یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و قرائت آغازین سورهٔ یوسف
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و إیاک نستعین. صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَانِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (حمد/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تنها از تو یاری میجوییم.
«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَىٰ آلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر آقای ما محمد و بر خاندان پاکش درود فرستد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد. جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، بهویژه روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، حاضر و غایب، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
به فضل خدا تفسیر مبارکهٔ سورهٔ یوسف را آغاز میکنیم. قرآن باید در دست باشد. از جلسهٔ بعد به بعد حتماً قرآن بیاورید؛ یا خود همراه داشته باشید، یا اگر در این مکان قرآنی هست از آن استفاده کنید. یکدرمیان بگذارید تا دیگران هم ببینند.
آغاز سوره را میخوانیم. سورهٔ یوسف با حروف مقطعهٔ «الر» شروع میشود، نه «الم». آنچه در پیادهسازی گفتار گاهی «الم» شنیده میشود همان «الر» است.
«الٓر ۚ تِلْكَ ءَايَٰتُ ٱلْكِتَٰبِ ٱلْمُبِينِ» (یوسف/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): الف، لام، را. اینها آیات کتاب روشنگر است.
«إِنَّآ أَنزَلْنَٰهُ قُرْءَانًا عَرَبِيًّۭا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (یوسف/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را قرآنی عربی نازل کردیم، باشد که خرد ورزید.
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ ٱلْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِۦ لَمِنَ ٱلْغَٰفِلِينَ» (یوسف/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما نیکوترین داستانها / نیکوترین قصهگویی را با همین قرآنی که به تو وحی کردیم بر تو میخوانیم؛ و تو پیش از آن از غافلان بودی.
و این دعا را هم میخوانیم:
«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍۢ وَأَخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍۢ وَٱجْعَل لِّى مِن لَّدُنكَ سُلْطَٰنًۭا نَّصِيرًۭا» (اسراء/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو: پروردگارا، مرا به ورودی راستین داخل کن و به خروجی راستین بیرون آر، و از نزد خود برایم سلطنتی یاریگر قرار ده.
صلواتی بفرستید. اللهم صل علی محمد و آله.
چرا تفسیر ترتیبی؟ دو سال تفسیر موضوعی و دو خلأ آن
سؤال همین است که چرا تفسیر سورهٔ یوسف. نخست مقدمهای لازم است. اصلاً چرا چیزی به نام تفسیر ترتیبی را آغاز کردیم؟ چند دلیل دارد. و اینکه چرا از سورهٔ یوسف شروع کردیم، آن هم دلیلی جدا دارد.
حسن تفسیر موضوعی
دلیل اول این است که حدود دو سال است تفسیر موضوعی کار میکنیم. از همان وقتی که بحث تفسیر موضوعی در جلسات پنجشنبه شروع شد، با دوستانی که هنوز هم در این جمعاند، چیزی حدود دو سال میگذرد. بعضی از این دوستان با تفسیر موضوعی کردن قرآن آشنایند.
تفسیر موضوعی قرآن یک حسن دارد. حسنش این است که یک موضوع را در کل قرآن بررسی میکنید و جمعبندی میکنید و نظر نهایی قرآن را آنجا مطلع میشوید. همینطور که بحث بنیاسرائیل را در جلسهٔ پنجشنبه شروع کردیم: به مناسبت میرویم در بحث نعمت، بحثش را جمعبندی میکنیم؛ در بحث بلا میرویم بحث را جمعبندی میکنیم؛ در بحث فضیلت و درجه میرویم بحثش را در کل قرآن جمعبندی میکنیم.
منتها تفسیر موضوعی — که خیلی از دوستان حاضر در همین بحث موضوعی هم حاضرند — دو چیز در آن مغفول واقع میشود. این دو را میخواهیم در تفسیر ترتیبی جبران کنیم.
خلأ اول: تحلیل محتوای یک آیه از دست میرود
در تفسیر موضوعی کردن، تمام تحلیل محتوای یک آیه از دستمان خارج میشود. این یک نکتهٔ مهم است. به این دلیل که ما دنبال موضوع خودمان هستیم در آیه. یعنی آن آیه را اگر نگاه میکنیم، فقط از زاویهٔ موضوع خودمان نگاه میکنیم؛ نه اینکه محتوای کلی آن آیه را بخواهیم بشکافیم، درآوریم، بررسی کنیم. از این زاویه نگاه نمیکنیم. از این جهت، یک خلل و نقصی در تفسیر موضوعی کلاً هست.
آیه مثل سفرهای پهن است، اما فقط همان لقمهای برداشته میشود که به موضوع جلسه میخورد. بقیهٔ سفره سر جایش میماند. آیه ممکن است چند لایه داشته باشد: یک لایه اخلاق، یک لایه اعتقاد، یک لایه تاریخ، یک لایه حکم. در تفسیر موضوعی معمولاً فقط همان لایهای که دنبالش هستید دیده میشود.
خلأ دوم: ارتباط آیات و روال خود قرآن از دست میرود
دومین نکته این است که ارتباط آیات را از دست میدهیم؛ چون آیات را به روال خود قرآن نمیخوانیم. تکآیه، تکآیه، از اینسو و آنسو به تناسب موضوع خودمان گیر میآوریم و میخوانیم. اینکه ارتباط و اتصال آیات به همدیگر چه جور است، این را هم از دست میدهیم.
به عبارت دیگر، روال قرآن را طی نمیکنیم. در تفسیر موضوعی، روالی که داریم حرکت میکنیم روال خود قرآن نیست. خود قرآن تفسیرش موضوعی نیست؛ ترتیب دارد. قرآن یک متن است که آیه پشت آیه آمده، نه یک فهرست موضوعی که ما بعداً برایش ساختهایم.
بعضی از دوستان تا حالا گفتهاند: تفسیر خیلی خوب شنیدهایم از شما، خیلی چیز هم یاد گرفتهایم، مثلاً در فرائض الهی؛ ولی تفسیر کردن یاد نگرفتهایم. تفسیر دیدیم، مطلب یاد گرفتیم، ولی تفسیر کردن یاد نگرفتیم. تفسیر کردن را انسان در تفسیر ترتیبی میتواند پیدا کند، نه در تفسیر موضوعی. یعنی فوتوفن تفسیر کردن: بنشیند آیه را بررسی کند، آیه را نگاه کند، مفرداتش را جدا کند، مفردات را از کجا گیر بیاورد، رجوع به لغت کند، چه کار کند.
این کلاس، کلاس تخصصیتری است
اگر همین چندین جلسهای که حالا نمیدانم چند جلسه میشود — از الان فکرش را نکردهام؛ سی جلسه میشود، چهل جلسه، اطلاع ندارم — اگر همین سیچهل جلسه را بهصورت منظم بیایید و خوب دقت کنید، یا به نوشتههای خودتان دقت کنید، یک عمهاتی از بحث تفسیر کردن یاد میگیرید. یعنی یاد میگیرید تفسیر کنید. میفهمید چطور میشود یک آیه را تفسیر کرد، چطور میشود روی آیه دقت کرد. این حسن این کار است. شاید در تفسیر موضوعی این قابلیت به دست نیاید.
تفسیر موضوعی کردن خیلی کار سختی است؛ بسیار کار سختی است. دلیلش این است که باید یک اشراف کلی نسبت به کل قرآن داشته باشید تا بتوانید آن موضوع را جمعبندیشده در قرآن پیدا کنید، بگردید آیه را پیدا کنید. برای همین کار فوقالعاده مشکلی است تفسیر موضوعی کردن در قرآن. یعنی در حد علم درجهٔ دویی محسوب میشود. درجهٔ دو به معنی بیاهمیت نه؛ درجهٔ دو به این معنی که یک لایه کسی باید از اصول و عمهات تفسیر بداند و کار کند تا در لایهٔ بعد بتواند جمعبندی اینها را با همدیگر بداند.
لذا اگر بخواهیم در آیات باز دوباره برسیم به هر بخشی موضوعی کار کنیم، تا قیامت باید علیالقاعده طول بکشد. ولی ما اینجوری نیست که برسیم به آیه و بخواهیم خیلی آن آیه را موضوعی هم بررسی کنیم. این را خردهخرده در طی مراحل میفهمید. لذا این کلاس یک مقدار کلاس تخصصیتری شاید محسوب شود. داریم کار تخصصی میرویم توی قرآن: متن قرآن را یکییکی، آیه به آیه، جلو میرویم. اتصال آیات چرا اینجوری است؟ ارتباط آیات چرا اینجوری است؟ به این صورت است.
امید است که بعد از سیچهل جلسه که با همدیگر این را خواندیم و مباحثه کردیم، هم من هم شما تفسیر کردنمان خوب شود و به آیات یک عمق خوب پیدا کنیم. انشاءالله. این یک نکته.
چرا سورهٔ یوسف؟
نکتهٔ بعدی همان سؤال است که چرا حالا صاف نشستیم روی سورهٔ یوسف. در اینهمه سوره چرا این سوره را انتخاب کردیم؟ قرآن که دستتان هست.
این سوره یک سورهٔ خیلی خاص است. خاص بودن این سوره از چند جهت است.
سورهٔ مکی و خطوط کلی دین
یکی اینکه سوره مکی است. مکی بودنش بهتنهایی چیز خاصی نیست؛ خیلی سورهها مکیاند. سورهٔ مکی سورهای است که در مکه بر پیامبر نازل شده. انتخاب سورهای به عنوان سورهٔ مکی خودش یک دلیل دارد.
سورهٔ مکی و مدنی را چطور بازشناسی میکنند؟ غیر از اینکه روایت گاهی گواه است که یک سوره مکی است یا مدنی، تحلیل محتوای سوره نشان میدهد که مکی است یا مدنی.
اگر سورهای داشته باشید که از اصول کلی و خطوط کلی اخلاق، خطوط کلی اعتقادات، خطوط کلی احکام بحث کند و وارد جزئیات نشود، آن سوره سورهٔ مکی است. و اگر سورهای پیدا کردید که راجع به انواع گوشتها حرف میزند — اینکه آن حیوانهایی که ناخنشان مثلاً دراز است مشکل خوردن دارند — تفصیل مسائل احکامی، حتی تفصیل مسائل اعتقادی در آن دیدید، اینها سورههایی است که مدنی است. بعد از استقرار اسلام در ذهنها و در اعتقادات طرف، که با آن خطوط کلی آشنا شده، آن موقع است که آرامآرام میآیند و اینجور مسائل جزئی را میگویند.
