یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و فاتحه برای میرزا جواد تبریزی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
برای مرحوم آیتالله میرزا جواد تبریزی فاتحهای میخوانیم. در تهران نام ایشان برای بسیاری ناشناخته است؛ اما پایۀ فقه قم در حقیقت ایشان بود. درسی که میداد از شلوغترین و پربرکتترین درسهای حوزۀ علمیۀ قم بود. شاگرد مؤثر آیتالله خویی بودند؛ عاش سعیداً و مات سعیداً. تا آخرین لحظه زبانشان گویا به فقه و اصول و قرآن بود. پروندهٔ زندگیشان همین را نشان میدهد.
گاهی کسی پنجاهسالگی بازنشسته میشود و دیگر کارایی ندارد. این بزرگان پنجاهسالگی تازه وقت باردهیشان است؛ تازه شروع میکنند به بار دادن. انشاءالله مسیر ما هم همین باشد.
سلام علیکم. جلسۀ پیش تا حوالی آیۀ بیستوچهار سورۀ یوسف رسیدیم. امروز از همانجا ادامه میدهیم. فضای جلسه فضای تفسیر است؛ قرآن را جلوی چشم بگذارید. این حرفها را روی هوا خیلی نمیشود گرفت. اگر «سیدها» را «سیدهما» بخوانی، اگر «شهد» را کارشناسی بگیری، اگر «کیدکن» را شوخی عزیز مصر بدانی، رشته از دست میرود.
درس امروز از ادامۀ آیۀ بیستوچهار آغاز میشود و تا تضرع یوسف در آیۀ سیوسه پیش میرود. آیات را یکبار روی متن میخوانیم تا قوس جلوی چشم باشد؛ تفصیل هر آیه سر جایش میآید.
«وَرَٰوَدَتْهُ ٱلَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن که یوسف در خانهاش بود از او کام خواست و درها را بست و گفت: بیا. گفت: پناه بر خدا؛ او پروردگار من است، جایگاهم را نیکو داشته. ستمگران رستگار نمیشوند.
«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زن آهنگ او کرد و او نیز آهنگ آن زن میکرد اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. چنین [کردیم] تا بدی و زشتکاری را از او بگردانیم؛ او از بندگان مخلَص ما بود.
«وَٱسْتَبَقَا ٱلْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُۥ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا ٱلْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَآءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوٓءًا إِلَّآ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (یوسف/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر دو به سوی در پیشی گرفتند و [زن] پیراهنش را از پشت درید، و شوهر آن زن را کنار در یافتند. [زن] گفت: کیفر کسی که به خانوادهات بدی اراده کرده چیست، جز آنکه زندانی شود یا عذابی دردناک ببیند؟
«قَالَ هِىَ رَٰوَدَتْنِى عَن نَّفْسِى وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَآ إِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ ٱلْكَٰذِبِينَ» (یوسف/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [یوسف] گفت: او بود که از من کام خواست. و گواهی از خاندان آن زن شهادت داد: اگر پیراهنش از جلو دریده شده، زن راست گفته و او از دروغگویان است.
«وَإِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ» (یوسف/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر پیراهنش از پشت دریده شده، زن دروغ گفته و او از راستگویان است.
«فَلَمَّا رَءَا قَمِيصَهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُۥ مِن كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» (یوسف/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون دید پیراهنش از پشت دریده شده گفت: این از نیرنگ شما زنان است؛ نیرنگ شما زنان بزرگ است.
«يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَٰذَا وَٱسْتَغْفِرِى لِذَنۢبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ ٱلْخَاطِـِٔينَ» (یوسف/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف، از این [ماجرا] روی بگردان؛ و [ای زن] برای گناهت آمرزش بخواه، که تو از خطاکاران بودهای.
«وَقَالَ نِسْوَةٌ فِى ٱلْمَدِينَةِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ تُرَٰوِدُ فَتَىٰهَا عَن نَّفْسِهِۦ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَىٰهَا فِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (یوسف/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنانی در شهر گفتند: همسر عزیز از غلام خود کام میخواهد؛ محبتِ او پردۀ دلش را شکافته است. ما او را در گمراهی آشکاری میبینیم.
«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَـًٔا وَءَاتَتْ كُلَّ وَٰحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ ٱخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُۥٓ أَكْبَرْنَهُۥ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَآ إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» (یوسف/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون مکرشان را شنید، به سویشان فرستاد و برایشان تکیهگاهی آماده کرد و به هر یک چاقویی داد و گفت: بر آنان درآی. پس چون او را دیدند بزرگش داشتند و دستهایشان را بریدند و گفتند: منزه است خدا؛ این بشر نیست، این جز فرشتهای بزرگوار نیست.
«قَالَتْ فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِى لُمْتُنَّنِى فِيهِ وَلَقَدْ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ فَٱسْتَعْصَمَ وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَآ ءَامُرُهُۥ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِّنَ ٱلصَّٰغِرِينَ» (یوسف/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: این همان است که مرا در بارهاش سرزنش میکردید. از او کام خواستم و او خویشتنداری کرد. و اگر آنچه فرمانش میدهم نکند، قطعاً زندانی شود و از خوارشدگان باشد.
«قَالَ رَبِّ ٱلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِىٓ إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ ٱلْجَٰهِلِينَ» (یوسف/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، زندان برای من دوستداشتنیتر است از آنچه مرا به آن میخوانند؛ و اگر نیرنگشان را از من نگردانی، به آنان میگرایم و از نادانان میشوم.
جمع بستن فعل الهی: «ما کردیم» و توحید ذات
پیش از ورود به آیۀ بیستوپنج، نکتهای که در بحث «ما» و فعلهای جمعِ الهی مانده بود را تمام کنیم. بعضی میپرسند چرا قرآن میگوید «ما این کار را کردیم»، «ما این کار را میکنیم»؛ مگر فعل به خدا برنمیگردد؟ غیر از آن مقام تشریفی که میگویند «ما کردیم»، خیلی وقتها این جمع به حساب فهم عرفی ماست: خدا و ملائکه، خدا با اسبابِ اعلی. البته هیچکس با خدا جمع بسته نمیشود. توحید یعنی خدا و دیگر هیچ. این جمعبستن به فهم عرفی ماست که خدا را با رسول در کنار هم میآورند؛ یا خدا و ملائکه را.
«إِنَّ ٱللَّهَ وَمَلَٰٓئِكَتَهُۥ يُصَلُّونَ عَلَى ٱلنَّبِىِّ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ صَلُّوا۟ عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا۟ تَسْلِيمًا» (احزاب/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر او درود فرستید و به تمام و کمال سلام گویید.
لا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم. اینکه خدا را با بقیه در یک جمله میآورند از همین باب است؛ وگرنه در توحید، توحید یعنی اینکه خدا و دیگر هیچ. اگر دقت کنید قرآن ارادۀ خدا را یا با لفظ «أحد» میآورد یا با «واحد قهار». با «واحد» خالی نمیآورد. واحدی که قهر میکند از همه؛ هیچ دویی را کنار خودش قبول نمیکند.
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: او خداوند یگانۀ یکتاست.
«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو زندانیِ همراه من، آیا پروردگاران پراکنده بهترند یا خداوند یگانۀ قهار؟
اگر با این نگاه توحیدی حساب کنیم، لیس فی الدار غیره دیّار: در این خانه هیچکس نیست جز خدا. بقیه همه شؤونات و مقامات و جلوهها محسوب میشوند. این اقیانوس فقط همین اقیانوس است. منتها اگر موجش را نگاه کنیم، موجهای مختلف دارد؛ یکی کوتاه است یکی بلند. از این نگاه تعجب به وجود میآید. توحید یعنی لیس فی الدار غیره دیّار. لذا در قرآن دو وجه دید هست: یکجا تنها و تنها خودش را ارائه میدهد؛ یکجا خودش را با بقیه در کنار هم میگیرد و میگوید خدا. این دو لسان با هم تناقض ندارند؛ یکی از مقام ذات است و یکی از مقام فعل. از مقام ذات، أحد است و واحد قهار؛ هیچ دویی کنارش نمینشیند. از مقام فعل، خدا کار را با اسباب پیش میبرد و زبان عرف همان اسباب را در جمع «ما» میبیند. اگر این دو را قاطی کنید، یا مشرک میشوید که خدا را با مخلوق شریک میکند، یا منکر اسباب میشوید که قرآن خودش اسباب را آورده است.
آیۀ بیستوپنج: استباق در، قدّ پیراهن، ألفیا سیدها
جلسۀ پیش آیۀ بیستوچهار تقریباً تمام شد. حالا آیۀ بیستوپنج.
«وَٱسْتَبَقَا ٱلْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُۥ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا ٱلْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَآءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوٓءًا إِلَّآ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (یوسف/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر دو به سوی در پیشی گرفتند و [زن] پیراهنش را از پشت درید، و شوهر آن زن را کنار در یافتند. [زن] گفت: کیفر کسی که به خانوادهات بدی اراده کرده چیست، جز آنکه زندانی شود یا عذابی دردناک ببیند؟
«استبقا الباب»: هر دو به سوی در پیشی گرفتند. یوسف میگریزد؛ زلیخا میدود که بگیرد. اگر فقط یوسف میدوید، استباقِ دوطرفه نبود. قرآن هر دو را به سوی در میبرد: یکی برای فرار، یکی برای گرفتن. «قدّ» یعنی پاره کردن از بالا به پایین، به صورت عمودی. زلیخا پیراهن یوسف را از پشت درید. اگر از جلو پاره میشد قصۀ دیگری بود؛ از پشت یعنی او میرفته و او را از پشت کشیدهاند. این قدّ از دبر، همان نشانهای است که بعداً شهادت روی آن سوار میشود. اگر این را شل بخوانید، دو آیۀ بعد را هم شل میفهمید.
«وألفیا سیدها لدا الباب»: ناگهان سیدِ او را کنار در دیدند. سیدِ او؛ نه سیدِ هر دو. این را دوباره تفسیر نکنید به برتری و شرف مرد نسبت به زن. بحث این نیست. بعضی دوباره این را برتری جنسیتی میگذارند که چرا «سیدها» آمده. این همان بحث مدیریت مرد است، نه تئوری تحقیر زن. قرآن نگفته سیدِ هر دو، و نگفته مرد ذاتاً اشرف است. تئوری مدیریت مرد است.
مردسالاری بهمعنای مدیریت مرد، نه اربابکشی
بعضی میپرسند خانه باید مردسالاری اداره شود یا زنسالاری یا بچهسالاری یا شایستهسالاری. معلوم است مردسالاری. منتها اگر مردسالاری یعنی مرد هر غلطی دلش بخواهد بکند، این حرف بیخودی است.
یکبار در دانشگاه گفته شد که آیهای در قرآن هست که اگر به زنتان گفتید چیزی بیاور و نیاورد، بزنیدش. گفتم کجا چنین آیهای داریم؟ این اصلاً بحث آیه نیست. مرد حق ندارد سر اینکه غذا اینجوری درست نشده، پیراهن اتو نشده، فلان کار خرد خانگی نشده، داد بزند و کتک بزند. هیچ حقی در این قضیه ندارد. اگر مردسالاری یعنی اربابکشی در خانه، این چه سالاریای است؟ اگر کسی از آیۀ «سیدها» کتک و اربابکشی درآورد، آیه را نخوانده. مرد حق ندارد برای اتوی پیراهن و نمک غذا حکم شرعی بتراشد.
