ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 121

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

نام‌گذاری کشف‌ها پس از تجلی نور در مشاعر

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

پس از آنکه نور ربوبی در قلب متجلی شد و به مشاعر ظاهری سرایت کرد، اهل سلوک برای این کشف‌ها نام‌هایی نهاده‌اند. مطلب این است که وقتی نور در چشم انسان — در مراحل ابتدایی — جلوه کرد و چشم چیزی را دید که افراد عادی نمی‌بینند یا خودِ سالک پیش‌تر نمی‌دید، این دیدن را کشف ابصاری می‌گویند. کشف ابصاری مراتب دارد؛ پیش‌تر به مراحل ابتدایی‌اش اشاره شد. هرچه هست، وقتی نور از قلب به مشعر چشم زد و چشم از دید بالاتر بهره‌مند شد، هرچه دید — در مراحل مختلف — در مجموع کشف ابصاری نامیده می‌شود.

آغاز آن از دیدن بعضی مناظر است؛ سپس به دیدن برازخ می‌رسد: عالم برزخ، برزخ‌ها، احوال برزخیان و مسائل برزخ. این‌ها مراحل اولیهٔ کشف ابصار است که برای سالک پیش می‌آید. از برزخ که گذشت، کشف ابصار به مراتب بالاتر می‌رود؛ به تناسب مناظر و منازل، کشف‌های بالاتر گشوده می‌شود. نباید پنداشت که همهٔ دیدن‌ها یک‌رتبه‌اند؛ هر منظره و هر مرتبه حکم خود را دارد، اما همه زیر عنوان کشف ابصاری جمع می‌شوند.

کشف سماعی و مراتب آن

آنجا که نور از قلب به سامعه می‌زند، گوش چیزهایی می‌شنود که عادی نمی‌شنود یا خودِ شخص پیش‌تر نشنیده. این را کشف سماعی می‌گویند. این نیز مراتب دارد. در مراحل اولیه اصواتی می‌آید که گاه معنی روشن ندارد: صدایی مانند زنبور عسل، طنینِ زنگ‌مانند، شدت یا آشفتگی صداها. همه یک‌صدا نیست؛ شکل‌ها متفاوت است. از برازخ که بگذرد، کشف سماعی در مراحل بالاتر به کشف موجودات و حقایق معنی‌دار می‌رسد — مراحلی که دیگر از سنخ شنیدن عادی نیست. باید دانست که کشف سماعی نیز از ابتدایی به اعلی می‌رود و نباید اصوات اولیه را با شنیدن‌های عالیه یکی گرفت.

کشف شمی، ذوقی و لمسی

آنجا که نور به شامه می‌زند و انسان چیزهایی استشمام می‌کند که دیگران نمی‌کنند، کشف شمی است. آنجا که نور به ذائقه می‌زند و چیزهایی می‌چشد که دیگران نمی‌چشند — در مراتب ابتدایی و اواسط و نهایات — کشف ذوقی است. آنجا که لامسه لمس می‌کند آنچه را دیگران لمس نمی‌کنند، کشف لمسی است. در همهٔ این‌ها هدایتِ پشت‌پرده برای سالک مکشوف می‌شود؛ این‌ها کشف‌هایی است که از تجلی نور در مشاعر و حواس ظاهری پیش می‌آید. کشف را از آن رو کشف می‌نامند که سری از هدایت نهان برای سالک آشکار می‌گردد، نه آنکه صرفاً حسّی تازه در کار باشد بی‌معنا و بی‌نتیجه.

