ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 017

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه، صلوات و تلاوت آیات سی‌وهفت تا چهل

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَانِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیّبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان‌مان، ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات.

قرآن بر صفحهٔ دویست‌وسی‌ونه گشوده می‌شود؛ آیهٔ سی‌وهفت به بعد. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. آیات سی‌وهفت تا چهل سورهٔ یوسف خوانده می‌شود. جلسهٔ گذشته تا آیهٔ سی‌ونه پیش آمد؛ امروز باید آن را با آیهٔ چهل ترکیب کرد. این دو آیه در حقیقت مفید یک مطلب‌اند.

«قَالَ لَا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِۦٓ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِۦ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا ذَٰلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّىٓ إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَهُم بِٱلْـَٔاخِرَةِ هُمْ كَٰفِرُونَ» (یوسف/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: غذایی که روزی شماست به شما نمی‌رسد مگر آنکه پیش از آمدنش تأویلش را به شما خبر دهم. این از آن چیزی است که پروردگارم به من آموخته است. من آیین قومی را که به خدا ایمان ندارند و به آخرت کافرند ترک کرده‌ام.

«وَٱتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَابَآءِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَىْءٍ ذَٰلِكَ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ» (یوسف/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کرده‌ام. ما را نرسد که چیزی را با خدا شریک کنیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم سپاس نمی‌گزارند.

«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو رفیق زندان، آیا ربّ‌های پراکنده بهترند یا خدای یگانهٔ قهّار؟

«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِۦٓ إِلَّآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّآ إِيَّاهُ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز او چیزی نمی‌پرستید مگر نام‌هایی که خودتان و پدرانتان نامیده‌اید؛ خدا بر آن‌ها هیچ برهانی فرو نفرستاده است. حکم جز برای خدا نیست. فرمان داده که جز او را نپرستید. این است دین استوار، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

دو صلوات بفرستید.


یا صاحبی السجن: آیهٔ سی‌ونه و چهل یک مطلب‌اند

پیرامون آیهٔ سی‌ونه در جلسهٔ گذشته سخن رفت. اکنون باید آن را با آیهٔ چهل ترکیب کرد؛ این دو در حقیقت مفید یک مطلب‌اند.

حضرت یوسف علیه‌السلام به زندانیان — به مصاحبان زندان، به همبندی‌های خود — چنین گفت:

«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو رفیق زندان، آیا ربّ‌های پراکنده بهترند یا خدای یگانهٔ قهّار؟

ندا به دو رفیق زندان است: ای مصاحبان زندان. یوسف از همبندی‌های خود می‌پرسد، نه از دربار و نه از منبر؛ از کسانی که شب و روز با او در یک بندند. سپس پرسش: آیا این ارباب متفرّق و ربّ‌های پراکنده بهترند؟ یا می‌پسندیدشان؟

یک نکتهٔ ادبی را نباید از کنارش گذشت. «خیر» در این آیه می‌تواند فعل تفضیل باشد: کدام بهتر است. می‌تواند صفت مشبّهه باشد: کدام را می‌پسندید؛ کدام را خیر می‌دانید. در هر دو صورت سؤال یوسف یکی است: کدام را می‌پسندید؟ ارباب متفرّق را، یا خدای واحد قهّار را؟

دربارهٔ همین «واحد قهّار» و همین «ارباب متفرّق» از روی قرآن توضیحی هست. بحث علمی است؛ اما ثمرهٔ عملی دارد. اگر کسی واحد قهّار باشد، نظر او دیگر کنار نظر دیگری نمی‌نشیند. واحد قهّار خودش را در ردیف بقیه نمی‌بیند؛ اگر ببیند، قهّار نیست، یکی از ارباب متفرّق است.


منشأ شرک: حوادث متشتّت عالم

یکی از عواملی که شرک می‌زاید، حوادث متشتّتی بوده که در عالم رخ می‌داده است. از مسائل مختلفی که پیش می‌آمده، گاه گمان می‌کردند این‌ها را نمی‌توان به یک جا نسبت داد. یکی به ظاهر خیر است، یکی شر است؛ یکی لطف است، یکی رزق است؛ یکی زلزله است، یکی باران است. چیزهایی که نسبت‌دادنشان به یک نقطه سخت می‌نمود.

