یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات سیوهفت تا چهل
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. ربّ هب لی من لدنک نعیمًا. صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَىٰ آلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر آقای ما محمد و بر خاندان پاکش درود فرستد.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
به جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
سورهٔ مبارکهٔ یوسف، صفحهٔ دویستوسیونه، آیهٔ سیوهفت. از همانجا میخوانیم که یوسف در زندان، پیش از آنکه طعامِ جیره برسد، دو همبند را از تأویل خبر میدهد و از ملت پدرانش سخن میگوید تا به ارباب متفرق و اسماء بیمسمّا برسد.
«قَالَ لَا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِۦٓ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِۦ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا ذَٰلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّىٓ إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَهُم بِٱلْـَٔاخِرَةِ هُمْ كَٰفِرُونَ» (یوسف/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: هیچ طعامی که روزی شما باشد به شما نمیرسد مگر آنکه پیش از رسیدنش شما را از تأویلش خبر میدهم. این از آن چیزی است که پروردگارم به من آموخته است. من کیش قومی را که به خدا ایمان نمیآورند و خود به آخرت کافرند ترک کردهام.
«وَٱتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَابَآءِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَىْءٍ ذَٰلِكَ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ» (یوسف/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردهام. ما را نسزد که چیزی را شریک خدا کنیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم سپاس نمیگزارند.
«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو مصاحب زندان، آیا خداوندگاران پراکنده بهترند، یا خدای یگانهٔ قهار؟
«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِۦٓ إِلَّآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّآ إِيَّاهُ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز او چیزی نمیپرستید مگر نامهایی که شما و پدرانتان بر آنها نهادهاید؛ خدا بر آنها هیچ برهانی فرو نفرستاده است. حکم جز برای خدا نیست. فرمان داده که جز او را نپرستید. این است دین استوار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
یک صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
یوسف هنوز در زندان است. دو همبند خواب دیدهاند و تعبیر خواستهاند؛ او اما پیش از آنکه خواب را بگشاید، ملت خود را میگوید و توحید را وسط میگذارد. فرصت را هدر نمیدهد. طعام که نرسیده، خبر تأویل را میدهد؛ و همانجا میگوید این از آن چیزی است که پروردگارم به من آموخته، نه از کتاب خواب و نه از درس مدرسه. درس امروز از همین نقطه باز میشود: تأویل حدیث چیست، علم الهی کدام است، و ارباب متفرق امروز چه صورتی پیدا کردهاند.
تفسیر حدیث غیر از تعبیر رؤیاست
در آیهٔ سیوهفت چیزی که باقی مانده همین است: تفسیر حدیث و تفسیر رؤیا با هم فرق دارند. بحثِ مفصّلِ تفسیر را اینجا باز نمیکنیم؛ تفسیر حدیث یعنی تفسیر حادثهها. خواب یک زبان است و حادثه یک زبان دیگر. یوسف هر دو را میداند؛ اما آنچه در ابتدای سوره و در پایان سوره «تأویل احادیث» خوانده شده، تعبیر خواب ابنسیرین نیست. حادثه را باید خواند: از کجا آمده، الان در کجای قصه ایستاده، به کجا میرود.
تأویل احادیث در ابتدای سوره و در پایان آن
هم در ابتدای این سوره، آیهٔ شش، حضرت یعقوب به پسرش میگوید:
«وَكَذَٰلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكَ وَعَلَىٰٓ ءَالِ يَعْقُوبَ كَمَآ أَتَمَّهَا عَلَىٰٓ أَبَوَيْكَ مِن قَبْلُ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (یوسف/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه پروردگارت تو را برمیگزیند و از تأویل احادیث به تو میآموزد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام میکند، چنانکه پیش از این بر دو پدرت ابراهیم و اسحاق تمام کرد. پروردگار تو دانای حکیم است.
یکجا بحث تفسیر احادیث است؛ همانجا حضرت یعقوب. هم در این آیه آمده که تفسیر احادیث را به تو بیاموزد، و هم خود حضرت یوسف در پایان سوره، آیهٔ صدویک، میگوید:
«رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنِى مِنَ ٱلْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ أَنتَ وَلِىِّۦ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْـَٔاخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِى بِٱلصَّٰلِحِينَ» (یوسف/۱۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، به من از فرمانروایی دادی و از تأویل احادیث آموختی. پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین، تو در دنیا و آخرت سرپرست منی. مرا مسلمان بمیران و به شایستگان ملحق کن.
پروردگارا، تو به من مُلک دادی و این پادشاهی را دادی؛ و از تأویل احادیث هم به من آموختی.
ترجمههای ما تقریباً قریب به اتفاقشان نوشتهاند که تأویل حدیث یعنی تعبیر رؤیا. در صورتی که تأویل حدیث یک چیز است و تعبیر رؤیا چیز دیگر. تعبیر رؤیا را حضرت یوسف بلد است؛ ولی تأویل حدیث غیر از تعبیر رؤیاست. تأویل حدیث یعنی این حادثهها بازگشتشان به چیست؛ اولشان به چیست. تأویل، اول است؛ ریشهٔ اول است.
یعنی آدم در مقطعی از تاریخ ایستاده و حادثهای اتفاق افتاده. این حادثه از جایی شروع شده، با پیچوخمهایی رد کرده، به الان رسیده، و از اینورش هم به جاهای دیگر میرود. از کجا شروع شده؟ الان کجای داستان است؟ به کجا میرود؟ به این میگویند تأویل حدیث؛ یعنی تأویل حادثهها. یعنی حادثهها بازگشتشان به کجاست؛ نه تعبیر رؤیا. ترجمههای ما همینطور نوشتهاند تأویل حدیث به معنی تعبیر رؤیا. تعبیر رؤیا یک چیز دیگر است غیر از تأویل حدیث.
راجع به تعبیر رؤیا انشاءالله همانجایی که علامه مطالبی فرمودهاند، ما هم به فضل خدا حرف میزنیم. خلاصهٔ تأویل حدیث همین است.
سیاستمدار خبیر و موقعیت حادثه
همان کاری که یک سیاستمدار خبیر میتواند بکند: بگوید این حادثه از کجا شروع شده، الان کجاست، و بعداً به کجا میانجامد. این مطابق با علمالدراسه نیست؛ کما اینکه در تعبیر رؤیایش هم همین است.
در تعبیر رؤیا یکموقع هست که کتاب تعبیر خواب ابنسیرین را نگاه میکنید، یا تعبیر خواب چینیها را. اینها غیر از آن چیزی است که حضرت یوسف اینجا میگوید «مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّى». خدا به من آموخته. اینقدر جزمیاندیشی در تعبیر رؤیاهایی که حضرت یوسف میکند، غیر از تعبیر رؤیاهایی است که به صورت مدرسی کسی میتواند برود یاد بگیرد. آنها یک سری قاعده و قانون دارد؛ آنوقت اصلاً جزمی هم نیست، مثل بقیهٔ علوم که جزمی نیست.
مگر پزشکی علم جزمی است؟ آدم پیش پزشک میرود؛ آیا پزشک میگوید جزماً شما چنین مشکلی دارید و جزماً و قطعاً درمانم همین است؟ اصلاً اینگونه نیست. اگر بگویید گلویتان درد میکند و بعد بگویید درد نمیکند، دندانپزشک وقتی دندان را بتراشد و بگوید درد، درد، درد، و شما بگویید نه، درد ندارد، دندان را پر میکند؛ عصبکشی نمیکند. بسته به اطلاعاتی که شما میدهید تصمیم میگیرد. این جزمینگری در تعبیرهای معمول از رؤیا، از علم پزشکی هم بدتر است؛ یعنی اصلاً جزمیتر نیست. پیش کسی که مفسر رؤیاست اگر خوابتان خیلی صاف باشد — تازه، خیلی روشن باشد — یک چیزهایی را با ظن و احتمال میگوید، بعد هم میگوید انشاءالله خیر است، برو به همین گونه. تازه بعد از این همه بالا و پایین. اگر خوابتان خیلی درهمبرهم باشد — شاخصههای خواب درهمبرهم را بعداً میگوییم — اصلاً اعتنایی نمیکند. میگوید یا من نمیدانم، یا از خواص اهواء دیدی، به درد نمیخورد؛ خیالات خودت را دیدی. تعبیر مدرسی، مثل پزشکی، بر ظن و احتمال راه میرود و به اطلاعات مراجع وابسته است. تعبیر یوسف از سنخ «مما علمنی ربی» است: جزمی است، قطعی است، و وقتی یکی از آن دو میگوید نه، این نبود، یوسف میگوید خیری؛ همان بود که گفتم. امر گذشته است.
علم الوراثة نه علم الدراسة
«عَلَّمَنِى رَبِّى»، «عَلَّمْتَنِى مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ»: این فرق دارد با آنکه پیامبری — و این دیگر مختص پیامبر هم نیست — به واسطهٔ علومی که خدا به او میدهد بتواند حوادث را پیشبینی کند؛ یعنی موقعیت این حادثه را بداند کجاست و حادثهٔ بعدی چیست. اینها علوم الهی است. اینها علوم مدرسی نیست. اصطلاحاً علمالدراسه نیست. کسی از کسی یاد نمیگیرد. اینها علمالوراثة است. وراثتی است. وراثتش هم به وراثت خونی نیست؛ به وراثت جانی است. هر کس جانش متحدتر باشد. به همین میگویند:
«ٱلْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ ٱلْأَنْبِيَاءِ» (حدیث)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دانشمندان وارثان پیامبراناند.
یعنی العلماء ورثهٔ انبیا. هر کس ارتعاش روحیاش بیشتر باشد، از این علوم بیشتر بهرهمند میشود. اصلاً فضای بحث علم در قرآن همین فضاست. علم را قرآن از درس و دفتر جدا میکند و به جان میبرد. جان که متحدتر شد، ارتعاش که بیشتر شد، از همان علمی که انبیا دارند نصیب میبرد؛ نه به خون، به جان. وراثت خونی اینجا کار نمیکند؛ وراثت جانی کار میکند.
شاهدش هم بعداً در آیات میآید: وقتی طرف میگوید من دو تا گفتم، میگوید نه؛ خیری. همانی که به تو گفتم. «قُضِىَ ٱلْأَمْرُ ٱلَّذِى فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ»: همین بود که گفتم. این جزمی است؛ از سنخ کتاب ابنسیرین نیست.
«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ أَمَّآ أَحَدُكُمَا فَيَسْقِى رَبَّهُۥ خَمْرًا وَأَمَّا ٱلْـَٔاخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِۦ قُضِىَ ٱلْأَمْرُ ٱلَّذِى فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ» (یوسف/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو مصاحب زندان، اما یکی از شما به آقای خود شراب مینوشاند، و اما آن دیگری به دار آویخته میشود و پرندگان از سرش میخورند. کاری که در آن از شما فتوا میخواستید گذشت و قطعی شد.
پس این از این نکته که «ذَٰلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّى»: فرق تأویل حدیث با تأویل رؤیا؛ و یک تأویل قضا هم هست که گفته شد. این تأویل حدیث غیر از تعبیر خواب ابنسیرین است و غیر از آن چیزی که در ترجمهها قاطی کردهاند.
«هل یستوی الذین یعلمون»: علم سورهٔ زمر علم نماز شب است
یک آیه از سورهٔ زمر هست، خیلی معروف. صفحهٔ چهارصدوپنجاهوهشت؛ آیهٔ نُه. از آیهٔ هشت نگاه کنیم، صفحهٔ چهارصدوپنجاهونه میشود.
