یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات نوزده تا بیستودو
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ. بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ. ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ. صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده. به نام خداوند رحمان رحیم. ستایش از آنِ خداوند است، پروردگار جهانیان. درود خدا بر سرور ما محمد و خاندان پاک او.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح حضرت امام، و همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
بسم الله الرحمن الرحیم. از آیهٔ نوزده میخوانیم. کاروان آمده، وارد را فرستادهاند، دلو را فروکردهاند، یوسف را یافتهاند؛ رشته را تا مکانت در زمین و حکم و علم در أشدّ پیش میبریم تا قصه از چاه تا مصر گم نشود.
«وَجَآءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا۟ وَارِدَهُمْ فَأَدْلَىٰ دَلْوَهُۥ قَالَ يَٰبُشْرَىٰ هَٰذَا غُلَٰمٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَٰعَةً وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِمَا يَعْمَلُونَ» (یوسف/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کاروانی آمد؛ آبآورشان را فرستادند. او دلوش را فروفرستاد. گفت: مژده باد، این پسری است. و او را چون کالایی پنهان داشتند. و خداوند به آنچه میکنند داناست.
«وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍۭ بَخْسٍ دَرَٰهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا۟ فِيهِ مِنَ ٱلزَّٰهِدِينَ» (یوسف/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به بهایی ناچیز، درهمهایی اندکشمار، فروختند و در کار او از بیرغبتان بودند.
«وَقَالَ ٱلَّذِى ٱشْتَرَىٰهُ مِن مِّصْرَ لِٱمْرَأَتِهِۦٓ أَكْرِمِى مَثْوَىٰهُ عَسَىٰٓ أَن يَنفَعَنَآ أَوْ نَتَّخِذَهُۥ وَلَدًا وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُۥ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ وَٱللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰٓ أَمْرِهِۦ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن که از مصر او را خرید به همسرش گفت: جایگاهش را گرامی دار؛ امید که به ما سود رساند یا او را به فرزندی بگیریم. و اینگونه یوسف را در زمین مکانت دادیم و تا او را از تعبیر خوابها بیاموزیم. و خداوند بر کار خویش چیره است، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥٓ ءَاتَيْنَٰهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به حدّ رشد رسید، او را حکم و دانش دادیم؛ و نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم.
این آیات را خواندیم تا رشتهٔ قصه از چاه تا مصر گم نشود. بحثِ زبانیِ امروز اما هنوز سرِ آیهٔ پانزده است؛ مطلبی که از لحاظ زبانی گفته شد و شاید بعضی درست نگرفتند. علامه طباطبایی همینجا نکتهای ذکر کردهاند و جا دارد یک بار دیگر باز شود.
سبک روضهخوانی قرآن در آیهٔ پانزده
جملهٔ شرط بیجزا
آیهٔ پانزده دقیقاً اینگونه است:
«فَلَمَّا ذَهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَجْمَعُوٓا۟ أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را بردند و همداستان شدند که در نهانخانهٔ چاهش بیفکنند، به او وحی کردیم که قطعاً آنان را از این کارشان باخبر خواهی ساخت، در حالی که آنان درنمییابند.
جملهای که به صورت شرطی باشد هم به شرط احتیاج دارد هم به جزای شرط. علیالقاعده باید اینگونه گفته میشد: همین که چنین و چنان شد، اینگونه شد. وقتی که اینگونه شد و اینگونه شد و اینگونه شد، بگو چنین شد. قرآن «فَلَمَّا» را میآورد — همین که بردندش و همداستان شدند که او را در نهانخانهٔ چاه بگذارند — و آن «چنین شد» را نمیگوید. آخرش را نمیگوید. ته قضیه را نمیآورد. نمیگوید در آن غیابتِ جبّ، در آن ژرفا، چه گذشت و چه کردند.
