یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه، صلوات و تلاوت آیات پانزده تا بیست
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیّبۀ شهدا و حضرت امام، و همۀ گذشتگانِ ذویالحقوق — پدر و مادر و معلمانمان — فاتحهای هدیه میکنیم. ثواب فاتحه برای همۀ آنان باشد.
سورۀ مبارکۀ یوسف. آیات پانزده تا بیست را میخوانیم؛ موضوع درس امروز همین آیات است. قرآن را جلوی چشم بگذارید. فضای جلسه فضای تفسیر است، نه سخنرانی مناسبتی. این حرفها را روی هوا نمیشود گرفت. اگر واو را نبینی، اگر «کذب» را وصفِ خون نگیری، اگر «فصبر جمیل» را با «الصبر جمیل» یکی کنی، رشته از دست میرود. متن در میان است.
«فَلَمَّا ذَهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَجْمَعُوٓا۟ أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را بردند و همداستان شدند که در نهانخانۀ چاهش بیفکنند، به او وحی کردیم که قطعاً آنان را از این کارشان باخبر خواهی ساخت، در حالی که آنان درنمییابند.
«وَجَآءُوٓ أَبَاهُمْ عِشَآءً يَبْكُونَ» (یوسف/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شبانگاه گریان نزد پدرشان آمدند.
«قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَآ إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِندَ مَتَٰعِنَا فَأَكَلَهُ ٱلذِّئْبُ وَمَآ أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنَا وَلَوْ كُنَّا صَٰدِقِينَ» (یوسف/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای پدر ما، ما رفته بودیم مسابقه دهیم و یوسف را نزد کالای خود گذاشته بودیم؛ پس گرگ او را خورد. و تو ما را باور نمیکنی، هرچند راستگو باشیم.
«وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَٱللَّهُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ» (یوسف/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیراهنش را با خونی دروغین آوردند. [پدر] گفت: بلکه نفسهای شما کاری را برایتان آراسته است. پس صبری زیبا [پیشه میکنم] و خداوند است که بر آنچه وصف میکنید از او یاری خواسته میشود.
«وَجَآءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا۟ وَارِدَهُمْ فَأَدْلَىٰ دَلْوَهُۥ قَالَ يَٰبُشْرَىٰ هَٰذَا غُلَٰمٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَٰعَةً وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِمَا يَعْمَلُونَ» (یوسف/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کاروانی آمد؛ آبآورشان را فرستادند. او دلوش را فروفرستاد. گفت: مژده باد، این پسری است. و او را چون کالایی پنهان داشتند. و خداوند به آنچه میکنند داناست.
«وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍۭ بَخْسٍ دَرَٰهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا۟ فِيهِ مِنَ ٱلزَّٰهِدِينَ» (یوسف/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به بهایی ناچیز، درهمهایی چند، فروختند و در او از بیرغبتان بودند.
درس از آیۀ پانزده آغاز میشود و عمدتاً تا همان صبر جمیل و «والله المستعان» پیش میرود. امروز باید روی متن ایستاد؛ تفسیر یعنی همین ایستادن، نه عبور شتابزده از روی آیه. آیات نوزده و بیست را در تلاوت آوردیم؛ تفصیل ورود کاروان و فروش، اگر خدا بخواهد، جای خود را دارد. آنچه امروز باید با دقت دنبال کرد همان نکتهای است که جلسۀ پیش وعده داده شد: قطع ظاهر جمله در آیۀ پانزده.
برادران یوسف را بردند، اجماع کردند که در نهانخانۀ چاهش بیندازند، و آیه انگار تمام میشود. خواننده منتظر است بشنود پس چه شد. قرآن به جای جزای شرط، واو میآورد و وحی را وسط میگذارد: به یوسف میگوییم تو همینها را باخبر خواهی کرد و آنها نمیفهمند. یعنی در همان لحظهای که توطئه تمام به نظر میرسد، غیب باز میشود.
واو میان شرط و جزا در آیۀ پانزده
جلسۀ پیش قرار بود روی همین قطع ظاهر جمله بایستیم. آیه اینگونه پیش میرود: وقتی او را بردند و همداستان شدند که در نهانخانۀ چاه بیندازند، اینجا عملاً جمله تمام میشود؛ حال آنکه باید ادامهای داشته باشد: چه شد؟ از سر گرفته میشود: و به او وحی کردیم که آنان را از این کارشان باخبر خواهی ساخت، در حالی که درنمییابند.
یکی از نکتههای زبان قرآن همین است. اگر واوِ «وأوحینا» نبود، جمله دقیق معنا میشد: فلما ذهبوا به وأجمعوا أن یجعلوه فی غیابة الجب، أوحینا إلیه لتنبئنّهم. «لمّا» کار جملۀ شرطی میکند. باید همین که او را بردند و اجماع کردند که در چاهش بیندازند، «أوحینا إلیه لتنبئنّهم». اگر آن واو نبود، شرط و جزا درست تبیین میشد. اما این واو که آمده، جریانش چیست؟
نمیگوییم این واو زاید است؛ قرآن لفظ زاید ندارد. لفظ اگر هست، کار میکند. میگوییم ساخت انتظار را میشکند. ذهن میخواهد بعد از «لمّا» فوراً جزا بشنود؛ قرآن جزا را با واو جدا میکند. گاهی این جدایی برای بزرگداشت آن وحی است، گاهی برای قطع توهّم علیت عادی. باید دیده شود، نه اینکه در ترجمه حذف گردد.
نمیخواهیم اطاله کنیم و از موارد مختلف مثال پشت مثال بیاوریم؛ در قرآن زیاد داریم. به عنوان نمونۀ روشن، صفحۀ چهارصد و شصت و شش قرآن را نگاه کنید. آنجا انگار جزا شرط را قطع میکند، جزای شرط را نمیآورد، واو میآورد و ادامه میدهد؛ یا بگوییم میان شرط و جزا واو میآورد.
در آیۀ هفتاد و یک سورۀ زمر چنین آمده است. کل آیه را بهخاطر پرهیز از اطاله نمیخوانیم؛ همان قطعهای که محل مقایسه است کافی است.
«وَسِيقَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِلَىٰ جَهَنَّمَ زُمَرًا حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَٰبُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَآ أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِّنكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ ءَايَٰتِ رَبِّكُمْ وَيُنذِرُونَكُمْ لِقَآءَ يَوْمِكُمْ هَٰذَا قَالُوا۟ بَلَىٰ وَلَٰكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ ٱلْعَذَابِ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ» (زمر/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کافر شدهاند گروه گروه به سوی جهنم رانده میشوند؛ تا چون به آن رسند درهایش گشوده شود و نگهبانانش به آنان گویند: آیا پیامبرانی از خودتان نزد شما نیامدند که آیات پروردگارتان را بر شما بخوانند و شما را از دیدار این روزتان بیم دهند؟ گویند: چرا، ولی کلمۀ عذاب بر کافران ثابت شد.
کسانی که کافر شدهاند گروه گروه به سوی جهنم سوق داده میشوند. همین که به دم در جهنم میرسند، درهای جهنم گشوده میشود. بعد «وقال لهم خزنتها» میآید. این ساخت، ساخت طبیعی شرط است: حتی إذا جاءوها، فتحت أبوابها. واوی میان شرط و این گشودهشدن نیست.
حالا آیۀ هفتاد و سه؛ همان صفحه، همان سیاق، اما دربارۀ متقین:
«وَسِيقَ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوْا۟ رَبَّهُمْ إِلَى ٱلْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَٰبُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَٰمٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَٱدْخُلُوهَا خَٰلِدِينَ» (زمر/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که از پروردگارشان پروا داشتهاند گروه گروه به سوی بهشت رانده میشوند؛ تا چون به آن رسند و درهایش گشوده شود، نگهبانانش به آنان گویند: سلام بر شما، پاکیزه شدید؛ پس جاودانه در آن درآیید.
گروه گروه متقین به سمت بهشت سوق داده میشوند. «حتی إذا جاءوها». دیگر نه «حتی إذا جاءوها فتحت أبوابها»، بلکه «حتی إذا جاءوها وفتحت أبوابها». اینجا شرط قطع میشود؛ یک واو آورده میشود. جمله هم اگر بخواهید با واو معمولی معنایش کنید، تمام میشود: حتی إذا جاءوها وفتحت أبوابها وقال لهم خزنتها سلام علیکم طبتم فادخلوها خالدین. چه شد؟ آیه تمام شد. پس این واو میان شرط و آن گشودهشدن درهای بهشت نشسته است؛ عیناً مقابل آیۀ بالا که همان گشودهشدن را بدون واو آورده بود.
این دقت را با حرص دنبال کرده باشید یا نه، جداکردن جزا از شرط را با مقایسۀ همین دو آیه میبینید. صفحۀ چهارصد و شصت و شش را که باز کنید، بالا و پایین صفحه را با هم بگذارید: جهنم «فتحت أبوابها» است و بهشت «وفتحت أبوابها». همین یک واو، ساخت را عوض میکند. نظیرش را در داستان ابراهیم هم داریم:
«فَلَمَّآ أَسْلَمَا وَتَلَّهُۥ لِلْجَبِينِ» (صافات/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون هر دو تسلیم شدند و او را به پیشانی بر خاک خواباند.
«وَنَٰدَيْنَٰهُ أَن يَٰٓإِبْرَٰهِيمُ» (صافات/۱۰۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را ندا دادیم که ای ابراهیم.
باید میشد: فلما أسلما وتله للجبین، نادیناه أن یا إبراهیم. اما آمده: فلما أسلما وتله للجبین ونادیناه. باز همان واو، میان آنچه به ظاهر شرط است و آنچه باید جزای آن باشد. این یک نکته است؛ انشاءالله عند التأمل یاد میگیرید. نمیخواهیم از مصادیق مختلف آنقدر مثال بزنیم که بحث از یوسف بیرون برود؛ در قرآن از این ساخت زیاد داریم. همین سه نمونه — یوسفِ پانزده، زمرِ هفتادویک در برابر هفتادوسه، و صافاتِ قربانی — برای اینکه چشم به واو عادت کند کافی است. از این بگذریم و برویم سراغ آمدن برادران.
چهار گونه گریه در قرآن
آمدند پیش پدرشان در هنگام عشا، در حالی که گریه میکردند.
«وَجَآءُوٓ أَبَاهُمْ عِشَآءً يَبْكُونَ» (یوسف/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شبانگاه گریان نزد پدرشان آمدند.
ما در قرآن چهار نوع گریه داریم. دو نوع گریه، گریۀ خوب محسوب میشود؛ دو نوع هم گریۀ بد. این تقسیم را از خود آیات درمیآوریم، نه از ذوق واعظ. اگر کسی بخواهد بگوید اسلام دین گریه است یا دین خنده، باید ببیند قرآن گریه را کجا ستوده و کجا مذمت کرده. بدون این تفکیک، هم روضه خراب میشود هم اخلاق. گریهای که قرآن ستوده یک چیز است؛ گریهای که قرآن بر آن کیفر نهاده چیز دیگر؛ و گریهای که صحنه میسازد و حرکت نمیآورد، چیزی سوم.
اشک شوق و معرفت
یکی اشک شوق است؛ اشکی که از یک معرفت به دست میآید. گاهی آیات قرآن را میخوانی و از ذوق گریه میکنی؛ نه از حزن. عجب آیهای. آمده است:
«وَإِذَا سَمِعُوا۟ مَآ أُنزِلَ إِلَى ٱلرَّسُولِ تَرَىٰٓ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ ٱلدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا۟ مِنَ ٱلْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنَآ ءَامَنَّا فَٱكْتُبْنَا مَعَ ٱلشَّٰهِدِينَ» (مائده/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنچه را به سوی پیامبر فروفرستاده شده بشنوند، میبینی دیدگانشان از اشک لبریز میشود به سبب آنچه از حق شناختهاند. میگویند: پروردگارا، ایمان آوردیم؛ پس ما را با گواهان بنویس.
وقتی آنچه به رسول نازل شده میشنوند، میبینی اشک از چشمانشان فیضان میکند؛ جاری میشود؛ هری اشک از چشمشان میریزد. به واسطۀ آن چیزی که از حق میبینند. یعنی آن نکتۀ حقی که کشف میکنند باعث اشکشان میشود. هیچ نکتۀ حزنآلودی در آن نیست. فقط همین که این آیات را ببیند کیف کند؛ «مما عرفوا من الحق» اشک بریزد. این اشک شوق است؛ اشک معرفت. معرفتی که کشف میشود، خودش اشک میآورد؛ لازم نیست کسی روضه بخواند تا اشک بیاید.