مدیر از توانش برای مدیریت استفاده میکند، نه از داد زدن. شغل مدیر داد زدن نیست؛ مدیریت است، و آن هم کارهای کلان: این خانه کجا باشد، اقتصاد خانواده چه خطی داشته باشد، تربیت کلی فرزندان به کدام سمت برود، با چه کسانی رفتوآمد شود. اتفاقاً میگویند اگر مدیر در مسائل خرد خیلی نظر بدهد ــ گوشت را چطور تفت بدهید، یخچال را چطور بچینید ــ این چه مدیری است که اینقدر در جزئیات نظر میدهد؟ مردهایی که خودشان کار خانه میکنند، آن موقع در جزئیات هم جلو میآیند؛ وگرنه جای مرد در کلان است. بعدش بقیهاش مشورت است. مگر مدیر مشورت نمیکند؟ خودسری در کار مدیریت نیست.
بدترینش بچهسالاری است. شایستهسالاری به این معنا که هر که زورش بیشتر است سکان را بگیرد، مدل خانه نیست. مردسالاری بهمعنای مدیریت مرد است. مرد مسئول است. مسئول دقیقاً یعنی پاسخگو. اشکالات را میپذیرد؛ مورد سؤال قرار میگیرد. اگر زیرساخت خانوادگی اشکالی پیدا کرد و مرد هی حواله داد ــ خودت گفتی، خودت کردی ــ معلوم است نقش خودش را به دیگری داده. باید بگوید کل این مسئلهٔ کلان را من تصمیم گرفتم، من زیر بارش هستم؛ نهایتاً اشتباه کردم، بهعنوان مدیری که اشتباه کردم.
یکی از معضلات این روزگار در همین جابهجایی نقشهاست. گاهی خانمها دوست دارند نقش مدیریتی را از آقا بگیرند و این باعث اختلال کیفی در خانه میشود. خیلیها دادوبیداد میکنند که من جایگاهی ندارم. جایگاه محبت خانواده بیشتر با مادر است؛ جایگاه رقابت و انتظام خانواده باید با پدر باشد. وقتی پدر بینقش میشود، موقعیت را به کارهای دیگر میبرد. حوالهدادنِ نهایی به زن یا بچه یعنی نقش را دادهای دست دیگری و بعد نق میزنی که جایگاه نداری. مادر جایگاه محبت است؛ این را کسی نمیگیرد. پدر جایگاه انتظام و پاسخگویی است. اگر پدر این را زمین گذاشت، خانه بچهسالار میشود یا هرکه صدایش بلندتر است سالار میشود. بحث در اینها زیاد است؛ سر جای خودش. اینجا فقط برای این آمد که «سیدها» را جنسیتی نخوانیم.
پیشنهاد زلیخا: زندان نه مرگ؛ و پاسخ کوتاه یوسف
«قالت ما جزاء من أراد بأهلك سوءاً إلا أن يسجن أو عذاب ألیم.» این «ما» چه نافیه باشد چه استفهامیه، معنا میدهد. اگر نافیه باشد: جزای کسی که به اهل تو ارادهٔ سوء کرده نیست مگر اینکه زندانی شود یا عذابی دردناک ببیند. اگر استفهام باشد: کیفر چنین کسی چیست جز زندان یا عذاب الیم؟
پیشنهاد مرگ نمیدهد. از آیات بعد مشخص میشود که حبّی نسبت به این جوان در او فرو رفته که نمیتواند حتی این را ببیند که یوسف از بین برود. میخواهد نگه دارد. همین مورد را میخواهد نگه دارد. برای همین سقف پیشنهادش زندان است، نه قتل. زلیخا در یک لحظه از طلب به تهمت میچرخد؛ اما سقف را پایین میگذارد چون حب دارد.
«قَالَ هِىَ رَٰوَدَتْنِى عَن نَّفْسِى وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَآ إِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ ٱلْكَٰذِبِينَ» (یوسف/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [یوسف] گفت: او بود که از من کام خواست. و گواهی از خاندان آن زن شهادت داد: اگر پیراهنش از جلو دریده شده، زن راست گفته و او از دروغگویان است.
حضرت یوسف، همانطور که جلسۀ پیش گفته شد، متانت خودش را از دست نداده. جلسۀ پیش این متانت را دیدیم؛ امروز ادامهاش را میبینیم. هیچ قسم نمیخورد. اصلاً بخش «غلّقت الأبواب» و «هیت لک» و آن ضرر و زیان را نمیگوید. هم روی حیا و شرم خودش چیزی از جزئیات صحنه نمیگوید، هم وقتی این تهمت دفع میشود عظمت و بزرگواریاش در همین است که فقط همان بخش را میگوید: او از من کام خواست. داشت مقام و شرفش را میزد؛ همین. از خود ماجرا چیزی نمیگوید. فقط شرفش را حفظ میکند. «هی راودتنی عن نفسی.» تمام. بعد «وشهد شاهد من أهلها.»
«شهد شاهد»: شهادت عن حسّه است، نه کارشناسی
عبارت ساده است در معنا؛ اما یک نکته دارد که اگر از دست برود، دو آیۀ بعد هم روی هوا میماند. «شهد شاهد.» شما اگر قرآن را بخواهید بفهمید باید لفظ را جدی بگیرید. «قال شاهد» با «شهد شاهد» یکی نیست. قال یعنی حرف زد. شهد یعنی شهادت داد. شهادت در لغت فقه یک بار معنایی دارد که نمیشود با آن بازی کرد. شهادت در اینجا به معنی قتل فی سبیل الله نیست؛ به معنی شهادت دادن است. در فقه میگویند شهادت باید عن حسّه باشد، از روی کارشناسی نباشد. کارشناسی جرم، حدس قوی، جمعبندی قرائن، هیچکدام شهادت نیست. کارشناسی را اصلاً لفظ شهادت نمیگذارند.
در روایت داریم: وقتی خواستید شهادت بدهید، «هل ترى الشمس على مثلها فاشهد وإلا فدع.» اگر مثل آفتاب دیدی، شهادت بده؛ اگر نه، رهایش کن، شهادت نده.
اگر کسی چاقو به دست برود داخل اتاقی و با چاقوی خونی بیرون بیاید، بعد شما بروید داخل و ببینید کسی مرده و خون هست، از لحاظ فقهی نمیتوانید شهادت بدهید که «من دیدم این، این را زد کشت.» چنین چیزی نمیتوانید بگویید چون شهادت عن حسّه نیست. اصطلاحاً میگویند تحمل شهادت نکردهاید؛ حضور در صحنۀ قتل نداشتهاید. آنچه میتوانید شهادت بدهید این است: دیدم کسی با چاقو رفت و با چاقوی خونی برگشت؛ بعد رفتم دیدم وضع این است. کار کارشناسی را شهادت نمینامند. اگر کار کارشناسی باشد اسمش کارشناسی است، شهادت نیست. در دادگاه اگر قاضی بپرسد دیدی کشت، حق ندارید بگویید حتماً کشته چون چاقو خونی بود و جسد آنجا بود. این استنتاج است؛ استنتاج کار قاضی است یا کار کارشناس. کار شاهد دیدن است. شاهد میگوید چه دیدم.
حالا اینجا چه اتفاقی میافتد. حرفی که شاهد میزند حرف کارشناسی است: اگر پیراهن از جلو پاره شده اینطور میشود؛ اگر از پشت پاره شده آنطور. دو آیه هم تکراری نیست. چرا آیۀ بیستوهفت آمد؟
«وَإِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ» (یوسف/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر پیراهنش از پشت دریده شده، زن دروغ گفته و او از راستگویان است.
آیۀ قبل میگوید اگر از جلو پاره شده، زن راست میگوید و یوسف از کاذبین است. اگر فقط همین بود، از پشت پاره بودن بهتنهایی کافی نبود که بگوییم پس یوسف راست میگوید. شاید مطلب چیز دیگری باشد؛ شاید هر دو دروغ میگویند؛ اصلاً ماجرا چیز دیگری است. نفی دو طرف به این صورت کامل نشده. لذا آیۀ بیستوهفت تکرار آیۀ بیستوشش نیست. دو قضیۀ شرطی است: «إن کان قمیصه قدّ من قبل فصدقت وهو من الکاذبین» یک قضیه؛ «وإن کان قمیصه قدّ من دبر فکذبت وهو من الصادقین» قضیۀ دوم. این کار، کار کارشناسی است: دو شرط، دو نتیجه. عرف گاهی میگوید از پشت پاره بودن یعنی مرد فرار میکرده زن میکشیده؛ پس زن دروغ میگوید. اما عرف گاهی هم میگوید شاید هر دو درگیر شده باشند، شاید پیراهن جای دیگر گیر کرده باشد، شاید داستان سوم باشد. قرآن هر دو طرف را بسته. این بستنِ دو طرف، کار ضابطه است.
بعد این مطلب را که فهمیدیم، شهادت به چنین کاری نمیگویند. به کاری که مطالبۀ ثبوت دارد و از راه استنتاج است، کارشناسی میگویند نه شهادت. اینجا گیر میافتیم. یکوقت میگوییم «قال شاهد»؛ شاهدی آنجا بوده و حرفی زده. اما قرآن میگوید «شهد شاهد»؛ اصلاً شهادت داده به این مطلب. اگر کسی نشسته باشد و کارشناسی کرده باشد، نباید اسمش را شاهد بگذارند. قرآن اگر میخواست کارشناسی را نقل کند میتوانست بگوید قال رجل من أهلها یا قال قایل. گفته شهد شاهد من أهلها. «من أهلها»: از خاندان خود زن. این هم معنا دارد. شاهد از طرف زن است، نه از طرف یوسف. اگر از اهل یوسف بود تهمت طرفداری میخورد. از اهل زن است؛ باز به نفع یوسف حرف میزند. این سنگینی شهادت را زیاد میکند.
تا اینجا را با فقه شهادت گفتیم. روایت به کمک میآید.
روایت کودک در گهواره؛ علامه و معنای «شهد»
مرحوم علامه میفرمایند بعضی خیلی به معنای «شهد» توجه نمیکنند. روایت را میشود بهعنوان تفسیر همین نکته خواند. در جلد دوازدهم بحار الأنوار، صفحۀ دویستوبیستوپنج آمده که خدا به یوسف الهام کرد به عزیز بگوید: از این کودک در گهواره بپرس. «سل هذا الصبی فی المهد.» کودکی همانجا در گهواره است. مگر حضرت عیسی علیهالسلام در گهواره حرف نزد؟
«فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا۟ كَيْفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِى ٱلْمَهْدِ صَبِيًّا» (مریم/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس [مریم] به او اشاره کرد. گفتند: چگونه با کسی که در گهواره کودکی است سخن بگوییم؟
«قَالَ إِنِّى عَبْدُ ٱللَّهِ ءَاتَىٰنِىَ ٱلْكِتَٰبَ وَجَعَلَنِى نَبِيًّا» (مریم/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: من بندۀ خدایم؛ به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است.
اگر خدا بخواهد، همه به کمک میآیند. شما پاک باش، عالم کمکتان میکند. این عالمی که دارد کمک میکند همین است: «سل هذا الصبی فی المهد فإنه یشهد أنها راودت.» عزیز از کودک میپرسد؛ خدا زبان آن کودک را به نفع یوسف جاری میکند تا همان ضابطۀ قدّ از قبل و قدّ از دبر را بگوید. وقتی عزیز پیراهن یوسف را دید که از پشت پاره شده، به همسرش گفت: إنه من کیدکن.