مکی و مدنی به چه درد تبلیغ میخورد؟
یکی از اشتباهاتی که همین الان در تبلیغ صورت میگیرد همین است که قرآن را شروع میکنند از اول میگویند. در صورتی که اصلاً بحث مکی و مدنی به چه درد میخورد؟ یک سؤال بزرگ این است که شناختن اینکه چه سورههایی مکی است و چه سورههایی مدنی، به چه کار میآید؟
یکی از دردهای بزرگش تبلیغ است. میخواهیم دین را آموزش بدهیم؛ باید تلقی داشته باشیم واقعاً این آقایی که نشسته، این دانشجویی که نشسته، رفتیم خارج، این خارجی که نشسته، الان وضعیتش مدنی است یا مکی؟ یا شما شروع کنید بگویید از جزئیات وضو، جزئیات مسح، تا بیاید قدم اول. خیلیها هم لجشان درمیآید. قدمتان میشود: خمسات را حساب کن، خمسات را بده. خمس هم که عملاً برای بعضیها پول زور است؛ میخواهند پول بدهند، میگویند جان که نیست راحت بدهی، پول است.
نگاه کنید این تلقی را درست میکند. بیا تلقی بساز تا اینکه راجع به خطوط کلی حتی بخواهی صحبت کنی. خیلی وقتها این تشخیص را لااقل بنده دادهام که هنوز خطوط کلی روشن نشده از اخلاق و احکام و خطوط کلی اعتقادات، بعضی وقتها طرف درگیر مسائل جزئی و ریز احکام میشود. هنوز آن خطوط کلیاش را درست نکرده.
قرآن مجموعهای است که به تدریج نازل شده. ترکیبش هم ترکیبی است که پیامبر گذاشته؛ یعنی در بحث علوم قرآنی باید صحبت کرد. برخلاف اینکه میگویند ترتیبش را عثمان درست کرده، این ترتیب را عثمان درست نکرده؛ ترتیب را پیامبر درست کرده. دقیقاً اینجوری بوده که میگفته این آیه را بگذارید لای این آیه و این آیه، آن آیه را بگذارید آنجا، و بعد تنظیم اینجوری کرده. تنظیم اینجوری کرده به حساب اینکه این قانون اساسی تنظیمشده است؛ ولی اینکه اولش چه قوانینی تصویب شده، بعداً چه آمده، اینها را شناس مکی و مدنی است.
انتخاب یک سورهٔ مکی مورد نظر بوده، یک. انتخاب یک سورهٔ مکی که با خطوط کلی آشنا شوند نه با فرعیات و جزئیات، این یک.
ترتیب مصحف، ترتیب نزول نیست
این دیگر به صلاحدید خدا بوده که چرا اینجوریاش کرده. ولی قانون را که مینویسند، قانونی که شروع میکنند بنویسند، در ابتدایش سورهٔ حمد را داریم. در اول قرآن سورهٔ حمد را که دیدیم. در سورهٔ حجر وقتی توصیف میکند سورهٔ حمد را، تنهبهتنهٔ قرآن معرفی میکند. میگوید:
«وَلَقَدْ ءَاتَيْنَٰكَ سَبْعًۭا مِّنَ ٱلْمَثَانِى وَٱلْقُرْءَانَ ٱلْعَظِيمَ» (حجر/۸۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی به تو هفت آیه از مثانی دادیم و قرآن عظیم را.
این خیلی تعبیر عجیبی است که ما حمد را دادیم به تو و قرآن را. یعنی تنهبهتنهٔ قرآن، حمد را معرفی میکند. این از عظمت و اهمیت سورهٔ حمد است که تمام آنچه میخواهد بعداً بگوید در حمد گفته؛ فقط تفصیلش در قرآن است. یعنی این تقابل حمد با قرآن. این اول قرآن است.
بعدش ترتیبی که میدهد مثل قانون نوشتن است. قانونها را یکییکی. کسی که مبلغ است باید حواسش باشد چه میخواهد تبلیغ کند. منتها قانون نوشتن میخواهد به عنوان یک کتاب قانونی باقی بماند. شاید چیزهایی مثلاً مقدمهٔ کتاب را اول مینویسند یا آخر؟ آخر مینویسند ولی اول کتاب میگذارند. هیچگاه مقدمهٔ کتاب را اول طرف نمینشیند بنویسد، بعد متن را بنویسد. مقدمهٔ کتاب را آخر مینویسند، اول کتاب میگذارندش. این خاصیت کتابنویسی است.
خاصیت قرآن حالا اینجوری است که به ترتیب مختلف نازل شده؛ منتها هر جا سر جای خودش میخواسته یک نتیجهای بگیرد. لذا به صورت یک کتاب قانون اساسی اینجوری ترتیبش کردهاند. ترتیب نزول نیست. این دیگر جزو واضحات است که ترتیب نزول نیست. همین که سورهٔ مکی در آخر قرآن آمده اینجوری است.
کتاب قرآن هم لذا، کسی بخواهد تبلیغ کند کتاب قرآن را، شما یک موقعی بردارید بحث از انواع گوشت را بکنید مثلاً با یک نفر بگویید دین ما این است. فکر میکند دین مثلاً قصابی است یا از این چیزها. تبلیغ قرآن را باید به همان صورت کرد. اگر اول یک موضوع مثلاً اخلاق است، یک موضوعی هست که اول موضوع اخلاق را بگوید، ریز شود توی آن، اشکالی ندارد. یعنی اول کلیات اخلاق را بگوید بعد ریز شود؛ بعد کلیات احکام را بگوید ریز شود. این اشکالی ندارد.
نگاه کنید در سورهٔ مدنی اینجوری نیست که کلاً اشکال نداشته باشد. حالا ما صلاح خدا را دقیقاً نمیدانیم چه بوده که اینجوری شده. ولی اینجوری نیست که در سورهٔ مدنی از بحثهای کلیات اخلاق نداشته باشیم. حتی در بحث پنجشنبه یک موقعی هم گفتم که حتی در بین مسائل احکامی، مسائل اخلاقی را مطرح میکند.
بلندترین داستان پیوسته در قرآن
دو این است که سورهٔ یوسف سورهای است که یک داستان را صد و چند آیه پیگیری میکند. یعنی بلندترین داستانی که به صورت مجموع آمده، داستان حضرت یوسف است که در سورهٔ یوسف آمده. اگر قرآن دستتان باشد، از آیهٔ چهار داستان حضرت یوسف شروع میشود تا آیهٔ صد و یک ادامه پیدا میکند. یعنی نود و چند آیه داستان است و شنیدن خود داستان مجموعاً یک شیرینی و لطافتی دارد. این هم دلیل دوم.
أحسن القصص: بهترین قصه و بهترین قصهگویی
دلیل سوم هم این است. تعابیر منحصر به فردی در سورهٔ یوسف به کار رفته؛ هم در ابتدایش هم در انتهاش. اینها را بعداً مفصّل بحث میکنیم. منتها آیهٔ سه این سوره را اگر نگاه کنید:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ ٱلْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِۦ لَمِنَ ٱلْغَٰفِلِينَ» (یوسف/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما نیکوترین داستانها / نیکوترین قصهگویی را با همین قرآنی که به تو وحی کردیم بر تو میخوانیم؛ و تو پیش از آن از غافلان بودی.
«نَحْنُ نَقُصُّ» را به مفرداتش بعداً توضیح میدهیم. «أَحْسَنَ الْقَصَصِ»: قصص را هم بعداً باید توضیح بدهیم، ولی هم به معنی قصهگویی است هم به معنی قصه. یعنی قصهٔ حضرت یوسف به عنوان بهترین قصه مطرح شده، معرفی شده؛ هم به عنوان بهترین قصه و هم به عنوان بهترین قصهگویی. این یک تعبیر منحصر به فرد است. در هیچ قصهای از قرآن اینجوری نیامده. قصهٔ حضرت موسی را در پنجاه و چهار سوره میبینید ولی چنین تعبیری ندارد.
حالا میگویم چه عناصری در قصهٔ حضرت یوسف هست که به عنوان بهترین قصه از آن گفته شده؛ و چه خاصیتی. یعنی واقعاً کسی انس بگیرد با سوره و با تحلیل محتوای سوره، خیلی رشد خوبی از لحاظ اخلاقی میکند.
آیات للسائلین
در آیهٔ هفتش هم باز با یک تعبیر عجیبی دارد:
«لَّقَدْ كَانَ فِى يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِۦٓ ءَايَٰتٌۭ لِّلسَّآئِلِينَ» (یوسف/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی در یوسف و برادرانش نشانههایی بود برای پرسشگران / جویندگان.
در داستان یوسف و برادرانش نشانههایی است برای سائلین. هر که جستجوگر است، آدم جستجوگر آیاتی میبیند در این.
احتمال علامه طباطبایی دربارهٔ سؤال یهود
گرچه حضرت علامه میفرمایند روایاتی داریم — گرچه من ندیدم؛ هرچقدر هم گشتم ندیدم. البته از شأن علامه بعید است که همینجوری از خودشان فرموده باشند. لااقل روایت اهل تسنن است احتمالاً؛ چون من هرچقدر گشتم ندیدم. خیلی گشتم. یا ضعف از جستوجوی من است که پیدا نکردم، یا اینکه روایت شیعی نیست. ولی این بوده که عدهای سؤال میکردند. ظاهراً حالا یا روایت اهل تسنن است که میگفتند این سؤال را از من میکردند: شک داریم ما در پیامبری پیامبر؛ شکمان را اینجوری مرتفع کن. بگو ببینم این بنیاسرائیل که مال سرزمین شاماند، اینها چطور آمدند به مصر؟ این بنیاسرائیل چطور از شام آمدند مصر؟ اینها که سرزمینشان شام بوده و محل طلوعشان در شام است. چطور از شامات آمدند به مصر؟
این سؤال را میگفتند اگر پیامبر مثلاً یک چیزی جواب داد — یک سری یهودی بودند همین سؤال را میکردند — اگر این را جواب داد معلوم است که پیامبر است. بعداً داستان حضرت یوسف — که اجمالاً میدانید — پدرشان و آن که اشتباه میگویند مادرشان، خالهشان است چون مادرشان آن موقع مرده. پدرشان و خالهشان و آن یازده برادرشان میآیند به سرزمین مصر و در مصر میمانند و دیگر اصلاً نسل بنیاسرائیل در مصر مستقر میشود. این داستان حضرت یوسف را میگویند و سائلین را همان سائلین یهودی میگیرند. ولی این در حد احتمال هم مطرح میکنند.
خود آیه را که آدم نگاه میکند اصلاً اینجوری نیست. آیه بحثش این است که واقعاً نشانههایی برای آدم جستجوگر و کاوشگر در سورهٔ یوسف هست. برای هر کسی که چه میخواهد جستجو کند: اخلاق میخواهد جستجو کند، هفتتا. کلی اعتقادات میخواهد جستجو کند، فراوان دارد. اخلاق فراوان دارد. چیزهایی که اگر الان بخواهم اشاره کنم میپریم در آیات مختلف: آن دفاعی که از حیثیتش کرده آنجا؛ آن بخششی که کرده با داداشهایش آنجا. یعنی کسی با سورهٔ یوسف واقعاً میتواند تربیت شود؛ واقعاً میشود تربیت شد. یک موقعی کلیتش را در یکی از جلسات قرآن همینجوری به صورت پروازی در یک جلسه کل سورهٔ یوسف را جاهایی نگاه میکردیم.