بعدها دیده می‌شود که این مطلب چندان به صورت علمی دنبال نمی‌شده. به هر جهت، تشتّتی که در حوادث می‌دیدند آنان را فراخوانده بود به ارباب متفرّق؛ به ربّ‌های پراکنده. الههٔ باران یک الهه، الههٔ باد یک الهه، الههٔ فلان یک الهه. الهه‌های مختلف.


مشرکان خالقیت و ربوبیت تکوینی را قبول داشتند

این مشرکان خدا را قبول داشتند. منتها خدا را واحدِ محض، به آن معنایی که قرآن می‌خواهد، قبول نداشتند. حتی در بحث سورهٔ ابراهیم که در ماه رمضان انجام شد دیده شد که این‌ها مشکلی با خالقیت خدا نداشتند. آن بحث‌ها را دوباره ورود نمی‌دهیم؛ فقط چند آیه نگاه می‌کنیم.

می‌دانستند خدا خالق است. توحید خالقی را قبول داشتند. می‌دانستند ربوبیت تکوینی هم به عهدهٔ خداست: باران را خدا می‌فرستد، بادها را خدا می‌فرستد. این‌ها را هم قبول داشتند؛ در آیات هم هست.

آنچه پذیرشش سخت بوده و سخت است، این است که ربوبیت تشریعی را هم بپذیرند. یعنی بگویند آن کسی که برنامه می‌دهد و ما بر اساس آن برنامه‌ها باید عمل کنیم، آن هم خداست.

اگر مطلب را تبدیل کنند به ارباب متفرّق — یعنی تبدیلش کنند به آدم‌های مختلف، الهه‌های مختلف، اله‌های مختلف — آن گلوگاه باز می‌شود. آدم می‌تواند از زیر بار برنامهٔ واحد در برود. برنامه که یکی شد، باید عمل کرد؛ برنامه که ده تا شد، میان‌شان می‌توان ساخت‌وپاخت کرد و در رفت.


بت‌پرستی امروز چوب و سنگ نیست

اکنون تصور می‌شود ما بت‌پرستی نداریم. گاهی آیاتی را که می‌خوانیم می‌گوییم این آیه چه ربطی به ما دارد؟ یا دست‌کم به عنوان گزارش‌های تاریخی نگاه می‌کنیم: این‌ها مردمانی بودند که چوب و سنگ‌هایی را می‌تراشیدند به نام اله‌های مختلف و می‌پرستیدند. ما که اکنون چنین کاری نمی‌کنیم. چوب و سنگ نمی‌تراشیم. در جاهای زیادی از دنیا این‌گونه نیست؛ مگر شاید هند و چین و جاهایی از این دست.

تازه در همان جاهایی هم که بت‌پرستی هست، به شهادت قرآن و به شهادت خودشان، حرف‌شان این است:

«أَلَا لِلَّهِ ٱلدِّينُ ٱلْخَالِصُ وَٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُوا۟ مِن دُونِهِۦٓ أَوْلِيَآءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلْفَىٰٓ إِنَّ ٱللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِى مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى مَنْ هُوَ كَٰذِبٌ كَفَّارٌ» (زمر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که دین خالص از آنِ خداست. و کسانی که جز او دوستانی گرفته‌اند [می‌گویند:] ما اینان را نمی‌پرستیم جز برای آنکه ما را به خدا نزدیک کنند. خدا میان آنان در آنچه اختلاف می‌کنند داوری می‌کند. خدا آن را که دروغ‌گو و ناسپاس است هدایت نمی‌کند.

می‌گویند ما فقط می‌خواهیم وسیلهٔ تقرّب گذاشته باشیم؛ بت را به عنوان وسیلهٔ تقرّب به سمت حق گذاشته‌ایم.

«وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّـُٔونَ ٱللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِى ٱلْأَرْضِ سُبْحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (یونس/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جز خدا چیزهایی را می‌پرستند که نه زیانی به آنان می‌رساند و نه سودی؛ و می‌گویند اینان شفیعان ما نزد خدایند. بگو آیا خدا را به چیزی خبر می‌دهید که در آسمان‌ها و زمین نمی‌داند؟ او منزّه و برتر است از آنچه شریک می‌گیرند.

می‌گویند اینان شفیعان ما نزد پروردگارند. همین چیزی که ما راجع به ائمه علیهم‌السلام می‌گوییم: این‌ها را به عنوان شفیع قرار داده‌ایم.

اگر فقط همین‌طور تصور کنیم، قرآن از ما جدا شده و ما از قرآن جدا شده‌ایم. باید آیات را با هم نگاه کرد. فرق شفاعت مأذون با شفاعت بی‌دلیل را بعداً از سورهٔ سبأ می‌خوانیم. فعلاً اصل مطلب این است: ارباب متفرّق امروز علوم مختلفه‌ای است که در کنار خدا و در هم‌عرض دین، نظر خودش را می‌گوید و پافشاری هم می‌کند که نظر ما این است.

در مسائل سیاسی قرآن نظر داده؛ سیاستمداران هم نظر دارند. در مسائل روان‌شناسی و مسائل انسانی خدا یک سری کلّیات گفته، یا چیزهایی گفته؛ این نظر دین است. روان‌شناس‌ها هم اینجا نظر دارند. در جامعه‌شناسی هم جامعه‌شناس‌ها نظر دارند. و قس علی هذا. خدای هم‌عرض یعنی همین: اینکه این‌ها می‌گویند و ما هم می‌گوییم.


إن الحکم إلا لله: ما مستنبط قانونیم، نه قانون‌گذار

فضای آیه بعد از پرسش ارباب متفرّق همین را نشان می‌دهد:

«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِۦٓ إِلَّآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّآ إِيَّاهُ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز او چیزی نمی‌پرستید مگر نام‌هایی که خودتان و پدرانتان نامیده‌اید؛ خدا بر آن‌ها هیچ برهانی فرو نفرستاده است. حکم جز برای خدا نیست. فرمان داده که جز او را نپرستید. این است دین استوار، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

بحث این است که ربوبیت تشریعی یعنی همین: هرچه خدا گفت، آن کلّیاتی را که گفت نگه دارید. در جاهایی که چیزی نگفته و دست را باز گذاشته، می‌شود منطقة الفراغ. در آن منطقة الفراغ دست باز است برای موضوعات، برای پیدا کردن افرادِ واجب تخییری؛ مسائل خوب و مهمی هم هست. آنجا می‌شود با شورا و مشورت، تکلیف جاهایی را که شرع تعیین نکرده مشخص کرد.

وگرنه نمی‌گوید «وأمرُ الله شورى بينهم». نیست که امر الله را ببریم توی مجلس تصویب کنیم، ببینیم تصویب می‌شود یا نمی‌شود. اگر چیزی به نام «إن الحکم إلا لله» می‌بینید، یعنی همین.

تفاوت حاکمیت و قانون ما به عنوان جامعهٔ دینی با قوانین جاهای دیگر دنیا این است که بقیه قانون‌گذارند؛ ما مستنبط قانونیم. بقیه قانون می‌گذارند. ما قانون نمی‌گذاریم. ما قانون را استنباط می‌کنیم.

اصلاً مبنای حکومت دینی و تمام مبنای بحث ولایت فقیه فقط و فقط همین است: «إن الحکم إلا لله». فقط. برای همین امام در کتاب ولایت فقیه می‌گویند به قدری مطلب واضح است که تصورش، یعنی صرف تصورش، تصدیقش را به دنبال دارد. اگر کسی فقط بتواند درست تصور کند، تصدیق می‌کند. سختی از ابهام تصور است، نه از سنگینی برهان. تصور که درست شد، تصدیق پشت سرش می‌آید.

