یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه
سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین. صلوات الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
جهت شادی ارواح طیّبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر، معلمان و استادان، و امامِ شهید، فاتحهای با صلوات هدیه میکنیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
قرآن را بر صفحهٔ صد و یازده بگشایید. داستان معروف سورهٔ مبارکهٔ مائده از آیهٔ بیست آغاز میشود. در این داستان، خدا برای دو نفر نقشی خاص میگذارد؛ نقشی ویژه. نکتهٔ بامزه این است که این نقش ویژه هیچ اثری بر سیر رویداد نمیگذارد. خدا از آن دو یاد میکند، تجلیلشان میکند، نامشان را در کتاب باقی میگذارد؛ و با این همه، حرکتِ جمع عوض نمیشود. باید دید در روال کار کجا گره خورده که چنین اتفاقی افتاده است.
پس از دریا؛ صنمِ اسنادِ بالادستی
قدمِ پیشین، رفتن به سوی سرزمین مقدس نبود؛ قدمِ پیشین عبور از دریا بود. بنیاسرائیل با وضعیتی خاص، و با دیدن معجزات پیاپی، از دریا گذشتند. در سورهٔ اعراف همین مقطع خوانده شده است:
«وَجَٰوَزْنَا بِبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ ٱلْبَحْرَ فَأَتَوْا۟ عَلَىٰ قَوْمٍۢ يَعْكُفُونَ عَلَىٰٓ أَصْنَامٍۢ لَّهُمْ» (اعراف/۱۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بنیاسرائیل را از دریا گذراندیم؛ پس بر قومی گذشتند که بر بتهای خویش معتکف بودند.
قومی را دیدند که بر صنمی عکوف کرده بودند و بت میپرستیدند. پرسشِ بعد از عبور این بود: اکنون که رستهایم و اینجا آمدهایم، چه باید کرد؟ پاسخِ جمع این نبود که میز را واژگون کنیم. پاسخ این بود که چارهای نیست؛ چاره همان علمِ جدید است؛ باید همان کارهای پیشین را از سر گرفت. اقتصاد جهانی همین است؛ سازمان جهانی بهداشت همین است؛ اسنادِ بالادستی همین است. چه کنیم؟ کی گفته است زیر میز بزنیم؟ کی سازمان جهانی بهداشت را حجت کرده؟ کی اقتصادِ لیبرالی را؟ کی دانشکدهٔ مدیریت شریف را؟ کی فلان سند را؟ علمِ جدید را که چارهٔ ناگزیر بنامی، همان بت را علم نامیدهای. پس از دریا، جای پرسشِ «چه باید کرد» را «چاره نداریم» گرفت. کسی میز را واژگون نکرد. اسنادِ بالادستی را وحیِ عملی دانستند و پاییندست را با آن میزان کردند.
تقریباً همهٔ دولتها، در حوزهٔ سلامت، میخواهند خود را با سازمان جهانی بهداشت تطبیق دهند؛ در بالای نود درصد موارد. کارِ فرعون جز این چیست؟ کارِ فراعنه همین است. میگوید:
«فَقَالَ أَنَا۠ رَبُّكُمُ ٱلْأَعْلَىٰ» (نازعات/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفت: من پروردگارِ برترِ شمایم.
یعنی پوششِ بالاتر از آنِ من است؛ پایینترش هرچه میخواهید باشید، در پازل من باشید. هرچه میخواهید باشید: صبح تا شب قرآن بخوانید، در نماز ختم قرآن کنید ــ این عربستانیها چنین میکنند ــ هرچه میخواهید باشید، باشید. فقط در پازل من بمانید. سیاستهای اقتصادیام را از میان نبرید؛ سیاستهای حوزهٔ سلامت را از میان نبرید؛ این را و آن را از میان نبرید. دقیقاً میشود همان سندِ چشماندازِ بیستوسی که اعلام کردهاند؛ اسنادِ پاییندست را بر اساس سندِ بالادست مینویسند و پنهانکاریای در کار نیست. این میشود «اصنام».
ناگهان تصویری خلوچل از بتپرست درنیاورید: کسی که بتی میتراشد، بعد میشکند، یا از خرما بتی میسازد و میخورد. خودِ بتپرستان نیز این تصویر را به گردن نمیگیرند. در کشورهای شرق با بتپرستان زیستهام؛ آنان به آنچه ما دربارهشان قائلیم قائل نیستند. اینها را واسطهٔ فیض میدانند. حتی اگر بگویی واسطهٔ فیضِ شما حضرت مهدی باشد، باکی ندارند. مجسمهٔ گامبوهه را که به نابودا میگویند دیدهام؛ شمایلش به انسان کامل نمیخورد. با یکی از غریبالمرجعیتهایشان سخن گفتم: میشود بهجای این، حضرت مهدیِ خودمان را بگذارم؟ گفت آری، مشکلی نیست. با این نیز مشکلی ندارند. شرط فقط این است که در دستگاهِ آنان باشی.
پس بت، در تعریف جدیاش، آن تندیسِ خرمایی نیست که جهله میتراشند و میخورند. بت این است که در نظام توحیدی نباشی، برای خودت اسنادی تولید کنی، و به همان اسناد پایبند بمانی. بسیار وقتها همین در قالب حزب عمل میکند: پایبندی به آرمانهای حزب، میشود بتپرستی نوین.
بت را از موزهٔ اشیاء بیرون بیاورید و در پروندهٔ اسناد بگذارید. سندِ بالادست که بیچونوچرا باشد، صنم است؛ حتی اگر پاییندستش تفسیرِ آیات باشد. فرعون نمیگوید قرآن نخوان؛ میگوید در پازل من بخوان. پوششِ بالاتر از آنِ او است: سیاستِ سلامت، سیاستِ اقتصاد، سیاستِ اسناد. نود درصدِ تطبیق با سازمان جهانی بهداشت یعنی ربّالاعلا در عمل پذیرفته شده است، هرچند زبان توحیدی بماند. کسی که پس از دیدن اصنام نگفت میز را واژگون میکنیم، همان کسی است که پس از دریا نیز سرزمین مقدس را به «قوم جبّار» میبازد.
هلاکت از روی بیّنه؛ قولِ لینِ موسی
بارها گفتهام: پس از دیدن حجتها باید قدمِ بعد را برداشت.
«لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ وَيَحْيَىٰ مَنْ حَىَّ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ» (انفال/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا هر که هلاک میشود از روی دلیلی روشن هلاک شود، و هر که زنده میماند از روی دلیلی روشن زنده بماند.
از دست فرعون، با مذاکرهای بسیار «خوب»، آزاد شدند. مذاکرهاش این بود: گندگی نکن؛ بده بروند. کل مذاکرهٔ موسی با فرعون همین است؛ همان که «قول لین»اش میخوانند. قول لین در سورهٔ طه آمده است:
«فَقُولَا لَهُۥ قَوْلًۭا لَّيِّنًۭا لَّعَلَّهُۥ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَىٰ» (طه/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس با او سخنی نرم بگویید؛ باشد که پند گیرد یا بترسد.
نرمیاش معلوم است چیست: گندگی نکن؛ بده بروند. این کل مذاکرات میان موسی و فرعون است. اینجا خدا کمک میدهد. اینگونه نیست که چون موسموس کنی و گردن کج کنی و غیرِ خدا را در معادله بیاوری و وعده دهی که «من به تو حمله نمیکنم»، خدا نیز با تو همان معامله را بکند.
حدش را بسنجید. میگوییم دیگر با آمریکا نمیجنگیم؛ او هم ما را نبیند. او را که رسماً میشناسیم. اما بسیار بیجا میگوییم که دیگر با یکدیگر نمیجنگیم. نه. جنگهای وجودی معنایش این است که با یکدیگر میجنگیم. نکتهٔ بامزه این است که میگوییم «ما به تو تعرّض نمیکنیم». مگر تاکنون تعرّض کردهایم؟ یعنی چه؟ اگر کسی بگوید «دیگر به شما تجاوز نمیکنم»، معنایش این است که تاکنون تجاوز میکرده است. این چه وعدهای است؟ خدا اینگونه اقتدارها را نمیپسندد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام همین صحنه را قلهای میشمارند: موسی و هارون برای فرعون شرط کردند «بقاء مُلکه و دوام عزّته». اگر بنیاسرائیل را آزاد کنی، قول میدهیم کاری به کارت نداشته باشیم.
«بَقَاءُ مُلْكِهِ وَدَوَامُ عِزَّتِهِ» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماندگاری فرمانرواییاش و دوام عزتش.
دو نفر با یک عصا آمدهاند، مدار از پشم پوشیدهاند، و به فرعون قول میدهند که تو بر جایت بمانی. فرعون میماند که این چیست: کلاً با یک چوب آمدهاند و پشمینهای پوشیدهاند و بقای مُلک را ضمانت میکنند. این کل آن مذاکره بوده است: بنیاسرائیل را رد کن بیایند. آیاتش بامزه است: اینها را میدهی، میرویم. قول لین یعنی حقیقتِ سخت با زبانِ نرم؛ نه چانهزنی بر سرِ سهم. گندگی نکن، بده بروند. اگر کسی این را «پلتفرمِ مذاکره» بنامد، یا متن را نخوانده یا میخواهد متن را به آییننامهٔ عرفی تبدیل کند. خدا وقتی کمک میدهد که گردن پیش غیرِ او خم نشده باشد. وعدهٔ «حمله نمیکنم» از موضعِ کسی که تاکنون حمله نکرده، زبانِ اقتدار نیست؛ زبانِ پذیرشِ اتهام است. جنگ وجودی یعنی جنگ هست؛ تعارفِ عدم تعرّض، صورتِ مسئله را عوض نمیکند.
دوازده نقیب؛ گزارشِ ده نفر از سرزمین مقدس
کارِ بعد این است که سرزمین مقدس را بگیرند. مأموریت این است که آنجا حکومت و حاکمیت خود را برپا کنند. آیهٔ دوازده همین سوره از دوازده نقیب یاد میکند. این دوازده با اسباط بنیاسرائیل مرتبطاند: اسباط زیر نظر نقیبان بودند و نقیبان زیر نظر موسی. تشکیلات اینگونه بود. تشکیلات روشن بود: موسی در رأس، دوازده نقیب، و اسباط زیر نظر آنان. مأموریت نیز روشن بود: سرزمین مقدس را بگیرند و حکومت خود را برپا کنند، نه آنکه گزارشی بیاورند که فتح را تا اطلاع ثانوی تعطیل کند. موسی همین بزرگانِ سیستم را میفرستد تا از سرزمین مقدس اطلاعاتِ عملیات بیاورند. اطلاعات وقتی به گفتمانِ عجز بدل شود، دیگر اطلاعات نیست؛ فتوایِ ترس است. ده نفر از دوازده نفر همین فتوا را دادند. قوم جبّار است؛ تا خالی نکنند داخل نمیشویم. امروز همان جمله را با نامهای تازه میگویند.
«وَلَقَدْ أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَٰقَ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ ٱثْنَىْ عَشَرَ نَقِيبًۭا» (مائده/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی خدا از بنیاسرائیل پیمان گرفت و از میانشان دوازده نقیب برانگیختیم.
از این دوازده نفر، ده نفر میگویند نمیشود؛ کار درنمیآید. آنسو قومی جبّار است؛ شوخی ندارد. امروز بگویید یک آمریکا آن طرف است، یک رژیم صهیونیستی آن طرف است. چه کسانی این را میگویند؟ بزرگان سیستم. کسانی که خود از دست فرعون، با آن وضعیت، نجات یافتهاند.
«قَالُوا۟ يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّ فِيهَا قَوْمًۭا جَبَّارِينَ وَإِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا حَتَّىٰ يَخْرُجُوا۟ مِنْهَا فَإِن يَخْرُجُوا۟ مِنْهَا فَإِنَّا دَٰخِلُونَ» (مائده/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای موسی، در آنجا قومی جبّارند، و ما هرگز داخل آن نشویم تا آنان از آن بیرون روند؛ پس اگر بیرون روند، ما داخلشوندگانیم.