استیئاس رسل و آمدن نصر
در آیهٔ آخر سوره هم که نگاه کنید، در آیهٔ یکیدو تا مانده به آخر، آیهٔ صد و ده:
«حَتَّىٰٓ إِذَا ٱسْتَيْـَٔسَ ٱلرُّسُلُ وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا۟ جَآءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّىَ مَن نَّشَآءُ ۖ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ ٱلْقَوْمِ ٱلْمُجْرِمِينَ» (یوسف/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنگاه که رسولان مأیوس شدند و گمان کردند که تکذیب شدهاند؛ آنگاه یاری ما به ایشان رسید، پس هر که را بخواهیم نجات داده میشود؛ و سختی ما از قوم مجرمان بازنمیگردد.
این یکی از اشکالات این سورهٔ یوسف است که حالا وقتی رسیدیم باید حلش کنیم. وقتی که رسل مأیوس میشوند. آنقدر اینها ایمان نمیآورند به رسل، تا اینکه رسل هم مأیوس میشوند از کارشان. «وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا» اینش خیلی فشار است برای چه؟ و دیگر یقین میکنند یا گمان میکنند که اصلاً این وعدهها دروغ است. یعنی خود رسل.
یکی از اشکالاتی که مطرح میشود در همین سوره — و این را با چند اشکالی که باز دربارهٔ انبیا وارد میشود در خود سورهٔ یوسف با همدیگر حل میکنیم به فضل خدا — چون این عبارت، عبارت شکبرانگیزی است که حالا دیگر رسل اگر رسل بخواهد فکر کند که «أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا» که دیگر واویلایش. یعنی او دیگر به این گمان و یقین رسیده که این وعدهها دروغ است. یعنی دروغ گفته شده به او. یعنی خدا به او دروغ گفته؛ وعدههای خالیبندی به من مثلاً. خدا یک شیرهای مالیده حالا مثلاً تو برو یک کاری بکن. اگر رسل به اینجا برسند که دیگر تکلیف، وای به روزی که بگندد نمک. دیگر اینجوری میشود.
وقتی که دیگر به این یقین و گمان میرسند که بهشان دروغ گفته شده، «جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَن نَّشَاءُ» آن لحظهای که قضیه به بیستبیست میرسد «جَاءَهُمْ نَصْرُنَا». این یکی از محورهای کلی این سوره است کلاً: که قضیه به مو میرود ولی پاره نمیشود. صبر را فراموش نکن. سر موازین و مواضع ثابت بمان. قضیه را به مو خدا میرساند، میرساند، ولی پاره نمیکند. این یکی از محورهای کلی است. حالا در کل قضیه میبینید. ممکن است اذیت کند، ممکن است بالاپایینات کند، به مو میرساندت ولی پارهات نمیکند. این را مطمئن باش. میگوید قضیهٔ رسل اینجوری است که میرسند به جایی که گمان میکنند تکذیب شدهاند، آنگاه نصر میآید و نجات داده میشوند آن کسانی که ما بخواهیم. یک لحظه اینها توضیحش باشد بعداً. «وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ»: و ما سختیمان را از قوم مجرمین برنمیداریم.
عبرة لأولی الألباب؛ عبور از ظاهر داستان
«لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌۭ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ ۗ مَا كَانَ حَدِيثًۭا يُفْتَرَىٰ وَلَٰكِن تَصْدِيقَ ٱلَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَىْءٍۢ وَهُدًۭى وَرَحْمَةًۭ لِّقَوْمٍۢ يُؤْمِنُونَ» (یوسف/۱۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی در داستانهایشان عبرتی است برای خردمندان. این سخنی نیست که به دروغ بافته شده باشد، بلکه تصدیق آن چیزی است که پیش روی آن بوده، و تفصیل هر چیز، و هدایت و رحمتی برای گروهی که ایمان میآورند.
در قصص انبیا اینها عبرتی است برای صاحبان مغز. کسی که مغز تو کلهاش هست و اهل فکر است، در قصص انبیا عبرت است. عبرت یعنی که از ماجرا عبور کن. عبرت از عبور است. از این ماجرای ظاهری که دارد پیش میآید عبور بکن.
متأسفانه این فیلمها و اینها. عبرت و اینها. بهترین داستانهایی که میتوانند فیلم بسازند داستان انبیا است. حتی آقای خاتمی وقتی همین سریال ضعیف مریم مقدس را برد برای پاپ، پاپ اول قبول نکرد. بعدش به فاصلهٔ چند وقت بعدش یک سریالی میآید که بعد رفت سخنرانی کرد گفت فیلمسازها بروند سراغ انبیا. یعنی با توجه به اینکه حتی ضعیف است و ما چون غیرمحرّف اینها را داریم — آنها تحریفشدهاش را دارند. مریم قرآن فرق دارد با مریم آنها. عیسی قرآن فرق دارد با عیسی آنها. اگر داستان انبیا، داستان اینهاست. منتها مراتب ضعیف است دیگر.
سریال امام علی که سریال امام علی نیست که. سریال، سریال جنگ جمل است؛ جنگ نهروان. آن سریال جنگ است. وگرنه اگر فیلمنامهای اینها درست تهیه شود، یک دهپانزده سال کار فیلمنامهای دارد. علی در نهجالبلاغه معرفی شود. یوسفی که در قرآن معرفی میشود. الان این سریال یوسفی که میسازند ما نمیدانیم حالا چه میدانند. قطعاً بیخود میسازند. یعنی قطعاً چیزی که میسازند یوسف قرآن نیست. عبرتهایش نیست. آن فیلم است. حتی فیلمش هم برای دنیا قشنگ است. فیلمش هم قشنگ است. ولی یوسف در قرآن یک هنگامهای است. حالا میبینید.
اگر این بشود یک کار تیمی، حوزه، کسانی که نهجالبلاغه کارند، دیگر پانزده سال بنشینند با این فیلمنامهنویسها نهجالبلاغه را بشناسند. نهجالبلاغه، علی در نهجالبلاغه معلوم شود نه علیای که — آن سریال تازه سریال قطام بود. ولی حالا بعد اگر سریال امیرالمؤمنین هم بود، آن مثلاً چیزهایش باشد، بروند قشنگ دربیاورند امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه کیست؟ آن موقع سریال ساخته شود. یک کار پانزدهبیست ساله هم شاید باشد اینجور کاری. ولی الانش چیز درمیآید. همین اینش تازه بهترین قصه محسوب میشود.
«عِبْرَةٌ لِّأُولِي الْأَلْبَابِ». عبور کن از صحنهٔ داستان. عبور کن. آن بطن داستان عبرت یعنی عبور کن. آن بطن داستانها را گیر بیاور. آن نکات داستان را گیر بیاور. آن موقع خودت هم عبور کن از نقص به کمال. یعنی خودت هم نقصت را ول کن، برو کمال پیدا کن.
«مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَىٰ»: این قصص یک چیزی نیست که، یک گفتوگویی نیست که «يُفْتَرَىٰ» افترا بسته شده. خالی نبستهایم. ننشستهایم داستان الکی بگوییم از خودمان. داستانهای واقعی است. «وَلَٰكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ» تصدیق آن چیزی است که پیشاپیش بین دو دست آنها بوده. اینها را در توضیح مفصل میدهیم. «وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ» و مفصل و روشنشدهٔ هر چیزی در این داستانها هست؛ در قصص رسل به صورت کلی. یعنی هرچه بخواهید در قصص رسل پیدا میشود. و اینکه قصص آدم با قصه عنصری بهتر دارد؛ میتواند با قصه، راوی یکی از دلایل انتخاب سورهٔ یوسف باشد. «وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ».
فکر میکنم همینقدر دلیل برای اینکه ما این سوره را انتخاب کردیم کفایت کند.
روایتی دربارهٔ آموزش سورهٔ یوسف به زنان
فقط یک نکته. ما روایت داریم که در ملأ عام گفته شده؛ این روایت خیلی روایت قابل اعتمادی نیست، حداقل از جهت محتوایش. علما میگویند:
«لَا تُنْزِلُوا النِّسَاءَ بِالْغُرَفِ وَلَا تُعَلِّمُوهُنَّ الْكِتَابَةَ وَعَلِّمُوهُنَّ الْمِغْزَلَ وَسُورَةَ النُّورِ» (کافی/ج۵/۵۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنان را در غرفهها جای ندهید و نوشتن به آنان نیاموزید؛ و به آنان دوکریسی و سورهٔ نور بیاموزید.
«لا تنزلوا النساء بالغرف»: در طبقات ننشانید خانمها را — اینکه معنایش چیست بماند. «ولا تعلموهن الکتابة»: کتابت هم بهشان یاد ندهید. این خواندن و نوشتن. این هم خیلی جالب نیست. و در نقلهای نزدیک به همین مضمون آمده که سورهٔ یوسف هم یاد ندهید و «سورة النور» یاد بدهید.
در کافی روایتی هست به این صورت:
«لَا تُعَلِّمُوا نِسَاءَكُمْ سُورَةَ يُوسُفَ وَلَا تُقْرِءُوهُنَّ إِيَّاهَا فَإِنَّ فِيهَا الْفِتَنَ وَعَلِّمُوهُنَّ سُورَةَ النُّورِ فَإِنَّ فِيهَا الْمَوَاعِظَ» (کافی/ج۵/۵۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سورهٔ یوسف را به زنانتان نیاموزید و آن را برایشان نخوانید، که در آن فتنههاست؛ و سورهٔ نور را به آنان بیاموزید که در آن پندهاست.
حالا علیالقاعده باید به دو سه تا آیهاش بیشتر برنگردد این. چون معنی خاصی ندارد که مثلاً خانمها یک سورهای را یاد نگیرند یا مثلاً بحثهایی را کلاً نفهمند. بحثهای اینهمه نکات اخلاقی. اینکه خیلی بعید به نظر میآید که این باشد. حالا در ذهن هست که در چند جلسهٔ آینده که رسید به آن بخش — همه سورهٔ یوسف را با همان سهچهار تا آیه میشناسند. یعنی تا میگویند سورهٔ یوسف همه یاد همان تکههای مثلاً سوژهاش میافتد. ولی تکههایی که از آیهٔ بیست و سه هست. در آیهٔ بیست و سه. حالا اگر به آن آیات رسیدیم تکلیف را آنجا مشخص خواهم کرد به فضل خدا که چه میکنیم.