نمیتوانیم بپذیریم که یک آدم بزرگ آمده باشد نظر کارشناسی بدهد و قرآن اسمش را «شهد شاهد» گذاشته باشد. این روایت فضا را به شهادتی نزدیک میکند که از سر تأمل و تدبر و کار کارشناسی نیست. صاحب حدسهای قوی هم گاهی همینطورند؛ اما اینجا قرآن شهادت گفته.
اگر کار روی تأمل و تدبر باشد به آن شهادت نمیگویند. شهادت یا باید شاهد صحنه باشد ــ یکی از اهل آنجا که در آن اتاق بوده ــ یا باید عن حسّه باشد. بعید است کسی فالگوش ایستاده باشد و دیده باشد؛ آن زن درها را بسته که کسی نبیند. احتمال حضور یک ناظر مخفی ضعیف است. زلیخا درها را غلّق کرده که کسی نبیند. پس شاهد حسّیِ بزرگسالِ پشت پرده توقع نمیرود.
پس چه میماند؟ از روایات قرینهای به دست میآید که این کار، کار بیتأمل است؛ کارشناسیِ نشستهوفکرکرده نیست. اگر بیتأمل باشد، به معنای شهادت نزدیکتر است. در مجاز میگویند اقرب المجازات را باید گرفت. نزدیکترین مجازگوییها به شهادت، همین گفتار بیتعمل است، نه کارشناسیِ با تعمل که از شهادت دور است.
احتمال دیگر این است که همان کودک شاهد صحنه بوده؛ با خودشان کودک را برده بودند داخل اتاقها، در گهواره خواب بوده. از خود آیه این جزئیات درنمیآید؛ روایت کمک میکند. کودک گهواره را فیلم نکنید. خنده و احتمال خواب کودک از آیه درنمیآید. روایت بحار کمک است که «شهد» به کارشناسیِ متأمل نخورد. عیسی در مهد حرف زد؛ اگر خدا بخواهد اینجا هم حرف میزند. پاک باش عالم کمک میکند. این جمله را ساده رد نکنید. یوسف مخلَص است؛ کمک میآید. ما اگر پاک نباشیم توقع الهام کودک نداشته باشیم.
احتمالات تفسیر را باید رعایت کرد: یکی اینکه شاهدِ حسّی صحنه بوده؛ یکی اینکه کودک به اذن خدا بیتعمل سخن گفته و این به شهادت نزدیکتر است. کارشناسیِ بزرگسالِ متأمل، از لفظ شهد دور است. آنچه از آیه درمیآید همین است که قرآن اسم این را شهادت گذاشته، و شهادت در لغت و فقه عن حسّه است نه استنتاج جرمشناسی. اگر کسی بگوید این جرمشناسی کرده: اگر پیراهن اینطور باشد این است، اگر آنطور باشد آن است؛ آخرش هم نگفته «من دیدم». به این شهادت دادن نمیگویند. قرآن اما گفته «شهد شاهد». شما میخواهید قرآن را بفهمید. چطور به کار کارشناسی میگوید شهد؟ این تعارض را باید حل کرد نه پاک کرد. حلش با روایت کودک در گهواره نزدیک میشود به شهادت: گفتار بیتعمل، عن غیر استنتاج. مثل دیدن آفتاب. کودک کارشناسی نکرده؛ خدا زبانش را باز کرده. این به «شهد» میخورد.
آیۀ بیستوهشت: «إنه من کیدکن إن کیدکن عظیم»
«فَلَمَّا رَءَا قَمِيصَهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُۥ مِن كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» (یوسف/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون دید پیراهنش از پشت دریده شده گفت: این از نیرنگ شما زنان است؛ نیرنگ شما زنان بزرگ است.
وقتی عزیز مصر پیراهن یوسف را دید که از پشت پاره شده، گفت: إنه من کیدکن إن کیدکن عظیم. نگفت إنه من کیدک إن کیدک عظیم. علیالقاعده باید خطاب به زلیخا میگفت: این از کید توست؛ کید تو بزرگ است. اما مطلب را کاملاً کلی میکند نسبت به خانمها: إنه من کیدکن. این از سرِ کید و مکر شما زنان است. به همین بسنده نمیکند؛ کلیترش هم میکند: إن کیدکن عظیم. این کید و مکر شما زنان کلاً بزرگ است.
این دو جمله است. جملۀ اول تطبیق است: این واقعه از کید شما زنان است. جملۀ دوم قاعده است: کید شما زنان عظیم است. اگر فقط تطبیق بود، «کیدک» کافی بود. «کنّ» و «عظیم» قاعده میسازد.
این را عزیز مصر میگوید. وقتی جمله خوانده میشود بعضی در مجلس میخندند و میگویند پس فرشتهها از این هم پرخطرترند. بعضی هم میگویند عزیز مصر گفته، غلط کرده؛ ربطی ندارد، شاهد نیست. اجازه بدهید قبل از قضاوت کامل، این حرفها را با سینۀ گشاده بشنوید.
زبان قرآن: نقل بدون واکنش یعنی تأیید
نکتهای در زبان قرآن هست که پنجشنبهها گفتهایم: اگر چیزی نقل شود حتی از زبان کس دیگری، قرآن اگر آنجا واکنشی ارائه ندهد یعنی آن جمله را دارد تأیید میکند. شاهد مثالش در قرآن فراوان است. هر جملهای را که نقل میکند، اگر قبول داشته باشد قبول دارد و رد نمیکند؛ اگر نداشته باشد درجا اعتراض میکند. شما را معطل نمیگذارد سه چهار پنج خط بعد. درجا جواب میدهد.
اگر میگفت إنه من کیدک إن کیدک عظیم، خطاب به زلیخا بود و خیلی هم خودش را موظف نمیدید داخل کار خانوادگی اینقدر قاعدهسازی کند. اما دارد قاعدهسازی میکند: إنه من کیدکن إن کیدکن عظیم. کسی که با زبان قرآن آشنا باشد میداند اگر خدا این را قبول نداشته باشد باید همینجا موضعگیری کند.
بارها در قرآن از زبان مشرکین چیزی را نقل میکند که قبول دارد و هیچی نمیگوید. چون آنجا قبول دارد. رسل را مبشّر و منذر فرستاده تا حجت تمام شود؛ اگر نفرستد، اعتراض مشرکین وارد است.
«رُّسُلًا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى ٱللَّهِ حُجَّةٌۢ بَعْدَ ٱلرُّسُلِ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (نساء/۱۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرستادگانی مژدهآور و بیمدهنده، تا پس از [آمدن] رسولان، مردم را بر خدا حجتی نباشد. و خدا عزیز و حکیم است.
اگر واکنش نشان بدهد، آنجا که واکنش نشان داده درجا نشان میدهد. منافقین میگویند؛ قرآن همانجا میگوید اینها نمیفهمند، نمیدانند.
«هُمُ ٱلَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا۟ عَلَىٰ مَنْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ يَنفَضُّوا۟ وَلِلَّهِ خَزَآئِنُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ» (منافقون/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آناناند که میگویند بر کسانی که نزد رسول خدایند انفاق نکنید تا پراکنده شوند. حال آنکه گنجینههای آسمانها و زمین از آن خداست، ولی منافقان درنمییابند.
«يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (منافقون/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میگویند اگر به مدینه برگردیم، بیگمان عزیزتر، خوارتر را از آن بیرون خواهد کرد. حال آنکه عزت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است، ولی منافقان نمیدانند.
«یقولون» را میآورد و درجا میگوید ولیکن المنافقین لا یفقهون، لا یعلمون. این یک نکتۀ زبان قرآنی است. نقل بدون اعتراض، در جایی که قرآن قاعده میسازد، نشانۀ امضا است. اینجا هم خطاب را از «کیدک» به «کیدکن» برده و «عظیم» را کلی کرده؛ اگر این قاعده باطل بود، قرآن همینجا آن را قطع میکرد. زبان قرآن اگر قاعدۀ باطلی از زبان کسی بسازد و رد نکند، امضا کرده. از زبان مشرک هم اگر نقل کند و رد نکند، یعنی آن تکه را قبول دارد. از زبان منافق که نقل کند و قبول نداشته باشد، همان خط میگوید لا یفقهون، لا یعلمون. معطل خط بعد نمیکند.
این را با عمل یکی نکنید. سؤال این نیست که هر کار عزیز مصر را قرآن امضا کرده. حرف است؛ آن هم در گذار کلی، به سبکی که دارد قاعده درست میکند. از این جهت کسی که زیاد قرآن میخواند انتظار دارد اگر قبول ندارد اعتراضی بکند. در عمل، حرف بدی نزده که بکشند یا بزنند؛ گفته یوسف اعرض عن هذا و تو استغفار کن. جمع کرده. منتها از مجموع قرائن، یک بیغیرتی در او هست که سر جایش میآید. قرآن نسبت به آن عمل جداگانه موضع نگرفته؛ نسبت به این جملۀ کلی اگر رد داشت درجا رد میکرد.
پرسیدهاند آیا عمل هم اگر قرآن رد نکند امضا است؟ در این مورد حرف بدی نزده که بکشند؛ بحث را جمع کرده. در ذهن من الان نمونهای نیست که قرآن عمل را نقل کند و درجا مثل لا یفقهون رد کند به همان سبک. اصلِ قاعده روی جملهها است، آن هم جایی که قاعدهسازی میشود. عزیز مصر را اسطوره نکنید. جملهای گفت که قرآن امضا کرد؛ عملی کرد که غیرت در آن کم است. دو تا را به هم نچسبانید که هر چه او کرد دین است. زبان قرآن نقلِ قول را از نقلِ عمل جدا میکند.
کید شیطان ضعیف است؛ جمع این دو آیه یهودیمسلک نیست
بعضی این آیه را میگذارند کنار صفحۀ نود قرآنهای رایج، آیۀ هفتادوشش سورۀ نساء.
«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُقَٰتِلُونَ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ يُقَٰتِلُونَ فِى سَبِيلِ ٱلطَّٰغُوتِ فَقَٰتِلُوٓا۟ أَوْلِيَآءَ ٱلشَّيْطَٰنِ إِنَّ كَيْدَ ٱلشَّيْطَٰنِ كَانَ ضَعِيفًا» (نساء/۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردهاند در راه خدا میجنگند و کسانی که کافر شدهاند در راه طاغوت میجنگند. پس با اولیای شیطان بجنگید؛ نیرنگ شیطان همواره ضعیف بوده است.
کسانی که ایمان آوردهاند پیکار در راه خدا میکنند؛ کسانی که کافرند پیکار در سبیل طاغوت. با اولیاء الشیطان بجنگید. إن کید الشیطان کان ضعیفا: مکر شیطان ضعیف است.
این را میگذارند کنار «إن کیدکن عظیم». یکی کید شما زنان عظیم است؛ دو، کید شیطان ضعیف است. نتیجهاش میشود که خانمها شیطان را درس میدهند. این اعتقاد قدری شبیه اعتقاد یهودی است. این دو برداشت ــ اگر به این نتیجه برسند ــ از فرهنگ قرآن به دور است.