شرط هست؛ جزا نیست. خواننده میماند میان «بردند» و «وحی کردیم». میان این دو، مصیبت است؛ و مصیبت گفته نمیشود. اگر قرآن میخواست به سبکِ گزارشِ معمولی حرف بزند، باید میگفت: چون بردند و اجماع کردند که در چاه بگذارند، پس او را در چاه افکندند و چنین و چنان شد. آن «پس» را نمیآورد. غیابتِ جبّ را نام میبرد و از درونِ چاه تصویر نمیدهد.
علامه طباطبایی: روضه را تا ته نمیخواند
علامه میفرمایند این نوع روضهخوانیِ خداست. قضیهٔ مقتل را تا ته نمیخواند. شاید تذکری هم برای مداحان باشد. مقتل را تا ته نمیگوید که چه شد. همین که بردندش و همداستان شدند که در آن ژرفا بگذارندش، تمام. بقیهاش را نمیگوید. اتمامِ عظمت آن مصیبت را همینطور نگه میدارد.
بعد مطلب را ادامه میدهد: «وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا». حالا دیگر در چاه، به او وحی کردیم چنان. این یک سبک قرآن است. وقتی میخواهد روضه بخواند، ته قضیه را نمیگوید. اتمام همین نگفتن، عظمت مصیبت را نگه میدارد؛ یعنی همیشه این را نگه میدارد که یک اتفاق خیلی بد وسط افتاد، و تو آن را نمیشنوی. عظمت از تفصیلِ زخم نمیآید؛ از سکوتِ میان شرط و جزا میآید. قرآن روضه را تا لبه میآورد و همانجا نگه میدارد. عظمت را باید از آنچه نگفته حدس زد، نه از آنچه با آبوتاب گفته.
ذبح اسماعیل: فلما أسلما وتله للجبین
همین سبک را وقتی راجع به حضرت ابراهیم علیهالسلام و ذبح حضرت اسماعیل علیهالسلام صحبت میکند میبینید:
«فَلَمَّآ أَسْلَمَا وَتَلَّهُۥ لِلْجَبِينِ» (صافات/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون هر دو تسلیم شدند و او را به پیشانی بر خاک افکند.
همین که هر دو تسلیم این امر خدا شدند و «تَلَّهُ لِلْجَبِينِ» — او را با صورت به خاک انداخت — تمام. بیش از این نمیگوید. روضهخوانی خدا راجع به داستان ذبح اسماعیل تا اینجا بیشتر نمیرود. آن حادثه خیلی سنگین است. پدری فرزندش را بگذارد و بخواهد سر ببُرد؛ میان این دو چه گذشت؟ در دل ابراهیم چه گذشت؟ چه حرفهایی میانشان رد و بدل شد؟ چاقو کجا ایستاد، نفسها چگونه بود؟ اینها دیگر گفته نمیشود. خدا روضه را تا دمِ تیغ میآورد و میایستد.
تذکر به هیئتها و مداحان
جایی که مصیبت سنگین است، جا دارد هیئتهای ما همین دقت را داشته باشند. شما بچهٔ هیئتی هستید. اینقدر باید دقت شود که مصیبت امام حسین علیهالسلام را تا ته نمیخوانند. بزرگان، مصیبت مقتل را جز در عاشورا نمیخواندند. جز در عاشورا نمیخواندند.
ایام حضرت صدیقهٔ طاهره سلاماللهعلیها نزدیک است. باید منتظر بدترین توهینها به آن حضرت باشیم؛ انگار مسئلهای است که باید تا آخر باز شود. انشاءالله به قول آقای حمزه هم دروغ بود؛ کاش دروغ باشد. ما دوست نداریم اینها واقعیت داشته باشد. خوشمان نمیآید بگوییم حتماً اینگونه شد. از آن سو، اگر آن حوادث باشد هیئت معنا دارد و اگر نباشد هیئت بیمعناست. انشاءالله هم که دروغ باشد؛ ولی همان چیزهایی هم که هست دیگر گفته نمیشود. خیلی آرام و نرم باید از کنارش گذشت. نیاور تا آخر نگو. اتفاقاً عظمت مصیبت را همین زیاد میکند؛ عظمت اینگونه نشان داده میشود. این خلاصه تذکر علامه در اینجاست: روضهخوانیِ فرمِ خدا تا آخر میآید و جزای شرط را نمیگوید.