«وَإِذَا مَسَّ ٱلْإِنسَٰنَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُۥ مُنِيبًا إِلَيْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُۥ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسِىَ مَا كَانَ يَدْعُوٓا۟ إِلَيْهِ مِن قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَندَادًا لِّيُضِلَّ عَن سَبِيلِهِۦ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلًا إِنَّكَ مِنْ أَصْحَٰبِ ٱلنَّارِ» (زمر/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون انسان را زیانی رسد پروردگارش را میخواند در حالی که به سوی او بازمیگردد؛ سپس چون نعمتی از جانب خود به او بخشد، آنچه را پیشتر به سوی آن میخواند از یاد میبرد و برای خدا همتایانی قرار میدهد تا از راه او گمراه کند. بگو: اندکی به کفرت برخوردار شو؛ تو از دوزخیانی.
وقتی انسان را یک گرفتاری بگیرد، یک ضرّ بگیرد، به حالت انابه و توبه خدایش را میخواند. اگر خدا به او نعمتی عطا کند، اصلاً یادش میرود که که را داشت میخواند. این حال عمومی خیلیهاست.
اتفاقاً پیش از ظهر امروز جایی بودیم که جمعی در مجلس تسلیت نشسته بودند و چنان صلوات میفرستادند که باور نمیشد. گرفتاری آدم را اینگونه میکند؛ یاد خدا میاندازد. همه در تسلیت این کار را میکنند. و برای خدا یک سری ندّ و شریک گذاشتند تا از راه خدا گمراه کنند. خدا میفرماید برو با کفرت مدتی — مدت کمی — عشق کن، بهرهمند شو؛ تو از اصحاب دوزخی.
حالا این آیه. بخش میانی و پایانیاش را خیلیها ربط میدهند به دانشگاه و حوزه. نه ارتباطی به حوزه دارد نه به دانشگاه. فکر میکنند «قُلْ هَلْ يَسْتَوِى ٱلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» یعنی آیا عالمان و غیرعالمان، کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند، با هم مساویاند؟ فکر میکنند یعنی آیا کسانی که واحد پاس میکنند با کسانی که واحد پاس نمیکنند خدا اینگونه حرف میزند؛ کسانی که لیسانس دارند و ندارند، کسانی که فوقلیسانس دارند. بعد همین تکهٔ آیه را میگذارند. در صورتی که اصلاً فضای این آیه — بلکه آیات — این چیزها توش مطرح نیست. اصلاً مطرح نیست.
«أَمَّنْ هُوَ قَٰنِتٌ ءَانَآءَ ٱلَّيْلِ سَاجِدًا وَقَآئِمًا يَحْذَرُ ٱلْـَٔاخِرَةَ وَيَرْجُوا۟ رَحْمَةَ رَبِّهِۦ قُلْ هَلْ يَسْتَوِى ٱلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ» (زمر/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آن که در پاسهای شب به سجده و قیام اطاعت میکند، از آخرت میهراسد و به رحمت پروردگارش امید میدارد [با آن دیگر برابر است]؟ بگو: آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند برابرند؟ تنها خردمندان پند میگیرند.
کسی که قانت است، مطیع است. کی؟ در پاسهای شب. بلند میشود، به سجده و قیام میگذراند این شب را. از آخرت حذر و بیم دارد — از آخرت خودش، نه از خدا به آن معنا که بترسد از خدا جدای از آخرت. از رحمت پروردگارش امیدوار است. با این حالت خوف و رجا میانههای شب را بلند میشود و به سجود و قیام میپردازد. بعد میگوید: آیا حالا مساویاند عالمان با غیرعالمان؟ این ربط نمازشبخوان دارد. ربط حوزه و دانشگاه ندارد.
محکم حجرات: أکرمکم أتقاکم
آیهٔ سورهٔ مبارکهٔ حجرات جزء محکمات قرآنی است. اگر ملاک دیگری آمد، این ملاک باید به این برگردد. ما دو تا ملاک نداریم که یکی تقواست و یکی هم مثلاً علم. در آن آیهٔ معروف:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَٰكُمْ شُعُوبًا وَقَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوٓا۟ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ ٱللَّهِ أَتْقَىٰكُمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» (حجرات/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، ما شما را از نر و ماده آفریدیم و شما را ملتها و قبیلهها کردیم تا یکدیگر را بشناسید. گرامیترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. خدا دانای آگاه است.
ما شما را ذکر و انثی کردیم، زن و مرد کردیم، شعوب و قبائل کردیم. یکی بالاشان، یکی عرب شد، یکی کرد شد، لر شد، بالا شد، پایین شد. همهٔ این کارها را کردیم تا همدیگر را بشناسیم. یعنی همه نمیشود شکل هم باشند؛ همه نمیشود زن باشند؛ همه نمیشود مرد باشند. یک تنوعی درست کردیم بین هم. همه نمیشود شکل هم باشند. ملاک اینها نیست. آنها لتعارفواست. کرامت پیش خدا تقواست، نه عرب و کرد و لر، نه بالا و پایین. این جزء محکمات قرآنی است. اگر یک ملاک دیگری در قرآن شد، این ملاک باید به این ملاک برگردد. اگر بحث عالم و غیرعالم شد، علومش باید به این برگردد.
یک سری علومی هست — اگر خداوکیلی بهرهای نداریم، هر کس خودش بگوید؛ نفی نکنیم — این علوم فقط با تشکّل نفس اتفاق میافتد، با جلا اتفاق میافتد. این جلا وقت دارد؛ وقتوبیوقت نیست. مثل اینکه تمرین صدا را چهار صبح نمیکنند، سه بعدازظهر میکنند؛ وقت دارد برای خودش. تشکّل نفس هم وقت دارد، وقتش هم شب است. آن تشکّل نفسی که اتفاق میافتد، یک سری علوم هم اتفاق میافتد. تمام علومی که بر انبیاست تمامش هست؛ فقط وجود ما با آن وجود همفرکانس نشده. اگر وجود ما با معارف قرآن همفرکانس شود — نه اینکه فقط بدانیم؛ همفرکانس شود — آنموقع معارفی میگیری. همان شعری که گفته شد: موشی نیست تا بانگ انا الحق شنود؛ نه این زمزمه در شجری نیست که نیست. این حرفهاست. اینها یک سری علوم دیگر است از سنخ دیگر. به همان تقوا هم ربط دارد. جزمی هم هست، قطعی هم هست؛ دیدنی، مثل این آفتاب دیدنی است برای کسی که برایش اتفاق میافتد.
منتها البته ما به برج میلاد هم میگوییم ارتفاع دارد. برج میلاد چهارصد و خردهای ارتفاع دارد؛ این چهارصد و خردهای مال کسی است که پایین باشد و اینگونه برج میلاد را نگاه کند. ولی من از توی هواپیما برج میلاد را نگاه کنم مثلاً اینقدر است. اگر از توی سفینهها، از کرهٔ ماه نگاه کنم که دیگر دیده نمیشود. اینکه کسی غیبت نکند و دروغ نگوید و کمک به همنوع بکند، این را نگیرید همهٔ دین. این را نگیرید همهٔ علل انسانی. چیزهای دیگری وجود دارد. آنها هم وقت دارند برای خودشان. یک سری علوم هم میتابد.
داستان چینیان و رومیان در مثنوی
این داستان چینیها و رومیها هست در مثنوی؛ مناظرهٔ چینی و رومی در دفتر اول. داستان خیلی زیبایی است. مثنوی وقتی داستان کوتاه است خیلی کوتاه بیان میکند داستان را. کلاً تو قاب است.
سلطان مسابقهٔ نقاشی گذاشت میان چینیان و رومیان. چینیان گفتند ما نقاشتریم؛ رومیان گفتند ما را کرّ و فر است. دو خانه گرفتند، دو اتاق روبهروی همدیگر؛ یکی را چینیها برداشتند یکی را رومیها، که نقاشی کنند.
چینیان گفتند ما نقاشتر / رومیان گفتند ما را کر و فر.
گفت سلطان امتحان خواهم درین / کز شما چیست در دعوی گزین.
چینیان و رومیان بحث آمدند / رومیان از بحث در مکث آمدند.
چینیان گفتند یک خانه به ما / خاص بسپارید و یک آنِ شما.
بود دو خانه مقابل در به در / زان یکی چینیست و رومی دگر.
چینیان صد رنگ از شه خواستند / شه خزینه باز کرد آن تا فتند.
هر صباحی از خزینه رنگها / چینیان را راتبه بود از عطا.
راتبه یعنی مرتب میآمدند میگرفتند. چینیها رنگ میگرفتند، نقاشی میکردند. رومیها رنگ نمیگرفتند.
رومیان گفتند نی لون و نه رنگ / درخور آید کار را جز دفع زنگ.
آنها رنگ میزدند؛ اینها سنباده میگرفتند، فقط صیقل میزدند. دیوار مقابل را صیقلی میکردند.
در فروبستند و صیقل میزدند / همچو گردون ساده و صافی شدند.
اینطور مثنوی را باید خواند.
چینیان چون از عمل فارغ شدند / از پی شادی دهلها میزدند.
چینیها که رنگ گرفتند فریاد کشیدند که ما اول تمام کردیم. شه درآمد، آنجا نقشها را دید؛ عقل را وقت لقا میربود. بعد از آن آمد به سوی رومیان. پرده را برداشت رومی از میان. عکس آن تصویر و آن کردارها زد بر این صافیشده دیوارها. هرچه آنها نقاشی کرده بودند، اینها صیقل زده بودند؛ عکس اینور افتاده تو آنور.
هرچه آنجا دید اینجا بنمود / دیده را از دیدهخانه میربود.
رومیان آن صوفیاناند ای پدر / بیتکرار و کتاب و بیهنر.
هیچی ندارند. تکرار و درس و مدرسه و فلان هم نیست.
لیک صیقل کردهاند سینهها / پاک از آز و حرص و بخل و کینهها. و الی آخر.
این دفاتر مثنوی را بخوانید. خداوکیلی هنگامه است. الان شعرهای جدید هم که شعر خودشان را با حافظ و سعدی و مولوی مقایسه میکنند، واقعاً هیچ قابل مقایسه نیستند با همدیگر؛ این شعرهای جدید ما با آن معارفی که آنها دارند.
این علوم، علومی است که تو دل صاف میتابد. وقتش هم همین است. دارد میگوید کسی که قانت است در پاسهای شب، ساجد و قائم، از آخرت حذر دارد و به رحمت پروردگارش امید میبرد؛ بعد میگوید آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند برابرند؟ این یک علم است از نوع علمالوراثة. روی دل صیقلی است. وقتش هم شب است. وقت دیگری هم ندارد.
وقت صیقل نفس، شب است
هرچه برنامههایتان را عوض کنید به این معنا نیست که خدا برنامهاش را عوض کند. هرچه بگوییم ما ساعت یک و نصفهشب میخواهیم بخوابیم، هشت صبح بیدار شویم، اینگونه نیست که خدا هم بگوید پس ما هم انا از صبح اینجا را میزنیم دیگر. وقتش شیفت پیدا نمیکند به انا از صبح به جای آناء اللیل. وقت اختصاصی است.
تصویری که قرآن از علم میدهد غیر از تصویر همین دانش مدرسی است که شبیه ناله میماند اصلاً. به آن خودمان هم میگوییم سواد. سواد یعنی سیاهی. سواد کلاً معنایش سیاهی است. اسمش سواد است و واقعاً محتوایش هم چیزی جز همین نیست. صفحههای سیاهشده، واحد پاسشده، مدرک گرفتهشده؛ اینها را علم قرآنی نگیرید. علم قرآنی روی دل صیقلی میتابد، وقتش شب است، و با عوض کردن ساعت خواب آدم شیفت پیدا نمیکند. خدا برنامهاش را عوض نمیکند چون ما برنامهمان را عوض کردهایم.
