ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 122

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

چشم دل پس از تجلی نور در بصر

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

همین که نور در چشم متجلی شد — یعنی از قلب به چشم زد — و انسان از کشف ابصار برخوردار شد، در هر مرتبه‌ای باشد: ابتدا، اواسط یا نهایات، این چشم جدید را چشم دل می‌گویند. گفته می‌شود چشم دلش باز شده. دریافت این معنی برای کسانی که اهلش نیستند اندکی دشوار است. چشم دل نه این است که در این چشم ظاهری هیچ تحولی نیاید؛ بلکه ادراک و بصیره‌ای جدید است — ابصار است، دیدن است، چشم است — و در مراحلی در همین چشم ظاهر نیز ظهور می‌کند.

کشف ابصار در سه حال پیش می‌آید: بیداری، خواب، و حالت ثالث میان بیداری و خواب — حالاتی شبیه بی‌خودی که نه بیداریِ غفلت‌آلودِ معمول است و نه خوابِ اصطلاحی. آنچه پشت پرده می‌بیند، در ابتدا و اواسط، همین چشم می‌بیند؛ نه در همهٔ مراتب. در نهایات وضع دیگری است. وقتی چشم دل باز می‌شود، نور حق بر نور ظاهر حس سیطره می‌یابد و نور نافذی در چشم پیدا می‌شود. این نور را با چشم ظاهریِ ناظر نمی‌توان دید؛ چنان‌که نور عادیِ چشم را هم نمی‌توان با چشم ظاهر «دید». با همین چشم ظاهری، وقتی آن نور نافذ باشد، عالم برزخ و پشت پرده را می‌بیند؛ نور حق حجاب‌شکن و پرده‌برانداز و نافذ و محیط است و حجاب نمی‌شناسد — منتها بستگی دارد در چه مرتبه‌ای تجلی کرده باشد.

باید دانست که ادراکات انسان، حتی در مرتبهٔ عادی، از نور سرچشمه می‌گیرد: هم با نور می‌بینیم، هم در نور می‌بینیم، هم نور می‌بینیم؛ آنچه دیده می‌شود اشکال مختلف نور است در مراتب نازله. نوری که اکنون در چشم عادی هست با چشم ظاهر «برهنه» مدرک نیست؛ همان‌طور نورِ بالاتر را نیز در چشمِ صاحبِ کشف نمی‌توان با نگاهِ ظاهری دید. پس وقتی می‌گوییم کسی از چشم دل برخوردار است، نه این است که چشم ظاهری‌اش همان چشمِ بی‌تحول مانده باشد؛ در همین چشم ظاهری نوری پیش می‌آید. وقتی با همین چشم نگاه می‌کند — مثلاً عالم برزخ را — حضورِ دیدن با همین چشم است، اما نوری در آن هست که حجاب‌شکن است.

پس نه اینکه چشم دیگری جدا از این باشد و دو تا بماند؛ در بیداری این‌گونه است که این دو یکی می‌شوند. در خواب نیز مشابه است. صاحب چشم دل در رؤیا، در بیداری و در حالت ثالث با چشم دل می‌بیند؛ و برای او چشم دل و این چشم دو تا نیست. در حال عادی همان می‌بیند که دیگران؛ اگر خدا بخواهد و آن نور ظهور کند، آنچه را باید ببیند می‌بیند — و گاه زمامِ جزئی در دست انسان نیز با مشیت حق است.

نور حق بر نور حس؛ نور علی نور

مولوی روشنگر است: نور حق بر نور حس راکب شود؛ آن‌دم جان سوی حق راغب شود. اسب بی‌راکب چه داند رسم راه؟ شاه باید تا بداند شاه‌راه. سوی حسی رو که نورش راکب است؛ حس را آن نور نیکو صاحب است. نور حس را نور حق تزیین بود؛ معنیِ «نورٌ علی نور» این بود. نور حسی می‌کشد سوی ثری؛ نور حقش می‌برد سوی ولا. محسوسات دون‌ترِ عالم است؛ نور حق دریا و حس آن شبنم است.

«نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ» (نور/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نوری بر فراز نوری؛ خدا هر که را بخواهد به نور خویش هدایت می‌کند.

گمان نکنید آن نور را در چشم صاحبش با چشم ظاهر می‌یابید. مولوی می‌گوید یافته نمی‌شود مگر به آثار و گفتار. نور حسی غلیظ و گران است و در سواد دیدگان پنهان؛ چون نور حس را از چشم نمی‌بینی، چگونه نور آن دنیای بالاتر را از چشم ببینی؟ وقتی صاحب کشف نگاه می‌کند، ظاهرِ جسدِ چشم را می‌بینید نه خودِ آن نورِ بالاتر را. نور نافذ حجاب‌هایی را که برای ما حجاب است کنار می‌زند؛ همین چشم، هم چشم ظاهر است و هم چشم دل.