خودم هم با این کنار نیامدهام؛ چون در جمع، خانمها هم حضور دارند. از باب شوخی گفته شد که از دوستمان بپرسیم این چند آیه را چه کنیم: عذر بخواهیم و بحث را متوقف کنیم، یا عذر بخواهیم و خانمها را از جلسه اخراج کنیم — که البته نه. نه به این معنا. خودم هم یک مقدار به طرح و تفصیل طرحش در جمع، یک مقدار شاید برای خودم مسئله داشته باشم؛ خودم نتوانم این کار را بکنم. این هم از این مسئله. حالا میرویم سراغ خود سورهٔ یوسف.
بسم الله الرحمن الرحیم این سوره
بسم الله الرحمن الرحیم. همه بسمالله بگویید. بسم الله الرحمن الرحیم ترجمه ندارد. ترجمهاش این است که به نام خداوند رحمان و رحیم. این ترجمهاش همین است. چون رحمان نه ترجمهٔ فارسی دارد، رحیم هم ترجمهٔ فارسی ندارد. نه بخشنده مهربان، نه بخشنده بخشایشگر. همهٔ ترجمهها اشتباه است. چون عربی اینجوری است که گاهی اوقات لغاتش ترجمه ندارد. یعنی معادل ندارد در فارسی که بتواند تمام آن معنا را منتقل کند. لذا بسم الله الرحمن الرحیم را ترجمه نمیکنیم. بسم الله الرحمن الرحیم: به نام خداوند رحمان رحیم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (یوسف/آغاز)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
رحمان و رحیم
رحمان و رحیم را بخواهم توضیح بدهم خیلی طول میکشد. توضیح دادن رحمان و رحیم. اجمالاً رحمان آن چیزی است که در حقیقت یکی از کلیترین صفات خداست. تنه میزند به الله تقریباً. برای همین میگوییم:
«قُلِ ٱدْعُوا۟ ٱللَّهَ أَوِ ٱدْعُوا۟ ٱلرَّحْمَٰنَ ۖ أَيًّۭا مَّا تَدْعُوا۟ فَلَهُ ٱلْأَسْمَآءُ ٱلْحُسْنَىٰ» (اسراء/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: الله را بخوانید یا رحمان را بخوانید؛ هر کدام را که بخوانید، نامهای نیکو از آنِ اوست.
برای همین نه کسی اسم بچهاش را میتواند بگذارد الله، نه کسی میتواند بگذارد رحمان. رحمان به دلیل اینکه آن رحمت واسعه و مطلقه است. روایت هم داریم که نه، بچهتان نمیتوانید اسمش را بگذارید الله، نه میتوانید بگذارید رحمان. حالا اینکه ثبت اجازه داده «رحمان رضایی» داریم و این چیزها. عبدالرحمن میشود. عبدالرحمن درست است ولی رحمان درست نیست به اسم کسی. به خاطر اینکه آن رحمت واسعه و مطلقه است. اصل مطلب همه چیز زیر پرش هست؛ زیر پر آن اسم رحمان هست. همانی که شما میگویید:
«وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْءٍۢ ۚ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ» (اعراف/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و رحمتم همه چیز را فراگرفته است؛ پس آن را برای کسانی که پروا میکنند خواهم نوشت.
در قرآن داریم «فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ». در قرآن داریم. هم در ابتدای دعای کمیل داریم:
«بِرَحْمَتِكَ ٱلَّتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْءٍ» (دعای کمیل)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به رحمتت که همه چیز را فراگرفته است.
یعنی هر چیزی تحت اسم رحمان هست. حتی شما در طلیعهٔ سورهٔ الرحمن که میروید با بحث رحمان شروع میکند، آرامآرام میرود جلو، میرسد به جهنم و اینها، باز دارد میگوید این هم مثلاً جزو آن رحمت مطلقه است:
«يُرْسَلُ عَلَيْكُمَا شُوَاظٌۭ مِّن نَّارٍۢ وَنُحَاسٌۭ فَلَا تَنتَصِرَانِ» (الرحمن/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر شما دو گروه شعلهای از آتش و مس گداخته فرستاده میشود، پس یاری نتوانید جست.
«هَٰذِهِۦ جَهَنَّمُ ٱلَّتِى يُكَذِّبُ بِهَا ٱلْمُجْرِمُونَ» (الرحمن/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این است جهنمی که مجرمان آن را دروغ میشمردند.
«فَبِأَىِّ ءَالَآءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ» (الرحمن/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کدام یک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟
جزو مجموعهٔ نعمتها و رحمتها، به عنوان رحمت مطلق، جهنم و این چیزها هم از آن گفتوگو میشود. آن موقع داری در همان آیه داری که «فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ». آن موقع این میشود رحمت رحیمیه که برای یک عدهٔ خاص مکتوبش میکنند. یک عده که از رحمتها دارند استفاده میکنند، رحمتهای عام دارند استفاده میکنند، از رحمتهای خاص بهرهمند میشوند.
پیغمبری که رحمة للعالمین است، همان پیغمبر رحمة للذین آمنوا در قرآن. آن چیست؟ این چیست؟ آن رحمة للعالمین رحمت کلیه است. آن ممکن است برای یک عده بد هم باشد پیغمبر. کما اینکه قرآن برای یک عده بد است. قرآن برای یک عده ضرر دارد. در خود قرآن داریم:
«وَمَآ أَرْسَلْنَٰكَ إِلَّا رَحْمَةًۭ لِّلْعَٰلَمِينَ» (انبیاء/۱۰۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را نفرستادیم مگر رحمتی برای جهانیان.
«وَنُنَزِّلُ مِنَ ٱلْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌۭ وَرَحْمَةٌۭ لِّلْمُؤْمِنِينَ ۙ وَلَا يَزِيدُ ٱلظَّٰلِمِينَ إِلَّا خَسَارًۭا» (اسراء/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از قرآن آنچه شفا و رحمت برای مؤمنان است فرو میفرستیم، و ستمگران را جز زیان نمیافزاید.
یک عده قرآن به ضررشان تمام میشود. ولی قرآن خوب است. هدی للناس هستش ولی یک عده به ضررشان تمام میشود. قرآن هم همینجوری است، پیغمبر هم همینجوری است، خدا هم همینجوری است. خدا یک رحمت عام و واسع دارد. آن رحمت رحمانیه است. یک رحمت خاص مکتوب برای یک عده دارد که از آن رحمت رحمانیه استفاده کردهاند. آن رحمت رحیمیه است. بگذریم؛ خیلی تفسیر آیهٔ بسمالله را نمیخواهیم اینجا بگوییم.
بسمالله هر سوره مربوط به همان سوره است
بسم الله الرحمن الرحیم هر سوره مربوط به خود همان سوره است؛ معنی همانجا هم میدهد. بسم الله الرحمن الرحیمها اینجوری نیست که هر بار دارید خدایی کلی را معرفی میکنید. رحمت رحمانیه و رحیمیه را معرفی میکنید که در این سوره میخواهد بیاید. اینجوری است. صرف یک جملهٔ کلی نیست.
این روایت نیست؛ استنباط است. حضرات امام نظرشان این است. به نظر میآید اینجوری باشد. بسم الله الرحمن الرحیم که صد و چهارده بار در قرآن آمده. سورهٔ اول سورهٔ توبه نیامده و وسط سورهٔ نمل آمده.
این یک جور استنباط است که دارید خدا را میخوانید. هر موقع که خدا را دارید میخوانید نظر به یک چیزی دارید. نظر به آن خواستهای که انگار دارید. یعنی آن وقتی درست رحیم را شما میخوانید، یک رحمت خاص را اراده میکنید. منتها این رحمت خاصی که شما اراده میکنید، یک موقع مینشینید، میروید پیش یک پولدار؛ رحمت خاصی که اراده میکنید چیست؟ پول. یک موقع میروید پیش معلم؛ رحمت خاص که اراده میکنید چیست؟ علم. اینها با همدیگر فرق دارد. لذا وقتی میروید آن رحمت خاص را دارید صدا میزنید، در هر سوره دارید یک چیزی میخواهید.
برای همین حتی حکم فقهی امام از درونش درآورده که اگر کسی به یک نیتی شروع کند سوره بخواند، بسماللهش را بگوید، نیتش عوض شود، باید بسماللهش را تکرار کند. باید بسماللهش را تکرار کند. نمیتواند بگوید آقا بسم الله الرحمن که گفتیم حالا مثلاً شروع میکنیم در نماز. در نماز که آنجاست که بحث وجوب و حلیت و حرمت و اینها میآید. اینجوری است.
حروف مقطعهٔ «الر»
الف لام را. این حروف مقطعه میگویند رموزی است بین خدا و رسول. ما این را هم خیلی تفسیر نمیخواهیم بدهیم باز. الف لام را. احتمالاتی که راجع به آن دادهاند خیلی زیاد است. روی احتمالاتی که راجع به حروف مقطعه داده.
سه گونه حروف مقطعه
فقط این حروف مقطعه سه جور ما در قرآن حروف مقطعه داریم. یک حروف مقطعهای داریم که بخشی از آیه است مثل همین الف لام را. یک حروف مقطعهای داریم که خودش یک آیه است مثل الف لام میم ابتدای سورهٔ بقره، آل عمران اینها. یک حروف مقطعهای داریم که دو آیه است اصلاً. مثل سورهٔ شوری: حا میم یک آیه است، عین سین قاف هم یک آیه است. بعداً ادامه پیدا میکند.
«الٓمٓ» (بقره/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): الف، لام، میم.
«حمٓ» (شوری/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حا، میم.
«عٓسٓقٓ» (شوری/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عین، سین، قاف.
در ذیل حا میم عین سین قاف یک احتمالی را علمای معظم میکنند؛ بنده از حد احتمال میخواهم بگویم بالاتر است. واقعاً اگر جایی بحث سوره و حروف مقطعه شود قابل بررسی است.
مثلاً ما سوری داریم که با الف لام میم شروع میشود مثل عنکبوت، مثل بقره، مثل آل عمران. اینها با الف لام میم شروع میشود. اینها همهشان یک محورهای مشترکی هست توش. یعنی یک محور مشترکهایی اینها با همدیگر دارند، این سور. شما سورهٔ صاد را میبینید، آن هم یک محور دارد. الف لام میم صاد که ابتدای سورهٔ اعراف است جمع این محورهاست. این قابل پیگیری است کاملاً. این قابل اثبات است. که الف لام میم با صاد اگر جمع شود با همدیگر، این جمع میشود با همدیگر؛ مضمون این دو سوره با همدیگر.
یا مثلاً الف لام میم را دارید. الف لام را هم دارید. الف لام میم را. این چیزی است که جمع این مضمون این سوره هست. الف لام را هم در چند جا تکرار شده. در سورهٔ هود هست، سورهٔ ابراهیم هست. به هر جهت مطلب قابل پیگیری است. اجمالاً این سور حامیم همهشان یک مضمون را دارد تکرار میکند.