اشک حزنِ ناتوانی از انفاق در راه دین
یک اشک حزن هم هست؛ این هم خوب است. در توبه، آیۀ نود و دو:
«وَلَا عَلَى ٱلَّذِينَ إِذَا مَآ أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لَآ أَجِدُ مَآ أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوا۟ وَّأَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ ٱلدَّمْعِ حَزَنًا أَلَّا يَجِدُوا۟ مَا يُنفِقُونَ» (توبه/۹۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نه بر کسانی که چون نزد تو آمدند تا سوارشان کنی، گفتی چیزی ندارم که بر آن سوارتان کنم؛ برگشتند در حالی که دیدگانشان از اشک لبریز بود، از اندوه اینکه چیزی نمییابند که [در راه خدا] انفاق کنند.
آیه برای این است که طول نکشد هی قرآن را ورق نزنیم. میگوید یک سری مؤمناند که واقعاً دوست دارند در جنگ با تو شرکت کنند، ولی هیچ ندارند. میآیند پیش تو. میگوید اینها اشکال ندارند: وقتی میآیند پیش تو برای اینکه چیزی بهشان بدهی سوار شوند بیایند جنگ، تو بهشان میگویی من چیزی ندارم به تو بدهم. برمیگردند همینطور که گریه میکنند؛ از اینکه چرا نتوانستند در این جنگ خرجی برای دین بکنند. بعضیها ندارند؛ این اشکال ندارد. مهم این است که آدم قلبی داشته باشد که آن قلب واقعاً بخواهد خرج کند؛ نه اینکه «الحمد لله ما که نداریم خرج کنیم». نه. وقتی ندارد خرج کند، چشمانش از اشک حزن فیضان میکند که کاش ما هم داشتیم کمک میکردیم. این هم اشک خوبی است.
اشک ندامت و آیۀ «فلیضحکوا قلیلاً»
یک اشک ندامت و حسرت است؛ این اشک بد است. اشکهای حسرت و ندامتی که در قرآن آمده، توبه هشتاد و دو است. این آیه را شاخ کردهاند برای اینکه بگویند اسلام دین گریه است: «فلیضحکوا قلیلاً ولیبکوا کثیراً». اینکه باید آدمها کم بخندند و زیاد گریه کنند. میگویند اسلام دین گریه است؛ با این آیه انداختهاند که اسلام موافق گریۀ بیرویّه است.
لامِ «فلیضحکوا» لام امر است.
«فَلْيَضْحَكُوا۟ قَلِيلًا وَلْيَبْكُوا۟ كَثِيرًا جَزَآءًۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْسِبُونَ» (توبه/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باید اندک بخندند و بسیار بگریند؛ به کیفر آنچه به دست میآوردند.
باید کم بخندند و زیاد گریه کنند. شأن نزول را که بخوانید، باور کنید یا نفهمی است یا کرم دیگری در کار است. آیۀ قبلیاش این است:
«فَرِحَ ٱلْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلَٰفَ رَسُولِ ٱللَّهِ وَكَرِهُوٓا۟ أَن يُجَٰهِدُوا۟ بِأَمْوَٰلِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَقَالُوا۟ لَا تَنفِرُوا۟ فِى ٱلْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَّوْ كَانُوا۟ يَفْقَهُونَ» (توبه/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برجاماندگان از نشستنِ خود به خلافِ رسول خدا شادمان شدند و کراهت داشتند که با مال و جانشان در راه خدا جهاد کنند و گفتند در گرما بیرون نروید. بگو آتش جهنم سوزندهتر است، اگر درمییافتند.
آن کسانی که نرفتند جنگ و در خانه نشستند، از اینکه با پیامبر نرفتند جنگ حال میکنند. به نشستنشان، برای اینکه پشت سر رسول خدا نرفتند جنگ، خیلی حال میکنند. آیۀ بعد دارد باید کم بخندند و زیاد گریه کنند؛ کیفر آنچه به دست آوردند. پس آنها باید کم بخندند و زیاد گریه کنند؛ نه اینکه کلاً آدم باید کم بخندد و زیاد گریه کند. این هم یک اشک است.
اشک قلابیِ برادران یوسف
یک اشک دیگر هم آمده؛ اشک قلابی. همین اشک است در همین سوره: شبانگاه گریان نزد پدر آمدند.
شاید نشود گفت که این گریه، گریهای از سنخ آن تأثر قلبی بیثمر نیست. شاید ناراحت شدند از این کاری که کردند؛ ولی این جور ندامتی، ندامت بهدردبخور نیست. این حالت تأثر قلبی که میبینید به هیچ جا نمیانجامد. اینها مورد مذمت است: کسی تأثری فقط پیدا کند ولی هیچ حرکتی ایجاد نشود؛ فقط غصه میخورد. همین. شاید واقعاً «وجاءوا أباهم عشاء یبکون» یعنی واقعاً متأثر شدند که داداششان را انداختند تو چاه. ولی این چنین ندامتی که برنمیگردند بروند یوسف را درآورند، از همان اشکهای قلابی است که ما فراوان میریزیم و اسمش را میگذاریم ندامت، اسم میگذاریم لطافت و رقّت قلب. ولی اینها نیست. آن اشکی اشک است که واقعاً یک حرکتی در آدم ایجاد کند. این را شاید بشود در زمرۀ اشکهای قلابی محسوب کرد.
پس چهار گریه را یکبار جمع کنیم: اشک شوق از معرفت حق، که هیچ حزنی در آن نیست؛ اشک حزن کسی که میخواهد در راه دین خرج کند و چیزی نمییابد؛ اشک کیفر برجاماندگان که باید کم بخندند و بسیار بگریند؛ و اشک صحنهای که حرکت نمیآورد، یوسف را از چاه درنمیآورد، و فقط نام ندامت روی آن میگذارند. برادران با قسم سوم و چهارم قاطی میشوند: گریه میکنند، اما آن گریه نه معرفت است نه ناتوانی از انفاق.
بهانۀ مسابقه و خلع سلاح پدر
«قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَآ إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِندَ مَتَٰعِنَا فَأَكَلَهُ ٱلذِّئْبُ وَمَآ أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنَا وَلَوْ كُنَّا صَٰدِقِينَ» (یوسف/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای پدر ما، ما رفته بودیم مسابقه دهیم و یوسف را نزد کالای خود گذاشته بودیم؛ پس گرگ او را خورد. و تو ما را باور نمیکنی، هرچند راستگو باشیم.
گفتند «یا أبانا». آمدند با محبت نسبت به پدر: پدر ما. «إنّا ذهبنا نستبق»: ما رفته بودیم مسابقه بدهیم. این جواب یک سؤالی هم هست که در آیات قبل آمده:
«أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (یوسف/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را فردا با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازی کند، و ما نگهبان اوییم.
بعضیها سؤال میکنند که آن «یرتع ویلعب» لهو و لعب نیست؟ پس چرا یعقوب اجازه داده اساساً که این برود دوباره لعب؟ نه. آن لعبی که آنجا هست لهو و لعب نیست؛ بلکه همین تفریحات سالم است. علامتش همین است که اینجا میگوید «إنّا ذهبنا نستبق». رفته بودیم مسابقه بدهیم. حالا مسابقۀ تیراندازی، مسابقۀ سوارکاری، هر چه هست؛ رفته بودیم مسابقه بدهیم. پس «لعب» در آن آیه را نباید با لهو و لعب مذموم یکی گرفت. یعقوب هم بیجهت اذن نداده بود.
«وترکنا یوسف عند متاعنا»: یوسف را هم نزد کالای خودمان رها کرده بودیم. یعنی او را گذاشتیم مراقب. تو بشین اینجا پای وسایل باش، ما مسابقه بدهیم. تمام این آیات دلالت میکند که یوسف از لحاظ سنی قدری بچه است. همۀ اینها آن حالت بچگی یوسف را نشان میدهد. یوسف همانطور که در روایات آمده ده دوازده ساله است. «فأکله الذئب»: گرگ آمد این را خورد.
خود همین جمله که کودک را پای کالا میگذارند تا بزرگترها مسابقه بدهند، سن را نشان میدهد. اگر یوسف در حد برادران بود، او را پای متاع نمیگذاشتند. دروغ روی همین تصویر بچگی سوار شده: گرگ، کودک، کالای بیحفاظ. صحنهسازی از جایی شروع میشود که واقعیت سن را بهانۀ دروغ میکنند.
و به عنوان یک توطئه، بعضیها حرف را با آدم اینجوری شروع میکنند. میگویند: «من چی بگویم؟ تو که نمیخواهی قبول کنی.» از همان اول طرف را خلع سلاح میکنند. بگو ببینم قبول میکنم یا قبول نمیکنم. یک موقع آدم میگوید «تو که نمیخواهی قبول کنی؛ تو که حرفم را قبول نداری؛ حالا چه من بگویم چه نگویم.» اینها هم با همین ترفند میآیند. عملاً دهان طرف مقابل را میتوانند با همین حرف ببندند: «وما أنت بمؤمن لنا ولو کنّا صادقین». حالا ما هم راست بگوییم، تو که به ما ایمان نداری؛ ولو که ما راست هم بگوییم تو ایمان نداری. تو که قبول نمیکنی. این خودش یک ترفند محسوب میشود.
ترفند از همینجا شروع میشود که طرف را پیشاپیش متهم به بیباوری کنی تا اگر دروغت گیر افتاد بگویی دیدی قبول نمیکنی. این ترفند، ترفند زبانی است؛ پیش از خون، پیش از گرگ، پیش از پیراهن. یعقوب هنوز چیزی نگفته؛ اینها خودشان دهان او را بستهاند. این از همان جاهایی است که دروغ، قبل از آنکه خون روی پیراهن بیاید، در زبان آمده است. صحنه هنوز چیده نشده؛ دهان پدر را پیشاپیش بستهاند.
پیراهن با خون دروغین؛ کذب وصف خون است نه وصف پیراهن
«وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَٱللَّهُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ» (یوسف/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیراهنش را با خونی دروغین آوردند. [پدر] گفت: بلکه نفسهای شما کاری را برایتان آراسته است. پس صبری زیبا [پیشه میکنم] و خداوند است که بر آنچه وصف میکنید از او یاری خواسته میشود.
اینها پیراهنی آوردند آغشته به خون دروغین. اینجا محل باریک بحث است. دقتهای تفسیری یک مقدار لازم است. «کذب» وصف خون است، نه وصف قمیص. دروغینبودن وصف خون است و نه وصف پیراهن. آیه نگفته «بقمیص کذب»؛ گفته «بدم کذب».
آنچه در روایت آمده این است که اینها پیراهن را از تنش درآوردند و گفتند پیراهنت را دربیاور. خیلی صحنۀ رقّتباری است. میگوید اقلاً بگذارید پیراهن تنم باشد؛ ممکن است کفنم باشد. پیراهنش را از تنش درمیآورند. بعد یک بزغالهای چیزی میکشند و این را به خون بزغاله آغشته میکنند و میآورند پیش یعقوب. و یادشان میرود که اگر قرار باشد یوسف را گرگ خورده باشد، اقلاً به این پیراهن قدری باید صدمه خورده باشد. این پیراهن را اتوکشیده، با خون هم رویش، میآورند پیش یعقوب.
در روایت هم دارد که یعقوب پیراهن را میگذارد روی چشمش و میگوید چه گرگ عجیبغریبی بوده که صاحب پیراهن را خورده ولی پیراهن هیچ لطمهای نخورده. این در روایت هست، ولی قدری بعید به نظر میآید. محال نیست چنین اتفاقی. محال نیست که ده دوازده نفر بروند و توطئهای بکنند، صحنهای بچینند و بخواهند بگویند این را گرگ خورده، و اقلاً این پیراهن را پاره نکنند. محال نیست؛ ولی خیلی بعید است. یعنی این واقعه که بعد همینطور اتوکشیده بگویند این گرگ این را خورده.
اگر این نقل تمام باشد، همان نسیانی است که خدا بر کذّابین میگمارد: اولین لازمۀ دروغ گرگ، پارگی پیراهن است و همین را از یاد میبرند. ما این را محال نمیدانیم؛ اما ظاهر آیه بر «بدم کذب» تکیه دارد نه بر «قمیص کذب». پس حتی اگر پیراهن را پاره کرده باشند، دروغ در پاشیدن خون است؛ نحوۀ پاشیدن فاش است.