هر دو مطلب جداگانه درست است: «إن کیدکن عظیم» درست است و «إن کید الشیطان کان ضعیفا» هم درست است. منتها از این دو، آن نتیجهگیری کلاً از فضای قرآن دور است. آدم که قرآن را نگاه کند میفهمد این استنتاج یعنی چه. در میدان قتال با اولیاء الشیطان، کید شیطان ضعیف است. مؤمن اگر بایستد، کید شیطان نمیگیرد. این یک فضا است. فضای یوسف فضای میل و خلوت و پردۀ دل است. در آن فضا کید از ناحیۀ زن بر مرد عظیم است. دو فضا را قاطی نکنید تا نتیجه بگیرید زن شیطان را درس میدهد. آن نتیجه یهودیمسلک است.
قرآن همواره میگوید شیطان هر دو را فریب داد. بحث خلقت آدم اگر بپذیرید ــ بحث خلقت آدم، نه فقط خلقت حضرت آدم بهعنوان یک فرد تاریخی ــ آیات نشان میدهد سجدهٔ ملائکه و این ماجرا در یک مقطع تاریخیِ واحد برای یک نفر اتفاق نیفتاده که تمام شود و ما تماشاچی باشیم.
«وَلَقَدْ خَلَقْنَٰكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَٰكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِـَٔادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ ٱلسَّٰجِدِينَ» (اعراف/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی شما را آفریدیم، سپس صورتگریتان کردیم، سپس به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید؛ پس سجده کردند جز ابلیس که از سجدهکنندگان نبود.
نمیگوید خلقناه ثم صورناه. میگوید خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لآدم. یعنی شما هم مسعود ملائکهاید. فرشته در خدمت شماست. همۀ ما همینطور خلق شدهایم. اگر زهد کنی از پی آن، فرشته شوی میانۀ راه است؛ تو برتر از فرشتهای. مقام آدم وسط کار است. فرشته کمککار آدم است.
شیطان هم سد راه آدم است کلاً. این دو تا ــ کمککار آدم و سد راه آدم ــ داستان کل تاریخ بشریت است. یک بار گفتهایم این داستان، داستان خلقت آدم، تمثیلی است به این معنا. مثالی که آن موقع زدم: خدا وقتی گل را آفرید، گل سحری آفرید، نسیم سحری را صدا زد گفت بیا؛ طوفان را هم گفت بیا. به نسیم سحری گفت به این گل سجده کن؛ به طوفان هم گفت سجده کن. نسیم پذیرفت؛ طوفان نپذیرفت و تمرد کرد. یعنی چه؟ یعنی نسیم سحری کلاً وقتی به غنچه بخورد غنچه را میشکفد؛ کار طوفان در این عالم این است که وقتی بخورد پرپر میکند و از بین میبرد. این یعنی کل ماجرای خلقت آدم. بدون استثنا برای همۀ ماست. آن ندای الست برای همه است. آن قول و قرارها برای همه است.
«وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنۢ بَنِىٓ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا۟ بَلَىٰ شَهِدْنَآ أَن تَقُولُوا۟ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَٰذَا غَٰفِلِينَ» (اعراف/۱۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذریهشان را برگرفت و آنان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا، گواهی دادیم؛ تا روز قیامت نگویید ما از این غافل بودیم.
میگوییم یادمان نیست. چرا یادتان میآید؟ اگر پر و بال این عقاب را نگاه کنید میفهمید مال اینجا نیست. آدم اگر روی خودش تفهیم کند میفهمد. آن ندای «الست بربکم» را در عمق ضمیر میتواند بیابد که چنین قول و قراری کرده.
قرآن در فریب چه میگوید؟ شیطان هر دو را فریب داد.
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ لِيُبْدِىَ لَهُمَا مَا وُۥرِىَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَٰتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَىٰكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةِ إِلَّآ أَن تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ ٱلْخَٰلِدِينَ» (اعراف/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان هر دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاهشان پوشیده بود بر آنان آشکار کند، و گفت: پروردگارتان از این درخت نهیتان نکرد مگر برای آنکه دو فرشته شوید یا از جاودانان گردید.
«فَدَلَّىٰهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا ٱلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ وَنَادَىٰهُمَا رَبُّهُمَآ أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا ٱلشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّكُمَآ إِنَّ ٱلشَّيْطَٰنَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُّبِينٌ» (اعراف/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن دو را با فریب فرود آورد؛ و چون از آن درخت چشیدند شرمگاهشان بر آنان آشکار شد و شروع کردند از برگ بهشت بر خود میچسباندند؛ و پروردگارشان ندا داد: آیا از آن درخت نهیتان نکردم و به شما نگفتم که شیطان برای شما دشمنی آشکار است؟
«فَأَزَلَّهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ وَقُلْنَا ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍ» (بقره/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان هر دو را از آن [مقام] لغزاند و از آنچه در آن بودند بیرونشان کرد؛ و گفتیم فرود آیید، بعضیتان دشمن بعضی؛ و برای شما در زمین تا چندی قرارگاه و برخورداری است.
ضمیر تثنیه است: لهما، دلاهما، أزلهما. هر دو. اعتقاد یهود این است که شیطان حوا را فریب داد، حوا آدم را فریب داد. منشأیت شر برای زن، در اعتقاد یهودی است. در اعتقاد ما اصلاً ردپایی از آن نیست. در مسیحیت هم هست؛ در اسلام در قرآن هیچ ردپایی نیست. ما در محکماتمان نداریم زن منشأ شر است. داریم مرد در این نقطه ضعیف است.
قرآن سند اصلی است. روایت باید بیاید خودش را کنار قرآن مطرح کند و به محک قرآن بخورد تا بشود روایت. بارها گفتهایم: روایت را حدیثشناس حق ندارد بخواند؛ روایت را قرآنشناس حق دارد بخواند. در بحث حدیثشناسی و روایات اسرائیلیات این را گفتهایم. روایت هرچه میگوید بگوید؛ فعلاً مدنظر نیست. اول قرآن باید حرفش دربیاید، بعد موضوع عرضه شود به قرآن. این حرف مهمی است. برای همین قرآن جایگاه ثقل اکبر دارد.
وقتی این اعتقاد رسمی دینی ما و از محکمات است، نداریم که اگر کید زنان عظیم است پس شیطان را درس میدهند. این در نظر قرآن نیست. این استنتاج را از فرهنگ قرآن دور بدانید. شبیه منشأیت شر برای زن در نگاه یهودی و مسیحی است. اگر یکجا هم از زبان عزیز مصر «کیدکن عظیم» آمده و قرآن رد نکرده، معنایش این است که در ناحیۀ ارتباط و میل، مکر از این سمت بر مرد کارگر است؛ نه اینکه زن منبع شرّ عالم باشد و شیطان شاگرد او. ثقل اکبر قرآن است. حدیث را قرآنشناس باید بخواند، حدیثشناسِ جدا از قرآن نه. عرضه بر قرآن، محکمِ دین است. اینها را اسرائیلیات نکنید که حوا شیطان را راه داد و آدم را فریب داد.
پاشنۀ آشیل مرد؛ دو حبّ النساء
در محتوای بحثهایی که قرآن کرده به ما نشان داده که پاشنۀ آشیل مرد، زن است. نقطۀ ضعف جدّی مردها زن است. با آن همه اولدرمبلددرمی که مردها دارند ــ منطقیاند، سؤالپیچ میکنند، بحث میکنند ــ یک نقطۀ ضعف دارند که اگر خانمها حتی در محیط خانوادگی از آن استفاده کنند، کار پیش میرود؛ نه با بحث کردن. بحث کردن با مرد نتیجهاش عمدتاً شکست است. اگر هم شکست نباشد حکماً شکست میشود؛ چون زور زیاد است. گاهی مسائل را جامعتر از لازم منطقی میتواند نگاه کند و در بحرانها بهتر تصمیم بگیرد؛ حتی اگر نظرش غیرمنطقی هم باشد، بحث مغلوبه میشود.
اما کاری که با «عزیزم» انجام میشود، چه منطقی باشد چه نباشد، چه خوب باشد چه نه، انجام میشود. چرا؟ چون نقطۀ ضعفش دقیقاً همین است: محبت زنانه؛ یک محبت با یک غمزه. این نقطه میتواند زن را روی مرد کار بیندازد.
قرآن این پاشنه را دیده. از اینور به خانمها میگوید. دو جور روایت حبّ النساء داریم. یکی: حب النساء من أخلاق الأنبیاء. از اخلاق انبیاست. یکی: و هو سیف الشیطان. شمشیر شیطان است. آن حبّ النساءِ محلالات آدم هم هست: همسر، خواهر، مادر، کسان. روانشناسی که میگوید کسی که جنس مخالف را دوست دارد گرایشش شهوانی است، نمیفهمد. خواهر، برادرش را جور دیگری دوست دارد. برادرخواهری یک مدل دیگر دوست داشتن است. اما آن حب النسائی که سیف الشیطان است، ارتباط بیقاعده و دریده و از مرحله بیرونرفته است. در روایت سهم الشیطان هم آمده: تیر از فاصلۀ دور. سیف الشیطان یعنی در دست شیطان است؛ از این طریق میزند.
حب النساء من أخلاق الأنبیاء را با سیف الشیطان قاطی نکنید. دوست داشتن همسر و مادر و خواهر، اخلاق انبیاست. روانشناس ابله که همۀ گرایش به جنس مخالف را شهوانی میخواند، فرق خواهر و همسر را نفهمیده. آن که سیف است، ارتباط بیقاعده است؛ سهم است، از راه دور میزند؛ سیف است، در دست شیطان است.
داستان فراوان داریم از کسانی که با زن اسیر شدند و چه گندههایی را زمین زدند؛ چه آیتاللههایی را زمین زدند. یکی از نقاطی است که به صورت کلاسیک رویش کار میشود. بخواهند کسی را خراب کنند از این طریق خراب میکنند. برای همین قرآن این مسئله را اینقدر رعایت کرده. گندهها را از همین نقطه زمین زدهاند.
«فلا تخضعن بالقول» و «من وراء حجاب»
از اینور به خانمها میگوید قولتان را خاضع نکنید. نرم صحبت نکنید با مردهایی که صحبت میکنید.
«يَٰنِسَآءَ ٱلنَّبِىِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ ٱلنِّسَآءِ إِنِ ٱتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِٱلْقَوْلِ فَيَطْمَعَ ٱلَّذِى فِى قَلْبِهِۦ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا» (احزاب/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زنان پیامبر، شما مانند هیچیک از زنان نیستید اگر تقوا پیشه کنید. پس در سخن نرمش نکنید تا آنکه در دلش بیماری است طمع ورزد، و سخنی شایسته بگویید.
خیلی درشت هم لازم نیست؛ صدای معمولی. «فلا تخضعن بالقول» را به درشتیِ بیادب ترجمه نکنید. نرمِ طمعآور نه. گاهی تلفن دست کسی است، سلام علیکم را جوری میگوید که معلوم میشود طرف مرد است. این درست نیست. قول خاضع ــ قول نرم، قول شیک ــ در قلب طرف طوفان به پا میکند: فیطمع الذی فی قلبه مرض.