و جالب این است که تمام این حروف مقطعه درست بعدش بحث قرآن شده. یعنی به محض اینکه این حروف مقطعه را گفته، بحث قرآن:
«صٓ ۚ وَٱلْقُرْءَانِ ذِى ٱلذِّكْرِ» (ص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صاد. سوگند به قرآنِ دارای ذکر.
«قٓ ۚ وَٱلْقُرْءَانِ ٱلْمَجِيدِ» (ق/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قاف. سوگند به قرآن مجید.
«الٓر ۚ تِلْكَ ءَايَٰتُ ٱلْكِتَٰبِ ٱلْمُبِينِ» (یوسف/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): الف، لام، را. اینها آیات کتاب روشنگر است.
یعنی درست بعدش بحث قرآن را کرده. این حالا یک ارتباطی باید قطعاً با خود محتوای قرآن داشته باشد. میخواهد بگوید که مثلاً قرآن را از همینها ما درست کردیم، از همین حروف درست کردیم. به هر حال احتمالات دیگر حدود بیست و چند احتمال سرش وجود دارد. باز هم با این کاری نداریم.
تلك آیات الکتاب المبین؛ اشارهٔ بعید برای عظمت
الف لام را تلك آیات الکتاب المبین. شما ابتدای سورهٔ بقره را بیاورید. در آنجا دارد الف لام میم، ذلك الکتاب؛ اینجا دارد تلك. این رعایت در حقیقت مؤنث مذکرش اینجا شده.
«ذَٰلِكَ ٱلْكِتَٰبُ لَا رَيْبَ ۛ فِيهِ ۛ هُدًۭى لِّلْمُتَّقِينَ» (بقره/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن کتاب که هیچ تردیدی در آن نیست، هدایت برای پرواپیشگان است.
اولاً به دور اشاره میشود. چرا قرآن را دور میگوید؟ چرا با ضمیر «هذا» و اینها نمیگوید؟ با ضمیرهای دور و ضمیرهای بعید استفاده میکند با ذلك و تلك میگوید. میگوید این برای عظمت دادن به قرآن است. این برای عظمت دادن به قرآن است. یک موقع شما حتی ممکن است در محضری کسی نشسته باشید و بگویید که ما از آن جناب سؤال کردیم و آن جناب اینجوری جواب داد. این مال عظمت دادن به شخصی است که با اشارهٔ دور از او یاد میکنید. این برای بعد مکان نیست؛ برای بعد مکانَت است یعنی مکانت بالاست، جایگاه بالاست. لذا ذلك و تلك از آن یاد میشود.
رعایت مفرد مؤنثش هم شده. ذلك الکتاب چونکه مذکر است با ذلك میآید. ذلك الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین. اینجا چونکه مؤنث است آیات، اینجا با رعایت مؤنث میآید میشود تلك آیات الکتاب المبین. الف لام را تلك آیات الکتاب المبین. آن آیات کتاب مبین است، روشنگر است.
بعضی این احتمال را دادهاند که اصلاً این کتاب مبین منظور خود لوح محفوظ باشد. یعنی آن حقیقتهای بالای قرآن. چون جزو احتمالات مطرح هست. ولی لزومی دارد همچین توجیهی را ما بکنیم برای اینها؟ به دلیل اینکه همین قرآن، همین بین یدیها، در همین چند سال، این هم خود قرآن مفسرش میشود، گذاشته قرآن هیچ مشکلی هم سرش ندارد. به همین هم گفته کتاب. گرچه که آن هم گاهی اوقات اسمش را کتاب گذاشته و حتی گاهی اوقات به عنوان ام الکتاب مطرح کرده:
«وَإِنَّهُۥ فِىٓ أُمِّ ٱلْكِتَٰبِ لَدَيْنَا لَعَلِىٌّ حَكِيمٌ» (زخرف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی آن در امالکتاب نزد ما بلندمرتبه و حکیم است.
و إنه در ام الکتاب است. یعنی در ام الکتاب آمده که آن هم لدنی است. اینها همهاش تعبیرهای به خصوصی است که حالا بخوانند ولی این احتمال در حد احتمالش میتواند مطرح باشد. ولی لزومی ندارد خودمان را به زحمت بیندازیم.
کتاب که مفصل در قرآن همین را به عنوان کتاب مطرح کرده. ما بیاییم حالا تعبیرش کنیم بگوییم مثلاً نه، آن منظور است که آن دور است. چونکه در آن، آن هم که میگوییم دور است، آن هم دور که نیست، ما دوریم. یعنی لوح محفوظ هم در همین عالم است. یعنی به یک حسابی احتمالش میشود داد ولی خودمان را به زحمت تا میتوانیم نیندازیم.
میتوانیم با آیات — این هم یک فن است — تا آنجا که آیه را میتوانیم راحتتر ترجمه کنیم و راحتتر معنا کنیم، راحتتر معنا کنیم. کتاب در قرآن به عنوان کتاب خودش آمده. لذا اگر میگوییم تلك آیات الکتاب یعنی آیات همین کتاب. گرچه ببریم آنجا، مشکلی پیدا نمیکنیم.
مبین یعنی روشنگر
مبین چه معنی میدهد؟ مبین یعنی روشنگر. روشنگر هم خودش، خودش را روشن میکند، و هم چیزهای دیگر را، معارف دیگر را روشن میکند. اصلاً اینکه تفسیر یا نام تفسیر قرآن به قرآن مرسوم شده به خاطر این است که میگویند قرآن خودش، خودش را بلَد است روشن کند. یعنی خودش بیان برای هر چیزی هست از جانب خودش. مبین و روشنگر و مبین هر چیزی هست از جانب خودش. خودش هم یک چیزی است. از این جهت هست که مبین یعنی روشنگر. هم روشنگر خودش است هم روشنگر معارف دیگری.
إنا أنزلناه قرآناً عربیاً لعلکم تعقلون
«إِنَّآ أَنزَلْنَٰهُ قُرْءَانًا عَرَبِيًّۭا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (یوسف/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را قرآنی عربی نازل کردیم، باشد که خرد ورزید.
ما نازل کردیم.
دو معنای قرآن: خواندنی و جمع
قرآن ریشهاش قرء است؛ قرنه نیست، قرء است. آن نون، نون زائده است. قرائت دو تا معنی دارد. لذا قرآن هم دو تا معنی دارد. قرائت یک معنایش به معنی خواندن است که خیلی واضح و معروف است. یک معنایش به معنی جمع کردن است. برای اینکه بحث روی هوا نباشد، لسان العرب جلد یک صفحهٔ صد و بیست و هشت نوشته:
«وَمَعْنَى ٱلْقُرْآنِ مَعْنَى ٱلْجَمْعِ ۚ وَسُمِّيَ قُرْآنًا لِأَنَّهُ يَجْمَعُ ٱلسُّوَرَ فَيَضُمُّهَا» (لسانالعرب/ج۱/۱۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و معنای قرآن معنای جمع است؛ و قرآن نامیده شد چون سورهها را گرد میآورد و به هم میپیوندد.
معنای قرآن یعنی جمع. و سمی قرآن لأنه یجمع السور فیضمها. اینکه گفتیم قرآن به خاطر اینکه جمع کرده سوره را با همدیگر و اینها را پیوند و پیوستگی هم به آن داده. اگر بفهمیم که قرآن — که باید بفهمیم — یک معنایش یعنی خواندنی و یک معنایش یعنی جمع، اینجا به سه تا پارامتر میرسیم.
بحث باز موضوعی نمیخواهیم بکنیم.
انزال قرآن: تجلی نه تجافی
انزال در قرآن با انزالی که «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً» فرق دارد. ما هم «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً» داریم هم انزالی که قرآن را نازل کرده خدا. اینها با همدیگر متفاوتاند.
«وَأَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ» (بقره/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آسمان آبی فرو فرستاد.
یک موقع هست انزال اصطلاحاً میگویند با تجافی همراه است. یک موقع هست میگویند تجلی نه تجافی. تجافی فرقش با تجلی این است. تجافی یعنی جا خالی کردن. این حالتی که شما مینشینید میخواهید بلند شوید، به آن میگویند حالت تجافی در نماز. شما دیر رسیدید به نماز که رکعت دوم رسیدید و میگویند تجافی. حالتی که میخواهید بلند شوید. در این حالتی که میخواهید جا خالی کنید میگویند تجافی.
یک قطره باران از آن بالا وقتی میافتد پایین، وقتی که این بالاست این پایین نیست؛ ولی میافتد پایین دیگر بالا نیست. به این میگویند تجافی. انزال قرآن اینجوری نیست. انزال قرآن به صورت تجلی است و نه به صورت تجافی. تجلی چیست؟ یعنی ضمن اینکه آن حقیقت بالاست، پایین هم هست. منتها رقیقترش پایین هست. غلیظترش بالاست. باز دور میآید پایینتر، پایین هم هست. همینجوری پایین هم هست.
قرآن در همهٔ عوالم هست، همین الان هست. همین الان این قرآن اینجاست، بالاترَش در عوالم بالاتر هست. در عالم مثالیاش یک جور است، عوالم بالاترَش یک جور است، لدنیاش یک جور دیگر است اصلاً. حتی این را که در روایت میبینید که قرآن به صورت انسان ظاهر میشود در برزخ، در قیامت، این به خاطر اینکه واقعاً آن قرآن است؛ آن قرآن به آن صورتش هست. میآید در اینجا میشود این خط و ورق و صفحه و این صوت و کلام. این پایین این است؛ پایینترین مرتبه و نازلترین مرتبهاش این است.
آن موقع بحث این است که یک موقع هست شما در تفسیر همهاش باز داری با الفاظ ور میروی. این میشود پایینترین سطحش. منتها این چیزی که به صورت تجلی ظهور کرده، به عنوان یک مثال بهتان بگویم چطوری؟ اینجوری. یک موقع هست شما یک مطلب معقولی در ذهنتان هست. آن مطلب معقولی که در ذهنتان هست میریزید که چطوری فصلبندیاش بکنم، چه کارش بکنم؟ میآیی یکییکی چینشاش میکنی اینها پشت سر هم. این مطلب را میریزی پایینتر. همان را یا با یک سخنرانی بیان میکنی یا قلمیاش میکنی مینویسیاش.
اینجوری نیست که وقتی این مطلب معقول در ذهن شما هست میخواهید فصلبندیاش کنید از آن مطلب معقول درمیآید که آنجا خالی میشود میآید در آن قوهٔ متخیلهٔ شما. یا وقتی شما قلمیاش میکنید کلاً از ذهن شما میرود که دیگر. یعنی اینجوری که خالی کند جای شما. در همهٔ عوالم هست. منتها آن بالا خالصتر، با وحدت بیشتر. و این وحدت بیشتر کلاً آدمی که به عوالم کثرت هم عادت دارد از وحدت میترسد. میدانید که.