این در مراحل اولیه و اواسط سلوک است. در نهایت — آنجا که چشم دل ناظر وجه حق است، که اصل مقصد سالک است — این حرف‌ها بی‌جاست. هیچ‌یک از این مناظر مقصد سالک نیست؛ اگر مقصد شود در راه می‌ماند. در مراحل عالیهٔ تجلی نور در چشم، سخن از «این چشم و آن چشم» کنار می‌رود؛ مسائل دیگر است که به وقت خود گفته می‌شود.

هشدار: گیرنکردن در انوار و مناظر

هیچ سالکی نباید وقتی از این انوار برخوردار شد دست و پای خود را گم کند و مقصد را فراموش کند. مثال و اوامر مثالی و برزخی و اسرار کشف را دید و بالاتر رفت؛ اگر سالک واقعی باشد با این احوال خود را مسرور نمی‌کند و همتش دیدنِ این‌ها نیست. همان‌دم که این انوار خوش آمد و دلش خواست همیشه از این‌ها ببیند، در همان مرحله می‌ماند — اگر سقوط نکند. «آن خیالاتی که دام اولیاست / عکس مهرویان بستان خداست»: مظاهر جمال را می‌بیند؛ اگر دامنگیر شود مانند دامنگیر بودن دنیا برای ماست. سالک از اول همت به سوی مقصد اعلی و شهود وجه حق دارد — شهود در مرحلهٔ فناء. اگر سید باشد خدا یا ملائکه هدایتش می‌کنند:

«وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا» (عنکبوت/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که در راه ما مجاهدت کنند، بی‌گمان به راه‌های خویش هدایتشان می‌کنیم.

آن خیالات و مناظر اگر برای سالک دامنگیر باشد، درست مانند دامنگیر بودن این دنیا برای غافلان است. او مظاهر جمال را می‌بیند؛ اگر همان‌جا گیر کند، همان‌جا می‌ماند — اگر سقوط نکند. سالکِ واقعی از اول همتش رو به مقصد اعلی است؛ نه آنکه کشف را مطلوبِ مستقل سازد.

مرحلهٔ تجرد: کل وجود چشم است

آنجا که سالک از چشم دلی برخوردار است که با آن وجه حق را شاهد باشد، این صحبت‌ها بی‌جاست. آن مرحله، مرحلهٔ تجرد انسان است؛ فوق زمان و مکان و ماده. در آن مرحله کل وجود انسان چشم است؛ گوشش هم چشم است، لمسش هم چشم. آنجا بدن و غیر بدن نداریم؛ این چشم و آن چشم نداریم؛ حتی تفکیک چشم و گوش و لمس نیست. در تجرد، کل او چشم است چنان‌که کل او گوش است.

از رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیده‌اید که فرمود چنان‌که از روبرو می‌بینم از پشت سر نیز می‌بینم. این اشاره به حقیقتِ رسول در آن مرتبه است؛ آنجا مسئلهٔ «پشت و رو» مطرح نیست. چشم دلی که وجه حق می‌بیند همین چشم دل است در مرتبهٔ بالاتر؛ روابطِ چشمِ ظاهر کنار می‌رود و تمام وجود چشم می‌شود: ظهور حقیقت مجرد و نوری انسان.

اصل حقیقت ما صورت مجردِ بالاتر از زمان و مکان است:

«إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَىٰ صُورَتِهِ» (روایی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آدم را بر صورت خویش آفرید. (مضمون روایت)

آنجا وجود انسان کلّش سمع است، کلّش بصر، کلّش لمس، کلّش عقل. لذا وقتی علی علیه‌السلام فرمود وجه حق را شاهد داشتم و پرسیدند با این چشم؟ فرمود نه با این چشم، بلکه با چشم دل.

وحدت نور در مشاعر و سه حالِ دیدن

یک نور بیشتر نیست که از ربوبیت در قلب تجلی کرده؛ همان در چشم باصرهٔ بالاتر می‌شود، در گوش سامعهٔ بالاتر، در شامه و ذائقه و لامسه به شکل خاص همان مشعر. ادراکات مشاعر انواری‌اند به اشکال مختلف از قلب؛ اگر نور بالاتر در قلب آمد همان در مشاعر جلوه‌گر می‌شود. در بیداری نور نافذ بر همین نور حس سوار است؛ در خواب نیز مشابه؛ در حالت ثالث میان خواب و بیداری نیز دیدنِ پشت پرده با چشم دل است. زمامِ جزئیِ دیدن گاه با مشیت حق به اختیار نسبیِ سالک نیز مربوط می‌شود؛ اما اصل، عنایت حق است. نور در هر اندازه در قلب و مشاعر جلوه کند مشخصه‌اش نفوذ و احاطه و نشناختن حجاب است؛ مرتبهٔ تجلی اندازهٔ نفوذ را معین می‌کند.