برای همین است کتابی که آیت‌الله جوادی نوشته‌اند به نام «ولایت فقیه، ولایت فقاهت و عدالت». ولایت فقاهت و عدالت؛ نه ولایت آقا، این آقا. ولایت فقیه یعنی ولایت فقاهت و عدالت. یعنی این را نگه دارید که باید احکام و فضاهای دینی باشد و حکم و حاکمیت مال خداست. این را که نگه داشتید، آن‌وقت در جاهایی که منتهی‌الیه فراغ است بنشینید مشورت کنید، کار کنید، بحث کنید، فکر کنید، مجلس راه بیندازید. همهٔ این‌ها می‌شود.


روان‌شناسی در عرض خدا: شریک جنسی و تجویز خودارضایی

روان‌شناسی را نگاه کنید، جامعه‌شناسی را. همین پنجشنبه حرف زده شد. بخش فارسی رادیو بی‌بی‌سی را دقت کنید. آنجا نظریه‌های روان‌شناسی‌اش را می‌گوید؛ دکتری این چیزها هم دارد. خودم شنیده‌ام. می‌گوید دو سه بار در هفته خودارضایی را تجویز می‌کنیم، توصیه می‌کنیم. ارتباط با شریک جنسی — اصلاً بحث همسر دیگر مطرح نیست؛ نه بحث همسر مطرح است، نه بحث جنس مخالف. بحث، بحث «شریک جنسی» است. شریک جنسی مفهومی اعم است در روان‌شناسی؛ می‌تواند جنس موافق را هم زیر پر بگیرد. تأکید هم می‌کنند که شریک جنسی یعنی این تعریفش. بودن با شریک جنسی پیش از ازدواج را هم توصیه می‌کنیم.

البته شنوندگان زنگ زدند و سؤال کردند از لحاظ شرعی چطور است؛ این که شما می‌گویید اشکال دارد. می‌گوید ما ضمن احترام به همهٔ مذاهب می‌گوییم خوب است. ضمن احترام به همهٔ مذاهب. احترام را روی زبان می‌گذارد و حکم را زیر پایش می‌گذارد. این همان نشستن در عرض خداست، نه کنار آمدن با دین.

این می‌شود شراکت. یعنی خودش را در عرض خدا می‌بیند. درست است خدا این را می‌گوید؛ روان‌شناس هم دارد برای خودش فکر می‌کند. درست است خدا این‌گونه می‌گوید؛ جامعه‌شناسی علمی است برای خودش. ما نمی‌خواهیم علم را ضایع کنیم؛ حواس باشد. ضایع کردن علم نیست. بحث این است که حاکمیت را، یعنی چه را، ارادهٔ قاهر و غالب می‌بیند. وقتی آن ارادهٔ قاهر و غالب را دید و ساختار را چید، آن‌وقت توی آن یک عالم مطلب هست که به ذهن و فکر ما گذاشته‌اند و به شورا گذاشته‌اند.

«إن الحکم إلا لله» را نگه دارید. حالا حکومت چگونه باشد؟ حکومت پادشاهی باشد؟ این دیگر دست ماست. حکومت جمهوری باشد؟ این دیگر دست ماست. باید بنشینیم فکر کنیم، شورا بگذاریم. «إن الحکم إلا لله» هم با پادشاهی سازگار است. مهم این است که حکم، حکم الله باشد. اصلاً بر اساس رأی مردم حاکمان تعیین بشوند یا نشوند، این‌ها به خودمان مربوط است. یک جا می‌گوییم بر اساس رأی مردم تعیین شوند؛ یک جا می‌گوییم نشوند. به «إن الحکم إلا لله» ضربه‌ای نمی‌خورد.

یعنی پادشاهی باشد، منتها همه چیز با دین چک شود؛ آن ساختار اصلی. اگر چنین چیزی داشته باشیم، این هم می‌شود «إن الحکم إلا لله». موضوعاتی مثل مدارس کی تعطیل شوند، بانک‌ها کی باز شوند و کی بسته شوند، ترافیک را چه کار کنند: این‌ها می‌نشینند فکر می‌کنند، بحث می‌کنند. همهٔ این امور در منتهی‌الیه فراغ‌ها انجام می‌شود؛ نه آن‌که خدا گفته در فحشا چنین کنید.