این کلاس هدفش سخنرانی نیست. تعلیم ظهورگیری هم هست. اگر میگفت «وجاءوا بقمیص کذب» یعنی این پیراهن نشان دروغین دارد توش؛ پیراهن نشانی از دروغ دارد توش. ولی اگر گفتند «وجاءوا على قمیصه بدم کذب» با خون دروغین، معلوم است که پیراهن را ممکن است جابهجا هم کرده باشند. خون دروغین است. خون را یک جوری ریختند روی این که معلوم است دروغین است. در روایت آمده که چرا گردنش اینجوری نشده؛ چرا از اینجا خون نشده. یعنی خون را به صورت دروغینی پاشیدهاند.
پیراهن مال حضرت یوسف است؛ این مورد اتفاق است. آنقدر که قبول دارند همه که پیراهن مال حضرت یوسف است. یک پیراهن دیگر را برنمیدارند که این کار را بکنند. «بقمیص کذب» ناظر به این نیست که یک پیراهن دیگر بردند یا نبردند. آنقدر عقلشان میرسیده که با خودشان پیراهن سفارشی نبرده بودند که یک پیراهن خودشان را خونی کنند. این پیراهن، پیراهن یوسف بوده؛ از این جهت قمیص صادق است. کذب مال خون است.
پرسیدند: پس اگر پیراهن مال یوسف است و خون مال یوسف نیست، روایت پیراهنِ اتوکشیده چه میشود؟ اگر آن روایت که میگوید پیراهن اتوکشیده بوده ولی خونی، روایت درستی باشد به ظاهر آیه جور درنمیآید. خیلی بعید میدانیم که کسی به اولین ملازمۀ دروغ خودش توجه نکند. یازده تا آدم به اولین ملازمۀ دروغ خودشان توجه نکنند. مثل این میماند که من بخواهم بگویم ساعت شش و نیم یک جوری دروغ بگویم که هم اینجا بودم هم خانه بودم. این که دیگر خیلی دروغ فاش است. ممکن است لوازم مختلف دروغ را کسی توجه نکند؛ ولی یازده نفر به اولین لازمۀ دروغ خودشان توجه نکنند، قدری بعید به نظر میرسد. محال نیست؛ مستحیل نیست؛ ولی این فرض بعید است.
این را میگذاریم کنار آن روایتی که میگوید پاشیدن این خون دروغین بوده؛ مدل پاشیدن این خون دروغ بوده. این را میبینیم که به «بدم کذب» بیشتر میآید. ظاهر قرآن مهمتر از یک روایت است. درست است که در روایت هست که اینها به خون آغشته کردند و پیراهن را پاره نکردند. ولی اگر آمده بود «وجاءوا بقمیص کذب» یعنی به پیراهن دروغین آمدند. اینجوری نیامده. آمده که قمیص آوردند بدمٍ کذب؛ با خون دروغین آوردند. با خون دروغین آورد یعنی این پیراهن را جابهجا هم کردند؛ یک جاهاییاش را هم سوراخ کردند. این کار را کردند؛ ولی خونی که ریختند روش دروغین است.
پس در مقام ظهورگیری، تکلیف کلاس روشن است: ظاهر آیه خون را دروغین میخواند نه پیراهن را. روایت پیراهن اتوکشیده اگر درست باشد باید با این ظاهر جمع شود؛ اگر جمع نشود، ظاهر قرآن مقدم است. هدف این جلسه سخنرانی نیست؛ هدف این است که یاد بگیریم از کجای آیه چه چیزی درمیآید و از کجایش درنمیآید. ظهورگیری یعنی همین: ظاهر را رها نکنی به خاطر یک نقل، و نقل را هم یکجا دور نریزی اگر با ظاهر جمع شدنی باشد.
اگر خدا امری را بخواهد عقلها را میگیرد
ما کلاً داریم که «إذا أراد الله أمراً». این خیلی جدّی است. ماها فکر کردهایم اختیار داریم و حوزۀ اختیارمان از مشرق تا مغرب را میگیرد و چقدر اختیار داریم. نه، اینجوریها هم نیست. این چیزی که برای خودمان تثبیت میکنیم یک جور تفرّع است. خدا اگر بخواهد کاری بکند میکند.
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَمْرًا سَلَبَ الْعِبَادَ عُقُولَهُمْ فَأَنْفَذَ أَمْرَهُ وَتَمَّتْ إِرَادَتُهُ فَإِذَا أَنْفَذَ أَمْرَهُ رَدَّ إِلَى كُلِّ ذِي عَقْلٍ عَقْلَهُ فَيَقُولُ كَيْفَ ذَا وَأَنَّى ذَا» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون خداوند امری را بخواهد، خردهای بندگان را میگیرد؛ پس امر خود را به اجرا میرساند و ارادهاش تمام میشود. چون امرش را به انجام رساند، خرد هر خردمندی را به او بازمیگرداند؛ پس میگوید: این چگونه شد؟ و از کجا چنین شد؟
اگر خدا امری را بخواهد انجام بدهد عقل را از طرف میگیرد. این چه در ناحیۀ خیرش و چه در ناحیۀ شرّش. اصلاً نمیگوید «إذا أراد الله بعبد خیراً» یا «إذا أراد الله بعبد شرّاً» چه کار میکند. نه: «إذا أراد الله أمراً». اگر یک امری بخواهد اتفاق بیفتد، عقل را از طرف مقابلش میگیرد؛ کارش را انجام میدهد طرف با همان عقل گرفتهشده؛ و بعد عقلش را به طرف برمیگرداند.
مدتها بود دنبال این روایت میگشتم. به برکت این کلاس این روایت را پیدا کردم. کلاس گاهی همین کار را میکند: چیزی که سالها گم بوده، ناگهان سر جایش مینشیند. عقول عباد را میگیرد. امرش را انجام میدهد. ارادهاش انجام میگیرد. عقل هر صاحبعقلی را برمیگرداند. «فیقول کیف ذا؟ وأنّى ذا؟»: چه جوری شد اینجوری شد؟ از کجا شد اینجوری شد؟ اصلاً ما چرا چنین کاری کردیم؟ خدا این کار را میکند.
حالا چه خیر بخواهد، چه — که معمولاً خیر میخواهد؛ خدا در نگاه کلّی همیشه خیر میخواهد. ولی این کار را میکند: عقل طرف را ازش میگیرد و کارش را انجام میدهد. بعضی وقتها شاید برای شما هم اتفاق افتاده که نمیدانید این کار را برای چه کردید. روی حساب عادی و جریان طبیعی شما این کار را نباید میکردید؛ ولی چه شد؟ آنجا خواست خداست. اگر بخواهد یک کاری بکند میکند. دستش بسته نیست. قلب دست مقلّبالقلوب است. در میان، قلبتان را عوض میکند. عقلت ان را ازتان میگیرد؛ فکر را ازتان میگیرد.
من خودم در جریان حوزهرفتنمان هم این اتفاقات را دقیقاً ملاحظه کردم. حالا نمیگویم لزوماً خیر بوده؛ ولی انشاءالله که خیر بوده. با توجه به اینکه متأهل بودم و کار هم میکردم — به هیچ بنیبشری هم چنین توصیهای نمیکنم — در حالی که کار میکردم یکهو به نظرم آمد که من باید طلبه بشوم؛ پس نباید بروم سر کار. نشستم خانه. نشستم خانه شروع کردم درس خواندن. طبیعیترین فکر این است که من درست است میخواهم طلبه بشوم؛ پس مگر نمیخواهم یک چیزی بخورم؟ پس باید بروم سر کار. نه که بنشینم تو خانه. نه که همۀ این اتفاقات گذشت. ما رفتیم قم یکهوئی. این چه کاری بود ما کردیم؟ این چه اتفاقی بود؟ همانجا من این را البته قبلاً دیده بودم. گفتم شاید خدا میخواسته.
«إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالْخَوَاتِيمِ» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که کارها به فرجامهاست.
خدا، حالا انشاءالله خدا خیر بخواهد. إنما الأعمال بالخواتیم. به خاطر اینکه انشاءالله خوشخاتمه بشود. ولی این که در زندگی خیر اتفاق میافتد، چنین است: ما یک کارهایی داریم میکنیم که روی جریان طبیعی نیست. اینها غیرمحاسبهای است انگار. با محاسبات عادی انجام نمیشود.
الان هم هرکی میآید به من میگوید من میخواهم بروم حوزه، دقیقاً به او یک روالی را پیشنهاد میکنم؛ روال عقلایی. که شما نه، اینجوری که نمیشود شما این کار را بکنی. مثلاً دقیقاً همان کاری که خودم کردم. ولی نه، شما این کار را نمیشود بکنی. شما ازدواج کردهای. نمیشود. شما باید این کار را انجام بدهی، آنجوری انجام بدهی. ولی تهش آخرش هم میگویم اگر یکهو یک دیوانهبازی درآوردی، آن دیگر دیوانهبازی است. دیوانگی برای خودش یک عالم خاصی دارد. آن هم برای خودش قواعدی دارد؛ تحت قالب مشاوره درنمیآید؛ تحت قالب دیوانگی انجام میشود. این توصیه به دیوانگی نیست. مشاورهات را بده؛ نان و زن و درس را بگو. ولی این را بدانید که اگر یکی یکدفعه کاری میکند، یک اتفاقی در خود آدم دارد میافتد که تحت محاسبات هم نیست. حداقل بدانید که خدا یک کاری… اراده دست خداست؛ ارادهها دست خداست.
پس دو حرف را با هم قاطی نکنید. مشاورۀ عقلایی سر جایش است؛ نان و زن و درس را نباید با شعار دور زد. از آن طرف، دست مقلّبالقلوب بسته نیست. اگر خدا امری را بخواهد، عقل را میگیرد، کار را پیش میبرد، عقل را برمیگرداند؛ طرف میماند که چگونه شد و از کجا شد. خیر و شرّ ظاهریاش را هم از پیش به ما نگفتهاند؛ إنما الأعمال بالخواتیم.
این محال نیست. محال نیست که ده نفر با همدیگر اجتماع کنند، ده دوازده نفر با همدیگر اجتماع کنند، و آن موقع یادشان برود. و خدا هم گفته که دروغ را هم — کما اینکه روایت است — با فراموشی بر کذّابین اعانت میکند.
دروغ ناگزیر کشف میشود
«إِنَّمَا أَعَانَ اللَّهُ عَلَى الْكَذَّابِينَ بِالنِّسْيَانِ» (مضمون روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر دروغگویان جز به فراموشی یاری نکرده است.
آن چیزی که خدا بر علیه کذّابین اعانت میکند نسیان است؛ یعنی طرف فراموش میکند. و دروغ هم همیشه کشف میشود. این را بدانید. دروغ در روایات ما با اهمیت فوقالعاده است و همیشه هم کشف میشود. یعنی کسی بخواهد دروغ را کشف بکند، کشف میشود.
علامه هم ذیل همینجا میگویند؛ اصلاً بحث منطقی است، نه وعظ. شما تا یک موجودی به وجود نیاوردهاید، نیاوردهاید. تا چیزی نگفتهاید، نگفتهاید. ولی به محض اینکه چیزی گفتید — یعنی یک دروغی را گفتید — این میشود یک موجود. وقتی بشود یک موجود، میشود موجودی که کلی معلول پیدا میکند، کلی مقارنات دارد، کلی ملاحظات دارد. اگر این اتفاق افتاده پس قبلش باید اینجوری میشد. اگر این است بعدش باید اینجوری بشود. اگر این است کنارش و همراهش باید اتفاقاتی بیفتد. این همراه با یک عالمه مقارنات و ملاحظات است. شما نهایتاً پنج تا، ده تا، بیست تایش را میتوانید لحاظ کنید. تمام مقارناتش را نمیشود لحاظ کرد. این از یک جا این دروغ خودش را نشان میدهد.
دروغ مستحیل است که مخفی بماند. کسی دروغ بگوید محال است دروغش کشف نشود. اگر کسی پیگیر دروغ بشود یک هزار و یک مقایسه و ملاحظه و علت و معلول این دارد. اگر کسی گیر بدهد اصلاً چهجوری کشف میکنند تمام این جرائم را؟ یک جا میبیند که این فکرش را نکرده. یک جا فکرش انجام نشده. حالا دیر یا زود این پخش میشود؛ دروغها درمیآید؛ گندش درمیآید.
