مطلوب است؛ اما حکمِ شرعی و اخلاقی‌اش با تصورِ اختیاریِ گناه یا تصمیمِ عمدی یکی نیست. مطلب را گم نباید کرد: این فصل برای روشن‌شدنِ همین تمایز است، نه برای سبک‌شمردنِ وسوسه.

سالک در مراحل ابتدایی ممکن است گرفتار شود؛ در مراحل بالا این دوگانه کمتر مطرح است. غیرسالک نیز دامنگیر می‌شود. پس مخاطبِ این بحث فقط اهلِ خلوت نیست؛ هر مؤمنی که یقین دارد و با این همه خطوراتِ سیاه می‌بیند، باید بداند حقیقت چیست تا برای خود پروندهٔ کفر و نفاق نسازد.

روانِ وسوسه و اشتباهِ چاره‌جوییِ استدلالی

مطلب این است که وسوسه از جنسِ برهان نیست تا با برهان پاسخ گیرد. وقتی شیطان سؤالِ «خدا را که آفرید؟» را در قلب می‌نشاند، اگر بنده بنشیند و سلسلهٔ علل را دنبال کند، بازی را پذیرفته است. هر پاسخی، سؤالِ بعدی می‌زاید؛ و عمر در همان حلقه می‌سوزد. روایات کافی به جای دعوت به مناظره، به لا شیء و ذکر و انصراف دعوت می‌کنند. این نه ضدِ عقل است؛ عقلِ درست می‌فهمد که ابزارِ علاج باید با جنسِ آفت متناسب باشد. آفتِ بی‌اختیار را با اختیارِ انصراف درمان می‌کنند، نه با اختیارِ جدل.

از این رو کسانی که به وسوسهٔ نیت در نماز گرفتارند، اگر هر بار نیت را تکرار کنند، شیطان را آموزش می‌دهند که بازگردد. اگر بنا بگذارند یک بار نیت کنند و دیگر — هرچه آسمان به زمین بیاید — تکرار نکنند، پس از چند روز راه بسته می‌شود. همین قاعده در حدیث نفسِ اعتقادی جاری است. انصراف، ترکِ مکالمه است؛ ترکِ مکالمه، بستنِ در است.

نفرت به‌مثابه نشانه، نه به‌مثابه مرض

در معاملات وجود، کسی را که از خطورِ شیطانی منزجر است نباید با کسی که در شکِ واقعی غوطه می‌خورد یکی دانست. آن یک در حالِ فرار از ظلمت است؛ این یک در حالِ تردید در اصلِ نور. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم زجرِ مردِ هراسان را محض ایمان خواند؛ امام صادق علیه‌السلام مقصود را همان خوف و نفرت دانست؛ امام جواد علیه‌السلام ثبات را از خدا خواست و ذکرِ ایمانی آموخت؛ امام باقر علیه‌السلام نفاق را از ناله‌کننده نفی کرد و ترتیبِ هجوم را نشان داد. این چهار روایت یک روح دارند: واکنشِ ایمانیِ بنده را پاس بدارید؛ خطور را بزرگ نکنید.

ای برادر، تو همین اندیشه‌ای؛ مابقی استخوان و ریشه‌ای. این سخنِ مثنوی با روایتِ محض ایمان هم‌افق است: حقیقتِ انسان همان چیزی است که در باطن می‌گذرد و با آن می‌جنگد یا همراهی می‌کند. آنکه با تمام وجود از وسوسه می‌گریزد، در باطن از عالمِ ضلالت فاصله گرفته است؛ هرچند صورتِ خطور هنوز می‌آید.

جمعِ یقین و خطور؛ جمعِ عنایت و وظیفه

ممکن است بپرسند: اگر یقین هست، خطور از کجا می‌آید؟ پاسخ آن است که یقینِ اعتقادی با عارضهٔ خیالیِ بی‌اختیار قابل جمع است، چنان‌که سلامتِ بدن با هجومِ گرد و غبار به چشم قابل جمع است؛ چشم سالم است، اما گرد آمده است. علاجِ گرد، مالیدنِ چشم با دستِ آلوده نیست؛ پاک‌کردن و بستنِ پلک و رفتن به هوای پاک است. ذکر و انصراف، همان پاک‌کردن است؛ جدلِ طولانی، مالیدنِ آلوده است.

امام جواد علیه‌السلام ثبات را به مشیت خدا بست: إن شاء ثبتک. این سخن وظیفه را لغو نمی‌کند؛ افق را درست می‌کند. بنده آنچه بر اوست انجام می‌دهد — گوش ندادن، ذکر، پناه — و ثباتِ نهایی را از خدا می‌خواهد. راه ابلیس با عنایت بسته می‌شود؛ بنده درِ اختیارِ خود را نمی‌گشاید.