وحدت عوالم بالا و کثرت دنیا
یعنی اگر صحبت از عالمهایی اصلاً بشود که توش وحدت بیشتر است، میدانید که قلب کسانی که ایمان ندارند مشمئز میشود. کسی که عادت به کثرت عالم دارد همین حرفها را بزنی دارد که و الا وقتی دنیا و اینها را ازش بگویی اگر حرف دنیایی بزنی گوش میدهد، اصلاً خوشحال هم میشود. اصلاً بشارت است انگار. شما از عالم کثرت حرف میزنی. اندکی مطلب را ببری به عالمهای بالاتر که همینجوری وحدت در آن بیشتر است در آن عوالم.
میترسم بحث دراز شود؛ همان مطلبی که در ذهنتان است نشان میدهد وحدتش چگونه بیشتر است. شما گاهی اوقات یک جرقه میزند در ذهنتان. وقتی که این جرقهٔ عقلایی که زده میآیید افرازش میکنید و جدا جداش میکنید میبینید چهار تا مطلب میشود. میگویند که این مطلب از کجا میگویی؟ میگویی آنی که زد در ذهنم. آقا اینش چیست؟ میگویی آن هم همان که زد در ذهنم. میبینید یک مطلب گویی میزند به ذهن. یعنی انگار در کسری از ثانیه یا اصلاً در آن، یک چیزی میزند در ذهن حاوی چهار پنج تا مطلب است. ولی با وجود وحدانی آنجا میزند. افرازش میکنید در عوالم پایینتر ذهنتان افرازش میکنید میشود چهار پنج تا مطلب؛ مینویسیدش شما میبینید شد چند فرش، چند چیز.
آنجا عوالم هم عوالمی که اینجا هم هست همین است. در این عوالم عالم کثرت است. پر آدم و پر چیز و پر… میروید آن بالا میبینید که تحت روحیّت یک چیزهایی است. میروید بالاتر، رفتهرفته به وحدت نزدیکتر میشوید. لذا وقتی که کسانی که عادت به کثرت دارند اولاً از عوالم وحدت نه خیلی باخبر میشوند نه وقتی که اطلاع حاصل بکنند مشمئز میشوند اصلاً. اساساً مشمئز میشوند:
«وَإِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَحْدَهُ ٱشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِٱلْءَاخِرَةِ ۖ وَإِذَا ذُكِرَ ٱلَّذِينَ مِن دُونِهِۦٓ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ» (زمر/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون خدا به یگانگی یاد شود دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند مشمئز میگردد؛ و چون کسانی جز او یاد شوند ناگاه شادمان میشوند.
با این اصلاً بحث وحدت میکنی مشمئز میشوند. بحث از خدا واحد میکنی مشمئز میشوند. وقتی که ما دنیا را، عالم کثرت را بحث کنیم انگار مژدهمان میشود، انگار بشارتی است برایشان.
حبلالله؛ طناب انداختهشده نه طناب پیچیدهشده در مغازه
این انزال قرآن قرار است که اگر تجلی پیدا کرده این «اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ» از این بگیر برو بالا. قرآن طناب افتاده نیست، طناب انداخته است. یعنی قرآن حبلاللهی است که از آن بالا انداختهاندش تا این پایین. یک طناب پیچیدهای نیست که توی مغازهای ایستاده که شما یک سرش را بگیری که آخرش به هیچ جا نمیرسی. یک طناب انداختهشدهای است که یک سرش را باید بگیری بروی بالا.
«وَٱعْتَصِمُوا۟ بِحَبْلِ ٱللَّهِ جَمِيعًۭا وَلَا تَفَرَّقُوا۟» (آلعمران/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.
یک موقع هست الفاظ است، بعد مفاهیم است، بعدش معانی است، بعدش حقایقش است، بعدش لطائفش است، اشاراتش است. بعد اینها را باید ببینی، باید خواب ببینی.
خواب و توفّی؛ معارف را میشود خواب دید
این بحث خوابی که در همین شروع سال به تفصیلش حالا در جلسهٔ پنجشنبه خیلی مختصرش را گفتم، به تفصیل بیشترش هم فردا مطرح خواهد شد. اینها باید آرامآرام خواب ببینی. آخر مگر این میشود کسی توفّی بشود:
«ٱللَّهُ يَتَوَفَّى ٱلْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَٱلَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنَامِهَا» (زمر/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا جانها را هنگام مرگشان میگیرد، و آن را که نمرده در خوابش.
که گفتند در منام توفّی میشود. یعنی اگر بخواهی، توفّی میشوی. توفّی بشوی باید بروی پیش «ملک الحکیم العلیم»ها حکمتها را بگیریات؛ نه غیرممکن است. مگر اینکه کورباطن بشود انسان. یعنی چشم، یعنی باطنش کور باشد که حکمتها گیرش نیاید. آرامآرام معارف باید در خواب دیده بشود، آرامآرام چیز بشود. آرامآرام یک چیزهایی آرامآرام باید اتفاق بیفتد. یعنی این جدی است.
ما توقعمان از خودمان انصافاً آمده پایین. که فکر میکنیم که مثلاً یک ظواهر قرآن را به هم دوختیم درست شد مثلاً. نه بابا این ظواهر قرآن برای این است که این انزال صورت گرفته. از این باید بگیری بروی بالا. معارف را خیلی وقتها میشود خواب دید. خیلی، خیلی از مشکلات علمی در خواب میشود حل بشود. چون که شما توفّی میشوی میروی پیش ملک حکیم علیم. به محض اینکه شما بخوابی توفّی میشوی. یعنی میمیری. به محض «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا» کسی هم که نمیمیرد در منامش همینجوری است. شما دارید توفّی میشوید. وقتی روح شما دارد توفّی میشود دارد میرود. میرود باید حکمتها گیرش بیاید تا اینجوری میرود پیش خدا حکیم علیم.
ما این توقع را داریم از این بحثها، از اصلاً بحث قرآن ما همین توقع، از خودمان هم همین توقع را باید بکنیم. یعنی عنصر قرآن یک موقع هست الفاظ است، بعد مفاهیم است، معانی است، لطائف، حقایق، اشارات است. این قرآن است که اگر، اگر تربیت نکند قرآن نیست. اگر قرآنی کسی را تربیت نکند قرآن نیست. یا ما داریم کم میگذاریم سر قرآن یا قرآن به درد نمیخورد. قرآن که به درد میخورد ما داریم کم میگذاریم. یعنی ما کم داریم میگذاریم روی برخورد با قرآن.
عربی بودن قرآن
میگوید «لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ». اولاً قرآن خیلی نظر دارد به اینکه این قرآن عربی است. با نظر خیلی شدید و غلیظی نظر این قرآن عربی است. این را حواسشان باشد. در آیات متعددی مثل:
«وَكَذَٰلِكَ أَنزَلْنَٰهُ قُرْءَانًا عَرَبِيًّۭا» (طه/۱۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه آن را قرآنی عربی نازل کردیم.
«قُرْءَانًا عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِى عِوَجٍۢ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» (زمر/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قرآنی عربی، بیکژی، باشد که پروا کنند.
«كِتَٰبٌۭ فُصِّلَتْ ءَايَٰتُهُۥ قُرْءَانًا عَرَبِيًّۭا لِّقَوْمٍۢ يَعْلَمُونَ» (فصلت/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کتابی که آیاتش تفصیل یافته، قرآنی عربی برای گروهی که میدانند.
«وَكَذَٰلِكَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ قُرْءَانًا عَرَبِيًّۭا» (شوری/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه به تو قرآنی عربی وحی کردیم.
«إِنَّا جَعَلْنَٰهُ قُرْءَٰنًا عَرَبِيًّۭا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (زخرف/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را قرآنی عربی قرار دادیم، باشد که خرد ورزید.
آیهٔ شبیه این آیه است: «جَعَلْنَاهُ / أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا». معانی عربی و عبری و سریانی و فارسی اینها که ندارد. معانی اصلاً معنا که عربی ندارد. معنا اصلاً معناست. منتها اینکه گفتن قرآن عربی است، یک فضیلتی گذاشتن، یک فضیلتی واقعاً زبان عربی دارد برای بیان مطالب. برای بیان مطالب زبان عربی یک فضیلتی دارد که بقیهٔ زبانها آن را ندارند.
روایت کافی: یبین الألسن ولا تبینه الألسن
کما اینکه در روایت است پرسیدند از خود امام معصوم. پرسیدند که من اینجا آوردم که این را پیدا بکنم. داریم که «عن أحدهما» وقتی در روایت میگویند یعنی یکی حالا یا امام صادق یا امام باقر از یکیشان سؤال شده. از قول خدا عز و جل «بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ» در کافی جلد دو صفحهٔ ششصد و سی و دو. گفتند این «بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ» یعنی چه؟ گفتند به خاطر اینکه:
«بِلِسَانٍ عَرَبِىٍّۢ مُّبِينٍۢ» (شعراء/۱۹۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زبانی عربیِ روشنگر.
«يُبِينُ ٱلْأَلْسُنَ وَلَا تُبِينُهُ ٱلْأَلْسُنُ» (کافی/ج۲/۶۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زبانها را بیان میکند و زبانها آن را بیان نمیکنند.
عربی زبانی است که همهٔ زبانها را بیان میکند ولی هیچ زبانی نیست که بتواند عربی را بیان کند. انصافاً هم همینجوری است. یعنی زبان عربی به دلیل واژگان بسیار بلند و بالایی که توش دارد و ترکیبهای خیلی عجیب و غریبی که توش دارد، یبین الألسن ولا تبینه الألسن. یک زبانی نیست که بتواند عربی را به کمالش بیان کند. ولی عربی هر زبانی را بیان میکند. این خصوصیت زبان عربی است.
که اینجا بد هم نیست. یک توصیه بکنیم که دوستان یک مقداری خودشان را با زبان دین آشنا بکنند. عربی هیچ فضیلتی ندارد الا اینکه زبان قرآن شده. ولی به هر جهت چون که زبان قرآن و دین شده، این به معنای آن نیست که شما عربزبان بشوید. بزرگترین کتابهای ادبیات عرب را فارسی نوشتهاند. نه بحث این نیست که شما بروید مکالمهٔ عربی یاد بگیرید. بحث این است که عربی یاد بگیرید. یعنی همین که فاعل را تشخیص بدهید، مفعول را تشخیص بدهید، ارتباط اینها را تشخیص بدهید. یک سری ظرایف و اینها را تشخیص بدهید. لذا اگر من در این کلاس یک مقداری به این ظرائف و لطائفش هم اشاره کردم که چطوری این لغات دارد برمیگردد، به کجا برمیگردد، این چیزهایی است که یک مقدار در راستایش یک مقداری عربیتان قوی بشود.