نقش تربیتی هم که دارد دروغنگفتن. حتی گفتهاند ائمه به روایت از پیامبر: آمدند به پیامبر گفتند یک چیزی برای ما بگو که عند الحرف باشد؛ یک موعظۀ جامع. گفتند دروغ نگو. به خاطر اینکه اگر دروغ بگویی — اگر قرار باشد دروغ نگویی — بقیۀ کارها را انجام نمیدهی. چون هیچ گناهی نیست مگر یکی از وجوهش دروغ است، یا این که شما را دعوت میکند به انجام یک دروغ، یا خودش یکی از وجوهش دروغ است، یا این که شما را دعوت میکند به یک دروغ دیگر.
شما اگر قرار باشد واقعاً این را تجربه کنید، قرار باشد دروغ نگویید، هیچ گناه دیگری نمیکنید. اگر قرار است دروغ نگویید. دلیلش هم در روایات آمده همین است. یا یکی از وجوهش دروغ است مثل تقلب؛ تقلب دروغ است. رشوه؛ رشوه یکی از وجوهش دروغ است. یا خودش دروغ است، یا یکی از وجوهش دروغ است، یا نهایتاً منجر به یک دروغ میشود. لذا اگر دروغ را کسی بخواهد نگه دارد، یواشیواش همۀ گناهانش حذف میشود. فقط بگوید من دروغ نمیگویم. این یک کار را نمیکنم. هر کاری میکنم ولی دروغ نمیگویم. اگر این را بگوید ممکن است یک حرفی را آدم نزند، ولی دروغ هم نمیتواند بگوید.
این موعظۀ جامع است؛ برای همین وقتی از پیامبر یک جمله خواستند که عندالحرف باشد، فرمود دروغ نگو. نه اینکه بقیۀ گناهان مهم نیستند؛ بلکه دروغ درِ همۀ آنهاست. اگر آن در بسته بماند، خیلی از گناهان راه ورود پیدا نمیکنند. و اگر دروغ گفته شد، موجود شده؛ معلول و مقارن پیدا میکند؛ علامه میگویند همۀ مقارنات را نمیشود پوشاند. دیر یا زود از یک جا فاش میشود.
این هم روایات بیبروبرگرد ماست. حاصل روایت امام حسین علیهالسلام: گفتند یک موعظۀ خیلی موجز بکن. فرمودند:
«مَنْ حَاوَلَ أَمْرًا بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ كَانَ أَفْوَتَ لِمَا يَرْجُو وَأَسْرَعَ لِمَا يَحْذَرُ» (مضمون کلام امام حسین علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس کاری را با نافرمانی خدا قصد کند، از آنچه امید دارد دورتر میشود و به آنچه از آن میترسد زودتر میرسد.
کسی که قصد کند چیزی را به معصیت خدا به دست آورد، أسرع لما یحذر: او سریعتر میرسد به همان چیزی که ازش میترسد. خیلی سریعتر به آن چیزی که ازش میترسد میرسد. و آن چیزی که مترصّدش بوده که به دست بیاورد خیلی دورتر میشود. به معصیت خدا پول میشود درآورد. ولی هدف که پول نیست؛ هدف آرامش است؛ آرامش در زندگی. به معصیت خدا نمیشود آرامش به دست آورد. شما به آن چیزی که میخواهید برسید — به یک چیزی میخواهید برسید — به معصیت خدا به آن نمیشود رسید. هی دورتر میشود، هی بدتر میشود.
کسی که میخواهد با رشوه یک حقی را کسب کند، او تمام این پولها را میخواهد دربیاورد برای آرامش؛ برای رسیدن به آرامش، نه برای خود پول. درست است ممکن است آن پول را دربیاورد، ولی اتفاقاً همان چیزی که دنبالش بوده که به دست بیاورد — همان آرامش — ناشدنی میشود؛ اتفاقاً از دست میدهد. من حاول أمراً بمعصیة الله: کان أفوت لما یرجو و أسرع لما یحذر. اتفاقاً از آن چیزی که میترسد سریعتر درست میشود.
یکی از نکتههایی که در همین داستان یوسف میبینید همین است. میروند یوسف را بیندازند تو چاه که چه اتفاقی بیفتد؟ «یخل لکم وجه أبیکم» دیگر.
«ٱقْتُلُوا۟ يُوسُفَ أَوِ ٱطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا۟ مِنۢ بَعْدِهِۦ قَوْمًا صَٰلِحِينَ» (یوسف/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی بیفکنید تا توجّه پدرتان فقط برای شما باشد، و پس از آن مردمی شایسته باشید.
دقیقاً این اتفاق نمیافتد اتفاقاً. یوسف از بین میرود به ظاهر. ولی اینها رفتند یوسف را سر به نیست کنند که یخل لکم وجه أبیکم. اتفاقاً شد که چشم پدر سفید شد وقتی گریه کرد در فراق یوسف:
«وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَٰٓأَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَٱبْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ ٱلْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ» (یوسف/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان روی گرداند و گفت: دریغا بر یوسف. و دیدگانش از اندوه سفید شد، در حالی که اندوه خود را فرو میخورد.
یعنی اتفاقاً آن نشد که اینها میخواستند. نمیشود. هیچ موقع اتفاق نمیافتد که به معصیت خدا بشود چیزی حقیقی کسب کرد. ممکن است چیز دمدستیاش را بشود کسب کرد. هدفهای متوسطی میشود رسید؛ ولی آن هدف نهایی را نمیشود رسید. یوسف را میشود سر به نیست کرد؛ ولی آن کار را نمیشود کرد.
سه کرامت پیراهن یوسف
اهل تفسیر و اهل معنا حرف درستی میگویند: پیراهن حضرت یوسف سه جا کرامت از خودش بروز میدهد.
یک جا همینجاست؛ اولین جا. وقتی برمیدارند میآورند، دروغبودن با آن خون دروغینش معلوم میشود. این یک کرامتش.
یک کرامتش در آیۀ بیست و هفت و بیست و هشت است. آنجا که در همان کشواکش، یوسف را میبرد تو اتاق و بعد یوسف درمیرود و زلیخا پیراهن یوسف را میگیرد پاره میکند و پاره میشود. البته زلیخا را بیاحترامی نکنید. إنما الأعمال بالخواتیم. گفتیم این همه داستان خوشخاتمه است. زلیخا هم که میدانید جزء زهّاد میشود. زلیخا با تمام آن چیزی که دارد جزء زهّاد میشود و بعداً هم با یوسف ازدواج میکند. جدی: آدم باید خوشخاتمه باشد. ممکن است ما هر غلطی هستیم، هستیم دیگر. الان هستیم، میدانیم. ولی انشاءالله خدا خوشخاتمهمان بکند.
دارد که پیراهن را میکشد. آیات بیست و هفت و بیست و هشت در خود سوره حاضر است. آن کسی که میخواهد شهادت بدهد میگوید:
«قَالَ هِىَ رَٰوَدَتْنِى عَن نَّفْسِى وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَآ إِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ ٱلْكَٰذِبِينَ» (یوسف/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [یوسف] گفت: او بود که از من کام خواست. و گواهی از خاندان آن زن شهادت داد: اگر پیراهنش از پیش پاره شده، زن راست گفته و او از دروغگویان است.
«وَإِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ» (یوسف/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر پیراهنش از پشت پاره شده، زن دروغ گفته و او از راستگویان است.
«فَلَمَّا رَءَا قَمِيصَهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُۥ مِن كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» (یوسف/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون دید پیراهنش از پشت پاره شده، گفت: این از نیرنگ شما زنان است؛ همانا نیرنگ شما بزرگ است.
میبینند پیراهن از پشت پاره شده. پیراهن از جلو پاره نشده. اگر «إن کان قمیصه قدّ من قبل» جلو پاره شده باشد پیراهن، معلوم است زلیخا راست میگوید و یوسف دروغ میگوید. اگر از پشت پاره شده، زن دروغ گفته و او از راستگویان است. نگاه کردند از پشت پاره شده. یک کرامت هم اینجا پیراهن یوسف دارد.
یکی هم آنجایی است که پیراهن یوسف را میگذارند روی چشم پدر. آیهاش را ببینم که اشتباه نکنم. آیۀ نود و سه همین سوره:
«ٱذْهَبُوا۟ بِقَمِيصِى هَٰذَا فَأَلْقُوهُ عَلَىٰ وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ» (یوسف/۹۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهرۀ پدرم بیفکنید تا بینا شود، و همۀ کسان خود را نزد من بیاورید.
این پیراهن مرا ببرید روی چهرۀ پدرم بیندازید؛ «یأت بصیرا»: او بینا میشود. این هم یک کرامت پیراهن حضرت یوسف است. آنجا دست زلیخا را میکند؛ آنجا دست برادرها را میکند؛ اینجا هم چشم بابا را بینا میکند. این را گفتند و حق هم هست.
تبرّک به پیراهن و پاسخ به شبهۀ وهابی
این مطالب که تبرّکجستن است یکی از شهادتهایی است که اگر وهابی… تو را خدا اگر میروید حج، چهار تا از این آیات را تو جیبتان نگه دارید. این تبرّکجستن به ضریح، تبرّکجستن به عبای عالم، تبرّکجستن به این چیزها، ایرادی ندارد. اتفاقاً دارد میگوید پیراهن مرا ببرید بزنید به چشم بابایم که «یأت بصیرا» او بینا بشود. این کرامت این پیراهن است. میشود مگر پیراهن کرامت کند؟ بله. این کرامت بدن است. کرامت بدن هم نیست؛ کرامت روح است. یعنی این عظمتی که روح دارد تأثیر میکند در چیزها. حتی در کتابی که طرف نوشته.
یک بار آقای امجد میگفت یکی بود دستش فلج بود؛ گذاشت روی شرح لمعه — شرح لمعه که همین کتابی است که آخوندها میخوانند تو حوزه — گذاشت روی شرح لمعه، فلج دستش خوب شد. این چیزها را خرافات نگیرید که عه تبرّک به چیز داری پیدا میکنی، تبرّک به ضریح، این جهالتها چیست؟ نه. این عظمت روح است که در بدن تأثیر میکند. در بدن که هیچی، در پیراهن هم تأثیر میکند. در لوازم شخصی طرف هم تأثیر میکند.
البته نمیخواهیم بگوییم که حالا هی بروید به علما بگویید این را تو کفنت بده، انگشترت را بده. در همان جریان دعبل — دعبل که مادّهاش اهل بیت است — امام رضا علیهالسلام به او میگویند چه به تو بدهم؟ میگوید آن خلعت خودتان را بدهید. درست است. هی نروید به عالم بگویید آقا این را تو کفایت بده. آقای امجد هم میگوید. هی نروید انگشترت را بده، تمام وسایل آدم را غصب و غارت پیدا میکنند. ما که جزو علما هم نیستیم گاهی اوقات هی گیر میدهد خودکارت را بده، ویشت را بده، آن انگشترت را بده. نزدیک است بگوید جورابت را بده. اگر دادند، دادند؛ وگرنه گدایی از غیر حق نکنید. گدایی از غیر حق نکنید.
دو طرف را باید با هم دید. یک طرف، انکار کرامت لباس و ضریح و کتاب است که قرآن با پیراهن یوسف ردش میکند. طرف دیگر، گدایی از غیر حق است که ادب بندگی نیست. امام رضا به دعبل اعتراض نمیکند که این خرقه به چه کارت میآید؛ اما ما حق نداریم عالم را غارت کنیم. اگر دادند، تبرّک است؛ اگر ندادند، گدایی نکن.
جالب نیست هی به آقا بگویند کفشات را بده. خود آقای حمزهلو میگفت جالب نیست هی به آقا میگویند کفشات را بده. اگر یک موقع آقا بگوید چه بدهم، میگوید آقا آن کفشات را بده. پول نه؛ آقا آن کفشات را بده. خودکارت را بدهید. نه اینکه آقا لطفاً به حساب بانکی ما یک پول بریزید، پس شمارۀ حساب. هرکی مشکلات خودش را داشته باشد. مشکل را بنویسد. ولی اگر گفتند چه بدهیم، اینها مهم نیست. امام رضا آنجا اعتراض نمیکند که این خرقه به چه دردت میخورد حالا؟ این را نمیگویند.
