ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 013

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه

سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الهی نستعین. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

قرآن را بر صفحهٔ سیصد و سی‌وهشت بگشایید. آیات پنجاه‌ودو و پنجاه‌وسه و پنجاه‌وچهارِ سورهٔ مبارکهٔ حج پیش روست. انگشت را همین‌جا نگه دارید؛ تفسیر با انگشت است. بعد به مائده می‌رویم و باز به همین نقطه برمی‌گردیم.

چشم‌انداز را می‌شکنند

نکته‌ای هست که بسیاری از بحث‌های پیشین را به یک دیالوگ بدل می‌کند. کاری که جریان «فی قلوبهم مرض» و جریان نفاق می‌کند این است که چشم‌انداز را از افقی بزرگ و عظیم به افق‌هایی دیگر فرومی‌کاهد. آمده بودید کار دیگری بکنید؛ پروژهٔ دیگری داشتید؛ حتی نظام دیگری می‌خواستید سر کار بیاورید. حرکت این جریان، آن را تبدیل می‌کند به نظامی دیگر.

این پدیدهٔ عجیبی نیست. بعضی گمان می‌کنند اگر از این بحث سخن بگوییم، انگار بناست به فلان شخص دشنام دهیم. نه. این پدیده‌ای است که برای پیامبر هم بوده است و برای حکومت‌های ما نیز غفلت نیست. طبیعتاً شکلِ قوی و محکم و قانونی‌اش، به همان قاعده، برای ما هم باید باشد. نمی‌شود برای پیامبر باشد و برای ما نباشد. اگر دیدید نیست، بدانید منافقین سر کارند. معنایش همین می‌شود. پس از رحلت پیامبر، پدیدهٔ نفاق از میان رفت؛ چرا؟ چون خودشان سر کار بودند. کسانی که جریان‌ها را به انحراف می‌بردند، عملاً مصدر کار شده بودند.

وقتی گفته می‌شود این جریان با یهود است، با فلان است، با بهمان است، بعضی تصور می‌کنند طرفْ سایتی یهودی است که نام کاربری و گذرواژه از سایت یهودیان گرفته و با شمارهٔ کاربری در جایی ثبت شده است. این‌گونه نیست. نقطهٔ اتصال جریان یهود به جریان نفاق، نقطهٔ اتصالِ مالیه به رسانه است. دقیقاً همان‌جا که جریان یهود می‌ایستد، جریان نفاق هم می‌ایستد. به واسطهٔ همین دو گلوگاه به یکدیگر اتصال و ارتباطی بسیار جدی پیدا می‌کنند؛ نه در زمان ما، از زمان موسی نیز همین بوده است. این دو جریان — جریان رسانه‌ایِ بسیار جدی و جریان مالی — همان‌اند که یهود و منافقین را عملاً به هم می‌دوزند.

این آیات را با هم باید دید و همین بحث را ادامه داد.

پس از عبور از دریا؛ گفتمان ذلت

انگشت را در همین نقطه نگه دارید و به صفحهٔ صد و یازده، سورهٔ مبارکهٔ مائده بروید. جریان را شنیده‌اید: وقتی از رود عبور می‌کنند، با آن وضعیت. بعضی گمان می‌کنند این اولین معجزه‌ای بوده که دیده‌اند. نه. سورهٔ اعراف می‌گوید عالمی معجزه دیده بودند تا رسیدند به آنکه باید از رود بگذرند؛ و هی مخالفت کردند. این‌گونه نبود که تا منجی‌شان به نام موسی آمد، همه گفتند باشد.

جریان نفاقِ مالی، تحت عنوان قارون — که خودش از بنی‌اسرائیل بود و در هماهنگی با دستگاه فرعون قرار گرفته بود — جریان مفصلی بود که مانع انقلاب موسی می‌شد. در بدنهٔ بنی‌اسرائیل کاملاً جا انداخته بود که اصلاً برای چه باید از چنگال فرعون بیرون آییم؟ بیرون آمدیم چه خاکی به سرمان بریزیم؟ گفتمان ذلت؛ همان که قرآن می‌گوید قومش را سبک کرد و اطاعتش کردند:

«فَٱسْتَخَفَّ قَوْمَهُۥ فَأَطَاعُوهُ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَوْمًۭا فَٰسِقِينَ» (زخرف/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس قوم خود را خوار و سبک‌مغز کرد، آن‌گاه اطاعتش کردند؛ زیرا آنان گروهی فاسق بودند.

این گفتمان برای خودش کاملاً توجیه‌پذیر است. توجیه می‌کند که باید زیر بار آمریکا باشیم، زیر بار کدخدا باشیم؛ اینان کدخدایند. در برابرش گفتمان عزت می‌آید. خیال‌پردازی نکنید که دنبال عزت‌اند به این معنا که دوست دارند کنار رود راین با هم راه بروند. خیالش را نکنید. دنبال عظمت‌اند. می‌گویند می‌خواهی بزرگ شوی، باید با این بزرگان هم‌مدار شوی؛ باید با اینان بپلکی تا بزرگ شوی. این منطق، منطقِ قابل‌پذیرشی است در دستگاه محاسباتِ مادی. بعد که دریا را هم رد کردند، کسی که منطقش عوض نشده عوض نمی‌شود.

بعضی می‌گویند از یک سوراخ چند بار باید گزیده شویم؟ هزار بار. وقتی نمی‌دانی اینجا سوراخ است، چرا باید گزیده نشوی؟ چون فکر می‌کنی اینجا سوراخ نیست. از یک سوراخ هزار بار گزیده می‌شود. بعضی خیال می‌کنند آدم فقط یک بار از این سوراخ گزیده می‌شود. نه. آن مال کسی است که سوراخ را تشخیص می‌دهد. وگرنه پیش از این ماجرا، سورهٔ اعراف همان را ثبت کرده است: هی معجزه می‌بینند، هی معجزه، معجزه؛ و در هر بار می‌گویند موسی تو کار را خودت بکن. باز دوره، باز دوره، تا می‌رسد به این حادثه.

دریا را رد کردند. حالا چه؟ علوم انسانی‌مان چه می‌شود؟ اقتصادمان چه می‌شود؟ درست مثل همین حالا. بعضی دنبال این‌اند که برگردیم؛ دانشگاه همان است، ساختارها همان است، همه‌چیز همان است. باید مجدداً در همان ساختار عمل کنیم. دیوان‌سالاریِ قضیه را بگو الان چگونه است. هنوز فکر نمی‌کنیم مبعوث شده‌ایم و باید کار دیگری بکنیم. باز فکر می‌کنیم باید همان ساختار قبلی را به همان شیوه اداره کنیم.

قرار شد به زمین مقدس بروند. حضرت موسی طلایه‌اش را فرستاد تا نظر آنجا را درآورد.

«۞ وَلَقَدْ أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَٰقَ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ ٱثْنَىْ عَشَرَ نَقِيبًۭا ۖ وَقَالَ ٱللَّهُ إِنِّى مَعَكُمْ ۖ لَئِنْ أَقَمْتُمُ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَيْتُمُ ٱلزَّكَوٰةَ وَءَامَنتُم بِرُسُلِى وَعَزَّرْتُمُوهُمْ وَأَقْرَضْتُمُ ٱللَّهَ قَرْضًا حَسَنًۭا لَّأُكَفِّرَنَّ عَنكُمْ سَيِّـَٔاتِكُمْ وَلَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۚ فَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَٰلِكَ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ» (مائده/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی خدا از بنی‌اسرائیل پیمان گرفت و از آنان دوازده نقیب برانگیختیم. و خدا گفت من با شمایم. اگر نماز را برپا دارید و زکات دهید و به رسولانم ایمان آورید و یاری‌شان کنید و به خدا وام نیکو دهید، گناهانتان را می‌پوشانم و شما را به بوستان‌هایی درمی‌آورم که از زیر آن نهرها جاری است. پس هر که از شما پس از این کفر ورزد، به‌راستی از راه راست گمراه شده است.

این دوازده نقیبِ آیهٔ دوازده، آدم‌های بزرگی‌اند. ول‌معطّل بی‌خودی فرض‌شان نکنید. آدم‌های مهم‌اند. یکی از چیزهایی که بنی‌اسرائیل به‌شدت بر آن حساس‌اند اتفاقاً همین دوازده‌تاست. اگر لازم شد، در جلسات یهود سرِ خرمن گفته می‌شود که ده‌تاشان چگونه بودند و دو تا ماندند. این دو تای اینجا آن دو تا نیستند. بعداً اصلاً چرا قرآن از بنی‌اسرائیل منتقل می‌شود روی یهود؟ یهود با بنی‌اسرائیل تفاوت‌هایی دارد. از یهودا می‌ماند، از یوسف و بنیامین نمی‌ماند؛ و آنان دیگر تهِ مال‌پرستی و رسانه و سحر را با خود دارند. سرِ خرمن.

باید سرزمین مقدس را بگیرند. طلایهٔ حضرت موسی می‌رود به‌عنوان واحد اطلاعات عملیات. ده نفرشان حرفی می‌زنند که حرف منطقی است. حرفِ چرت نیست. نظر کارشناسی داده‌اند: با اینان که نمی‌شود جنگید.

«قَالُوا۟ يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّ فِيهَا قَوْمًۭا جَبَّارِينَ وَإِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا حَتَّىٰ يَخْرُجُوا۟ مِنْهَا فَإِن يَخْرُجُوا۟ مِنْهَا فَإِنَّا دَٰخِلُونَ» (مائده/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند ای موسی، در آنجا قومی جبّار است و ما هرگز داخل آن نمی‌شویم تا از آنجا بیرون روند؛ پس اگر بیرون روند، ما داخل‌شوندگانیم.

دو نفر از طلایه حرف دیگری می‌زنند. اینکه حرف دیگری می‌زنند یک طرف ماجراست؛ اینکه قرآن چگونه توصیف‌شان می‌کند طرف دیگر است. توصیف بسیار مهم است.

«قَالَ رَجُلَانِ مِنَ ٱلَّذِينَ يَخَافُونَ أَنْعَمَ ٱللَّهُ عَلَيْهِمَا ٱدْخُلُوا۟ عَلَيْهِمُ ٱلْبَابَ فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غَٰلِبُونَ ۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَتَوَكَّلُوٓا۟ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (مائده/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دو مرد از کسانی که می‌ترسیدند — و خدا بر آن دو نعمت داده بود — گفتند از در بر آنان درآیید؛ پس چون درآمدید، شما غالبید. و بر خدا توکل کنید اگر مؤمنید.

می‌گوید دو نفر که خدا به آنان نعمت داده بود. خیلی حرف مهمی است. دو نفری که خدا به اینان نعمت داده بود؛ یعنی به آنان نداده بود. این نعمت چیست؟ ولایت. نعمت به‌صورت مطلق وقتی در قرآن به کار می‌رود، ذیل «صراط الذین انعمت علیهم» بروید.

«صِرَٰطَ ٱلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ ٱلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا ٱلضَّآلِّينَ» (فاتحه/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): راه کسانی که بر آنان نعمت دادی، نه خشم‌گرفتگان و نه گمراهان.

نعمتِ ولایت است. مطلقِ نعمتِ خورد و خوراک نیست.

«ثُمَّ لَتُسْـَٔلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ ٱلنَّعِيمِ» (تکاثر/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس در آن روز از نعمت پرسش خواهید شد.

خدا از نعمت ولایت سؤال می‌کند. ولایت باعث قبولی عمل می‌شود؛ قول مفصلش در جلسات پیش، ذیل آیات غدیر گفته شد: اقامهٔ دین موجب قبولی عمل است. نه اینکه نماز صحیح نیست؛ نماز صحیح است، نماز قبول نیست. نماز نمی‌افتد در آن فرایندی که ظرفیت‌هایش آزاد شود. بعد ما نخواستیم نماز بخوانند؛ گفتند نماز را اقامه می‌کنند. «اشهد انک اقمت الصلاة»: کسانی‌اند که نماز را اقامه می‌کنند. معنای ولایت با این گره خورده است.

«أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ ٱلصَّلَاةَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی می‌دهم که تو نماز را برپا داشتی.

و این را باید دانست: «انعم الله علینا» وجه ممیز ماست با همهٔ انواع حکومت‌ها. حضرت آقا گفته‌اند ما یک دیوان‌سالاریِ دیوان‌سالارانه داریم و یک رابطهٔ امت و امامت؛ این‌ها با هم فرق دارد. ظاهراً سال نودوشش در دیدار با مردم تبریز فرمودند: نه اینکه نباید ساختار داشته باشیم، ولی ساختار باید در خدمت نظام امت و امامت باشد. نقطهٔ ممیز ما کلاً همین است. وگرنه رهبری به‌عنوان سرپرستی و ریاست را همه‌جای دنیا دارند؛ آمریکا هم دارد. چیزی که ندارد ولایت است. ولایت با رهبری فرق دارد. رهبری یعنی سر و ریاست. ولایت از محبت می‌جوشد و موجب زنده شدن سامانه‌ها می‌شود.

بنده به‌عنوان آدم متخصص ساختار و قانون اساسی می‌گویم: قانون اساسی ما و ساختار ما به‌شدت کلنگی است. چه می‌شود که این ساختار نمی‌پاشد؟ با اینکه واقعاً کلنگ‌ترین است. عیبی هم ندارد؛ آن موقع نمی‌دانستند. حقوق نوشته و حقوق عرفی را با هم ترکیب کردند، قاتی کردند، ولایت فقیه را هم چپاندند توش، از قوانین فرانسه هم استفاده کردند، از آمریکا هم، از ولایت فقیه هم؛ چیزی درآوردند که خود قانون اساسی گیج است که این رهبری است یا ولایت. بعضی جاها می‌گوید رهبری، بعضی جاها می‌گوید ولایت. در خود قانون اساسی ما این قضیه گیج است.