حرف، در معادلات، منطقی است. اینان را موجوداتی غیرمنطقی تصویر نکنید. اتفاق قبلی را برای خودشان شانس تحلیل کردهاند؛ یک بخت. در تبریز دوباره چنین شد و در اصفهان چنان، و هی گزارش میدهند که نیروها در کمین بودند. این خبرها نبود؛ در کمین نیروها نبود. عملیاتی به صورتی طراحی شده بود که هزار جور حسابش را کرده بودند؛ بعد به گونهای لو رفت که روی کسی نمیشود گفت. چون باید وعدههای الهی را قبول کنی. باید بگویی حساب نکرده بودیم. دو نفر از آنجا میگذشتند، اتفاقی دیدند، به پلیس گزارش دادند؛ کار پلیس همین است. یکی از بزرگترین عملیاتهای طراحیشده خراب شد. آمده بودند باندِ فرودگاه را بزنند؛ دو نفر میگذشتند، دیدند، به پلیس گفتند. کارِ پلیس همین است. طراحی هزارجور حساب شده بود؛ لو رفتن چنان بود که روی کسی نمیشود گفت مگر آنکه وعده را بپذیری. اگر ماجرا را اینگونه بگویی، باید اعتماد کنی: وعدههای الهی اینگونه است. اگر همان را «در کمین نیروها بودند» روایت کنی، معجزه را از حساب خارج کردهای و گزارشِ ده نقیب را امضا کردهای.
نکتهای در قرآن بسیار جالب است: اسلام هیچ جنگی را پیروز نمیشود مگر آنکه دستش پایین باشد. نتیجهٔ بامزهاش این است. جایی نیست که جنگِ «هُنَین»گونه نباشد؛ تنها جنگی که به جهت نظامی دستِ برتر داشتیم، جنگ حنین است که در آغازش شکست خوردیم. وگرنه در تمام جنگهایی که بردهایم، دستِ پایین بودهایم و بردهایم. گزارش قرآن است. اگر معنایی خاص دارد، باید منتظرِ همان معنا بود.
حرفِ بزرگان بیاثر نمیماند؛ تبدیل به گفتمان میشود. در سورهٔ نساء همین سازوکار را میتوان دید: نقیبان و رأسهای سیستم نخست معادله را در اتاق خود میچینند، سپس همان معادله زبانِ عموم میشود. دهانِ مردم دهانِ نقیب میشود، بیآنکه مردم دریا را از یاد برده باشند. معجزه را که شانس بنامی، فتح را نیز به جدولِ نیرو حواله میدهی. آنگاه دیگر «انعم الله علیهما» به کار نمیآید؛ چون نعمت ولایت وقتی نعمت است که معادله را عوض کند، نه وقتی که همان معادله را با ادبیات دینی تزئین کند.
دو مردِ خداترس؛ یوشع بن نون و کالب
دو نفر در میان برمیخیزند: یوشع بن نون و کالب؛ دو یار مخلص حضرت موسی. گزارشی که قرآن از این دو میدهد بسیار مهم است. حرکتی میزنند که بیفایده است. حرفی میزنند، صحنهای وارد میشوند، حرف میزنند؛ تهش حرف بیفایده است. اما خدا از همین حرفِ بیفایده تقدیر میکند؛ این دو را برمیدارد و برجسته میکند. از آن دوازده نفر، دو نفر جور دیگری سخن میگویند.
«قَالَ رَجُلَانِ مِنَ ٱلَّذِينَ يَخَافُونَ أَنْعَمَ ٱللَّهُ عَلَيْهِمَا ٱدْخُلُوا۟ عَلَيْهِمُ ٱلْبَابَ فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غَٰلِبُونَ ۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَتَوَكَّلُوٓا۟ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (مائده/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دو مرد از کسانی که میترسیدند و خدا به آنان نعمت داده بود گفتند: از درِ شهر بر ایشان درآیید؛ چون درآمدید همانا شما غالبید. و اگر مؤمنید بر خدا توکل کنید.
بامزهاش این است که خدا از دو نفر یاد میکند که نقش ویژه دارند و نقششان در سیرِ جمع هیچ اثری نمیگذارد. تجلیلِ کتاب، تجلیلِ نتیجه نیست؛ تجلیلِ جهت است. کنشِ سدید، حتی وقتی ناشنیده بماند، در حساب میماند. ده نفر شاید مشاورانِ دقیقِ ولی بودند؛ دو نفر تحت ولایت بودند. مشاور میپرسد میشود؟ ولیمدار میپرسد خدا چه خواسته است؟
ویژگیشان این است که از «کسانیاند که میترسند». اهل ترساند؛ ترس از خدا. و «انعم الله علیهما»: خدا به این دو نعمت داده است. چه نعمتی؟ نعمتی که در کاربرد قرآنیاش نعمتِ ولایت است. وقتی میگویی «مرا در صراط کسانی بینداز که به آنان نعمت دادهای»، راهِ انعمت علیهم راه ولایت است؛ نه نعمت هوا و زمین و خوراکی. آن که راه بسیاری است.
«صِرَٰطَ ٱلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» (فاتحه/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): راه کسانی که به آنان نعمت دادهای.
نعمت ولایت مهمترین نعمت الهی است؛ بقیهٔ نعمتها در پرتو این، نعمت میشوند.
عقد با امام و حلال شدنِ نعمتها
این را در بحث اکبر گفتهام. امام خمینی، ذیل آیهٔ اول سورهٔ مائده:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَوْفُوا۟ بِٱلْعُقُودِ ۚ أُحِلَّتْ لَكُم بَهِيمَةُ ٱلْأَنْعَٰمِ» (مائده/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، به عقدها وفا کنید. چهارپایانِ انعام برای شما حلال شد.
میگوید عقد با امام را مراعات کنید. اینجا است که بهیمة الأنعام برای شما حلال است. یعنی چه؟ یعنی حیوانِ گنگ و «بَهم» در وجود شما زنده میشود. بهم، گنگ است؛ چیزی ندارد. اما این گوشتها برمیخیزد و میآید؛ مثل کودی که پای درخت میدهی. درخت اگر درخت باشد، از همان کود هلو میدهد. وگرنه اگر کسی عقد با امامت نداشته باشد، عقد با ولایت نداشته باشد، دریافتیش «اُحلّت» نیست؛ چون به هلو بدل نمیشود، به عقل بدل نمیشود.
این حرف مهم است که قرآن پشتسرهم میگوید «الیوم»، «الیوم»، «الیوم»: یعنی روزِ روزِ اقامه و ولایت که باشد، آن کود را که میگیری آوندها درست میکشد و به موجود زنده بدل میکند؛ موجود مرده میرود در موجود زنده و زندهاش میکند. بدون آن روز، طیّبات هم طیّب نمیمانند. زنِ پاکدامن، ارتباط، خوراک: همه وقتی «احلّت»اند که عقد با امام زنده باشد. روزِ ولایت که برپا باشد، آوند کار میکند. روز که نباشد، کود کود میماند.
همین را دربارهٔ علوم غربی میپرسند: کلاً میشود استفاده کرد یا نه؟ بستگی دارد موجود زندهای یا نه. اگر موجود زندهای، آوندهایت درست میگیرد، درست میکشد و به موجود زنده بدل میکند. اگر نیستی، همان را که میکشی همانجور «بهم» میماند که بوده و خواهد بود. آیه هست که بهجای چهارپا بچرخد؛ مخالفِ همین میشود. نه مخالفیم نه موافقِ مطلق؛ بستگی به زنده بودنِ گیرنده دارد.
در سورهٔ محمد آمده است:
«وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ ٱلْأَنْعَٰمُ وَٱلنَّارُ مَثْوًۭى لَّهُمْ» (محمد/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میخورند چنانکه چهارپایان میخورند، و آتش جایگاهی برای آنان است.
میگوید عدهای مثل گاو غذا میخورند؛ نه اینکه زیاد غذا میخورند. گاو برای چه غذا میخورد؟ چون گرسنه است. بعد چه میخواهد کند؟ میخواهد تولیداتی بدهد: شیر، گوشت، گوساله. نمیخواهد حکومت اسلامی را تقویت کند. برخی مثل گاو غذا میخورند: بهم میخورند، تولیدِ بهم میدهند.
قرآن دربارهٔ سنگ نیز چنین میگوید. برخی سنگها از خشیت خدا فرو میافتند؛ برخی نه. برخی سنگها حواسشان هست کجای عالماند. برای همین گفتهاند سنگِ مسجد را بیرون نبرید. سنگی که در مسجد است با آن سنگ یکی نیست.
«وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ ٱللَّهِ» (بقره/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از سنگها برخی هست که از ترس خدا فرو میافتد.
و هرچه هست تسبیح میگوید؛ این سنگ با آن سنگ فرق دارد، این حیوان با آن حیوان. کسی که «بهم» است، گنگ است: اصلاً نمیداند کجای عالم است. همینطور غذایش را میخورد، زندگیاش را میکند، بچه تولید میکند. موقعیت خود را در این عالم نمیشناسد. از این چراگاه بردار ببر در آن چراگاه، میچرد؛ علف بگذاری میچرد؛ بگردانی میچرد. به مختصات خود در عالم کاری ندارد. این میشود موجودِ بهم.
اگر عهدت با امامت برقرار باشد، نعمت امامت و ولایت برقرار باشد، میشود «احلت لكم بهیمة الأنعام». امروز حلال است؛ امروز زنِ پاکدامن حلال است؛ امروز ارتباطات حلال است؛ امروز طیّبات حلال است. غیر از این، طیّبات حلال نیست. مثل بهیمة الأنعام آدم چیزی خورده است.
این حرف را در محرم نیز باید پاس داشت: پیوند ولایی یعنی پیوند محبتی. پیوند ولایی یعنی ائتلافی حاکی از محبت. نعمت ولایت نعمتِ محبت است، نه حتی نعمتِ عدالت. عدالت را بیرون از پروژهٔ ولایت برقرار کردن، کاری از بیرون است.
برادری نه برابری؛ عدالتِ قضایی در خانواده
در خانواده چرا موضوعِ دائمیتان عدالت نیست؟ چون محبت خودش برادری درست میکند، نه برابری. ما قائل به برابری نیستیم؛ قائل به برادریایم. در خانواده چنین است؛ در جماعتهای بزرگتر نیز چنین است. عدالت خوب است؛ عدالتی که از محبت درآید، از اخوت. چرا پیوندها را پیوندِ اخوت گفتهاند؟ چون روحِ امامت دارید و روح امامت محبت است. میشود ولاءِ طولی و ولاءِ عرضی. توافقها و ائتلافهایی که بدنها با هم دارند با پول به دست نمیآید.
«لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا مَّآ أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ» (انفال/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر آنچه در زمین است همه را خرج میکردی، میان دلهایشان الفت نمیافکندی؛ ولی خدا میانشان الفت افکند.
اخوت را با پول نمیخرند. اگر در خانواده عدالت بخواهد برقرار باشد، عدالتی بر پایهٔ اخوت است، بر پایهٔ ولایت؛ نه بر پایهٔ خطکشیهایی که مشاور ازدواج توصیه میکند. هر جا زن و شوهر به سمت خطکشی رفتند ــ تو ساعت شش میآیی من غذا درست میکنم؛ تو این میکنی من آن ــ خانواده پاشیده است. گمان میکنند این قولوقرارها به خانواده کمک میکند؛ نمیکند. مبنای خانواده محبت است، ولایت است؛ نه عدالتِ سیخِ قوهٔ قضائیه. مهر را که بگذاری اجرا شود، دیگر اصلاً در آن فضاها نیستی. وقتی منطقِ عدالتِ قضایی وارد خانواده شود، خانواده را به هم میافکند. دو منطق است: یکی منطقِ گرفتنِ حقِ خود، یکی منطقِ ساختنِ ائتلاف. زن و شوهری که به هم علاقهمندند، عدالت خودبهخود در میانشان جاری میشود، بیآنکه لبهٔ تیز ایجاد شود.