آقای معصومی نجفی میگوید آن سجادهای که هفتاد سال نماز شب روش خوانده را با ما دفن کنید. آخر اینها که عالمان همینجوری نیستند. هفتاد سال روی آن نماز شب خوانده را میخواهد با او دفن کنند. آقای بهجت آن پیراهن خونی که در وسط آن سینهزنی خونی شده — ایشان رفته سینهزنی یک موقعی در جوانیاش؛ البته به دلیل ضعف بدن خودش سینه نزده؛ همان وسط سینهزنها بوده؛ پیراهن، کفن، خونی شده. آن کفن را گفته با من دفن کنید؛ آن کفنی که تو مجلس سینهزنی رفته. اینها چیز نیست. اینها جهالت نیست. اینها خرافات نیست. این کرامت دارد دیگر.
البته به این معنا هم نیست که حالا پس لابد باید یک پیراهن کرامت کند. اگر پیراهن آله پس چرا کرامت نمیکند؟ نه آقا اینجوری نیست. همان زن معروف پیامبر، دختر ابوبکر، پیراهن رسول الله را برداشت. پیراهن رسول الله هم کرامت نکرد به آن معنا که هر استفادهای از آن بشود. آن موقعی که با عثمان چپ افتاده بود، برداشت پیراهن رسول الله را زد سر در خانه و گفت هنوز نپوشیده عثمان سنت رسول الله را پوشانده؛ همه را علیه عثمان به شورش انداخت. آخرش چه شد؟ عثمان یک مقداری شریکهاش را شل کرده بود و هدایایی تقدیم کرده بود. پیراهن رسول الله نباید کرامت کند لزوماً. آدمها باید آدم باشند. یعنی آدمها باید خرق بپوشند. ولی اگر پیراهن کرامت کند طوری نیست. نگویید نه این پیراهن نیست که کرامت میکند؛ یک چیز دیگر است مثلاً. نه بابا پیراهن دارد کرامت میکند. ولی لابد که باید پیراهن کرامت کند اینجوری نیست.
ما یک موقع بمبگذاری مشهد بود. در بمبگذاری مشهد تو اتوبوس نشسته بودم. دو تا خانم پشت سر من، دقیقاً ردیف آخر اتوبوس — من قسمت مردانه نشسته بودم — دو تا خانم پشت میگفتند که به نظرم میآید امام رضا آنجا نباشد. آن گفت چرا؟ گفت آن چه امام رضایی است از قبر خودش نمیتواند محافظت کند؛ در و داغان شد؛ خودش را هم نمیتواند محافظت کند، حالا میخواهد ما را محافظت کند. گفت احتمالاً نیست مثلاً امام رضا؛ یک جای دیگر است. نگاه کنید اینها جهالت است. معلوم نیست که امام رضا قبر خودش را به این شیوه محافظت کند.
پس اگر دیدیم که پیراهن اینجا دارد کرامت میکند، یا اینهایی که نبات میدهند و چه میدهند — بعضی وقتها کارهایی بلدند بکنند. چیزهایی که از آقای نخودکی تعریف میکنند. گاهی اوقات هست که این چیزها را میدهند رد گمکنی. یعنی میخواهند که همینجوری هم میتوانند شفا بدهند ولی میدهند که یک خورده این احساس تو طرف به وجود نیاید که اوه این چیست؟ نکند ربّ العالمین است؟ آقا مثلاً یک نباتی میدهند، یک چیز خوردنی میدهند که مثلاً این دارد اثر میکند. بعضیش رد گمکنی است تا طرف ولی را ربّ نپندارد؛ ولی اشکال هم ندارد که خود همان به دلیل عظمت روحی اثر کند. نبات واسطه است؛ فاعل روح است، و فاعل حقیقی خداست.
بعضیها اشکال کردهاند به اینکه این پیراهن که آن پیراهن نبود. میگفتند پیراهن قرار است کرامت کند. میگویند این پیراهنی که اینها آوردند و پاره کردند، همان پیراهنی نبود که گفتند این را بزنید به چشم بابای من تا بینا شود. اینکه کرامت پیراهن نیست؛ کرامت آن روح است که در بدن اثر میگذارد. آن بدن هم آن بدن نیست. بدن بعد از هفت هشت سال میگویند کلش عوض میشود؛ تمام سلولها میمیرد، سلول جدید به وجود میآید. کرامت روح است که در بدن، از بدن…
اینها را هم اگر وهابیها آنجا بهتان گفتند چرا دست میکشید به ضریح و چه میکنید، جواب داشته باشید. از خود قرآن جواب داشته باشید. بگویید مگر نگفته این را بکش به صورت بابای من. دوتاشان هم پیغمبرند.
یوسف میگوید پیراهن مرا ببرید روی صورت پدرم؛ یعقوب هم پیامبر است، یوسف هم پیامبر است. اگر تبرّک به لباس نبی خرافات بود، قرآن این جمله را اینگونه نمیآورد. بحث سلول و هفتسال عوضشدن بدن، بحث وهابی است؛ قرآن از روحی حرف میزند که در پیراهن اثر میگذارد. جواب را از خود آیه بدهید، نه از جدل. تبرّک را قرآن با دو پیامبر در یک جمله تمام کرده است؛ بیش از این لازم نیست که آدم فلسفه ببافد.
«بل سولت لکم أنفسکم»؛ نفس مسوّله و تزیین شیطان
حضرت یعقوب میفرمایند «قال بل». بل یعنی مطلب را ول کن. «سولت لکم أنفسکم أمراً»: این جانهای شما برای شما امری را تسویل داد و تزیین کرد.
یک بار دیگر هم گفته شد: تسویل شیطان یعنی همان:
«أَفَمَن زُيِّنَ لَهُۥ سُوٓءُ عَمَلِهِۦ فَرَءَاهُ حَسَنًا فَإِنَّ ٱللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِى مَن يَشَآءُ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَٰتٍ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌۢ بِمَا يَصْنَعُونَ» (فاطر/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آیا کسی که بدیِ کردارش برای او آراسته شده و آن را نیکو دیده [مانند کسی است که هدایت یافته]؟ خدا هر که را بخواهد بیراه میگذارد و هر که را بخواهد هدایت میکند. پس جانت بر آنان از حسرتها نرود. خدا به آنچه میکنند داناست.
و قرآن میگوید:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِٱلْأَخْسَرِينَ أَعْمَٰلًا» (کهف/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو آیا شما را از زیانکارترین مردم در کردارها آگاه کنیم؟
«ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا» (کهف/۱۰۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که کوششان در زندگی دنیا گم شد و خود میپندارند که نیکو میسازند.
أخسرین أعمالاً میدانید چیست؟ این است که آدم هی دارد کار بد میکند «وهم یحسبون أنهم یحسنون صنعاً»: دارد فکر میکند که کار خوبی هم دارد میکند.
شیطان در وهلۀ اول تسلطی ندارد. شیطان از نفس مسوّله شروع میکند اطلاعات دریافت میکند که شما به چه چیزی علاقه دارید، سر چه چیزی مشکل دارید. این استخبارات و جاسوس درونی خبر میدهد به شیطان. این واقعیت است. هم شیطان هست که تسویل میکند و تزیین میکند، هم این نفس هست که دارد تسویل و تزیین میکند. اینها در یک ارتباط با همدیگر کار میکنند.
دقیقاً یک زرورق، یک پوشش قشنگی میبرد روی آن نجاستی که میخواهد تحویل شما بدهد؛ آن اشتباهی که میخواهد تحویل شما بدهد. برمیدارد یک پوشش قشنگی برایش درست میکند. شما میخواهی دروغ بگویی، برایت دروغ را چنان جلوه میدهد و چنان قشنگ میکند و چنان الزامی میکند آنجا که آن دروغ را بگویی. اینجا میشود تسویل؛ میشود نفس مسوّله. میخواهد بیاید که شما غیبت بکنید از هزار راه وارد میشود. روانشناس خوبی هم هست. میداند شما زمینتان اگر دینی باشد با آیات و روایات میآید جلو. این را به عنوان یک آدم دینی تجربه دارم. یعنی آدمی که فقط آیات و روایت… میبینید شما یک کاری بکنید، یکهو اینجا عصبانی شدید میخواهید بگذارید بیرون، میآورد که همانجا «تکبّروا مع المتکبّرین»: با متکبرین تکبر کنید. برای شما ممکن است روایتی نداشته باشد؛ برای من روایتش را هم میآورد. یعنی یک روانشناس خوب از داخل دارد پیغام میدهد که شما چه دوست داری؛ با همان شیوهای که دوست داری همانجوری باهات برخورد میکند؛ همانجوری تحویلت میدهد. تا آن موقع آدم گول میخورد فکر میکند یک چیز خوبی دارد گیرش میآید. تزیین شده. از این به بعد میشود نفس امّاره که بعداً در همان بحث نفس امّاره میگوییم.
یعقوب همین را با یک کلمه گفت: «سولت لکم أنفسکم أمراً». امر را نفس آراسته است. شیطان در وهلۀ اول مسلط نیست؛ از همان جاسوس درونی خبر میگیرد که شما به چه چیز علاقه دارید و کجا گیر کردهاید. برادران یوسف هم خیال میکردند کار خوبی میکنند: وجه پدر برای ما خالی شود. أخسرین اعمال کسانیاند که سعیشان گم شده و میپندارند نیکو میسازند. تشخیص این تزیین با چشم عادی آسان نیست؛ شیطان از جایی میآید که دیده نمیشود. راهش دعا و استغفار و انجام وظیفه است تا در بزنگاه بلغزی.
چهجوری تشخیص بدهیم؟ تشخیص نمیدهد آدم خیلی راحت. نه دیگر باید با دعا و استغفار. یعنی اگر به من بگویید واقعاً تشخیص قشنگ مشخص است که این شیطان است — اگر اینجوری باشد که خود شیطان در قرآن میگوید:
«يَٰبَنِىٓ ءَادَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ كَمَآ أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ ٱلْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْءَٰتِهِمَآ إِنَّهُۥ يَرَىٰكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُۥ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا ٱلشَّيَٰطِينَ أَوْلِيَآءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ» (اعراف/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای فرزندان آدم، شیطان شما را نفریبد چنانکه پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد؛ لباسشان را از آنان میکند تا زشتیهاشان را به آنان بنمایاند. او و قبیلهاش از آنجا که آنان را نمیبینید شما را میبینند. ما شیاطین را دوستان کسانی قرار دادیم که ایمان نمیآورند.
«إنه یراکم هو وقبیله من حیث لا ترونهم»: شیطان و قبیلهاش از جایی میآید که شما اتفاقاً نمیبینید. اگر ببیند که بله شیطان دارد تشریف میآورد، که چیزی نیست. از یک جایی حمله میکند که اتفاقاً شما نمیبینیدش.
این باعث میشود آدم عباداتش را انجام بدهد، وظایف را انجام بدهد، تا موقع بزنگاه آن عمل درست عمل بکند؛ وگرنه درست حال نمیکند.
احد؛ «استزلّهم الشیطان ببعض ما کسبوا»
در همین جریان جنگ احد آیه خیلی تکاندهنده است:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ تَوَلَّوْا۟ مِنكُمْ يَوْمَ ٱلْتَقَى ٱلْجَمْعَانِ إِنَّمَا ٱسْتَزَلَّهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا۟ وَلَقَدْ عَفَا ٱللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ» (آلعمران/۱۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی از شما که روز برخورد دو گروه پشت کردند، جز این نبود که شیطان آنان را به سبب برخی از آنچه به دست آورده بودند لغزانید؛ و بیگمان خدا از آنان درگذشت. خدا آمرزندۀ بردبار است.
آن کسانی که لغزیدند تو روز احد و پشت کردند و رفتند، میدانید چرا پشت کردند؟ «إنما استزلّهم الشیطان ببعض ما کسبوا»: به خاطر کارهایی که قبلاً کردند، آنجا تو بزنگاه آن انتخاب لغزیدند. این نیست که منم و فکرم و مبانیام در آن بزنگاه عمل درست تصمیم میگیرم. اینجوری نیست. تمام آن خیالات، تمام آن تصاویر، تمام کارهایی که شما انجام دادهاید به صورت یک اردویی شما را دارد همراهی میکند. همهاش با همدیگر.