آن چیزی که وجه ممیز ماست رهبری نیست؛ وجه ممیز ما ولایت است. حاضرید جان بدهید، خون بدهید، مال بدهید برای کسی که نه دیده‌اید، نه صدایش را شنیده‌اید، چند تا نه، دو تا متن و یک جلد بیشتر از او ندارید؟ به خاطر چیست؟ چون دوستش دارید. این جایگاه ولایت است.

این دو نفر چه کسانی بودند؟ کسانی بودند که اصول‌شان می‌خورد به اصول موسی. «انعم الله علیهما» شده بود روی اینان؛ یعنی ولایت روی اینان پیاده شده بود. نه اینکه طبق یک ساختار دیوان‌سالارانه باید می‌رفتند فرمانی را اجرا کنند. توصیف خدا از اینان این است که اصولِ ولی‌شان روی‌شان پیاده شده. درست مثل آنکه دربارهٔ بعضی اصحاب امیرالمؤمنین می‌گفتند هوای او هوای امیرالمؤمنین است؛ پروژه‌اش همان پروژه است.

«هَوَاهُ هَوَاءُ أَمِيرِ ٱلْمُؤْمِنِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هوای او هوای امیرمؤمنان است.

نه اینکه برای خودش اصولی دارد، بعد می‌بیند با اصول ولی تطبیق می‌کند یا نمی‌کند، و سپس طبق وظیفه‌اش باید برود اصول او را دربیاورد. اصول خودش نیست که صرفاً برود آن را استخراج کند. آن می‌شود رهبری. آن نمی‌شود ولایت.

این دو نفری که حرف می‌زنند، حرف‌شان تقریباً — تحقیقاً — بی‌فایده است از حیث نتیجه. حرفی که می‌زنند آخرش نتیجه نمی‌دهد. اما خدا خیلی به چشمش آمده و آمده توصیف کرده که دو نفر اینجا حرف دیگری زدند. به احتمال — چون اینان حرف دیگری زدند — آیهٔ بیست‌وچهار نشان می‌دهد که بر کفرِ آن طرف هم افزودند. جملهٔ بعدی آنان خیلی محکم‌تر است: نمی‌رویم، نمی‌کنیم.

«قَالُوا۟ يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَآ أَبَدًۭا مَّا دَامُوا۟ فِيهَا ۖ فَٱذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَٰتِلَآ إِنَّا هَٰهُنَا قَٰعِدُونَ» (مائده/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند ای موسی، ما هرگز داخل آن نمی‌شویم تا وقتی که آنان در آن‌اند. تو و پروردگارت بروید بجنگید؛ ما همین‌جا نشسته‌ایم.

هر موقع جریان حق تقویت می‌شود، در مقابلش جریان باطل تقویت می‌شود. این که رو می‌شود، آن هم در کنارش رو می‌شود. پیش از این چنین جمله‌ای نمی‌گفتند. حالا که این جمله شد، آن جمله هم رو شد.

طیه؛ حکومت بدون منطق موسی

کار می‌رود به بحث طیه. می‌نشینند با موسی کارِ تیه می‌کنند. نکتهٔ قصه این است که باز منطق طرف عوض نمی‌شود. به تیه گرفتار شدند. موسی در تیه به رحمت خدا می‌رود. تا امروز تنها قبری از انبیای الهی که معلوم است کجاست، قبر موسی است؛ در همان بیابان تیه، اما مقبره ندارد. مقبره ندارد موسی. این‌قدر بی‌معرفت بودند نسبت به پیامبر خودشان.

کار رسید به یوشع بن نون. پس از آن‌همه طور و سامری و آنچه به پروژه خورده بود، آخرش موسی به رحمت خدا می‌رود و یوشع بن نون سر کار می‌آید. به یوشع می‌گویند حالا چه کار کنیم؟ می‌گوید هیچ؛ پروژه همان است. باید می‌رفتید سرزمین مقدس. حالا می‌روند سرزمین مقدس، اما با منطق موسی دیگر نمی‌روند. اول می‌خواستند با منطق موسی بروند؛ الان می‌روند سرزمین مقدس بدون منطق موسی. می‌خواهند حکومتشان را تشکیل دهند؛ حکومت مادی خودشان را. هم در سورهٔ اعراف هم در سورهٔ بقره.

مهم این است که نرم‌افزار فکر عوض شده باشد. اگر نرم‌افزار فکر عوض نشده باشد، هرقدر جنگ بکند، بالا و پایین بکند، باز همان گنده را می‌زند به دیوار. فرقی نمی‌کند؛ چون نمی‌داند سوراخ کجاست؛ از کدام سوراخ می‌خورد که نباید مجدد کنار همان سوراخ بایستد.

قرار شد با یوشع بن نون سرزمین مقدس را بگیرند. رفتند و گرفتند. توصیف قرآن چنین است.

«وَإِذْ قُلْنَا ٱدْخُلُوا۟ هَٰذِهِ ٱلْقَرْيَةَ فَكُلُوا۟ مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدًۭا وَٱدْخُلُوا۟ ٱلْبَابَ سُجَّدًۭا وَقُولُوا۟ حِطَّةٌۭ نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطَٰيَٰكُمْ ۚ وَسَنَزِيدُ ٱلْمُحْسِنِينَ» (بقره/۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون گفتیم داخل این قریه شوید و از آن هر جا خواهید فراوان بخورید و از در سجده‌کنان درآیید و بگویید حطّه؛ تا خطاهایتان را بیامرزیم؛ و نیکوکاران را خواهیم افزود.

گفتیم بروید این قریه را بگیرید؛ یک عشق کنید در این حکومت اسلامی خودتان. از در سجده‌کنان وارد شوید؛ یعنی با نهایت تواضع در مقابل حق وارد این سرزمین شوید. کلاً دارید می‌روید حکومت حقانی خودتان را درست کنید. و بگویید «حطّه»: دیدِ خدا از مسیر قبلی، توبه از آن مسیر قبلی که رفتیم توش و چهل سال تیه. خطاهایتان آمرزیده می‌شود و محسنان را می‌افزاییم.

«فَبَدَّلَ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ قَوْلًا غَيْرَ ٱلَّذِى قِيلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنَا عَلَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ رِجْزًۭا مِّنَ ٱلسَّمَآءِ بِمَا كَانُوا۟ يَفْسُقُونَ» (بقره/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کسانی که ستم کردند سخنی جز آنچه به آنان گفته شده بود جایگزین کردند؛ آن‌گاه بر ستمکاران به‌سبب آنچه نافرمانی می‌کردند عذابی از آسمان فروفرستادیم.

عوضش کردند؛ کردند حنطه. بعضی خیال می‌کنند فقط یک کلمه را عوض کردند. آن‌قدر اثر ندارد که حطّه بشود حنطه. حنطه یعنی گندم. گفتند می‌رویم، منتها نه با منطق موسی. برای خودمان منطقی داریم؛ منطق عادی، مادی. با همین منطق می‌رویم. لذا با منطق حنطه رفتند؛ آنجا که باید با منطق حطّه می‌رفتند. «فأنزلنا علی الذین ظلموا رجزاً من السماء بما کانوا یفسقون.»

در سورهٔ اعراف نیز همین است؛ آیهٔ صد و شصت‌ویک و صد و شصت‌ودو.

«وَإِذْ قِيلَ لَهُمُ ٱسْكُنُوا۟ هَٰذِهِ ٱلْقَرْيَةَ وَكُلُوا۟ مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ وَقُولُوا۟ حِطَّةٌۭ وَٱدْخُلُوا۟ ٱلْبَابَ سُجَّدًۭا نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطِيٓـَٰٔتِكُمْ ۚ سَنَزِيدُ ٱلْمُحْسِنِينَ» (اعراف/۱۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به آنان گفته شد در این قریه ساکن شوید و از آن هر جا خواهید بخورید و بگویید حطّه و از در سجده‌کنان درآیید تا خطاهایتان را بیامرزیم؛ نیکوکاران را خواهیم افزود.

«فَبَدَّلَ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ مِنْهُمْ قَوْلًا غَيْرَ ٱلَّذِى قِيلَ لَهُمْ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِجْزًۭا مِّنَ ٱلسَّمَآءِ بِمَا كَانُوا۟ يَظْلِمُونَ» (اعراف/۱۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کسانی از آنان که ستم کردند سخنی جز آنچه به آنان گفته شده بود جایگزین کردند؛ آن‌گاه به‌سبب ستمی که می‌کردند عذابی از آسمان بر آنان فرستادیم.

یعنی دچار عذاب می‌شوند با اینکه کاری را که باید می‌کردند کردند. باید می‌رفتند آن کوه را می‌گرفتند؛ رفتند گرفتند. کار موسی را نکردند؛ کار دیگری کردند. کار موسی را از آب درنیاوردند. یک برنامهٔ دیگر، یک بساط دیگر، یک ساختار دیگر، یک حرف دیگر آوردند بالا. اگر منطق تغییر نکند، همین می‌شود.

گاو بنی‌اسرائیل؛ کار با منطق خود

آیهٔ گاو بنی‌اسرائیل را بیاورید؛ صفحهٔ یازده. بعضی این بحث را گرفته‌اند به اینکه بهانه می‌خواستند بیاورند تا کار را نکنند؛ هی سؤال می‌کردند. قرآن این را نمی‌گوید که بهانه می‌خواستند تا کار را نکنند. اتفاقاً می‌خواستند این کار را بکنند. منتها طرف با منطق خودش می‌خواهد این کار را بکند. منطقی دارد غیر از منطق تو؛ و خودش هم توبه نمی‌کند. این‌گونه این کار را می‌کند.

داستان این است که گاو را بکشند و به آن مرده بزنند تا مرده زنده شود و گواهی دهد. گفتند هر گاو را به مرده‌ای بزنی مرده زنده می‌شود شهادت دهد؟ پس باید گاو فلان باشد. شروع کردند ویژگی‌های گاو را درآوردن: رنگش این‌گونه باشد، مدلش این باشد، نشانه این‌گونه شده باشد. همین‌جوری که نمی‌شود.

یکی سفارش دختر داده بود. گفتم چه می‌خواهد؛ گفت خوشگل باشد. گفت لااقل «تسرّ الناظرین» باشد. گفتیم بابا آن ویژگیِ گاو است که قرآن دارد؛ می‌خواست مشکل بدهد.

آخرش می‌رود به اینجا:

«قَالَ إِنَّهُۥ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌۭ لَّا ذَلُولٌۭ تُثِيرُ ٱلْأَرْضَ وَلَا تَسْقِى ٱلْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌۭ لَّا شِيَةَ فِيهَا ۚ قَالُوا۟ ٱلْـَٰٔنَ جِئْتَ بِٱلْحَقِّ ۚ فَذَبَحُوهَا وَمَا كَادُوا۟ يَفْعَلُونَ» (بقره/۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت او می‌گوید آن گاوی است که نه رام است تا زمین را شخم زند و نه کشت را آبیاری کند؛ بی‌عیب است و هیچ رنگ دیگری در آن نیست. گفتند اکنون حق را آوردی. پس آن را سر بریدند و نزدیک بود نکنند.

«الآن جئت بالحق»: تا حالا حق نبود اینی که می‌گفتی. این‌گونه که آمد و رسید به فهم من، این تازه حق است. یعنی اگر به فهم من برسد حق است؛ اگر نرسید پس حق نیست. حالا انجام دادند یا نه؟ دادند. «فذبحوها»: سرانجام گاو را کشتند و آن کار را انجام دادند. ولی بعدش چیست؟ آیهٔ هفتادوچهار:

«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِىَ كَٱلْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةًۭ ۚ وَإِنَّ مِنَ ٱلْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ ٱلْأَنْهَٰرُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ ٱلْمَآءُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ ٱللَّهِ ۗ وَمَا ٱللَّهُ بِغَٰفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (بقره/۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس دل‌هایتان پس از آن سخت شد، همچون سنگ یا سخت‌تر. و از سنگ‌ها همان است که نهرها از آن می‌جوشد؛ و از آن‌ها همان است که می‌شکافد و آب از آن بیرون می‌آید؛ و از آن‌ها همان است که از بیم خدا فرو می‌افتد. و خدا از آنچه می‌کنید غافل نیست.

بعد از این دل‌شان قسی شد. چرا؟ چون آن کاری را که باید انجام می‌دادی انجام ندادی. رفتی با منطقی دیگر کار دیگری انجام دادی. اینجاست که تفاوت اذن‌ها و رضایت‌ها و نعمت ولایت‌ها مهم است. الان داری چه کار می‌روی انجام می‌دهی؟ ممکن است به تو اذن بدهند کاری بروی انجام دهی. اجازه داشته باشی، اما حق نداشته باشی آن چیزی را که اجازه داری انجام دهی. عملاً داری سامانه را از سامانهٔ ولایت تبدیل می‌کنی به رهبری. سامانه‌ات دارد می‌شود رهبری.

سه سامانه: شکننده، مقاوم، پادشکننده

در بحث محرم هم گفته شد. بعضی خیال می‌کنند سامانهٔ ما سامانهٔ مقاوم است. نه. سامانهٔ ما سامانهٔ مقاوم نیست. سه بحث داریم در این سامانه‌ها؛ بحث‌هایی متالورژیک که آمده در مهندسی عمران و مکانیک و بعد آمده در مدیریت و سیاست.

سامانه‌هایی داریم که زبان مهندسی به آن‌ها می‌گوید شکننده. سامانهٔ شکننده مثل چینی است. چینی چرا می‌شکند؟ چون خشک است، تُرد است، می‌شکند.