ولاءِ طولی و ولاءِ عرضی با بودجه ساخته نمیشود. اگر آنچه در زمین است همه را خرج کنی، دلها را الفت نمیدهی. خانواده را که به قراردادِ ساعت شش فروکاهی، قوهٔ قضائیه را به سفره بردهای. مهرِ اجراشده عدالت میآورد و محبت میبرد. جماعت بزرگ نیز اگر فقط برابری بخواهد و برادری نخواهد، ائتلافش خودایمنی میشود: بدن به جانِ بدن میافتد.
ارتباط با ولی نیز از همین سنخ است. آن ده نفر شاید مشاوران خوبی برای ولی بودند: رفته بودند، شرایط را دیده بودند، گفته بودند آنجا قومی جبّار است، معادله چنین است. یکی اما ارتباط روحی با ولی دارد؛ تحت ولایت قرار گرفته است. نه اینکه دستوراتی هست و میگذارد ببیند میشود انجام داد یا نه. «انعم الله علیهما» اینجا مهم است: رابطه، رابطهای کاملاً ولایی و محبتی است. ویژگی این دو، خداترسی است و همین نکتهٔ ولایت که به کنش بدل میشود. آمدهاند وسط و کنش کردهاند.
اخلاقِ قرآن و اخلاقِ احتیاط؛ فقه دولت
در بحثهای تحلیلی با جمعی از دوستان گفتهام: مدل قرآن با مدل حتی روایات ما فرق دارد. روایات ما پر از احتیاط است، پر از صمت، پر از سکوت. قرآن اصلاً چنین مدلی ندارد. مدل قرآن صمت و سکوت نیست. حرف دارد و کنش دارد؛ اما میگوید کنش سدید باشد.
«فَلْيَتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَلْيَقُولُوا۟ قَوْلًۭا سَدِيدًۭا» (نساء/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باید از خدا پروا کنند و سخنی استوار بگویند.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَقُولُوا۟ قَوْلًۭا سَدِيدًۭا» (احزاب/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید و سخنی استوار بگویید.
حرف بزن؛ اما حرف محکم بزن. آیتالله هاشمی شاهرودی رحمةاللهعلیه در کتاب بحوث ــ که تقریرات درس شهید صدر است ــ از شهید صدر نقل میکند: این مقدار احتیاط که در متدینین هست، و این قواعد احتیاطی، محصول عصر تقیه است؛ برای فقه الدوله نیست. این حرف از کارشناسی چون شهید صدر سنگین است. اگر اصلِ اولیات احتیاط باشد، اساساً نمیتوانی حرف بزنی، نمیتوانی کنش کنی؛ به انزوا و انفعال میکشاندت. اصلِ اولیِ قرآن حرف زدن است. روایاتی هست در فضل سکوت بر کلام؛ و روایاتی هست که انبیا با کلام مبعوث شدند نه با سکوت. پس باید حرف زد، کنش کرد؛ منتها قولِ سدید.
دو مدل اخلاق است: اخلاقِ اقامهای و فقه الدوله ــ آمدن در صحنه و قول گفتن و سدید گفتن ــ نه نگفتن. این دو نفر حرف زدند؛ کنش کردند؛ کنش بینتیجهای هم کردند. باید کنش میکردند و نکردنِ جمع، نهایتاً حرفِ عدهای را جا انداخت.
ما اهل احتیاط به آن معنا نیستیم. کی گفته ما اهل احتیاطیم؟ احتیاط مال نظام فردی است: فرد غیبت نکند؛ دربارهٔ فلان شخص حرف نزند؛ بپرسند نظرت چیست بگوید حرف نمیزنم. این اخلاق متأسفانه در متدینین آمده و به واسطهٔ احتیاط اصلاً حرف نمیزنند. این اخلاق محصول عصر تقیه است، محصول قرآن نیست. قرآن دستور به جوع و گرسنگی ندارد؛ میگوید بخور، بیاشام، اسراف نکن. آن یک اخلاق است، این یک اخلاق دیگر. حرف بزن، قول سدید بگو؛ نه حرف نزن. حرف نزدن باعث میشود دو نفر حرف بزنند و بقیه یا حرف نزنند یا بگویند باید دید شرایط چیست، طرف مقابل هم گنده است. نهایتاً میشود آنچه شده است.
قرآن به گرسنگیِ داوطلبانه بهعنوان برنامهٔ عمومی فرمان نداده است؛ خوردن و آشامیدن را با نهیِ اسراف همراه کرده است. اخلاقِ خانقاهی را اگر بر فقهِ دولت بار کنی، دولت از حرف میافتد. سکوتِ پرهیزمدار در غیبتِ اشخاص فضیلت است؛ سکوتِ پرهیزمدار در برابر عبور از خطِّ ولی، خیانتی نرم است. دو نفر حرف زدند چون اخلاقشان اخلاقِ اقامه بود. بقیه یا احتیاط کردند یا «باید دید» گفتند. طرفِ مقابل گنده بود؛ گندگیِ طرف، توجیهِ سکوت شد. نتیجه همان شد که باید میشد: تیه.
محرم؛ تبیینِ بیعتنکردن، نه سکویِ اخلاقِ خانگی
نعمت ولایت نعمت محبت است؛ نعمت فهمیدنِ راه طرف است. به دوستان طلبه بارها گفتهام ماه محرم را طوری برگزار نکنید که انگار اباعبدالله در تصادفی به رحمت خدا رفته است. میبینید در مجالس مسائل خانواده میگویند، اخلاق در خانواده میگویند. این را تبیین کنید.
«مِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَ یَزِید» (سخن امام حسین علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون من با چون یزید بیعت نمیکند.
امروز از چنین حرفی چه درمیآید؟ اگر اخلاق خانواده را هم میخواهید بگویید، اشارهای. این نشود که از این میدان برای حرفهایی استفاده شود که هر جایی میشود زد. از درون همین بوده که انقلاب امام خمینی درآمد. «مِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَ یَزِید» را اگر از محرم بگیری، محرم سکویِ تصادف میشود: امام حسین علیهالسلام در حادثهای درگذشته، خانواده را دریابید. حال آنکه محرم سکویِ اقامه است. راه ولی را باید امروز ترجمه کرد؛ وگرنه نعمت ولایت در روضه میماند و به خیابان نمیآید. پس از امام نیز ماییم؛ دوره عوض شده است. استثنا را قاعده نکنید و قاعده را ملامت نکنید. امام و آقا از پیله درآمدند. بپرسید چرا درآمدند، نه چرا دیگران در پیلهاند. مکالمهٔ نجف میان امام و آیتالله حکیم دو جغرافیای ذهن است، هر دو دینی. نعمت ولایت که برسد، اقامه میآید نه فقط ارادت.
ما در دورهٔ پس از امامیم. برخی میگویند چرا مراجع اینجا واکنش نشان نمیدهند، آنجا واکنش نشان نمیدهند. این سؤال ندارد. امام خمینی پدیدهای عجیب بوده است. پیش از او سؤال ندارد؛ پیش از او همین بوده. نه اینکه بد بوده؛ این بوده. نپرسید چرا مراجع کنش و واکنشِ لازم را در این قضیه انجام نمیدهند. بپرسید چرا امام انجام میداده است. اینان موجوداتی استثنایی بودند. امام و آقا استثنایند: پیلهای پروانه شده، چیزی دیگر. بقیه به قاعدهٔ بقیه عمل میکنند؛ قاعدهشان این است که نکنند. فرض کنید آمریکا ما را تصرف کند؛ آنان برای خود وظایف خاصی میبینند و همان را دنبال میکنند. این را به بیاحترامی نکشید؛ وصفِ قاعده است. قاعده را ملامت کردن، استثنا را نفهمیدن است. امام خمینی پیش از خود را هم نباید با سؤالِ «چرا آنها نه» خواند؛ باید با سؤالِ «چرا او آری» خواند. پدیده استثنا است. پیله پروانه شده است. ما در دورهٔ پس از آن پروانهایم. نعمت ولایت که به ما رسیده، نعمتِ اقامه است نه ارادتِ بیهزینه.
مکالماتی بازنویسیشده میان امام و آیتالله حکیم هست؛ دیدارهایی در نجف. امام چگونه فکر میکند، آقای محسن حکیم ــ بهعنوان مرجع بزرگ ــ چگونه فکر میکند، دربارهٔ انقلاب کردن و ایستادن و در دهن دشمن زدن. دو مدلاند؛ چنان دور از هم که گویی یکی از مریخ آمده و یکی از جایی دیگر. هر دو عالم دیناند. باید حواسمان باشد: «انعم الله علیهما»؛ نعمت ولایت به ما رسیده است. نعمت ولایت فقط محبتی خشک و خالی نبوده؛ نعمت اقامه بوده است.
محبتِ دوسویه و فرج شخصی
محبت در آیات قرآن بحثی جدا دارد. عدهای خواهند آمد:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِۦ فَسَوْفَ يَأْتِى ٱللَّهُ بِقَوْمٍۢ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ» (مائده/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، هر که از شما از دینش برگردد، بهزودی خدا قومی را میآورد که دوستشان میدارد و آنان نیز او را دوست میدارند؛ در برابر مؤمنان فروتن و در برابر کافران سرفراز.
آنچه کارِ ارتداد را حل میکند «یحبهّم ویحبّونه» است. آنگاه تبدیل میشود به ذلت بر مؤمنان و عزت بر کافران. یعنی راه ولی در شما پیاده شده است؛ شما یک ولیِ کوچک شدهاید.
دربارهٔ فرج شخصی نکاتی گفتهام. محبت فرکانس میآورد؛ فرج شخصی میآورد. فرج شخصی نه اینکه امام را ببینی؛ بلکه امام در وجود تو تصمیم میگیرد. ابزار امام میشوی. چنانکه اگر فرکانست با موجی همراه شود، میگیری و پخش میکنی. محبت به امام و راه امام تبدیل میشود به فرج شخصی: امام در تو تصمیم میگیرد.
گفتهاند روح شما از ما است؛ روح مؤمنین از بدن ما است. یعنی چه؟ روح من در بدنم چگونه تصرف میکند؟ بدنمانعی ندارد: میخواهم دستم را بلند کنم، بلند میکنم. مگر آنکه دستی بیاختیار بخواهد خود حرکت کند؛ وگرنه به صورت معمول، میخواهم حرکت میکند. حال فرض کن من بدنِ امام شوم: امام تصمیم میگیرد، من همان را انجام میدهم. این جز با محبتِ طاعتآمیز، جز با محبت واقعی، جز با محبتِ اقامهای اتفاق نمیافتد. محبت تبعیت میآورد.
یک محبت فیالجمله است: طرف کسی را دوست دارد، خشک و خالی، بیهزینه. محبت اقامهای نسبت به فرزندانتان از آن سنخِ دیگر است. بچه مریض میشود احساس میکنید خودتان مریض شدهاید. به مخیلهتان خطور نمیکند که بگویید بچه مریض شده، به من چه مربوط است. این محبت از نوعی دیگر است؛ غیر از آهی که برای مردم میکشیم.
یک جا در سامانۀ جانفدا نامنویسی میکنید، نام کاربری و گذرواژه میگیرید، جانفدا میشوید؛ بعد میپرسند جانت را حاضری فدا کنی؟ میگویی نه. این که کاری ندارد. محبتی هست که ابراز است؛ و محبتی که به مودت بدل میشود: اظهار، کنش، عمل لازم. تبدیل میشود به جهاد با اموال. این محبت اقامهای است: میخواهی او را اقامه کنی.
وگرنه محبتی که از فراز تپه، با ندبه، از دور برای شهادت امام حسین علیهالسلام پخش زنده میگیرند و بر مصائب اباعبدالله میگریند، نیز محبت است؛ اما محبتِ اقامهای نیست. نعمت ولایت در آن به کار نیفتاده: نمیخواهد آن راه را اقامه کند؛ یا هزینه دارد و هزینهاش را نمیخواهد تحمل کند.
محبتِ تپهای محبت است؛ حسابش جدا نیست. اما نعمت ولایت وقتی نعمت است که راه را اقامه کند. نامنویسی در سامانهای که از تو میپرسد جانت را میدهی و تو «نه» میگویی، نمایشِ محبت است نه مودت. مودت یعنی اظهارِ هزینهدار: مال، آبرو، میدان. فرزند که بیمار میشود پدر بیمار میشود؛ این مقیاسِ اقامه است. مقیاسِ تپه، گریه از دور است و پخشِ زنده از مصیبت، بیآنکه پای در خونِ صحنه بگذارد.