حدّ زنا: همان خدای رحمت، رأفت را اینجا برمی‌دارد

همان خدایی که مهندسی عالم را روی رحمت درست کرده و به پیامبرش گفته:

«وَمَآ أَرْسَلْنَٰكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَٰلَمِينَ» (انبیاء/۱۰۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستاده‌ایم.

همان خدا گفته:

«ٱلزَّانِيَةُ وَٱلزَّانِى فَٱجْلِدُوا۟ كُلَّ وَٰحِدٍ مِّنْهُمَا مِا۟ئَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِى دِينِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَآئِفَةٌ مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (نور/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زن زناکار و مرد زناکار را هر یک از آن دو را صد تازیانه بزنید؛ و اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، در دین خدا نسبت به آن دو دلسوزی‌تان نگیرد؛ و باید گروهی از مؤمنان عذابشان را مشاهده کنند.

صد ضربه. اینجا دیگر جای رحمت و رأفت به آن معنا نیست. بعد تازه باید گروهی از مؤمنان بایستند کتک خوردن این‌ها را نگاه کنند. اینجا وقتی قرآن این را می‌گوید، دیگر نیا بگو که البته ما در روان‌شناسی و تحقیقات جامعه‌شناسی چیز دیگری استخراج کرده‌ایم؛ نشسته‌ایم بررسی کرده‌ایم چیز دیگری درآمده.

این است «أأرباب متفرّقون خیرٌ». روان‌شناس‌ها یک چیز می‌گویند، جامعه‌شناس‌ها یک جور دیگر، یک سری روان‌شناس دیگر حرف دیگری می‌زنند. این بشر بدبخت از هر سو کشیده می‌شود این‌ور و آن‌ور. یک روان‌شناس برمی‌گردد می‌گوید البته ما می‌گوییم خوب است؛ حالا دیگر ضمن احترام به مذاهب. این چه احترامی است؟ او می‌گوید نظر من قاهر است: من خدای واحد قهّار. در عرض بقیه ننشسته که تو بگویی البته نظر بقیه هم هست، نظر دین هم هست.

این فضاهایی که قرآن باز می‌کند برای همین است. می‌خواهد سلطهٔ مطلق خدا را نشان دهد: چه در ربوبیت تکوینی که قبول داشتند، چه در ربوبیت تشریعی که می‌خواهد اثباتش کند. این می‌شود بت‌پرستی جدید. بت‌پرستی‌ای که از سنگ و چوب درآمده.

واقعاً همه را فکر نکنید مثل ما که بگوییم غلط کرده گفته. این‌گونه نیست. می‌بینید خیلی‌ها می‌گویند «اِ! پس این‌هایی که تحقیق کرده‌اند چه؟ آن‌هایی که این کار را کرده‌اند چه؟» تحقیق را بت می‌کنند؛ بعد از مدتی خود همان‌ها به سرعت غلط‌کردن‌نامه‌شان را درمی‌آورند. بت امروز گاهی یک مقاله است، گاهی یک کرسی دانشگاه.


زندانِ هتل و ارباب متفرّق مجازات

یک موقع می‌گویند زندان، مجرم مریض است. مریضی که زده یک نفر را کشته. مریض را که نمی‌کشند؛ می‌برند زندان. بردند زندان، بعد حقوق زندانی‌ها و فلان بحث می‌شود. زندان نباید جای مخوفی باشد. می‌شود هتل. وقتی شد هتل، بازدارندگی ندارد این زندان به این شیوه. باز دوباره عوض می‌کنند.

یک نهضت برعکس. یکی از مشکلات زندان‌های ما فصل سرماست. زندان‌ها خودشان هم گاهی بدتر. دمِ فصل سرما که می‌شود طرف خط‌خطی می‌کند یک نفری، دعوا راه می‌اندازد به حدّ خط‌خطی کردن، بعدش سه ماهی می‌رود زندان؛ عن عمد می‌رود زندان. بی‌سرپرست است، فلان و فلان. یعنی این می‌شود زندان که اصلاً هیچ بازدارندگی ندارد. این‌جور مجازات هیچ بازدارندگی ندارد. جایی که باید بترساند، گرمخانه می‌شود؛ مجرم حساب می‌کند سه ماه سقف و غذا بهتر از سرماست.

