ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 014

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را شتاب ده.

قرآن را بر صفحهٔ سیصد و سی‌وهشت بگشایید. انگشت همین‌جا بماند. همزمان سورهٔ مبارکهٔ مائده را نیز بیاورید؛ آیات دوازده و سیزده، صفحهٔ صد و نه.

میهمانانی از اهل سنتِ ترکیه در جلسه‌اند و برایشان همزمان ترجمه می‌شود. شلوغ نکنید؛ حواس‌تان باشد که ترجمه می‌شنوند. برای مراسم آمده‌اند. ترجمهٔ این بحث‌ها ساده نیست؛ با این حال، جلسه همان است که هست.

چشم‌انداز پیامبر اصل کار است

نکته‌ای دربارهٔ منافق و «فی قلوبهم مرض» در کار بود. آنچه دربارهٔ امنیه و چشم‌انداز پیامبر گفته شد این است: چشم‌اندازهای پیامبر باید دنبال شود. اصلی که باید دنبال کرد همان چشم‌انداز است.

قصاص و خونخواهی سر جای خود درست است. باید قصاص و خونخواهی و انتقام برنامه‌ریزی شود؛ حتی کشتنِ کسانی چون ترامپ باید در برنامه باشد. این باید بشود. اصلِ آنچه باید اتفاق بیفتد اما امنیه است؛ همان چشم‌انداز. نبی چشم‌اندازی طراحی می‌کرد و امت خویش را در آن حرکت می‌داد. مهم این است که این چشم‌انداز دنبال شود. بزرگ‌ترین وعده‌های الهی درست روی همین چشم‌انداز داده می‌شود. آیهٔ پنجاه‌وچهارِ حج از جلسات پیش است:

«وَلِيَعْلَمَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَيُؤْمِنُوا۟ بِهِۦ فَتُخْبِتَ لَهُۥ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَهَادِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِلَىٰ صِرَٰطٍ مُّسْتَقِيمٍ» (حج/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تا کسانی که دانش داده شده‌اند بدانند که آن حق از پروردگار توست، پس به آن ایمان آورند و دل‌هایشان برای آن فروتن شود؛ و خدا هدایتگر مؤمنان به راه راست است.

آنچه دیده می‌شود تازه مؤمن در اینجا جریان حق را می‌بیند؛ دین را با فاصله‌ای که از حالت عرفی می‌گیرد. این جلسه قدری همین را می‌کاود: یکی از کارهایی که منافقین می‌کنند — منافقین و «فی قلوبهم مرض» که با بحث قساوت قلب در آیهٔ پنجاه‌وسه با هم مطرح شده‌اند.

قساوت قلب خیال‌پردازیِ استکبار نیست

قساوت قلب به این معنا نیست که طرف نوعی استکبارِ نمایشی داشته باشد: چون خدا می‌گوید، من نمی‌کنم. استکبار را گاهی بسیار خیال‌پردازی می‌فهمیم؛ این‌گونه که خدا گفته و من نمی‌خواهم انجام دهم. چنین موجوداتی نداریم. واقعیت این است که دین اگر بخواهد خودش باشد و با تمام اضلاع و ابعادش باشد، به فهم عرفی جور درنمی‌آید. برای همین باید دچار تحریف شود.

کسی دو ساعت، چهار ساعت، پنج ساعت حرف می‌زند؛ یک بار نام خدا، وعده‌های الهی، سنن الهی در آن نیست. دین در این مدل به‌شدت عرفی است. دینِ بیرون از عرفی‌بودن را در وعده‌های بسیار سنگین می‌بینید. وقتی کار روی نقاط چشم‌اندازی می‌رود، تازه آنجا نفاق قابل تشخیص است، جریان «فی قلوبهم مرض» مشخص می‌شود، جریان مؤمنین هم مشخص می‌شود. یکی از ویژگی‌های جدی منافقین در عرصه‌های سخت، دینِ عرفی‌شده است. دین به‌شدت عرفی است؛ با دو تا چهار تا جور درمی‌آید و باید هم جور دربیاید. اگر جور درنیاید قابل پذیرش نیست. حتی اگر جور درنیاید، به چیزهای دیگر توجیه می‌شود. ناگهان گفته نمی‌شود «آمدیم و وعده‌های خدا محقق شد». ادبیاتی که بگوید به سمت این قله‌ها حرکت کردیم و وعده‌های حق در این نقطه محقق شد، در این صورت درنمی‌آید.

دین وقتی از وعده‌های سنگین و سنن الهی خالی شود، می‌ماند مجموعه‌ای از حرف‌های معقولِ کوچه‌بازاری که با محاسبات عادیِ دو دوتا چهارتا سازگار است. چنین دینی در روز عادی به چشم نمی‌آید که دین نباشد؛ در روز سخت است که نفاق و مرض قلب و ایمان از هم جدا می‌شوند. چشم‌انداز پیامبر همان نقطه‌ای است که این جداسازی رخ می‌دهد. اگر چشم‌انداز را کوچک کنی، آزمایش هم برداشته می‌شود؛ همه در عرف می‌مانند و کسی لو نمی‌رود.

آیهٔ پنجاه‌وسه، چون با انتهای جلسهٔ پیش پیوند داشت:

«لِّيَجْعَلَ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَٱلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَفِى شِقَاقٍۭ بَعِيدٍ» (حج/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنچه شیطان القا می‌کند آزمایشی باشد برای کسانی که در دل‌هایشان بیماری است و برای سنگدلان؛ و ستمگران در ستیزه‌ای دورند.

آنچه القای شیطان است در بحثِ اُمنیه‌ها، فتنه است برای «فی قلوبهم مرض» و «القاسیة قلوبهم»؛ برای قلب‌های قسی.

ویژگی اصلی قلب قسی این نیست که چقدر گریه می‌کند یا نمی‌کند. آن به نظام فردی برمی‌گردد: چقدر راحت می‌تواند گریه کند. البته خودِ گریه — به‌خصوص گریه‌های معرفتی که در آیات قرآن هست — نکتهٔ مثبتی است:

«وَإِذَا سَمِعُوا۟ مَآ أُنزِلَ إِلَى ٱلرَّسُولِ تَرَىٰٓ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ ٱلدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا۟ مِنَ ٱلْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنَآ ءَامَنَّا فَٱكْتُبْنَا مَعَ ٱلشَّٰهِدِينَ» (مائده/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنچه را به سوی پیامبر فروفرستاده شده بشنوند، می‌بینی چشمانشان از اشک لبریز می‌شود از آنچه از حق شناختند؛ می‌گویند پروردگارا ایمان آوردیم، پس ما را با گواهان بنویس.

از معرفت حق انسان گریه کند، خود ویژگی است. اگر گریه‌اش نمی‌گیرد، بد نیست توجه کند به این سخن معروف:

«مَا جَفَّتِ الدُّمُوعُ إِلَّا لِقَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَمَا قَسَتِ الْقُلُوبُ إِلَّا لِكَثْرَةِ الذُّنُوبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اشک‌ها خشک نشد مگر از سنگدلی؛ و دل‌ها سخت نشد مگر از بسیاری گناهان.

اگر کثرت گناه اتفاق بیفتد دل قساوت پیدا می‌کند و اشک چشم خشک می‌شود. جملهٔ معروف امام شهید — که گویی کسی نقل می‌کرد که راز آن شهادت را به امام بگویند — این بود: اشک، اشک، اشک؛ راز آن شهادت. کسی که اشک معرفتی می‌ریزد خودش نکته‌ای است. اصلِ بحثِ قرآنی اما این است که چقدر دست به تحریف می‌زند. قساوت یعنی تحریف.

میثاق با ولایت؛ سورهٔ مائده سورهٔ ولایت است

صفحهٔ صد و نه، آیات دوازده و سیزدهِ مائده. سورهٔ مائده سورهٔ ولایت است. هر جا بحث میثاق دیدید، هر جا اقامه دیدید، گرانیگاه بحث میثاق است: میثاقی که شخص با ولی می‌بندد که می‌خواهد دین را اقامه کند. اگر دین را نمی‌خواهد اقامه کند، اساساً دینداری‌ای است که اگر بگوییم به درد نمی‌خورد، خیلی بی‌راه نگفته‌ایم. گرچه صورت همین نوع دینداری را باید رعایت کرد. مثل همان ماشین است که باید در کارخانه ساخته شود؛ اصلش اما این است که بیفتد در جاده. کی متوجه می‌شوید چقدر ارزش دارد؟ وقتی در جاده می‌افتد. تا نیفتد در جاده ارزش آن‌چنانی ندارد؛ ماشینی ساخته‌اند. باید ساخته شود؛ اصلِ ارزش اما در جاده است.

این آیات دوازده و سیزده همان بحث میثاق با ولایت است و آن حظّی که فراموش می‌شود؛ همین حظ از دین که چگونه دچار کتمان و عرفی‌زدگی می‌شود.

«وَلَقَدْ أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَٰقَ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ ٱثْنَىْ عَشَرَ نَقِيبًا وَقَالَ ٱللَّهُ إِنِّى مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَيْتُمُ ٱلزَّكَوٰةَ وَءَامَنتُم بِرُسُلِى وَعَزَّرْتُمُوهُمْ وَأَقْرَضْتُمُ ٱللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا لَّأُكَفِّرَنَّ عَنكُمْ سَيِّـَٔاتِكُمْ وَلَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّٰتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ فَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَٰلِكَ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ» (مائده/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی خدا از بنی‌اسرائیل پیمان گرفت و از آنان دوازده نقیب برانگیختیم. و خدا گفت من با شمایم. اگر نماز را برپا دارید و زکات دهید و به رسولانم ایمان آورید و یاری‌شان کنید و به خدا وام نیکو دهید، گناهانتان را می‌پوشانم و شما را به بوستان‌هایی درمی‌آورم که از زیر آن نهرها جاری است. پس هر که از شما پس از این کفر ورزد، به‌راستی از راه راست گمراه شده است.

خدا میثاق از بنی‌اسرائیل گرفته است. این میثاق آن نبوده که سر کوچه بایستند ساعت ده صبح با هم بروند فوتبال. بعضی وقت‌ها می‌گوییم عهده. عهد حرف مهمی است. آدم معاهده می‌بندد ساعت نه با شما برود جایی؛ باید سر معاهده‌هایش بماند. تأکید مؤکد آیات و روایات بر عهد اما بخش عمده‌اش مربوط به عهد با ولایت است؛ عهد نسبت به آرمان. این عهد است.

با امم می‌بندند که الان با ما میثاقی خدا بسته است؛ خواستید یا نخواستید. یک سری میثاق‌ها این‌گونه‌اند. این‌طور نیست که آمده باشند جایی نوشته باشند. همین که وارد امنیه‌ای شدید، وارد چشم‌اندازی شدید که می‌خواهید آن چشم‌انداز را جلو ببرید و بابت آن حکومت را سرنگون کردید و حکومت جدیدی تشکیل دادید، این یعنی میثاق بسته‌اید. میثاق چیز عجیب‌وغریبی نیست.