میان سخن کسی از تمامشدنِ ساعت شش و فوتبال گفت. استاد خندید که فوتبال کی با کیست؛ نمیدانم. و برگشت سرِ آیه.
وحی در چاه: الهام و اشراق پس از قطع امید
این وحی پیامبرانه نیست
نکتهٔ دیگری هم در همین آیهٔ پانزده ملحوظ است. آن وحیی که گفته شد از جنس الهامات و اشراقات است که به حضرت یوسف علیهالسلام شده — نه وحی پیامبرانه — مال وقتی است که به هر جهت حضرت یوسف در چاه است. این الهامات و اشراقات مال آن موقعی است که یوسف رفته ته چاه و این چیزها به او میشود.
دیگر امیدش از همهجا قطع است. لختش کردهاند و انداختهاند آنجا. حال معلوم نیست کی بیاید بگیردش. در این حالت است که الهامات و اشراقات هست؛ و اساساً در این حالت است که الهامات و اشراقات برای آدمها هست.
تا آدم، به تعبیر روایت، حول خودش میچرخد — حول امکانات خودش، تواناییهای خودش، قابلیتهای خودش و آشناهایش — تا روی اینها حساب میکند، بگو حساب کن. اینجا الهامات و اشراقات مال این حال نیست. این موقعی نیست که کسی دارد روی موجودیِ خودش و دور و برش زندگی میکند. تا حسابت با خودت و با آدمها باز است، آن درِ اشراق باز نمیشود. یوسف وقتی لخت در چاه است حسابش با مردم بسته است؛ آنوقت وحی میآید.
قطع طمع از آنچه در دست مردم است
یک مطلب هست که هم باید گفته شود هم نباید اشتباه فهمیده شود. این نیست که ما کلاً با آدمها کاری نداریم. ولی قطعِ امید از آدمهاست.
یک موقع هست که فکر میکنی قرآن را از این آقا داری یاد میگیری؛ این را اشتباه کردهای.
«ٱلرَّحْمَٰنُ عَلَّمَ ٱلْقُرْءَانَ» (الرحمن/۱–۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوندِ رحمان قرآن را آموخت.
آن رحمان است که دارد تعلیم قرآن میدهد، نه این آقا. کلّ خیر در قطع است از آنچه در دست مردم است. امام سجاد علیهالسلام فرمودهاند:
«رَأَيْتُ الْخَيْرَ كُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِي قَطْعِ الطَّمَعِ عَمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ» (الکافی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تمام خیر را در بریدن طمع از آنچه در دست مردم است جمع دیدم.
یعنی واقعاً از «آنچه در دست مردم است» قطع شوی. روی موجودی آدمها، روی موجودی خودت حساب نکنی؛ امیدوار نباشی. نه اینکه نروی کار کنی، نه اینکه هیچ کاری نکنی. بلکه تا یک چیزی میشود، آها من یک آشنایی اینجوری دارم اتفاقاً. تا داری روی این چیزها فکر میکنی، تا داری روی نیرو و توان خودت حساب میکنی — من خودم مشاورم، این مشکل را اینجوری خودمان حل میکنیم، خودمان اینکارهایم — تا اینها باشد، تا این قطع نباشد، این قطعِ امیدِ کلاً از آدمها نیاید، آن حالت توحیدی در آدم اتفاق نمیافتد. آدمها چیزی به آدم نمیدهند. همه هم رشحهٔ خدا هستند. اگر این باشد، اشراقات و الهامات میآید.