سامانه‌هایی داریم سامانهٔ مقاوم. در سامانه‌های مقاوم، سامانه مثل توپ تنیس یا توپ فوتبال است. محکم‌ترین شوت‌ها و ضربه‌ها را که بخورد، سامانه‌اش مقاوم است. خودش را جمع می‌کند، بیضی می‌شود، باز برمی‌گردد. چشم عقاب را دیده‌اید وقتی توپ به زمین می‌خورد: یک بیضی می‌افتد روی زمین؛ سطح مقطع دایره‌ای نمی‌افتد. به خاطر همان سامانهٔ مقاومش.

سامانه‌ای داریم سامانهٔ زنده. این فقط در سامانه‌های زنده است. به آن می‌گویند سامانهٔ پادشکننده. سامانهٔ پادشکننده مال سامانه‌های زنده است؛ مثل سامانهٔ عضلانی که وقتی مشت بزنی به آن، اتفاقاً خودش را تقویت می‌کند. در مشت تقویت می‌شود، در فشار تقویت می‌شود. سامانه‌های مقاوم این‌گونه نیستند.

در رشته‌های عمران و مکانیک چیزی هست به نام تنش خستگی: اتفاقاً بعد از مدتی خسته می‌شود. اینجا این‌گونه نیست. یکی از کارهایی که مربی‌ها می‌کنند تا عضله دربیاورند این است که مشت می‌زنند به آن نقطه. وقتی مشت می‌زنی ریزعضله‌ها پاره می‌شود، عضله درمی‌آید، عضلات قوی درمی‌آید. این مال سامانه‌های زنده است. سامانه‌های مرده اصلاً چنین سامانه‌ای در خود ندارند؛ پادشکننده ندارند. نهایتاً مقاوم‌اند.

این سامانه زنده است به خاطر ولایت. ولایت است که چسبندگی ایجاد کرده میان همهٔ اجزا و ارکان. اسمش هم ولایت است. حضرت آقا گفته‌اند اگر عشق و محبت را از توش بکشی بیرون، چیزی از این معنا باقی نمی‌ماند. عملاً آبکی می‌شود این مفهوم. نصرتی است بر اساس محبت؛ سیادتی است بر اساس نصرتی که بر اساس محبت است. وقتی دربارهٔ ولایت گفته شد، این سه معنا به نام ولایت می‌آید؛ جهتش این است. نه اینکه خدا لفظ کم دارد: هم معنای محبت، هم معنای نصر، هم معنای سیادت و آقایی را از یک واژه — ولایت — می‌خواهد. این حرف خیلی مهمی است که سامانه را زنده نگه می‌دارد.

می‌گویم علیرغم ساختار دیوان‌سالارانهٔ کلنگی — انصافاً کلنگی است — چگونه سامانه نمی‌پاشد؟ به خاطر این است که معنایی به نام معنای ولایت در آن است. اگر این را تبدیل کنید به معنای رهبریِ متعارف، سامانه از بین می‌رود. سامانه حتی دیگر مقاوم هم نیست.

کسانی که حواس‌شان نیست، نمی‌دانند یا می‌دانند، نمی‌خواهند یا می‌خواهند — کاری به این لایه‌ها ندارم — تهش گذر از خواستهٔ ولی برایشان راحت است. اینکه ولی اصولش چیست و آنان اصول‌شان چیست، برایشان راحت است. راحت می‌توانند از این اصول جابه‌جا شوند به اصولی دیگر که ولی در آن اصول اذن می‌دهد؛ در کاری که آنان می‌کنند اذن می‌دهد. تأکید این است که نه به معنای خیانت است؛ اما این کارِ ناخواسته سامانه را به سامانه‌ای شکننده تبدیل می‌کند. این «قست قلوبهم» بعداً اتفاق می‌افتد.

قساوت قلب یعنی تحریف کلام

همین را در آیات حج نشان می‌دهم؛ کنار «قست قلوبهم». بعضی وقت‌ها ما تحت فشار روایت، دلِ قسی را به دلی گرفته‌ایم که گریه نمی‌کند؛ روضه می‌خوانند گریه نمی‌کند. نه. دل قسی دلی است که حرف را منحرف می‌کند. قساوت قلب یعنی قساوت قلب؛ یعنی قلب چیست؟ اصلاً چرا از ایمان به «قلوب مرض» استفاده می‌کنند؟ قلب مرکز فهم است.

«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًۭا مِّنَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ ۖ لَهُمْ قُلُوبٌۭ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌۭ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ ءَاذَانٌۭ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَآ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ كَٱلْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْغَٰفِلُونَ» (اعراف/۱۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریدیم؛ دل‌هایی دارند که با آن درنمی‌یابند و چشم‌هایی که با آن نمی‌بینند و گوش‌هایی که با آن نمی‌شنوند. آنان چون چارپایان‌اند بلکه گمراه‌ترند؛ آنان همان غافلان‌اند.

قلب مرکز فهم است. اصلاً خدا با عقل به آن معنای براهینِ خشک کاری ندارد؛ با قلب کار دارد. عقلش هم مال قلب است اتفاقاً. چیزی مثل براهین عقلیِ مدرسی را ما آن‌گونه در قرآن نداریم. بیشتر روی دریافت‌های شخص کار می‌کند. این قلبی که می‌خواهد بفهمد نمی‌تواند بفهمد. قلب و صدر.

سورهٔ انعام، آن آیهٔ معروف:

«فَمَن يُرِدِ ٱللَّهُ أَن يَهْدِيَهُۥ يَشْرَحْ صَدْرَهُۥ لِلْإِسْلَٰمِ ۖ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُۥ يَجْعَلْ صَدْرَهُۥ ضَيِّقًا حَرَجًۭا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِى ٱلسَّمَآءِ ۚ كَذَٰلِكَ يَجْعَلُ ٱللَّهُ ٱلرِّجْسَ عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ» (انعام/۱۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که را خدا بخواهد هدایت کند سینه‌اش را برای اسلام می‌گشاید؛ و هر که را بخواهد گمراه کند سینه‌اش را تنگ و حَرَج می‌کند چنان‌که گویی در آسمان بالا می‌رود. این‌گونه خدا پلیدی را بر کسانی که ایمان نمی‌آورند می‌نهد.

حرف حسابی می‌خواهی بزنی، سینه‌اش آن‌قدر تنگ است که احساس خفگی می‌کند روی این حرف. بگو وعده‌های الهی، سپاه ملک می‌آید؛ می‌گوید آقا یک خرده واقع‌بین باش. یعنی عقلانیت باید... حضرت آقا بیانی دارند — صوتش هم هست در زنگ شبکهٔ اجتماعی — فرمودند کسانی که می‌ترسند حرف از عقلانیت نزنند. من خودم این را در کانال گذاشتم. کسانی که می‌ترسند حرف از عقلانیت نزنند. آن ترس است که اسمش را می‌گذارند عقلانیت. می‌ترسد؛ نه لزوماً از اینکه بمیرد. کلاً آن ترسِ جبلی‌ای که برای مسئلهٔ حاکمیت وجود دارد؛ یعنی عدم باور:

«وَيُعَذِّبَ ٱلْمُنَٰفِقِينَ وَٱلْمُنَٰفِقَٰتِ وَٱلْمُشْرِكِينَ وَٱلْمُشْرِكَٰتِ ٱلظَّآنِّينَ بِٱللَّهِ ظَنَّ ٱلسَّوْءِ ۚ عَلَيْهِمْ دَآئِرَةُ ٱلسَّوْءِ ۖ وَغَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ ۖ وَسَآءَتْ مَصِيرًۭا» (فتح/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و عذاب کند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد می‌برند. بر آنان باد گردش بد. خدا بر آنان خشم گرفت و لعنت‌شان کرد و جهنم را برایشان آماده ساخت؛ و بد سرانجامی است.

اینان را متوجه نمی‌شود. وقتی این‌گونه معارف عرضه می‌شود احساس خفگی می‌کند. آن‌وقت دل قسی پس از این قضیه شروع می‌کند معارف را انحراف می‌دهد و توجیه می‌کند به سمتی دیگر.

در همین مدت دیدید همین پیام واضح رهبر معظم انقلاب هزار تا توجیه پیدا کرد. خیلی بامزه بود. یاد حدیث غدیر افتادم که آدم تعجب می‌کرد چگونه ممکن است مثلاً ده مدل توجیه شود حدیث غدیر. حرف این‌قدر واضح، میزانسن واضح، همه‌چیز واضح؛ چگونه ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؟ می‌افتد. حرف واضح آقا: اصول من؛ این به اصول من نمی‌خورد؛ بنده هم اجازه می‌دهم. از این واضح‌تر؛ بدون پرده، بدون توجیه. بنده یک سری اصول دارم؛ علی‌الاصول به اصول من نمی‌خورد این قضیه؛ ولی به اصول آقا ظاهراً می‌خورد و آمده به بنده هم اذن می‌دهند. اذن را حالا در سورهٔ توبه نشان می‌دهم که ممکن است ولی اذن بدهد. خطر قضیه این است.

وقتی قساوت قلب را در آیهٔ هفتادوچهار طرح می‌کند، آیهٔ هفتادوپنج را بخواهید بگویم: قساوت قلب چیزی نیست که طرف فکر کند چیلی از چشمش دررفته و هرچه روضه می‌خوانند این‌گونه نگاه می‌کند. نه. قساوت قلب یعنی این حرف را نمی‌فهمند. نمی‌توانی در سامانهٔ موسی باشی بعد بگویی می‌زنم توی دهن موسی. این‌گونه نمی‌شود. باید کاری‌اش بکنی.

تلمود؛ گوساله را اله موسی کردن

اصلاً پدیده‌ای به نام تلمود چرا در بنی‌اسرائیل درآمد؟ به خاطر همین است. تلمود چه فرقی دارد با تورات؟ چرا تلمود درآمد؟ تلمود تفسیری است از تورات به ازای همین که دیگر نمی‌توانند این حرف‌ها را بپذیرند. مثلاً من تفسیری از قرآن برایت بنویسم، خیلی عقلانی؛ بگو علم مثلاً چنین چیزی است؛ بعد همه را من نوشته‌ام بعد بگویم این عندالله است. این‌ها همه حرف‌های الهی است. حتی در این صورت می‌توانم برایت توجیه کنم که این گوسالهٔ سامری «هذا اله موسی» است.

«فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًۭا جَسَدًۭا لَّهُۥ خُوَارٌۭ فَقَالُوا۟ هَٰذَآ إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ فَنَسِىَ» (طه/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای آنان پیکر گوساله‌ای که صدایی داشت بیرون آورد؛ پس گفتند این معبود شما و معبود موسی است؛ و موسی فراموش کرد.

می‌توانم برایت توضیح دهم که حقوق بشر غربی که نشسته‌اند در سازمان ملل متحد نوشته‌اند، اصلاً درستش همین است. ما باید در جهان به منطقی پایبند باشیم. منطقش هم معلوم است. جهان نشسته‌اند کنار هم این را نوشته‌اند. هی این است. آن «اله موسی». یعنی موسی هم خودش پایبند به همین است. نه اینکه یک‌هو فرض کنید اینان احمق نبودند که یک‌هو گوساله‌ای ببینند و بگویند عه این الان اله موسی است. ما این‌قدر احمقانه فهمیده‌ایم و تفسیر می‌کنیم. نه بابا؛ همان چیزی است که الهه‌ای است که در زمان خودشان دنبال همان الهه‌ها بودند. مثل اینکه الان دنبال رضاخان می‌گردند. بابا یک رضاخانی بزن توی سر ما.

برای همین آیات آل‌عمران نازل شد. پس از آنکه در جنگ شکست خوردند آمدند به پیامبر گفتند خودت کار را بکن؛ به حرف این جوانِ مؤمنِ انقلابی گوش نده؛ خودت دلت برود جلو. آیات مشورت:

«فَبِمَا رَحْمَةٍۢ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلْقَلْبِ لَٱنفَضُّوا۟ مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَٱعْفُ عَنْهُمْ وَٱسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى ٱلْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُتَوَكِّلِينَ» (آل‌عمران/۱۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به رحمتی از خدا با آنان نرم شدی؛ و اگر درشت‌خوی سخت‌دل بودی از پیرامونت پراکنده می‌شدند. پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن. پس چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن؛ همانا خدا توکل‌کنندگان را دوست می‌دارد.

نه این کار را نکن که دور و برت بپاشند. عده‌ای افتاده بودند به اینکه پیامبر حرف جوان مؤمن انقلابی را گوش می‌دهد؛ رفته بودند روی مخ پیامبر که تو اصلاً برای چه حرف اینان را گوش می‌دهی؟ ما بزرگان قوم هم هستیم، داریم مشورت می‌دهیم؛ تو برو با ما کار را دربیاور.

آیهٔ هفتادوپنج بقره را نگاه کنید. آن قلب قسی می‌رسد به اینجا:

«۞ أَفَتَطْمَعُونَ أَن يُؤْمِنُوا۟ لَكُمْ وَقَدْ كَانَ فَرِيقٌۭ مِّنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلَٰمَ ٱللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُۥ مِنۢ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ يَعْلَمُونَ» (بقره/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا طمع دارید که به شما ایمان بیاورند، در حالی که گروهی از آنان کلام خدا را می‌شنیدند سپس پس از آنکه آن را درمی‌یافتند تحریفش می‌کردند، و خود می‌دانستند؟

اینان کسانی‌اند که کلام الله را پس از آنکه تعقلش کردند تحریف می‌کنند؛ یعنی مسیرها را عوض می‌کنند، جهت‌ها را عوض می‌کنند. جریان نفاقی که در خود جریان موسی هست، هم رسانه‌اش را دارد هم قارونی‌اش را. قارون رسماً از قوم موسی است. از خود قوم موسی علیه موسی استفاده می‌شود. جریان نفاق موسی است؛ نفاق بنی‌اسرائیل.