نقیب؛ حزب نباید شلخته باشد

«و بعثنا منهم اثنی عشر نقیبا»: معلوم است آدم‌های سنگینی بوده‌اند. برای اینکه نظام حزبی‌شان سر جای خود بماند — بحثی بسیار مهم در بنی‌اسرائیل، و در ما نیز همین نظریه هست — اگر زیر نظر موسی باشید باید یک سری نقیب وجود داشته باشند. آدم‌های آبرومندِ آبرودار که نقیب باشند و نَقب کرده باشند و سوراخ کرده باشند؛ از سر و ته آن جریان باخبر باشند. وگرنه به نوعی شلختگی حزبی می‌رسیم، نه به احزاب سر و ته‌دارِ شناسنامه‌دار که نقیبان‌اند. این دوازده نقیب مبعوث شده‌اند که این احزاب را جلو ببرند. به فضای نقیب احتیاج هست.

در امثال سید مرتضی به اینان نقیب‌السادات می‌گفتند: ساداتی که ادعای حکومت داشتند و نقیب داشتند و بزرگی داشتند؛ عملاً حزب سادات را اداره می‌کردند. برای همین نقیب‌السادات‌شان می‌خواندند. فعلاً با این موضوع کاری نیست. معلوم است امر ولایت می‌خواهد عملیاتی شود. طبیعتاً وقتی نقیبان برانگیخته شدند خدا می‌گوید من با شمایم.

نقیب کسی است که نقب زده؛ از زیر و روی جریان باخبر است، نه آنکه فقط نامش روی کاغذ حزب باشد. بدون نقیب، حزب به شلختگی می‌رسد: نه سر دارد نه ته، نه شناسنامه. دوازده نقیب بنی‌اسرائیل آدم‌های ول‌معطل نبودند؛ مبعوث شده بودند که احزاب را جلو ببرند. ما هم اگر زیر نظر موسی — یعنی زیر نظر ولی — باشیم به چنین فضایی محتاجیم: آدم‌های آبرودار که نقب کرده باشند. ولایت بدون این لایه عملیاتی نمی‌شود؛ شعار می‌ماند.

میثاق این‌گونه است: اگر نماز را اقامه کنید — اقامهٔ نماز با نمازخواندن فرق دارد — و زکات دهید، چنان‌که مال در جامعهٔ اسلامی به صورت قله‌های ثروت و دره‌های فقر شکل نگیرد؛ و به رسولان ایمان بیاورید و آنان را تعزیر کنید، یعنی بزرگ بدانید، بر خود مسلط فرض کنید. این نیست که یکی من می‌گویم یکی هم او می‌گوید. و به خدا قرض حسن بدهید. هر فقره‌اش مهم است؛ همه زمینهٔ تثبیت حاکمیت‌اند.

تکفیر سیئات در فرد و در اجتماع

اگر این میثاق را بستید، سیئات‌تان را می‌بخشیم. در سورهٔ مبارکهٔ نساء، تکفیر سیئات در مسائل اجتماعی با تکفیر سیئات در مسائل فردی فرق دارد؛ البته شبیه‌اند. در نظام فردی: اگر گناهانِ درشت را انجام ندهید، خدا در گناهان کوچک هوای شما را دارد. قرار نیست کسی اندکی لغزید بگویند پرت شدی.

«إِن تَجْتَنِبُوا۟ كَبَآئِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّـَٔاتِكُمْ وَنُدْخِلْكُم مُّدْخَلًا كَرِيمًا» (نساء/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی شده‌اید دوری کنید، بدی‌هایتان را از شما می‌پوشانیم و شما را به جایگاهی کریم درمی‌آوریم.

اگر کارِ درشت نکنید، خُرده‌ریز را خدا تکفیر سیئات می‌کند. این به آن معنا نیست که کسی بگوید پس خُرده‌ریز انجام می‌دهم. اگر چنین کند، همین بی‌حرمتی به مقام، خود کارِ درشت است.

«لَا تَنْظُرُوا إِلَىٰ صِغَرِ الذَّنْبِ وَلَٰكِنِ انْظُرُوا إِلَىٰ مَنِ اجْتَرَأْتُمْ عَلَيْهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به کوچکی گناه نگاه نکنید؛ به آن کس نگاه کنید که در برابرش جرئت به خرج داده‌اید.

بعضی گناهان گرچه کوچک‌اند، چون پررویی در آن‌هاست گناه بزرگی می‌شوند. مثال: اگر کسی در خیابان تنش به تن شما بخورد و برگردد بگوید «چته مگر؟»، براق می‌شوید؛ قبول نمی‌کنید. اما اگر تنه‌ای بزند و شما در گل بیفتید و همهٔ هیکل‌تان گلی شود و برگردد بگوید واقعاً عذر می‌خواهم، نمی‌دانستم، کم‌کم می‌گویید از این به بعد دقت کن؛ کمی که ادامه دهد می‌گویید طوری نیست، می‌شویم؛ کمی دیگر و رفیق می‌شوید: چه بچهٔ نجیبی. خاصیت نوع معامله با گناه و خطا همین است. بعضی وقت‌ها طوری برخورد می‌کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده: حالا چه شده مگر؟ این در نظام فردی است و بسیار مهم است.

در نظام اجتماعی نیز همین است. اگر خطاهای درشت انجام نشود، خُرده‌ریزها و زیگزاگ‌ها بخشیده می‌شود؛ تکفیر می‌شود، یعنی لاپوشانی می‌شود. خدا مورد محاسبه قرار نمی‌دهد. اگر کار درشت انجام دهیم باید نتایجش را بپذیریم. ملت ایستاده‌اند و شعارشان را داده‌اند؛ آنچه باید انجام می‌دادند انجام داده‌اند. تا اینجا به نظر می‌آید در ماجرای اخیر ملت کارشان را درست انجام داده‌اند. بله، زمانی شاید درست انجام نداده باشند و توابعش را هم تحمل کنند. اما تا حالا، پس از این اتفاقات، ملت سرشان را گذاشته‌اند.

چند بار گفته شد: منظور قرآن از ملت، مؤمنین است نه «الذین آمنوا». نظام قرآن نظام دیوان‌سالاری اداری نیست؛ نظام امامت و امت است. دیوان‌سالاری که حتماً باید وجود داشته باشد باید در خدمت نظام امامت و امت قرار گیرد. این یکی از تغییرات ساختاری است که باید جمهوری اسلامی انجام دهد. اگر این اتفاق نیفتد تا آخر دنیا — گفته شد — طرف می‌گوید از یک سوراخ چند بار باید گزیده شویم؟ هزار بار. تا نفهمی اینجا سوراخ است چرا گزیده نشوی؟ گزیده می‌شوی. لذا باید نظام تبدیل شود به نظام امامت و امت.

تهافت قانون اساسی؛ ولایت نه رهبری

این تهافت در خود قانون اساسی هست. ساختارها بوی نظام امامت و امت نمی‌دهد؛ از آن سو هی نظام امامت و امت را می‌گوید. خودِ حضرت آقا این اشکال را به گروه‌هایی سپرده بودند: ساختار جمهوری اسلامی باید تغییراتی کند و این تغییرات در خدمت نظام امامت و امت بیاید. الان دیدید که تغییرات در قانون اساسی را دارند کلید می‌زنند تحت عنوان جمهوری سوم. عده‌ای از آن سو فهمیده‌اند نکتهٔ قانونی که جلوی خیلی چیزها ایستاده همین نکتهٔ ولایت است؛ نکتهٔ امامت و امت. رابطه‌ای که ملت برقرار می‌کنند رابطه با رئیس نیست.

بارها گفته شد: بحث ما رهبری نیست. رهبری همه‌جای دنیا هست. آنچه هست ولایت است. در خود قانون اساسی هی ولایت، هی رهبری، ولایت، رهبری. تکلیفش با خودش دقیقاً مشخص نیست. این نکته به لحاظ ساختاری کارِ مردم نیست؛ باید در جاهای اندیشه‌ورزی ساختارهایی تعریف کنند که به نظام امامت و امت بخورد؛ سازگار با امامت و امت شود، نه با دیوان‌سالاری اداریِ ریاست.

رابطهٔ ملت با ولی رابطه با رئیس نیست. رئیس را می‌شود عوض کرد و ساختار سر جایش بماند. ولایت وقتی زنده است که امت با او میثاق اقامه بسته باشد؛ همان میثاقی که دکمهٔ پشیمانی ندارد. اگر ساختار بوی ریاست بدهد و زبان بوی ولایت، همین تهافت تا آخر دنیا از یک سوراخ می‌گزد. جمهوری سوم اگر کلید بخورد باید این گره را باز کند، نه آنکه ولایت را از قانون بردارد تا راه برای چیزهای دیگر باز شود. آنان که از آن سو فهمیده‌اند نکتهٔ قانونیِ مانع، ولایت است، بی‌جهت نفهمیده‌اند.

اگر این میثاق را بستید، همان است که دکمهٔ «غلط کردم» ندارد. پس از این، کسی که زیرش بزند از «سواء السبیل» منحرف می‌شود؛ از صراط مستقیم.

«ٱهْدِنَا ٱلصِّرَٰطَ ٱلْمُسْتَقِيمَ ۝ صِرَٰطَ ٱلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ ٱلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا ٱلضَّآلِّينَ» (فاتحه/۶–۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما را به راه راست راه بنما؛ راه کسانی که بر آنان نعمت دادی، نه خشم‌گرفتگان و نه گمراهان.

صراط مستقیم بحث ولایت است که باید در اقامه بیاید؛ وگرنه دین به صورت لغلغه باقی می‌ماند، نتیجه ندارد، آثار از خود به خرج نمی‌دهد. در سورهٔ ملک:

«أَفَمَن يَمْشِى مُكِبًّا عَلَىٰ وَجْهِهِۦٓ أَهْدَىٰٓ أَمَّن يَمْشِى سَوِيًّا عَلَىٰ صِرَٰطٍ مُّسْتَقِيمٍ» (ملک/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که نگونسار بر چهره‌اش راه می‌رود راهیافته‌تر است یا کسی که راست‌قامت بر راهی مستقیم می‌رود؟

تفاوت کسی که به چهره افتاده روی راه با کسی که راه می‌رود. صراط مستقیم یعنی ولایت. تو سر و ته شده‌ای؛ عملاً نمی‌خواهی اقامه کنی. صورتت خورده به زمین؛ با صورت راه می‌روی، با پا راه نمی‌روی. برای همین در روایات آمده عده‌ای محشور می‌شوند سر به هوا، منکوس، منکوس‌الرأس، مرکوس‌الرأس: سر پایین، پا هوا. چون راه نمی‌روند؛ چون با صورت خورده‌اند به زمین. از چنین فضایی اقامه درنمی‌آید. باید در «صراط الذین انعمت علیهم» برود. صراط اقامه صراط خاصی است.