تثبیت مقصد و جمع‌بندی

چشم دل همان ابصارِ ناشی از تجلی نور در قلب و چشم است؛ نافذ و حجاب‌شکن. نور حق بر نور حس سوار می‌شود و معنی نور علی نور را می‌رساند. سالک نباید در مناظر بماند؛ مقصد شهود وجه الله در فناء است. در تجرد کل وجود چشم و گوش است؛ و بیان علی علیه‌السلام ناظر بر چشم دل است نه چشم ظاهر. سالک واقعی با پیدا شدن احوال کشف، همت را از شهود وجه حق برنمی‌دارد. اگر خوشیِ دیدنِ مثال و برزخ و انوار او را نگه دارد، همان‌جا می‌ماند. عکس مهرویان بستان خدا دام اولیاست اگر به جای مظهر، مطلوب شود. هدایت حق و ملائکه سالکِ صادق را نگه می‌دارد؛ اما شرطش فراموشیِ مقصد نیست.

از این قرار، فصلِ چشم دل حلقهٔ اتصال میان تجلی نور در قلب و کشف ابصاری است: همان نور، وقتی به بصر زد، چشم دل نام می‌گیرد؛ در سه حالِ بیداری و خواب و حالت ثالث کار می‌کند؛ نافذ است و حجاب نمی‌شناسد؛ اما مقصد نیست. مقصد، شهود وجه در مرتبهٔ تجرد است که در آن کل وجود بصر و سمع می‌شود. میان این دو — کشفِ مشاعری و شهودِ وجه — فاصلهٔ منازل است؛ گیرکردن در منزلِ نخست، ترکِ سفر است.

تفصیلِ سه حال و نفوذِ نور

بیداریِ کشف، رؤیای صادق، و حالتِ ثالثِ میان خواب و بیداری، سه ظرفِ ظهورِ چشم دل‌اند. در هر سه، آنچه دیده می‌شود پشت پرده است؛ اما ظرفِ ادراک فرق می‌کند. در بیداری، نور نافذ بر نور حس سوار است و سالک با چشمی که دیگران نیز می‌بینندش، چیزی می‌بیند که دیگران نمی‌بینند. در رؤیا، همان چشم دل در عالمِ خواب کار می‌کند. در حالت ثالث، نه غفلتِ بیداریِ معمول است و نه خوابِ اصطلاحی؛ حالتی است که اهل سلوک آن را می‌شناسند و الفاظ از وصفش قاصر است.

نفوذِ نور به اندازهٔ مرتبهٔ تجلی است. نورِ حق محیط است و حجاب نمی‌شناسد؛ اما اگر تجلی ضعیف باشد، نفوذ نیز محدود است. پشت دیوار و آن‌سوی پرده برای نورِ قوی‌تر آشکارتر است. این را نباید با فضولیِ حس یکی گرفت؛ کشفِ صادق در مدارِ اذن و ولایت است، نه در مدارِ هوسِ دیدن.

ادراکات همه نورند

باید دانست که در مرتبهٔ عادی نیز ادراکات صورت‌های مختلف نورند: با نور می‌بینیم، در نور می‌بینیم، نور می‌بینیم. آنچه دیده می‌شود اشکالِ نور در مراتب نازله است. از این رو وقتی نورِ بالاتر در چشم نشست، تعارضِ ذاتی با دیدن نیست؛ ارتقای همان حقیقت است. نورِ حس غلیظ و گران و در سوادِ دیدگان پنهان است؛ پس شگفت نیست که نورِ بالاتر نیز با نگاهِ ظاهریِ ناظر دیده نشود. یافته شدنِ آن نور به آثار و گفتار است، نه به دیدنِ جسدِ چشم.