کار با مردم، بیاتکا به مردم
البته از این مسیر آدم گذر میکند. یک مدتی برنامه میریزی: چهار شب نالهٔ شب میخوانم، بعد زیارت عاشورا میخوانم؛ بعدش لابد باید به این مقامات برسم. این نپختگیها اولش هست. آدم از مسیر نپختگی عبور میکند؛ اشکالی هم ندارد. فکر میکنی برای خودت یک برنامهٔ معنویِ حسابی میریزی که نهایتاً بعد از دو هفته جزو اولیای خدا شدهای؛ لابد. نه؛ یک سال دیگر هم نه. اصلاً این چیز برنامه ندارد. مقامات را نمیشود سرِ تاریخ تحویل گرفت. ناله و زیارت عاشورا خوب است؛ ضمانتِ ولایت نیست. نپختگیِ اولِ راه همین است که آدم خیال میکند با یک برنامهٔ معنویِ حسابی، دو هفتهٔ دیگر اولیاء شده.
بحث این نیست که نمیتوانی با خودت برنامه بریزی. بگو من روی حسابی که خودم میپسندم میخواهم نمازم را اول وقت بخوانم. نماز اول وقت بخوان. این خوب است. ولی اینقدر روی برنامهریزی خودت حساب نکن که خودم باید بدانم چطور تربیت شوم؛ خودمان داریم تازه مشاوره میدهیم، خودمان مربی نفسیم. اگر اینجوری باشد، اگر آدم «قطع الطمع عما فی أیدی الناس» را ننوشته باشد، ناامیدی نسبت به مردم نمیآید.
ناامیدی نسبت به مردم، نه اینکه با مردم کار نمیکنی، نه اینکه نمیروی پزشک. از ما خواستهاند برویم سراغ پزشک؛ ولی این پزشک کارهای نیست. آن کسی که شفا دست اوست اوست. این یک حالت دیگر است. میروی، وسیله را بهجا میآوری؛ امیدت را به وسیله نمیبندی. با مردم کار میکنی، از مردم قطع امید میکنی. این دو با هم جمع میشود. جمعش سخت است؛ همین توحید است.
بلاهایی که تعلق را میبُرند
وقتی اتفاقاً یک سری بلاها سر آدم میآید و میخواهند روابط تو را قطع کنند، تو آنجاست که الهامات و اشراقات مال آن حالات است؛ یعنی دستت به هیچجا بند نیست. انشاءالله. دستت به هیچ نقطهای بند نیست. اینجاست که اتفاقاً حالت خوشی است. حالت خوشِ رفع تعلق.
حالا این رفع تعلق را یا به زور میکنند این کار را، یا خودت مثل آدم این تعلق را قطع میکنی. اگر نکنی، میکنند برایت.
موتوا قبل أن تموتوا و عنایت
اگر دوستت داشته باشند
اینکه میگویند «بمیر پیش از آنکه بمیرانی»، این نیست که برو خودت را از یک نقطهٔ مرتفع پرت کن. آن موت، خودکشی نیست. برو زودتر خودت بمیر یعنی خودت همینجور تعلق را نفی کن؛ وگرنه برایت این کار را میکنند. به لطفشان این کار را برایت میکنند که تو را در یک سری بلاها میاندازند تا اینها را از تو قطع کنند. اگر دوستت داشته باشند این کار را میکنند؛ تا آخر قطع امید کنی.
«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» (حدیث مشهور)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان.
اگر خدا بندهای را دوست بدارد کورش میکند
این تعبیر را داریم که وقتی خدا کسی را دوست داشته باشد کورش میکند. نه اینکه بزند چشمهایش را دربیاورد. اگر اینجوری بود با پیامبرش این کار را میکرد. کورش میکند یعنی کاری میکند که دیگری را نمیبیند. غیر را نمیبیند.
«إِذَا أَحَبَّ اللَّهُ عَبْدًا أَعْمَىٰ بَصَرَهُ» (به نقل استاد)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون خداوند بندهای را دوست بدارد، دیدهاش را کور میکند.
آن شعر چیست که میگوید:
هرگز حدیثِ حاضر و غایب شنیدهای؟ من در میانِ جمع و دلم جای دیگر است
اینکه من در میان جمعم و دلم جای دیگر است، راجع به مؤمن همین است. جسم اینجاست؛ دل جای دیگر است.