نور پس از مرگ از وجود خود انسان است

این نوری که در قلب می‌زند همان نوری است که پس از مرگ در قلب انسان کار می‌کند. قلب تیره می‌سوزد و در ظلمت می‌ماند؛ اگر نوری باشد، از خارجِ وجود نیست. باید دانست: پس از مرگ، در برزخ و عوالم بعد و قیامت، اگر نوری داشته باشیم که در ظلمت و وحشت نیفتیم، نوری از بیرون نیست؛ از وجود خودمان است. اینجا از نور ظاهر — چراغ و آفتاب — استفاده می‌کنیم؛ اما عالم برزخ عالمِ درون ماست. اگر نوری باشد عالم نور است؛ اگر نباشد عالم ظلمات است. نورِ مستفید از بیرون در آن عالم کار نمی‌کند؛ نورِ وجودِ خود انسان کار می‌کند.

ممکن است گمان شود مؤمنِ صاحبِ ایمان و عمل صالح که واجبات را انجام می‌دهد و از حرام دوری می‌کند، باید از همان انواری که در قلب متجلی می‌شود و به مشاعر می‌زند اینجا برخوردار باشد. مطلب این است که برای بسیاری اینجا ظهور نمی‌کند؛ و اگر صلاحیت ظهور در دنیا را نیافت، به اندازهٔ ایمان و عمل صالح پس از مرگ ظهور می‌کند. من و شما به اندازهٔ ایمان و عمل صالح‌مان بی‌این نور نیستیم؛ در باطن امر هست و پس از مرگ به اندازهٔ همان ایمان و عمل ظهور می‌رسد. سالکی که حجاب‌ها و تعلقات را کنار می‌زند صلاحیت می‌یابد که همان نور همین‌جا در قلب و مشاعر — به اندازه‌ای که حیات دنیوی اجازه دهد — ظهور کند. در برزخ‌ها نیز نباید آلوده و آشفته شد؛ نورِ اینجا سرمایهٔ آنجا نیز هست.

نتیجه: حواس دیگر داریم؛ خلیفة‌اللهی انسان

نتیجهٔ بحث این است که اگر به راه بیفتیم چشم دیگر داریم، گوش دیگر داریم، و حواس دیگری غیر از این حواس — چه ظاهری چه باطنی. اینجا ارزش بالاتر انسان و مسئلهٔ خلیفة‌اللهی یادآوری می‌شود. ما یک چشم و یک گوش نداریم؛ یک مرتبه از حواس ظاهر و باطن که اکنون داریم مرتبهٔ اول است: پنج حس ظاهر و چند حس باطن. بالاتر از این، حواس بالاتر داریم؛ و باز بالاتر. تعداد حواس یکی‌دو تا نیست؛ حتی دو چشم نیست که یکی ظاهر باشد و یکی آن‌که با تجلی نور آمده — همان چشمِ نورانی خود مناطق دارد. چشم‌ها داریم، گوش‌ها داریم، عقل‌ها داریم، لمس‌ها داریم، الی آخر.

در بهشت اگر برویم ذائقه و لامسه داریم؛ اما نه این ذائقه و لامسهٔ دنیوی — آن‌که متناسب با آن نظام و جوار حق است. آنجا این چشم نیست؛ آن چشم است. این گوش نیست. چشمی که برای سالک در مراحل ابتدایی با نور در چشمش پیاده می‌شود و بعضی انوار و مسائل برزخی را می‌بیند، آن نیست که در بهشت ناظر وجه حق خواهد بود. چشمی که شاهد وجه الله است نه این چشم است، نه آن چشمِ ابتداییِ سالک؛ خیلی بالاتر است — اما باز چشم است. آن‌که ندای حق و کلام احر را می‌شنود این گوش نیست، نه گوش مکاشفات ابتدایی؛ گوشی بالاتر است.

می‌دانید گوشی که رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کلام خدا را با آن می‌شنید نه این گوش بود و نه آن گوش‌های ارباب کشف ابتدایی؛ گوشی بود که روح می‌شنید. در روایت آمده وقتی خدا با موسی تکلم کرد با چندین‌هزار برابر این نداها سخن گفت و موسی با چندین‌هزار برابر این نیروها شنید. این‌ها اشارات به تکامل بالاتر است. پس ما موجودی اسرارآمیزیم؛ اما متأسفانه نام خود را از یاد برده‌ایم:

«إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» (احزاب/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا او ستمگر و نادان بود.