«إنما یخشی الله من عباده العلماء»
قرآن «إِنَّمَا يَخْشَى ٱللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ ٱلْعُلَمَٰٓؤُا۟» را اصلاً تو فضاهایی متوجه میشوید. اگر بنا به این بدن باشد و به این رنگ و در و دیوار، قرآن همه را با همدیگر یکی میگیرد. در همان آیات سورهٔ فاطر:
«أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءً فَأَخْرَجْنَا بِهِۦ ثَمَرَٰتٍ مُّخْتَلِفًا أَلْوَٰنُهَا وَمِنَ ٱلْجِبَالِ جُدَدٌۢ بِيضٌ وَحُمْرٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَٰنُهَا وَغَرَابِيبُ سُودٌ» (فاطر/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی که خدا از آسمان آبی فروفرستاد، پس با آن میوههایی رنگارنگ بیرون آوردیم؛ و از کوهها راهها و رگههایی است سفید و سرخ، رنگارنگ، و سیاههای پرکلاغی.
نمیبینی که این آبها از آسمان آمد، یک سری میوههای با رنگهای مختلف. پس میوه با رنگهای مختلف. این را داریم. کوهها هم توش یک سری رگهها و راهها به رنگ سفید و قرمز و «غَرَابِيبُ سُودٌ»، سیاههای پرکلاغی. ریشهاش هم به همان غراب میخورد؛ غراب و مغرب و اینها. سیاه پرکلاغی تند. این هم مختلفالالوان است.
«وَمِنَ ٱلنَّاسِ وَٱلدَّوَآبِّ وَٱلْأَنْعَٰمِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَٰنُهُۥ كَذَٰلِكَ إِنَّمَا يَخْشَى ٱللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ ٱلْعُلَمَٰٓؤُا۟ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ» (فاطر/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم و جنبندگان و چهارپایان نیز رنگهایشان گوناگون است. اینگونه، از بندگان خدا تنها دانشمنداناند که از او خشیت دارند. خدا عزیز آمرزنده است.
آدمها و جنبندگان و چهارپایان را همه را با همدیگر یکی میکند. اگر آدم به همین بدن باشد، آن هم مثل بقیه، رنگهایش مختلف است با رنگهای مختلف. فقط علما از خدا میترسند؛ از خدا خشیت دارند. این ترس آمیخته با احترام را دارند.
اگر اصل ناس است که این ناس را از طریق نسل میبینید با همه مشترک است — با سنگها، با میوهها، با چهارپایان، جنبندگان — این را تو یک ردیف میآورد همه را. ولی اگر یک چیز دیگر است، آن یک چیز دیگر است که میشود انسان و میشود عالم. آن میشود عالم آنموقع. آن آدمی که از خدا به حقیقت بیم دارد یک آدم خاص است.
فقط بحث این بود که این «مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّى» نه تعبیرهای معمولی است که فکر کنید مثلاً ابنسیرین و این چیزها. اینها نیست.
تأویل در خواب، حادثه، قضا و آیه
بحث تأویل میشود گفت اینگونه است که تأویل یک معنایی دارد کلاً. در هر جا که پیاده شود انشاءالله یک موقعی دوست دارم همان آیهٔ اوایل سورهٔ آلعمران را باز کنیم که بحث محکم و متشابه را میکند.
«هُوَ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ مِنْهُ ءَايَٰتٌ مُّحْكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلْكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٌ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنْهُ ٱبْتِغَآءَ ٱلْفِتْنَةِ وَٱبْتِغَآءَ تَأْوِيلِهِۦ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُ وَٱلرَّٰسِخُونَ فِى ٱلْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ» (آلعمران/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که کتاب را بر تو فروفرستاد؛ بخشی از آن آیات محکم است که مادر کتاباند و بخشی دیگر متشابهاند. اما کسانی که در دلشان کژی است، آنچه را متشابه است پیروی میکنند برای فتنهجویی و برای طلب تأویلش. و تأویلش را جز خدا نمیداند. و استواران در دانش میگویند به آن ایمان آوردیم؛ همه از نزد پروردگار ماست. و جز خردمندان پند نمیگیرند.
اهل تسنن یک جور دیگر میخوانند؛ وقف را جای دیگر میگذارند. آنجا اگر چه شده، تأویل یک معنایی دارد کلاً. هر جا پیاده شود، در آنجا یعنی تأویل حادثه شود یک معنی میدهد، تأویل خواب شود یک معنی میدهد، تأویل قضا شود یک معنی میدهد، تأویل آیه شود یک معنی دیگر میدهد. فقط این دیگر مفصّل میشود؛ کاملاً بحث قرآنی میشود. اگر یک موقعی بحث قرآنی کردیم که محکمات و متشابهات در حقیقت چیست در قرآن، و اصلاً چهگونه میشود راهکار پیدا کردن اینها چیست، و اصلاً چرا خدا آیهٔ متشابه گذاشته در قرآن که هی باید بگوییم آقا اینها برمیگردد به آن محکم، این محکمش این آیه است، آن محکمش این آیه است — چرا چنین ترکیبی در قرآن قائل شده — انشاءالله یک موقعی.
تفأل بزنید و تطیر نزنید
کلاً باید بگوییم تفاءلوا و لا تطیروا: تفأل بزنید و تطیر نزنید. فال خوب بزنید، فال بد نزنید. هرچه شد بگویید خیر است. هر خوابی دیدید بگویید خیر است. هر اتفاقی بگویید خوب است. خیلی به، به، به چه اتفاق خوشایندی. اینگونه برخورد کردن مهم است در مدل ادامه.
چون یکبار گفته شد: این نیست که عالم یک سازوکاری دارد و ما شناسندهٔ این سازوکار عالمیم؛ بلکه تصور ما راجع به این عالم هم جزء سازوکارهای خود همین عالم است. یعنی شما چه جوری فکر بکنید، خود جزء سازوکارهای این عالم است. یعنی شما راجع به یک حادثه بد فکر بکنید.
در روایات هست کسانی که از حوادث خیلی میترسند، سرشان میآید؛ با اینکه خیلی هم دقت میکنند. با اینکه خیلی دقت میکنند، دامنشان را آن حادثه آخر به احتمال قوی میگیرد. یعنی آنقدر هی نرویم بیرون، برویم بیرون نکند چیز… هی میبینی با این سیستم برخورد میکنند؛ با کل عالم دارند با همین سیستم برخورد میکنند.
یکموقع تصورهای عقلایی است. طرف دارد تصور عقلایی میکند کلاً راجع به یک چیزی. میگوید مثلاً من تو این دریای طوفانی نروم؛ دارد موج میآید. یک آدم عاقل نمیرود تو چنین دریایی. ولی میبینید آن کسی که هی نگاه میکند من بیرون نروم، بیرون نروم تصادف نکنم، بچهام تصادف نکند، برود بیرون چه نشود، مخش نترکد، فلان — یعنی هی دارد همین حرفها را میزند؛ همهاش دارد این را مرور میکند. خود این فکر و این تطیر خودش کار دست خیلیها میدهد. کار دست آدمها میدهد آخرش. میبینی که این اتفاق میافتد آخرش. فال بد زدن فقط یک عادت زبانی نیست؛ خودش داخل سازوکار عالم میشود و راه را برای همان حادثه باز میکند. فال خوب زدن هم همینطور است: تصور خیر، جزئی از خود عالم است. برای همین گفتهاند تفأل بزنید و تطیر نزنید؛ هر خوابی دیدید بگویید خیر است، هر اتفاقی بگویید خوب است. تصور عقلایی یک چیز است — دریای طوفانی را نباید رفت — و مرور وسواسیِ تصادف و ترکیدن مخ چیز دیگر.
ترکیب «ما کان لـ» در قرآن
یک فرمایشی علامه در این «مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَىْءٍ» دارند. این را به صورت کلی میگویم که تو قرآن دیگر به عنوان یک کلیدواژه دستتان باشد؛ اگر جاهای دیگر هی لازم نباشد چی بخواهیم. «ما کان لـ» را میخواهم تفسیرش بگویم. این ترکیب «ما کان لـ» تو قرآن هم زیاد میآید.
یعنی اینکه برای شرک بر ما راهی ندارد. «مِن شَىْءٍ»؛ «مِن» هم منِ زائده است. یعنی «ما کان لنا أن نشرک بالله شیء». من برای تأکید میآید. «ما کان لنا أن نشرک بالله»: راهی ما به شرک نداریم. شرک به ما راهی ندارد. شرک به خدا.
علامه تو دو خط مینویسند به این مضمون که این یعنی عصمتشان؛ نه اینکه اختیاری نیست و مجبوراً به عصمت، بلکه چنین و چنان. عصمتشان اثر خودشان است؛ یعنی سزاوارشان نیست. شرک سزاوارشان نیست. یک چیز دو خطه اینقدر میگویند.
عبارت «ما کان لـ» در جاهای مختلف قرآن میآید. اگر بگوییم «ما تعلم» میشود چه؟ نمیدانی. بگوییم «ما کنت تعلم» میشود چه؟ تو آنی نیستی که اصلاً بدانی؛ تو آنی نیستی که بدانی. «عَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ» خدا به پیغمبر میگوید:
«وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُۥ لَهَمَّت طَّآئِفَةٌ مِّنْهُمْ أَن يُضِلُّوكَ وَمَا يُضِلُّونَ إِلَّآ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَضُرُّونَكَ مِن شَىْءٍ وَأَنزَلَ ٱللَّهُ عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا» (نساء/۱۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر فضل خدا و رحمتش بر تو نبود، گروهی از آنان آهنگ آن داشتند که تو را گمراه کنند؛ و جز خودشان را گمراه نمیکنند و به تو هیچ زیانی نمیرسانند. و خدا کتاب و حکمت را بر تو فروفرستاد و به تو آموخت آنچه را نمیدانستی؛ و فضل خدا بر تو بزرگ است.
خدا یک چیزهایی به تو یاد داد که اصلاً تو آنی نبودی که بخواهی این حرفها را بفهمی. بعد خطاب به همهٔ ما هم میگوید:
«كَمَآ أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِّنكُمْ يَتْلُوا۟ عَلَيْكُمْ ءَايَٰتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا۟ تَعْلَمُونَ» (بقره/۱۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چنانکه در میان شما رسولی از خودتان فرستادیم که آیات ما را بر شما میخواند و پاکتان میسازد و کتاب و حکمت به شما میآموزد و به شما میآموزد آنچه را نمیدانستید.
شما اصلاً آنی نبودید که بخواهید این حرفها را بفهمید با فکر و درایت خودتان. این «کان» که میآید یک چنین معنایی میدهد؛ یعنی نفی شأنیت میکند به عبارتی.
نفی حق در فضای فقهی: نساء/۹۲
حالا اگر این «ما کان لـ» یعنی این ترکیب تو آیات سبک آیات فقهی بیاید، به معنای نفی حق است. یعنی حق ندارد طرف؛ حق ندارد این کار را بکند. «کان» یعنی اینکه حق انجام چنین اعمالی را ندارد. نه اینکه بلد نیست این کار را انجام بدهد. میتواند انجام بدهد؛ ممکن است انجام بدهد؛ ولی حق انجام دادن این کار را ندارد. صفحهٔ نودوسه. یکبار برای همیشه بعضی از این عبارتها را یاد بگیرید تو قرآن. همهٔ آیه را نمیخوانم چون آیه بلند است؛ ولی آیه را کامل میآوریم.