نقض میثاق؛ حظّ ولایت را که بیرون بکشی عداوت می‌ماند

«فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَٰقَهُمْ لَعَنَّٰهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَٰسِيَةً يُحَرِّفُونَ ٱلْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِۦ وَنَسُوا۟ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُوا۟ بِهِۦ وَلَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىٰ خَآئِنَةٍ مِّنْهُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِّنْهُمْ فَٱعْفُ عَنْهُمْ وَٱصْفَحْ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُحْسِنِينَ» (مائده/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به سبب پیمان‌شکنی‌شان لعنت‌شان کردیم و دل‌هایشان را سخت گرداندیم؛ سخن را از جایگاهش تحریف می‌کنند و بهره‌ای از آنچه بدان تذکر داده شده بودند فراموش کردند. و همواره بر خیانتی از آنان آگاه می‌شوی مگر اندکی از ایشان. پس از آنان درگذر و چشم بپوش که خدا نیکوکاران را دوست دارد.

به واسطهٔ نقض میثاق — میثاق ولایت — کلام را از موضعش خارج می‌کنند و آن حظّ را که حظّ ولایت است فراموش می‌کنند. همواره می‌بینی دارند خیانت می‌کنند. این بحثی است که در اوایل سورهٔ بقره نیز نشان داده می‌شود: سه دسته می‌کند و دستهٔ سوم را اسمش را منافقین نمی‌گذارد؛ دسته‌ای که هم با منافقین سازگار است هم با اهل کتاب. اصلاً اسم منافق روی آنان نمی‌گذارد.

«وَمِنَ ٱلَّذِينَ قَالُوٓا۟ إِنَّا نَصَٰرَىٰٓ أَخَذْنَا مِيثَٰقَهُمْ فَنَسُوا۟ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُوا۟ بِهِۦ فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ ٱلْعَدَاوَةَ وَٱلْبَغْضَآءَ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ وَسَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ ٱللَّهُ بِمَا كَانُوا۟ يَصْنَعُونَ» (مائده/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از کسانی که گفتند ما نصرانی‌ایم پیمان‌شان را گرفتیم، پس بهره‌ای از آنچه بدان تذکر داده شده بودند فراموش کردند؛ آن‌گاه میان‌شان دشمنی و کینه تا روز قیامت برانگیختیم، و خدا به‌زودی آنان را به آنچه می‌کردند خبر می‌دهد.

حظّی هست که اگر این را برداری و بیرون بکشی همه‌چیز از دین از بین می‌رود. همه‌اش می‌شود دعوا، همه‌اش درگیری. برای همین می‌گویند محور وحدت ولایت است. ولایت محور وحدت است. بیرونش که بکشی من می‌شوم من و خودم، شما می‌شوید شما و خودتان. باید بجنگ تا بجنگیم. همان‌جا که حظّ را بیرون بگذاری، عداوت و بغضا تا قیامت میان‌شان افکنده می‌شود.

سورهٔ نساء سورهٔ منافقین است؛ زاویهٔ ناموس

سورهٔ مبارکهٔ نساء را بیاورید. دین را عرفی تعریف می‌کنند و آن تکهٔ «من فضله» را کنار می‌گذارند. صفحهٔ هشتاد و سه: آیهٔ سی‌ودو، آیهٔ سی‌وهفت، و آیات صد و هفتادودو و صد و هفتادوسه. سورهٔ نساء سورهٔ منافقین است؛ منتها با زاویهٔ بحثِ نساء وارد می‌شود.

چرا قرآن هی طراحیِ بحث نفاق را به بحث ناموسی می‌کشاند؟ سورهٔ نساء این‌گونه است، احزاب این‌گونه است، طلاق این‌گونه است، تحریم این‌گونه است. بسیاری از سور طراحی بحث‌شان ناموسی است. بخشی از جنگی که با خدا می‌کنند فضای ناموسی است؛ فضای ناموس بخشی از جنگ است، بخشی از انحراف.

آیهٔ بیست‌وهفت، بالای همان صفحه:

«وَٱللَّهُ يُرِيدُ أَن يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَيُرِيدُ ٱلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ ٱلشَّهَوَٰتِ أَن تَمِيلُوا۟ مَيْلًا عَظِيمًا» (نساء/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا می‌خواهد بر شما توبه پذیرد، و کسانی که از شهوات پیروی می‌کنند می‌خواهند شما به انحرافی بزرگ میل کنید.

کسانی که تبعیت از شهوات می‌کنند — و شهوات همین‌جا در آیات، شهوات جنسی است — می‌خواهند شما به میل عظیم دچار شوید. این انحراف بزرگ در آیات قرآن برای این نیست که مو پیدا باشد یا جاهای دیگر پیدا باشد. اصلاً زاویهٔ بحث قرآن این نیست که آیا مو پیدا است یا نه. زاویهٔ قرآن این است که از این زاویه می‌توان به مسئله‌ای به نام خانواده، به‌عنوان دفاع موزاییکی، ضربه زد. آنچه طراحی می‌کند بحث ولایت است؛ به صورت ساختارهای فراکتالی می‌رسد آخرش به نهاد خانواده. می‌تواند به این ضربه بزند. از این زاویه بحث را دنبال می‌کند، نه از زاویهٔ اینکه دو تا تار مو الان معلوم است یا معلوم نیست، حجاب است یا برهنگی.

نمی‌خواهم بگویم این بحث‌ها بی‌فایده است. شریعت بر حسب شریعت مسیر خود را طراحی می‌کند و می‌گوید. زاویهٔ دیدی که قرآن در این بحث دارد این است که پیشنهاد درست، تغییر عنوان است: قانون حجاب و عفاف را بگذارید قانون صیانت از خانواده. درستش این است. بحث صیانت از خانواده است. اگر چیزی به نام خانواده باقی نماند، دفاع موزاییک دین در مقابل کفار از بین می‌رود؛ بی‌دفاع می‌شود. قرآن از این زاویه نگاه می‌کند. بحث مهمی است که چرا این را حاشیهٔ جنگ نمی‌داند؛ بخشی از جنگ می‌داند. جزو جنگی می‌داند که کفار و مشرکین اگر کم بیاورند یا نیاورند، این یکی از سلاح‌هایی است که از آن استفاده می‌کنند. توپ دارند، تانک دارند، پهپاد دارند، موشک دارند؛ یکی از مهم‌ترین سلاح‌هایی که میل عظیم تولید می‌کند، انحراف بزرگ تولید می‌کند.

جنگ ناموسی حاشیه نیست چون ولایت در ساختار فراکتالی‌اش به خانه می‌رسد. خانه که فرو ریخت، موزاییک دفاع از هم می‌پاشد؛ هر قطعه تنها می‌ماند و دیگر دیواری در برابر کفر نیست. او کاری ندارد اعتقادات کلامتان چیست؛ کار دارد شما با او نجنگید. خانواده همان نهادی است که اول بار این نجنگیدن یا جنگیدن را ضمانت می‌کند. از این روست که شهوت در آیات نساء ابزار میل عظیم است، نه موضوعِ موی پیدا و ناپیدا.

برای او چه اهمیتی دارد که اعتقاداتتان کلاً چیست؟ برای او اهمیت دارد که با او نجنگید و بتواند بر گرده‌تان مسلط شود. نهادی که ابتدا می‌تواند این حفاظت را ضمانت کند نهاد خانواده است. چیزهایی که به حسب ظاهر کم می‌پندارید، دقیقاً همان مهم است.

همچنان که بعضی می‌گفتند این میدان‌ها حرفی می‌زنند؛ مهم است یا نه؟ بله مهم است. شاهدش همین است که مهم بود: هی باید جواب می‌دادند به میدان‌ها که داریم فلان کار را می‌کنیم به نفع فلان اقدام است؛ یا جاهایی را نمی‌توانیم انجام دهیم. چرا حضرت آیت‌الله عاصمی مجتهد گفتند میدان‌ها را نگه دارید؟ معلوم است از میدان‌ها نتیجه می‌گرفتند. خطای محاسباتی مسئولین با میدان‌ها جبران می‌شد. پس میدان‌ها مهم‌اند. همان‌طور که به ظاهر فکر می‌کنی مهم نیست، دقیقاً همان مهم است. خانواده نگاه جامع می‌خواهد.

تمنّی نکنید؛ از فضل بخواهید

سورهٔ نساء پر از بحث منافقین است. آیهٔ سی‌ودو همان حالت‌هایی است که قرآن رفته‌رفته نظام‌های فردی و اجتماعی را درهم‌تنیده شروع می‌کند.

«وَلَا تَتَمَنَّوْا۟ مَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بِهِۦ بَعْضَكُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا ٱكْتَسَبُوا۟ وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِّمَّا ٱكْتَسَبْنَ وَسْـَٔلُوا۟ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِۦٓ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمًا» (نساء/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آرزو نکنید آنچه را خدا برخی از شما را بر برخی دیگر برتری داده است. برای مردان از آنچه کسب کرده‌اند بهره‌ای است و برای زنان از آنچه کسب کرده‌اند بهره‌ای. و از فضل خدا بخواهید؛ که خدا به هر چیزی دانا بوده است.

چشم نکشید در زندگی همدیگر. آنچه به بعضی دادیم و به بعضی ندادیم تمنّی نکنید: چرا شما این‌گونه‌اید، او آن‌گونه است؛ چرا شما در این خانواده‌اید و او در آن خانواده. برای رجال نصیبی است از آنچه کسب کرده‌اند و برای نساء نصیبی از آنچه کسب کرده‌اند. خانم‌ها کمتر اکتساب مالی می‌کنند؛ طبیعت است. همان مقدار اکتساب خودشان. اگر این را محور بگذارید هی خانم‌ها خود را با آقایان و آقایان خود را با خانم‌ها مقایسه می‌کنند: تو پول درمی‌آوری من درنمی‌آورم؛ تو این کار را می‌کنی من آن کار را. از این عبارت به سادگی نگذرید. قرآن با این عبارت نهنگ می‌گیرد: «واسألوا الله من فضله». کسب و اکتساب را بگذار؛ از فضل بخواه — از چیزی خارج از قاعده.

خارج از قاعده بودن را خود آیه روشن می‌کند. انگشت را نگه دارید و آیهٔ سی‌وهفت را نگاه کنید:

«ٱلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ ٱلنَّاسَ بِٱلْبُخْلِ وَيَكْتُمُونَ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَٰفِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا» (نساء/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که بخل می‌ورزند و مردم را به بخل وامی‌دارند و آنچه را خدا از فضل خویش به آنان داده پنهان می‌کنند؛ و برای کافران عذابی خوارکننده آماده کرده‌ایم.