اگر ایستادن دوگانگی آورد
پرسیدهاند: اگر این ایستادن پای ولی باعث دودستگی در جامعه و نزاع میان اقشار شود چه؟ نخست حرف را بزنیم، بعد ببینیم میشود یا نمیشود؛ باعث دودستگی میشود یا نمیشود. حرف که زده شد، موسی نیز میگوید مسئولیت از گردن من خارج است. من باید میگفتم، گفتم. حلقههای میانی باید میگفتند، نگفتند. چون دو نفر گفتند. اگر عدهٔ زیادی میگفتند، شاید اینگونه نمیشد. آن دو قابل تجلیلاند؛ اما اثر نداشت.
جمع، پس از آن، صریحتر شد. گفتند تا آنان در شهرند داخل نمیشویم؛ تو و پروردگارت بروید بجنگید؛ ما اینجا نشستهایم. موسی بار را به خدا برگرداند: جز خودم و برادرم را مالک نیستم؛ میان ما و قوم فاسق جدایی بیفکن.
«قَالُوا۟ يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَآ أَبَدًۭا مَّا دَامُوا۟ فِيهَا فَٱذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَٰتِلَآ إِنَّا هَٰهُنَا قَٰعِدُونَ» (مائده/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای موسی، تا وقتی آنان در آنجایند هرگز داخل آن نشویم؛ پس تو و پروردگارت بروید بجنگید؛ ما اینجا نشستهایم.
«قَالَ رَبِّ إِنِّى لَآ أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِى وَأَخِى ۖ فَٱفْرُقْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ ٱلْقَوْمِ ٱلْفَٰسِقِينَ» (مائده/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، من جز خودم و برادرم را در اختیار ندارم؛ پس میان ما و قوم فاسق جدایی افکن.
این همان جا است که موسی میگوید مسئولیتم را انجام دادم. تماشاگر حق ندارد بپرسد چرا موسی به تیه رفت. موسی هم با آنان به تیه رفت. تیه مجازاتِ تماشا است.
آنقدر هزینه را به سمت موسی میاندازیم که «تو هزینه بده». اگر او بخواهد هزینه بدهد، معلوم است جایی کار ایراد دارد. کمکاری با کیست؟ بسیار وقتها نه با امتِ مبعوث به آن معنایی که میپنداریم. گاهی با همان «رجلان» است که حرف نمیزنند یا کماند: «قال رجلان»؛ کسانی که باید حرف بزنند. اینان حلقههای میانیاند. ما چند درصد در میدانایم؟ امت مبعوث مگر چند درصد است؟ دو سه درصد؛ شاید پنج درصد. اگر هرکس را که آمده و سکوت کرده بشمری، شاید پنج تا پانزده درصد. آنان که ایستادهاند و پای صحنهها حرف میزنند، شاید دو سه درصد بیشتر نباشند. بقیه به صورت طبیعی تماشا میکنند. بگذاریم نخست این اتفاق بیفتد؛ بعد اگر دیدیم داریم یکدیگر را میخوریم، تازه فکر کنیم.
تیه؛ موسی نیز در تیه است
یکی از ویژگیهای تیه را آیهٔ بیستوشش مائده نشان میدهد. موسی نیز با اینها به تیه میرود. اینگونه نیست که موسی در شرایطی غیر از تیه باشد و بقیه به تیه رفته باشند. همه با هم به سرگردانی رفتهایم.
«قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ ۛ أَرْبَعِينَ سَنَةًۭ ۛ يَتِيهُونَ فِى ٱلْأَرْضِ ۚ فَلَا تَأْسَ عَلَى ٱلْقَوْمِ ٱلْفَٰسِقِينَ» (مائده/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آن سرزمین چهل سال بر ایشان حرام است؛ در زمین سرگردان میمانند. پس بر قوم فاسق اندوه مخور.
تیه را اینگونه تفسیر نکنید که فقط در صحرا میچرخیدند. آری، در صحرا میچرخیدند؛ اما تیه در مقابلِ آن پدیده است: در مقابلِ کاری که باید میکردند و نکردند. اگر حرف موسی را گوش نمیکردند و حکومتی دیگر در جایی دیگر تشکیل میدادند، زندگی دیگری راه میانداختند، آن نیز تیه است؛ فرق ندارد. جهالت این نیست که فقط بخورند و بیاشامند. اگر حکومت جاهلانهای بر مبنای اقتصادِ غیرالهی راه بیندازند، آن نیز جاهلیت است. کاری که باید بکنند نکردهاند؛ کار دیگری میکنند؛ آن کار تیه است. هرچه بکنند ــ حتی کارهای تشکیلاتی ــ در همان دورهٔ تیه، تیه است. در دورهٔ تیه همین کار را کردند: کارهای تشکیلاتی یاد گرفتند؛ اما دوره، دورهٔ تیه ماند.
حضرت موسی نیز در تیه میمیرد؛ اما نقشه عوض نمیشود. بعد به یوشع بن نون میگویند اکنون چه کنیم؟ برنامه چیست؟ میگوید برنامه همان است که موسی گفت: باید برویم سرزمین مقدس را بگیریم. منتها میروند سرزمین مقدس را میگیرند با منطقِ تیه. یعنی همان منطقی که گفته بودند:
«قَالُوا۟ يَٰمُوسَى ٱجْعَل لَّنَآ إِلَٰهًۭا كَمَا لَهُمْ ءَالِهَةٌۭ» (اعراف/۱۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای موسی، برای ما خدایی قرار ده چنانکه آنان را خدایانی است.
با همان منطق میروند، میگیرند، خراب میکنند. چون منطقه عوض شده است. «قولوا حطة» هم در بقره است هم در اعراف:
«وَإِذْ قُلْنَا ٱدْخُلُوا۟ هَٰذِهِ ٱلْقَرْيَةَ فَكُلُوا۟ مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدًۭا وَٱدْخُلُوا۟ ٱلْبَابَ سُجَّدًۭا وَقُولُوا۟ حِطَّةٌۭ نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطَٰيَٰكُمْ ۚ وَسَنَزِيدُ ٱلْمُحْسِنِينَ فَبَدَّلَ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ قَوْلًا غَيْرَ ٱلَّذِى قِيلَ لَهُمْ» (بقره/۵۸–۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون گفتیم به این قریه درآیید و از آن هر جا خواهید به فراخی بخورید، و از در سجدهکنان درآیید و بگویید حطة ــ گناه ما را فروگذار ــ تا خطاهایتان را بیامرزیم، و نیکوکاران را خواهیم افزود. پس کسانی که ستم کردند سخنی جز آنچه به آنان گفته شده بود بدل کردند.
به آنان میگویند حطة بگویید، استغفار و توبه کنید و برگردید آن حکومت دینی را تشکیل دهید. این خبرها نیست. میگفتند میخواستیم اینجا به «حنطه» برسیم؛ میخواستیم نظام اقتصادیای درست کنیم. آرمانهای مهدوی را بگذار در کوزه، آبش را بخور. ما که برای آن نمیرویم.
در صورتی که قرآن، بهخصوص در اواخر به ترتیب نزول، سه جا پرده برداشته است. منطق ما این است:
«هُوَ ٱلَّذِىٓ أَرْسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلْهُدَىٰ وَدِينِ ٱلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ» (توبه/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همهٔ دین چیره گرداند.
همین در سورهٔ صف است و در سورهٔ فتح. سه سوره از سورههای پایانی قرآن. اگر در این منطق حرکت نکنی و بگویی با آمریکا نمیجنگیم، بسیار بیجا گفتهای. اگر نخواهیم بجنگیم، خدا ما را میجنگاند. آرام نمیگیریم. نمیتوانیم نجنگیم. پس کجا «لیظهره علی الدین کله»؟ بعد چه کنیم؟ نمیشود آن را انجام ندهیم.
بیماریِ خودایمنی؛ گوساله؛ بدر و احد
گاهی کاری میکنید که مجبور میشوید به جان یکدیگر بیفتید. بدن چرا بیمار میشود؟ چون ائتلافش از میان میرود؛ خودش با خودش درگیر میشود. بیماریهای خودایمنی همیناند: میزنند خود را از میان میبرند. توقع نداشته باشید کاری بکنید و نتیجهاش را نبینید. حتی ممکن است نتیجه این باشد که بزنند یا بترکانند. مشکل اینجاست که زیر نظر ولی عمل نکردهاید؛ بدن از حالت ائتلاف خارج شده است.
آیهٔ پنجاهوچهار بقره را بیاورید:
«وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِۦ يَٰقَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُم بِٱتِّخَاذِكُمُ ٱلْعِجْلَ فَتُوبُوٓا۟ إِلَىٰ بَارِئِكُمْ فَٱقْتُلُوٓا۟ أَنفُسَكُمْ» (بقره/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون موسی به قومش گفت: ای قوم من، شما با گرفتن گوساله بر خود ستم کردید؛ پس به سوی آفریدگارتان توبه کنید و خود را بکشید.
ظلم کردید به گرفتن گوساله. چه کنیم؟ برگردید. چه کنیم؟ یکدیگر را بکشید. این توبه است. بخشی از توبه همین است که بیماریای را که ایجاد کردهاید نتیجهاش را ببینید.
در گفتار صوتی اخیر، همین نکته را دربارهٔ جنگ بدر و احد گفتهام. در بدر قرار بود اسیر نگیرند. اسیر گرفتند. زیر نظر پیامبر اسرا را به نیکوترین وجه آزاد کردند: از برخی فدیه گرفتند، درآمدی کسب کردند؛ آنان که سواد داشتند به بیسوادان آموختند؛ کار فرهنگی درآوردند؛ با آن پولها کارهایی کردند؛ از آن هفتاد نفر دو سه تن را که خیلی میکشتند کشتند. خلاصه تمیز از کار درآمد. منتها کلاً غلط بود. نمیتوانی کاری را که گفتهاند نکن، بکنی، بعد در احد بگویی هیچ اتفاقی نیفتاد.
«أَوَلَمَّآ أَصَٰبَتْكُم مُّصِيبَةٌۭ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَيْهَا قُلْتُمْ أَنَّىٰ هَٰذَا ۖ قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنفُسِكُمْ» (آل عمران/۱۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا چون مصیبتی به شما رسید که دو برابر آن را خود رسانده بودید، گفتید این از کجاست؟ بگو از نزد خودتان است.
گفتند چرا اینجا شکست خوردیم؟ گفته بودند اسیر نگیرید. اسیر گرفتید، زیر نظر رهبری اسرا را نیکو داشتید، کار خوبی هم به چشم آمد. هفتاد شهید دادید؛ یکیاش حمزه سیدالشهدا است. آن درآمد در حد یک لنگه کفش حمزه هم ارزش نداشت.
توقعی از خدا داریم که کارهایی بکنیم و نتیجه نگیریم. این را عامل سرخوردگی نکنید. این امتِ نبوت چون از آن توقع میرود، نمیتواند با فرمان خیلی بازی کند؛ باید مطابق پروتکل عمل کند. این خوبیِ طرف است. وقتی به استدراج میرسد که مریض را رها کرده باشند. دیدهاید بیمارانی را که دیگر میمیرند، به اطرافیان میگویند بگذارید هرچه میخواهد بخورد بخورد؛ گیر ندهید. اتفاقاً نتیجه این است که نشان دادهایم خیلی خوبیم، خیلی بزرگیم، خیلی متفاوتیم؛ چون متفاوتیم توقع میرود. نه آن خودتحقیری که بگوییم گند زدیم، له شدیم، خدا به ما رحم کند. نه. چون بزرگیم، مثل آدمبزرگها از ما توقع است. بقیه کودکاند.