«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَن يَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلَّا خَطَـًٔا وَمَن قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَـًٔا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَىٰٓ أَهْلِهِۦٓ إِلَّآ أَن يَصَّدَّقُوا۟ فَإِن كَانَ مِن قَوْمٍ عَدُوٍّ لَّكُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَإِن كَانَ مِن قَوْمٍۭ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم مِّيثَٰقٌ فَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَىٰٓ أَهْلِهِۦ وَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ تَوْبَةً مِّنَ ٱللَّهِ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا» (نساء/۹۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مؤمن را نرسد که مؤمنی را بکشد مگر به خطا. و هر که مؤمنی را به خطا بکشد، آزاد کردن بردهای مؤمن است و خونبهایی تسلیمشده به خانوادهاش، مگر آنکه ببخشند. پس اگر از قومی بود که دشمن شمایند و خود مؤمن است، آزاد کردن بردهای مؤمن است. و اگر از قومی بود که میان شما و ایشان پیمانی است، خونبهایی تسلیمشده به خانوادهاش و آزاد کردن بردهای مؤمن. پس هر که نیابد، دو ماه پیدرپی روزه، توبهای از جانب خدا. و خدا دانای حکیم است.
مؤمن حق ندارد مؤمن دیگر را بکشد. مگر خطایی. یعنی خطایی؛ مثلاً تصادف میکند با ماشین میخورد و اینها میمیرد. و الا حق ندارد بکشد. اینجاها باید معنی کرد حق ندارد. اینجاها واضح است.
اینکه قتل مؤمن خطئاً خیلی آیهٔ مهمی است. یکبار در جلسهٔ پنجشنبه گفته شد که نسبت به قومهای عدو و اینها دیههایی که تعیین کرده و ترتیبش، این آیه را خواندم؛ مفصّل تلاش کردم که یک بیست دقیقهای صحبت کردم. خیلی عبارات جالبی دارد تو همین آیه. خدا جوری — که آنقدر هم هی میگویند اسلام خشونتطلب و اینها — معلوم نیست که چقدر دقت کرده به اینکه هیچ این خشونتها ایجاد نشود.
ائمهٔ کفر و پیمانشکنی
آنجا هم که بحث خشونت است و بحث بزنید و بکشید، «فَقَٰتِلُوٓا۟ أَئِمَّةَ ٱلْكُفْرِ». پیکار با ائمهٔ کفر که «إِنَّهُمْ لَآ أَيْمَٰنَ لَهُمْ».
«وَإِن نَّكَثُوٓا۟ أَيْمَٰنَهُم مِّنۢ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا۟ فِى دِينِكُمْ فَقَٰتِلُوٓا۟ أَئِمَّةَ ٱلْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَآ أَيْمَٰنَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ» (توبه/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر سوگندهایشان را پس از پیمانشان شکستند و در دین شما طعنه زدند، پس با پیشوایان کفر بجنگید؛ که آنان را هیچ سوگندی نیست. باشد که بازایستند.
چون ایمان ندارند. خیلیها ایمان ندارند. عده اصلاً ایمان ندارند. یعنی پیمان حالیشان نیست. اینها پیماننامه و امضا و سند — مثلاً این اسرائیلیها. اینجا اینها دیگر نه ایمان… تو قرآن حرفش این نیست که عده که ایمان ندارند بگذارید بکشید. محکم این آیه تو سورهٔ ممتحنه است که گفته اصلاً بروید باهاشان خوب هم باشید. اصلاً کسی بهتان کاری ندارد.
نیکی با کسانی که نمیجنگند: ممتحنه/۸
آیهٔ هشت سورهٔ ممتحنه:
«لَّا يَنْهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ لَمْ يُقَٰتِلُوكُمْ فِى ٱلدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوٓا۟ إِلَيْهِمْ إِنَّ ٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلْمُقْسِطِينَ» (ممتحنه/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شما را بازنداشته از کسانی که در دین با شما نجنگیدهاند و از خانههایتان بیرونتان نکردهاند که به آنان نیکی کنید و با آنان دادگری کنید. خدا دادگران را دوست دارد.
خدا نهی نکرده اصلاً شما بهشان نیکی هم بکنید؛ اصلاً نیکی هم بکنید حتی. «إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُقْسِطِينَ». اینهایی که اخراجتان نکردهاند از دیارتان، اینهایی که باهاتان کاری ندارند، باهاشان خوب باشید با این کشورها. چه کار داریم مثلاً به چین؟ چه کار داریم به اوگاندا؟ با اینکه اینها همکیش و دین ما هم نیستند. ولی این چه کار داریم به آمریکا و اسرائیل دیگر اینگونه نیست. به اینها یک کاری داریم ما. یعنی واقعاً به اینها یک کاری داریم. اینها «إِنَّهُمْ لَآ أَيْمَٰنَ لَهُمْ»اند. یعنی ایمان حالیشان نیست؛ نه اینکه ایمان قلبی ندارند، پیمان ندارند. واژه را دقت کنید.
پس این آیهٔ «وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَن يَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلَّا خَطَـًٔا» اینجا واضح است یعنی حقش را ندارد.
نفی شأنیت: مریم/۳۵
یک جاهایی هم واضح است یعنی شأن و شرافتش را ندارد. یعنی سزاوار نیست برایش چنین کاری بکند. صفحهٔ سیصدوهفت. سورهٔ مبارکهٔ مریم، آیهٔ سیوپنج.
«مَا كَانَ لِلَّهِ أَن يَتَّخِذَ مِن وَلَدٍ سُبْحَٰنَهُۥٓ إِذَا قَضَىٰٓ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (مریم/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را نرسد که فرزندی بگیرد. منزّه است او. چون کاری را روان کند، تنها به آن میگوید باش، پس میشود.
«ما کان لله». «ما کان له». این به این معنی نیست که خدا حق ندارد بچه داشته باشد. تنظیم خانواده است؟ یعنی چه خدا باید بچه داشته باشد و برای دو تا بچه کافی است؟ نه. به این معنی نیست که خدا حق بچهدار شدن ندارد. اینگونه نیست. بحثش نفی شأنیت و سزاواری است. یعنی اصلاً شأن خدا این نیست که بخواهد بچهدار شود. اگر کسی بخواهد بچه داشته باشد، بچه غیر اوست، محدود میشود. یعنی کسی بچه داشته باشد بچه میشود غیر او. او میشود یک چیز، من میشوم یک چیز دیگر. پس آن خدای نامحدود «لا یتناهی» دیگر نیست. یعنی چه؟ این تناهی پیدا میشود توش. این اصلاً سزاوار یک خدا نیست که بخواهد بچه داشته باشد. به همین سبحان میگوید منزّه است خدا از این چیزها؛ منزّه است اصلاً. اگر امری را تمام بکند همین یک «کن» بگوید «فیکون» میشود؛ آخرش میشود. یعنی خدا همهٔ صفا و ستایش به خدا. بخواهد یک چیزی بشود میشود؛ کسی هم جلودار خدا نیست. اینجا هم نفی سزاواری و شأنیت است.
متشابه و محکم
این دو تا آیهای که خواندم واضح بود. یکی مسلّم نفی حق است؛ اصلاً تأکید آیه فقهی است. یک آیه هم مشخص است که بحث این نیست که خدا حق بچهدار شدن ندارد؛ این آیه دقیقاً نفی سزاواری است. یک جاهایی میماند به عنوان متشابهات که باید برگردد به محکمات.
اگر بگوییم «ما کان لنا أن نسرق» این بستگی دارد کی بگوید. اگر یک آدم معمولی بگوید «ما کان لنا أن نسرق» یعنی حق دزدی نداریم ما. اگر یک آدم محجّب بگوید «ما کان لنا أن نسرق» یعنی دیگر به شأنمان نیست اصلاً بدزدیم. متشابهات قرآن اینهاست که باید برگردد به محکمات. محکمات را چه جوری تعیین میکند؟ فضاهای کلی آیات محکمات را تعیین میکند، یا آیاتی که باید بگردیم و آن محکمات را پیدا بکنیم.
تو آن آیهٔ سورهٔ یوسف میگوید «مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَىْءٍ». آنجا معنایش این نیست که ما حق نداریم مشرک بشویم. حالا بدممان نمیآید ولی حق نداریم. مثلاً خدا جلوی ما را گرفته و ما نمیتوانیم و بلد نیستیم مشرک بشویم و این چیزها. چونکه اگر اینگونه معنی کنیم با یک سری روایات اشراعات باز دوباره سازگار میافتد که تو داستان انبیا هست. میبینید که اینها که کلاً پیامبران آدمهای بسیار باسابقهای هستند؛ به اندازهٔ کافی تو روایت — به خصوص اهل تسنن. یعنی از آدمهای معمولی، در آن نقلها، پایینتر تصویر شدهاند اینگونه که هستند.
حالا اینکه ما حق نداریم مشرک بشویم یا شرک در ما راهی ندارد، خدا جلویمان را گرفته، هی سنگاندازی میکند جلوی شرک ما، نمیگذارد ما مشرک بشویم — اینگونه معنی بکنیم میشود متعارض با خیلی. ما اگر با کل فضاهای قرآنی بسنجیم و با این تهذیب نفسی که از حضرت یوسف الان تا اینجا سراغ داریم که آمده و این دارد میگوید، «ما کان لنا أن نشرک»: تو سرقت آقا شأن ما نیست مثلاً برویم چیزی بدزدیم، برویم ضخامت ماشین بدزدیم. یعنی اصلاً کلاسمان به این حرفها نمیخورد. این «ما کان لنا أن نشرک» تو ما ممکن است این حس را معنی بدهد. ولی مثلاً «ما کان لنا أن نشرک» بلد نیست که شأن ما این است.
آن موقع اینکه شایسته نیست و سزاوار نیست. صفحهٔ سیصدوشصتویک؛ این به سان محکم میماند برای این آیات. گرچه که اگر این آیه هم نبود ما از تو فضاهای قرآن اینها را خودمان استنباط میکردیم. ولی قرآن هم خیلی واضحتر گفت.
محکم فرقان: ما کان ینبغی لنا
آیهٔ هجده سورهٔ مبارکهٔ فرقان، راجع به شرک:
«وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَقُولُ ءَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِى هَٰٓؤُلَآءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا۟ ٱلسَّبِيلَ» (فرقان/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی که آنان و آنچه را جز خدا میپرستیدند گرد آورد، پس گوید: آیا شما این بندگان مرا گمراه کردید یا خود راه را گم کردند؟
«قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ مَا كَانَ يَنۢبَغِى لَنَآ أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِكَ مِنْ أَوْلِيَآءَ وَلَٰكِن مَّتَّعْتَهُمْ وَءَابَآءَهُمْ حَتَّىٰ نَسُوا۟ ٱلذِّكْرَ وَكَانُوا۟ قَوْمًۢا بُورًا» (فرقان/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: منزّهی تو. ما را نسزد که جز تو سرپرستانی بگیریم. ولی تو آنان و پدرانشان را برخوردار کردی تا ذکر را از یاد بردند و قومی هلاکشده گشتند.
اینها میگویند منزّهی تو. این «ما کان له» با اینکه باز میشود میگوید «ما کان ینبغی له». یعنی میگوید که ما، شایسته نیست اصلاً برای ما بخواهیم غیر تو اتخاذ بکنیم. این میشود محکم. یک آیهٔ محکم برای آن آیات متشابه. اگر یک آیهٔ متشابه اینگونه پیدا شد، میگوید شایسته نیست برای ما که جز تو اولیایی بگیریم؛ ولی تو آنها و پدرشان را برخوردار کردی تا ذکر را از یاد بردند و قومی هلاکشده گشتند.