به مردها میگوید وقتی خواستید از زنان پیامبر متاعی بپرسید، از پشت پرده بپرسید.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَدْخُلُوا۟ بُيُوتَ ٱلنَّبِىِّ إِلَّآ أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَىٰ طَعَامٍ غَيْرَ نَٰظِرِينَ إِنَىٰهُ وَلَٰكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَٱدْخُلُوا۟ فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَٱنتَشِرُوا۟ وَلَا مُسْتَـْٔنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ يُؤْذِى ٱلنَّبِىَّ فَيَسْتَحْىِۦ مِنكُمْ وَٱللَّهُ لَا يَسْتَحْىِۦ مِنَ ٱلْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَٰعًا فَسْـَٔلُوهُنَّ مِن وَرَآءِ حِجَابٍ ذَٰلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا۟ رَسُولَ ٱللَّهِ وَلَآ أَن تَنكِحُوٓا۟ أَزْوَٰجَهُۥ مِنۢ بَعْدِهِۦٓ أَبَدًا إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ عِندَ ٱللَّهِ عَظِيمًا» (احزاب/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، به خانههای پیامبر درنیایید مگر آنکه برای غذایی به شما اجازه داده شود، بیآنکه منتظر پختنش باشید؛ ولی چون دعوت شدید درآیید، و چون خوردید پراکنده شوید و برای سخنگفتن ننشینید. این پیامبر را میآزارد و او از شما شرم میکند و خدا از حق شرم نمیکند. و چون از زنان [پیامبر] متاعی خواستید، از پشت پرده از آنان بخواهید. این برای دلهای شما و دلهای آنان پاکیزهتر است. و شما را نرسد که رسول خدا را بیازارید و نه آنکه همسرانش را پس از او هرگز به همسری گیرید. این نزد خدا بزرگ است.
برای اینکه گمان نرود مربوط به مسائل زنان پیامبر بهتنهایی است، میگوید ذلکم أطهر لقلوبکم و قلوبهن. این طهارت میآورد برای قلب شما و طرف مقابل. «من وراء حجاب» را به زنان پیامبر منحصر نکنید؛ خود آیه گفته أطهر لقلوبکم وقلوبهن.
این کارها متدینانه است. آدم وقتی زنگ در میزند کنار میایستد تا عمق خانه را نبیند. قبلاً در معماری خانهها دقت میکردند؛ حالا دقت نمیکنند. طرف انگار از پیادهرو یکهو میرود تو اتاق خواب. هم بیقیدی است هم کمبود زمین و این هشتادمتریها. به هر حال این تدین است. برخوردهای بیقاعده طهارت را میبرد.
در مقام مشاوره گاهی شگفتانگیز است: مردهایی که در محیطهای زنانه کار میکنند، در خانه حال ندارند. هی با زنان نامحرم حرف میزنند، در آن اتاقاند، شوخی میکنند. خانمها با هم جوک میگویند و میخندند؛ تخلیۀ عاطفی میشود. قرآن میخواهد خانواده از بین نرود.
تدریس خصوصی به خانمها همین آفت را دارد. پسر جوان ــ زندار یا بیزن ــ میرود تدریس خصوصی به یکدو خانم جوان. مذهبی و غیرمذهبی نمیشناسد؛ همه را زمین میزند. این نقطۀ ضعف مرد است.
در دانشگاه میگویند خواهر برادری. مگر خواهر برادرید شما؟ این چه ارتباط خواهر برادری است؟ طهارت خانواده را میبرد. طلاق در نسل جدید مثل بستنی خوردن شده. پشتوانۀ فرهنگی کم است. کتابهای مطهری را کم میخوانند؛ بعد پاپیچ میشویم که تدریس خصوصی دینی دارد به خانمی که بلبلزبانی میکند و کتاب مطهری میخواند، و زیر پای زندگی کشیده میشود.
لذا حسادتی که خانمها نسبت به ارتباط مردشان با کسان دیگر دارند، حسادت خوبی است و کارکرد خوبی دارد؛ مگر اینکه به حد مرض برسد که اصلاً نتواند زندگی کند.
اگر کسی سوءنیت داشته باشد ــ حتی به مرحلهٔ عمل هم درنیاورد ــ خدا روزیاش را کم میکند و دلنگرانش میکند نسبت به خانوادهاش: یکهو کجا رفت؟ با کی حرف میزند؟ مؤنث است مذکر؟ این دلنگرانی بیجهت نیست.
«إنه من کیدکن إن کیدکن عظیم» عملاً نقطۀ ضعف مرد را نشان میدهد. عظیم است نسبت به این سیاق؛ نسبت به این ارتباط. هرچه این حریمها را نگه داریم خانواده قویتر است. محیط کار مرد را چک کنید. نه ثانیهشماری؛ چکِ محیط.
موسی و دختران شعیب؛ نگاه غیرمتحجر و بنبست غرب
قرآن آن نگاه متحجرانه را ندارد که اصلاً یک نفر یک نفر را نبیند؛ زوج و فرد کنند، زنها زوج بیایند بیرون مردها فرد. این نگاه را ندارد.
حضرت موسی علیهالسلام میآید سر آب مدین، خودش میگوید کار شما دو تا چیست.
«وَلَمَّا وَرَدَ مَآءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِّنَ ٱلنَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ ٱمْرَأَتَيْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا قَالَتَا لَا نَسْقِى حَتَّىٰ يُصْدِرَ ٱلرِّعَآءُ وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ» (قصص/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به آب مدین رسید گروهی از مردم را دید که آب میدهند، و جز آنان دو زن را دید که [گوسفندان را] بازمیدارند. گفت: کار شما دو تن چیست؟ گفتند: آب نمیدهیم تا چوپانان بازگردند، و پدر ما پیری سالخورده است.
«فَسَقَىٰ لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّىٰٓ إِلَى ٱلظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّى لِمَآ أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» (قصص/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای آن دو آب داد، سپس به سایه رفت و گفت: پروردگارا، من به آنچه به سویم فروفرستی نیازمندم.
«فَجَآءَتْهُ إِحْدَىٰهُمَا تَمْشِى عَلَى ٱسْتِحْيَآءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا فَلَمَّا جَآءَهُۥ وَقَصَّ عَلَيْهِ ٱلْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ» (قصص/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس یکی از آن دو در حالی که با شرم راه میرفت نزد او آمد و گفت: پدرم تو را میخواند تا مزد آبدادنت را به تو بدهد. پس چون نزد او آمد و داستان را بر او خواند، گفت: نترس، از قوم ستمگر نجات یافتی.
خودش میبیند، کارشان را میپرسد، آب میدهد، بعد یک گوشه مینشیند. بحث این نیست که مطلقاً کسی با کسی هیچ حرفی نزند و هیچ ارتباطی نباشد. نگاه متحجرانه نیست. موسی از دختران شعیب کارشان را پرسید، آب داد، به سایه رفت. حرف زد؛ متحجر نبود. حریم نگه داشت. این تعادل قرآن است. ولی خداوکیلی دارد حریم و عفافها را نگه میدارد تا خانواده قوی بماند.
غرب در هر زمینهای مثالزدنی باشد ــ بگویید پشت چراغ قرمز نمیایستند، بگویید مالیات خوب میگیرند ــ زیر این مسئله مثل خر تو گل ماندهاند. خودشان انصافاً ماندهاند. نگویند غربیها چطور زندگی میکنند؛ به هر جهنمیواری که دارند زندگی میکنند همانطور زندگی میکنند. در متونشان، در اندیشمندانشان، در آمار، در این زمینه واقعاً افتضاح کردهاند.
اسلام میخواهد حداکثر لذت را ببری، منتها بدون پاشیدگی خانواده. برای همین در روایت میگویند کسی ذوّاق نشود؛ چشنده نشود. هی با این بپلکد با آن بپلکد، با این حرف بزند با آن حرف بزند. کاملاً باید خانمها مردشان را از این جهت کنترل کنند. نه کنترل ثانیهبهثانیه؛ ولی محیط کار این مرد چه محیط کاری است؟ این باید چک شود. اگر در یک اتاق با منشیاش اینجوری است، بدترین سناریوها را که در نظر نگیریم، حتی اگر تخلف هم انجام نشود تخلیۀ عاطفی انجام میشود. مذهبی غیرمذهبی ندارد.
کید یعنی مکر. شیطان کیدش ضعیف است؛ یعنی در مقام مکر با یک مرد، بهتنهایی بیست است. اما مرد نسبت به زن در این ناحیه خیلی ضعیف است. این مسلّم است. در کتابهای روایی هم میگویند اگر چیزی از مرد میخواهید خیلی با او بحث نکنید. ضعیف است یعنی پایش میلغزد؛ یعنی شکست میخورد در این ناحیه.
روایت اجاره و خلوت؛ ثالثهما الشیطان
برای همین یک روایت در کتاب شریف وسائل الشیعه میخوانم. یکبار در جلسهای خواندهام؛ دوباره میخوانم. تیتر باب، در باب اجاره است. گاهی ابواب وسائل یک روایت بیشتر ندارد. تیتر این است: من استأجر بیتاً له باب إلى بیت آخر فیه امرأة أجنبیة ولم ترضَ بإغلاق الباب وجب علیه التحول منه وفسخ الإجارة.
یعنی کسی که خانهای اجاره کند که دری به خانۀ دیگر داشته باشد و در آن خانه زن بیگانهای باشد که راضی نشود درِ وسط بسته شود، واجب است نقل مکان کند و اجاره فسخ شود. فقیه از یک روایت حکم اجاره و فسخ درآورده. در باز به نامحرم، اگر نبندد، بمان در آن خانه حرام است.
محمد بن طیّار میگوید وارد مدینه شدم و خانهای برای کرایه خواستم. داخل داری شدم که دو بیت داشت. دار به آن خانۀ گنده میگویند؛ بیت به خود واحد. بینشان دری بود و در آن زن بود. گفتند کرایه کن. گفتم بینشان در است و من جوانم. گفت در را میبندم؛ تیغهاش میکنم، میکوبم. رفتم؛ گفت از این در نسیم میآید، روح میآید، رهایش کن. گفتم نه، من جوانم تو هم جوانی، در بسته باشد. گفت تو در خانهات بنشین، من نمیآیم نزدیکت. و ابا کرد که ببندد. امام صادق علیهالسلام را دیدم و پرسیدم. حضرت فرمودند ــ این عبارت رسمی شده ــ: فإن الرجل والمرأة إذا خلوا فی بیت کان ثالثهما الشیطان. اگر زن و مرد در خانه به خلوت بمانند، سومی که آنجا خواهد رفت شیطان است. شیطان آنجا نفوذ میکند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام هم این دقتها را میکرد؛ حتی در سلام کردن تعللهایی داشت. بعضی میگویند شخصیت ساخته نشده بود که اینقدر دقت میکرد. شخصیت امیرالمؤمنین ساخته نشده بود؟! شخصیت امیرالمؤمنین الگوی دقت است، نه نشانۀ شخصیت نساخته. این جای تأمل دارد. با فضاهای روشنفکری الان داریم نتیجهاش را میبینیم؛ نتایج منفیاش به وضوح عیان شده. کسانی که این حریمها را رعایت نمیکنند چه ضربات مهلکی به خودشان و خانوادهشان میخورند. خانوادههایی که از همین درهای باز و تدریسهای خصوصی و خواهر برادریها ترک برداشتهاند.
نتیجۀ خلاصه این نیست که زن از شیطان بدتر است و شیطان را درس میدهد. شیطان فریب میدهد از طریق زن، از طریق مال، از هزار راه. این «کیدکن عظیم» را که به کل محتوای قرآن میزنیم درمیآید که قرآن قبول دارد مرد در پیشگاه زن از این جهت ضعیف است و کید و مکری که از این ناحیه بشود گندهها را زمین میزند. زن با آنها اختلاط کند، مشاور شود، هزار بازی؛ ترفندهایش را دیدهایم.