از کجا آمدیم، در کجا هستیم، و حتی به اینجا که آمدیم راضی نشسته‌ایم؛ چه بودیم و چه شدیم و نمی‌خواهیم بفهمیم. غفلت از حقیقتِ خویش، خود ظلمتی است که نور مشاعر را دیر می‌گشاید.

احسن تقویم و اسفل سافلین

قرآن می‌فرماید:

«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ۝ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ» (تین/۴–۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به راستی انسان را در نیکوترین ساختار آفریدیم؛ سپس او را به پست‌ترینِ پست‌ها بازگرداندیم.

أحسن تقویم صورت اصلی ماست؛ أسفل سافلین صورت بعدی ما. خیلی بالا و زیبا بودیم — زیبایی وجودی به هر کمال — سپس پایین آمدیم؛ مگر آنان که ایمان آوردند و عمل صالح کردند و به صورت اصلی‌شان بازمی‌گردند.

مولوی می‌گوید: احسن التقویم در واتین بخوان که گرامی گوهر است ای دوست جان؛ احسن التقویم از فکرت برون، احسن التقویم از عرشش فزون. گر بگویم قیمت آن ممتنع، وَلَقَدْ كَرَّمْنَا برای آدم است. متأسفانه آیات تکریم را گاه بسیار پایین آورده‌اند: قوهٔ فکر و عقل و تصرف در طبیعت. درست است اما تمام مطلب نیست. تکریم الهی که خدا به انسان داده هیچ‌چیز مانندش نگرفته؛ حقیقت انسان را اگر انسان بفهمد، «من بسوزم هم بسوزد مستمع». نباید پنداشت که با این گفتارها حقیقت انسان تمام فهمیده شده؛ مسئله خیلی بالاتر از این حرف‌هاست؛ از بس بی‌خبریم از این صحبت‌ها آغاز می‌کنیم. قیمت انسان ممتنع است؛ و همین امتناع، نشانهٔ عظمتِ امانتی است که بر دوش آمده.

اشعار مثنوی در حس دنیا و حس عقبا

چند سطر در اینکه چشم و گوش و حس‌های دیگر داریم. مولوی می‌گوید حس دنیا نردبان این جهان است؛ حس عقبا نردبان آسمان. صحت این حس را از طبیعت بجویید؛ صحت آن حس را از حبیب. صحت این حس از مراقبت تن است؛ صحت آن حس از تخریب بدن — منظور مجاهدت و ترک حرام. پنبه اندر گوش حس دنی کنید؛ بند حس از چشم خود بیرون کنید. پنبهٔ آن گوشِ سر، همین گوشِ سر است: اشتغال این گوش به عالم حس، پنبهٔ گوش باطن می‌شود. تا این کر نگردد، آن باطن کر است. بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید تا خطاب ارجاعی را بشنوید.

مثال خواب روشنگر است. وقتی خواب می‌بینید گوشی دارید که صدا می‌شنود، چشمی که منظره می‌بیند، لمس و ذائقه دارید. این حواسِ خواب در بیداری به کار نمی‌افتد، چون در حواس بیداری پراکنده‌ایم. همین‌طور حواس بالاتر: مادام که در این‌ها مستغرقیم و منقطع نیستیم، آن حواس مانند حواس خواب به کار نمی‌افتد. گوشی که در خواب می‌شنود این گوش نیست؛ گوش دیگر است. در بیداری این گوش نمی‌گذارد آن گوش کار کند؛ به همین قیاس گوش بالاتر. «تا به گفت‌وگوی بیداری دری / تو ز گفتِ خواب کی بویی بری؟» سیر بیرونی فعل و قول ماست؛ سیر باطن بالای سماست. حس خشکی از خشکی زاده می‌شود؛ موسی باید پای در دریا نهد. این تمثیل نشان می‌دهد که تا از حس دنیا منقطع نشویم، حس عقبا به کار نمی‌آید.