پیوند با اقسامِ بعدی خواطر

آنچه در این فصل گذشت، مقدمهٔ اقسامی است که خارج از اختیار نیست: تصورِ اختیاریِ گناه، تصمیم بر معصیت، و خواطرِ روزمرهٔ مشغول‌کننده. آنجا هم مؤاخذه هست هم لطمهٔ سلوکی. اینجا مؤاخذهٔ اخروی بر خودِ خطور نیست و زجر نشانهٔ ایمان است. اگر این تمایز فهمیده نشود، طالب یا خود را بی‌جهت هلاک می‌خواند، یا وسوسه را با اهمیت‌دادن فربه می‌کند، یا گناهِ اختیاری را با حدیث نفس یکی می‌گیرد و سبک می‌شمارد.

پس باید دانست: قلب میدان دو نیروست؛ از شیطان خواطرِ محرک می‌آید و از ملک الهامات. حدیث نفسِ اعتقادی از شمارِ وسوسه است اما محرکِ اختیاری نیست. روایات باب الوسوسه حکم را روشن کرده‌اند. علاج، انصراف و ذکر است. و خدا داناتر است به باطنِ بندگان.

ادبِ سکوت در برابر خطور و ادبِ ذکر در برابر تهاجم

از این قرار، دو ادب در کنار هم می‌نشیند. ادبِ اول سکوتِ عملی در برابر محتوای خطور است: گوش نسپردن، دنبال‌نکردن، باز‌نکردنِ پروندهٔ ذهنی. ادبِ دوم اشتغالِ زبان و قلب به ذکر است: لا إله إلا الله، آمنّا بالله و رسوله، لا حول و لا قوة إلا بالله، و بنا بر احتمالِ اهل باطن، گفتنِ الله وحده با نفَسِ باز. سکوتِ Alone خالی گاهی میدان را برای بازگشتِ وسوسه باز می‌گذارد؛ ذکر، میدان را پر می‌کند. ذکر بدون انصراف نیز اگر به جدلِ پنهان بدل شود، همان مشغولیت است. جمعِ این دو ادب، روحِ روایات این باب است.

طالبِ تزکیه چون این فصل را تمام کرد باید خود را بیازماید: آیا خطورِ بی‌اختیار را با شکِ واقعی یکی کرده است؟ آیا از زجرِ خود کفر ساخته است؟ آیا به بهانهٔ علاج، با شیطان هم‌صحبت شده است؟ اگر چنین است، راه اصلاح همان است که پیامبر و ائمه علیهم‌السلام آموختند. والسلام؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد.

یادآوریِ پایانیِ این فصل

در آغاز گفته شد قلب محل کشاکش دو نیروست و آنچه محرکِ هلاکت است از ناحیهٔ شیطان می‌آید. سپس روشن شد که همهٔ خواطرِ شیطانی یک حکم ندارند. حدیث نفسِ اعتقادی، خارج از اختیار است؛ ظاهرش به شک می‌ماند؛ باطنش وسوسه است؛ زجرِ بنده دلیلِ ایمان است؛ و علاجش انصراف و ذکر، نه جدل. روایات باب الوسوسه و حدیث النفس در اصول کافی این تشخیص را استوار کرده‌اند. از این پس، چون تمایز فهمیده شد، می‌توان به اقسامی پرداخت که اختیار در آن‌ها هست و لطمه و مؤاخذه جدی‌تر است — تا سالک نه خود را بی‌جهت بشکند و نه گناهِ باطنی را سبک بشمارد.

هر که این تمایز را نگاه دارد، در برابر خطوراتِ بی‌اختیار آرامشِ نسبی می‌یابد و نیرویش را برای جهاد با خواطرِ اختیاری ذخیره می‌کند؛ و این خود از برکاتِ فهمِ درستِ روایات است.

این فصل را باید بار دیگر در مراقبه خواند: نه برای افزودنِ وسواسِ تازه، بلکه برای آنکه حکمِ شرع دربارهٔ خطورِ بی‌اختیار در جان بنشیند و جای خود را به اقسامِ خطرناک‌تر بسپارد — اقسامی که در فصول بعد با اختیار و التذاذ و تصمیمِ عمدی همراه است و هم در آخرت حساب دارد هم در سلوک راه را می‌بندد.

پس از این روشنی، سالک نباید در این منزل بماند و خود را با وسوسه‌های بی‌اختیار مشغول کند؛ باید نیرو را برای جهاد با خواطرِ اختیاری و روزمره نگه دارد که مانعِ اصلیِ ذکر و قرب‌اند.

و الحمد لله رب العالمین.

خداوند دل‌ها را از وسوسه نگاه دارد و به ذکر خود آباد کند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.