جسم در دنیا، روح در محلّ اعلی
امیرالمؤمنین علیهالسلام در سخن با کمیل فرمودهاند:
«صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَىٰ» (نهجالبلاغه، حکمت ۱۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دنیا را با بدنهایی همراهی کردند که روحهایشان به جایگاه برتر آویخته است.
با بدنش میان مردم هست ولی روحش با مردم نیست. روحش یک جای دیگر است اصلاً. دنیا را به بدن همراهی میکند؛ روحش از سقف دنیا رد شده.
حسن عاقبت به عنایت است نه به برنامه
مشهد رفته بودم. یکدفعه در حرم به آقای همّت برخوردیم. من آقای همّت را در حرم نمیشناختم. اللهوکیلی همینطور خوردیم به هم. گفت یک شعر برای من بخوان. گفتم:
چون حسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدیست آن به که کارِ خود به عنایت رها کنند
این مال حافظ است. حسن عاقبت به رندی و زاهدی نیست؛ آن به که کار خود را به عنایت رها کند. یعنی با عنایت باید آدم را اینور آنور کنند، نه اینکه طی یک برنامهٔ خیلی مدوّن من به جای خاصی رسیدهام. نه ختم چهارشبه، نه زیارت عاشورای برنامهای، نه مشاورهٔ نفس، هیچکدام حسن عاقبت را ضمانت نمیکند. عنایت باید آدم را جابهجا کند.
هدف این بود که بگوییم اینها بیربط نیستند. اگر میگویی او را فرستادند ته چاه، بعد دارد «وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ» — آن الهامات و اشراقات — اینها بیربط با هم نیستند. او باید برود ته چاه؛ دستش از همهجا قطع شود؛ امیدش از همهجا قطع شود. آن موقع الهامات و اشراقات هست. چاه، مقدمهٔ وحی است؛ نه تصادفِ قصه. همان جایی که قرآن روضه را قطع میکند و جزای شرط را نمیگوید، همانجا وحی را شروع میکند. سکوتِ مصیبت و نزولِ الهام پشتِ هماند.
مادر موسی و ربطنا علی قلبها
باید مادر موسی علیهالسلام واقعاً به استیصال برسد. این حالتهای استیصال، حالت توحید ناب میشود. به آن استیصال که برسد، آن موقع است که دلش را اینگونه میگیرند:
«وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَىٰ فَٰرِغًا إِن كَادَتْ لَتُبْدِى بِهِۦ لَوْلَآ أَن رَّبَطْنَا عَلَىٰ قَلْبِهَا لِتَكُونَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (قصص/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دل مادر موسی تهی شد. نزدیک بود آن را آشکار کند، اگر نه آنکه دلش را استوار کردیم تا از مؤمنان باشد.
«لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَىٰ قَلْبِهَا» — نزدیک بود فاش کند، اگر نه آنکه بر دلش گره زدیم. فؤادش فارغ شده بود؛ دیگر جایی برای تدبیر خودش نمانده بود. آن موقع ربط میآید. استیصال مادر موسی از جنس همان چاه یوسف است: دست به هیچجا بند نیست، آنوقت خدا دل را میگیرد. اینها به هر جهت یک نکته است.
«جاءوا أباهم عشاء یبکون»: گریهٔ واقعی است نه تباکی
نکتهٔ بعد سر این آیه است. بعضی در ذهنشان سؤال بود.
«وَجَآءُوٓ أَبَاهُمْ عِشَآءً يَبْكُونَ» (یوسف/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شبانگاه گریان نزد پدرشان آمدند.
این تباکی نیست. نگفته «جاءوا أباهم عشاء یَتَبَاکَوْن» در حالتی که تباکی میکردند. تباکی یعنی گریهٔ الکی؛ یعنی ادا و اطوارِ گریه. اصطلاحاً این هم برای اباعبدالله علیهالسلام جایز است. البته این هم به معنای ریا نیست. اینجوری نیست که من تباکی کنم تا بقیه فکر کنند دارم گریه میکنم و چه آدم خوبی هستم. بحث ریا نیست. بحث این است که جهتِ حزن — این حزنی که وجود دارد — اقلاً خودم را محزون میکنم. بسا همین تباکیها نتیجهاش به حزن واقعی بینجامد.