مهر بر سمع و بصر؛ قلب‌های غلیظ

هست در سمع و بصر مهر خدا. قرآن می‌خواند:

«خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ» (بقره/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بر دل‌ها و بر شنوایی‌شان مهر نهاده و بر دیدگانشان پرده‌ای است.

این آیه دربارهٔ کفار است؛ اما به تناسب گناه در حد خود بر مؤمن نیز اثر می‌گذارد. ما نیز به عنوان مؤمنِ غیرعامل، متوکل بر غیر خدا، اسیر تعلقات و محجوب در حجاب، قلبمان مهر دارد، گوشمان پرده دارد، چشممان پرده. اگر مهر نبود آن صورت‌ها و صداها را می‌دیدیم و می‌شنیدیم. آنچه او خواهد به چشم می‌رساند از جمع و کنار؛ آنچه به گوش می‌رساند از سماء و خروش. بر چه هستی اکنون غافل از آن؟ وقت حاجت آن را بیان می‌کند؛ اما سالک صادق پیش از حاجتِ اضطراری، پرده را با ذکر و مجاهدت نازک می‌کند.

و خداوند می‌فرماید:

«فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَٰكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ» (حج/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشم‌ها کور نمی‌شوند، ولی دل‌هایی که در سینه‌هاست کور می‌شوند.

این چشم ظاهر آنچه باید در دنیا ببیند می‌بیند؛ اما آن قلب‌ها نکند نابینا باشند. غلظ صدور آن چشم‌های باطنی را نابینا می‌کند؛ برای آنکه آن چشم‌ها و آن قلب را ندارد. بیم از قلب غلیظ و سنگین، بیم از کور شدنِ ادراک باطنی است، نه بیم از ضعفِ چشم ظاهر.

جمع‌بندی فصل

پس تجلی نور ربوبی در قلب به مشاعر می‌زند و کشف ابصاری و سماعی و شمی و ذوقی و لمسی می‌آورد؛ نور پس از مرگ از خودِ وجود است؛ سالک صادق صلاحیت ظهور همین‌جا را می‌یابد؛ و انسان خلیفة‌الله با حواس بی‌شمار است که احسن تقویمِ او در اسفل سافلین مدفون شده و با ایمان و عمل و مجاهدت باز می‌شود. مقصد نهایی شهود وجه حق است؛ گیرکردن در مناظر ابتدایی راه را می‌بندد. آنچه در این فصل آمد باید از سطحِ شنیدن به عمقِ مراقبه و محاسبهٔ شبانه برسد؛ مفاهیم را در حد دانستنی ذهنی نباید گذاشت، بلکه باید به صورت حالت غالب بر وجود درآورد. مجاهدت و تضرع زمینه می‌سازد؛ حلّ نهایی به دست ربوبیت است. سالک با خوف و رجا پیش می‌رود و از یأس و از غفلتِ امیدِ یک‌سویه می‌پرهیزد.

حواس ظاهر و باطن مرتبهٔ نخست‌اند؛ حواسِ کشف مرتبهٔ دیگر؛ و حواسِ جوار و بهشت مرتبه‌ای والاتر. میان این مراتب فاصله است، اما همه در حقیقتِ واحد انسان به هم پیوسته‌اند. کسی که نامِ «ظلوماً جهولاً» را از یاد برده، حتی از مرتبهٔ نخست نیز درست بهره نمی‌برد؛ و آن‌که به راه افتد، می‌فهمد که چشم و گوش و عقل و لمس او بسیار بیش از آن است که در عادتِ دنیوی می‌پندارد. نور نافذِ حق، وقتی در قلب نشست و به مشاعر زد، حجاب نمی‌شناسد؛ اما اندازهٔ نفوذ به اندازهٔ رفع حجاب و صدق طلب است. این اندازه را نه ادعا تعیین می‌کند و نه شتاب؛ مراقبه و عمل و ولایت تعیین می‌کند.