پس از عبور از دریا نیز همان منطقِ عوض‌نشده دهان باز کرد. قرآن در اعراف ثبت کرده که به قومی رسیدند که بر بت‌های خویش معتکف بودند و گفتند برای ما هم الهی بساز، چنان‌که آنان را الهه‌هاست. یعنی معجزه دیده بودند، دریا را شکافته بودند، و باز نرم‌افزار فکر همان بود.

«وَجَٰوَزْنَا بِبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ ٱلْبَحْرَ فَأَتَوْا۟ عَلَىٰ قَوْمٍۢ يَعْكُفُونَ عَلَىٰٓ أَصْنَامٍۢ لَّهُمْ ۚ قَالُوا۟ يَٰمُوسَى ٱجْعَل لَّنَآ إِلَٰهًۭا كَمَا لَهُمْ ءَالِهَةٌۭ ۚ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌۭ تَجْهَلُونَ» (اعراف/۱۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بنی‌اسرائیل را از دریا گذراندیم؛ پس بر قومی رسیدند که بر بت‌های خویش معتکف بودند. گفتند ای موسی، برای ما نیز معبودی قرار ده چنان‌که آنان را معبودهایی است. گفت شما گروهی هستید که نادانی می‌کنید.

اذن غیر از رضایت است

سورهٔ مبارکهٔ توبه را بیاورید. اذن، اجازه است؛ معنای رضایت در آن نیست. صفحهٔ صد و نود و چهار؛ از آیهٔ چهل‌وسه نگاه کنید. دستور از آیهٔ چهل‌ویک، دستور جنگ تبوک بوده است. هزینهٔ این کار بالا بوده.

خیلی وقت‌ها جریان نفاق جریانی نیست که هزینه ندهد. هزینه کم می‌دهد. آنجاهایی که باید کار را به نتیجه برساند نمی‌رساند. حاضر است کمی هزینه بدهد. انگشت را همین‌جا نگه دارید و سورهٔ احزاب را هم بیاورید تا این دو صفحه با هم دیده شوند.

احزاب؛ معوّقین و هزینهٔ اندک

در سورهٔ مبارکهٔ احزاب، صفحهٔ چهارصد و هجده، آیهٔ هجده را بیاورید. جریان احزاب جریان بسیار مهمی است؛ ان‌شاءالله در جریان یهود گفته می‌شود، چون اصلاً جریان احزاب را یهودیان راه انداخته‌اند. اینان پشت‌صحنه‌اند. بعضی خیال می‌کنند الان اسرائیل دشمن ماست؛ نه. پشت صحنهٔ جنگ صاحب دیگری دارد، جای دیگری است. این جلوپنجرهٔ قضیه است. جریانی پشت صحنه دارد که ظاهرشان از اهل کتاب است؛ کلاً پشتیبانی می‌کنند. جنگ اصلی آنجاست. خودِ نتانیاهو و ترامپ بازیچهٔ آن داستان‌اند. جنگ صاحبش جای دیگری است. ایدهٔ آنان نیل تا فرات نیست؛ ایدهٔ آنان این است:

«هُوَ ٱلَّذِىٓ أَرْسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلْهُدَىٰ وَدِينِ ٱلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْمُشْرِكُونَ» (توبه/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همهٔ دین چیره کند، هرچند مشرکان خوش نداشته باشند.

ایدهٔ آنان شبیه ایدهٔ ماست. جنگ وجودی است. و شما همیشه باید این سؤال را بکنید:

«۞ لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ ٱلنَّاسِ عَدَٰوَةًۭ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلْيَهُودَ وَٱلَّذِينَ أَشْرَكُوا۟ ۖ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةًۭ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ قَالُوٓا۟ إِنَّا نَصَٰرَىٰ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًۭا وَأَنَّهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ» (مائده/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مسلماً سرسخت‌ترین مردم را در دشمنی با کسانی که ایمان آورده‌اند یهود و مشرکان می‌یابی؛ و نزدیک‌ترین‌شان را در دوستی با مؤمنان کسانی می‌یابی که گفتند ما نصاری هستیم. این از آن روست که در میانشان کشیشان و راهبانی است و اینکه تکبر نمی‌ورزند.

این یهود سرسخت‌ترین دشمن ماست. اولاً چرا این است؟ بعدش کجاست؟ خیلی وقت‌ها در تاریخ ردش گم می‌شود. اگر ردش را گم کردید حتماً بدانید رفته زیر زمین. ردش دمه است. ظاهرشان از اهل کتاب است.

بعد از جنگ جهانی دوم اینان کلاً رفتند روی فاز نهادهای بین‌المللی؛ ساختِ نهادهای بین‌المللی. چون هم مال در دست اینان است هم رسانه، و هم اصلاً محبوبیت ندارند. جریان یهود جریان منفوری است و اتفاقاً نمی‌توانند تبلیغ کنند. در دین‌شان نژادپرست‌اند؛ می‌گویند باید نژاد ما باشند. برای همین هم تعداد اندکی‌اند کلاً. مخلوط نژاد می‌شوند. منتها خودشان در خودشان زادوولد دارند؛ عدد زادوولدشان جدی است. حریدی‌هایی که افراطی‌اند، برخی‌شان در این طرف و آن طرف با خود اسرائیل مخالف‌اند. یک سری حریدی در خود اسرائیل‌اند که افراطی‌های اسرائیلی‌اند؛ یک سری افراطی اتفاقاً مخالف اسرائیل‌اند، اپوزیسیون اسرائیل‌اند، و اینان هم حریدی‌اند. کاری با این بحث نداریم.

اینان رفتند روی تولید سازمان‌های بین‌المللی. سازمان ملل را سال هزار و نهصد و چهل‌وپنج، وقتی جنگ جهانی دوم تمام شد، زدند. نهادهای اقدام مالی، سازمان بهداشت جهانی، همهٔ نهادهای بین‌المللی را در پشتوانهٔ این یهودیان داشتند. حتی بنگرید آنانی را که یهودی نبودند مثل فورد؛ پدرش را یهودیان درآوردند. خود فورد چیزهایی تعریف می‌کند که یهودیان دهان ما را دارند سرویس می‌کنند. اینان سرِ گلوگاه می‌ایستند.

جریان نفاق هم در قرآن روی گلوگاه‌های اقتصاد می‌ایستد. از آن طریق کنترل می‌کند. سرِ خرمن، سورهٔ انفال، جریان مالِ کلفت را نمی‌گذارد دست آدم قرار بگیرد. مال درشت باید دست حاکم اسلامی باشد؛ دست حاکمیت باید باشد. این با اندیشهٔ سوسیالیستی فرق دارد؛ سرِ جایش. مالی که خیلی درشت می‌شود، قدرتِ بازی‌دادنِ حاکمیت صورت می‌گیرد. برای همین انفال و فیء را نمی‌گذارد دست نفر قرار بگیرد؛ می‌گوید دست حاکمیت است. انفال دیگر خیلی چیزهاست: معادن و نفت و پتروشیمی گرفته تا داده. دادهٔ امروز جزو انفال است. مدیریت داده‌های کلان‌داده جزو انفال است؛ جزو مصادیق جدید انفال. چون مال است واقعاً؛ یک اقتدار است کسی که کلان‌داده دستش باشد.

و اتفاقاً امام سرِ بحث قاعدهٔ نفی سبیل:

«ٱلَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِن كَانَ لَكُمْ فَتْحٌۭ مِّنَ ٱللَّهِ قَالُوٓا۟ أَلَمْ نَكُن مَّعَكُمْ وَإِن كَانَ لِلْكَٰفِرِينَ نَصِيبٌۭ قَالُوٓا۟ أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَنَمْنَعْكُم مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ ۚ فَٱللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ۗ وَلَن يَجْعَلَ ٱللَّهُ لِلْكَٰفِرِينَ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا» (نساء/۱۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که در کمین‌تان‌اند: اگر شما را از خدا گشایشی باشد گویند مگر با شما نبودیم؛ و اگر کافران را بهره‌ای باشد گویند مگر بر شما چیره نبودیم و شما را از مؤمنان بازنداشتیم. پس خدا میان شما روز قیامت حکم می‌کند. و هرگز خدا برای کافران بر مؤمنان راهی قرار نداده است.

این را در سورهٔ نساء گفته‌ام: جریان نفوذ کفار از طریق منافقین است؛ تا آیهٔ صد و چهل‌ویک نساء مفصل بحث شد. برعکس آن بحث فقهی که ماها داریم و حاصل تقطیع آیه است، بعد هم گرفته‌اند در حد احوال شخصیه که مثلاً زنی نمی‌تواند شوهر کافر بکند. اصلاً آیهٔ قرآن در این وزن نیست. آیه از صفحهٔ صد قرآن است. تا خواستید نگاه کنید، نگاه کنید: همه جریان نفاق است و کارسازی جریان نفاق برای نفوذ کفار. آیه این است واقعاً. جریانش هم سبیل است و الان نفوذ است نه سلطه. بعد سلطه از طریق نفوذ. یعنی آنان را نفوذ می‌دهند؛ بعد می‌بینید گلوگاه‌های اقتصاد را می‌گیرد دستش.

اینکه اموال فیء را، اموال درشت را، قرآن می‌گوید این دست امام باید باشد. اموال درشت نباید دست نفر باشد. الان طرف صدها همت پول دارد. اظهارش تازه است. این خفتش می‌رود دیگر. هر بازی‌ای بخواهد با حاکمیت دربیاورد می‌تواند. پول دارد. پول اقتدار است.

زیر آیهٔ نفی سبیل اصلاً می‌ترکاند. ما می‌زنیم به جای دیگری. اصلاً به این نمی‌زنیم که فرض فرمایید می‌زند به قراردادها؛ می‌زند به چیزِ پس از انقلاب. در این صحبت‌ها آیهٔ نفی سبیل را می‌خوانند و می‌زنند به تمام قراردادهایی که به گونه‌ای شما را تحت نفوذ قرار می‌دهد. قاعدهٔ نفی سبیل هم همین است. بعد این قراردادها را کی کارسازی می‌کند؟ جریان نفاق؛ جریان نفاقی که با یهود پروژهٔ مشترک دارند. نه اینکه فکر کنید الان رفته‌اند به‌صورت زیرزمینی. نه؛ همان غرب‌گرایی، غرب‌گدایی، از توش همین درمی‌آید. و این آقایی و عزت اصلاً صفحهٔ صد قرآن نگاه کنید مال همین است؛ مال بحث عزتی است که طرف می‌خواهد در این جریان به دست آورد.

آیهٔ هجدهٔ احزاب را نگاه کنید. بحث دیگر این نیست که طرف نمی‌خواهد هزینه بدهد. نمی‌خواهد زیاد هزینه بدهد.

«۞ قَدْ يَعْلَمُ ٱللَّهُ ٱلْمُعَوِّقِينَ مِنكُمْ وَٱلْقَآئِلِينَ لِإِخْوَٰنِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَا ۖ وَلَا يَأْتُونَ ٱلْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا» (احزاب/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا معوّقان از شما را می‌شناسد و کسانی را که به برادرانشان می‌گویند به سوی ما بیایید؛ و جز اندکی به کارزار درنمی‌آیند.

کسانی که معوّق‌اند یعنی هی در جنگ وقفه می‌اندازند. یک‌هو داری می‌جنگی، یک‌هو می‌گوید نمی‌جنگی. داشتی می‌جنگیدی؛ اینان معوّق‌اند یعنی به تعویق می‌اندازند. یک‌هو می‌بینی داشتی می‌جنگیدی دیگر نمی‌جنگی. این‌گونه است. فکر نکنید دارم چیز خاصی می‌گویم.

«والقائلین لاخوانهم»: خیلی اخوان دارند؛ تیم دارند. به آنان هم می‌گویند شما هم نجنگید. یعنی یک‌هو جنگ را می‌خوابانند. «ولا یأتون البأس الا قلیلا»: نه اینکه اصلاً سراغ بأس و جنگ نمی‌روند. نه؛ می‌روند، کم می‌روند. گواهه است، کم است.

اوائل احزاب را نگاه کنید. پایشان را گذاشته بودند روی حنجرهٔ پیامبر که آقا پیشنهاد کفار — این پیشنهادِ بستهٔ پیشنهاد کفار بوده، بعد از احد بوده. می‌گفتند شما یک جنگ بردید، یک جنگ ما بردیم. اموال بلوکه‌شده‌تان را پس می‌دهیم. از این به بعد تو به ما کاری نداشته باش ما هم به تو کاری نداریم. اینان عشق کرده بودند که عجب پیشنهاد باحالی است. پا روی خرخرهٔ پیامبر که پیشنهاد خیلی خوبی است، منصفانه است؛ اموال برمی‌گردد؛ حالا یک جنگ شما، یک جنگ ما. اصلاً این به ایدهٔ پیامبر نمی‌خورد. غیر از اینکه شرارت بود. سرِ خرمن گفته می‌شود.

از آن‌ور دارد حشر اتفاق می‌افتد؛ یعنی دارد از آن طرف نیرو خالی می‌کند دور و بر تنگهٔ پیامبر، از این‌ور مذاکره می‌کنند. در همین سورهٔ احزاب همین بود. از آن‌ور داشته نیرو پیاده می‌کرده، فعالیت‌هایی می‌کرده — که آن موقع برای همین جنگ احزاب راه می‌افتد بعد از این. چون این آیات مال جنگ احزاب نیست؛ مال قبل جنگ احزاب است. بعداً خود احزاب اتفاق می‌افتد. از آن‌ور نیرو پیاده می‌کرده، نیرو خالی می‌کرده، می‌برده می‌آورده؛ از این‌ورش هم داشته مذاکره می‌کرده.