جنگ کردید، چهل روز جنگیدید، چهل روز طرف را زمینگیر کردید. کار غیرقابلباور کردید. این را کوچک نکنید تا بعد با خودتحقیری خو کنید. کودک را سرزنش نمیکنند که چرا چون بزرگها نیست؛ بزرگ را موااخذه میکنند که چرا چون بزرگها نبود. استدراج آن است که بیمار را رها کنند هرچه میخواهد بخورد. گیر دادنِ خدا نشانهٔ زنده بودن است نه خواری. اگر کار دیگری بکنید، اتفاقاتی هم میافتد. با این همه، بهخاطر همین امتِ مبعوث خوشبینم. چه خوشبینیای: یعنی اتفاقِ خاصِ مهلک نمیافتد. شبیه جراحی است. بگویی خون بیاید میمیرد؟ قدری باید خون بیاید؛ نمیمیرد. با چاقوی جراحی جراحی میکنند، نه با قمه. قمه کار جراح نیست. حرف تا مرزِ شروط رهبری پیش میرود؛ از آنجا به بعد انفجارِ خیابانی کارِ این اخلاق نیست.
مذاکره زیر آتش؛ نه آتشبس سپس مذاکره
باید حرف زد تا این حد: عبور از شروط رهبری را نمیپذیریم. چه میکنیم؟ حرف میزنیم. بعد نمیرویم بمبگذاری کنیم. نه.
اکنون اعتراف میکنند نظر رهبر عزیز مذاکرهٔ زیر آتش بود. این را از روی علم میگویم، نه از روی تحلیل. اگر مذاکره باشد، زیر آتش. ما کار دیگری کردیم: آتشبس، بعد مذاکره. نبضهای دیگری به دشمن دادیم؛ آن هم با ابتکار عمل دشمن و با تحقیرهای دشمن. تاریخ باید قضاوت کند. در پیام اخیر ترامپ عبارتی رکیک به کار برده که زبان از ترجمهاش میگردد؛ به رهبران ما گفته است. هیچ انسان غیوری چنین را نمیپذیرد. از آن عبارتِ رکیکِ دیگری که پیشتر به کار برده بودند بدتر است. غیرت قبول نمیکند. انسان غیور این را قبول نمیکند که یا میآیید امضا میکنید، با این ابتکارِ او. اگر ابتکار با ما بود میگفتیم حالا که چنین گفتی، همان را به خودت. فعلاً هم امضا نمیکنیم.
از برجام بدتر درمیآید. این را در گفتار صوتی گفتهام چرا. بهخاطر امت مبعوث بدتر درمیآید. خود آقای عراقچی در جلسه با رسانهها گفته است: هرچه مردم راجع به این قرارداد بد میگویند درست میگویند. چارهای نداریم.
نکته این است که در ذهن، جنگ بد است، نه جنگ نه صلح هم بد است؛ پس چه خوب است؟ صلح. طرف میگفت وسط اقیانوس کوسه حمله کرد چه میکنی؟ گفت میروم بالای درخت. گفت درخت نبود. گفت مجبورم؛ چه کنم؟ ذهن از این فراتر نمیرود: جنگ که خوب نیست، پس باید رفت بالای درخت، حتی اگر درختی نباشد. در صورتی که قرآن میگوید اتفاقاً جنگ خوب است.
«كُتِبَ عَلَيْكُمُ ٱلْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌۭ لَّكُمْ ۖ وَعَسَىٰٓ أَن تَكْرَهُوا۟ شَيْـًۭٔا وَهُوَ خَيْرٌۭ لَّكُمْ» (بقره/۲۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کارزار بر شما نوشته شد و آن را ناخوش میدارید. و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برایتان خیر است.
تمام مزایای اقتصادیای که حتی در این دوره به دست آوردهایم، در جنگ به دست آوردهایم نه در مذاکره. آنجا که آتشبس کردیم و به مذاکره رفتیم، محاصرهٔ دریایی شدیم؛ لبنان نیز خورد. اگر بتوانیم این را ادبیات کنیم برای مردمِ مبعوث، گفتمان شود، مردم تکلیف خود را میدانند.
اتحاد تحت شروط رهبری را داریم. اساساً در دورهٔ هارون نیستیم. برخی هی میگویند هارون چنین کرد: گوسالهام را قبول میکنم، گوسالهپرستی را هم.
«إِنِّى خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِى» (طه/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من ترسیدم بگویی میان بنیاسرائیل تفرقه افکندی و سخنم را پاس نداشتی.
ما در دورهٔ هارون نیستیم. برخی تعقیب میکنند مگر امام حسن چنین نکرد. ما در دورهٔ امام حسن هم نیستیم. مردمی که ایستادهاند و میخواهند بجنگند چه میکنند؟ امام مجتبی فرموده بودند من و پدرم هارونی زندگی کردیم؛ مجبور بودند زیر گوسالهپرستی امت را نگه دارند. مگر اکنون در این دورهایم؟ با هیچ شاخصی نیستیم. مردم ایستادهاند. میخواهند بجنگند. در میدانها اکثریتِ حاضر مخالفِ عبور از خطاند. این هارون نیست که از تفرقه بترسد و گوساله را نگه دارد. چرا باید خود را شبیه هارون جلوه دهیم، در دورهٔ پس از امام خمینی، در دورهٔ بعد از بعثت مردم؟ وحدتِ سکوت، وحدتِ تحت شروط نیست. پیامهای وحدت را وسیلهٔ بستنِ دهان نکنید. بعثت یعنی حرف و مطالبه. گفتهاند نزاع نسازید؛ نگفتهاند اختلافِ موجه را دفن کنید. اگر عدهٔ زیادی چون آن دو مرد حرف میزدند، شاید تیه اینگونه نمیشد. کماند؛ باید زیاد شوند. نمایندگان که تبیین میکنند بیآنکه ساختارشکنیِ نمایشی کنند، همان مسیرِ قولِ سدید است: بگو خط را رد کردی.
تنشهایی ایجاد میشود؛ اتفاق خاصی نمیافتد. تکانههایی در کار ما هست؛ احتمالاً اتفاقاتی بد برای کشور میافتد؛ چیزی از میان میرود؛ خدا نکند برخی فرماندهان از جملهٔ آن چیزها باشند. پیش از شهادت آقا، به مسئولی گفتم ــ و ضبط شده است ــ این کاری که میکنید، موسی را در این دورهها میگیرند تا بر حجم تیه بیفزایند. گفتم آقا را از ما میگیرند. گفتند بدبینی. گفتم شما خوشبینید. خوشبینیِ بیمعادله همان گزارشِ ده نقیب است که معجزه را بخت میخواند. بدبینیِ معادلهمند همان ترسِ از خدا است که در دو مرد بود. بعد که گرفتند، باید به حافظه سپرد: هشدار داده شده بود. حافظه اگر نباشد، دورِ بعد همان امضاکنندگان به سیستم برمیگردند و میگویند ما هم بودیم.
در میدانها نود تا نودوپنج درصد مخالفاند. باید توضیح داد؛ باید به وزارت خارجه گفت این فهم ما از حرفهای آقا است؛ قبول نمیکنیم. آخرِ دست چیست؟ نمیتوانیم بمبگذاری کنیم. آخرش میپذیرند. این را در حافظه نگه دارید که میپذیرند. بلایی سر ما میآید؛ اتفاق بدی. بعد یا میتوانیم یکدیگر را لتوپار کنیم طبق قاعده، بعد میفهمیم اشتباه کردیم، نباید چنین کاری را قبول میکردیم. اگر سستی باشد، سستی این است که «قال رجلان من الذین یخافون» کماند: آدمهایی که امروز در میدان و صحنهها حرف بزنند، تبیین کنند. الحمدلله دارد ایجاد میشود. نمایندگان مجلس تبیین میکنند، بیآنکه کارِ پیشروِ ساختارشکن بخواهند بکنند. میتوان گفت از خطوط رهبری رسماً رد شدی. آن متن مقدس مثل برجام بود؛ این نیز همان است که میگویید غلط است.
متهم میکنند که از طرح ولی خارج شدهاید، چون اکثر پیامها وحدت وحدت است. چرا نقد را خلاف وحدت میدانیم؟ گفتهاند تبدیل به نزاع نکنید؛ نه اینکه اختلافِ موجه را هم نگویید، اصلاً حرف نزنید. ما اصلاً چرا مبعوث شدیم؟ بعثت همراه با حرف زدن و مطالبهگری است. تجمعها را رها نکنید؛ پس معلوم است ثمری از آن دیدهاند. تبدیل به نزاع نکنیم؛ حرف بزنیم. بگوییم طبق بیانات امام المسلمین این خطوط قرمز باید رعایت میشد، رعایت نشده است.
تفاهمنامه و هیکلِ توافق
اکنون میگویند این تفاهمنامه است، توافقنامه نیست. لغت بیمعنایی است. خودِ دیپلماتها میدانند. در گفتار صوتی گفتهام اگر به آن یادداشت تفاهم میگویند، هیکلِ اصلی همهٔ اینها همان یادداشت تفاهم است. توافقهای اقتصادی نیز اگر اقتصادی شود، چارچوبِ اصلی ذهنیت و فکرش همان یادداشت تفاهم است: یادداشتِ تفاهم، همان یادداشتِ کوتاهِ تفاهم. اصل قضیه همین است. برجام مگر چه بود؟ تفاهمنامهای بود که امضا شده بود. میگویند هنوز جزئیاتش نیست. هیکلِ اصلی هر توافقی احتمالاً همین یادداشتهای تفاهم است که میگویید. به ظاهر ارزشِ قانونی ندارد؛ اما خلافش نمیشود عمل کرد.
مثل این میماند که در جلسهٔ خواستگاری بگویی صد و چهل و سه کیلوگرم، بعد بروی ثبت کنی بگویی صد و چهل و سه کیلوگرم. کسی نمیپذیرد بگویی ارزش قانونی ندارد. ارزش قانونی به آن معنا ندارد؛ اما ارزش قانونی کاملاً دارد: کسی خلاف آن نمیتواند عمل کند. ایرادهای زیادی به آن گرفتهاند؛ ایرادهای زیادتری هم خواهند گرفت.
دو تن از مردم تمام توانشان را گذاشتهاند. ایستادگی مردم، به گمان من، کار را به جایی که امضاکنندگان میخواهند نمیرساند. انشاءالله. حرف را بزنیم. حسی هست که خودِ بعثت مردم همهٔ امضاکنندگان را در منگنه میگذارد. آمریکا نیز ننشسته این حرفها را از ما قبول کند؛ طراحی خود را دارد. گندگی خود را با همینها کرد؛ بهخصوص با آنکه «امضا میکنی وگرنه» آن عبارت رکیک.
قالیباف؛ گوه در تیم مذاکره
همان موقع که آقای قالیباف را در تیم گذاشتند، به اطرافیان گفتم کار بدی کرد که رفت. دلیلش این بود که تنها کسی که میتوانست سمت مردم بایستد و اعتراض کند آقای قالیباف بود. همین را گذاشتند داخل مذاکره. اکنون کی سمت مردم میایستد؟ امضاکنندهٔ این، خودش رفته است. عملاً قالیباف را گوه کردند. گوه را در فیزیک میگذارند تا چیزی جا بیفتد. قالیباف را تبدیل به گوه کردند. بسیار هوشمندانه است. پیشنهاد را دولت داده بود. نه این نه پزشکیان تنها؛ این تیم هوشمند است. تا قالیباف را گذاشتند گفتم عجب هنری به خرج دادند: کسی که میتوانست سمت مردم بایستد، مجلس را تشکیل دهد، قانونِ اقدام راهبردی بنویسد، خودش را گذاشتند مسئول مذاکرات. عملاً با یک تیم مجبور شد این مسئله را درآورد؛ بهاضافهٔ دوروبریها. نتیجهاش که فعلاً تعطیل است.
درخشش اسلام و جمهوریت باید کنار هم باشد. وقتی آن درخشش باید جمهوریتی شود، مجلس اگر نتواند کار خود را بکند جای پرسش است. من که در تیم مذاکرهکننده نبودم. در بسیاری چیزها با منتقدان موافقم. خود از سردمداران مخالفت با اصل مذاکره بودهام، به هر نتیجهای که برسند. در همان گفتار صوتی گفتم صد پله بدتر از برجام درمیآید. این قاعده است. هنوز چیزی درنیامده بود؛ چیزی هم نمیدانستم. چیزهای قاعدهای است.