آیۀ بیستونُه: یوسف اعرض عن هذا؛ تغلیب خاطئین
«يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَٰذَا وَٱسْتَغْفِرِى لِذَنۢبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ ٱلْخَاطِـِٔينَ» (یوسف/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف، از این [ماجرا] روی بگردان؛ و [ای زن] برای گناهت آمرزش بخواه، که تو از خطاکاران بودهای.
یوسف، اعرض عن هذا. یک خرده ظاهراً عزیز مصر بیغیرت بوده. میگویند همینطور بوده؛ خودش ناتوانیهایی داشته که جلسههای پیش اشارهای شد. کل نوع فعالیت غیرتیاش این است: یوسف از این اعراض کن؛ تو هم برو استغفار کن که کار بدی کردی. إنک کنت من الخاطئین. قتل نمیخواهد، حد نمیخواهد، حتی تحقیق بیشتر نمیخواهد. جمع میکند.
میگویی باید میگفت من الخاطئات، نه من الخاطئین. منتها از باب تغلیب است؛ علما میگویند. خطاهای عمده را مردها میکنند. زنها هم خطا میکنند؛ غیبت میکنند. اما جنگها مال مردهاست، قاچاق مال مردهاست، پخش مواد مخدر، کارهای عظیم و گنده در خطا را مردها انجام میدهند. با تغلیب، باب تغلیب، من الخاطئین آمده. خطاهای فاحش خیلی گنده را مرد انجام میدهد. اگر کسی خانم رایس را مثال بزند، از باب تغلیب خارج نمیشود؛ خطاهای فاحشِ بزرگ در تاریخ را عمدتاً مردان کردهاند.
غیرت مرد و حسادت زن
آن حالتی که در زن ایجاد میشود غیر از حالت مرد است. مرد حسادت در او ایجاد نمیشود؛ مراقبت میکند. غیرت، مراقبت است با یک هَوْ کنار محبتها. نوع کار یکی است: هر دو دارند کنترل میکنند؛ هر دو نقش کنترل دارند. یکی حالت غیرت است که مراقبت هم در آن هست. یکی ویژگی حسادت دارد که دقیقاً نمیتواند دویی را کنارش ببیند ولو به حالت شرعیاش. اگر شرعیاش هم باشد نمیتواند ببیند. این دو تا یکی نیستند، هرچند هر دو حریم را نگه میدارند.
غیرت مرد مراقبت است. حسادت زن تحمل دویی ندارد حتی اگر شرعی باشد. هر دو کنترلاند؛ یکیشان مرض میشود اگر از حد بگذرد. حسادتِ سرِ ارتباط نامحرم، سد است و خوب است. حسادتِ مرض، زندگی را میخورد.
قرآن نسبت به عملِ عزیز مصر جداگانه اعتراض نکرده که در ذهن من الان نمونهای از اعتراض به عملِ مشابه باشد. حرف بدی نزده؛ بحث را جمع کرده. منتها از کل روایات و قرائن یک بیغیرتی در او هست. این مهمِ اصلی جلسه نیست؛ اصل، همان امضای جملۀ «کیدکن عظیم» در زبان قرآن است.
آیۀ سی: نسوه در مدینه و جیگجیگ ملامت
«وَقَالَ نِسْوَةٌ فِى ٱلْمَدِينَةِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ تُرَٰوِدُ فَتَىٰهَا عَن نَّفْسِهِۦ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَىٰهَا فِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (یوسف/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنانی در شهر گفتند: همسر عزیز از غلام خود کام میخواهد؛ محبتِ او پردۀ دلش را شکافته است. ما او را در گمراهی آشکاری میبینیم.
نسوه جمع نساء است. زنانی در آن شهر؛ منتها از محتوای آیۀ بعد برمیآید زنان اشرافاند. نسوه را همۀ زنان نخوانید. قرآن گفته نسوة فی المدینة؛ آیۀ بعد نشان میدهد طبقۀ اشراف و دعوت خاص. قضیه در همهجا نپیچیده؛ در دوستان و رفقا و معاوان پیچیده. «امرأت العزیز تراود فتاها عن نفسه»: زن عزیز غلامش را ــ فتی، غلام آن خانه ــ دارد از نفسش میکاهد؛ شستوشوی مغزی میدهد، مراوده میکند. فتی یعنی غلام؛ غلام آن خانواده بوده.
از روی محتوای آیۀ بعد نشان داده میشود که این را از سر خیرخواهی نگفتهاند. همان جیگجیگ کردنهای ملامت است که گاهی بهعنوان نقطۀ ضعف زنانه مطرح است و خیلی مورد عتاب است. گرچه همه این کار را میکنند، چند وقت یکبار مینشینند حرف یک نفر را پیش میکشند. لحن آیه از آیۀ بعد درمیآید و از آن مکری که میخواهند بکنند. «سمع بمکرهن» در آیۀ بعد است. معلوم است میخواهند مکر کنند؛ میخواهند جنجال کنند، صفحۀ اول کنند. ملامتِ اشرافی است، مکر است. احتمالاً میخواهند لوح فشرده بیندازند میان مردم و سرشان را بگذارند جلوی خشم.
خدا وعده داده سر کسی که پیسپیس کند و ملامت و تعییر کند.
اشاعة فاحشه و تعییر مؤمن
اولاً کسی که فاحشهای را اذاعه کند. در روایت: من أذاع فاحشةً کان کمبتدعها. کسی که فاحشۀ کسی را پخش کند، مثل این است که خودش آغازگر آن کار بوده. یک نفر خلاف کرده؛ کرده. تو که غیبت میکنی، غیبتت اشد از همان کاری است که او کرده. اینقدر پیسپیس نکن.
کاری مخفی آنجا تمام شده رفته. اگر کسی برود این را بو بدهد، کان کمبتدعها؛ مثل اینکه خودش ابتدا به چنین کاری کرده.
«إِنَّ ٱلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ ٱلْفَٰحِشَةُ فِى ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْـَٔاخِرَةِ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (نور/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که دوست دارند زشتکاری در میان مؤمنان شایع شود، در دنیا و آخرت عذابی دردناک دارند؛ و خدا میداند و شما نمیدانید.
مستثنیات غیبت آن کسی است که فاحشه را علنی انجام میدهد و مشتهر به این مطلب است؛ کارهاش است. اما آبروداری که لغزیده، حیا نعمتی است که خدا داده. چهار تا اشکال از یک نفر دیدن مجوز پخش نیست.
و من عیّر مؤمناً لم یمت حتى یرکبه. کسی که مؤمنی را تعییر کند ــ سرزنش کند، پیسپیس کند ــ نمیمیرد تا خودش آن کار را مرتکب شود. مؤمن در این تعبیر یعنی همین بر و بچۀ خودمان، نه اصطلاح کلامیِ خاص. اه اه چه کار بدی کردند، چه کار کردند... گاهی انتقاد است؛ گاهی خودش را در موقعیت بالایی میگیرد و پیسپیس میکند از روی عقده. خدا این را سرش درمیآورد. بعد در آیۀ بعد زلیخا میگوید: فذلکن الذی لمتننی فیه. این همان بود که ملامت میکردید.
راجع به نیت آدمها اصلاً حق قضاوت نداریم. از کجا میدانی نیتش چیست؟ حتی اگر کاری کرده و اشتباه کرده، اگر قرار است حد بخورد باید حد بخورد؛ پیسپیس ندارد.
حجت باطنی کودک؛ بلوغ شرعی را با فهم فطری قاطی نکنید
یک نکته در فرهنگ دینی ما اشتباه جا افتاده و باید اصلاح شود. اینکه پسرها پانزدهسالگی بالغ میشوند و دخترها نهسالگی، این را میکشند روی همه چیز. این حرف یک اشتباه دینی است که رسم شده. در روایات، وقتی بلوغ طبیعی اتفاق بیفتد بالغ میشود؛ حتی یحتلم. آن بلوغ مال احکام شرعیّۀ نقلیه است: نماز لزومی ندارد بخواند، روزه لزومی ندارد بگیرد، حج نمیخواهد برود. اما من باب حجت باطنش، اگر چیزی را بفهمد من باب آن حجت باطنی مؤاخذه است.
پسربچۀ نهساله نماز لزومی ندارد بخواند؛ ولی وقتی میفهمد سرک کشیدن به زندگی خصوصی مردم ایراد دارد، با فطرتش میفهمد. فقها هم میگویند من باب آن مؤاخذه است. فکر نکنید حرف من است؛ حرف فقهاست.
بچۀ ششساله، هفتساله میفهمد پیش پدرش نباید برهنه شود. من چون به تدریج چک میکردم خیلی زودتر این را میفهمید. یک بار به هانیه گفتم برویم با هم حمام؛ دیدم میفهمد که برهنه شدن جلوی پدر دیگر درست نیست. کمی زیر سر تربیت است، ولی به هر حال میفهمد. کسانی که دختربچهها را لخت میآورند بیرون، دارند به عقل بچه توهین میکنند؛ به فطرت پاک بچه اهانت میکنند. دارند حجت باطنی خدا را به سخره میگیرند. هی میگویند اشکال ندارد، پانزده سالش است، بالغ نشده. کی گفته اشکال ندارد چون بالغ نشده؟
فقها میگویند روزه لزومی ندارد بگیرد، نماز لزومی ندارد بخواند. تازه همان را هم یواشیواش میگویند امرشان کنید و تمرین کنید. آن سر جای خود. اما اینکه میفهمد دزدی بد است، دروغ بد است، سرک به زندگی خصوصی مردم بد است، من باب حجت باطنش مؤاخذه است. اتفاقاً چون بچه است باید هوایش را داشت. اتفاقاً چون بچه است باید او را در محیطهای خوب تجربه داد. توهین به حجت باطنی نکنید. بلوغ پانزده و نُه را روی حجت باطنی نکشید. آن بلوغ برای نماز و روزه و حج است.
اخیراً چیزهایی پخش میشود که به جهنم چه ربطی به کسی دارد. مینشینند آدمهای ریش و پشم نگاه میکنند. حیا یک شیر خوب است؛ مجانی نگاه کردن گناه دارد. حجت باطنی میگوید گناه دارد. تکثیر آن چیزها و اینکه بچه میفهمد ــ حجت باطنی بچه میفهمد.
لذا من أذاع فاحشة کان کمبتدعها یک؛ و من عیّر مؤمناً دو. اگر کسی برود تو حالِ پیسپیس، خطا میکند. اولاً راجع به نیت حق قضاوت نداریم؛ ثانیاً پیسپیس نداریم.
«قد شغفها حباً»: پردۀ دل و تمییز منقول
«قد شغفها حباً» از لطیفترین عبارات قرآن است در کمترین واژگان. منحصر به فرد است. شغاف پردۀ دل است. شغفها یعنی آن پرده را. کی شغف؟ یوسف. شغفها حباً: پردۀ دل زلیخا را پاره کرد رفت تو؛ حباً. اگر عربیات باشد میگویی این تمییز، تمییز منقول عن الفاعل است. یعنی حبّ او این کار را کرده، نه اینکه یوسف عامداً پرده را دریده. حبّ یوسف پردۀ دل او را پاره کرده و داخل رفته. آیه خیلی لطیف است.