اگر «من فضله» را بخواهید بالا بیاورید، معادلات به هم می‌ریزد. شما قاعد شده‌اید به معادله‌ای؛ خدا خارج از قاعده قرار است کمک‌هایی بدهد. آن قاعده‌ها قاعده‌هایی نیست که شما هم تشخیص می‌دهید. «یزیدهم من فضله» یا «واسألوا الله من فضله» مال این نیست که طبق قاعدهٔ شما باشد. دقیقاً طبق قاعده نیست. اگر طبق قاعده باشد که می‌شود قواعد. این تکه طبق قاعده نیست؛ طبق قاعده‌هایی است که پیش خداست.

جریان نفاق — «فی قلوبهم مرض» — یکی از کارهاش کتمان است. میزان «یزیدهم من فضله» را نگه دارد؛ این را نگوید که شما بخشی دارید که از فضل الهی نتیجه می‌شود و طبق آن قاعده هم نیست. برای همین دو مدل عقلانیت تولید می‌کند.

«الذین یبخلون»: کسانی که بخل می‌ورزند. می‌خواهید در سطح مادیِ فردی معنی کنید یا بروید در سطح سورهٔ نساء که بحث‌های اجتماعی می‌کند؟ صبرِ قرآن سطح بحث فردی طرح نمی‌کند. اگر بحث فردی هم هست، هست؛ گاهی این مدل در سطوح فردی هم وارد می‌شود. «یبخلون و یأمرون الناس بالبخل»: کمک نده. خودش هم بخل می‌ورزد. می‌تواند امر کند؛ معلوم است گاهی جایگاهی دارد که امر می‌کند: به فلان جا کمک نکنیم. نه غزه، نه لبنان؛ جانم فدای ایران. اگر این‌گونه شود خودمان چه می‌شویم؟ آن‌گاه باید چه کار کند؟ «و یکتمون ما آتاهم الله من فضله». این تکه را نباید بگوید. اگر بگوید ما چنین کاری کردیم و فلان‌جور شد، مردم می‌گویند شاید الان هم طبق حق عمل کنی فلان‌جور شود. لذا این تکه را نباید بگوید. حرف مهمی است. همین‌جا طرف می‌رود سراغ قساوت قلب. قساوت قلب یعنی تحریف از موضوع؛ یعنی آن مطلب را نگه دارد به شما. ممکن است سه چهار ساعت حرف سیاسی بشنوید، یک دانه خدا در آن نباشد؛ یک دانه سنن الهی نباشد که بگوید در نقاط حاد دچار سنن الهی می‌شویم.

دو عقلانیت از همین‌جا زاده می‌شود. یکی عقلانیتی که فضل الهی را داخل محاسبه می‌آورد و از قاعدهٔ صرفاً اکتسابی فراتر می‌رود؛ دیگری عقلانیتی که بخل می‌ورزد، مردم را به بخل امر می‌کند، و آنچه از فضل رسیده کتمان می‌کند تا معادله به‌هم نریزد. اگر غزه و لبنان از محاسبه‌ات بیرون رفت و «جانم فدای ایران» جای آن نشست، باید آن فضل را پنهان کنی؛ وگرنه مردم می‌پرسند پس چرا همان قاعده را اینجا جاری نکنیم.

ابراهیم نمی‌گوید تبعیدم کردند

آن موقع است که می‌دهی دست حضرت ابراهیم. پس از آنکه خواستند آتشش بزنند و آتش نگرفت، خواستند تبعیدش کنند. این‌گونه می‌گوید. نمی‌گوید مرا بردند تبعید کنند. اگر بگوید تبعیدم می‌کنند وحشت است. می‌گوید:

«وَقَالَ إِنِّى ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّى سَيَهْدِينِ» (صافات/۹۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفت من به سوی پروردگارم می‌روم؛ به‌زودی هدایتم خواهد کرد.

می‌روم سراغ خدا؛ سراغ همان مأموریت. این مأموریت را می‌روم در چهارراه میان یمن و شام انجام دهم. می‌روم، نه اینکه مرا می‌برند، پرت‌ام کردند گوشه‌ای، تبعیدم کردند. می‌گوید می‌روم به سمت حق. خاطراتی که در مستندهای امامان شهید می‌بینید همین است: انگار از جایی دارند وارد برنامه‌ای دیگر می‌شوند. می‌روند تبعید؛ می‌گویند می‌رویم که این انقلاب را در تبعید بخشی‌اش را جلو ببریم. می‌اندازندشان زندان؛ می‌رویم که انقلاب را در زندان. انگار یک هدف دارند و همان را دنبال می‌کنند. یک مدل این است.

مدل دیگر همان کتمان است: «و یکتمون ما آتاهم الله».

استنكاف از عبادت را خیال‌پردازی نکنید

آیات صد و هفتادودو و صد و هفتادوسه. استنكاف از عبادت و استکبار در مقابل عبادت را باز خیال‌پردازی‌اش نکنید. خیال‌پردازی‌اش این است که خدا می‌گوید و من عمل نمی‌کنم؛ می‌شود استکبار از عبادت. این کار را نمی‌کند.

«لَّن يَسْتَنكِفَ ٱلْمَسِيحُ أَن يَكُونَ عَبْدًا لِّلَّهِ وَلَا ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ ٱلْمُقَرَّبُونَ وَمَن يَسْتَنكِفْ عَنْ عِبَادَتِهِۦ وَيَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعًا» (نساء/۱۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مسیح هرگز ابا نمی‌کند از اینکه بندهٔ خدا باشد، و نه فرشتگان مقرب. و هر که از عبادت او سر باز زند و سرکشی کند، همه را به سوی خود گرد می‌آورد.

مسیح استنكاف نمی‌کند که عبد خدا باشد. مگر کسی گفت مسیح استنكاف می‌کند؟ نه. به تمام قواعد خدا ایمان دارد. ملائکهٔ مقرب هم استنكاف نمی‌کنند. کسی که استنكاف می‌کند و امتناع می‌کند، امتناعش اشفاقی نیست؛ امتناع استکباری است. مثل «أبی واستکبر».

«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِـَٔادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (بقره/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم بر آدم سجده کنید، سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد و سرکشی کرد و از کافران شد.

یک موقع ابا اشفاقی است:

«إِنَّا عَرَضْنَا ٱلْأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱلْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» (احزاب/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما امانت را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه کردیم، پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن ترسیدند، و انسان آن را برداشت؛ که او ستمگر نادان بود.

آسمان بار امانت نتوانست کشید؛ قرعهٔ فال به نام من دیوانه زدند. ابا می‌کند از سر اینکه نمی‌شود: اصلاً من نمی‌توانم بار امانت الهی را بکشم؛ قرآن را بکشم. قرآن آمده انسان کامل بکشد. این ابای اشفاقی است. یک هم ابای استکباری: ابا می‌کند و استکبار می‌کند.

پس گندگی را درست تعریف کنید. گندگی این نیست که شعبان بی‌مخ تصور کنید جریان نفاق را. گندگی برای خودش منطقی دارد:

«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا۠ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُۥ مِن طِينٍ» (اعراف/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت چه چیز تو را بازداشت از اینکه سجده کنی وقتی فرمانت دادم؟ گفت من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریدی و او را از گل.

منطقی دارد گندگی. خدا برای همین در جوابش باید بگوید من این را دو دستی خلق کردم. اگر این بزرگ است، چون با دو دست خلق کردم بزرگ‌تر است و تو باید تواضع کنی. تو را یک‌دستی خلق کردم، این را دو دستی.

«قَالَ يَٰٓإِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَىَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ ٱلْعَالِينَ» (ص/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت ای ابلیس، چه چیز تو را بازداشت از اینکه سجده کنی برای آنچه با دو دست خویش آفریدم؟ سرکشی کردی یا از والایان بودی؟

یا استکبار کردی یا از ملائکهٔ مهیمن بودی؛ جزء عالین بودی. یک سری ملائکه داریم کلاً این‌گونه‌اند؛ ملائکهٔ مهیم می‌گویند. همین‌طور به خدا نظر دارند؛ کاری به زمین و آنچه افتاده ندارند. روزی‌شان را از انسان کامل می‌گیرند اما جزء مدبّرات نیستند. ملائکه‌ای داریم جزء مدبّرات امرند؛ کانال‌های فیض‌اند که کارهایی می‌کنند. اگر خدا بابت هر قطره باران ملکی دارد که هدایتش می‌کند، آنان جزء مدبّرات امرند. این عالین جزء مدبّرات امر نیستند؛ مهیم‌اند. بعضی عرفا این مدل‌اند. مهیم به آنان می‌گویند؛ در حیرت‌اند. شاعرند؛ ملائکهٔ شاعر. در کار خودند؛ فقط به ذات الهی نظر می‌کنند و با خدا خوش‌اند. این نشان برتری‌شان نیست؛ ویژگی‌شان است.

الگوی ما مریم و یحیی نیست؛ فاطمه و علی است

داشته‌ایم حضرت ام‌کلثوم را امام حسین به خواستگاران می‌گفتند این به درد شوهرداری نمی‌خورد؛ ممسوس فی ذات الله است؛ همه‌اش در کار خداست. زندگی نمی‌تواند اداره کند. مثل حضرت مریم. حضرت یحیی حسور است؛ زن‌داری نمی‌تواند بکند. فقط این‌گونه‌اند. این به معنای ویژگی مثبتِ الگو نیست؛ فقط یک ویژگی است. ذوقش طوری است که زن‌داری نمی‌تواند. بعضی این مدل‌اند؛ کما اینکه بعضی از آن سو شوهرداری نمی‌توانند. آدم‌های کمی این‌گونه‌اند. نه اینکه کسی غذا درست نکند بگوید من مثل ملائکهٔ مهیم‌ام.

حضرت مریمی که همه‌اش در محراب عبادت است به درد شوهرداری نمی‌خورد؛ اگر بچه هم بخواهد بی‌شوهر است. خود حضرت عیسی هم اساساً نمی‌تواند زن بگیرد. ترکیبی از جبرائیل و آدم؛ از این ترکیب شوهر درنمی‌آید. کلاً هفت ساعت بیشتر در رحم مادرش نبود؛ رحم‌داری هم نمی‌توانست بکند حضرت مریم. نه ماه بچه را بکشد؛ سریع خلاص شود برود عبادتش را بکند. احتمالاً در این فاز بوده. در خود قرآن هم تقریباً هست: بشارت آمد، ناگهان حمل آمد و به مکانی دور رفت تا بزاید.

«فَحَمَلَتْهُ فَٱنتَبَذَتْ بِهِۦ مَكَانًا قَصِيًّا» (مریم/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به او باردار شد و با او به مکانی دور کناره گرفت.