برای همین به گناه میگویند ذنب. حتی کارهای خیری که انجام دادهاید — شما یک خاطره تو ذهنتان بیاورید این از بین نمیرود. این را شما موجودش کردید. وقتی موجودش کردید مجموع همه با هم میروید روز قیامت، همه. نه روز قیامت؛ تو همین دنیا هم در تصمیمگیریهایتان تأثیر میکند. کوچکترین خاطرهای که به ذهنتان حتی خطور بکند. شما یک حسدی را تو دلتان بارور بکنید. این را یک جایی شما موجود کردید. یک موجود الان شما مواجهید با یک موجود و این موجود معدوم نمیشود. این موجود با همدیگر، شما مجموعاً در روز قیامت با یک عالمه اردو، صحنه و تصاویر، لشکرکشی از صحنهها، تصاویری که دیدهاید، کارهایی که کردهاید اینجوری میروید آخرت.
میگوید آن کسانی که تو احد لغزیدند و پشت کردند «إنما» — تنها میدانید به خاطر چی بود؟ نه اینکه مبانی دستشان نبود؛ «ببعض ما کسبوا» آنجا لغزیدند. و این خیلی اهمیت دارد. برای همین به گناه میگویند ذنب. ذنب یعنی دم؛ دم. یعنی مثل دم آدم را همراهی میکند. این است که باید از الان فکر کرد آنجا چهجوری شیطان زینت میدهد؛ آدم اینجوری انقدر صاف نفهمد.
این همان ربط احد به یوسف است. برادران خیال میکنند در بزنگاه، با توجیه و ترفند زبانی، کار تمام میشود. احد نشان میدهد که بزنگاه را کسبهای قبلی میسازند. ذنب دم است؛ دنبال آدم میآید. حسدی که در دل بارور کردی موجود است؛ معدوم نمیشود. روز احد مبانی کم نبود؛ «بعض ما کسبوا» بود. روز چاه هم مبانی کم نبود؛ تسویل نفس بود. حسادت موجود شده بود، توطئه موجود شده بود، دروغ موجود شده بود؛ بزنگاه فقط پرده را کنار زد.
«فصبر جمیل»؛ صبر زیبا نه «صبر زیباست»
حرف یعقوب خیلی جالب است. میگوید «فصبر جمیل». اولاً معنای «فصبر جمیل» چیست؟ یعنی صبر زیباست آیا؟ اگر صبر زیباست باشد که میشود «الصبر جمیل». صبر زیباست. اما اینجا «صبرٌ جمیل»: صبری زیبا. حتی نمیگوید «فصبری صبر جمیل»؛ چونکه این «صبری» باید اولش باشد. حتی اسمی از خودش نمیآورد که صبرِ من صبری زیبا باشد. میگوید «فصبر جمیل».
اینها نکتههایی است که شاید در لسان بعضی از بزرگان خودمان هم بشنوید. قابل دقت است. شاید در حد و اندازۀ من نباشد؛ در حد و اندازۀ من نیست. بعضیها هستند که این دقت را دارند؛ از جمله آقای جوادی. من از مثلاً شاید ده سال پیش به این نکته متفطن بودم. چرا ایشان نمیگوید مطلبی که جلسۀ پیش عرض کردیم یا عرض کردم. همهاش میگوید آن مطالبی که در جلسۀ پیش عرض شد. یک مورد ایشان نمیگوید که یک کاری من کردم. میگوید این کار انجام شد. حالا این در حد و اندازۀ من نیست. اگر در حد و اندازۀ شما هم نیست فیلش را بازی نکنید. اینکه این غذایی که پخته شد در این منزل… ولی آن کسی که مستغرق در آن توحید است اینجوری ممکن است بگوید. بگوید «فصبر جمیل». صبری زیبا.
این ادب زبانی از توحید میآید نه از تعارف. یعقوب نمیگوید صبرِ من؛ نمیگوید من استعانت میکنم. صبر را بیانتساب به خود میآورد و استعانت را منحصر در الله. اگر کسی هنوز در آن استغراق نیست و همین جمله را تقلید کند، فیل بازی کرده؛ «غذایی که پخته شد» را به زبان آوردن، وقتی فاعل هنوز خودتی، توحید نیست، اداست. اما خود نکته سر جایش است: در مصیبت، اول خدا، بعد صبر، و اسم خودت را وسط نگذار.
بعدش هم نمیگوید «إنی أستعین بالله». میگوید چه؟ «والله المستعان». و خدا آن است که به او اعانت میشود. نمیگوید إنی أستعین بالله. اینها حرف دارد توش. یعنی این است که میگوید والله المستعان. اولاً الله را مقدم میکند. خود این تقدّم الله یک نوع حصر میآورد. یعنی انحصار. یعنی تنها خدا آن است که به او استعانت میشود. «والله المستعان على ما تصفون»: و خدا مستعان است بر آن چیزی که شما دارید میگویید و وصف میکنید و الان میگویید که اینجوری شده. خدا مستعان است.
صبر مذموم و صبر جمیل؛ گریه عقده نیست
صبر جمیل یعنی چه؟ ما صبر جمیل داریم، صبر مذموم داریم. صبر مذموم دو مدل است.
اگر صبری باشد همراه با شکوه به خدا، این صبر مذموم است. یعنی ما گفتهایم:
«تَدْمَعُ الْعَيْنُ وَيَحْزَنُ الْقَلْبُ وَلَا نَقُولُ مَا يُسْخِطُ رَبَّنَا» (کلام پیامبر صلیاللهعلیهوآله)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشم میگرید و دل اندوهگین میشود، و آنچه پروردگارمان را به خشم آورد نمیگوییم.
قلب حزین است. چشم میگرید. ولی نمیگوییم آنچه خدا را به غضب میآورد. اینکه به خدا بد و بیراه گفتن، فحش دادن به قضا و قدر — اینها میشود صبر مذموم. مثلاً تو چیکارهای؟ تو مثلاً به فکر هستی یا نیستی؟ ای خدا بیپدرمادر — البته این حرفها از این جهت درست است که خدا پدر مادر ندارد؛ ولی در مقام فحش به خدا. میبینید که فحش و بد و بیراه به خدا کشیدن و به تقدیر کشیدن. این میشود صبر مذموم.
یا حتی صبری که بعضیها گریه نمیکنند؛ اشتباه میکنند. اشتباه میکنند گریه نمیکنند. در مصیبت کسی که گریه نمیکند اشتباه دارد میکند. اینها میشود عقده. این صبر جمیل نیست.
اتفاقاً کاری که در بدر کردند همین بود دیگر. مشرکین قانون تصویب کردند. احدی حق ندارد بر مردههاش گریه کند. و این را کردند عقده تا احد. این میشود عقده برای آدم. این آکلۀالأکباد درست کردن و هند جگرخوار درست کردن از اصلش همین است. حتی در سیرۀ ابنهشام نوشته که اینجوری بود که یک موقع طرف داشت کارش را میکرد. زن اینها دید صدای شیون میآید. بچهاش را فرستاد گفت برو ببین چیست؟ این قانون لغو شده که اگر قانون لغو شده ما هم گریه کنیم. بعد رفت دید نه، شترش مرده بود. شترش گم شده بود دارد گریه میکند. نه هنوز قانون سر جایش هست که نباید گریه کرد.
اتفاقاً گریه کردن حتی درددل کردن. درددل کردن اشکالی ندارد. درددل کردن به کسی گفتن مگر اینکه غیبت بشود. یعنی حدودش. اتفاقاً داریم بگویید به یک نفری. اگر نمیتوانید تو سینۀ خودتان نگه دارید. نمیگوییم این حرف نهایی است. یک نفر دل دریایی دارد نگه میدارد؛ یعنی هیچ چیزیش نیست. یک نفر دل دریایی ندارد و دارد خفهاش میکند. آن بگوید به یک نفر بگوید. آن غیبت نکند. نمیشود؟ اگر نمیشود نکند. زور نیست که. اگر نمیشود نگوید. ولی در بعضی از چیزهای فرعیش که میشود بگوید، برود به یک نفر بگوید ما اینجوری شد اینجوری گریه بکند مثلاً این بلا سر ما آوردند. اشاره نکند بگوید مادرشوهر هم چیزی گفت؛ همان فلانی اشاره نمیکنم. یک جوری اگر میشود که حدود شرعی لحاظ بشود؛ اگر نمیشود که نه. ولی اگر حتی گفتن، این گفتن ایرادی ندارد به شرطی که غیبت نشود.
صبر جمیل گریه را نمیبندد. مشرکان احد گریه را بستند و عقده ساختند؛ هند جگرخوار از همان عقده درآمد. پیامبر فرمود چشم بگرید و دل اندوهگین باشد و آنچه خدا را به خشم آورد نگویید. پس دو مرز است: یکی فحش به قضا، یکی خشکاندن اشک. میان این دو، صبر جمیل است. و اگر سخن گفتن از مصیبت به غیبت بکشد، یا مظلوم است که استثنا دارد، یا باید نگفت.
«لَّا يُحِبُّ ٱللَّهُ ٱلْجَهْرَ بِٱلسُّوٓءِ مِنَ ٱلْقَوْلِ إِلَّا مَن ظُلِمَ وَكَانَ ٱللَّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا» (نساء/۱۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بانگ برداشتن به بدی از گفتار را دوست ندارد مگر کسی که ستم دیده باشد؛ و خدا شنوای داناست.
اگر کسی مظلوم واقع بشود برود بگوید حتی این از مستثنیات غیبت است. خوب است که آدم تمرین میکند روی خودش که دل دریایی پیدا بکند اصلاً از زیر پایش رد شود خیلی از این تکهها؛ تکههای مادرشوهر و تکههای مادرزن و تکههای رفیق و حرف شاگرد و حرف استاد و این چیزها که بند میکنند به آدم و حرف نامربوط به آدم زدن. اگر قدش خیلی بلند بشود هرچی بزنند از زیر پایش رد شود که آن خیلی خوب است. ولی اگر قدش یک حدی کوتاه است میزنند بهش میخورد تو قلبش. این اگر مصداق من ظُلم باشد، چیزی ندارد. غیبت نمیشود. غیبت از مستثنیات غیبت است. «لا یحب الله الجهر بالسوء من القول إلا من ظلم»: یعنی اینکه مظلوم.
بعضی وقتها هم اصلاً مال ظلم نیست. یک مصیبتی برای یک نفر پیش آمده میگوید؛ میگوید من یک مصیبت برایم پیش آمده. میریزد بیرون. درست است ممکن است طرف مقابلش هم یک نوع داری بکند. ولی اگر آقا مصیبت سنگین است بگوید؛ به طرف برود به یک نفر بگوید که آقا من چنین مشکلی به وجود آمده. اصلاً همین گفتنش بعضیها را یک خورده تخلیه میکند. اینها اشکال ندارد. اینها صبر جمیل هست. مهم این است که آدم از آن ور چه نکند.
«إنه هو العلیم الحکیم» و صندلی دندانپزشک
از آن ور هم نگاه کنید کنارش دارد «والله المستعان». وقتی که بدون خدا — تحت تدبیر خدا دارد حرکت میکند. حتی باز این آیۀ هشتاد و سه همین سوره را بیاورید:
«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعًا إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [یعقوب] گفت: بلکه نفسهای شما کاری را برایتان آراسته است. پس صبری زیبا. امید که خدا همۀ آنان را به من بازآرد. اوست که دانای حکیم است.
باز دوباره همینجوری یک جا دیگر یعقوب بهشان باز دوباره میگوید «قال بل سولت لکم أنفسکم أمراً فصبر جمیل عسى الله أن یأتینی بهم جمیعاً إنه هو العلیم الحکیم». باز دوباره این حالت استعانت: اینکه باشد که خدا همۀ آنها را به سوی من برگرداند. خدا همهشان را امید است که برگرداند به سمت من؛ هم بنیامین و هم یوسف. «إنه هو العلیم الحکیم». خدا علیم حکیم است. این باعث صبر میشود تو آدم. این که شما احساس بکنید کسی دارد این بلا را میآورد که او خودش علیم حکیم است.
شما روی صندلی دندانپزشک مینشینید، عالماً عامداً. تو دندانتان تو لثهتان آمپول فرو میکنند؛ با این متّه به دندان شما همه جور بیرحمی میکنند این دندانپزشکها و دندان شما را سوراخ میکنند. میشکافند لثه را. همۀ این کارها را میکنند. شما ممکن است اشک هم بریزید. یک موقع من زیر دست دندانپزشکی گریه کردم به خاطر اینکه یادش رفته بود سر کند و من هم رویم نیامد که بهش بگویم سر نکردی. حالا روی آن احوالات خودم. مثلاً نگفتم بهش سر نکردی و این سر نکرده بود و من زیر دست این گریه میکردم فقط. یعنی همینطور داشتم اشک میریختم.