این محبت را خود شخص میفهمد. نزع شیطان را میفهمد. یک نفر یک نفر را دوست دارد. استاد ممکن است دانشجو را دوست داشته باشد تا پشت درِ دل؛ پشت شغاف. یک نفر انگار پاره میکند میآید تو؛ لانه میکند، جای خاصی پیدا میکند. کسی نمیتواند کسی را متهم کند. اینکه پشت پردۀ دل باشد یک حرف است: احترام میگذارد، دوست میدارد، خانوادهاش را هم دوست میدارد. این دوست داشتن پشت شغاف است. ولی اینکه شغاف را میدرد و وارد میشود چیز دیگری است.
خود شخص میفهمد کی پشت شغاف است، کی یواشیواش شغاف دل را پاره میکند. آنجا که این نزع شیطان را میخورد، سیخ شیطان را میخورد، آنجا واقعاً یک یااللهِ جدی میخواهد.
«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ نَزْغٌ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ إِنَّهُۥ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (اعراف/۲۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از شیطان وسوسهای به تو رسید، به خدا پناه ببر؛ که او شنوای داناست.
«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ نَزْغٌ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ» (فصلت/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از شیطان وسوسهای به تو رسید، به خدا پناه ببر؛ که او خود شنوای داناست.
بعضی فکر میکنند پناهندگی یعنی «اعوذ بالله» گفتن. پناهگاه رفتن یعنی چه؟ موشکباران یادتان هست؟ آژیر که میکشیدند یک نفر بگوید «پناهگاه پناهگاه»، این پناهگاه رفتن نیست. پناهگاه رفتن یعنی بدو برو تو پناهگاه؛ بدو برو زیر پله؛ برو جایی که امن است. این واقعاً یک یاالله جدی گفتن است که خدا در دل آدم کاری بکند.
این ارتباط پرده را پاره کرده، دل را به هم زده. خود شخص میفهمد اگر خودش را به نفهمی نزند. اگر چنین چیزی باشد باید این پناهندگی را برود بگیرد: یاالله، عبادات، این چیزها.
تفرّغ للعباده؛ عبادت فقط خدمت به خلق نیست
عبادات یواشیواش دارد حرف مفت زده میشود. یک موقع خودمان میگفتیم عبادت فقط اینها نیست؛ کمک به خلق هم عبادت است. درست است. ولی داریم از بس این را میگوییم یک چیز دیگر فراموش میشود. در ابواب روایات، آنهایی که وسائل الشیعه را از فقه دیدهاند، باب تفرّغ للعبادة را دیدهاند. تفرّغ لها یعنی وقت فراغ گذاشتن برای عبادت؛ وقت خالی کردن برای عبادت. این به آن معنی نیست که بروی کمک به خلق کنی. یعنی تلفن همراه را خاموش میکنی، تلفن را خاموش میکنی. نه کسی با من کار دارد، نه من با کسی کار دارم. این نیمساعت سجده است، نماز است، دعاست.
در روایت است اگر کسی این کار را نکند خدا گفته میخواهد وقتش را برای عبادت خالی نکند، من میگذارمش سر کار. همّ و مشغلۀ دنیا را خودم درست میکنم. یعنی بگوید آقا من یک ساعت با هیچکس کار ندارم. نه جار بزند که بین فلان تا فلان عبادت میکنم زنگ نزنید. درس را هم بهانۀ ترک عبادت نکن. یک وقت را اختصاص بدهد، واقعاً اختصاص بدهد. حتی تلفن خانواده بگویند الان نمیتوانند صحبت کنند. این یک ساعت من به کسی زنگ نمیزنم، کسی به من زنگ نزند. فقط سجده، فقط عبادت، فقط نماز، فقط قرآن. این تفرّغ للعبادة است.
اگر در فرهنگی هستیم که:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّبِعُوا۟ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ وَمَن يَتَّبِعْ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ فَإِنَّهُۥ يَأْمُرُ بِٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُۥ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يُزَكِّى مَن يَشَآءُ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (نور/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، گامهای شیطان را دنبال نکنید؛ و هر که گامهای شیطان را دنبال کند، او به زشتکاری و منکر فرمان میدهد. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هیچیک از شما هرگز پاک نمیشد؛ ولی خدا هر که را بخواهد پاک میکند، و خدا شنوای داناست.
اگر فضل و رحمت خدا نباشد احدی نمیتواند پاک شود. نیرو و کمکی لازم است. آدم نباید گول بخورد که دارم به خلق کمک میکنم پس عبادت را کنار بگذارم. نه. بلند شود نیمساعت شبی، بگوید این است. تفرّغ للعبادة را با خدمت به خلق عوضی نگیرید. هر دو عبادتاند؛ یکیشان وقت خالیِ سجده است.
برای همین خدا به پیغمبرش بهترین نصیحت را میدهد.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمُزَّمِّلُ» (مزمل/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای جامه بر خود پیچیده.
«قُمِ ٱلَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا» (مزمل/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شب را به پا خیز مگر اندکی.
«إِنَّ نَاشِئَةَ ٱلَّيْلِ هِىَ أَشَدُّ وَطْـًٔا وَأَقْوَمُ قِيلًا» (مزمل/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً عبادت شب پابرجاتر و گفتار [در آن] استوارتر است.
«إِنَّ لَكَ فِى ٱلنَّهَارِ سَبْحًا طَوِيلًا» (مزمل/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که تو را در روز شناوری بلندی است.
سبحاً یعنی شنا. تو شناوری در روز. از اینور شنا میکنی میروی آنور، از آنور میآیی اینور. شناگر روزی. شناگر روز اگر شب ننشیند کم میآورد. بحث فقط دریافت انرژی نیست؛ کلاً کم میآورد. در این همه دامهای شیطان.
«لأحتنکنّ ذریته»؛ دشمن قسمخورده و سرِ کار گذاشتن
شیطان در یک واژه دو قسم کرده.
«قَالَ أَرَءَيْتَكَ هَٰذَا ٱلَّذِى كَرَّمْتَ عَلَىَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُۥٓ إِلَّا قَلِيلًا» (اسراء/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: به من بگو این همان است که بر من گرامیاش داشتی؟ اگر تا روز قیامت مهلتم دهی، بیگمان نسل او را جز اندکی مهار میکنم.
«قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (ص/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس به عزتت سوگند که همهشان را گمراه میکنم.
لا أحتنکنّ ذریته إلا قلیلاً. میگوید تحتالحنکشان را میگیرم. عمامههای علما را که اینطور میاندازند به یاد بیاورید؛ به این میگویند تحتالحنک. در نماز مستحب است. لا أحتنکنّ با نون ثقیله: به عزت و جلالت قسم سواری میگیرم ازشان؛ افسارشان را میگیرم؛ کولی میگیرم. شیطانی که به عزت و جلال خدا قسم خورده که از تو سواری بگیرد، این وقت را نگذاری ــ به قول معروف در غم مجنون نباشی لاجرم سرکه فروشی. اگر این کار را نکنی لاجرم باید سرکه بفروشی. خمرۀ ناب یکدفعه نخود درمیآید. خمرۀ ناب در این عبادات است.
یک موقع خودمان میگفتیم عبادت فقط اینها نیست. درست است فقط این نیست. حالا میخواهیم اینورش را بگیریم چون دارد فضای سستی در عبادت، در نماز، در عبادات مستحبی درست میشود. آن دشمن قسمخورده برای مبارزهاش احتیاج به عبادت دارد. اگر کسی بگوید وقت نمیگذارم، میخواهم وقت بگذارم روی درس، خود خدا گفته میگذارمش سر کار. حالا که اینجوری شدی، همّ و مشغلۀ دنیا را درست میکنم. حالا باید بروی بازارگردی؛ حالا لوله میترکد؛ حالا فلان میشود. نمیگویم هرکی لولهاش ترکید عبادت را ترک کرده. ولی خدا از آنور میگذارد سر کار. اینها را در روایات داریم.
خودم گاهی شش ماه میرویم خرید لباس. خانواده میآییم تو بازار میگوییم خدایا ما را در این هچله نینداز. من که برای بازار آفریده نشدهام بیایم بچرخم و لباسگردی کنم. یک چیز مناسب خودت نشان بده، خوب باشد، قیمتش خوب باشد، همان که میخواهیم باشد؛ زود بخریم بیاییم بیرون. وقتی میگذارند سر کار، اینجوری است.
بعد همان نسوه گفتند: بل إنا لنراها فی ضلال مبین.
ضلال مبینِ نسوه؛ خیرخواهانه نیست
نشستند جیگجیگ کردند با همدیگر در مجلس زنانه، مجلس اشرافی زنانه: إنا لنراها فی ضلال مبین. ما او را در یک ضلالت آشکار میبینیم؛ خیلی کار بدی کرده. این ضلالت، گمراهی عندالله و اعتقادی متعالی نیست. کار بدی کرده، کار بیخودی کرده. همین عبارت را برادرهای یوسف در آیۀ هشت گفتند.
«إِذْ قَالُوا۟ لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَىٰٓ أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (یوسف/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که گفتند: یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند، در حالی که ما گروهی نیرومندیم؛ بیگمان پدرمان در گمراهی آشکاری است.
إن أبانا لفی ضلال مبین: بابامان گمراه است، کار بیخودی میکند. ضلالت اعتقادیِ متعالی نیست؛ یک چیز دمِ دستی است.
آیۀ سیویک: متکا، چاقو، اخرج علیهن
«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَـًٔا وَءَاتَتْ كُلَّ وَٰحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ ٱخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُۥٓ أَكْبَرْنَهُۥ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَآ إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» (یوسف/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون مکرشان را شنید، به سویشان فرستاد و برایشان تکیهگاهی آماده کرد و به هر یک چاقویی داد و گفت: بر آنان درآی. پس چون او را دیدند بزرگش داشتند و دستهایشان را بریدند و گفتند: منزه است خدا؛ این بشر نیست، این جز فرشتهای بزرگوار نیست.
فلما سمعت بمکرهن: مکر اینها را شنید. معلوم است مکر میکنند؛ مسئله فقط حرف در گوشی نیست. میخواهند جنجال کنند. أرسلت إلیهن: فرستاد پیششان و دعوتشان کرد. از همین معلوم است زن عزیز مصر ذلیلخواسته دعوت میکند؛ هرکسی را دعوت نمیکند. خبر در آن طبقه پیچیده.
«وأعتدت لهن متکأ.» أعتدت همان أعددت است؛ باب افتعال نیست، باب افعال است که دال به تاء بدل میشود. مثل أعتدنا که أعددنا است. آماده کرد برایشان متکا. «وآتت کل واحدة منهن سکیناً»: به هر کدام یک چاقو داد. «وقالت اخرج علیهن.»
علامه میفرمایند این صحنه از آن صحنۀ درِ بسته سختتر است؛ امتحان جدید است. اگر شاهدش دربیاید معلوم میشود. آنجا یک نفر بود و ترس و در بسته. اینجا جمع است و نگاهها و فشار. «علی» را که میآورند برای آدم ایستاده نسبت به نشسته میگویند. اخرج علیهن یعنی بر آنان درآی؛ بایسته وارد شو، ناگهان بیا تو در این وضعیت.