این طبیعت بهرهمندی از کالاهای دنیا یک خطری کنارش دارد؛ بیخ گوش این بهرهمندی از دنیا میرود «حَتَّىٰ نَسُوا۟ ٱلذِّكْرَ». تا اینکه آدم برسد و برود بخورد و همهاش داشته باشد و فلان، این بدانید که لبه به لبهٔ نسیان ذکر دارد حرکت میکند. تا اینکه یاد خدا را فراموش کنند؛ یک قوم هلاکشده شدند.
این آیات چه دارد میگوید؟ در قیامت معبودها را محشور میکند: شما این بندگان مرا گمراه کردید یا خود گمراه شدند؟ بحث، بحث عبادی است که آنجایند. تو این معبودهایی هستند که تا گمراه کردن، ولی آنها دارند «ما کان له» را چه جوری میگویند. میگویند «ما کان ینبغی لنا». یعنی «ما کان لنا» را میگویند «ما کان ینبغی لنا». یعنی دارند واضح میکنند که این مطلب ارتباط به نفی حق نیست؛ نفی شایستگی است، نفی شایستگی است.
پس این را هم توضیح دادیم از «ما کان». اگر بار دیگر این ترکیب را دیدید، نگاه کنید در چه فضایی آمده است. در فضای آیات فقهی آمده یعنی نفی حق؛ در فضای آیات اعتقادی آمده — به خصوص در مورد پیامبران آمده، در مورد خدا آمده، صفاتی نفی میشود — اینها نفی شأنیت است.
«ذلک من فضل الله علینا وعلی الناس»
«ذَٰلِكَ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ». این از فضل خداست. آن مشارالیهاش چیست؟ آن از فضل خداست. مشارالیه این هم یک قاعده داشته باشید: مشارالیه هر جا نزدیکترین جا میتواند برگردد باید برگردد. مگر اینکه واقعاً نشود برگرداند.
این «ذَٰلِكَ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ» خیلیها بردهاند به اینکه این تعبیر رؤیایی که میکنیم من فضل الله است؛ در صورتی که آن خیلی دور است. این همین است من فضل الله. یعنی اینی که ما موحدیم این من فضل الله علینا است. مستقلاً نیست. این «نُشْرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَىْءٍ» نشویم، این موحدانه است، و این توحید ما من فضل الله علینا است، و این توحید ما من فضل الله علی الناس هم هست.
توحید ما یک فضیلتی است، یک لطفی است به گردن همه که یک عدهای همیشه در این عالم هستند که در حال توحید میکنند، آدمهای خوبیاند. یک عده، یک فضیلتی به گردن بقیه است که این عده آدم هستند اصلاً تو اجتماع. اگر واقعاً همه میخواستند که اینگونه هِلُوپی بیفتند رو دنیا، واقعاً یک عده آدمهایی که نمیافتند رو دنیا دارند کاری انجام میدهند، یک کاری انجام میدهند با نیت خالصانه این کار را؛ این یک فضیلتی است واقعاً. اصلاً حضورشان به تنهایی فضیلت است. امام یک فضیلتی بود، یک فضلی بود برای مردم. امام یک فضلی بود به گردن مردم که امام بود اصلاً. جنبه که فضلی بود برای خودش هم بود. «وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ». اما اکثریت مردم شکر اینها را به جا نمیآورند. شکر این نعمتهایی که در حقیقت خدا اینها را گذاشته توی زمین و باید بروند اینها را پیدا بکنند، معرفتش را گیر بیاورند، راهشان را ادامه بدهند. این کار را نمیکنند. اکثریت مردم این کار را نمیکنند.
اکثر مؤمنین مشرکند
اکثریت مردم — این را میبینید تو خود همین سورهٔ یوسف هست:
«وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ» (یوسف/۱۰۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشترشان به خدا ایمان نمیآورند مگر آنکه مشرکاند.
اکثریت مؤمنین مشرکاند. اکثریتشان مشرکاند. مشرکاند نه بتپرستاند مثلاً تو خانه بت دارند بت میپرستند. نه اینکه بگویند ما این راه را میرویم و راه خدا میرویم و «مِن شَىْءٍ» یعنی هیچ چیز را شریک خدا نمیکنیم و حتی عقلمان حتی چیزی را شریک خدا نمیکنیم. میشویم همان «ٱلَّذِينَ قَالُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ». کسانی که میگویند این حرف خیلی به حرف گندهای است.
دو تا معنی میشود از «فضل الله علینا وعلی الناس» کرد. یکی اینکه این نفی شرک و این فطرت یک فضلی از جانب خدا بر ماست، و همین یک فضیلتی بر مؤمنین است، بر بقیه، بر مردم. این اگر بر مردم این را پیدا کنند یک فضیلتی است برایشان. این یک معنی است. یک معنی خیلی راحتترش همین است که یک فضیلتی برای ماست و همین اینکه برای ماست یک فضیلتی برای بقیه است. علامه بیشتر مطمئن است به همین تعبیری که به عنوان تعبیر گفتم. البته من از رو علامه گفتم.
«الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا»
کسانی که میگویند ما برنامههایمان را فقط از خدا میگیریم، فقط. بعد چونکه چوب دارد این حرف — چونکه کسی بخواهد برنامه فقط از خدا بگیرد چوب میزنند بهش — بعد این «ثُمَّ ٱسْتَقَٰمُوا۟». بعد باید بایستد استقامت بکند. پای این حرفش باید بایستد. چون خیلی حرف گندهای است این حرف زدن. میگویم برنامهام را فقط از وحی میگیرم، از چیز دیگر نمیگیرم. بعد «ثُمَّ ٱسْتَقَٰمُوا۟ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ»: قلبشان میشود فرودگاه ملائکه. چون ملائکه «تَتَنَزَّلُ»؛ تتَنزّل تو عربی یعنی مدام فرود میآیند. یعنی مدام این ملائکه فرود میآیند تو قلب این.
«إِنَّ ٱلَّذِينَ قَالُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ثُمَّ ٱسْتَقَٰمُوا۟ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا۟ وَلَا تَحْزَنُوا۟ وَأَبْشِرُوا۟ بِٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ» (فصلت/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که گفتند پروردگار ما خداست سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان فرود میآیند که نترسید و غمگین نباشید و به بهشتی که وعده داده میشدید مژده باد.
این سورهٔ فصلت، آیهٔ سی. اینها قلبشان میشود فرودگاه ملائکه. همینطور فرود میآیند. بعد این ترجمههایی که نوشتهاند و ملائکه به آنها میگویند «أَلَّا تَخَافُوا۟» — اصلاً نمیگویند چیزی ملائکه به اینها. اصلاً فرود آمدن ملائکه تو قلب اینها علامت چه به جا میگذارد از خودش؟ اینکه خوف و حزن را از دل اینها برمیدارد. اصلاً اینها ناراحت نمیشوند از حوادث.
پیغمبرها؟ نه خیر، آدمها. آدمهایی که اینگونهاند. ماها آنقدر خودمان را از پیغمبر جدا کردهایم. هرچه میگوییم وحی میگویند پیغمبرها. میگوییم بابا خود قرآن اینهمه گفته که ما وحی میکنیم به آدمها، ملائکه برای آدمها میآیند. اصلاً شما با دو تا ملک زاده میشوید. یعنی وقتی زاده میشوید دو تا ملک در حقیقت شما را مراقبت میکند. تو نهجالبلاغه داریم که پیغمبر را دو تا ملکی خیلی عظیم مراقبت میکرده. دو تا ملک دارد مراقبت میکند.
مراقبت ملائکه از کودک
قدیمیها میگویند — اینها را پای منبر شنیدهاند قدیمیها، از خودشان نه — میگویند خدا بچهها را نگه میدارد. خدا بچهها را نگه میدارد. این بچهها از سرشان از بغل این چیزها رد میشود. یک نفر بغل صورتشان رد میشود به اینها نمیخورد. دقت کردهاید که چقدر ضربهای که اینها میخورند کم است؟ با حال اینکه به صورت طبیعی اینها بخواهند ضربه بخورند باید لتوپار شده باشند تا بزرگی میرسند. یعنی به صورت عجیب میبینید سرش از بغل یک چیزی رد میشود. پای یک نفر میآید محکم میپرد جفتپا بغل صورت این؛ به این نمیخورد. آنهایی که بچه بزرگ کردهاند میدانند. آنهایی که بچه دارند و بزرگ کردهاند میدانند که چه جوری.
این همان مراقبت ویژه است که دارد برای این بچه انجام میشود. قدیمیها پای منبر شنیدهاند که خدا بچهها را نگه میدارد؛ از خودشان نساختهاند. همان ملائکه این را نمیگذارند. این را در حقیقت ملائکه نمیگذارند اگر دستشان بگیرد میکشند مثلاً اینگونه. یعنی تصور کارتونی ازش چیزی ندارید. این همین که کافی است آن ملک تو قلب این چه بکند تو این قلب همان چیزی که بچه اراده بکند سرش اینور بکند، یا مثلاً آن یک خرده آنورتر بپرد و از این چیزها. میبینید که مثلاً از بالای پله میپرد دارد با مغز میآید؛ بعد این را میبینی با پشت میآید. حالا هی شما بگویید نه، اینها قابل تحلیل فیزیکیاند چونکه یک گشتاوری ایجاد شده. آن گشتاور اشکالی ندارد گشتاور ایجاد شده باشد. ولی اینی که چه شده که این دسته با منم این آمده و بعد خدا این است: خدا اینها را دارد محافظت میکند این بچهها را.
و بعد اصلاً اگر کسی این را بگوید باید پایش هم بایستد. میگوید که نه خوفی دارد نه حزنی و مشکل ندارد. این را رزمندهها هم داشتند؛ آدمها هم میتوانند داشته باشند منتهی به شرط «ٱلَّذِينَ قَالُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ». بعد خدا پوستشان را میکند. اینها هم بعد استقامت میکنند توی این پوستکَنی خدا؛ آنوقت قلبشان میشود فرودگاه ملائکه. آدمها، نه پیغمبرها. آدمها اینگونهاند.
«وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ». اکثریت مردم مشرکاند و نمیفهمند این حرفها را و شکر این نعمتهایی که بهشان خدا داده نمیکنند. و در حقیقت این فطرت پاک را که داده از آنور هم پیامبر داده.
«یا صاحبی السجن»: دو مصاحب زندان، نه دو رفیق من
«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو مصاحب زندان، آیا خداوندگاران پراکنده بهترند، یا خدای یگانهٔ قهار؟
اینها موقعیتهایی است که دارد استفاده میکند. این آمده یک تعبیر خواب بپرسد. این موقعیت را گفتم روی طولانیمدت که داشته با اینها حضرت یوسف کار میکرده و خدمت میکرده و بهشان میرسیده و اینها. بعداً در این فرصت مناسب — فرصتی که مناسب بیاید بعد از مدت — از روی آیات معلوم است که مدتی بوده که تو زندان بوده. روی این مدت به نظرش میآید و درست هم اینگونه است که حالا شروع میکند اعتقاداتش را بیان میکند.
«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ» خیلی از نظر ادبی مهم است ولی خیلی عجیب است که الا شاید یکی دو تا ترجمه همه این را اشتباه ترجمه کردهاند. عبارت «یا صاحبی السجن» را. غلطانداز شدنش هم به خاطر آن «ی» است. این «یا صاحبی السجن» یعنی مثنی. آن «ی»، «یِ من» نیست اصلاً. همه معنی کردهاند که ای دو رفیق زندانی من. در صورتی که اصلاً این نیست معنایش. یعنی «من» توش ندارد. این «یا صاحبی السجن» که آن نونش به اضافه میافتد دیگر. نون تثنیه به اضافه میافتد. میشود «یا صاحبی السجن».