مدیریتی فکر کنید. تاریخ تاریخ است. قرآن مثل روز جلوِ آدم رژه می‌رود. آن‌قدر فشار زیاد است روی پیامبر که می‌گوید:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ ٱتَّقِ ٱللَّهَ وَلَا تُطِعِ ٱلْكَٰفِرِينَ وَٱلْمُنَٰفِقِينَ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًۭا» (احزاب/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، از خدا پروا کن و کافران و منافقان را اطاعت مکن. همانا خدا دانای حکیم بوده است.

منافقین چه هستند؟ آیهٔ بعد:

«وَٱتَّبِعْ مَا يُوحَىٰٓ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًۭا» (احزاب/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه از پروردگارت به تو وحی می‌شود پیروی کن. همانا خدا به آنچه می‌کنید آگاه بوده است.

«وَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ وَكِيلًۭا» (احزاب/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر خدا توکل کن؛ و خدا به‌عنوان کارساز بس است.

دو قلب در یک سینه نیست

«مَّا جَعَلَ ٱللَّهُ لِرَجُلٍۢ مِّن قَلْبَيْنِ فِى جَوْفِهِۦ ۚ وَمَا جَعَلَ أَزْوَٰجَكُمُ ٱلَّٰٓـِٔى تُظَٰهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَٰتِكُمْ ۚ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَآءَكُمْ أَبْنَآءَكُمْ ۚ ذَٰلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَٰهِكُمْ ۖ وَٱللَّهُ يَقُولُ ٱلْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِى ٱلسَّبِيلَ» (احزاب/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا برای هیچ مردی دو دل در درونش ننهاده است؛ و همسرانتان را که با آنان ظهار می‌کنید مادرانتان قرار نداده؛ و پسرخواندگانتان را پسرانتان نگردانده. این گفتار شماست به دهانتان؛ و خدا حق می‌گوید و او به راه هدایت می‌کند.

آدم دو تا قلب ندارد. بعضی خیال کرده‌اند این مال بحث ازدواج است؛ دو زنی و فلان. حالا آن هرچه هست، این آیه مال اینجا نیست. می‌گوید دو تا دل. ای یک‌دله، صد دله، دل را یک‌دله کن. آخرش تو کارِ که را قرار است دربیاوری؟ کار خدا را اگر قرار است دربیاوری نمی‌توانی با دو قلب فکر کنی؛ با دو نوع گرایش نمی‌توانی. قلب آن نقطهٔ گرایش است. با دو نوع گرایش که نمی‌توانی این کار را دربیاوری. ناگزیر باید گرایشت، گرایش اصلی، حقیقی و معلوم باشد چه کار می‌کنی؛ بقیه ممکن است تاکتیک باشد. اشکال ندارد. یک موقع گرایشت معلوم است و یک سری تاکتیک به کار می‌بندی. فلان تحریم را دور می‌زنند، فلان کار را می‌کنند.

تاکتیک و صاحب مکس

ما در روایات عبارتی داشتیم به نام صاحب مکس. مکس با سین، مثل مگس. صاحب مکس. این قاچاقچی‌هایی بودند که برای اهل‌بیت قاچاق می‌کردند. یک سری قاچاقچی داشتیم تحریم را دور می‌زدند برای اهل‌بیت. معتمدان اهل‌بیت بودند اینان. چرا؟ چون تحریم بودند؛ شیعه تحریم بود. خیلی هم ائمه تحویل‌شان می‌گرفتند. پول را برمی‌داشتند می‌آوردند؛ نه اینکه پول را نمی‌آوردند. واقعاً امین بودند؛ پول را می‌آوردند. می‌آمدند از خود اهل‌بیت هم اجازه می‌گرفتند که اینان سرِ مرزها خفت ما را می‌گیرند؛ هم می‌خواهند مالیات بگیرند، عریف‌ها و اینان در روایات همین‌اند. می‌گفت قاچاق کنید با من. چه کار کند؟ باید تحریم را دور بزنند. اینان معتمدان حوزهٔ ائمه بودند.

یک موقع تاکتیک داری می‌زنی؛ معلوم است داری چه کار می‌کنی. یک موقع هست نه؛ اصلاً نمی‌خواهی با اینان روبه‌رو شوی دیگر. اصلاً برنامه‌ریزی نداری. ائمه برنامه‌ریزی داشتند؛ برنامه‌ریزی بلندمدت بود.

در سورهٔ حج که همان اول آوردم: اگر از برنامه‌ریزی بلندمدت منصرف شوی به برنامه‌ریزی کوتاه‌مدت، بیخود می‌گرداند خدا. می‌افتی تو برنامه‌ریزیِ بی‌خودیِ این را حل کن و آن را حل کن. اگر خونخواهیِ امام المسلمین نکنی، با همان مادهٔ صدوشصت‌وهشت گیرت می‌اندازند. اگر این بالا نیاید و آن ایده دنبال نشود، می‌گیرندت به همه‌چیزِ سخیف. می‌نشینی این چیزها را حل کنی آن موقع؛ می‌نشینی پروندهٔ خرد را حل کنی.

اینان آمدند و چنین پیشنهادی دادند و روی پیامبر هم فشاری گذاشتند. پیامبر قبول نکرد چنین چیزی را؛ ولی عملاً موجبات جنگ احزاب را فراهم کردند همین‌هایی که روی پیامبر فشار گذاشتند. اگر اینان روی پیامبر این‌قدر فشار نمی‌گذاشتند، جنگ احزابی به این معنا اتفاق نمی‌افتاد. البته خوب شد نهایتاً این اتفاق افتاد. ولی اینکه دلیل نمی‌شود فرض کنیم که عده‌ای فشار بگذارند روی پیامبر.

در همان آیهٔ چهل‌وهشت دلداری می‌دهد:

«وَلَا تُطِعِ ٱلْكَٰفِرِينَ وَٱلْمُنَٰفِقِينَ وَدَعْ أَذَىٰهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ وَكِيلًۭا» (احزاب/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کافران و منافقان را اطاعت مکن و آزارشان را واگذار و بر خدا توکل کن؛ و خدا به‌عنوان کارساز بس است.

عریده‌های اینان را ولشان کن. جای پیامبر می‌گوید آقا ولش کن اینان را. دلداری است به پیامبر؛ نه نوع فشار به خودشان.

تبوک؛ اذن پیامبر و فروپاشیِ محتمل

اینان قرار بوده بروند تبوک بجنگند. آیهٔ چهل‌ویک سورهٔ توبه. اینکه گفتید اذن حتماً همراه با رضایت است، نخیر. قطعاً خیلی از اذن‌ها خارج از رضایت است.

«ٱنفِرُوا۟ خِفَافًۭا وَثِقَالًۭا وَجَٰهِدُوا۟ بِأَمْوَٰلِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌۭ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ» (توبه/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سبک و گران کوچ کنید و با مال‌ها و جان‌هایتان در راه خدا جهاد کنید. این برای شما بهتر است اگر بدانید.

اصلاً چرا تبوک به وجود می‌آید؟ چرا سورهٔ نساء جنگ برای مستضعفین؟ به خاطر ایدهٔ پیامبر است. اصلاً ما با ایدهٔ پیامبر همراه نیستیم. اصلاً لزومی نداشت پیامبر جنگ تبوک راه بیندازد. ولی پیامبر کلاً جنگ راه می‌اندازد. این هم یک ایده است. برای همین مثلاً در سورهٔ نساء برای نجات مستضعفین جنگ راه می‌اندازد. توصیه می‌کند که آقا ما الان فعلاً جنگ نداریم؟ یک جنگ راه می‌اندازیم برای نجات مستضعفین. چون می‌گوید با تمرین نگه می‌دارد ملت خودش را. جنگ مستضعفین را سرِ خرمن می‌گویم.

«وَمَا لَكُمْ لَا تُقَٰتِلُونَ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ ٱلرِّجَالِ وَٱلنِّسَآءِ وَٱلْوِلْدَٰنِ ٱلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَآ أَخْرِجْنَا مِنْ هَٰذِهِ ٱلْقَرْيَةِ ٱلظَّالِمِ أَهْلُهَا وَٱجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ وَلِيًّۭا وَٱجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ نَصِيرًۭا» (نساء/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را چیست که در راه خدا و مستضعفان از مردان و زنان و کودکان نمی‌جنگید؛ آنان که می‌گویند پروردگارا ما را از این قریه که اهلش ستمکارند بیرون بَر و از نزد خود برای ما سرپرستی قرار ده و از نزد خود برای ما یاوری قرار ده.

سرِ خرمن باید گفته شود جریان اینکه چگونه می‌رسد به جنگ احزاب. یعنی خود پیامبر دارد حشرهایی تولید می‌کند. از آن‌ور او دارد نیرو پیاده می‌کند. از این‌ور پیامبر دارد جریان یهود را به جریان مشرکین وصل می‌کند که اینان بشوند یک تودهٔ گنده. به خاطر یکی از سنن الهی. از این‌ور هم یک سری را از حزب‌الله لبنان و یمن و حوثی‌ها همه را دارد این‌وری می‌آورد. می‌خواهد دعوا راه بیندازد که تا آن دعوا راه بیفتد دیگر می‌شوند احزاب. یک ایده است. آن تکه در سورهٔ نساء است؛ از آن‌ور هم کارهایش با بحث هجرت. یک ایدهٔ عجیبی پیامبر می‌برد جلو که دعوای احزاب راه بیفتد. یعنی نیروهای دشمن تجمیع شوند تا یک‌هو بزنند لت‌وپار کنند — اگر توان جمع آورند.

سنت تمییز و تراکم. سنتی است پیامبر برایش برنامه‌ریزی می‌کند.

سه دسته طائفهٔ یهودی داریم. یکی بنی‌قینقاع که بعد از بدر با آنان درگیر می‌شود و اخراج‌شان می‌کند. یکی بنی‌نضیر که سوره‌ای به نام بنی‌نضیر می‌شناسندش — سورهٔ حشر — آنان هم درگیر می‌شوند بعد از احد و اخراج می‌کنند. اینان همه می‌روند کجا؟ خیبر. می‌روند تو خیبر. و یک تکه هم همین یهود بنی‌قریظه است که جنگ احزاب را عملاً راه می‌اندازند. برای همین است سورهٔ احزاب: اینانی که جنگ احزاب تمام می‌کنند می‌گویند تمام شد؛ خدا و پیامبر می‌گویند کجا تمام شد؟ می‌رود سراغ بنی‌قریظه. بنی‌قریظه را لت‌وپار می‌کنند؛ همه جمع می‌شوند خیبر. سال هفتم، جریانات فتح مکه و اینان، می‌روند سراغ خیبر. آنجا دیگر تمام است؛ اینان را جمع می‌کنند. البته جمع می‌کنند و فتح خیبر؛ اینان جمع شدن‌شان نیز زیرزمینی شدن‌شان است. ردپایشان را دیگر خیلی نمی‌بینید. طائفهٔ یهودی که دارد در سامانه هست را نمی‌بینید. ولی از جاهایی سرنخش معلوم است. این‌ها هم سرِ خرمن.

«لَوْ كَانَ عَرَضًۭا قَرِيبًۭا وَسَفَرًۭا قَاصِدًۭا لَّٱتَّبَعُوكَ وَلَٰكِنۢ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ ٱلشُّقَّةُ ۚ وَسَيَحْلِفُونَ بِٱللَّهِ لَوِ ٱسْتَطَعْنَا لَخَرَجْنَا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنفُسَهُمْ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكَٰذِبُونَ» (توبه/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر غنیمتی نزدیک و سفری آسان بود از تو پیروی می‌کردند؛ ولی مسافت بر آنان دور آمد. و به‌زودی به خدا سوگند می‌خورند که اگر می‌توانستیم با شما بیرون می‌آمدیم. خود را هلاک می‌کنند و خدا می‌داند که آنان دروغگویند.

اگر نزدیک بود و کم‌هزینه بود می‌آمدند. فاصله دور بود و باید می‌رفتند تبوک. و سوگند می‌خورند. این مطلب را که گفتم: اینان کلاً خیلی عجز مقام معظم رهبری می‌کشند. در قرآن چند جا آمده که هی این را می‌گویند؛ می‌کشند که طبق فرمایش آن ظلال رهبری ما باید فلان بکنیم. قرآن می‌گوید قسم نخور. چون قسم می‌خورید طاعة المعروفة. طاعت را بردارید وگرنه این‌قدر عجز مقام معظم رهبری نکشید. «یحلفون بالله». این تکه جوابش هست.

آمدند اذن گرفتند که نجنگند. باید می‌جنگیدند یا نه؟ باید می‌جنگیدند. اذن گرفتند که نجنگند. پیامبر اذن داد یا نداد؟ داد. اذن را گرفتند که نجنگند. پیامبر اذن داد کار بدی کرد که اذن داد؟ نه. آیهٔ چهل‌وهفت می‌گوید اگر اذن نمی‌داد پدر سامانه را درآورده بودند. چنان هزینه‌ای تولید می‌کردند برای سامانه که چون نمی‌توانستند اذن ندادن این موارد را تحمل کنند.