این عربی را شوخی نگیرید. عربی زبان دین است؛ باید کار بکنید. در همین حدی که عربی را بفهمید. نه اینکه عربی صحبت بکنید. ارتباط لطائف و دقائق زبان عربی هم اینقدر بفهمید بس است. عربها غالباً همان چیزی را که ما از قرآن میفهمیم نمیفهمند. برای همین تفاسیر عربی بسیار ضعیفتر از تفاسیر فارسی است. یعنی تفاسیری که عربزبانها مینویسند به مراتب ضعیفتر از تفاسیری است که فارسیها مینویسند. چون که میگویند دقیقاً آن لطائف عربیاش را میدانند که خود آن عربها نمیدانند گاهی اوقات. با اینکه زبان خودشان است ولی متوجه نیستند، دقت نمیکنند روی اینهایش.
ولی وجه اصلی زبان عربی که اینجا نیز تأکید میشود، بحثی است که بلسان قومه. یعنی به هر جهت قرآن برای آن، آن جایی که آمده در قوم عرب آمده. آن جایی که آمده در قوم عرب آمده. صفحهٔ دویست و پنجاه و پنج قرآن را بیاورید و صفحهٔ چهارصد و هشتاد و یک.
بلسان قومه
در صفحهٔ دویست و پنجاه و پنج سورهٔ مبارکهٔ ابراهیم آیهٔ چهار نگاه بکنید. این است:
«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِۦ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ ۖ فَيُضِلُّ ٱللَّهُ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِى مَن يَشَآءُ ۚ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (ابراهیم/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ رسولی نفرستادیم مگر به زبان قومش، تا برایشان بیان کند؛ پس خدا هر که را بخواهد گمراه میکند و هر که را بخواهد هدایت میکند؛ و او شکستناپذیر حکیم است.
و ما رسول نفرستادیم مگر اینکه بلسان قومش صحبت میکند. به زبان قوم صحبت میکند. این به زبان قوم اعم از اینکه حتی به لغت قوم دارد صحبت میکند یعنی به عربی دارد صحبت میکند و اینکه به زبان قوم دارد صحبت میکند اصلاً. ما به این آخوندها آن موقعی که قم بودیم میگفتیم شما به زبان قم دارید صحبت میکنید، نه به زبان قوم. یعنی گاهی اوقات هست که اینقدر عبارت قلمبهسلمبه، ولی این زبان قوم است؟ زبان قوم این است که با دانشجو یک جوری باید صحبت کرد، با فرهنگی یک جوری صحبت میکند، با روستایی یک جوری آدم صحبت بکند. لذا هرچی من را دعوت میکنند برای روستاییها صحبت بکنم و این تیپها، من میگویم واقعاً من این زبان را ندارم اصلاً. نه اینکه حاضرم شریک شوم ولی زبانشان را ندارم اصلاً. زبان قوم را ندارم.
مثال: استدلال چارواداری غدیر در روستای نزدیک رشت
یک نفر میبینید زبان قوم. آن روستای یاز تفه که از شهر رشت رفته بودیم، این بنده خدا یک استدلال چارواداری کرده بود. این به قدری این استدلال قوی است و درست است. در روستایی که شیعه نیستند، سنیها هستند. بعدش بلند شده بود در عید غدیر گفته بود که چیست؟ همه هم چوپان نشسته بودند، گفته بود شما چوپان چیزی را میخواهید بفرستید، باید بعدش پخش میشد بلند گفت. یک عده سنی بود، یک عده تشیع بود. گفته بود شما بخواهید گوسفند را بفرستید مثلاً بچرند، یک کیلومتر آنورتر، یک نفر میگذارید براش بفرستند یا نه؟ یک چیزی میگذارید که این، اینها ببرد بچراند یا نه؟ میخواهید خودتان بروید کنار؟ گفتم بله. گفت یعنی پیامبر به اندازهٔ گوسفند ما را قبول نداشت.
این استدلال چارواداری است، چوپانی است ولی خیلی قوی است. این یعنی لسان قوم. پخش شده بود اهل تسنن را شنیده بود رفته بود پیش مولویشان. رفتم پیش مولویه. گفتم جواب این را بده. این یک حرف است، جواب این را بده. این حرف حساب است. درست است چارواداری است ولی درست است. حرف دقیقی است. در جای خود یک حرف بسیار دقیقی است این هم. چون آن هم شروع کرده به فحاشی کردن. این، این لسان قوم. «بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ» تا اینکه تبیین میکند برایشان. «فَيُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ».
اگر قرآن اعجمی بود
آن موقع شما در صفحهٔ چهارصد و هشتاد و یک سورهٔ فصلت آیهٔ چهل و چهار این را میبینید که تأکید کرده که ما چرا قرآن را عربی فرستادیم؟ به دلیل اینکه اینها عرباند، عرباند عربی فرستادیم. گرچه یک فضیلتی که اصلاً از زبان عربی هست این است برای اینکه:
«وَلَوْ جَعَلْنَٰهُ قُرْءَانًا أَعْجَمِيًّۭا لَّقَالُوا۟ لَوْلَا فُصِّلَتْ ءَايَٰتُهُۥٓ ۖ ءَا۬عْجَمِىٌّۭ وَعَرَبِىٌّۭ» (فصلت/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آن را قرآنی غیرعربی میساختیم میگفتند چرا آیاتش روشن نشده؟ آیا غیرعربی است و شنونده عربی؟
و اگر ما قرآن را اعجمی قرار میدادیم — اعجمی یعنی غیرعربی — «لَقَالُوا لَوْلَا فُصِّلَتْ آيَاتُهُ» میگفتند اصلاً روشن نیست تو چرا این حرفی داری میزنی؟ چرا اینها تفصیل پیدا نکرد، چرا روشن نشد این حرفها؟ روشن نیست برای قوم.
بعد اشکالی که میگیرند این است، «أَأَعْجَمِيٌّ وَعَرَبِيٌّ». آن چیزی که گذاشتهاند این خواندن، این که میشود قاریکِشی. این چیزهایی که مینویسند به قاریهای قرآن برای مسابقات که نتوانند بخوانند نمره کم کنند ازشان. این اینجوری خوانده میشود «أَأَعْجَمِيٌّ». یعنی آن الفش هم خوانده میشود هم با لینت خوانده میشود. «أَعْجَمِيٌّ» خوانده نمیشود، «أَعْجَمِيٌّ» هم نیست. این «أَأَعْجَمِيٌّ» اینجوری است. حالا اینها را مینویسند به قاریها که حالشان را بگیرند اینها برایتان.
«أَأَعْجَمِيٌّ وَعَرَبِيٌّ» یعنی همزهٔ سؤال دارد دیگر. اعجمی و عربی، فارسی مینویسی به حال اینکه این قوم عربی است. یعنی فارسی را داری مینویسی برای آدم عرب، اعجمی و عربی. یعنی آن را داری اعجمی مینویسی به حال اینکه قومی که دارد گوش میکند عربی است، آن نمیخورد به همدیگر. مشکل، مشکلی است که به هر حال قوم، قوم عرب است هر جا باید به لسان قوم صحبت کند نمیتواند که آنجا فارسی صحبت کند یا یک زبانی.
ضمن اینکه شرافتی به زبان عربی وجود دارد که مینویسند، که اگر ما بخواهیم تبدیلش بکنیم به فارسی خیلی از معانی در میرود از دست. چون یک معنی بسیط را میخواهیم تبدیل به چهار تا واژه بکنیم وقتی میخواهد تبدیل بشود معانیش در میرود از وسط، از وسط کار در میرود. حالا این را بعداً میبینیم، مجبوریم یک انشای مفصل بگوییم.
سه ویژگی آیه برای تعقل
اینکه در «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» اینجا تمامش میکنیم. مقدمهاش طول کشید. دو تا، سه تا ویژگی دارد «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ». هو که کجا برمیگردد؟ به آن کتاب برمیگردد. إنا أنزل، آن کتاب را ما نازلش کردیم. یعنی همین این کتاب را این ما نازلش کردیم، آمده پایین. چطوری؟ أنزلناه.
یک، اولاً خواندنی است. دو، مجموعه است. سه، عربی است. تا اینکه شما بتوانی تعقل کنید روش. این «لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» تا اینکه شما تعقل کنید. سه تا ویژگی دارد برای اینکه شما تعقل کنید.
الفاظ معصومانه است؛ «قل»های قرآن
یکی اینکه خوانده شده، یعنی این را ما بر پیغمبر خواندیم. اینجوری نیست که معانی را دادیم به پیغمبر، پیغمبر از خودش الفاظ را درست کرده؛ یعنی تمام الفاظ معصومانه است. الفاظ، الفاظ خداست. اولاً خوانده شده است.
آنقدر رسول امین امانتدار بوده در این قرآن شما نگاه کنید همونی که شنیده گفته. «قل»های قرآن را دقت کنید. حالا من به شما بگویم که برو بگو یا به شما بگویم برو فلان جا بگو، بگو فلان چیز، شما دیگر «بگو»اش را که نمیگویی که. ولی پیغمبر «بگو»اش هم میآید میگوید. گفته «قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ» میگوید «قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ» نمیگوید «يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ». یک جا میگوید «يَا أَيُّهَا النَّاسُ» اینجوری شنیده، یک جا «قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ» همینجوری شنیده. هم «قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» دارید، هم «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» دارید. «قل»هایش هم میآید میگوید. اگر بهش میگفتند برو بگو میآمد میگفت «برو بگو» یعنی اینجوری میگفت. اولاً خوانده شده است. الفاظ هم همین است.
«قُلْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْكَٰفِرُونَ» (کافرون/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: ای کافران.
مجموعهٔ بههمپیوسته
ثانیاً مجموعه است و به هم پیوسته است. اگر شما یک قرآن یک مجموعهای نیست که مثل این کتابهای تألیفی باشد که مجموعه مقالات را جمع کردهاند به همدیگر پیوست کردهاند و مثلاً یک جلد دادهاند شده قرآن. قرآن مجموعه است. همین که بحث از کجا ما این واژه داریم این تفسیر میکنیم سرش؟ به خاطر خود قرء که معنی جمع است، یکی از معانیش. به صورت مجموعهای آمده این و یک مجموعهای به هم پیوسته است.