قاعده را باید پیش از متن فهمید. جنگِ الهیاتی را با ذهنِ درختِ وسطِ اقیانوس نمیتوان اداره کرد. تیم هوشمند طرفِ مقابل کسی را که باید بیرون میماند گوه کرد تا درز ببندد. جمهوریت اگر درخشش اسلام را همراهی نکند، مجلس به محله فرو میکاهد. نماینده نمیداند ایران است یا کوچه. تا ذهنیتِ جدید مستقر شود، کار با نشانهها و توقیعات پیش میرود. این را به طنز گفتهاند شبیه غیبت صغری. طنز تلخ است؛ اما جهت را نشان میدهد: باید منتظر استقرار ماند و تا امضا نشده حرف زد.
الهیات جنگ؛ پزشکیِ میانرشتهای
باید در شعور ما تغییراتی رخ دهد. شعور احتیاج به عهد دارد، احتیاج به کارشناسِ سنن دارد. الهیات جنگ را باید فهمید. جنگ ما الهیاتی است. مثل اینکه پزشکیِ روحانی نداشته باشی. طرف مشکلات روانی دارد، از عدم ارتباط با عوالم بالا در جسمش میگذارد؛ بعد هی میمالانند به چیزهایی که گمان میکنند درست میشود. نمیشود. باید پزشکیِ روانیِ اسلامی کنار دست پزشک باشد. برای همین فضاهای میانرشتهای درست شده است. در دنیا نیز فهمیدهاند اینها به هم ربط دارند؛ فضاهای میانرشتهای ساختهاند تا پوشش دهد.
وقتی مردم مبعوث میشوند، بزرگ میشویم؛ عایدیای از این مردم باید گرفت. بعد از این فهمیدیم آن سیلی هیچ اتفاقِ تمامکنندهای نمیاندازد. چون مردم مبعوث شدهاند، هزینهای از این مردم گرفتهاند که حقِ بسیاری چیزهاست و کار را سخت کرده است.
هزینهٔ جنگِ رمضان را بسنجید. مثل این میماند که کنار راننده کمکرانندهای باشد که حواسش به مکان جمع است. اگر کمکرانندهٔ حواسجمع کنارمان باشد، از اینکه راننده خوابش ببرد و فاجعه درست کند قدری خیالمان راحت است؛ باید هی به راننده تذکر دهیم. به شرط آنکه کمکراننده نیز نخوابد. فاجعه آن است که وسط راه او هم برود. کمکراننده اگر چرت بزند، راننده هرچه باشد، کار تمام است. حلقهٔ میانی یعنی بیدار ماندنِ همین صندلی. تذکرِ پیاپی به راننده کارِ او است؛ خوابیدنِ هر دو، فاجعه است.
ضربه میخوریم. ضربه میخوریم نمیمیریم. کاراتهکار و بوکسور روی زمین ضربه میخورند، بلند میشوند. اعتقاد این است که لزومی نداشت این ضربهها را بخوریم؛ اما داریم میخوریم. با این ضربهها میمیریم؟ نه. امت مبعوث شده است. این ضربهها نمیکشد. اگر امت مبعوث نشده بود ــ فرض کنید آقا را شهید کرده بودند و این کارها را کرده بودند و امت مبعوث نشده بود ــ کار تمام بود. تمام.
امت مبعوث شد و ریخت در خیابان. خدا چه طراحیهایی کرد. هفده و هجده و نوزده دی مردم را چرا بیرون ریختند؟ چون هجده نوزده دی را دیده بودند و میترسیدند چنان واقعهای تکرار شود. برای همین ریختند بیرون. بعد کاراییهای دیگری پیدا کردیم. خدا ما را وانگذاشته است. اگر حلقهٔ میانی نخوابد، حتی اگر راننده خوابش ببرد، حلقهٔ میانی کاری میکند که آن اتفاق نیفتد. اگر او بخوابد، ضربات مهلک میخوریم. خاصیت این صحنه همین است. باید باشند. هستند.
شاید حضرت آقا چون قدری مستقر شدهاند تغییرات جدی در نفرات و ساختار بدهند. جزو پروژههای آخر خودِ حضرت آقا این بود که ساختار را، حتی ساختار جمهوری اسلامی را، عوض کنند. به بسیاری سپرده بودند. ساختار ما اکنون کششِ پارهای کارها را ندارد. ساختار پیرمرد شده است؛ نه آنکه افراد پیرمرد شده باشند: ساختار پیرمرد شده است. بحث در این باره بسیار است. این ساختار بسیاری کارها را نمیکشد. پروژهٔ ذهنی آقا را به جاهایی سپرده بودند: تغییرات در قانون اساسی و مانند آن.
بارها میپرسی مجلس چرا اینگونه عمل میکند؟ چون یک مجلس داریم و مجلس بودن همین میشود. نماینده نمیداند نمایندهٔ مردم ایران است یا نمایندهٔ محلهٔ خودش. هرچه بگویی میگوید مرا جایی انتخاب کردهاند و باید منافع آنان را نگه دارم؛ اینجا هم نمایندهٔ مردم ایرانم. اکنون کجام؟ نمیفهمد.
پیام رهبری طرحی اقتصادی نیز داشت؛ ورای اقتصاد، کلیتر بود. در اولین پیام، بخش اقتصادی و لایحه را ندیدم. شنیدهام فضای ایشان فضای مردمیسازی است. هنوز استقرار کامل نشده. شبیه دورهٔ غیبت صغری شدهایم: هنوز با توقیعات شریف کار را پیش میبریم. باید قدری مستقر شوند تا ببینیم چه ذهنیتی را کامل دنبال میکنند؛ از انتصابات و بقیه. ببینیم چه رقمی میخورد.
تا وقتی امضا نکردهاند باید اقداماتی کرد. باید رفت پیش آقای قالیباف. قالیباف صاحب مجلس است. باید رفت و حرف زد، بیآنکه بخواهیم در وزارت خارجه بمبگذاری کنیم. بگوییم این را اینگونه میفهمیم. امت مبعوث این را میفهمد. نمایندگان مجلس را هرکه میتوانیم همراه کنیم، همراه کنیم؛ بعد اگر خواستند فوتبال جام جهانی را هم نگاه کنند. والیبال نیز در تنگنا است. کارِ ما انفجار نیست؛ قولِ سدید است. کارِ اطلاعاتی را عدهای دیگر میکنند. سه ضلع را قاطی نکنید: امتِ حرفزن، دشمنِ صریح، و لایهٔ پنهان. قرآن هرچه به پایان میرود ضلعِ پنهان را درشت میکند؛ نفاق را از حاشیه به متن میآورد.
چند طرف هست: یکی امت مبعوث؛ یکی ترامپ و بقیه؛ حالا کارهای اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی را عدهای دیگر میکنند.
پایان قرآن و پروژهٔ منافقین
باید قبول کرد: هرچه به انتهای قرآن میرویم، انگار همه چیز را رها کرده و به پروژهٔ منافقین پرداخته است. سورههای آخر، سورههای منافقین است. سورهٔ توبه سورهٔ منافقین است. تشکیلات قوی پیدا میکنند؛ کلونیهایی برای خود میسازند؛ پدیدهٔ مسجد ضرار. اینها را در سورهٔ توبه به تفصیل گفتهام. هرچه عقبتر میروی توقع داشته باش کسانی پروژههای دیگری را پیش ببرند. توبه، مائده، منافقون، ولایت: از احزاب به بعد میبینی این پروژهٔ خدا است. گمان نکنیم تافتهٔ جدابافتهایم و نداریم. اتفاقاً منافقینِ قدر، حکومتهای قدر دارند. حکومت اسلامی که قدر شود، منافقینش نیز با آن قدر میشوند؛ به اندازهٔ هیکلش این مقدار بیماری میآید. گاهی چنان میشود که دیگر باید بگذاری بیمار بمیرد.
بعد از رحلت پیامبر دیگر بحث منافقین نیست. میگویی منافقین کو؟ این همه قرآن تذکر میدهد. همان منافقینی که اکنون سر کارند. آمدهاند حکومت را گرفتهاند. امیرالمؤمنین را پس دادند. پروژه با موفقیت انجام شد.
اکنون برخی که بسیار ساکتاند رویشان کار میشود؛ بهعنوان بدلهایی که بعد از آقا بخواهند به کار بگیرند. ممکن است ــ خدا نکند ــ به چنین پدیدههایی برسیم: آقا را نیز به شهادت برسانند و روی پروژههای دیگر جدی کار کنند. بیش از این توضیحش برای خودم تلخ است. آیه بخوان؛ به «رجلان» دقت کن. گمانِ تافتهٔ جدابافته بودن، قرآن را در سورهٔ احزاب و توبه و مائده ناشنیده میگیرد. از احزاب به بعد، پروژه این است. کلونی میسازند، مسجد به نامِ خیر میزنند، تشکیلات میچینند. قدر که بیایی، مرض به اندازهٔ قدر میآید. گاهی باید گذاشت بیمار بمیرد؛ یعنی دیگر علاجِ تعارف نیست. پس از پیامبر نام نفاق از تیتر افتاد چون نفاق تیتر شد. امروز نیز سکوتِ برخی تصادف نیست؛ روی بدلها کار میشود. خدا نکند کار به آنجا برسد که آقا نیز از میان برود و پروژهٔ دیگر روی میز باشد. تلخیِ جمله برای این است که واقع است نه برای اینکه ترس بپاشد. علاجش همان دو مرد است: بترسند از خدا، نعمت ولایت را خرجِ حرف کنند.
شادیِ برجاماندگان؛ گروکشی اقتصاد
آیهٔ هشتادویک سورهٔ توبه:
«فَرِحَ ٱلْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلَٰفَ رَسُولِ ٱللَّهِ وَكَرِهُوٓا۟ أَن يُجَٰهِدُوا۟ بِأَمْوَٰلِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَقَالُوا۟ لَا تَنفِرُوا۟ فِى ٱلْحَرِّ ۗ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّۭا لَّوْ كَانُوا۟ يَفْقَهُونَ» (توبه/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برجاماندگان از نشستنِ خود به مخالفت با رسول خدا شاد شدند و ناخوش داشتند که با مالها و جانهایشان در راه خدا جهاد کنند، و گفتند در گرما بیرون نروید. بگو آتش دوزخ گرمتر است اگر درمییافتند.
عدهای گفتند به جنگ نمیآییم و خوشحال هم بودند. خوشحالی را کاریکاتور فانتزی نکنید که بشکن میزدند. خوشحال یعنی راضی از کاری که میکند. میگوید این جهادها و جبههها کارِ عدهای خلوچل است؛ بروند بکنند، ما نمیکنیم. خلاف رسول نشسته است: بروند بجنگند. از این راضی است. جهاد و جبهه و جنگ برایش مکروه است، ناخوشایند.
عملیات روی بقیه انجام میدهد: «لا تنفروا فی الحر». اکنون پتروشیمیتان خورده، فولادتان خورده، بازسازی کنید. هوا گرم است؛ آن موقع سرد است؛ زن و بچه؛ پت رفته بالا؛ نوشابه گران شده. ورق آهن چنین و چنان. یکی از پدیدههای مهم در جریان نفاق، گروکشی اقتصاد است؛ در سورهٔ منافقون هست، در جاهای بسیار. ناگهان میبینی ورق فولاد و پتروشیمی میرود بالا. صادر که نمیشود؛ پس چرا قیمت میرود بالا؟ چون احتکار میشود. گروکشی اقتصاد و ربط اقتصاد به جنگ، یکی از نظریههای نفاق است. همین اکنون هست.
چون گلوگاه اقتصادی دستشان است. در سورهٔ منافقون و در سورهٔ حدید، پدیدهٔ قرضالحسنه را ببین. جریان نفاق اینها را میآورد و خنثی کردنِ نظریهٔ آنان است. گلوگاهها را مدتها گرفتهاند؛ چون گرفتهاند گروکشی میکنند.