مدت حمل حضرت عیسی هم بیش از هفت ساعت نبوده. پدیده‌ای خاص است: مریم، یحیی، عیسی. به الگوی ما نمی‌خورد. الگوی ما حضرت فاطمه است؛ الگوی ما امیرالمؤمنین است. خانواده داشتن.

یک‌بار با یکی از روحانیانِ سرخ‌جامه و نارنجی‌جامه در تایلند بحث‌مان شد سر همین. حرفش به صورت کلی اشتباه نیست؛ کامل نیست. چون زن نمی‌گیرند. می‌گفت شما باید از توی زمین حرکت کنید؛ مثل اینکه شما با اتوبوس راه می‌روید، ما با هواپیما می‌رویم. نظرش این بود که زن‌گرفتن و خلق بودن و کار کردن یعنی رفتن در عالم ماده؛ برای اینکه خلاص شوی می‌توانی درنگیری و این کارها را نکنی. کار هم نمی‌کنند اتفاقاً. بسیار هم مورد احترام‌اند. در اتوبوس‌ها و متروهایشان همه‌جا یک صندلی خالی است؛ تصویر شماتیک یکی از آنان که فقط جای اوست. این روحانیان مورد احترام‌اند. یک‌بار آنجا آب خوردیم؛ دیدیم آب‌مان دست به دست می‌گردد. چقدر حال می‌دهد اینجا آدم بزرگ شود کمی.

همان آقایانی که از ترکیه آمده بودند می‌گفتند خیلی برای ما عجیب است: آدم‌های معروف مثل شما همین‌طور میان مردم راه می‌روند. آنچه به ما یاد داده‌اند این است که از خودِ زد و خورد با دنیا باید رشد کنی.

«وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَىٰ رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا ۝ ثُمَّ نُنَجِّى ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوا۟ وَّنَذَرُ ٱلظَّٰلِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا» (مریم/۷۱–۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ‌یک از شما نیست مگر آنکه وارد آن می‌شود؛ این بر پروردگارت حکمی گذرانده است. سپس پرهیزگاران را می‌رهانیم و ستمگران را در آن به زانو در افتاده وامی‌گذاریم.

مهم‌ترین اخلاق‌ها از برخورد با کار و زن و بچه و شاگرد و استاد و کارهای اجتماعی و همسایه درمی‌آید. باید آدم در این جهنم‌ها وارد شود. جهنمِ دنبال‌کننده، جهنمِ پسند و نپسند. حتماً وارد باید بشود. آن‌قدر پسند و نپسند بگیرد که رفته‌رفته خود را بالاتر از پسند و نپسند بیاورد؛ اصلاً توجه نکند. در یک سری مراحل باید با این پسند و نپسندها آبدیده شود. تجربه کند. به کسی یک‌هو چیزی می‌گویند تا پنج روز غصه می‌خورد. مادرشوهر چیزی می‌گوید. کوچه ککوی سوخته بود؛ یک نپسند گرفته از چیزی، به هم می‌ریزد. باید آدم این پسند و نپسندها را بگیرد بیاید بالا. یواش‌یواش هیچ اهمیتی نداشته باشد که درباره‌اش چه می‌گویند. درباره‌اش می‌گویند تو خوبی.

به قول امام — از فضائل امام است — وقتی می‌گفتند درود بر خمینی، مرگ بر خمینی، به آقای بهشتی گفتند این جملهٔ امام است: می‌بینی اینانی که می‌گویند درود بر خمینی، اگر همه‌شان بگویند مرگ بر خمینی در من آن‌قدر تأثیر نمی‌گذارد. ملت را گردانده به جایی که اصلاً نمی‌بیند. رصد آدمی به جایی که جز خدا نبیند. فقط برایش مهم است که خدا درباره‌اش قضاوت خوبی دارد؛ وظیفه‌اش را انجام می‌دهد یا نمی‌دهد. این جهنم جهنمی است که باید برود.

از بحث منحرف نشویم. می‌گوید هر که از عبادت من استنكاف کند و استکبار ورزد همه را به سوی او حشر می‌کند. خوب دقت کنید؛ اینجا نهنگ می‌گیرد. پس از عالمی بحث مربوط به منافق:

«فَأَمَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَيَزِيدُهُم مِّن فَضْلِهِۦ وَأَمَّا ٱلَّذِينَ ٱسْتَنكَفُوا۟ وَٱسْتَكْبَرُوا۟ فَيُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا وَلَا يَجِدُونَ لَهُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا» (نساء/۱۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، مزدشان را تمام می‌دهد و از فضل خویش بر آنان می‌افزاید؛ و اما کسانی که سر باز زدند و سرکشی کردند، به عذابی دردناک عذاب‌شان می‌کند و جز خدا برای خود دوست و یاوری نمی‌یابند.

اجورشان را به آنان می‌دهد — متناسب با کاری که انجام می‌دهند می‌گیرند — و از فضل زیاد می‌کند. چیزی وجود دارد خارج از بحث اجور؛ اجر کارش نیست دیگر. همین تکه‌هایی است که طرف مجبور است آن نظام را مکتوم نگه دارد، کتمان کند. اگر بگوید، همه می‌گویند اگر ابراهیم را در آتش بیندازند فلان می‌شود؛ شاید ما هم رفتیم ناو فلان زد، فلان شد. تهش ممکن است این‌گونه شود. اگر هی بگویی حادثهٔ طبس فلان‌جور است، طرف باز توصیف به شانس می‌کند.

العاقبة للمتقین؛ دنیا و آخرت هر دو

سورهٔ مبارکهٔ اعراف را بیاورید؛ صفحهٔ صد و شصت‌ودو. یکی از ادبیات‌های رسمی قرآن «والعاقبة للمتقین» است. اولاً اینجا هیچ نمونه‌ای از بحث آخرت ندارد. ضمن اینکه «والعاقبة للمتقین» برخی‌اش می‌خورد به آخرت، برخی‌اش به دنیا. این همان «من فضله» است. قرآن خیلی وقت‌ها می‌گوید:

«يُثَبِّتُ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِٱلْقَوْلِ ٱلثَّابِتِ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَفِى ٱلْـَٔاخِرَةِ وَيُضِلُّ ٱللَّهُ ٱلظَّٰلِمِينَ وَيَفْعَلُ ٱللَّهُ مَا يَشَآءُ» (ابراهیم/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی را که ایمان آوردند با سخن استوار در زندگی دنیا و در آخرت پایدار می‌دارد، و ستمگران را بیراه می‌گذارد، و خدا هر چه بخواهد می‌کند.

اینجا و آنجا. انگشت را روی صد و شصت‌ودو نگه دارید و ماجرای سورهٔ آل‌عمران را نگاه کنید؛ صفحهٔ شصت‌وهشت، آیهٔ صد و چهل‌وهشت، همان ربّیون:

«فَـَٔاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ ثَوَابَ ٱلدُّنْيَا وَحُسْنَ ثَوَابِ ٱلْـَٔاخِرَةِ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلْمُحْسِنِينَ» (آل‌عمران/۱۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خدا پاداش دنیا و نیکویی پاداش آخرت را به آنان داد؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.

برخورد اشتباهی با قرآن کرده‌ایم. فکر می‌کنیم قرآن می‌گوید بزن مثل آدم‌های بی‌کله؛ نتیجه که نمی‌گیری در دنیا، اقلاً آخرتت را بچسب. فضای نگاه به معاد حتی نگاهی شده که نه باطن حیات دنیا است. نگاهی که آخرش وظیفه‌ات را انجام دادی، نتیجه هم که در دنیا نمی‌دهد؛ قهرمانانه اسم قهرمان از خود به جا گذاشتی. در ساحت قرآن این‌گونه نیست.

در همین مسئلهٔ «العاقبة للمتقین» سورهٔ اعراف:

«قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ ٱسْتَعِينُوا۟ بِٱللَّهِ وَٱصْبِرُوٓا۟ إِنَّ ٱلْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦ وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (اعراف/۱۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موسی به قومش گفت از خدا یاری جویید و شکیبا باشید. زمین از آنِ خداست؛ به هر کس از بندگانش که بخواهد به میراث می‌دهد؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.

اگر بحث «العاقبة للمتقین» مال کجاست؟ مال اینجاست. بله مال آن طرف هم هست. سورهٔ قصص:

«تِلْكَ ٱلدَّارُ ٱلْـَٔاخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (قصص/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن سرای آخرت را برای کسانی قرار می‌دهیم که در زمین برتری و فساد نمی‌خواهند؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.

پس «العاقبة للمتقین» هم اینجاست هم آنجاست.

بأساء و ضرّاء؛ تضرع خاکساری است نه گریه

صفحهٔ صد و شصت‌ودو:

«وَمَآ أَرْسَلْنَا فِى قَرْيَةٍ مِّن نَّبِىٍّ إِلَّآ أَخَذْنَآ أَهْلَهَا بِٱلْبَأْسَآءِ وَٱلضَّرَّآءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ» (اعراف/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در هیچ آبادی پیامبری نفرستادیم مگر آنکه اهلش را به سختی و رنج گرفتیم تا مگر زاری کنند.

در قریه‌ای نبی نمی‌فرستیم مگر اهلش را به بأساء و ضرّاء می‌گیریم؛ به گرفتاری و مشکل، تا چه شود. بعضی فکر می‌کنند «یضّرّعون» یعنی بنشیند گریه کند. اصلاً چه اهمیتی دارد بنشیند گریه کند؟ تضرع و خاکساری یعنی پیش حضرت حق سر فرود آوردن. این کار را می‌کنیم که این کار را بکنند؛ به این می‌گویند تضرع.

«ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكَانَ ٱلسَّيِّئَةِ ٱلْحَسَنَةَ حَتَّىٰ عَفَوا۟ وَّقَالُوا۟ قَدْ مَسَّ ءَابَآءَنَا ٱلضَّرَّآءُ وَٱلسَّرَّآءُ فَأَخَذْنَٰهُم بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (اعراف/۹۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس به جای بدی نیکی نهادیم تا فزونی یافتند و گفتند پدران ما را هم رنج و راحت می‌رسیده است؛ پس ناگهان فروگرفتیم‌شان در حالی که درنمی‌یافتند.

تبدیل می‌کنیم در مکان سیئه حسنه را. ضرّاء و سرّاء برمی‌گردد؛ ورق برمی‌گردد؛ حتی عفو. خدا عفوشان می‌کند و زیادشان می‌کند؛ حال‌شان می‌دهد. آن‌گاه چه می‌گویند؟ به جای اینکه بفهمند، توصیفی که می‌کنند این است: بالاخره این چیزها در دنیا زیاد است. خوش‌سالی، ترسالی، گرفتاری، جنگ. این‌ور یک‌هو شانس‌مان گفت این هواپیما آمد طوفان شن هم راه افتاد. باز آن هواپیمایی آمد در منطقهٔ نائین. از قضا دو نفر پلیس از آنجا رد می‌شدند، گزارش کردند. یعنی جوری می‌شود که دیگر «قد مسّ آباءنا الضرّاء والسرّاء»: قبلاً هم همین‌طور بوده؛ بالاخره همین حرف‌هاست. چه کار می‌کند؟ می‌آورد باز در معادلات خودش؛ تحریفش می‌کند. ازش چیزی درنمی‌آورد آخرش. ناگهان فروگرفته می‌شوند در حالی که شعور ندارند.

«وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ ٱلْقُرَىٰٓ ءَامَنُوا۟ وَٱتَّقَوْا۟ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَٰتٍ مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ وَلَٰكِن كَذَّبُوا۟ فَأَخَذْنَٰهُم بِمَا كَانُوا۟ يَكْسِبُونَ» (اعراف/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر اهل آبادی‌ها ایمان می‌آوردند و پرهیزگاری می‌کردند، برکت‌هایی از آسمان و زمین بر آنان می‌گشودیم؛ ولی تکذیب کردند، پس به آنچه می‌اندوختند فروگرفتیم‌شان.

اگر ایمان می‌آوردند و تقوا می‌کردند این را می‌کشید بالا؛ برکات از آسمان و زمین بر آنان می‌بارید. حال آنکه برداشت این را تبدیل کرد به حرف عرفیِ زمینی. نظام غیرعرفی را — «یزیدهم من فضله» و «اسألوا الله من فضله» و کتمان‌نکردن فضل الهی — برداشت تبدیل کرد به حرف زمینیِ زمینی. این حرف زمینی دیگر چه اهمیتی دارد؟ منتظر شانس‌ها و قسمت‌ها و سرنوشت‌ها: چه شد، اینجا قد مسّ آباءنا. اگر این کار را نمی‌کرد، به جایش می‌گرفت همین حادثهٔ طبس و همین حادثهٔ نائین و همین حادثه‌هایی که برایمان اتفاق افتاده، و می‌کشید — به قول استادی ترکی که داشتیم می‌گفت: بکش برو بالا — این را می‌کشید می‌رفت بالا. می‌رسید به حقایق دیگری. این امت می‌رسید به حقایق دیگری. آن موقع بود که برکات آسمان و زمین را نازل می‌کردیم.

سورهٔ توبه را هم باید خواند؛ فضل را آنجا هم پیش می‌کشد. در جریان نفاق اصلاً با همین فضل توضیح می‌دهد که چه جور است. فرصت نشد؛ برای جلسهٔ بعد می‌ماند.

فضل جعبهٔ سیاهِ نتیجه نیست؛ فرایند است

فضل را این‌گونه نمی‌شود نظریه کرد که باز یک جعبهٔ سیاه باشد که جایگاهش را باید به جامعه منتقل کنیم: تلاشت را بکن، حالا از «من فضله» بیاید یا نیاید. آن هم باز عدم قطعیت است، جعبهٔ سیاه است. جعبهٔ سیاه‌اش در فرایند است، نه در نتیجه. در این چارچوب نظری کجا قرار می‌گیرد؟ خدا گفته در چارچوب نظریِ تو قرار نمی‌گیرد. مسئول می‌پرسد من چگونه این را در پارامتر تصمیم بیاورم. پاسخ این است که ولی باید بیاورد؛ لایهٔ اول اگر نیاورد، صعوبت کار همین‌جاست. فضل را نمی‌شود مثل عدد در جدول نشاند؛ اما می‌شود در فرایند پایمردی و اعتقاد جای داد، چنان‌که روزی از جایی می‌رسد که گمانش نمی‌رود.

«وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُۥٓ إِنَّ ٱللَّهَ بَٰلِغُ أَمْرِهِۦ قَدْ جَعَلَ ٱللَّهُ لِكُلِّ شَىْءٍ قَدْرًا» (طلاق/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از جایی که گمانش را نمی‌برد روزی‌اش می‌دهد. و هر که بر خدا توکل کند همو او را بس است. خدا کار خویش را به انجام می‌رساند؛ به‌راستی برای هر چیزی اندازه‌ای نهاده است.

«یرزق من حیث لا یحتسب» یعنی همین. بستگی دارد به میزان پایمردی و اعتقاد. چطور بیاوریم در پارامترهای تصمیم‌گیری؟ من مسئول‌ام؛ به چه شکلی بیاورم؟ باید ولی بیاورد در پارامتر تصمیمش. لایهٔ اول که تصمیم‌گیر است اگر نیاورد، صعوبت کار همین‌جاست: چه شد که علی‌الاصول ولی و علی‌الاصول لایهٔ یک — که جزو آدم‌های ویژه‌ای هم بودند — با این لایه یکی درنیامد؟ چرا این‌گونه شد؟

در روایت توحیدی قضیه — در همین ماجرا که می‌خواهند ارض مقدس را بگیرند — آن بدبخت، آن ده نفر روایتی زمینی دادند، روایتی واقعیِ زمینی. روایت بدی ندادند.

«قَالُوا۟ يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّ فِيهَا قَوْمًا جَبَّارِينَ وَإِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا حَتَّىٰ يَخْرُجُوا۟ مِنْهَا فَإِن يَخْرُجُوا۟ مِنْهَا فَإِنَّا دَٰخِلُونَ» (مائده/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند ای موسی، در آنجا قومی جبّار است و ما هرگز داخل آن نمی‌شویم تا از آنجا بیرون روند؛ پس اگر بیرون روند ما داخل‌شوندگانیم.

گفتند اینان خیلی قوم جبّارند. موشک دارد، پهپاد دارد، ناو دارد، فلان دارد؛ همه‌اش را دارند. چه شد که روایت آن دو نفر شد روایت موسی؟ به‌خاطر اینکه فرمان و ذوق از طرف ذوق موسی معلوم بود.

«يَٰقَوْمِ ٱدْخُلُوا۟ ٱلْأَرْضَ ٱلْمُقَدَّسَةَ ٱلَّتِى كَتَبَ ٱللَّهُ لَكُمْ وَلَا تَرْتَدُّوا۟ عَلَىٰٓ أَدْبَارِكُمْ فَتَنقَلِبُوا۟ خَٰسِرِينَ» (مائده/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای قوم من، داخل زمین مقدسی شوید که خدا برای شما نوشته است، و بر پشت‌هایتان برنگردید که زیانکار شوید.

اگر ذوقت شبیه آن نشود نتیجه‌اش این‌گونه می‌شود: می‌روی تیه؛ گشت‌هایت را می‌زنی و چهل سال سرگردان می‌شوی؛ باز می‌خواهی بروی آن کار را بکنی، آن کار را انجام نمی‌دهی؛ می‌روی کار دیگری انجام می‌دهی.

چطور می‌خواهی اشراف کنی در ساختار؟ در ساختار نباید اشراف کرد. نظام امامت و امت این است که در حلقهٔ یک اشراف شود. بستگی به اشخاص می‌شود. بخشی از تصمیم — حتی تصمیم‌های خودتان — این‌گونه نیست که یک سری معادلات کنار هم گذاشته باشیم و تصمیم گرفته باشیم برویم طلبه شویم. اصلاً این‌گونه نیست. حدس از ویژگی‌های انبیاست. چرا گفته‌اند؟ چون یک سری الهامات است. چرا قرآن به حواریون می‌گوید به آنان وحی کردیم؟ اینان پیامبر که نیستند.

«وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى ٱلْحَوَارِيِّـۧنَ أَنْ ءَامِنُوا۟ بِى وَبِرَسُولِى قَالُوٓا۟ ءَامَنَّا وَٱشْهَدْ بِأَنَّنَا مُسْلِمُونَ» (مائده/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به حواریون وحی کردم که به من و به پیامبر من ایمان آورید، گفتند ایمان آوردیم و گواه باش که ما مسلمانیم.

بخشی از این‌ها محصول این است که بعضی فکر می‌کنند وقتی حضرت به مالک اشتر می‌گویند برو با خدا هی بنشین پاشو، کیف‌اللوزه است، حال می‌دهد. یا به پیامبر می‌گویند چون تسبیح طولانی داری شب بلند شو، این نیست که پیامبر حالی با خدا بکند، برود در مراقبهٔ باطنی و درهای باطنش باز شود. آن نیست. پیامبر باید این را انجام دهد چون تصمیماتش — ذیل سوم را می‌خواهم در چشم‌تان کنم — ذیل اینکه باید مشورت بگیرید، باید کارشناس؛ تازه در نظام مشورتی می‌گوید در مشورت‌هایتان ترسو دخیل نباشد، مشاوره نکن. چون شما را وامی‌دارد که به مردم ندهید چیزی. ترسو در نظام مشورت‌تان نباشد؛ چون «یضعّفک عن الأمور».

«وَلَا تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلًا يَعْدِلُ بِكَ عَنِ الْفَضْلِ وَيَعِدُكَ الْفَقْرَ وَلَا جَبَانًا يُضْعِفُكَ عَنِ الْأُمُورِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز بخیل را در مشورت خود راه مده که تو را از بخشش بازمی‌گرداند و فقرت می‌نمایاند؛ و نه ترسو را که تو را از کارها سست می‌کند.

دو بُعد زمینی‌اش را نمی‌خواهم مغفول واقع شود. حتی جایی که می‌گویند احتجاب از مردم پیدا نکن.

تاکسی سوار شو؛ احتجاب والی

یکی از کارهای خیلی مهم: آقا مجتبی در همان نخستین پیام‌شان گفتند به صورت یک نمونه‌گیری تاکسی‌محور. خودش بحث نمونه‌گیری مهمی است. امیرالمؤمنین به مالک اشتر می‌گویند تاکسی زیاد سوار شو؛ یعنی تاکسی سوار شو، نمونه‌گیری این‌گونه انجام بده. می‌گویند اگر احتجاب از خلق کنی، اگر کثرت احتجاب باشد، می‌آیند به تو گزارشی می‌دهند و تو غرق در آن گزارشات می‌شوی. می‌گویند والی بشر است. اگر هی گزارش بدهی، گزارش بگیری، آخرش فکر می‌کند همین است.