اولاً شما نمیتوانی یک تکهاش را بگذاری، یک تکهاش را قبول نکنی. اینها پیوند خورده به همدیگر باید همهاش را قبول بکنی، یک آیه را نباید قبول نکنی و این است که تمام آیات به هم ربط و پیوستگی دارد شما میتوانی تعقل بکنی. میتوانی از این آیه — اصلاً مجوز اینکه ما از این آیه میپریم در آن آیه، از این آیه، آن آیه، از این آیه را چیست؟ روی چه حسابی است؟ به خاطر اینکه یک مجموعهٔ به هم پیوسته است وگرنه اگر یک مجموعهٔ تألیفی یکیاش را یکی نوشته بود، یکی یک چیزی، در موضوعات مختلف نوشته شده بود با گرایشهای مختلف نوشته شده بود، پیوست و پیوندی به هم نداشت، ما حق نداشتیم این کار را بکنیم. پس این هم مال…
و نکتهٔ بعدش این است چونکه عربی است، عربی بودنش هم باعث تعقل شما میشود. حالا به دلیل شرافت زبان عربی است یا به دلیل اینکه لسان قوم عرب است که قوم عربی، این مجموعه به این صورت انزال پیدا کرده، آن حقیقتی که اصلاً نه لفظ است «أَنزَلْنَاهُ» انزال پیدا کرده به صورت تجلی که نه حقیقتش لفظ است، نه عربی است، نه عبری است، اصلاً معناست اینها در بالا، احوال بالاتر. معنا هم نه عربی است، نه عبری است، نه فارسی است، نه تاتی، نه ترکی، هیچی نیست معنا، معنا، معناست. خواسته بیاید پایین به بهترین شکل چه شکلی آمده؟ شما بتوانی تعقل کنی به صورت قرآن آمده، یک خواندنی آمده که شما بتوانی بخوانی.
متن خواندنی یا فیلم؟ معجزهٔ جاوید ادبیات است
این هنوز ارزش خواندن را نشان میدهد. بعضیها بحثش این است که آیا اگر الان، یکی از شبهات این است اگر الان قرآن میآمد، فیلم میآمد یا ادبیات؟ یکی از سؤالات، قرآن الان با تکنولوژی جدید اگر میآمد خدا فیلم درست میکرد یا باز یک متن مینوشت؟
اینکه خود اینکه یک متن خواندنی باشد که قدرت تأمل را روش زیاد میکنیم. میدانید که هنوز یک متن خواندنی با متن فیلم فرق دارد. شما فیلم — خود فیلمسازها میگویند — پای حرف فیلمساز، یک نفر فیلم شما پای یک دروغ مینشینی با یک قصد یعنی شما اصلاً قصد میکنی که یک دروغ بشنوی چون که اولاً این صحنه هیچکدام اتفاق نیفتاده. معمولاً اینها اتفاق نیفتاده. بعدش ما تنه میزنیم به خدا راست هم میگویند. چون که یک شخصیتی را خلق میکنند هر جوری که بخواهند خلق میکنند. با هرکی که دلشان بخواهد مزدوجش میکنند. یعنی بعد هر وقتی بخواهند طلاق میگیرند. یعنی هر موقع که کارگردان بخواهند اینها طلاق میگیرند. یعنی یک ارادهٔ قاهری شبیه ارادهٔ خدا وجود دارد در آنجا، در فیلمسازی، که در جاهای دیگر آنقدر به این وضوح وجود ندارد. چون شخصیتها به صورت تصویری خلق میشوند دیگر، تصویری هم هست.
متن ادبی و خواندنی بودن هنوز به عنوان اینکه قرآن معجزهٔ جاوید است، جاوید است با اینکه ادبیات است، با اینکه متنش ادبیات است که اگر الان هم بود ادبیات بود. یعنی جاوید بودنش به همین است. این منافاتی ندارد که ما برویم فیلم بسازیم و از این چیزها. ولی معجزهٔ جاوید به این است که هنوز قابل تأمل است. فیلم اینجوری قابل تأمل نیست که. متن ادبی قابل تأمل است.
خزائن اشیا؛ انزال و تنزیل
این الان که در مورد نور گفتید ما فقط یک حقیقت. آنجا پیغمبرهایی که اصلاً هیچی. ما هم یک حقیقتی در عالم بالا داریم. شما میدانید که خود شما در عوالم بالا اصلاً یک قیافهٔ دیگریاید. خود شما در عوالم بالا اصلاً قیافهٔ شما یک چیز دیگر است، در عوالم بالا همه ما کشیده شدیم رفتیم بالا. این آیه، آیه حالا بحث این هم چون که نیست میخواهم یادتان بدهم:
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍۢ مَّعْلُومٍۢ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزانههایش نزد ماست، و آن را جز به اندازهٔ معلوم فرو نمیفرستیم.
هیچ چیزی نیست مگر خزائن دارد. یعنی هر یک چیزی خزائن بیشماری دارد که همهاش در نزد ماست. «وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» و ما به اندازهٔ معلومی. شما یک حقیقتی دارید در بالا اصلاً یک مدل دیگر است. در عوالم ملائکه و در عوالم عقلی اصلاً صورت ندارد. نه، وجود در عوالم بالاتر همه ما وجود داریم. صورتی برایش نیست یعنی قیافهٔ شما ندارید. در عوالم معقول وجود دارید یعنی شما یک وجود معقول دارید حتی. پس چیزها مثل تورات و انجیل هم طبیعی است، به انزال همهاش اینطور است. همهاش بله. آن ارسال هم مال پیامبران است. آن ارسال رسل است اگر قرار باشد به انزال همه چیز انزال شده. «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ».
یک جا هر جا نظر به یک چیزش است. یک موقع شما همین بحث را داری با عنوان انزال دارید، یک موقع با عنوان تنزیل دارید. انزال آن حالت دفعیاش است که نظر به این است که این یککله. تنزیل گاهی اوقات به آن نزول تدریجیاش، آنجا با این لحاظ دارند که به صورت نزول تدریجیاش نظر دارند، انزال به آن نزول دفعیاش نظر دارند. لذا با واژههای مختلف «آتیناک» ما دادیم بهت میخواهند بگویند همین نظر به انزالش از حقیقت بالا به پایین ندارند. میگوییم ما این را به تو دادیم.
الان کتاب هم صدر مثل تورات، انجیل هم به کار رفته چون گفتید کتاب چون برای قرآن به کار رفته بود مثلاً اینجا معنی میشود که انزال کتاب نه این نظر به قرآن، درست آن هم کتاب است. ولی اینکه میخواهد بگوید که ما به تو دادیم یا چنین چیزی — تورات و انجیل را به این پیامبر ندادند. این قرآن دادن نازل به همین قرآن است و جمع این با آیات دیگر همهاش نظر به قرآن است. گاهی اوقات حتی عنوان قرآن اصلاً توش آمده. قاف والقرآن المجید، صاد والقرآن ذی الذکر. میگویم این حروف مقطعه که میآید بعضی از یکی راجع به کتاب چیزی صحبت میکند راجع به انجیل و تورات و اینها صحبت نمیکند.
تعقل، تدبر، تفقه
تعقل با تدبر و تفقه فرق دارد؟ اینها فرق دارد با همدیگر، بله. تعقل یعنی چه؟ تفقه یعنی چه؟ تعقل چیزی است که کار قلب است. یعنی جایگاه تعقل کردن قلب است. در تدبر هم گاهی اوقات آمده قلب است. مثل آن آیه:
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلْقُرْءَانَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَآ» (محمد/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در قرآن تدبر نمیکنند یا بر دلها قفلهاست؟
یک موقع هم در پنجشنبه این موضوع را به تفصیل گفتم که تدبر، تعقل، تفقه اینها عباراتی است که شبیه به هم است، منتها کاملاً هم شبیه به همدیگر نیست. تعقل یک مرتبهٔ بالایی است که من در همین مرتبهٔ انزال گفتم. یعنی شما بگویی برو بالا. یعنی قضیه را ببر بالا. آن عقل همان است که:
«مَا عُبِدَ بِهِ ٱلرَّحْمَٰنُ وَٱكْتُسِبَ بِهِ ٱلْجِنَانُ» (حدیث/عقل)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه خداوند رحمان با آن پرستیده شود و بهشتها با آن به دست آید.
عقل آن است. شما باید به آن برسید که باهاش جنت کسب بکنید. تدبر یک واژهٔ نسبتاً سطح پایینتر است. یعنی به دور قضیه قرار است برسی، به پشت مطلب قرار است برسی. یک لایههای پشت مطلب را کشف بکنی. اگر واژهٔ تدبر را در کل قرآن دنبال کنید، تفکر از اینها یک لایه پایینتر است. تعقل یک واژهٔ نسبتاً ارزشمندتری شاید محسوب بشود. این هم بود در همان تذکر این که ما قرار است بگیریم برویم بالا. بحث موضوعیاش را بخواهیم بکنیم فقط این دیگر خیلی طول میکشد. این را صرفنظر میکنم ازش.
اشارهای به ادامهٔ سوره: یوسف از حیثیت خود نمیگذرد
فکر میکنم اذان هم شد دیگر نه؟ دو سه دقیقه مانده بیایند آماده بشوند اذان بخوانند. انشاءالله آرامآرام میرویم در خود تحلیل محتوای سوره. خیلی سورهٔ جالبی است. میبینید که یک جایی هست که آن جایی که از تمام چیزها میگذرد از حیثیتش نمیگذرد. وقتی که میآیند ببرندش از زندان بیرون میگوید اول بگو که:
«ٱرْجِعْ إِلَىٰ رَبِّكَ فَسْـَٔلْهُ مَا بَالُ ٱلنِّسْوَةِ ٱلَّٰتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ۚ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌۭ» (یوسف/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی آقای خود برگرد و از او بپرس حال آن زنان که دستهایشان را بریدند چیست؛ پروردگار من به نیرنگ آنان داناست.
اول تکلیف ما را روشن کن بعداً ما از زندان بیاییم بیرون. یعنی آن کسی که از خیلی چیزها میگذرد از آبرو و حیثیت خودش نمیگذرد. اول بگو که آنها برای چه دستشان را قطع کردند. اول تکلیف داستان ما را با عزیز مصر با زن عزیز مصر روشن کن تا ما بیاییم بیرون. کسی که از خیلی چیزها دارد میگذرد، یکهو از حیثیت و آبروی خودش نمیگذرد این وسط.
از خیلی نکات اخلاقی و جالبی که در اینجا هست من نمیدانم چرا این نشان آمد یکهو الان گفتم. ولی میرویم در خود سوره انشاءالله به فضل الهی میبینیم اینها یکییکی.
دعای پایان جلسه
خدا گناهان ما را ببخشد بیامرزد. عاقبت همهمان را ختم به خیر بفرماید. قلب نازنین امام زمان از ما راضی و خشنود بدارد. خدا اُنس ما را در دنیا و برزخ و قیامت با قرآن و اهل بیت زیاد بگرداند. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان قرآن و اهل بیت قرار بده. هر حظ و بهرهای از هر جای این عالم به روح حضرت امام عاید و واصل بفرماید. همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و یاری و تأیید بفرما. خدا همهٔ گذشتهمان، رفتهمان، لاحقینمان، پدر، مادرمان، معلمانمان را همه را سر سفرهٔ قرآن حاضر بفرما.
«بِنَبِيِّنَا وَآلِ فَاطِمَةَ ٱلزَّهْرَآءِ صَلَّى ٱللَّهُ عَلَيْهِمْ» (توسل پایانی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به حق پیامبر ما و خاندان فاطمهٔ زهرا که خداوند بر ایشان درود فرستد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.