بعد باز دوباره نهضت‌های برعکسش الان دارد راه می‌افتد در بحث زندان: می‌گویند اگر یک نفر، یک نفر را کشته باید کشته شود. این است که بازدارندگی دارد. می‌بینی در برخی شاخه‌های روان‌شناسی می‌گویند بله، همجنس‌گرایی: طرف همجنس‌گرا به دنیا می‌آید اصلاً. وقتی انحراف جنسی را می‌خواهد تعریف کند، اصلاً جزو انحراف جنسی لحاظ نمی‌کند. می‌گوید انحراف جنسی این‌هاست، این‌ها، این‌ها؛ و اصلاً همجنس‌گرا بودن جزو انحرافات جنسی محسوب نمی‌شود.

این می‌شود ارباب متفرّق. خدا این را می‌گوید، این‌ها این را می‌گویند، آن‌ها این را می‌گویند. برای همین بعد می‌گوید حکم و حاکمیت چه در حکم تکوینی و چه در حکم تشریعی از آنِ خداست. و امر دارد که حکم تشریعی‌اش را بگوید. با حکم تشریعی همین است.

معنای علمی واحد قهّار را اکنون می‌گوییم چیست؛ و بعد برای همین می‌خواهد خودش را کنار بقیه نبیند. این مطلب علمی ثمرهٔ عملی دارد. اگر یک واحدی واحد قهّار باشد، ثمرهٔ عملیش این می‌شود که دیگر نظر او در کنار نظر دیگری نمی‌نشیند. ثمرهٔ عملیش «إن الحکم إلا لله» است.


مؤمنون: زمین مال کیست؟ سیقولون لله

در آیهٔ هشتادوسه سورهٔ مبارکهٔ مؤمنون، صفحهٔ سیصدوچهل‌وهفت مصحف، همین را می‌بینیم. مشرکان این چیزها را قبول داشتند. قبول کردنش کاری ندارد.

«لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَءَابَآؤُنَا هَٰذَا مِن قَبْلُ إِنْ هَٰذَآ إِلَّآ أَسَٰطِيرُ ٱلْأَوَّلِينَ» (مؤمنون/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی ما و پدرانمان را پیش از این به این وعده داده‌اند؛ این جز افسانه‌های پیشینیان نیست.

می‌گویند این را به قبلی‌های ما هم وعده داده بودند. این‌ها نیست مگر اساطیر الأوّلین. حالا:

«قُل لِّمَنِ ٱلْأَرْضُ وَمَن فِيهَآ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ» (مؤمنون/۸۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو زمین و هر که در آن است از آنِ کیست اگر می‌دانید؟

«سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ» (مؤمنون/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی خواهند گفت از آنِ خداست. بگو پس آیا متذکّر نمی‌شوید؟

زمین مال کیست؟ این چیزها مالکیتش با کیست؟ ازشان بپرس. می‌گویند مال خداست. با این مشکلی ندارند. پس آیا متذکّر نمی‌شوید؟

«قُلْ مَن رَّبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ ٱلسَّبْعِ وَرَبُّ ٱلْعَرْشِ ٱلْعَظِيمِ» (مؤمنون/۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو پروردگار آسمان‌های هفت‌گانه و پروردگار عرش بزرگ کیست؟

مدیریت این آسمان‌های هفت‌گانه کیست؟ این هفت آسمان منظور این نیست که حالا به این صورتِ ساده هفت تا آسمان داریم؛ این یک بحث‌های عرفانی دارد سر جای خودش ان‌شاءالله. بالاتر از این سماوات السبع، بالاتر از این هفت آسمان، دقیقاً تخت خدا آنجاست. این تخت خدا هم چوب توش نیست. در تخت خدا چوب به کار نرفته. تخت خدا یک چیز دیگر است؛ فلزی هم نیست. اینکه صاحب این عرش کیست و پیامبر چه نسبتی با آن دارد، در روایت هم هست؛ این‌ها بحث جداست.