«عَفَا ٱللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُوا۟ وَتَعْلَمَ ٱلْكَٰذِبِينَ» (توبه/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا از تو درگذشت؛ چرا به آنان اذن دادی تا آنکه راستگویان بر تو روشن شوند و دروغگویان را بشناسی؟

خدا ببخشدت پیامبر. برای چه اذن دادید بهشان که نیایند بجنگند؟ اگر پیامبر اذن نمی‌داد چه می‌شد؟ یک خاصیت داشت: جریان منافقین را لو می‌داد. اگر اذن نمی‌دادند این خاصیت را داشت. ولی شیوه‌ای که خدا در قرآن دارد این نیست. هی شاخص می‌دهد، فضا می‌دهد؛ شاخص می‌دهد، فضا می‌دهد؛ شاخص می‌دهد، فضا می‌دهد. نکتهٔ اوزون بودن پیامبر مال همین است. خوش‌باور بودن پیامبر. اینکه هی می‌گویند اینان خوش‌باورند مال همین است. می‌گفتند پیامبر خوش‌باور است، اوزون است، به خاطر همین است: که فضا بدهد این بیاید بیرون آخرش.

اگر می‌آمدند تو جنگ، پدری از جنگ درمی‌آوردند که دیگر نمی‌شد جمعش کرد اصلاً تو جنگ.

«لَوْ خَرَجُوا۟ فِيكُم مَّا زَادُوكُمْ إِلَّا خَبَالًۭا وَلَأَوْضَعُوا۟ خِلَٰلَكُمْ يَبْغُونَكُمُ ٱلْفِتْنَةَ وَفِيكُمْ سَمَّٰعُونَ لَهُمْ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِٱلظَّٰلِمِينَ» (توبه/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر با شما بیرون آمده بودند جز تباهی بر شما نمی‌افزودند و در میانتان اسب می‌تاختند تا فتنه‌تان جویند؛ و در میان شما برای آنان گوش‌به‌فرمانانی هست. و خدا به ستمکاران داناست.

میان شما می‌رفتند اختلال ایجاد می‌کردند. فتنهٔ شما را تو وسط جنگ زمین‌گیر می‌کردند. و در میان‌تان سماعون هست؛ جاسوس هست. یعنی پیامبر اذن داده کار درستی کرده. نمی‌کرد پدر سامانه را اینان درآورده بودند. برای همین اذن می‌دهد. رضایت هم می‌دهد؟ نه؛ معلوم است رضایت نمی‌دهد. اما از ازدواج با جنگیدن علی‌القاعده می‌گفتند می‌جنگیدند.

یا اهل یثرب؛ پشت کردن با اذن

در سورهٔ مبارکهٔ احزاب باز برگردید. صفحهٔ چهارصد و نوزده، آیهٔ سیزده. پیش از آنکه مؤمنین را بگوید، «فی قلوبهم مرض» را می‌گوید.

«وَإِذْ قَالَت طَّآئِفَةٌۭ مِّنْهُمْ يَٰٓأَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَٱرْجِعُوا۟ ۚ وَيَسْتَـْٔذِنُ فَرِيقٌۭ مِّنْهُمُ ٱلنَّبِىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌۭ وَمَا هِىَ بِعَوْرَةٍ ۖ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًۭا» (احزاب/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون گروهی از آنان گفتند ای اهل یثرب، شما را جای ماندن نیست پس بازگردید؛ و گروهی از آنان از پیامبر اجازه می‌خواستند و می‌گفتند خانه‌های ما بی‌حفاظ است — در حالی که بی‌حفاظ نبود — جز گریز نمی‌خواستند.

اولاً چرا مدینةالنبی نمی‌گویند؟ اهل یثرب می‌گویند. چون پیامبر خیلی بدش می‌آمد. مثل اینکه شما بروید میدان انقلاب بگویید بیست‌وچهار اسفند. تو حرفی داری می‌زنی. بخواهی بگویی هرچه بدبختی است زیر سر این انقلاب پیامبر است. این نیست که حالا بگویی تهران تهش دو نقطه زیرِ ت دارد. بحث این نیست؛ در این سطح نبوده.

اینانی که می‌گویند «یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا» دارند می‌گویند بابا مشکل ما الان این است که یک حکومت اسلامی درست کرده‌ایم شده مدینةالنبی، داریم درگیر می‌شویم با قدرت‌ها. این است مسئله‌مان. احساس نمی‌کنید چقدر زنده است؟

می‌آیند اجازه می‌گیرند که نجنگند. بهانه هم می‌آورند. پیامبر هم اجازه می‌دهد؛ ولی می‌داند که «یریدون الا فرارا»: می‌خواهند نجنگند. پیامبر اجازه می‌دهد یا نمی‌دهد؟ اجازه می‌دهد.

«وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِم مِّنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا۟ ٱلْفِتْنَةَ لَءَاتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا۟ بِهَآ إِلَّا يَسِيرًۭا» (احزاب/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از اطراف بر آنان درآیند سپس فتنه از آنان خواسته شود، آن را می‌پذیرند و جز اندکی درنگ نمی‌کنند.

اگر کفار مسلط شوند به اینان بگویند آقا برگرد به سمت حکومت قبلی، با یک درنگ برمی‌گردند. در حد اینکه بیست‌وچهار ساعت با خودش فکر کند احساس می‌کند باید برگردد سمت حکومت پهلوی و باید برگردد به همان قواعد قبلی و به همان مسائل قبلی. یعنی این‌قدر پای سست.

«وَلَقَدْ كَانُوا۟ عَٰهَدُوا۟ ٱللَّهَ مِن قَبْلُ لَا يُوَلُّونَ ٱلْأَدْبَٰرَ ۚ وَكَانَ عَهْدُ ٱللَّهِ مَسْـُٔولًۭا» (احزاب/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی پیش‌تر با خدا پیمان بسته بودند که پشت نکنند؛ و پیمان خدا پرسیدنی است.

خدا عهد گرفته بود که آقا پشت نکنید به دشمن. این پشت کردن را با اذن پیامبر پشت می‌کنند به دشمن.

اصلاً این آیه را نگاه کنید؛ آیهٔ بیست‌وسهٔ سورهٔ احزاب توضیح این آیه است:

«مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌۭ صَدَقُوا۟ مَا عَٰهَدُوا۟ ٱللَّهَ عَلَيْهِ ۖ فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُۥ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ ۖ وَمَا بَدَّلُوا۟ تَبْدِيلًۭا» (احزاب/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از مؤمنان مردانی‌اند که به آنچه با خدا پیمان بستند وفا کردند؛ برخی‌شان پیمان خود را به سر بردند و برخی در انتظارند؛ و هیچ دگرگونی نیاوردند.

بحث این نیست که طرف شهید شده یا شهید نشده. عده‌ای هستند که این پیمان را تا ته برده‌اند؛ ایستاده‌اند که پشت نکنند به دشمن. «من قضى نحبه» عهد را بردند؛ «و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا». عهدش را برنمی‌دارد. ویرایش هزار و چهارصد و پنج درنمی‌رود از عهدش.

این را عرض کردم قبلاً. این به‌عنوان یکی از بدترین عکس‌های تاریخ انقلاب خواهد ماند: عکس اینکه هنوز امام شهید را دفن نکرده‌ای، دقیقاً با قاتلش نشسته‌ای یک نامهٔ آهنگ نوشته‌ای که امضا دارد این طرف، آن طرف. این به‌عنوان یکی از بدترین عهدها و آهنگ‌ها در تاریخ انقلاب و این عکس خواهد ماند. همان موقع گفتم که محال است این جواب بدهد. طبق قاعده محال است. و شما هم الان می‌بینید دیگر. الان می‌بینید که همهٔ بندهایش دارد نقد می‌شود پشت سر هم. فقط یک جور است که نقد نمی‌شود اینان.

نه شما اینی که می‌گوید ما هرچه حالا دنبال پهلوی رفتن، دنبال این سوز خرسی، واقعاً این احمقانه است. بابا الان یک آدم حسابی گیر می‌آوردید تو این سامانه. ولی اینی که آقا اشکالات‌مان مال این است که این شده مدینةالنبی، قواعد نبی اینجا حاکم شده، یک مشکلاتی داشتیم زندگی‌مان را می‌کردیم — کار دقیقی انجام می‌دهند. کار دشمنی درست است. البته ما هم بعضاً تحلیل می‌کنیم. یک بخشش ممکن است جنگ روانی باشد؛ طور نیست. مثل کارهایی که ترامپ می‌کند. نوشته‌هایی که ترامپ می‌فرستد خیلی دقیق است. یعنی من به یک تیم مذاکره‌کننده هم در جلسه‌ای گفتم: آقا یک کمیتهٔ جنگ روانی بگذارید. کار جنگ روانی است؛ بخشی از جنگ، جنگ روانی است اصلاً؛ رجزهای جنگ روانی است.

بعد این طرف ترامپ یک چیزی می‌گوید، همتی همان را می‌گوید. بعد به ما می‌گویند تو چرا این‌گونه داری فکر می‌کنی؟ ترامپ هم همین را دارد می‌گوید، همتی هم دارد همان را می‌گوید. دارد می‌گوید ما هم ذرت می‌خریم از شما. ترامپ هم همین را گفت. بعد می‌گویند تو چرا داری به حرف ترامپ گوش می‌دهی؟ بابا ما حرف ترامپ گوش نمی‌دهیم. ولی وقتی ارائه‌ای از همتی هم می‌شود گوش می‌دهیم. این‌گونه است دیگر.

البته من واقعاً اعتقاد ندارم اینان منافق‌اند. اعتقادم «فی قلوبهم مرض» است. «فی قلوبهم مرض» هم فحش نیست. همانی که اختلال دستگاه معادلاتی به آن می‌گویند این است.

هستهٔ سخت و اُذُن بودن پیامبر

در همان آیهٔ اذن این نکته آمده است:

«وَمِنْهُمُ ٱلَّذِينَ يُؤْذُونَ ٱلنَّبِىَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌۭ ۚ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍۢ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِٱللَّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةٌۭ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ ۚ وَٱلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ ٱللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ» (توبه/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان کسانی‌اند که پیامبر را می‌آزارند و می‌گویند او گوش است. بگو گوشِ خیر است برای شما؛ به خدا ایمان می‌آورد و مؤمنان را باور می‌کند و رحمتی است برای کسانی از شما که ایمان آورده‌اند. و کسانی که رسول خدا را می‌آزارند عذابی دردناک دارند.

اینجاست که هستهٔ سخت نظام باید وارد شود تا آن اذن عمل کند. یعنی شما یک پروژهٔ مشترک داری با پیامبر. پیامبر باید میدان بدهد، باید اذن باشد، گوش باشد، بگذارد طرف بیاید جلو. تو باید جوش را بترکانی. یعنی اگر او هم میدان بدهد و جوش هم بیاید بیرون، آن‌گاه همه بایستند تماشا کنند — این‌گونه که نیست.

آنجاست که «یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین و رحمة للذین آمنوا». آنجا آن گروه باید به‌عنوان نقش متمم کارش را انجام دهد. اگر انجام نداده کی گفته سامانه فرو نمی‌پاشد؟ می‌پاشد. سامانهٔ پیامبرش فروپاشیده. کی گفته نمی‌کند؟ نتیجه‌اش این شد که تمام سرمایه‌گذاری... اصلاً سورهٔ توبه اینان سورهٔ آخری‌اند. سورهٔ توبه در مورد منافقین است اصلاً. از اولش تا آخر راجع به منافقین حرف می‌زند و تأثیر اینان در حکومت. سورهٔ مائده هم هی بحث ذلت را می‌کوبد، می‌کوبد، می‌کوبد؛ آخرش چه می‌شود؟ هیچی. آخرش همانی که بنی‌اسرائیل می‌خواهد نمی‌شود.

یعنی شما باید — می‌گویند در این چیزها می‌خواهند جایزه بدهند نقش مکمل مرد — یک نقش مکمل مرد لازم دارید وسط که با پیامبر به‌عنوان نقش اول کار را درست بتوانند پاس‌کاری کنند و ببرند جلو. پیامبر روی چه حساب کرده روی این کار؟ روی مؤمنین حساب کرده. هرگز روی «الذین آمنوا» به آن معنای اکثریتی حساب نکرده.

مردم صندوق نیست؛ حلقه‌های میانی

یک بحثی است که باید مفصل نشست گفت. این بحثی که ما راجع به اکثریت می‌کنیم این غلط است. قرآنی نیست این بحث. جایی هم در حکیمانه شریف این را مفصلاً گفته‌ام. ما اینی که فکر می‌کنیم تا می‌گوییم مردم، فکر می‌کنیم نتیجه‌اش باید از تو صندوق انتخابات دربیاید. یکی‌اش مال صندوق انتخابات است؛ یکی‌اش. پارامترهای دیگری دارد که آن مجموعاً مردم درمی‌آید.

الان کی خیابان‌ها را حفظ کرده؟ نخبه، نخب، مؤمنین حفظ. پاک‌ها حفظ کردند. اینان چند درصدند الان حفظ کرده‌اند؟ پنج درصد، شش درصد. اینان کردند. همین پنج‌شش درصد، تهش ده درصد، همین کار را درآوردند. الان مسئولین کاری نمی‌توانند بکنند مگر اینکه ببینند ده درصد چه می‌گویند. آدم هزینه بدهد سامانه دیگر. اینان‌اند. وگرنه اینی که شما یک‌هو می‌گویید مردم، مردم مساوی نیست با اکثریت پنجاه به‌اضافهٔ یک. آن یک دیوان‌سالاریِ نظامِ ساختار دیوان‌سالارانهٔ ماست.

ساختار امامت و امت با حلقه‌های میانی تعیین می‌شود، نه با دیوان‌سالاری اداری. ساختار رأی دادن و رئیس‌جمهور و فلان با ساختار دیوان‌سالارانه انجام می‌شود. شما در مقدمهٔ قانون اساسی ما فحش را کشیده به دیوان‌سالاری اداری و گفته که ما می‌خواهیم از نظام دیوان‌سالارانهٔ اداری تبدیل شویم به نظام امامت و امت. نمی‌گویم دیوان‌سالاری نباید باشد. اما این را بدانید: ما در ساختار دیوان‌سالارانه باید برویم پای صندوق‌های رأی رأی بدهیم. ولی نظام امامت و امت باید به واسطهٔ حلقه‌های میانیش چیز شود.