ور میرود به دندان شما همۀ این کارها را میکند. بعد شما عالماً عامداً میروید زیر دستش. بعدش هم بلند میشوید یک چنگه پول بهش میدهید، تشکر هم میکنید ازش، یک وقت دیگر هم میگیرید. این مال چیست؟ مال اینکه یک حکمتی تو این کار دارید تشخیص میدهید. همین که شما یک حکمت دیگر دارید تو این کار تشخیص میدهید، این باعث صبر میشود تو آدم. اگر کسی بداند که این خدایی که دارد این بلاها را میآورد، یک حکمتی دارد دارد این کارها را میکند. این خدا «إنه هو العلیم الحکیم» که دارد این کار را میکند. این صبر میآورد. اشکال ندارد گریه هم میکنیم. اشکالی هم ندارد ولی صبر هم میکنیم. این میشود «فصبر جمیل». بین آن هم میگوییم حرف بیراه، نامربوط هم به خدا نمیزنیم. از خدا هم طلب بلا نمیکنیم. این هم هست.
آن کسی که میگوید خدا این بچۀ من را ببر ما یک خورده آبدیده بشویم — این خیلی احمق است. طلب بلا از مربی باشگاه، بیادبی است؛ مربی خودش میداند کی وزنه را زیاد کند. ولی اگر خیال کنیم زیر این مصیبت مرد میشویم، اینها حماقت است. طلب — خدا خودش بلد است. مربی باشگاه است؛ این مربی باشگاه بهترین مربی باشگاه است. بهترین تمرین را او میدهد. خودش هرچی میدهد.
نکبتها غایت دارند؛ دستوپا زدن مکروه را میافزاید
آن موقع این صبر جمیل — ول کنیم بگذاریم حتی برود. از امیرالمؤمنین علیهالسلام است:
«إِنَّ لِلنَّكَبَاتِ غَايَاتٍ لَا بُدَّ أَنْ تَنْتَهِيَ إِلَيْهَا فَإِذَا حُكِمَتْ عَلَى أَحَدِكُمْ فَلْيَطَأْطِئْ لَهَا وَيَصْبِرْ حَتَّى تَجُوزَ فَإِنَّ إِعْمَالَ الْحِيلَةِ فِيهَا عِنْدَ إِقْبَالِهَا زَائِدٌ فِي مَكْرُوهِهَا» (مستدرک الوسائل، ج۲، ص۴۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نکبتها را نهایتهایی است که ناچار باید بدانها برسد. پس چون بر یکی از شما فرود آید، سر فروآرد و شکیبایی کند تا بگذرد؛ زیرا به کار بردنِ حیله در آن هنگامِ رویآوردنش، ناخوشیاش را میافزاید.
«إن للنکبات غایاتٌ»: این نکبتها هم عمر دارد. این را بدانید. این میآید و میرود. یک عمر مشخصی دارد؛ میآید میرود. شما نمیگویم مشورت نکنید، مشاوره نکنید. ولی إن للنکبات غایات. بگذارید بیاید برود.
اتفاقاً روایتش را آوردم که برایتان بخوانم. دارد که «إن للنکبات غایاتٌ لا بد أن تنتهی إلیها». ناچار باید این نکبت تا آخرش برود. «فإذا حُکمت على أحدکم فلیطأطئ لها ویصبر حتى تجوز»: اگر این بر یکی از شما آمد سرتان را خم بکنید. بگذارید برود. «فإن إعمال الحیلة فیها عند إقبالها زائدٌ فی مکروهها». از آن نکتههای دقیق عالمشناسی است اینها. میگوید که اگر در آنجا اعمال حیله بکنید و شروع بکنید هی دستوپا زدن وقتی که آن نکبت آمده…
برای همین من بارها از آقای همّت — این را تو روایت هم دیدم. گفتم یک خرده بیشتر فکر کنید. یعنی یک خرده فکر بکنید، یک خرده عمل بکنید. یعنی با اینکه وضوعتان را دارید انجام میدهید، دیگر خودتان را به در و دیوار نکوبید. إن للنکبات غایات. یک حدی دارد میآید میرود. خودتان را اینقدر به در و دیوار نکوبید. اتفاقاً زائد فی مکروهها میشود. خود این به در و دیوار کوبیدن مثل این میماند که شما پایتان برود تو لجن، تو این باتلاقها هی بخواهید بدتر تلاش کنید. هی بیشتر میروید تو. بگذارید؛ یک عمری دارد تمام میشود دیگر. این نکبتها عمر دارد. منبعش مستدرک الوسائل، جلد دو، صفحۀ چهارصد و بیست و چهار.
همین که معنی صبر جا نمیافتد. الان کسی که معنی صبر اینطوری جا افتاده یعنی برای همه این است که مثلاً هر بلایی سر آدم بیاورند میتوانی شیعه را حل کنی. نه. این هم نیست. صبر خیلی بد جا افتاده. صبر به یک نوع بیرمقی و بیاحساسی و اینکه تو سُرخور بودن، یا تسلیم محض بودن — نه. مشورت انجام میشود. فکر انجام میشود. عمل انجام میشود. ولی شما اگر تجربه کردید یک جا احساس میکنید که هر چقدر بیشتر دارید دستوپا میزنید انگار دارد بدتر میشود. ذهنتان، حالاتتان، فکرتان هر چقدر بیشتر دارید این کار را میکنید — این تجربهای است — دارید انگار اوضاع خرابتر میشود. هر چقدر بیشتر به این مسئله پیله میکنید، مثل درد چیز دیگر که آدم هی ور میرود باهاش؛ دندانش یا یک جایی یک جوش را دارد هی ور میرود. انگار دارد حوزۀ این چیز بیشتر میشود. این جوش یک مدتی میزند.
بحث این نیست که حالا جوش زدیم نرویم دکتر. نه جوش میزند آدم برود دکتر. نه هر جوشی. یک جوش، جوش میزند. برای همین میدانید که ما توصیه به دارو خوردن هم خیلی نداریم آنقدری که توصیه میکنند به دارو خوردن. خود دکترها میگویند. دکترای داروساز من خودم پرسیدم ازشان. میگویند این للأمراض غایات. دوا بخوری میشود هفت روزه. دوا نخوری میشود هفت روز و نصفی. اینجوری است. این للأمراض غایات. این که مرضی میآید خیلی وقتهاش اینجوری است لااقل. یک غایتی دارد. این که هر بار سرماخوردگی و اینها میشود میرود دکتر — خود آن داروساز ایران به من گفت؛ یکی از قطبهای داروسازی ایران به من گفت. گفت ما اینها را تست میکنیم، میفهمیم که یا تأثیر ندارد کلاً، یا تأثیرش تلقینی است. تأثیر تلقینی دارد. یعنی آدمها چون فکر میکنند این خیلی تأثیر دارد، تأثیر دارد. در حدی که ما آن قرص الکیاش را وقتی درست میکنیم میدهیم به مردم برای تست. وقتی این را بخورند هفتاد، هشتاد درصد خوب میشوند با همین. میگوییم این همان قرص است. هفتاد، هشتاد درصد با همین قرص خوب میشوند. از اثر تلقین.
ولی شما فکر میکنید اگر حقی باید مطالبه بکنید در آنجایی که باید حقی مطالبه کنید، حقی مطالبه میکنید. ولی خودتان اگر تجربه بکنید — واقعش یک جاهایی ممکن هم هست اشتباه کنید — ولی اگر تجربه کنید فکر میکنید یک جایی است که انگار مثل جوش دارید باهاش ور میروید بیخودی. بگذارید خوب میشود. با این مشکل این بنده خدا اینقدر ور نرو. هی انگشت نکن تو این سوراخ. هرچی انگشت میکنی گشاد میکنی سوراخ را بدتر. آدم احساس میکند که خود آدم یک چیزی احساس میکند. احساس میکند ولش کنم یک جاهایی یک خورده سر به جا بگذارم انگار یک خورده راحتتر حل میشود تا اینکه من هی پیله کنم بهش.
حالا بحث مفصّل صبر را انشاءالله در یک مجال دیگری که من هم دست با دست پر از آیات و روایات میآیم آنجا میگویم؛ از جمله در آن بحث بلایی که مثلاً پنجشنبهها میخواهیم بکنیم.
آنچه امروز لازم است همین قدر است: صبر نه بیحسی است، نه نقزدن، نه به در و دیوار کوبیدن. فکر هست، مشورت هست، عمل هست؛ اما وقتی نکبت روی آورده، إعمال حیله مکروه را زیاد میکند. مثل باتلاق است. مثل جوش است که هی ور بروی گشادتر میشود. غایت دارد؛ بیاید و برود. سر را خم کن تا بگذرد. این خمشدن تسلیم بیفکر نیست؛ شناخت غایت است. نکبت عمر دارد؛ تو عمرش را با دستوپا زدن دراز نکن.
درددل به که بگوییم؛ مؤمن چون سنبله
یک موقع هست شما میروید به یک نفر درددلی میکنید، آن هم دردی بر دردهای شما میافزاید اصلاً با آن نوع واکنشی که با شما انجام میدهد. با نوع واکنشی که با شما انجام میدهد این مشکلی که میگویید او هم میگوید «وای خاک بر سرم کند». نمیدانم چی، تو چهجوری داری تحمل میکنی اصلاً این را؟ میدانید که این عمیق میکند کار را.
ولی من تو این اتاق نشستهام یکی از کارمان دیگر بچهها مشکلاتشان میآیند میگویند ما هم همهاش از اینکه خوب است کلاً. همه چیز بر وفق مراد است. همه چیز ردیف است. مشکلی نیست. میبینید طرف گریه میآید خندان میرود. هیچ هم چیزی نیست. بستگی دارد به کی بگویید. اگر به کسی بگویید که بدتر دارد میکند و شما را هی تشویق و تحریک به بیصبری میکند با این کار خودش، بله آن تأثیر متضادی که او دارد در شما میگذارد. ولی اتفاقاً به یک کسی بگویید — میآمدند پیش پیامبر. شما بروید روایت فراوان است. میآمد پیش پیامبر از مشکلاتش میگفت؛ طرف عبوسِ غمگین اینجوری میآمده پیش پیامبر. پیامبر هم باهاش شوخی میکرده؛ باهاش مثلاً مشکلش را حل میکرد. گاهی اوقات نمیتوانست یک کاری بکند حتی شوخی میکرده. میگفت که من دارم میروم در حالی که اصلاً کل مشکل را فراموش کردم. بستگی دارد.
این توپ بخورد به چه جسمی. اگر این توپ را بزنید به یک جسمی که خودش انقدر سفت است، دقیقاً برمیگردد میخورد تو صورت خودتان. ولی اگر بیندازید توی اقیانوس آب همینجوری میرود پایین؛ نه به خودتان برمیگردد؛ اصلاً میرود.
برای همین ما در روایت داریم که مثل مؤمن مثل سنبله است. مثل گندم. باد میآید خیلی چیزی نمیکند. اینجوری سرش را خم میکند. میگذارد تا برود. باد که رفت سرش را بلند میکند. مثل کافر مثل أرز است — أرز با الف یعنی چوب سفت و ضخیم. انقدر مستقیم وامیایستد تو این باد تا میشکند. انقدر مستقیم تو این باد وامیایستد تا میشکند. این حالت انعطاف یک خورده برود مثلاً یک خورده بیخیالش بشود. این حالت انعطاف تو مشکل مثل مؤمن مثل سنبل است. حالا روایتش دقیقاً چیز یادم نیست ولی همین است. یک چیزی تو این مایهها. مثل سنبل است.
این بستگی دارد که شما چهجوری تعبیر کنید و طرف مقابل چهجوری با شما برخورد میکند. برای همین ما داریم بروید بگویید — اینها مشخصات لبّی میگویند اصطلاحاً دارد؛ مشخصات عقلی دارد. برویم به کی بگوییمش دیگر نگفتند. معلوم است بروید به یک نفری بگویید که یک دل دریایی دارد.
کسی وقتی میروید بهش میگویید — هم من هم خیلی از دوستان متوجه که من هر وقت چیزی میشود، خیلی چیزی باشد میآیم با آقای همّت میگویم. با آقای همّت میگویم انگار یک توپ را انداختم تو اقیانوس آب. یک مدلی اصلاً با آدم برخورد میکند. یک چیزی میگوید، یک حرفهایی میزند. اصلاً خود حضور در کنار آن روح بزرگ یک تأثیری در آدم میکند که اصلاً آن مشکل فراموش میشود. مشکل سطحش میآید پایین؛ میگوید آقا مشکلی هم نیست.