این آیه مال همان گریهٔ واقعی است؛ واقعاً گریه است. منتها مراتب گریهای است که گریهٔ بینتیجه است. دروغشان را با اشک واقعی پوشاندند. اشک بود؛ صلاح نبود. قرآن نگفت تباکی کردند تا ما خیال کنیم صحنه ساختگیِ گریه است. گفت یبکون: گریه میکردند. گریه بود. نتیجه نداشت.
در تاریخ اسلام فراوان داریم که از فضائل امیرالمؤمنین علیهالسلام برای معاویه میگفتند و گریه میکرده؛ عمر پیش از نماز گریه میکرده. واقعاً گریه هم میکردند؛ تباکی نمیکردند مثلاً اینجوری. باید حواسمان باشد این گریهٔ صحیح و سالمی که در قرآن آمده با حسرت و اندوه و تأسفهای قلبی قاطی نشود.
در یک مرحله اگر همینها رشد کند — به قول روایت — وقتی چیزی شنیدی، حرف بیراه و ناجور راجع به آن طرف، بروی به او بگویی نمیدانم چه حرفهای مشتی راجعبهات زد، خیلی آدم خوبی هستی، اگر منجر به اصلاح شود خوب است؛ اگر منجر به اصلاح نشود نه. گریه هم همین است: اگر به اصلاح بکشد قیمت دارد؛ اگر فقط صورتِ حزن باشد و باطنِ دروغ، قیمت ندارد.
توریه، دروغ، و اصلاح میان مردم
از همینجا بحث به دروغ و اصلاح کشید. توریه دروغ نیست. توریه اصلاً چیزی نگفتن است؛ طرف را به سمتی میبری که خودش معنایی بردارد، بیآنکه تو دروغی بر زبان آورده باشی.
مشکل دروغ گفتن این است که آدم همهٔ لوازم و توابعش را نمیتواند نگه دارد. فاش میشود. کسی گفت این فاش نمیشود؛ نه. تا این اصلاحِ میان مردم هم پسفردا فاش میشود. مگر اینکه خدا جبران کند و نگذارد. ولی خیلی وقتها همین اصلاحِ بین الناس هم فاش میشود.
اینجا شنونده باید عاقل باشد. اگر کاری میکنی که به شرطِ فاششدنِ پسفردا طوری نیست — یعنی اصلاح میانشان اتفاق افتاده، رفیق شدهاند، دیگر مشکلی نیست — آنوقت چنین کاری معنا دارد. نه اینکه تقاربی بسازی که سر بزنگاه وقتی لو برود تازه اوضاع را بدتر کند. شنونده باید عقلش را به کار ببرد؛ نباید چنین اصلاحی را به دروغ انجام دهد.
علما اصطلاحاً میگویند این موارد را تخصصی از موضوع خارج میکنند؛ موضوعاً خارج میکنند. مثل اینکه میگویند ربا میان فرزند و پدر نیست:
«لَا رِبَا بَيْنَ الْوَالِدِ وَالْوَلَدِ» (قاعدهٔ فقهی، به نقل استاد)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان پدر و فرزند ربا نیست.
یعنی آن کاری که والد و ولد با همدیگر میکنند، به فرض که صورت ربا هم داشته باشد، میخواهند بگویند اصلاً اسمش ربا نیست. میان زوج و زوجه هم ربا نیست. میخواهند بگویند وقتی شرع میان اینها چنین نسبتی میگذارد، از موضوعِ کذب خارج است؛ نه اینکه دروغ را حلال کرده باشد.