مطلب خیلی مهمی است ولی خیلی جالب بود برای من که سیوپنج سال همهٔ ترجمههای انگلیسی هم همه هم این را اشتباه ترجمه کردهاند. یعنی فارسی و انگلیسی همه شاید یکی دو تا ترجمه؛ یادم نیست. یکیاش آقای انصاریان بود. همین شیخ حسین انصاریان. من گاهبهگاه از موقعیت ایشان دفاع میکنم چونکه خیلی به خاطر لحن و اینها بعضیها میگویند مثلاً بیسواد و نمیدانم چه چه و فلان. به خصوص بعد از ترجمهٔ قرآن و نهجالبلاغه و صحیفهٔ سجادیه و مفاتیح اصلاً کلاس حرفهایشان خیلی فرق کرد با قبلش. الان حرفها را میبینم واقعاً خیلیاش حرفهای پخته است. خیلی فرق کرد قضیه. و ترجمهشان یکی از دقیقترین ترجمههاست عجیب است. یکی از دقیقترین ترجمهها ترجمهٔ شیخ حسین انصاریان است. با اینکه منبری است ایشان بیشتر. عارف به ترجمه خیلی ارتباط ندارد که عارف حتماً لزوماً ترجمهٔ خوبی هم بکند. ولی ترجمهٔ شیخ حسین انصاریان یکی از ترجمههای خیلی خوب است. خیلی دقیق ترجمه شده. عارف بودن لزوماً ترجمهٔ خوب نمیآورد؛ منبری بودن هم لزوماً ترجمهٔ سست نمیآورد. کار را باید روی متن دید. «یا صاحبی السجن» را درست ترجمه کردن یعنی مثنی را مثنی دیدن و یای متکلم ندیدن.
«یا صاحبی السجن» یعنی ای دو مصاحب زندان. اصلاً نه دو مصاحب زندانِ من؛ دو مصاحب زندان. و این یعنی دو زندانی. و این نشانهٔ طول مدت است فقط. نه دو رفیق زندانی من. ای دو مصاحب زندان که اینها مدتی بوده. یعنی مشخص است که کسی را میگویند مصاحب زندان، مصاحب سجن، که یعنی مدتی باید تو زندان باشد تا به او بگویند مصاحب سجن. میگوید ای دو مصاحب سجن. که معلوم است از روایات قبل که خود حضرت یوسف با اینها رفته تو زندان؛ معلوم است که خود حضرت یوسف هم یک مدت طولانی زندانی بوده. میگوید ای دو مصاحب زندان یعنی اینکه آدمهای زندانی کلاً که اینگونه گرفتهاند تو اینجوری. این عبارتش یعنی این. ای دو مصاحب زندان که این طول مدت را نشان میدهد این قضیه.
ارباب متفرق یا الله الواحد القهار
«ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ»: اینی که آدم رب متفرق داشته باشد این بهتر است یا اینی که یک خدای واحد قهار — پوشاننده، چیره. حالا این را بعداً میگویم یعنی چه واحد قهار.
خیر به معنای برگزیده
یک نکتهای راجع به «خیر» این را بدانید اول. خیر یا أخیر اصلاً از أخیر است که الفش افتاده شده خیر به معنی بهتر. یا صفت مشبهه است اصطلاحاً که از همان ریشهاش که ریشهٔ خ و ی و ر است؛ از این ریشه معنایش میشود که خیر معنایش میشود برگزیده. نه بهتر. که برگزیده، آنموقع معنی این اینگونه میشود: آیا ارباب و ربهای متفرق را میپسندید؟ چون آن معنای بهتر تو خودش دارد فقط. اینها را بیشتر میپسندید یا خدا واحد قهار. این بهتر است یا این؟ یا این را میپسندید یا این؟
زبان هدایت قرآن، نه زبان کلام و فلسفه
یک نکتهای راجع به خود زبان قرآن بگویم. زبان قرآن با زبان کتابهای کلامی فلسفی متفاوت است. شما تو کتابهای کلامی فلسفی هیچموقع بحث این نیست. مثلاً شما تو یک استدلال اصلاً نمیبینید که یک فیلسوف یا یک متکلم بگوید فکر میکنی این بهتر است یا این بهتر است؟ این را میپسندید یا این را میپسندید؟ این را دوست دارید یا ندارید مثلاً؟ اصلاً به جای دوست دارید یا ندارید مثلاً میپسندید، نمیپسندید، خوشتان میآید، فکر میکنید خوب است — اصلاً تو این فضاها نیست. یک کتاب استدلالی تو این فضاها نیست. چه دوست دارید یا ندارید؟ چیزی را دوست دارید که دارید مثلاً.
منتهی البته قرآن کتاب کلام فلسفی صددرصد شیاع آن را هم ندارد. قرآن یک کتاب هدایت است. خدایش هم با خدای فلاسفه فرق دارد. خدای فلاسفه یک خدایی است که اصلاً کسی دوست ندارد چنین خدایی را. من به عنوان مدرس فلسفه، به عنوان اینکه رشتم این است و اینها را دیدهام، اینها هم تدریس کردهام. میآیی باید تو هم استدلال میکنی این، این، این. آره دیگر. اینجا درست. اصلاً این خدا بعد یک خدای خیلی منزّهی است که خیلی هم دور است. واقعاً به قول قرآن باید یومئذٍ از مکان بعید از فاصلههای دور باید صدا بزنی چنین خدایی را.
«وَلَوْ جَعَلْنَٰهُ قُرْءَانًا أَعْجَمِيًّا لَّقَالُوا۟ لَوْلَا فُصِّلَتْ ءَايَٰتِهِۥٓ ءَا۬عْجَمِىٌّ وَعَرَبِىٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ هُدًى وَشِفَآءٌ وَٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ فِىٓ ءَاذَانِهِمْ وَقْرٌ وَهُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُو۟لَٰٓئِكَ يُنَادَوْنَ مِن مَّكَانٍۭ بَعِيدٍ» (فصلت/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آن را قرآنی غیرعربی میکردیم میگفتند چرا آیاتش روشن بیان نشد؟ آیا غیرعربی و عربی؟ بگو: برای کسانی که ایمان آوردهاند هدایت و شفاست؛ و کسانی که ایمان نمیآورند در گوششان سنگینی است و بر آنان کوری است. آنان از جایی دور ندا داده میشوند.
از جای دور صداشان میزنند. خدای فیلسوف را باید از مکان بعید صدا کرد.
خدای فلاسفه و خدای قرآن
اصلاً خدای قرآن ما یک خدای انسانواره است. یعنی شبیه انسان میماند اصلاً اخلاقش. مثلاً خدا مسخره میکند یک عده را:
«ٱللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِى طُغْيَٰنِهِمْ يَعْمَهُونَ» (بقره/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آنان را به ریشخند میگیرد و در سرکشیشان وامگذارد تا سرگشته بمانند.
خدا مسخرهشان میکند. بعد خدا مکر میزند:
«وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ ٱللَّهُ وَٱللَّهُ خَيْرُ ٱلْمَٰكِرِينَ» (انفال/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کسانی که کفر ورزیدند با تو نیرنگ میکردند تا تو را به بند کشند یا بکشند یا بیرون کنند؛ و نیرنگ میکنند و خدا نیرنگ میکند و خدا بهترین نیرنگکنندگان است.
بعد هوای آدمها را دارد. بعد نزدیک است، نزدیکتر — از رگ گردن نزدیکتر است:
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِۦ نَفْسُهُۥ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ ٱلْوَرِيدِ» (ق/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به راستی انسان را آفریدیم و میدانیم آنچه را نفسش به او وسوسه میکند، و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.
ارحم الراحمین یک سری صفات اینگونه دارد. بعد یکموقع غضب میکند. اصلاً صفاتی که شما تو قرآن در خدای قرآن میبینید برای همین است که آدمها دوست نمیدارند خدای فلاسفه را. کتابهای عقیدتی ما و دینی ما هم پر از خدای فلسفی است. خدای استدلالی خشک. میبینی این خدا دلی نمیرباید برای خودش. اصلاً دلی را اثر نمیکند، دلی را به چنگ نمیگیرد. هی شما بگویی واجبالوجود ماهیته عینیتُه. بعد بگویی بعد این مثلاً شب میخواهد یک نفر را بلند بکند. مثلاً میگویی ماهیته عینیتُه. یک نفر شب بپرد از خواب بگوید ای خدایی که ماهیته… اصلاً اینگونه الان کسی میتواند اینگونه مناجات کند با خدا؟
بعد شما میبینید که برای همین میل به قرآن برای شما یک خدای دیگری میسازد که آن خدا میشود واقعاً دوستش داشت، میشود عاشق آن خدا شد. میشود آن خدا بتواند خواب از چشم آدم بگیرد. آن خدایی که با دلتان میخواند میتوانید صدایش را بشنوید. یعنی میشود صدایش را شنید. میشود به اشک دیده آن نهال خدا را آبیاری کرد. میشود این کار را با آن خدای تو قرآن کرد. با خدای ادیان میشود این کار را کرد. با خدای فلاسفه نمیشود کرد.
لذا میبینید که حضرت ابراهیم شیخالانبیا وقتی چیزهایی تو همان سورهٔ انعام دارد:
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ ٱلَّيْلُ رَءَا كَوْكَبًا قَالَ هَٰذَا رَبِّى فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَآ أُحِبُّ ٱلْـَٔافِلِينَ» (انعام/۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون شب بر او پوشاند ستارهای دید. گفت: این پروردگار من است. پس چون افول کرد گفت: افولکنندگان را دوست ندارم.
«فَلَمَّا رَءَا ٱلْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَٰذَا رَبِّى فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِى رَبِّى لَأَكُونَنَّ مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلضَّآلِّينَ» (انعام/۷۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون ماه را تابان دید گفت: این پروردگار من است. پس چون افول کرد گفت: اگر پروردگارم هدایتم نکند قطعاً از گمراهان خواهم بود.
«فَلَمَّا رَءَا ٱلشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَٰذَا رَبِّى هَٰذَآ أَكْبَرُ فَلَمَّآ أَفَلَتْ قَالَ يَٰقَوْمِ إِنِّى بَرِىٓءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ» (انعام/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون خورشید را تابان دید گفت: این پروردگار من است؛ این بزرگتر است. پس چون افول کرد گفت: ای قوم من، من از آنچه شریک میگیرید بیزارم.
«إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (انعام/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را پدید آورد، حقگرایانه؛ و من از مشرکان نیستم.
من اصلاً دوست ندارم یک خدا… این استدلال در حقیقت انگار قرآن میدوزد حکمت و فلسفه را به اخلاق و عشق با همدیگر میدوزد. از نمای برهانی میشود این را نگاه کرد این آیه را. که وقتی شب شد ماه را دید و ستارهها را دید. بعد که افول کرد: من اصلاً چنین خدا… اصلاً من دوست دارم تو حرف فلاسفه نیست. ولی حضرت ابراهیم میگوید من اصلاً چیزی که افول بکند من اصلاً دوست ندارم چنین چیزی را. بخواهید به نگاه استدلالی به این حرف نگاه کنید، میشود نگاه کرد. به این حرف نگاه استدلالی میشود کرد. به این یک برهان تنظیم میکنی از این. ولی فضایی را که ساخته حضرت ابراهیم این است که من دوست ندارم اصلاً این خدا را. باید خدا یک خدایی باشد دوست داشته باشد آدم را.