«هُمُ ٱلَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا۟ عَلَىٰ مَنْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ يَنفَضُّوا۟» (منافقون/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینان کسانیاند که میگویند بر کسانی که نزد رسول خدایند انفاق نکنید تا پراکنده شوند.
میخواهد دوروبر پیامبر خالی شود، دوروبر رهبری خالی شود؛ فتیلهٔ اقتصاد را میگیرد میکشد. در صورتی که طبق قاعده نباید بالا برود؛ باید پایین بیاید. میگویی ده بیست درصد پتروشیمی خورده؛ صادرات هم نمیکنی؛ پس باید عرضه کنی، قیمت پایین بیاید. نمیتوانی ذخیره کنی. چرا میرود بالا؟ نکتهای در اقتصاد ما این است که قیمتها با بیرون، با قیمت جهانی، محاسبه میشود. این خود حدیثهای است.
جماعت نفاق مسئلهٔ اقتصاد را گروکشی میکنند چون شاهراههای اقتصاد دستشان است. خیلی راحت میگویند اقتصاد باید بازار آزاد باشد؛ یعنی لیبرالیستی. از مزایای بازار آزاد هم نمیتوانیم استفاده کنیم چون در تحریمیم. عدهای همین را نظریهپردازی میکنند. کنار دست حاکمان نشستهاند. با وجود اینکه گاهی آدمهای بسیار خوبیاند. در هیئتها دیگ میشورند؛ با اطلاع میگویم. وزیر اقتصاد ما در هیئت شرعی، همین اکنون که وزیر است، دیگ میشوید. فکر نکنید آدمهای بدیاند. نه. علم همین را تولید میکند. بعد در شریانها میایستند. دستوری میگویند قیمت باید چنین شود؛ قیمت چنین میشود. نتیجه این است که مردم پراکنده میشوند. اگر ببینند هزینهٔ جنگ اینقدر بالاست، آن را به گردن جنگ میاندازند. این گردن جنگ نیست؛ گردنِ گردنگیریِ نظام نفاق روی شریانهای اقتصادی است. نتیجهاش همه مال جنگ نیست. بخشیاش نتیجهٔ جنگ است؛ همه نه.
امت مبعوث در این زمینه چه میتواند بکند؟ در این گلوگاه دست امت بهتنهایی خالی است؛ مگر مطالبهگریِ غلیظ و فهمِ عمومیِ اینکه گرانیِ ورقِ آهن را یکسره به جنگ نسبت ندهند. چرا جریان نفاق اینقدر روی اقتصاد ایستاده؟ چون شاهراه را که بگیری، جنگ را از درون خالی میکنی. مردم هزینه را که ببینند از حولِ رسول میپاشند. نظریه همین است: انفاق نکنید تا بپاشند. قرضالحسنه و حدید و منافقون برای خنثی کردن همین نظریه آمدهاند. وزیر که در هیئت دیگ میشوید آدم بدی نیست؛ دستگاهِ علمیاش بازارِ آزاد را در تحریم تجویز میکند و از منافعش هم محرومیم. کنار حاکم مینشیند، شریان را نگه میدارد، قیمت را دستوری یا جهانی میکند، و نتیجه را به نام جنگ فاکتور میکشد.
«فَلْيَضْحَكُوا۟ قَلِيلًۭا وَلْيَبْكُوا۟ كَثِيرًۭا جَزَآءًۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْسِبُونَ» (توبه/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باید اندک بخندند و بسیار بگریند؛ پاداش آنچه میکردند.
اینان کم باید بخندند. معلوم است حرارتی به این جماعت هست.
«فَإِن رَّجَعَكَ ٱللَّهُ إِلَىٰ طَآئِفَةٍۢ مِّنْهُمْ فَٱسْتَـْٔذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُل لَّن تَخْرُجُوا۟ مَعِىَ أَبَدًۭا وَلَن تُقَٰتِلُوا۟ مَعِىَ عَدُوًّا ۚ إِنَّكُمْ رَضِيتُم بِٱلْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍۢ فَٱقْعُدُوا۟ مَعَ ٱلْخَٰلِفِينَ» (توبه/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر خدا تو را به سوی گروهی از آنان بازگردانَد و از تو برای بیرون آمدن رخصت خواستند، بگو هرگز با من بیرون نخواهید آمد و هرگز با من با دشمنی نخواهید جنگید. شما نخستین بار به نشستن خشنود شدید؛ پس با برجاماندگان بنشینید.
اگر به فتوحاتی برسیم عدهای میگویند ما هم هستیم؛ مگر ما نبودیم؟ مشکل همین است: همان کسانی که یک دور به هرجومرج امضا میکنند باز دور در سیستم حاکمیتاند. میگوید اگر این اتفاق افتاد، بگو برو عقب. «إنكم رضيتم بالقعود»: قبول نیست بیایی. «فاقعدوا مع الخالفین»: با همانها که گفتند نجنگیم.
به اسمها کاری ندارم؛ اسمها برایم تابلو نیست. میبینی آقای عراقچی آمد، این کار را کرد، آوردند، جنگ شد، نشد، امضا کردیم، نشد، جنگ شد، باز صدمه خوردیم. حالا باز مبعوث خواهیم شد به بحرانی جدید. جامعه باید پس بزند. میآید پیش تو؛ ای پیامبر به او بگو نمیخواهد این کار را بکنی. برخورد چنان حساس است که:
«وَلَا تُصَلِّ عَلَىٰٓ أَحَدٍۢ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًۭا وَلَا تَقُمْ عَلَىٰ قَبْرِهِۦٓ ۖ إِنَّهُمْ كَفَرُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَمَاتُوا۟ وَهُمْ فَٰسِقُونَ» (توبه/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرگز بر هیچیک از آنان که بمیرد نماز مخوان و بر قبرش مایست. آنان به خدا و پیامبرش کفر ورزیدند و در حال فاسقی مردند.
عدهای باید طردشدگان سیستم شوند. اکنون کو؟ کیاند طردشدگان سیستم؟ هیچکس.
«فَلَا تُعْجِبْكَ أَمْوَٰلُهُمْ وَلَآ أَوْلَٰدُهُمْ ۚ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُعَذِّبَهُم بِهَا فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَهُمْ كَٰفِرُونَ» (توبه/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اموال و فرزندانشان تو را به شگفت نیاورد. خدا فقط میخواهد بدان در زندگی دنیا عذابشان کند و جانشان در حال کفر برآید.
اموال و اولادشان زیاد است؛ تشکیلات بالایی دارند؛ گروههای اقتصادی. خدا اراده کرده با همین به ذلت بیفتند. منتها تو باید بیایی وسط میدان تا ارادهٔ خدا محقق شود.
اولو الطول؛ انفال و ثروتِ نظمِ کشور
«وَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ ءَامِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَجَٰهِدُوا۟ مَعَ رَسُولِهِ ٱسْتَـْٔذَنَكَ أُو۟لُوا۟ ٱلطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقَالُوا۟ ذَرْنَا نَكُن مَّعَ ٱلْقَٰعِدِينَ» (توبه/۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون سورهای نازل شود که به خدا ایمان آورید و با پیامبرش جهاد کنید، توانگرانشان از تو رخصت میخواهند و میگویند بگذار با نشستگان باشیم.
وقتی سورهای مربوط به جهاد نازل میشود از پیامبر اجازه میگیرند که نجنگند. کیانشان؟ اولو الطول: نه پیادهنظام، سوارهنظام. آنان که صاحب شریانهای اقتصادیاند. اولو الطول یعنی دست و پایشان همهجا باز است. اگر بخواهند سیستمی را زمینگیر کنند زمینگیر میکنند. نباشند سیستم زمینگیر میشود. صاحبان ثروتهای به شدت بزرگاند؛ ثروت در حدّ نظمِ مملکت. امانتدارانِ کلان، بازرگانانِ شریان، کسانی که اگر بخواهند سیستم را بخوابانند میخوابانند. چند ده هزار میلیارد، چند صد هزار میلیارد. فکر میکنید نمیتواند کاری بکند؟ اولو الطول پیادهنظام نیستند؛ سوارهنظاماند. اجازه میگیرند که نجنگند؛ نه آنکه در خانه بنشینند و خاموش باشند. دست و پاشان باز است. جنگ را از گلوگاهِ نان تهی میکنند.
چرا انفال را برداشتهاند گذاشتهاند برای امام؟ برای همین. نظمِ پولهای بزرگ باید برای حاکمیت باشد؛ وگرنه اینان با هم تشکیلات درست میکنند. تشکیلات که درست کنند اولو الطول میشوند؛ دست و پایشان همهجا باز میشود؛ راحت سیستم را درگیر میکنند. میشود نتیجهٔ اقتصادِ بازار آزادی که منافعش را هم نمیبریم چون در تحریمیم. کاش منافعش را میبردیم؛ در تحریم منافعش را هم نمیبریم.
سلیمان میخواست هدهد داشته باشد. هدهد خاصیتی داشت که آب را برای لشکر پیدا میکرد؛ بسیار اهمیت داشت. سلیمان نگفت دعوایش میکنم اگر بیاجازه غایب شود؛ گفت سرش را میبرم. برخورد سنگین میخواست. ما اساساً برخورد سنگین با اولو الطول نکردهایم. مردم باید این برخورد را بفهمند.
همهٔ این آیات «جاهد الکفار والمنافقین واغلظ علیهم» است. این غلظت کجا اتفاق افتاده؟ پیامبر اینجا نکرده. چرا؟ چون مردم باید بیایند تا «اغلظ علیهم» شکل بگیرد. مردم باید بخواهند، برخورد کنند، مطالبهگری کنند؛ نخبگان مطالبهگری کنند تا آن که در بدنهٔ حاکمیت آمده و گند زده، کارش درآید.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ جَٰهِدِ ٱلْكُفَّارَ وَٱلْمُنَٰفِقِينَ وَٱغْلُظْ عَلَيْهِمْ» (توبه/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنان سخت بگیر.
«يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذَا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ ۚ قُل لَّا تَعْتَذِرُوا۟ لَن نُّؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا ٱللَّهُ مِنْ أَخْبَارِكُمْ» (توبه/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون به سویشان بازگردید پوزش میخواهند. بگو پوزش نخواهید؛ هرگز باورتان نخواهیم کرد. خدا ما را از خبرهایتان آگاه کرده است.
میآیند عذرخواهی میکنند؛ عذرخواهی قبول نکنید. شما که اینقدر خوبید همهٔ عذرخواهیها را قبول میکنید. بعد:
«سَيَحْلِفُونَ بِٱللَّهِ لَكُمْ إِذَا ٱنقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا۟ عَنْهُمْ ۖ فَأَعْرِضُوا۟ عَنْهُمْ ۖ إِنَّهُمْ رِجْسٌۭ» (توبه/۹۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون به سویشان بازگردید برای شما به خدا سوگند میخورند تا از آنان صرفنظر کنید. پس از آنان روی بگردانید که پلیدند.
این نجاست است؛ از آن اعراض کنید. قبول نکنید.
«يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا۟ عَنْهُمْ فَإِن تَرْضَوْا۟ عَنْهُمْ فَإِنَّ ٱللَّهَ لَا يَرْضَىٰ عَنِ ٱلْقَوْمِ ٱلْفَٰسِقِينَ» (توبه/۹۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای شما سوگند میخورند تا از آنان خشنود شوید. اگر خشنود شوید، خدا از قوم فاسق خشنود نمیشود.
راضی نشوید. چرا دو گروه شدهاید؟ گروهی میگویند فضا بدهید برگردند. هیچگاه چنین نمیکنیم؛ بعد توقع دارید نبی برخورد غلیظ بکند؟ عملاً وظیفهٔ خود را به گردن نبی میاندازید.