اتفاقاً یکی از کارهای آخری آقا همین بود. آقا کلاً سال‌های آخر از این نظام دیوان‌سالارانه کشیده بود بیرون. نه اینکه تأیید نمی‌کرد. هرچه نظر کارشناسی از آقا می‌خواستند آقا می‌گفت نظر کارشناسی بگیرید. آقا عرض ترجیح را بردارید بگذارید، اینجا این‌گونه بکنید، فلان. رفته بود آقا رو نظام امامت و امت. این را داشت تقویت می‌کرد. به همین بحث تفاهم افتاد. آقا داشت این را تقویت می‌کرد. یعنی اصلاً فلسفهٔ اینکه بحث تفاهم این اتفاق افتاد بله. مصادیقش چیست؟ مصادیقش یعنی که هی با حلقه‌های میانی جلسه؛ هی آنان را شیر می‌کرد؛ هی در حقیقت حزب‌اللهی‌ها را هی تحریک می‌کرد.

بعد هرچه تقریباً از نظرات آقا می‌خواستند راجع به نظام‌های بخشی، آقا تقریباً ارجاع می‌داد به کار کارشناسی. یعنی خودشان ورود نمی‌کردند دیگر چندان. می‌گفتند آقا بنزین به نظر کارشناسی هرچه می‌گویند بنزین. آقا قیمت هرچه کارشناسی می‌گویند قیمت. ولی روی این آقا به‌شدت ایستاده بود.

اول جلسه هم گفتم: ما نظام ساختار دیوان‌سالارانه داریم، ساختار امامت و امت هم داریم. این دو تا اصلاً به هم نمی‌آید. جفت نیست با همدیگر. حالا شما باید ساختاری درست بکنید که امامت و امت بشود آن روح کلی‌اش ولی ساختار هم باید داشته باشیم. بعد تو نظام امامت و امت حلقه‌های میانی کلاً جدی است. مؤمنین جدی‌اند.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ حَسْبُكَ ٱللَّهُ وَمَنِ ٱتَّبَعَكَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (انفال/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، خدا تو را بس است و کسانی از مؤمنان که پیرویت کردند.

«وَإِن يُرِيدُوٓا۟ أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ ٱللَّهُ ۚ هُوَ ٱلَّذِىٓ أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِۦ وَبِٱلْمُؤْمِنِينَ» (انفال/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بخواهند فریبت دهند پس خدا تو را بس است. اوست که تو را به نصر خود و به مؤمنان تأیید کرد.

اینان جدی‌اند. ربّیون جدی‌اند، ربانیون جدی‌اند، اینان جدی‌اند. در ساختار امامت و امت. چونکه شما باید این حلقه‌های میانی را داشته باشی که جان می‌دهد، خون می‌دهد برای عنوان ولایت. یعنی اصلاً حاضر نیست بابت هر عنوان دیگر.

الان بگو آقا من یک رئیس دارم تو یک ساختاری می‌خواهم برایش جان بدهم. حاضرید این کار را بکنید؟ حاضر نیستم خون‌دماغ بشوم بابت‌ش. ببین من یک رئیس دارم، مثلاً می‌خواهم برایش خون‌دماغ بشوم. من حاضر نیستم خون‌دماغ بشوم برایش. مگر اینکه این در ساختار ولایت و امامت باشد. آن موقع طرف می‌رود بابت حرف فرمانده لشکرش خون هم می‌دهد.

اجازه دهید یک تکه را هم بخوانیم و تمام کنیم. صفحهٔ سیصد و سی‌وهشت که همان اول آوردیم. این تکه، آیهٔ پنجاه‌ودو.

سورهٔ حج؛ القای شیطان در امنیه

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍۢ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّآ إِذَا تَمَنَّىٰٓ أَلْقَى ٱلشَّيْطَٰنُ فِىٓ أُمْنِيَّتِهِۦ فَيَنسَخُ ٱللَّهُ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ ثُمَّ يُحْكِمُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭ» (حج/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر آنکه چون آرزویی می‌کرد شیطان در آرزوی او القا می‌کرد؛ پس خدا آنچه را شیطان القا می‌کند نسخ می‌کند، سپس آیات خود را استوار می‌گرداند. و خدا دانای حکیم است.

نبی و رسولی می‌آید الا اذا تمنّی. تمنّی یعنی چه؟ چشم‌انداز تولید کند. اینان کلاً نیامده‌اند که چهار تا حرف سطح پایین بزنند. هی چشم‌انداز می‌دهند. «الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته»: هی امنیهٔ اینان را خراب می‌کند. چشم‌انداز اینان را می‌کند در حد چهار تا بخورونمیر و چهار تا نغمِ فلان. چشم‌اندازش این می‌شود. چشم‌اندازش را می‌کند این. ذرت و سویا، پتروشیمی، پول‌ها؛ چشم‌انداز می‌شود این.

چشم‌اندازی که انبیا تولید می‌کنند یک چشم‌انداز بسیار بلند است.

ثار نه قصاص

برای همین می‌گویم که شما اگر بحث انتقام خون است، ثار است نه قصاص. قصاص همان کاری بود که مختار کرد با قاتلان فاطمیِ امام حسین. ثار یک چیز دیگر است. ظرفیت ثار به امنیه گره می‌خورد. برای همین است که پرچم حضرت مهدی علیه‌السلام «یا لثارات الحسین» است. او قصاص نمی‌خواهد بکند. چیزی نیست که بخواهد قصاص بکند. او دارد ثار می‌کند؛ مطالبهٔ ثار می‌کند. یعنی چه؟ یعنی دارد می‌گوید این مسیر امنیه‌اش چه بوده؟ من ایستاده‌ام همین امنیه را دربیاورم؛ این چشم‌انداز را دربیاورم.

«يَا لَثَارَاتِ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای خونخواهان حسین.

«القی الشیطان فی امنیته»: امتحان مهم این است که این چشم‌انداز را خراب می‌کنند. «فینسخ الله ما یلقی الشیطان»: شیاطین می‌آیند چه کار می‌کنند؟ خدا می‌آید آنچه شیاطین القا می‌کنند را نسخ می‌کند. البته آنان را نسخ می‌کند نه اینکه بیرون بیاید او را نسخ کند. همین است که «هو الذی ایدک بنصره وبالمؤمنین». با مؤمنین. مؤمنین یکی از کارهایشان این است که هی آن تابلوهای بلند را بالا نگه دارند. این می‌شود که «ما یلقی الشیطان» نسخ می‌شود.

«لِّيَجْعَلَ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ فِتْنَةًۭ لِّلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ وَٱلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَفِى شِقَاقٍۭ بَعِيدٍۢ» (حج/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنچه را شیطان القا می‌کند برای کسانی که در دل‌هایشان بیماری است و برای دل‌سختان آزمونی قرار دهد. و ستمکاران در ستیزی دورند.

اینان هم شده که «لیجعل ما یلقی الشیطان فتنة للذین فی قلوبهم مرض ولقاسیة قلوبهم». این القای شیطان، دست باز شیطان در اینکه هی امنیه تولید بکنند، این امتحان «فی قلوبهم مرض» است، امتحان «لقاسیة قلوبهم». یعنی آن کسانی که «فی قلوبهم مرض»اند و دل‌های قسی دارند یک‌هو می‌افتند تو پروژهٔ القای شیطان در امنیه. یعنی امنیه این می‌شود؛ می‌شوند پیاده‌نظام القائات شیطان در امنیه.

القای شیطان در امنیه یعنی چه؟ آن از آن بالا که می‌خواهد برود اورست فتح کند، می‌خواهد برود دماوند فتح کند، بیاورید برود تو دشت هویزه. در حد دشت هویزه دست‌انداختن. این می‌افتد تو این کار. کی می‌افتد؟ کسی که فی قلوب... اختلال در دستگاه محاسبات دارد یا قلبش قسی است. قلبش قسی است؛ نمی‌تواند اینان را درک کند؛ می‌رود هی کاری می‌کند که ایدهٔ بلند پیامبران تبدیل شود به سویا و ذرت. این کار را می‌کند.

«وَلِيَعْلَمَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَيُؤْمِنُوا۟ بِهِۦ فَتُخْبِتَ لَهُۥ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَهَادِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢ» (حج/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تا کسانی که علم داده شده‌اند بدانند که آن حق است از پروردگار تو؛ پس به آن ایمان آورند و دل‌هایشان برای آن فروتن شود. و خدا هدایتگر کسانی است که ایمان آورده‌اند به راهی راست.

اتفاقاً از این و برای اینکه «اوتوا العلم» بدانند که خدا حق است. یعنی چه؟ یعنی اگر شما آن ایده‌های بزرگ را دنبال کردید نصرت‌های بزرگ گیرتان می‌آید. اینجا می‌فهمید که مسیر حق است.

اگر یک مسیری را حرکت کنید، مثلاً بیفتید تو یک جاده‌ای که اصلاً کاروانسرا ندارد، اصلاً دستشویی ندارد، هیچ ندارد، اولین احساس این است که گم شده‌اید. راه نیست اینجا. ولی در مسیری بیفتید که نصرت‌های الهی هست، کاروانسرا هست، غذاخوری هست، کله‌پاچه هست، لبو هست، فلان هست، چیزِ مردم‌خدا هست. سرویس بهداشتی هست، پمپ بنزین هست. می‌بینید این درست است؛ این راه است. طریقه.

نصرت‌های الهی کی می‌رسد؟ نصرت‌های بزرگ الهی وقتی شما پروژه‌های بزرگ را دنبال می‌کنید نصرت. پول درشت را کجا می‌گذارند؟ تو جایی که پروژه‌اش بزرگ است. اینان تو پروژه‌های کوچک برای چه باید صدها همت پول بگذارند وقتی شما کلاً می‌خواهید پنج میلیون خرج کنید؟ برای چه باید حسابتان را پر کنند؟ نصرت‌های بزرگ مال امنیهٔ پیامبران است. کسی آن موقع تو این امنیه‌ها حرکت می‌کند تازه می‌بیند عه این مسیر، مسیر است.

«ولیعلم الذین اوتوا العلم انه الحق من ربک فیؤمنوا به فتخبت له قلوبهم»: قلب آرام می‌شود در مقابل قلب قسی. در مقابل قلب قسی، قلب اخبات، قلب آرام‌شده، قلب نرم. یعنی تازه می‌بینید این مسیرها درست است.

زیگزاگ و درازی اَمَد

عزیزان، اینی که دارد که آقا یک کاری نکنید، این‌قدر زیگزاگ نروید که:

«۞ أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ ٱللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ ٱلْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ ٱلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ ۖ وَكَثِيرٌۭ مِّنْهُمْ فَٰسِقُونَ» (حدید/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا مؤمنان را وقت آن نرسیده که دل‌هایشان برای یاد خدا و آنچه از حق نازل شده خاشع شود و مانند کسانی نباشند که پیش‌تر کتاب داده شدند پس زمان بر آنان دراز شد آن‌گاه دل‌هایشان سخت گردید و بسیاری از آنان فاسق‌اند؟

یک جوری نکنید این‌قدر زیگزاگ بروید که این اَمَدِ کار اضافه شود هی بهش. آقا باید پنج ساعته آن نتیجه می‌گفت، آن آبگوشت درمی‌آمد؛ حالا شد پنجاه ساعت باز هم درنمی‌آید. بعد همه شک می‌کنند اصلاً تو آبگوشت گذاشتی، اصلاً زیرش روشن است، اصلاً قابلمه داری، اصلاً فلان. یعنی همه شک می‌کنند دیگر. این مال کی است؟ مال وقتی که شما دارید کار را درست انجام می‌دهید نصرت‌ها یک‌هو می‌چسبد به سقف.

برای همین است که یکی از تئوری‌های قرآن اصلاً بحث تاب‌آوری نیست. جالب است. بحث تاب‌نیاوری است. یعنی این‌قدر کار را، چنان کارهای بزرگ برمی‌دارید و می‌روید تو آن سامانه‌ها که یک‌هو می‌بینید می‌رود تو «متی نصر الله» یک‌هو نصرت الهی می‌آید. یعنی اصلاً با مقایسهٔ تاب‌آوری، بله تاب‌آوری از نوع سومی که گفتم پادشکننده اجرا می‌شود؛ و اینان هر جا که می‌خواهد نصرت بزرگ را نشان بدهد می‌گوید پروژه‌های بزرگ بردار تا نصرت بزرگ را بهت نشان بدهد. برو پشت نیل تا بهت بگویم. برو پشت نیل تا من بگویم «انها تری بصیرة» تا آنجا دربیاید کار. بیفت تو منجنَق نیل بیندازند تا من آنجا بگویم:

«قُلْنَا يَٰنَارُ كُونِى بَرْدًۭا وَسَلَٰمًا عَلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ» (انبیاء/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتیم ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش.

اگر همهٔ ملاحظات خودت را کردی و اینان، خدا هم گذاشت تو بغل مغان.

گفتم طرف آقا مشهدی می‌گفت سگ حمله کرد. خلاصه این «کلب» را با سطر زر و وسیعه بخوان؛ ترجیحاً یک چوب هم دستت باشد. چون ممکن است سگ عربی بلد نباشد. این یک موقع داری این‌گونه برخورد می‌کنی با خدا و با سامانهٔ الهی.