بدانید که خدای قرآن را آدم واقعاً دوست دارد از آنجا که میگوید ناامید نشو از خدا:
«قُلْ يَٰعِبَادِىَ ٱلَّذِينَ أَسْرَفُوا۟ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا۟ مِن رَّحْمَةِ ٱللَّهِ إِنَّ ٱللَّهَ يَغْفِرُ ٱلذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ» (زمر/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: ای بندگان من که بر خود زیادهروی کردهاید، از رحمت خدا نومید مشوید. خدا همهٔ گناهان را میآمرزد. اوست آمرزندهٔ مهربان.
یعنی خدا همهٔ گناهانتان را… بدو بیا. اصلاً کدام خدای فلاسفه میگوید بدو بیا، بدو بیا من میدوم. تو اگر قدمقدم بیایی من بهدو بهدو میآیم. کدام خدای فلاسفه اینگونه حرف میزند. سرعت اصلاً سرعت معنی ندارد که بگوید من تو اینجوری بیا من آنجوری میآیم تو این کار را بکن من این کار را میکنم برات فلان. بعد نکند بروی تو این قاطی اینها، نکند بروی قاطی آنها. این خدا، خدایی است که آدم دوست دارد آنموقع.
«إِنْ تَقَرَّبَ إِلَيَّ شِبْرًا تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ ذِرَاعًا، وَإِنْ تَقَرَّبَ إِلَيَّ ذِرَاعًا تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ بَاعًا، وَإِنْ أَتَانِي يَمْشِي أَتَيْتُهُ هَرْوَلَةً» (حدیث قدسی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر به سوی من یک وجب نزدیک شود، به سوی او یک ذراع نزدیک میشوم؛ و اگر به سوی من یک ذراع نزدیک شود، به سوی او یک باع نزدیک میشوم؛ و اگر نزد من راه برود، من دواندوان نزد او میآیم.
و:
«وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنِّى فَإِنِّى قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ ٱلدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا۟ لِى وَلْيُؤْمِنُوا۟ بِى لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ» (بقره/۱۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بندگانم دربارهٔ من از تو بپرسند، من نزدیکم؛ دعای دعاکننده را چون مرا بخواند پاسخ میدهم. پس باید مرا پاسخ گویند و به من ایمان آورند، باشد که راه یابند.
بعد حرف حضرت ابراهیم واقعاً این است. میگوید من یک خدایی که یک دم خداست، یک دم خدا نیست، یکموقع… نه میگوید من این را دوست ندارم. میگوید من اصلاً یک چیزی که بخواهد هی افول بکند، یکموقع یک دم من بتوانم باهاش عشق کنم، یک دم نتوانم، یک دم به فکر من است، یک دم به فکر من نیست. من اصلاً این را دوست ندارم. من یک خدایی دوست دارم که من تو مصیبتهایم گیرش بیایم، تو خوشیها هم باهاش هستم، تو خوشیهایم باهاش هستم. دارم با این خدا عشق میکنم. این حرف فلاسفه نیست، حرف پیامبران است.
اینی که به شما به پسند شما دارد رجوع میدهد. میگوید خدایی که شما این را میپسندید یا این را میپسندید؟ یک ارباب متفرق میپسندید کلاً که هر دم شما را مثلاً بکشند اینور بکشند آنور، یا یک واحد قهار را انتخاب کنید. کدام زمام اختیار خودتان را به دست کی بدهید؟ کدام را بهتر میپسندید؟ اصلاً به پسند شما ربط دارد. آنموقع شما میگویید که همینجوری نگاه میکنیم مثلاً انگار در ویترین شما را میگذارد کنار یک ویترین. اجناس مختلف هست، ارباب متفرق هست، واحد قهار هست. تو کدام را پسندی؟ اینورش این معلوم است این واحد قهار دیگر. بعداً تازه میآید بحث میکند باهاشان. الان کدام را پسندی شما؟ که هر دم ما را به یک سمتی بکشند. قرآن اول پسند را میپرسد، بعد برهان را میچیند. فیلسوف این کار را نمیکند؛ قرآن این کار را میکند، چون کتاب هدایت است نه کتاب کلام خشک. خدایی که باید دوستش داشت همان خدایی است که در ویترین توحید ایستاده: واحد قهار، نه ربهای پراکنده که هر دم آدم را به سویی میکشند.
مثل سورهٔ زمر: شرکای متشاکس
آیهاش را با همین سورهٔ زمر نگاه کنید. صفحهٔ چهارصدوشصتویک. آیهٔ بیستونه سورهٔ مبارکهٔ زمر:
«ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَآءُ مُتَشَٰكِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» (زمر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا مثلی زده است: مردی که در او شریکان ناسازگارند، و مردی که یکسره از آنِ یک مرد است. آیا این دو در مثل برابرند؟ ستایش خدای را؛ بلکه بیشترشان نمیدانند.
خدا مثال میزند یک آدمی را که در او چند تا شریک ناسازگار هست. یعنی مالکیتش ملک چند تا شریک ناسازگار است. و یک نفری که دربست مال یک نفر است. این مثالشان یکی است؟ اینکه چند تا آدم ناسازگار، معارف ناسازگار.
الان ما بتپرستیم اینگونه نداریم. ولی یک نفر خودش را دربست بگذارد در اختیار دین. بعد یکدفعه میگویی این حوزه بحث اقتصاددانهاست با اینکه دین نظر بدهد. این حوزه بحث روانشناسی است با اینکه دین نظر بدهد. مخالفش شد چه؟ شده. حوزه بحث روانشناسی است. چه ارتباطی به دین دارد؟ این حوزه بحث جامعهشناسی چه ارتباطی به دین دارد؟ آن حوزه روابط چه ارتباطی به این دارد؟ میبینید که واقعاً آدم را میبرند چون خودتان را بگذارید دربست در اختیار معارف مختلفی که از جاهای مختلف داده میشود. میبینید یک وجود تکهپاره آدم دارد پیدا میکند. اینورش میگویند با نگاه روانشناسیاش اینجوری میشود، با نگاه جامعهشناسیاش آنجوری میشود، با نگاه فلسفهاش اینجوری درمیآید، با نگاه آنجوریاش اینجوری درمیآید. دینیاش هم یک چیز دیگر است آن درمیآید غیر از همهٔ اینها. میبینی آدم انگار دارد باز میشود اصلاً. انگار دارد منفجر میشود. انگار من اختیارم دست نَ نفر است. یکی دارد این دستم را میکشد، یکی دارد آن دستم را میکشد. یکی میگوید این کسی که شرکای متشاکس دارد، شرکای ناسازگار دارد، هرکی دارد برای خودش یک حرفی میزند.
این آدمی که خودش را داده دربست در اختیار این حرفها، آن در زمینهٔ مسائل جنسی یک نظری میدهد، میگوید آقا این با نظر رسمی دین مخالف است. میگوید دانشمندان به این جمعبندی رسیدهاند. آن راجع به اقتصاد چیست؟ میگوید آقا با نظر محکمات قرآن مخالف است. رسیدهاند دیگر. این یک چیزی است که اقتصاد الان کلاً جاری است بر این، و خواهش میکنیم که قرآن خودش را به ما تطبیق بدهد.
دین خمیریشکل نیست
این حرفی که هی قرآن خودش را تطبیق بدهد: کی گفته قرآن باید خودش را تطبیق بدهد؟ کی گفته دین برای هر فضایی حرف دارد؟ دین تودهٔ خمیریشکل نیست که فکر بکنید مثلاً هر جوری که ما بخواهیم باشیم دین هم همانجوری باید حرف داشته باشد برای ما. اگر همه بخواهیم یک کاری بکنیم دین خمیریشکل باید بگوید که حالا منم مثل شما میشوم الان. کی گفته دین برای خودش ترکیب ندارد؟ یک سری عمومات و کلیات دارد برای خودش. یک سری فروعی دارد، یک سری اصولی دارد، یک قواعدی دارد برای خودش. این نیست که دین بیاید با ما خودش را تطبیق بدهد. حالا اینجا نشد، نشده. آدمها دارند خودشان درست میکنند. درست میکنند تا نظرشان تا دین… بعد میگویند دین بعضی جاها کارایی ندارد. راست هم میگویند، ندارد. دین بعضی جاها کارایی ندارد. چرا؟ چونکه از یک طرف هر کاری خواسته کرده یعنی مقدماتش را اشتباه کرده با آن مقدمات و منطقی که قرآن خواسته پیش نیامده، حالا گیر افتاده. بعد این احکام جواب نمیدهد آنجا معارف جواب نمیدهد. میخواهد معارف را از یک جای دیگر بگیرد. نمیخواهد انکار کند الله؛ الاخبری معارف یکی دیگر بدهد که تو این یکی از روزنامههای خودمان زن نمونه را بزند رایس معارف این باشد یعنی زن نمونه رایس باشد. یعنی معارف باید یک مقدمهای داشته باشد دیگر. یعنی چیزی باید یک زمینهای لازمه که زن نمونه بشود رایس. آنموقع این میخواهد با چیز هم جور دربیاید، با بقیهٔ معارف هم جور دربیاید، با بقیهٔ اخلاق، اخلاقیات چیز هم جور دربیاید، بقیهٔ احکام هم جور دربیاید. نمیشود.
نعم العون علی طاعة الله
بعد آن کسی که امیرالمؤمنین است و ازدواج میکند، تو ازدواج میآید وقتی پیامبر میپرسد از دخترم چه خبر، راضی است یا نه؟ میگوید:
«نِعْمَ ٱلْعَوْنُ عَلَىٰ طَاعَةِ ٱللَّهِ» (سخن امیرالمؤمنین علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چه نیکو یاوری است بر طاعت خدا.
میگوید عجب چیزی است! یعنی چقدر کمک خوبی است برای طاعة الله این. اینکه نظر شما راجع به یک نفر «نعم العون علی طاعة الله» است، این با همهٔ معارف هم جور درمیآید، با همهٔ احکام هم جور درمیآید، با هیچچیز متنافر نیست، با هیچچیز متناقض نیست. احکام با همدیگر کاملاً سازگار است. ولی اگر یک چیز دیگر است سازگار نیست. نه ما نگوییم احکام خودش را وفق بدهد با ما. قرآن خودش را وفق بدهد با ما. مگر قرآن چیست؟ مگر قرآن خمیر است که وفق بدهد با ما؟ ما باید خودمان را وفق بدهیم با معارف قرآن. قرآن خمیر نیست که هر قالبی ما ساختیم در آن بنشیند. اگر مقدمات را غلط چیدهایم و حالا احکام جواب نمیدهد، عیب از قرآن نیست؛ عیب از آن منطقی است که با منطق قرآن پیش نیامده. زن نمونه را در روزنامه رایس کردن، اقتصاد را حاکم کردن، روانشناسی را حاکم کردن، بعد از قرآن خواستن که خودش را با اینها جور درآورد — این همان شرکای متشاکس است. آدم تکهپاره میشود. دستش را یکی میکشد، دست دیگرش را یکی دیگر.
اینی که دارد میگوید شرکاء متشاکسون و رجلاً سلماً لرجل. این ارباب را اولش میگوید آقا چه شما میپرستید؟ «ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ». چه چیز خوب است؟ یک ارباب متفرق یا یک واحد قهار. یعنی واحد قهار یعنی یک نفر. چون این واحد قهار ترکیب تکراری است تو قرآن که حالا انشاءالله میگویم. بعدش وارد این میشود میگوید «مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِۦ». حالا اینها را توضیح میدهم بعداً؛ چونکه این جلسه تمام شد. بحث ربوبیت را در سورهٔ مبارکهٔ ابراهیم ماه رمضان گفتیم؛ خیلی تکرار نمیکنیم.