بارها در کوه به دوستان گفتهام: کوه عضله میخواهد نه مفصل. وقتی عضله نباشد، بارِ کوهنوردی روی مفصل میافتد؛ مفصل داغون میشود. بعد میگوید ما کوهنوردیم که مفصلهام داغون شد. عضلت به کار نیفتاده؛ فشار را انداختی روی مفصل؛ کارِ مفصل این کارها نیست. برخورد «واغلظ علیهم» را باید کسی دیگر کارسازی کند تا درآید. دو سال مدیر جایی باشی این حرفها از بدیهیات است: باید عدهای دیگر کار را درآورند تا حرف تو از آب درآید؛ وگرنه درنمیآید. نبی را تنها میگذاری و از او غلظت میطلبی. کوه را با مفصل میروی و از دردِ مفصل شکوه میکنی. مردم اگر خشمگین شوند و عدهای هی آرامشان کنند، عضله از کار میافتد. آرامشِ بیغیظ، بیرگی است. غیظ را داشته باش و فرو خورِ ضربِ نامسدید باش؛ نه آنکه غیظ نداشته باش.
کاظمین الغیظ، نه بیغیظی
مردم خبرهایی میشنوند، خشمگین میشوند؛ عدهای میآیند آرامشان میکنند. بسیار به خود میگیرند که آرام کنند. حتی میان عزیزان. اشتباه میکنند. اشتباه میکنیم.
آنچه درست است «کاظمین الغیظ» است نه بیغیظی.
«ٱلَّذِينَ يُنفِقُونَ فِى ٱلسَّرَّآءِ وَٱلضَّرَّآءِ وَٱلْكَٰظِمِينَ ٱلْغَيْظَ وَٱلْعَافِينَ عَنِ ٱلنَّاسِ» (آل عمران/۱۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که در گشایش و تنگی انفاق میکنند، و فروخورندگان خشماند و از مردم درمیگذرند.
کاظمین الغیظ یعنی غیظ داشته باش و کنترلش کن. برخی میگویند آدم باید بیغیظ باشد. بیغیظی مثل بیرگی است. آدمِ بیغیظ بیرگ است. فضیلت، کنترلِ غیظ است. خشمگین شدی طرف را ناکار نکن؛ اما خشمگینیم، باید هم خشمگین باشیم. شروط رهبر را کنار گذاشتهاند، دارند معاهدهای امضا میکنند. چرا خشمگین نباشیم؟ باید خشمگین باشیم. حرف بزن و در حرف سدید بزن. اینش اشکال دارد، آنش اشکال دارد. این کارها را که میکنید صد پله بدتر از برجام درمیآید؛ به هزارویک دلیل. اشتباه است.
خود آقای پزشکیان در تلویزیون گفت مذاکرهٔ شرافتمندانه؛ بعد گفتند تلویزیون را جمع کنید، جمع کردند. حاصل کار همین است.
بدانید ما امتِ مبعوثیم که این حرفها را میزنیم، نه امتِ تو سریخور. امت مبعوثیم. خشم را غیرقابلکنترل نمیکنیم؛ خشم را ابراز میکنیم، نمیپذیریم، و به اجبار پیش تاریخ خود را روسفید میخواهیم نگه داریم که اینگونه شدیم. اما در تاریخِ قضیه نگه دارید چه شد. بسیار وقتها نگه نمیداریم، گفتمان نمیکنیم؛ آخرش میبینیم باز دورِ همان شیوه را تکرار میکنیم.
فکر نکنید مذاکرهکنندگان ما خائناند. نه. مذاکرهکننده نیز فکر میکند باید وسط اقیانوس بالای درخت برود؛ وگرنه کوسه میخوردش. بجنگ؛ به خدا فایده در جنگ است. میجنگیدی این اتفاقات اینگونه نمیافتاد، تحقیر هم نمیشدی، آن عبارت رکیک را هم به تو نمیگفتند. اصلاً آبروی شما آبروی ما است. کسی با آدم اینگونه حرف بزند باید در دهانش زد. این بدتر از آن چیزی است که به آن عربستانی گفتند؛ به تیم مذاکرهکنندهٔ ما گفتند. جایی که گفتند نباید تکرار شود، تکرار شده است.
قاعدتاً باید تکرار شود. منتها یک تفاوت جوهری کردهایم که اندازهٔ الگوها را میتواند عوض کند: امت مبعوث. تشخیص این است که بهخاطر این امت مبعوث خدا سیئات را از ما بپوشاند. با هزینهای مختصر برگردیم به جنگ. امید که هزینه مختصر باشد. هزینهای بدهیم و به واسطهٔ آن مجدد بپذیریم که جنگ شده، برویم در جنگ گسترده. حس میشود که این اجازهای است برای عبور از خطایی که تکرار شده. تفاوت جوهریِ این دوره امتِ مبعوث است. قاعده میگوید خطا تکرار میشود؛ بعثت میگوید خدا سیئه را میپوشاند و با زخمی کوچک به صحنه برمیگرداند.
زیارت عاشورا، دعای علقمه، مجالس شکسته
همینگونه که صلوات میفرستید، زیارت عاشورا در محرم از یادتان نرود؛ بهاضافهٔ دعای علقمه. در همین دهه حتماً زیارت عاشورا را بخوانید. در مجالس نیز حتماً شرکت کنید. هرچه داریم از محرم و صفر داریم. همین میدانها و خیابانها را به واسطهٔ محرم و صفر توانستیم سریع با خود سازگار کنیم و بازسازی کنیم و برویم در میدان. حتی به مجلسِ شکسته هم بروید؛ اندازهٔ شکسته، اندازهٔ بهدردنخور به اصطلاح. اخلاصی در این مجالس هست.
چلهای بر این دهه بار نکنید؛ همین دهه را با زیارت عاشورا و دعای علقمه پر کنید. هرچه این میدانها توانستند خود را پس از ضربه سریع بازسازی کنند، از محرم و صفر است. مجلسِ شکسته را دستکم نگیرید. آنجا که پاکت نیست و گریه کم است و توجه هست، گاه لطف از آنجا میآید که هایوهوی نیست. امام زمان هایوهوی نمیخرد؛ اخلاص میخرد.
شبی از شبهای قدر به کورهپسخانهای دعوت شدم. نمیدانم چگونه وقت داشتم بروم. همه افغانستانی بودند، وضعی داغون. قرآن بلد نبودند سر بگیرند. ما همیشه در سرِ نخبگان و سرخیلان بودیم؛ البته جزو فعالان جهادی. چنان امام زمان لطفی کرد به خاطر حضور در آنجا. لطف میکنند که آدم به شیعیانشان برسد؛ مجلسی که هیچ آوردهای ندارد: نه پاکت میدهند، نه کسی میگرید، همه توجه میکنند به آدم. مجلسی دقیقاً بهدردنخور؛ اما بسیار بهدردبخور. گفتند هیچکس نیست، مجلسی است اینگونه. شب نوزدهم به هم خورده بود؛ ناگهان خالی شده بود. آقای جاویدان گفته بودند آقای حقشناس این توصیه را میکردند و ما با ایشان به جلسه میرفتیم. جلسات بهدردنخور: سه نفر، دو پیرزن. جایی اعتراف کردم این چه جلسهای است؟ گفتند دقیقاً امام زمان به این جلسه میآید. هایوهوی نمیخرند؛ اخلاص میخرند. مسئول این جلسات خود امام زمان است.
شنیدهاید آقای کوثری، مداح امام، جایی گفته بود حضرت زهرا علیهاالسلام را در خواب دید؛ گفته بودند از شما راضی نیستم. گفت این همه نوکری میکنیم. مجلس مفصّل بود. جایی چادر و ظرفها عوض شده بود، استخوانها نشسته نبود، چای هیئت کثیف بود. بغل خیابان بود؛ دید خیلی کثیف است، از همان بغل ریخت در جوی، نخورد. گفتند چرا آن را نخوردی؟ گفت از همینجا در جوی ریختم و نخوردیم. گفتند آن را من ریخته بودم. حضرت زهرا گفت آن را من ریخته بودم. این مجالس صاحب دارد.
امام صادق علیهالسلام فرمودند: مینشینید و حدیث میگویید و روضه میگیرید؟ گفتند میکنیم. فرمودند: ای کاش ما نیز در آن مجالس بودیم. آرزوی اهل بیت است؛ این مجالس را دوست دارند؛ خودشان هستند. ادبِ نوکری مهم است. در این مجالس باشید؛ نگویید کار دارم. به مجلسِ شکستهٔ دربوداغون هم بروید. لطفهایی گاهی آنجاست که در جاهای دیگر نیست. نمیخواهم بقیهٔ مجالس را بیارج کنم؛ اخلاصی در روضههای معمولی هست. شب نوزدهم که برنامه به هم ریخت و وقت خالی شد، همان خالی شدن راهی شد به کورهپسخانه. افغانستانیهای داغون قرآن بر سر نمیگرفتند؛ نخبگان آنجا نبودند. لطف آمد. با آقای حقشناس به جلسههای سه چهار نفره میرفتند؛ دو پیرزن و یک اعتراف: این چه جلسهای است؟ پاسخ این بود که صاحب مجلس همینجا است. چایِ کثیفِ کنار جوی را مداح نخورد؛ گفتند آن را من ریخته بودم. مجالس صاحب دارند. امام صادق علیهالسلام آرزو میکنند در آن حلقهها باشند. پرده بکشید تا خانمها بیایند؛ گریهشان محبت است. روضه را همانگونه بخوانید که در مجلسِ خودتان میخوانید، نه با تکلفِ آهنگِ تازه. شخصاً همان روضهٔ قدیمی را میخواهم؛ شورهای نو را نمیخواهم جای ندبه بنشانم.
ابوهارون مکفوف خدمت امام صادق آمد. امام فرمود شنیدهام روضه میخوانی؛ برای ما بخوان. پردهای بزنید خانمها بیایند؛ چون گریهکنندهٔ این خانمها بسیار خوب است، محبتی که دارند. ابوهارون چون روضهخوانیاش قدری باشخصیت و رسمی بود، فرمودند اینگونه نه؛ همانگونه که در مجلس خودتان میخوانید بخوانید: بیتکلف، معمولی. برخی شور اول و شور و آهنگهای جدید. تا مدتها این خبرها نبود. شخصاً با این فضا چندان همدل نیستم؛ همان روضهٔ قدیمی. اکنون روضه:
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ فَاطِمَةَ وَأَبِيهَا وَبَعْلِهَا وَبَنِيهَا» (صلوات بر فاطمه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندانش درود فرست.
امام رضا علیهالسلام به رَیّان بن شبیب فرمود:
«يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ كُنْتَ بَاكِيًا لِشَيْءٍ فَابْكِ لِلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَإِنَّهُ ذُبِحَ كَمَا يُذْبَحُ الْكَبْشُ» (عیون اخبار الرضا)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پسر شبیب، اگر بر چیزی گریه میکنی، بر حسین بن علی بن ابیطالب گریه کن که او را چون قوچ سر بریدند.
و نیز آن فقرهٔ سنگین که شیعه اگر بشنود حسین را تشنه کشتند، آب گوارا ننوشد. روضه مهم است: کاش در عاشورا با همهٔ تشنگان بودیم. چگونه آب خواست و رحم نکردند. به قول مداح: اگر آبش ندهید میمیرم؛ اگر آبِ شرعی بگیرم. وقتی کفِ دست عباس داغ شد، نگاه کرد. رَیّان بن شبیب را حدیث امام رضا است؛ و در روضه، عباس آب میآورد و نمیآورندش. حسین شیرِ شاه است، حسین پیروز است. دلشکسته را با خود ببر.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلّت بفنائک. علیک منی سلام الله ابداً ما بقیتُ و بقی اللیل و النهار. و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین. السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
خدایا ما را ببخش. قلب نازنین امام زمان از ما راضی و خشنود بفرما. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. این قلیل توسلات را ذخیرهٔ قبر و قیامت ما قرار ده. خدایا سرنوشت کشور را به احسن وجه رقم بزن. خدایا شر این رژیم صهیونیستی را هرچه زودتر از سر عالم کم و کوتاه کن. خدایا رهبر معظم انقلاب و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را مؤیَّد و منصور بدار. روح حضرت امام، امام شهیدمان، را در اعلی علیین با اباعبدالله الحسین محشور بفرما. آنچه گفتیم و نگفتیم و به آن محتاجیم و تو بهتر میدانی، در حق ما به هدف اجابت برسان. مرگ ما را جز شهادت در راه خودت قرار مده. بالنبی وآله الفاتحة مع الصلوات.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.