الان در تهران راه می‌روید. اگر به تابلوهای تبلیغاتی توجه کنید اشتباه می‌کنید؛ فکر می‌کنید تهران یعنی تابلوها. در صورتی که تهران تابلوها نیست. چطور می‌شود توسط خودتان یا سامانهٔ مشورت‌تان جوری عمل کنید که عیون‌تان این را ببینند. عبارت بسیار مهمی است؛ عبارت‌های زمینی. به مالک اشتر می‌گویند:

«وَأَمَّا بَعْدُ فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ وَقِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَالِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِيرُ وَيَعْظُمُ الصَّغِيرُ وَيَقْبُحُ الْحَسَنُ وَيَحْسُنُ الْقَبِيحُ وَيُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَإِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ لَا يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَلَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا أَضْرُبُ الصِّدْقِ مِنَ الْكَذِبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما بعد، احتجاب خود را از رعیت دراز مکن. احتجاب والیان از رعیت شاخه‌ای از تنگی است و کمی دانش به کارها. احتجاب از آنان دانشِ آنچه را از ایشان پوشیده مانده قطع می‌کند؛ پس بزرگ نزدشان کوچک می‌شود و کوچک بزرگ، نیک زشت می‌نماید و زشت نیک، و حق به باطل درمی‌آمیزد. والی بشر است؛ آنچه مردم از او پنهان داشته‌اند نمی‌شناسد. و بر حق نشانه‌هایی نیست که گونه‌های راستی از دروغ بدان شناخته شود.

از رعیت فاصله نگیر. قدری کوه بروید؛ بخشی از تهران میان کوه می‌آیند. این هم مدلی از آدم‌هاست؛ نمونه‌ای از آدم‌ها آنان‌اند که میان کوه می‌آیند. وقتی میدان‌ها شلوغ بود، یکی از کارهایی که می‌کردم می‌رفتم فرمانیه. همه فکر می‌کنند میدان شلوغ است؛ نه، فرمانیه شلوغ نیست. این بخشی از جامعه است. فرمانیه بخشی از جامعه است. برای اینکه جامعه‌ات را بشناسی باید پایینِ پایین شهر تا بالای بالای شهر تا روستاها تا این‌ور آن‌ور بروی ببینی؛ این می‌شود کل ایران. نمی‌خواهم بگویم در ملاحظات‌تان همه را باید ملاحظه کنیم. نه. روشی که می‌چینید لازم نیست تابع نظر اکثریت باشید. خودتان باید جهادی کنید. ولی اگر این کار را نکنی احتجاب والیان از رعیت شعبهٔ ضیق است؛ اصلاً نمی‌فهمد. از یک سوراخ دارد کل جماعت را نگاه می‌کند.

نمونه‌گیری تاکسی‌محور یعنی از پشت گزارشِ پرداخته بیرون آمدن. تابلوهای تبلیغاتی تهران را تهران نپندار. کوه، فرمانیه، میدان، روستا، هر کدام قطعه‌ای از یک پیکرند. اگر فقط میدان را ببینی فرمانیه را از دست می‌دهی؛ اگر فقط فرمانیه را ببینی میدان را. عیون امین باید خبر تلخ بیاورند، چنان‌که مثقال‌خدا برای آقا می‌آورد: مجموع را، نه تکهٔ خوشایند را. والی بشر است؛ آنچه از او پنهان بماند نمی‌شناسد. حق پیشانی‌بند ندارد. قلت علم به امور. عده‌ای دورش می‌کنند کارهای بزرگ را کوچک می‌کنند، کوچک را بزرگ؛ همه‌اش فکر می‌کند بزرگ و کوچک وارونه می‌شود در ذهنش. جای حسن و قبیح را در چشم والی عوض می‌کنند. حق را به باطل می‌آمیزند. اگر خودت تاکسی سوار نشوی یا عیونی نداشته باشی که به صورت تاکسی‌محور و جامعه‌محور برایت خبر درنیاورند از احزاب و گروه‌ها و این‌ور آن‌ور، والی بشر است؛ آنچه برایش مخفی می‌ماند نمی‌تواند بفهمد.

گاهی نسبت خضر و موسی را دیگر نکنید در این بحث‌ها. باید اگر کارهایی شدید، والی باید این کار را بکند. بله والی از باب اینکه مؤیَّد است، مسدَّد است؛ ولی نمی‌تواند این کارها را نکند.

اطلاع داشتم یکی از کارهایی که حضرت آقا می‌کردند همین بود؛ و یکی از کارهایی که شهید مثقال‌خدا می‌کرد همین بود. یک امین صادق بود برای حضرت آقا. گاهی چیزهایی می‌برد برای آقا — می‌دانستم — چیزهای تلخ. این مهم است. موجوداتی که امین‌اند نشان می‌دهند آقا شما این‌گونه کردی بعد آن‌گونه شد؛ هجده نوزده دیگر این‌گونه شد؛ قبلش این‌گونه بود؛ مجموع را ببرد. یکی از کارهایی که مثقال‌خدا انجام می‌داد همین بود؛ رفیق راهنمایی‌ام بود. یکی از امانت‌داری‌هایش همین بود. حق هم که یک دانه تابلو نخورده روش یا پیشانی‌بند ندارد که بگوید این حق است الان. حق و باطل قاطی می‌شود. باید در جامعه باشی، جامعه را تست کرده باشی، فهمیده باشی، آدم‌ها را شناسایی کرده باشی.

ذیل سوم را می‌خواهم بگویم: تأکیدمان بر ذیل سوم نادیده‌گرفتن دو ذیل نیست؛ دیده‌گرفتن یک ذیل دیگر است. این ذیل دیگر این است که وقتی در جریان حق و باطل عمل می‌کنی وعده‌های الهی می‌رسد. کی می‌فهمد؟ چطور می‌فهمد؟ ولی و لایهٔ یک می‌فهمد. این ساختار قابل گسترش نیست. ساختارش توسط خودش قابل گسترش است. مثل اینکه برنامه‌ای نوشته باشی در سامانهٔ گوگل؛ می‌گویند همه دست‌شان سامانهٔ اپل دارد؛ این را روی آن ساختار پیاده کن. نمی‌شود. درنمی‌آید.

دو ادبیات: استضعاف‌ـ‌استکبار، و حق‌ـ‌باطل

اگر فکر کردید بله، چیزهایی تحت عنوان استکبار و استضعاف هست. این ادبیاتی است که ادبیات سورهٔ نساء است. می‌توانی با دنیا با یک ادبیاتِ حداقلِ استکبار و استضعاف صحبت کنی. ادبیاتش فطری است. ادبیاتش حق و باطل نیست. اتفاقاً ادبیات جهانی است که حضرت مهدی با این ادبیات می‌آید. ادبیات جدی که می‌توانی دنیا را با آن جذب کنی ادبیات استضعاف و استکبار است. یعنی ببینی آمریکا با چین چه کار می‌کند؛ با فلان‌جا چه کار می‌کند؛ با ایران پیش از انقلاب چه کرد. ما که پیش از انقلاب مرگ بر آمریکا نمی‌گفتیم. آمریکا با ایران در قرن بیستم چه کرد؟

کتابی دارم می‌خوانم، بسیار فوق‌العاده: صلحی که همهٔ صلح‌ها را بر باد داد. تکوین قرن بیستم را نشان می‌دهد. اینان با دنیا چه کار دارند می‌کنند؟ اصلاً بحث مرگ بر آمریکا نیست. یک سری وحوش در این عالم‌اند که دارند همه را به استضعاف می‌کشند. این هم ادبیاتی است که با دنیا می‌توانی حرف بزنی. با چین چه کردند؟ جنگ تریاک را بروید بنگرید با چینی‌ها چه کردند.

الان یک‌سوم مزارع استان لرستان شده کشت خشخاش. پیامی که آمده بعضی می‌گویند نه، در گلدان‌ات. بحث گلدان نیست که در گلدان خشخاش بکاری یا نه. این همان جنگ تریاک است. آنجا همه مزارع نخود است؛ نخود لرستان و کرمانشاه از بهترین نخودهای جهان است. الان یک‌سوم نخود لرستان تبدیل شده به کشت خشخاش. این آن جنگ است. اصلاً کاری به مرگ بر آمریکا و این بحث‌ها ندارد. باید شما را زمین‌گیر کند جوری. بعد آن کسانی که ما در گروه‌های جهادی می‌رفتیم بهشان کمک می‌کردیم، الان خودش ده میلیون، پنجاه میلیون کارت می‌کشد. وضع‌شان هم خوب شده با تریاک. تریاک‌اش کجاست؟ شرکت‌های دارویی؟ یک بخش شرکت دارویی است؛ یک بخش آمده. تهش را که می‌گیری می‌رسی به اینان. همان جنگ تریاکی که در چین راه انداختند دارند به ما راه می‌اندازند. این می‌شود ادبیات استضعاف و استکبار. این ادبیات پیاده می‌شود.

اما ادبیات حق و باطل و نظام امامت و اقامه، این ادبیات منفصله است؛ در همان ادبیات منفصله. این ادبیاتی است که آن قوم — ام‌القری — باید ادبیاتش این باشد. در این قوم ام‌القری عده‌ای باید ادبیاتش این باشد. وقتی با تودهٔ جامعه صحبت می‌کنی با همین ادبیات استضعاف و استکبار را مطرح کن.

ادبیات استضعاف و استکبار فطری است و جهان‌شمول؛ با چینی و ایرانی و آفریقایی می‌توان حرف زد بی‌آنکه اول مرگ بر آمریکا گفته باشی. ادبیات حق و باطل و اقامه و امامت را نمی‌توان روی ساختار دیگران پیاده کرد، چنان‌که برنامهٔ نوشته‌شده برای یک سامانه را نمی‌توان به زور روی سامانهٔ دیگر نشاند. ام‌القری باید هر دو را بلد باشد: با توده، زبان فطریِ استضعاف؛ با لایهٔ یک، زبان وعده و فضل و میثاق. علم رایج معادلهٔ دوم را تولید نکرده؛ دو دوتا چهارتا «یزیدهم من فضله» را برنمی‌تابد. ولی الهی اگر با معارف پیش برود قلبش مسدَّد است و این معادله را وارد می‌کند. امام در نجف شنید آنچه علما می‌گفتند؛ مثل موسی وارد شد و یک‌هو نتیجه داد، چون با وعده می‌رفت نه فقط با حساب. نشان بده این قرارداد کاپیتولاسیون و آن قرارداد فلان، پیش از آنکه ما مرگ بر آمریکا بگوییم. بروید بنگرید چه کار می‌کنند. چطور دنیا را تقسیم می‌کنند. نشسته‌اند دنیا را خط‌کشی کرده‌اند: آن تکه برای پرتغال. چرا؟ چون پرتغالی‌ها به توپ رسیدند. توپ را پرتغالی‌ها اختراع کردند؛ راه افتادند با کشتی‌های بادبانی. گفتند برویم دنیا را می‌چاپیم. اسپانیا گفت ما هم این‌ورش را می‌چاپیم؛ رفتند طرف آمریکا. پرتغالی‌ها آمدند این‌ور هرمز را گرفتند — قلعهٔ پرتغالی‌ها که در هرمز است به خاطر هست — بعد رفتند آن طرف. انگلیس گفت ما دیر شروع کردیم ولی خوب شروع می‌کنیم؛ رفتند تکهٔ هند و آن تکه‌ها را گفتند می‌رویم آن تکه را می‌چاپیم. هلند و بلژیک و فلان هم گفتند تکهٔ باقی‌مانده را ما می‌چاپیم. بعد امپراتوری عثمانی را خورد کردند؛ نشستند این‌گونه خط‌کشی کردند. اینان جای رحم نمی‌کنند. کسانی که فکر می‌کنند اگر آمریکایی‌ها بر ما مسلط شوند نوامیس ما را به باد می‌دهند، به‌خصوص. منطقی که با دنیا می‌توانیم صحبت کنیم منطق استضعاف و استکبار است.