پرسیدند آیا دروغ میان زن و شوهر فقط وقتی رواست که ضرورت باشد، یا حتی برای زیادتر کردن محبتها هم میشود؟ نه؛ نمیشود. تابع دلیل است. دلیل بیشتر از تفاسد و تباعد چیزی ندارد. دروغ گفتن در جایی فوقالعاده استثنایی است. اگر همانطور که بعضی میفرمایند گسترشش بدهی، عام و فراگیر میشود. میان اینها یک حدّی هست؛ حد اگر بیشتر باشد بهتر است، نه اینکه دروغ بیشتر شود.
مالکیت بر نفس: گریه را کجا نگه میدارند
از گریهٔ برادران یوسف، سخن به اختیار گریه رسید. کسانی هستند که اختیار گریهشان را دارند؛ اشک به چشمشان میآید وقتی بخواهند، و جایی که نباید گریه کنند نگه میدارند. افرادی را داریم که ازشان تعریف بسیار شنیدهایم و میتوانند آنجاهایی که نباید، گریه نکنند: یکی را نگه میدارند، جای دیگر از همان گریه خرج میکنند.
اگر واقعاً جایی نباید گریه کند، به لحاظ منطقی نباید گریه کند. امام را خدا رحمت کند؛ عملاً یک مملکتی را از دور، از نجف، میچرخاند. به امام میگویند آقا مصطفی مرده. اگر همان موقع زارزار زیر گریه بزند، میگویند نگاه کن پشتِ کی ایستادهایم؛ ببین راجع به بچهاش چه میکند. آنجا میگویند امام خیلی محکم ایستاد و حرفی هم نزد و گفت «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»؛ تمام شد.
«ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَٰبَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوٓا۟ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان که چون مصیبتی به ایشان رسد گویند: ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمیگردیم.
منطقی پشت قضیه هست که آدم باید اینجا دقیقاً خودش را نگه دارد. منطق عقلایی و شرعی وجود دارد که باید نگه دارد. این مالکیت بر نفس است؛ تسلط بر نفس که این کار را بتواند بکند.
همینجور مثالها را جای دیگر هم میشود پیدا کرد. امیرالمؤمنین علیهالسلام در خطبهٔ منافقین میفرمایند:
«لِكُلِّ شَجٍّ دُمُوعٌ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ منافقین؛ به نقل استاد)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای هر اندوهی اشکی هست.
یعنی بلدند گریه کنند. جایی روی گریه کردن بیشترند تا روی گریه نکردن و خود را نگه داشتن. آدم بعضی وقتها احساس میکند وقتی کسی حرف میزند شیرِ فلکه وا میشود. وقتی گفت بعد از این مدت سخنرانی فهمیدم کجا برنامه دارد، کجا باید بغض کرد، کجا باید اینجوری کرد، کجا باید گریه کرد — اما اینجوری که نیست. اگر پشتش باشد، یک منطق پشت این هم هست. با این حرکات و تشدیدِ گریه کردن، شیطان همه چیز را زینت میدهد.
اگر در موقعیت سخنران باشی میفهمی این کار یعنی چه کار. خیلی وقتها در آن موقعیت قرار نمیگیری؛ آنجوری که یک سخنران قرار میگیرد. خود آدم میفهمد. نفسش را میبیند. خودش میفهمد دارد چه کار میکند؛ یعنی واقعاً میخواهد یک احساسی را تحریک کند.
بعضی وقتها بعضی مداحها همین نفسی که میکشند صرفاً تحریک احساسات است. خیلی مشخص است که از فنِّ کارِ مداحی است که اینجوری بکنند. کسی توهم نمیکند که اینها الان از شدت حزن و بغض از دست میروند؛ فقط صرف تحریک احساس است. ولی یک موقع هست که خودش میفهمد. به قدری برای خود آدم واضح است که نیاز به توجیه زیاد ندارد. برای کسی که دارد گریه میکند و حرف میزند، وقتی صحبت را آماده میکند میگوید الان اینجا جای این روایت است، الان این نکته را میگویم، آن نکته. اگر جای گریهها را هم مشخص کند — مثلاً اینجا میخورد — کار از جنس همان برنامهریزی است، نه از جنس حزنی که بیاختیار از دل برمیآید.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.