این سامانه را شما هیچ‌جای دیگر نمی‌توانید پیدا کنید؛ فقط تو بحث حق و باطل می‌توانید مطالبه کنید. برای همین تو همان آیات قرآن هی می‌گوید نصرت‌ها این‌گونه می‌آید، این‌گونه می‌آید، این‌گونه می‌آید. بعد می‌گوید:

«ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ٱتَّبَعُوا۟ ٱلْبَٰطِلَ وَأَنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّبَعُوا۟ ٱلْحَقَّ مِن رَّبِّهِمْ ۚ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ ٱللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثَٰلَهُمْ» (محمد/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از آن روست که کسانی که کفر ورزیدند باطل را پیروی کردند و کسانی که ایمان آوردند حق را از پروردگارشان پیروی کردند. این‌گونه خدا برای مردم مثل‌هایشان را می‌زند.

این به خاطر این است که دارید شما از نظام حق و باطل دارید دقیقاً اقتباس می‌کنید؛ نه اینکه فکر کنید من کلاً هر آدم سرسختی را مثلاً نصرت می‌کنم. نه. من از باب «نلقی بالحق علی الباطل فیدمغه» این‌گونه وارد می‌شوم. در غیر این صورت وارد نمی‌شوم. اصلاً هر جوری هست.

«بَلْ نَقْذِفُ بِٱلْحَقِّ عَلَى ٱلْبَٰطِلِ فَيَدْمَغُهُۥ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌۭ ۚ وَلَكُمُ ٱلْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ» (انبیاء/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه حق را بر باطل می‌افکنیم تا آن را درهم کوبد؛ آن‌گاه باطل نابودشونده است. و وای بر شما از آنچه وصف می‌کنید.

گفتم دیگر؛ تو امیرالمؤمنین تو نهج‌البلاغه هست. اگر به غیر این پناه ببری، روی هیکلِ ورزشکاریِ من و خدا، هیکلِ برترینِ من و خدا و جبرائیل و میکائیل و انصار و مهاجران حساب نکن. خودت برو بجنگ دیگر حالا ببین چگونه درمی‌آید. الا المغارة بالسیف. آن هم یک مدل دیگر است؛ برو درش بیاور. اصلاً ما این وعده‌ها را به خاطر تبعیت از جریان حق و باطل می‌توانیم مطالبه کنیم از خدا. تو جریان دیگری قاعده ندارد که من بخواهم مطالبه کنم از خدا چیزی را.

برای همین است شما خلاصه این مدلی که هی نگه دارید برای خودتان چیزهایی را، می‌گوید حالا نگه دار ببینیم. نه:

«حَتَّىٰٓ إِذَا ٱسْتَيْـَٔسَ ٱلرُّسُلُ وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا۟ جَآءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّىَ مَن نَّشَآءُ ۖ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ ٱلْقَوْمِ ٱلْمُجْرِمِينَ» (یوسف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آن‌گاه که رسولان نومید شدند و گمان بردند که تکذیب شده‌اند، یاری ما به آنان رسید؛ پس هر که را بخواهیم نجات داده می‌شود. و سختی ما از گروه مجرمان بازگردانده نمی‌شود.

اگر احساس می‌کنی که دیگر دارند دروغ می‌گویند، تا این حد برسی، می‌گوید حالا دیگر «جاءهم نصرنا».

خلاصه این‌گونه که طرف گفته بود نذر کرده بود جاپایی پیدا بکند؛ تا نذر کرده بود یک ماشین از پایش درآمد بیرون. گفت خدا خودم پیدا کردم.

در برخی صحنه‌ها خط دادند و صد هزار کشته هم دادند. دلیلشان را باید با جریان حق سنجید. یکی، اولاً چند تا من باید جریان حق را برایتان توضیح بدهم. سه تا پارامتر دارد جریان حق. اگر از این سه پارامتر تبعیت کرد می‌شود جریان حق. آن موقع است از این جریان را شناسایی بکنیم. بعد بگوییم جریان حق دارد یا جریان حق ندارد یا چند درصد حق دارد. یعنی باید آن را ضربدر چیز بکنیم، ضربدر سینوس آلفا باید بکنیم چیزش را بعد معلوم شود چقدر این حق دارد. این سه تا خاصیتش را باید بهتان بگویم.

ضمن اینکه شما یک موقع هست دارید خیلی در مقطع کوتاه می‌بینید. در مقطع کوتاه می‌بینید. یک خرده شما مقطع را بلندتر بکنید، یک‌هو می‌بینید که نه اتفاقاً تو هفتادوهشت اینان قرار بود آنان اینان را از همدیگر جمع‌شان بکنند؛ با همین هفتادوهشت خودشان را نگه داشتند.

یعنی این است که می‌گوید ما آن وعده را به تو نشان می‌دهیم، به وعده را به تو هم نشان نمی‌دهیم. یعنی به یک ملتی داریم یک وعده‌ای را نشان می‌دهیم. سایزش سایز ملت است. یعنی یک ملتی در همان تاریخ‌ها. یعنی قوم لوط همین کنار، بغل. یعنی همین مقدار که فرض کنید مثلاً فرض کنید ما مردیم، اصلاً امام ما شهید شد. ما ندیدیم؛ ایشان ندید مثلاً یک پیروزی مطلقی را. فرض کنید که ما درست تحلیل کردیم مثلاً پیروزی انجام شد. این الان تو همین دوره انجام شده دیگر.

فرض کنید تا ایشان چند سال پیش گفتند تا بیست‌وپنج سال دیگر نمی‌بینند که رهبر معظم انقلاب فعلی هم ایشان تأیید کرد آن یک چنین عددی را. یادتان هست که من گفتم پانزده سال آینده، پانزده سال آینده را نمی‌بینند فلان اینان. فرض کنید این اتفاق. ان‌شاءالله این هم که چیزی نیست که فقط پیش‌گویی نیست. ما باید برویم دنبالش محقق بکنیم. امنیه را باید محقق کرد.

فرقش با امانی‌ای که قرآن می‌گوید فرق دارد. فرق آن امانی با امنیه فرق دارد. امانی از این ابرها بالای سر است. امنیه از چیزهایی است که برنامه‌ریزی می‌کنی. اگر شما گفتی آقا امنیهٔ جدید یا لثارات الحسین با آن مشت گره‌کرده آقا جدید می‌شود فتح قدس، باید فتح قدس را برنامه‌ریزی کنی.

تضرع خاکساری است نه گریه

آیهٔ چهل‌وسه از انعام، تضرع. آنجا می‌گوید ولیکن قست قلوبهم. آنجا تضرع به معنای گریه نیست. تضرع به معنای خاکساری است. التماس است؛ التماس و خاکساری. می‌گوید اگر این بحث ما می‌رسید ما اصلاً می‌گفتیم لعلهم یتضرعون. ولی این‌گونه شد که فعلاً ما چون بعثونا اینان تضرع نکردند.

«فَلَوْلَآ إِذْ جَآءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا۟ وَلَٰكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (انعام/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چرا هنگامی که سختی ما به آنان رسید زاری نکردند؟ ولی دل‌هایشان سخت شد و شیطان آنچه را می‌کردند برایشان بیاراست.

می‌گوید چرا از این بحث ما اینان به خاکساری نیفتادند؟ چون که من می‌خواستم به خاکساری بیفتند. چرا نشد این‌گونه؟ چرا به خاکساری نیفتادند؟ بعد می‌آید «ولکن قست قلوبهم». دلیلش این است: قساوت قلب مانع از آن خاکساری‌شان شد. وگرنه اینان باید خاکساری — به معنای تضرع به معنای گریه نیست — به معنای آن کسی که دیگر افتاده بر خاک و می‌داند که دیگر زور خودش نیست. باید با وعده‌های الهی حرکت بکند. به این می‌گویند تضرع. و البته این کار را نمی‌کنند به خاطر اینکه دل‌شان قسی است.

باز دوره از جایی می‌رود توی جایی، از جایی می‌رود تو جایی. اتفاقاً ادامهٔ همان آیه‌ای که خواندید دارد که وقتی این‌گونه بشود دیگر:

«فَلَمَّا نَسُوا۟ مَا ذُكِّرُوا۟ بِهِۦ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَٰبَ كُلِّ شَىْءٍ حَتَّىٰٓ إِذَا فَرِحُوا۟ بِمَآ أُوتُوٓا۟ أَخَذْنَٰهُم بَغْتَةًۭ فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ» (انعام/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آنچه را بدان تذکر داده شده بودند فراموش کردند، درهای هر چیز را بر آنان گشودیم تا چون به آنچه داده شده بودند شاد شدند ناگهان فروگرفتیم‌شان؛ آن‌گاه نومید شدند.

یعنی یک جوری می‌شود که دیگر هی می‌خواهند این خاکسار بشود نمی‌شود. چه کار می‌کنند بعدش؟ می‌گویند اصلاً خاکسار شدن به تو نیامده. چه کارش می‌کنند؟ بعد می‌بینند از در و دیوار دارد برایش خیرات می‌آید. پول می‌آید، آنجا سرمایه‌گذار می‌آید اینان. و بعدش چه می‌شود؟ صفحهٔ بعدش. دهنش سرویس. یک‌هو می‌گیرند ازش. یعنی می‌زنند لهش می‌کنند آن موقع.

یعنی مثل این مریض‌هایی که دیگر آخرش هی بهش می‌گویند، دکتر می‌گوید آقا ایشان دیگر نه؛ آب می‌خواهد بده هرچه می‌خواهد بده. می‌روند بهش آب می‌دهند دیگر؛ بعد از چند روز می‌میرد دیگر. یعنی این نیست که شما فکر بکنی اگر وضع یک مقداری درست شد پس درست شد. باید منطق درست بشود.

صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

روضهٔ امام سجاد

یا اباالحسن. شاید آدم از همه برای امام سجاد تو مردها دلش می‌سوزد. آقا عبدالله نتوانستند با آقا سجاد خداحافظی کنند. آمدند در خیمه بیایند. حضرت فرمودند عمه‌ام داشت مریض‌داری‌ام می‌کرد. رفتم پشت خیمه؛ بلند بلند چیزهایی گفتند؛ داشتند با من وداع می‌کردند.

«يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ كَمْ لَكَ مِنْ إِشْرَاقٍ وَأَصِيلٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای روزگار، اف بر تو از دوستی؛ چه بسیار برایت از بامداد و شامگاه.

ای روزگار چقدر ازت بدم می‌آید. مادرم را آن‌گونه گرفتی. پدرم را آن‌گونه گرفتی. داداشم را گرفتی.

تا دربار ملعون آمدند. گفتند نفرین‌ش کردند، دشنامش دادند. گفت من تو را می‌کشم. تو کی هستی؟ گفت من علی‌ام. گفتند مگر علی را نکشتید؟ گفت آن برادر دیگرم بود. هرچه می‌خواهی بخواه؛ بکش من. گفتند خواستهٔ اول:

«أَعْطِنِي رَأْسَ سَيِّدِي وَمَوْلَايَ وَأَبِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سر آقایم و مولایم و پدرم را به من بده.

سر بابام را بده بغل کنم. خواستهٔ دومم این است: تا اینجا چشم‌های ناپاک ما را کردند. ما را بسپار به چشم‌های پاک. اینجا دید خیت شد که نمی‌شد. گفت اصلاً زنده‌ات نگه می‌دارم خودت ببر. گفت خواستهٔ سومش: غارت ما را پس بده. گفت من چه می‌دانم چه بوده؟ هر چقدر بوده پولش را گفت من دادم. گفت پولش را نمی‌خواهم خودش را می‌خواهم. گفت مگر چه بوده؟ گفت در آن دوک فاطمه است و مقنعه و قلاده‌اش. مقنعهٔ مادرمان تو این غارت بوده.

تا آخر عمر هر موقع می‌دیدند یک قصابی دارد گوسفند ذبح می‌کند: ای قصاب گوسفندها را آب دادی یا نه؟ گفت یا آقا ما مسلمانیم ها، ذبح بلدیم. ولی من یک قومی را می‌شناسم. پدر غریب ما را بدون آب ذبح کردند.

راوی می‌گوید دیدم از ناودان خانهٔ امام سجاد آبی می‌آید قطع می‌شود، آبی می‌آید قطع می‌شود. حساس شدم. رفتم بالای بام. دیدم حضرت دارند وضو می‌گیرند. آب را می‌ریزند کف دست‌شان. این‌قدر نگاه می‌کنند، جمع می‌کنند. آب از دست‌شان راه می‌شود. از آب هم محروم‌مان کردند. کوفی‌ها. حرمت مهمان کربلا را نگه نداشتند.

همه‌چیز را بگیری، نگیر. خاتم الزهرا. سلیمان کربلا. همه بگیرند. حسینم. ویرانهٔ این دل شکسته را... حسینم مسافر آنجا.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَابَ ٱللَّهِ وَعَلَىٰ أَرْوَاحِ ٱلَّذِينَ حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكُم مِّنِّي سَلَامُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ وَلَا جَعَلَ ٱللَّهُ آخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای درِ خدا، و بر جان‌هایی که در آستانت فرود آمدند. بر شما از من سلام خدا همواره تا من بمانم و شب و روز بماند. و خدا آخرین عهد مرا از زیارت شما قرار ندهد.

اللهم ما را راضی و خشنود بفرما. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. از این قلیل که از صلوات ذخیره است به ما ببخش. ما را گناه بگردان آمرزیده. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. مرزهای اسلام، مرزهای مملکت را عاجلاً و کاملاً لباسِ رفع بپوشان. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل‌بیت قرار بده. درجات از نور به روح حضرت امام و امام شهید لباس بفرما. مقام معظم رهبری، همهٔ خدمتگزاران اسلام را مؤید و منصور بدار. و چه گفتیم و نگفتیم به آن ما حاجتمندیم تو بهتر می‌دانی. در حق ما به هدف اجابت برسان. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.