ساختار چرا جهانی شود؟ چون هم عمقش و چشم‌اندازشان برای ما قابل فهم است، هم ساختارشان قابل اعتماد. اصلاً نیازی نیست از آمریکا کسی بفرستند. نکته‌اش همین است: علم معادلهٔ این را تولید کرده.

علوم انسانی هنوز این فضل را برنمی‌تابد

یکی از مشکلات — چرا آقا می‌گویند علوم انسانی مصون؟ علمش تولید نشده. اصلاً نمی‌توانی به لحاظ علمی «یزیدهم من فضله» و «آتاهم الله من فضله» را در تصمیم وارد کنی. با این ساختار، با این علم نمی‌شود. علمت نمی‌کشد. علمی که داری همان است که خوانده‌اند: دو دوتا چهارتا. فعلاً ولیِ ماها وارد می‌کردند. اینکه چطور می‌شود عملاً وارد کرد و چطور می‌شود فطرت‌ها را مورد خطاب قرار داد و چطور می‌شود قضیه را حاد کرد و در حاد شدنش نتیجه گرفت، این مسیری بوده که داشته‌اند می‌رفته‌اند. موسی می‌رفت، امام می‌رفت، این رفته آن رفته.

علم رایج معادلهٔ استضعاف و استکبار را بلعیده و جهانی‌اش کرده؛ همان علمی که خط‌کشی پرتغال و اسپانیا و انگلیس را توجیه می‌کند. معادلهٔ فضل را نساخته. از این روست که لایهٔ یک اگر ذوق موسی نداشته باشد روایت ده نقیب را می‌گیرد: قوم جبّارند، موشک دارند، ناو دارند، نمی‌شود. روایت دو نفر وقتی روایت موسی می‌شود که فرمان از ذوق ولی آمده باشد. وگرنه تیه است: چهل سال می‌گردی و باز همان کار را نمی‌کنی. هر کسی هم نمی‌تواند «کلّا إن معی ربّی» را ادا کند؛ قرآن گفته حالا تخفیف دادیم چون در شما ضعف است. باور که ضعیف شود معادله عوض می‌شود. اگر باورت این است که می‌زند و چپ‌و‌راست می‌کند، همان برخورد را می‌بینی. اگر اعتماد به حق این است که به صحنه که بروی ادای الهی می‌آید، آن‌گاه فضل در فرایند است نه در جعبهٔ سیاهِ نتیجه.

حرف‌هایی که به امام می‌زدند در نجف علما. الان می‌بینید که امام است دیگر. امام مثل موسی وارد شد. موسی وارد می‌شود. شد امام. بعد یک‌هو نتیجه داد. چرا؟ چون با وعده‌هایی داشت امام می‌رفت جلو. قلب ولی الهی آن موقع مسدَّد است. این حرف مهم است. لایهٔ یک مسدَّد است اگر دارد با همین معارف پیش می‌رود. به او وحی می‌شود به شرط اینکه خود را در فاز — این منطق برای کسی پیاده می‌شود که زمینه‌اش را داشته باشد. برای کسی که زمینه نداشته باشد رویش پیاده نمی‌شود. برای همین حتی پایمردی‌ها، میزان اعتقادات و پایمردی‌ها: اگر فرض غیر ابراهیمی یک نفر دیگر را می‌انداختند در آتش، معلوم است نسوزد؟ می‌سوخت. یک موسی بود که این‌گونه رد شد؛ عصایش را زد و رد شد. گفت:

«قَالَ كَلَّآ إِنَّ مَعِىَ رَبِّى سَيَهْدِينِ» (شعراء/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت هرگز؛ پروردگارم با من است، به‌زودی هدایتم خواهد کرد.

فکر می‌کنی هر کسی می‌تواند ادای «کلّا إن معی ربّی سیهدین» دربیاورد؟ خود قرآن مانع شده. گفته مثلاً:

«ٱلْـَٰٔنَ خَفَّفَ ٱللَّهُ عَنكُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفًا فَإِن يَكُن مِّنكُم مِّا۟ئَةٌ صَابِرَةٌ يَغْلِبُوا۟ مِا۟ئَتَيْنِ وَإِن يَكُن مِّنكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوٓا۟ أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ ٱللَّهِ وَٱللَّهُ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ» (انفال/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اکنون خدا از شما کاست و دانست که در شما ضعفی هست. پس اگر از شما صد تن شکیبا باشند بر دویست چیره شوند، و اگر هزار باشند بر دو هزار چیره شوند به اذن خدا؛ و خدا با شکیبایان است.

الان دیگر درنمی‌آید. آن معادلهٔ قبلی نیست؛ معادلهٔ جدید است. به‌خاطر اینکه شما ضعیف شدید؛ چون ضعیف شدید باورهایتان هم کم شده. چون من جوری برخورد می‌کنم شما باورهایتان چه جور است من هم همان جور برخورد می‌کنم. اگر واقعاً باورتان این است که می‌زند، آمریکا ما را چپ‌و‌راست می‌کند و حالا می‌رویم ما را که بزند چپ‌و‌راست می‌کند — عموماً ما را چپ‌و‌راست می‌کنند — یک موقع اعتقادتان نسبت به حضرت حق و اعتماد این است که می‌رویم تو صحنه حتماً ادای الهی می‌آید.

نکتهٔ مهم این است که آیات سورهٔ توبه ماند؛ باز دارد همین فضل را پیش می‌کشد. در جریان نفاق اصلاً با همین فضل توضیحش می‌دهد که چه جور است. بسیار طول کشید؛ یک ساعت و بیست‌ویک دقیقه. سؤال‌ها برای جلسهٔ بعد بماند. روضه‌ای کوتاه.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

روضهٔ علمدار

«ٱللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ ٱلْحُجَّةِ بْنِ ٱلْحَسَنِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَىٰ آبَائِهِ فِي هَٰذِهِ ٱلسَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا حَتَّىٰ تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولی‌ات حجت بن الحسن — درودهایت بر او و بر پدرانش — در این ساعت و در هر ساعت سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده‌بان باش تا او را در زمینت به رغبت جای دهی و دیرزمان از او برخوردارش کنی.

یا ابن الحسن. یا صاحب الزمان عجّل الله فرجه. داریم می‌رویم وداعِ تشییعِ علمدارت. اگر کسی بگوید اینجا قدمگاه امام زمان است عیبی نیست. اینجا مجلسی است که صاحبش امام زمان است. ایشان نائب امام زمان بود. خدا از ما گرفت. فکر می‌کنم قدر ندانستیم. هر موقع گفت من به اینان اعتماد ندارم قبول نکردیم، نرفتیم، دنبال نکردیم. از خودم عرض می‌کنم: بارها خدمت آقا رسیدیم؛ دستورات دادند؛ خیلی شل و ول. انگار نه انگار امام‌المسلمین دستور داده. همین‌طور دنبال کار خودمان رفتیم. آی امام زمان، مصیبتِ علمدار. جوری نشود با نائب بعدی هم همین برخورد را بکنیم. روضه، روضهٔ علمدار است.

وقتی آمد اجازهٔ میدان بگیرد، حضرت بهانه آوردند اجازه ندادند چون لشکری باقی نمانده بود. فرمودند:

«أَنْتَ صَاحِبُ اللِّوَاءِ إِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ الْعَسْكَرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو صاحب پرچمی؛ اگر بروی لشکر می‌پاشد.

اگر بروی لشکر می‌پاشد. لشکری نمانده بود. دید اصرار؛ در چشمان قمر بنی‌هاشم خواند. دیگر پایش روی زمین نیست. این اواخر آقای ما هم جوری می‌گفت «اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک»؛ معلوم بود پایش از زمین بلند شده. مشک به دستش دادند و دیگر همه حواسش همین بود. قرار بود مشک را بیاورد؛ قرار نبود دست بیاورد. این یعنی علمدار. قرار نبود به خودش آبرو بیاورد. قرار نبود دست بیاورد. قرار بود مشک بیاورد. مشک را به دندان گرفت و آورد. جایی متوقف شد. آنجا دارد:

«فَوَقَفَ الْعَبَّاسُ مُتَحَيِّرًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس عباس ایستاد حیران.

برادر را صدا زد. برای همه تاخ می‌رفت؛ برای قمر بنی‌هاشم آرام‌آرام رفت. می‌دانست کار تمام شده. بالای سر قمر بنی‌هاشم گفت:

«ٱلْآنَ ٱنْكَسَرَ ظَهْرِي وَقَلَّتْ حِيلَتِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اکنون پشتم شکست و چاره‌ام کم شد.

بیچاره شدم؛ کمرم شکست. مقاتل چیزی می‌گویند خیلی سخت است. فقط:

«فَجَعَلَ يُكَفْكِفُ دُمُوعَهُ بِكُمِّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شروع کرد اشک‌هایش را با آستین پاک کردن.

اگر خواستی ببینی این‌گونه است. مثل بچه‌ها شروع کرد اشک‌ها را با آستین. ای ساقی لب‌تشنگان. ای جانِ جانان، سقای تشنه‌لبان. بر کام ما آبی رسان.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ عَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكُم مِّنِّي سَلَامُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ وَلَا جَعَلَ ٱللَّهُ آخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِيِّ بْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَادِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَابِ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای اباعبدالله؛ بر جان‌هایی که در آستانت فرود آمدند. بر شما از من سلام خدا همواره تا من بمانم و شب و روز بماند. و خدا آخرین عهد مرا از زیارت شما قرار ندهد. سلام بر حسین و بر علی بن حسین و بر فرزندان حسین و بر یاران حسین.

خدا ما را ببخشاید و بیامرزد. قلب نازنین امام زمان از ما راضی و خشنود بفرماید. در امر فرجش تعجیل بفرماید. ما را از سربازان خاص ایشان قرار دهد. توسلات ذخیرهٔ قبر و قیامت ما بگرداند. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل‌بیت قرار بده. درجات از نور به روح حضرت امام و امام شهیدمان واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام را مؤید و منصور بدار. خدایا انتقام خون امام شهیدمان را فتح قدس قرار بده. آنچه گفتیم و نگفتیم و به آن محتاجیم و تو بهتر می‌دانی در حق ما به هدف اجابت برسان. مرگ ما را جز شهادت در راه خودت قرار نده. ان لله و انا الیه راجعون. فاتحه.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.