«فلما رأینه أکبرنه.» أکبر یعنی احترام و بزرگداشت. یکهو بزرگش داشتند. «وقطّعن أیدیهن.» قطّعن در باب تفعیل معنایش اضافه میشود: به شدت دستهایشان را بریدند. قطع به معنی جداسازی کامل نیست؛ به معنی بریدن است. خودمان میگوییم دستمان برید؛ یعنی دست جدا شد؟ نه. چاقو دادند چون میوه گذاشته بودند؛ در روایات ترنج جلویشان بوده. پذیرایی، و چاقو برای پوست کندن.
این را بهعنوان قاعدۀ عقلی نمیگوییم که باید دست جدا میشد یا صحنهای خارقالعاده رخ میداد. مثل قواعد اجتماعی است؛ خیلی وقتها این اتفاق میافتد. بعضی خیال کردهاند زنها یکدیگر را هل دادهاند و دستها بریده؛ این آن معنا نیست. قطّعن شدت بریدن است، نه لزوماً جدایی عضو.
«قلن حاش لله ما هذا بشراً إن هذا إلا ملک کریم.» منزه است خدا؛ این بشر نیست؛ این جز فرشتۀ بزرگوار نیست. هم حقیقت این است که یوسف خوشگل بوده، هم در روایات داریم خدا مؤمن را خوشگل میکند و جذاب میکند. شاید بهعنوان امتحان برای مؤمن اتفاق بیفتد؛ ولی مؤمن صبحالوجه میشود و جذاب هم میشود.
یک نفر چقدر باید خوشگل باشد که کل واحدة دستهایشان را ببرند؟ یک خرده با فضای عادی جور درنمیآید که فقط جذابیت جسمی باشد. یکباره وارد شده؛ احتمالاً شیک هم کرده، حسابی شده. یوسف با لباس کار و پیشبند یک جور است؛ با لباس آراسته جور دیگر. بهاضافه اینکه در روایات آمده اجمل اهل زمان خودش بوده. رفتهرفته تأثیر ایمانی در چهره مشخص میشود: غیر از نورانی شدن، خوشگل میشود، جذاب میشود، تودلبرو میشود. این ویژگی برای این اتفاق افتاده.
این را بهعنوان قاعدۀ عقلی نمیگوییم که هر مؤمنی همین میشود. مثل قواعد اجتماعی است؛ خیلی وقتها این اتفاق میافتد. گاهی آدم میبیند کسی جذاب شده؛ با اینکه دهان گنده دارد یا چیزی، جذاب شده. یکبار به آقای همجر گفته شد شما خیلی خوشگل شدی؛ گفتم سلام، یک سلامی بزن یا چیزی. یعنی واقعاً آدم میبیند طرف جذاب شده، هرچه هست. طرف میرود بینیاش را دو متر میدهد بالا و هیچوقت جذاب نمیشود، خوشگل هم نمیشود. جراحی و بینیِ دو متری کسی را تودلبرو نمیکند؛ خدا چیزی را در دل یک نفر میاندازد.
آیۀ سیودو: فذلکن الذی لمتننی؛ فاستعصم؛ تهدید زندان
«قَالَتْ فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِى لُمْتُنَّنِى فِيهِ وَلَقَدْ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ فَٱسْتَعْصَمَ وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَآ ءَامُرُهُۥ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِّنَ ٱلصَّٰغِرِينَ» (یوسف/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: این همان است که مرا در بارهاش سرزنش میکردید. از او کام خواستم و او خویشتنداری کرد. و اگر آنچه فرمانش میدهم نکند، قطعاً زندانی شود و از خوارشدگان باشد.
بهشان گفته این بود که داشتید ملامت میکردید، پیسپیس میکردید؛ نشسته جیگجیگ میکردید سر این قضیه. بعد عمق محبتش را بهاضافۀ بیحیاییاش اینجا نشان میدهد. پیش همه میگوید: ولقد راودته عن نفسه. آره من این کار را میکردم؛ شستوشوی مغزی میدادم. فاستعصم.
فاستعصم باز در باب استفعال است: دو دستی عصمتش را چسبیده بود. این پاک بود. شما پاک باش، دشمن هم به پاکی شما شهادت میدهد. فاستعصم: دو دستی عصمت خودش را گرفته بود. زلیخا را بیاحترامی بیجا نکنید؛ اعمال به خواتیم است. امروز بیحیاییاش را در جمع میبینیم که اقرار میکند و تهدید میکند. این مربوط به امروز است. خاتمهاش جای دیگر است.
بعد میگوید ولئن لم یفعل ما آمره لیسجننّ ولیکونن من الصاغرین. پیش همه میگوید اگر انجام ندهد آنچه امرش میکنم، با دو تأکید زندانیاش میکنم و از صاغرین خواهد بود. لیسجننّ نون تأکید ثقیله است. لیکونن نون تأکید خفیفه است. فعل مضارع تنوین نمیگیرد؛ این از آن جنس است که با قواعد املایی معمولی سازگار نیست. قرآن اینطور نگارش کرده: ولیکونن من الصاغرین.
کاملاً مشخص است که همه هم میریزند سر این. میگویند بابا راست میگوید؛ حالا بکن. شستوشوی مغزی میدهند که بیخودی تن به زندان نده. دعوت از یک نفر میشود دعوت از یک جماعت. یک جماعت دارند نظر میدهند؛ از خودشان درمیکنند که این کار را بکن. برای همین میگوید قال رب السجن.
علامه میگوید این صحنه بدتر از آن صحنه است. اولاً آنجا شستوشوی مغزی یک نفر بود؛ یک دورهای از ترس. یکوقت یک نفر دارد میگوید؛ یکوقت یک عالمه دارند آدم را دوره کردهاند. آنجا:
«قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پناه بر خدا؛ او پروردگار من است، جایگاهم را نیکو داشته. ستمگران رستگار نمیشوند.
معاذ الله إنه ربی أحسن مثوای. آنجا متانت و پناه به خدا. اینجا حالت تضرع است. معاذ اللهِ صحنۀ اول را با ربّ السجنِ صحنۀ جمع یکی نکنید؛ هر دو توحید است، دومی تضرع بیشتر دارد چون فشار بیشتر است.
آیۀ سیوسه: ربّ السجن أحبّ إلیّ؛ کیدهن و جهالت عملی
«قَالَ رَبِّ ٱلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِىٓ إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ ٱلْجَٰهِلِينَ» (یوسف/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، زندان برای من دوستداشتنیتر است از آنچه مرا به آن میخوانند؛ و اگر نیرنگشان را از من نگردانی، به آنان میگرایم و از نادانان میشوم.
قال رب السجن أحب إلیّ مما یدعوننی إلیه. «یدعوننی»: معلوم است همه دارند این دعوت را میکنند. همه رفتهاند روی مخ که بابا هیچ اشکالی ندارد. یکوقت یک نفر به آدم میگوید سیگار بکش. یکوقت در جمعی است که همه دارند میکشند و میگویند بکش. وقتی جماعت دوره کنند آدم را، آدم چیز ندارد.
و إلا تصرف عنی کیدهن أصب إلیهن وأکن من الجاهلین. اگر «کیدهن» را از من منصرف نکنی گرایش پیدا میکنم بهشان. این را تو باید بکنی. این حالت تضرع است. این صحنه از آن صحنه هم بدتر است. و أکن من الجاهلین: آنوقت جاهل میشوم.
این جهالت، جهالت عملی است نه جهالت علمی. قرآن دو تا واژه دارد. تفصیلش جلسۀ بعد. جاهل در اینجا یعنی کسی که با علمش عمل نمیکند؛ نه کسی که مسئله را نخوانده. این را جلسۀ بعد میایستیم.
یوسف از خدا میخواهد کید را صرف کند. خودش را مستقل نمیبیند. در صحنۀ اول گفت معاذ الله إنه ربی أحسن مثوای؛ اینجا میگوید ربّ، زندان را دوستتر دارم، و اگر تو صرف نکنی من میل میکنم. یعنی حتی یوسف مخلَص هم در هجوم جمع، خودش را بینیاز از صرف الهی نمیداند. أصب إلیهن: صَبْوه، میل. اگر تو نگردانی، من میگرایم. این توحید در پناهندگی است؛ همان استعاذۀ جدی، نه لفظ تنها. مخلَص بودن یوسف به این معنا نیست که در هجوم جمع بینیاز از صرف الهی است. خودش میگوید اگر صرف نکنی میگرایم. این را بشنوید تا عصمت را غلط نفهمید. عصمت یوسف در همین است که پناه میبرد، نه در اینکه خود را سنگ فرض کند.
کیدهن دوباره همان کید است که عزیز گفت عظیم است. قرآن از زبان یوسف هم «کیدهن» را میآورد و رد نمیکند. یوسف از خدا میخواهد این کید را صرف کند وگرنه جاهل میشود.
جمع این آیات از بیستوپنج تا سیوسه یک قوس است: در بسته و قدّ پیراهن؛ شهادت کودک یا شاهد؛ کیدکن عظیم؛ اعراض و استغفار بیغیرتانه؛ جیگجیگ نسوه؛ مجلس متکا و چاقو؛ اقرار زلیخا و تهدید زندان؛ تضرع یوسف که ربّ السجن. از تهمت فردی به فشار اجتماعی؛ از یک زن به یک جمع؛ از متانت «معاذ الله» به تضرع «ربّ السجن». امتحان سختتر شده، نه آسانتر. از فرد به جمع؛ از متانت به تضرع؛ از یک کید به کیدهن. اینها را پراکنده نشنوید. یک قصه است با چند بزنگاه لفظی. هر بزنگاه را که از دست بدهید، جلسۀ بعد روی هوا سوار میشوید. قرآن را بیاورید. روی متن بایستید.
تفسیر این سوره اگر از لفظ جدا شود میشود سخنرانی مناسبتی. ما نمیخواهیم سخنرانی مناسبتی کنیم. قرآن را باید دید. چند تمییز را با هم قاطی نکنید، وگرنه کل قوس خراب میشود: حبّ انبیایی را با سیف شیطان یکی نکنید. خواهر را با همسر یکی نکنید. کارشناسی را با شهادت یکی نکنید. کید عظیم در خلوت را با کید ضعیف شیطان در میدان قتال یکی نکنید. بلوغ نقلی را با حجت باطنی یکی نکنید. عبادتِ خدمت را با تفرّغ سجده یکی نکنید. معاذ اللهِ صحنۀ اول را با ربّ السجنِ صحنۀ جمع یکی نکنید؛ هر دو توحید است، دومی تضرع بیشتر دارد چون فشار بیشتر است.
دعا و حسن ختام
خدایا ما را ببخش و بیامرز. آمین. خدا ما را لکۀ ننگ دامن اماممان قرار نده. آمین. خدا ما را زینت اماممان قرار بده. آمین. در امر فرجش تعجیل بفرما. آمین. ما را با معارف حق قرآن و اهل بیت عالم و عامل بفرما. آمین. دست ما را در دنیا و برزخ و قیامت از قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. آمین. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. آمین. خدا هر حظ و بهرهای از هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عاید و حاصل بفرما. آمین. همه خدمتگزاران اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. آمین. همه مرزهای دنیا، مرزهای اسلام، مرزهای شیعه، محبان اهل بیت، هر چه خیر و صلاحشان در شفا است عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. آمین. همه گذشتگان، رفتگان، ذویحقوق، پدر و مادران، معلمانمان، مرحوم میرزا جواد تبریزی را همین الان، همین لحظه، مهمان ابیعبدالله الحسین قرار بده. آمین. مقام شهدا را عالیتر بگردان. آمین. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. به نبی و آل فاطمة الزهرا. آمین.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.