اسب و راکب در تمثیل مثنوی

تمثیلِ اسب و راکب برای همین سیطره است: چشمِ معمول بی‌راکب رسمِ راه را نمی‌داند؛ شاه باید تا شاه‌راه معلوم شود. سویِ حسّی باید رفت که نورش راکب است؛ آن نور صاحبِ حس می‌شود و حس را تزیین می‌کند. نورِ حسی به سوی ثری می‌کشد؛ نور حق به سوی ولا می‌برد. محسوسات دون‌ترِ عالم‌اند؛ نور حق دریاست و حس شبنم. این تمثیل هم تفسیرِ نور علی نور است هم هشدار: بی‌راکب ماندنِ حس، گم‌راهی در بیابانِ صورت است.

دامِ جمال و شرطِ هدایت

مظاهر جمال — عکس مهرویان بستان خدا — اگر مطلوبِ مستقل شوند دام‌اند، چنان‌که دنیا برای غافلان دام است. سالکِ واقعی از خوشیِ دیدنِ مثال و برزخ و انوار، همت را از شهودِ وجه برنمی‌دارد. آیهٔ مجاهدت وعده می‌دهد که راه‌ها گشوده می‌شود؛ اما مجاهدت بدون صدق، و صدق بدون فراموشیِ مقصدِ اعلی، تمام نیست. خدا و ملائکه سالکِ صادق را نگه می‌دارند؛ شرطش آن است که کشف را بت نسازد.

تجرد و روایتِ بصر از پشت سر

در مرتبهٔ تجرد، مسئلهٔ پشت و رو کنار می‌رود؛ از این رو روایتِ دیدن از پشت سر اشاره به حقیقتی است فراتر از چشمِ دوحدقه. کل وجود بصر می‌شود، چنان‌که کل وجود سمع و لمس و عقل می‌شود. صورتِ آدم بر صورتِ حق — به مضمون روایت — ناظر بر همین حقیقتِ مجرد است. وقتی علی علیه‌السلام فرمود با چشم دل شاهدِ وجه بودم، مرزِ میانِ بصرِ ظاهر و بصرِ دل را روشن کرد: شهودِ وجه کارِ چشمِ سر نیست؛ کارِ وجودِ نورانی است که در تجرد، تمامش چشم است.

جمعِ عملیِ فصلِ چشم دل

سالک پس از فهمِ این فصل می‌سنجد: آیا نور در قلبش به بصر زده یا هنوز در حدّ مفهوم است؟ اگر زده، آیا نافذ است یا ضعیف؟ آیا در سه حال چیزی از پشت پرده دیده یا نه؟ و مهم‌تر: اگر دیده، آیا او را به ذکر نزدیک‌تر کرده یا به عجب؟ میزان شرع و ادبِ فقر پاسخ می‌دهد. چشم دل نعمت است؛ گیرکردن در آن آفت است؛ و شهودِ وجه مقصد است. میان نعمت و آفت و مقصد باید فرق نهاد، وگرنه سلوک به تماشای صورت‌ها بدل می‌شود.

بازخوانیِ عملی (بخش 1‌ـ‌122)

ربوبیت درِ تجلی را می‌گشاید؛ بنده درِ تضرع را نمی‌بندد. اما گشودنِ در با شتابِ ادعا یکی نیست. صدقِ طلب، ادبِ فقر، و رجوع به میزان شرع، سه رکنی است که در بخش 1 از تأملِ این فصل باید زنده بماند.

انسان خلیفة‌الله است و حواس او مراتب دارد. مرتبهٔ حسِ دنیا، مرتبهٔ حسِ کشف، و مرتبهٔ شهودِ وجه را نباید درهم آمیخت. هر منزل حکم خود را دارد؛ و ادبِ هر منزل، ترکِ شتاب و ترکِ یأسِ توأم است.

جمعِ خوف و رجا در این مقام معنا می‌یابد: خوف از آنکه صورت‌ها راه را ببندد؛ رجا به آنکه ربوبیت صادقان را نگاه دارد. نه خوفِ فلج‌کننده، نه رجایِ بی‌عمل. بخش 1 تعادل را می‌خواهد.

پیوندِ دانسته و کرده (بخش 2‌ـ‌122)

اگر چیزی از سنخِ کشف یا حال پیش آمد، نخستین پرسش این نیست که «چه دیدم؟»؛ پرسش این است که «مرا به ذکر نزدیک‌تر کرد یا به عُجب؟». نزدیک‌تر شدن نعمت است؛ عُجب آزمایش است. آزمایش را با هیجانِ صورت پاسخ نمی‌دهند.

در مواجهه با مناظر و اصوات و بوها و طعم‌ها و لمس‌های غیرعادی، میزان شرع و قرآن و سنتِ معصوم میزان است. آنچه با میزان نسازد، هرقدر درخشان نماید، نباید راهبرِ عمل شود. این هشدارِ بخش 2 برای جلوگیری از ضلالتِ شیرین است.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.