تفصیل مراتب کشف ابصاری

باید دانست که کشف ابصاری تنها یک واقعهٔ ناگهانی نیست؛ سلسله‌ای از ادراکات بصریِ باطنی است که از دیدن مناظر آغاز می‌شود و به مشاهدهٔ عوالم برزخی و سپس به کشف‌های بالاتر می‌انجامد. سالک در آغاز ممکن است صورت‌ها و نورها ببیند بی‌آنکه تفسیر کاملشان را بداند؛ سپس احوال برزخیان و مسائل برزخ برایش روشن می‌شود؛ و اگر راه را ادامه دهد، از سطح برزخ فراتر می‌رود. تناسب منظر با مرتبهٔ سالک مهم است: آنچه در مرتبهٔ نخستین دیده می‌شود نباید با آنچه در مراتب اعلی رخ می‌دهد یکی شمرده شود، هرچند هر دو زیر نام کشف ابصاری آیند.

کشف سماعی نیز همین ساختار را دارد. اصواتِ آغازین — طنین، زنگ، صدای زنبورمانند، شدت یا آشفتگی — گاه بی‌معنیِ روشن‌اند و گاه مقدمهٔ شنیدن‌های معنی‌دار. عبور از این مرحله به شنیدنِ موجودات و حقایق، عبور از سطحِ حسّ تازه به سطحِ هدایت است. کشف شمی و ذوقی و لمسی نیز هر یک ابتدایی و اواسط و نهایات دارند؛ در همه، نور از قلب به مشعر می‌زند و هدایتِ نهان مکشوف می‌شود.

نورِ وجود و تفاوت مؤمن و سالک

تأمل در نورِ پس از مرگ روشن می‌کند که سرمایهٔ آخرت از بیرون به انسان نمی‌چسبد؛ از درون او می‌درخشد یا نمی‌درخشد. مؤمنِ عامل که واجبات را به جا می‌آورد و از حرام می‌پرهیزد، در باطن امر از این نور بی‌بهره نیست؛ اما ظهورِ آن در مشاعرِ دنیا مقام دیگری است. آن ظهور برای کسی است که حجاب و تعلق را کنار زده و صلاحیت یافته که نور در حیات دنیوی نیز در قلب و چشم و گوش و شامه و ذائقه و لامسه بنشیند. پس تفاوت میان ایمانِ عمومی و سلوکِ خاص، تفاوتِ اصلِ نور نیست؛ تفاوتِ ظهور و عدمِ ظهور در همین جاست.

از این قرار، آلوده‌نشدن در برزخ‌ها نیز به همین سرمایه بازمی‌گردد. کسی که اینجا نور را زنده نگه دارد، آنجا در ظلمتِ وحشت نمی‌ماند؛ و کسی که اینجا حجاب را ضخیم کند، آنجا همان حجاب کار می‌کند — مگر رحمتی که حساب را به اندازهٔ ایمان و عمل روشن کند.

مراتب حواس و چشمِ ناظرِ وجه

انسان خلیفة‌الله است و حواس او در یک طبقه خلاصه نمی‌شود. مرتبهٔ نخست همان پنج حس ظاهر و حواس باطنِ متعارف است. مرتبهٔ دیگر حواسی است که با تجلی نور در مشاعر گشوده می‌شود. مرتبهٔ والاتر حسّی است متناسب با نظامِ جوار و بهشت. چشمِ ناظرِ وجه الله نه چشمِ دنیا است و نه چشمِ ابتداییِ کشفِ برزخی؛ اما همچنان «چشم» است — ادراکِ شهودیِ حق. گوشی که کلام احر و ندای حق را می‌شنود نیز نه گوشِ عادی است و نه گوشِ مکاشفهٔ نخستین؛ گوشِ روح است، چنان‌که در تکلمِ موسی با چندین‌هزار برابرِ ندای عادی روایت شده است.