بعضی وقتها طرف مثلاً میگویند بعد از مشکل بگویید. بعد از مصیبت. نمیگویم نهایت کار است. این را گفتم غایت کار این نیست؛ ولی در مراحل متوسط چیز بدی هم نیست. این که بعد از مشکل طرف شما میروی مشکلت را عرضه میکنی.
اصلاً بیان مشکلات، من یکی از کارهایی که تو بحثهای خانوادگی میکنم همین است. بعضیها فکر میکنند تو این بحث خانوادگی این مشکل، مشکل تنها خودشان است. همین که فکر میکنند این مشکل تنها مشکل خودشان است، این اذیتشان میکند. وقتی که بحث میکنیم میبینیم مشکل عمومی است؛ اصلاً یکی از مشکلات خانواده است این. یک مشکل خانوادگی است این. تو هر خانوادهای هم هست. این راحت میشود. نه راحت میشود به اینکه دلش خنک بشود که بگوید آخی دلم راحت شد همه پس حالشان بد است. نه. همین که متوجه میشود نه بابا این مشکلی است پیش میآید برای همه هم پیش میآید. همه هم باید یک جور دستوپنجه باهاش نرم کنند. اینها یک خورده از اینکه من منحصرم در این مشکل — خودش آدم را اذیت میکند. من منحصرم در یک مشکلی.
یک چیزی بود، یک خانمی یک پسگردنی از شوهرش خورده بود. فکر کرده بود که تنها و تنها منم که کتک خوردهام. من چون اطلاع دارم که این اتفاق گاهی میافتد. ولو یک بار در اوایل زندگی. ولو یک بار یک همچین اتفاقی میافتد. حتی بهش گفتم خود پذیرش این — نمیگویم حالا کتکها ملسم بود — ولی پذیرش این که حالا یک بار هم پیش آمد. یک بار هم آن مرد بیظرفیتی کرد. آن مرد یک بار هم بیظرفیتی کرد. یک همچین کاری کرد. دنیا به آخر نیامد. این مشکلی است که بود. مشکلی است که هست. خیلیها هم دارند.
تلقین، نقزدن و گریۀ گرهگشا
پرسیدند بحث تلقین است؛ تمرکز انسان از مسائل روانشناختی و تلقین را قبول دارد یا نه. اگر واقعاً تلقین بشود برای شما — به خصوص کسانی که مینشینند در کنجی با خودشان هی ور میروند با این فکر — این میشود تلقین. چند دسته مسئله و مشکل وجود دارد. مسائل روزمرۀ زندگی را هی نگویید. آقا یک دغدغۀ مالی داری، مشکل کار و بار؛ همهاش بریز که گفتم گفته نشود این دسته مسئلهها. گفتن یک چیزی را حل نمیکند. همین که اثر منفی تلقینی بد میگذارد: این که شما بروید هی جار بزنید که من مشکل مالی دارم هیچ اتفاقی هم نمیافتد. فقط شما دارید نق میزنید. کاری که دارید میکنید نق میزنید و بدتر هی این را دارید تو خودتان تن… اثر تلقینی دارد این تو آدم. هی تشدید هم میشود.
ولی یک مصیبت خیلی بزرگی هست توان مردم خارج است. یک نفر میبینید که هی دارد طرف را دیوانه میکند. آنجا گریه بکند؛ اتفاقاً گریه بکند خوب است. من بارها دیدم آقای حمید مثلاً طرف مامانش مرده کپ کرده. یعنی که دیدید کپ میکنند؛ این حالت غصه یکهو قفل میکند طرف. مثلاً شروع میکند برایش روضه خواندن. میبینید مثلاً یک رگ خوابی ازش میداند. شروع میکند روضه خواندن که گریه بکند. این گریه کند این یکهو بریزد بیرون؛ عقدهها را بریزد. اینها خفه میکند یک نفر را. حالا ممکن است یک نفر دلش خیلی گندهتر باشد خفه نشود. حالا یک نفر دلش کوچکتر است، شرایطش فرق دارد، او دارد خفه میشود. به هر جهت این چیزها اثر تلقین منفی ندارد. جابهجایش فرق میکند. اینها دیگر باید شنونده عاقل باشد. چه را من کجا بگویم.
حتی گاهی اوقات بعضی تعریفها را آدم نباید بکند تو یک جمعهایی. مثلاً بعضیها میپرسند؛ من بهشان هم گفتهام همیشه هم میگویم. میگویم از شوهرهایتان وقتی در جمع تعریف میکنید کار بدی میکنید. خیلی کار منفی است این کار. چون که این کاری که شما میکنید گرد و خاک میکند تو دل بقیه. شاید این کاری که شما دارید در حق خانمتان میکنید و شوهر شما در حق شما خانم دارد میکند، این کار را آن نمیکند. شاید هزار تا کار دیگر میکند. و چقدر این چیزها اتفاق افتاده. این حتی گفتن یک چیز خوب است ولی بد است. چقدر گرد و خاک. چقدرها هستند مهمانی میروند سالم، برمیگردند له و لورده. له و لورده برمیگردند. چرا؟ چه گفتند؟ گل گفتند، گل شنفتند. ولی از زیر زدند همدیگر را. تخریب کردند. این بچهاش درسخوان است، آن آقایشان پول دارد. میگوید راستی من به آقامان گفتم ماشین را عوض نکند آنها ولی کرد. گفت این از این. او هم میگوید راستی علیتان مدرسه چه شد راستی؟ مثلاً این بچهاش درسخوان است. ظاهرش همهاش حال و احوال است. دارند حالواحوالپرسی میکنند. دو تا خواهر مثلاً دارند حالواحوال با همدیگر میکنند. او میگوید آره این گفت ماشین را عوض کن. من گفتم نه ولی عوض کرد و من چقدر ازش ناراحتم. او هم میگوید مبارک باشد و اینها؛ راستی علیتان مثلاً امتحانش چه شد؟ از زیر تخریب؛ از روش همهاش حالواحوال. یعنی این یک چیز خوبی است ولی بد است. اینها خیلی هم هستند له و لورده وقتی برمیگردند مهمانیها، دیدیم. همهاش جنگ و دعوا تو چرا اینجوری نمیکنی و فلان.
تجربۀ تدریجی؛ توچال و «ولا تقم على قبره»
این چیزی که گفتید یعنی مثلاً حالا مصیبتها چه بزرگ چه کوچک. اگر برای آدم اتفاق افتاد نباید فکر کند بگوید که چه شد که اینطوری شد؟ بحث فکر کردن — یک حد. این حرفها تجربهای است. همهچیز را سعی نکنید از آن مثل آنهایی که میروند کوه.
کوه داریم تو کوه. یک کوهی داریم مثل توچال میماند از پایینش اصلاً شما دو قدم بالاتر از خودتان بیشتر چیزی نمایان نیست. یعنی هی یک تیکه بالاتر میروید، میروید بالاتر بعد بالاتر معلوم میشود. اینها تجربه کردن. بعضیاش از همین پایین بالاش معلوم است. دهنت اینجوری است. وایسید مثلاً تو قلهاش میبینید آن قله است. ولی توچال که کوچکتر از آن هم هست تو همان شیرپلا هم وایسید معلوم نیست که قلهاش کدام است. میروید میروید یک چیز بالاتر، باز دارید میروید میروید یک چیز بالاتر است. اینجوری است.
یک چیزهایی هست تجربهای. باید بیاید تو… از پیشاپیش همهچیز مشکلاتی که میخواهید حل بکنید همۀ مواردی که میخواهید حل بکنید تو ذهنتان نیست. باید بیایید تجربه کنید. یک خورده دارید اینورش را نگاه میکنید، مشورت میکنید، میپرسید یا حالا دستوپا میزنید، میبینید چه اتفاقاتی دارد میافتد چه اتفاقی نمیافتد. دارد حالتان بهتر میشود، بدتر میشود. این را بریم به کی بگوییم به کی نگوییم، به کی بگوییم به کی نگوییمش، تجربی خودتان میفهمید. با یک کسانی میروید میگویید میبینید که مشکلتان دارد ده برابر میشود. با او دیگر نباید بهش بگویید.
توچال از پایین قلّهاش پیدا نیست؛ شیرپلا هم که بایستی هنوز معلوم نیست قلّه کدام است. باید بروی بالاتر تا بالاتر معلوم شود. مشکلات هم همین است. نقشۀ کامل از پایین در ذهن نیست. مشورت میکنی، یک قدم میروی، میبینی حالت بهتر شد یا بدتر. اگر با کسی گفتی و ده برابر شد، آن قبر است؛ سرش نایست. خدا به پیامبر هم گفت سر قبر بعضیها نایست؛ حال را بد میکند.
اصلاً پیش خدا به پیامبرش گفته «ولا تقم على قبره»: سر قبر بعضیها وای نایست یا حالت بد میشود. سر قبرشان نباید وایساد. به خاطر اینکه حال آدم را بد میکند. سر قبر بعضیها وایسی حال آدم بد میشود. خدا به پیامبرش میگوید سر قبر اینها وای نایست.
«وَلَا تُصَلِّ عَلَىٰٓ أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا وَلَا تَقُمْ عَلَىٰ قَبْرِهِۦٓ إِنَّهُمْ كَفَرُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَمَاتُوا۟ وَهُمْ فَٰسِقُونَ» (توبه/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرگز بر هیچیک از آنان که بمیرد نماز مگزار و بر سر گورش نایست. آنان به خدا و رسولش کافر شدند و در حالی که نافرمان بودند مردند.
حالا با یک کسانی نشستن، درددل کردن، گفتن، نگفتن. همۀ اینها تجربهای است. باید دربیاید که کجا دارید دستوپا میزنید. از این دستوپا زدن نتیجه عکس دارید میگیرید. کجا دستوپا نمیزنید دارید نتیجه بهتر میگیرید. کجا دارید بار بیش از طاقت بر دوش خود میگذارید. توقع بیش از اندازه از خودتان دارید. پدرتان مرد. شما اگر پسری، پدرت مرد به خاطر اینکه باید کارها را شما ردیف کنی یک خورده گریه تو تعقیب کن ولی بعدش بشین زار زار گریه کن. یکهو توقع بیش از اندازه از خودت نکن، نداشته باش.
خلاصه «فصبر جمیل والله المستعان». این «والله المستعان» تشخیص علم و حکمت خدا واقعاً بلاها را برای آدم چه میکند؟ راحت میکند؛ پذیرش را چه میکند؛ یک صبر جمیل میکند؛ یک گریه میکند؛ اجازه هم میدهد مدتش بگذرد؛ سر هم خم میکند؛ ذره مشکلات بیاید و برود.
یعقوب در آیۀ هجده همین را گفت و در آیۀ هشتاد و سه دوباره گفت، با این اضافه که «عسی الله أن یأتینی بهم جمیعاً إنه هو العلیم الحکیم». صبر جمیل یعنی گریه هست، درددلِ بیغیبت هست، خمشدن زیر باد هست؛ فحش به تقدیر نیست؛ طلب بلا نیست؛ توقع بیش از اندازه از خود هم نیست. و مستعان فقط الله است؛ بر آنچه وصف میکنند.
دعا و حسن ختام
ببخشید وقتتان را زیاد گرفتم. خدا ما را ببخشد بیامرزد. آمین. عاقبت امورمان را هم به خیر بفرماید. آمین. قلب نازنین امام زمان از ما راضی و خشنود بدارد. آمین. در امر فرجش تعجیل بفرماید. آمین. خدا همه ما را در این دنیا و برزخ و قیامت دستمان از قرآن و اهل بیت کوتاه نفرماید. آمین. خدا نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان اهل بیت قرار بدهد. آمین. هر حاضر و غایبی از هر جای این عالم به روح حضرت امام حاضر و محشور بفرماید. آمین. همه خدمتگزاران به اسلام و این ولایت را در پناه خود به حفظ و حمایت تأیید بفرماید. آمین. خدا همه مریضهای اسلام، مریضهای شیعه اگر شفا خیر و صلاحشان هست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشاند. آمین. همه گذشتگان رفتهٔ ما از حق این پدر و مادر و معلمهایمان را از سفرهٔ قرآن و اهل بیت حاضر و مرزوق بفرماید. آمین. مقام شهدا را عالیتر بگردان. آمین. مقام ما را بالاتر از شهدا قرار بدهد. آمین. النبی و آله الفاتحه.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَيُّوبَ الصَّبْرِ. سلام بر تو ای ایوب صبر.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.