اسماء بیمسمّا
«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِۦٓ إِلَّآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّآ إِيَّاهُ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز او چیزی نمیپرستید مگر نامهایی که شما و پدرانتان بر آنها نهادهاید؛ خدا بر آنها هیچ برهانی فرو نفرستاده است. حکم جز برای خدا نیست. فرمان داده که جز او را نپرستید. این است دین استوار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
میگوید چه را هی میپرستید غیر او؟ مگر یک اسماء بیمسمّا. اسمایی که فقط شما روش اسم را گذاشتهاید و اینها، اینها چیزی نیست. شما اسم گذاشتهاید برایش یعنی اینها چیزی نبوده، محتوا ندارد اینها. اینها میشود اسم بیمسمّا که حالا من اسم بیمسمّا را توضیح میدهم. این هم یک عبارت تکراری است تو قرآن. اسمای بیمسمّا. میگوید یک سری اسمایی درست کردید، اسم گذاشتید زبانشناسی، جامعهشناسی و فلان اینها.
آنجاهایی که منطقة الفراغ است بنده حرفی ندارم. یک سری بحثهای منطقة الفراغ است که دین هم مثلاً راجع بهش نظر نداده. آن چارچوبش را مشخص کرده که بتوانید بروید تو همین چارچوب فعالیت کنید، فکر بکنید، زحمت بکشید، معارف بشری به دست بیاید خیلی هم خوب است. همینجوری هم محل تجربه است و فلان این چیزها را داریم تو هرچه که هست. یک اسمای بیمسمّا درست شده در مقابل دین، در مقابل دین که حالا الان میگویم این ریشههایش چه جوری هم داشته که اینها درست شده، ارباب متفرق درست شده که این ارباب متفرق یکموقع یک سری الهههایی بودند که درست شدند. حالا الههها مدلشان فرق کرده فقط؛ به این قرآن چیزیاش عوض نشده. معارف باطنی هنوز جای خودش هست.
أفئدتهم هواء
این مال چیست؟ مال یک آدم بیمسمّاست. یعنی آدم وقتی که بشود به قول قرآن بشود أفئدتهم هواء، بشود دلش بشود هوا یعنی بشود پوچ. میشود اسمش میشود انسان تا بیمسمّا شدیم. اسم انسان بیمسمّا. این آدم بیمسمّا این أفئدتهم هواء، همین شستشوی مغزی است اسمش.
«مُهْطِعِينَ مُقْنِعِى رُءُوسِهِمْ لَا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَأَفْـِٔدَتُهُمْ هَوَآءٌ» (ابراهیم/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شتابان، سرها افراشته، چشمشان به سویشان بازنگردد و دلهاشان تهی است.
جانشان هیچ است. مثلاً شستشو دادهاند این جان اینها را. اصلاً ندارد هیچی. یک چیزی تو خالی است. أفئدتهم هواء. این دلش که حقیقت انسان است، آن دیگر هیچی ندارد توش. این آدم این چیزها مال هیچی ندارد، کلاً پوچ است. یک آدم پوچ و خالی. این آدم خالی دنبال خالیبندی است کلاً. کارش هم دنبال خالیبندی است. میبینی اسمایی درست میشود، این هم اسما را این آدم میسازد، این هم میشود اسم بیمسمّا. میشود تمدن، میشود تفریح، میشود زیبایی، میشود چیزهایی که واقعاً اسم بیمسمّا شده اینها.
تمدن توخالی
میگویند تفریح و چه؟ مثل سیرک و بعضی از این سیرکها یا بعضی از این چیزها مثلاً طرف بالای سقف یک ماشین همینجوری ایستاده از تو حلقههای آتش رد میشود مثلاً. این چیست مثلاً؟ این کار چیست مثلاً؟ نه این جزو تمدن جدید است. بابا تو سر این تمدن چه کاری است برای شأن آدم که یک نفر بالا یکموقع چه کاری میکند؟ بعد میخواهد اگر مثلاً تو یک جنگی مثلاً اگر آتشی شد این وسایل بهتان رد کند. یکموقع نه اصلاً من برای تفریح و نمیدانم تو دفتر رکوردهای جهانی بگذارد اسم خودش را نمیدانم چرا از حلقهٔ آتش رد شود. که چه مثلاً آخه؟ بعد ببین حیوان بیچاره اینها را مسخره میکنند اینگونه وایسا بشین بلند شو بخور بخواب. مثلاً چه؟ این میشود مثلاً ویژگی تمدن جدید. میشود اسم بیمسمّا. میشود تفریح. میشود کار بیخود. مینشیند از ده شب تا چهار صبح گفتوگوی اینترنتی میکند. بعد میشود ویژگیهای مدنیت مدرن. نمیدانم فلان. این چرا گفتوگو میکند؟ که چه؟ اصلاً با کی؟ با کی داری صحبت میکنی؟ تو چه محوری داری صحبت میکنی؟ معلوم نیست.
بعدش ما این کارها را که ما تو کلاسمان تو دانشگاه گفتیم که چه است این خانمها خیاطی یاد بگیرند. خیاطی چیست که مثلاً اینگونه میخندند؟ زهرمار! اینکه میدانی داری میخندی بعد همین آدم یعنی ببخشید این را کاپشن به دوش کرد. ببخشید اینی که یک درزی باشد این درز را از روش بدوزد. این را میبینی که این خنده دارد. یعنی این کار کار خندهداری است. ولی اینی که مثلاً بنشیند چهار ساعت گفتوگوی اینترنتی بکند اینها — میبینی اینها را واقعاً چیزی که میبینی چیزی که خوب است، چیزی که درست است، یعنی واقعاً حق است. یعنی یک کاری که آقا این درز را پایهٔ این در و در را نمیدانم خیاطی بدوزد این در حدی نیست. نمیخواهد خیاطی آنچنانی. ولی از همین حد. هم حق است، هم خوب است، هم چیست؟ همهچیز هست. یعنی هر چه نگاه هر زاویه نگاه کنی میبینی خوب است این کار. این کار، کار خوبی است. این میشود چیزی که باید تو دانشگاه کرد که بهش بخندند که مثلاً وای مثلاً چه کاری است؟ چیست؟
آنوقت بعدش مادر تو زنگ میزند به ما میگوید که مثلاً این دختر ما، پسر ما مثلاً از ساعت ده شب دارد گفتوگوی اینترنتی میکند تا دو، دو نصفهشب، سه نصفهشب میخوابد. نمازهاش هم قضا میشود. این نوعاً اشکال ندارد؟ آدمی که أفئدتهم بشود هواء، آنموقع خالیبندی است. یعنی همهٔ زندگی میشود خالیبندی. یک مدتی این میکشد آدم را بالا. یکموقع آن میکشد، یکموقع این میکشد. یعنی دنبال مطلب حق دیگر آدم نمیرود. حق را میبینی که «أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم». بگردید خودتان تو پاسی از شب پیدا بکنید که این أسماء سمیتموها که شما دارید اینها را میخوانید به نام. و اینها اسم بیمسمّا هستند اینها. اینها محتوا ندارد اصلاً. دنبال این اسمهای بیمسمّا تو زندگی خودتان بگردید. تو زندگی خودمان بگردیم. وقتش هم شب است؛ وسط ظهر نیست این کارها. شب آدم بالا فکر میکند واقعاً اسمای بیمسمّایی که من دارم دنبالش میروم این اسمای بیمسمّا چیست؟ آنموقع میگوییم اینهایی که میخوانید اسم بیمسمّا هست. چرا؟ چون خودتان بیمسمّا هستید. چون خود آدم اسم بیمسمّا هست و هیچ دلیلی هم برای اینها ندارید که اینها چیست. مجموعهٔ عالم پر از اسم بیمسمّا شده. تمدن، تفریح، زیبایی، پیشرفت — اگر محتوا نداشته باشند همان نامهاییاند که خودتان و پدرانتان بر آنها نهادهاید و خدا بر آنها سلطانی فرو نفرستاده است. منطقة الفراغ جای کار بشر است و آنجا حرفی نیست؛ حرف آنجا است که نامی در برابر دین علم شود و دل را هوا کند. شب وقت پیدا کردن این نامهاست. وسط ظهر آدم سرش شلوغ است؛ شب است که میفهمد دنبال چه اسم بیمسمّایی دویده.
وزن قرآن و قول ثقیل
همین الانم که ما هستیم خدا انشاءالله ظهور حضرت را زودتر برساند اقلاً ارزشها جای خودش برگردد. بعداً معلوم بشود ارزش چیست. اقلاً گفته بشود ارزش این است. اقلاً آن قرآن ناطق بیاید قرآن را بخواند و بگوید ارزشها اینهاست. خدا رشکم دارد میگوید این ارزش است، این ارزش، این ارزش است، این ارزش نیست. اینها برای اینکه بشنوی:
«أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَٰتٍ لِّيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ» (زخرف/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آنان رحمت پروردگارت را قسمت میکنند؟ ما معیشتشان را در زندگی دنیا میانشان قسمت کردیم و برخی را بر برخی درجاتی بالا بردیم تا برخی برخی را به کار گیرند. و رحمت پروردگار تو از آنچه گرد میآورند بهتر است.
همدیگر را مسخره نکنید به آن معنا که یکی را بازیچه کنید. بروید دنبال ارزش، آدم ارزشی بشویم نه أفئدتهم هواء. آنموقع مثل قرآنی که قولاً ثقیلاً است خود آدم هم بشود یک وزنهٔ سنگین. قرآن خدا میگوید:
«إِنَّا سَنُلْقِى عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا» (مزمل/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما سخنی سنگین بر تو القا خواهیم کرد.
ما یک قول ثقیل روی دوش تو گذاشتیم. معلوم است قرآن قول ثقیل است. انسان این است که به قرآن در حقیقت پنجه در پنجه بشود ها نه اینکه قرآن یاد بگیرد. پنجه در پنجهٔ قرآن بدهد. او هم یک آدم سنگینی میشود به وزن قرآن سنگین میشود هر چند نزاره فرم. حالا سنگین نه أفئدتهم هواء. اینگونه.
حالا باشد تا جلسهٔ بعد. مقداری از این بحث توانستیم بگوییم؛ بحث مفصّلی است. یک مقدار دیدم بنده زیاد نمیخواهیم. یک مقدار زیاد راجع به بحث ربوبیت اینها توی سورهٔ مبارکهٔ ابراهیم ماه رمضان گفتیم دیگر خیلی تکرار نمیکنیم.
دعای پایان جلسه
خدایا خداوند ما را ببخش و بیامرز. آمین. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. آمین. خدایا در امر فرجش شتاب بفرما. آمین. خدا ما را از یاران و سربازان خاص ایشان قرار بده. آمین. قلب ما را به معارف نورانی قرآن و اهل بیت عالم و عامل بفرما. آمین. خدایا دست ما را تو این دنیا و برزخ و قیامت از معارف حقهٔ قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. آمین. خدایا همهٔ مریضهای اسلام، مریضهای شیعه، مریضهای مدنظر سفارششدهها همه را اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. آمین. خدایا همّ و غم را از دل شیعیان به فرج آقامان بردار. آمین. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. آمین. هر لحظه و هر دقیقه در هر جای این عالم به روح حضرت امام روحالله واصل بفرما. آمین. همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ، حمایت، تأیید بفرما. آمین. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذویالحقوق، پدر و مادرمان، معلمانمان، همه را مهمان خوان بیکران آقا اباعبدالله الحسین قرار بده. آمین. مقام شهدا عالی است، عالیتر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. بالنبی و آله الاطهار. آمین. الفاتحه.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ ٱلْحُسَيْن» (سلام پایانی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای اباعبدالله حسین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.