این کثرتِ حواس نشانهٔ اسرارِ وجود انسان است. فراموشیِ نامِ «ظلوماً جهولاً» فراموشیِ همین امانت است: از کجا آمده‌ایم، کجا ایستاده‌ایم، و چرا به نشستنِ راضی در أسفل سافلین خو کرده‌ایم. احسن تقویم صورتِ اصلی است؛ أسفل سافلین صورتِ سقوط؛ و ایمان و عمل صالح راهِ بازگشت به صورتِ اصلی. تکریمِ الهی را نباید به قوهٔ فکر و تصرف در طبیعت فروکاست؛ آن تکریم حقیقتی است که قیمتش ممتنع است و اگر فهمیده شود، گوینده و شنونده هر دو می‌سوزند.

حس دنیا، حس عقبا و تمثیل خواب

مثنوی حس دنیا را نردبان این جهان و حس عقبا را نردبان آسمان می‌خواند. صحتِ حسِ دنیا از مراقبتِ بدن است؛ صحتِ حسِ عقبا از مجاهدت و ترک حرام — آنچه به زبانِ شعر «تخریب بدن» خوانده شده. اشتغالِ بی‌مهارِ گوش و چشم به عالم حس، پنبهٔ گوش باطن و بندِ چشم باطن می‌شود. تا این حس از غفلتِ استغراقی کر نشود، آن حس باز نمی‌شود. خطابِ حق را کسی می‌شنود که بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرتِ دنیوی شود — نه به معنای تعطیل عقل، بلکه به معنای ترکِ پراکندگیِ حسّی.

تمثیل خواب همین را ثابت می‌کند: در رؤیا چشم و گوش و لمس و ذائقه کار می‌کنند، اما در بیداریِ غافل آن حواسِ رؤیا ظهور نمی‌یابند چون حواسِ بیداری جا را گرفته‌اند. حواسِ بالاتر نیز مادام که در حسِ دنیا مستغرقیم به کار نمی‌افتند. سیرِ بیرونی فعل و قول است؛ سیرِ باطن بالای سماست. سالک باید بداند که گفت‌وگوی بیداری، بویِ گفتِ خواب را از او می‌گیرد؛ یعنی اشتغالِ تمام به ظاهر، ادراکِ باطن را می‌پوشاند.

مهر، غشاوه و کوریِ قلب

آیهٔ ختم بر قلوب و سمع و ابصار دربارهٔ کفار است؛ اما اثرِ گناه و تعلق و توکل بر غیر، در حد خود بر مؤمنِ محجوب نیز مهر و پرده می‌نهد. اگر مهر نبود، صورت‌ها و صداهای حق دیده و شنیده می‌شد. آنچه حق بخواهد به چشم و گوش می‌رساند؛ اما غفلتِ بنده مانعِ استعداد است. آیهٔ کوریِ قلوبِ در صدور نیز هشدار می‌دهد که چشمِ ظاهر کور نیست؛ دلِ غلیظ کور است. بیمِ سالک باید از غلظتِ قلب باشد، نه از ضعفِ بصرِ ظاهری.

از این فصل برمی‌آید که نام‌گذاری کشف‌ها، تبیینِ نورِ وجود، توضیحِ مراتبِ حواس، و خواندنِ آیات و اشعار، همه یک رشته‌اند: انسانِ اسرارآمیز باید از أسفل سافلین به سوی احسن تقویم بازگردد؛ نور را در قلب زنده کند؛ و از گیرکردن در مناظر به سوی شهودِ وجه حرکت کند. این حرکت با مراقبه و محاسبه و مجاهدت و تضرع سامان می‌یابد، و تمام‌شدنش به دست ربوبیت است.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.