گاهی مفسّری که اینجا رسیده، اگر سطحی بوده — و در بسیار مفسّرین این‌جوری است؛ حالا اسم نمی‌خواهم ببرم — دیگر خیلی حرف‌های مسخره‌بازی درآورده که مثلاً این هفت آسمان چه‌جوری است، بعد تخت خدا کجا خورده، بعد چه‌جوری است. ولی به همین ظواهر، ظاهر اجمالی‌اش به نظر می‌آید. حالا این را هم چه کسی مدیریت می‌کند؟

«سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ» (مؤمنون/۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی خواهند گفت خدا. بگو پس آیا پروا نمی‌کنید؟

این را هم قبول دارند که مدیریت عالم به دست کیست.

«قُلْ مَنۢ بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ» (مؤمنون/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو کیست که ملکوت هر چیزی به دست اوست و او پناه می‌دهد و در برابر او پناه داده نمی‌شود، اگر می‌دانید؟

بگو کیست که ملکوت هر شیء — یعنی باطن هر شیء — به دست خداست. پناه می‌دهد و خودش پناهنده نمی‌شود به کسی. اگر می‌دانید بگویید. «بیده ملکوت» را ازشان بپرس؛ می‌گوید:

«سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّىٰ تُسْحَرُونَ» (مؤمنون/۸۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی خواهند گفت خدا. بگو پس چگونه افسون شده‌اید؟

این چیزها چیزهایی نیست که در آن مشکل پیدا کنند. پس چگونه افسون شدید و سحر شدید؟


یونس: از آسمان و زمین که روزی می‌دهد کیست؟

آیهٔ سی‌ویک سورهٔ مبارکهٔ یونس، صفحهٔ دویست‌ودوازده مصحف، همان پرسش را از سمت رزق و تدبیر تکرار می‌کند.

«قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ أَمَّن يَمْلِكُ ٱلسَّمْعَ وَٱلْأَبْصَٰرَ وَمَن يُخْرِجُ ٱلْحَىَّ مِنَ ٱلْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ ٱلْمَيِّتَ مِنَ ٱلْحَىِّ وَمَن يُدَبِّرُ ٱلْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ ٱللَّهُ فَقُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ» (یونس/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو کیست که از آسمان و زمین روزی‌تان می‌دهد؟ یا کیست که شنوایی و بینایی را مالک است؟ و کیست که زنده را از مرده بیرون می‌آورد و مرده را از زنده بیرون می‌آورد؟ و کیست که کار را تدبیر می‌کند؟ به‌زودی خواهند گفت خدا. بگو پس آیا پروا نمی‌کنید؟

بگو کیست که شما را از آسمان و زمین روزی می‌دهد. کیست که مالک شنوایی و بینایی است؟ کیست که زنده را از مرده بیرون می‌آورد و مرده را از زنده. کیست که تدبیر امور به دست اوست؟ این را از مشرکان بپرس ببین کیست. به تو می‌گویند خدا. یعنی با این مشکل ندارند؛ خدا این کارها را می‌کند. مشرکان هم می‌گویند خدا می‌کند. پس بگو آیا تقوا به خرج نمی‌دهید؟

بهشان می‌گویند کی خالق است؟

«وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ ٱلْعَزِيزُ ٱلْعَلِيمُ» (زخرف/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از آنان بپرسی چه کسی آسمان‌ها و زمین را آفریده است، قطعاً خواهند گفت آن‌ها را همان شکست‌ناپذیر دانا آفریده است.

مشرکان با این‌ها موردی ندارند. آدم‌ها کلاً با این مسائل موردی ندارند.


مشرکین یعنی ماها: از شفعا به شرکا

مشرکین یعنی ماها. دقیقاً. شفعا بودند ولی رسیدند به شرکا. شفعای‌شان کسانی شدند که در میان‌شان شریک‌اند. این شفعا شدنِ شرکا، شفعای دقیقاً مقام به ارتقا رسیده. این بت‌های جدید که ساخته می‌شود.

خود قرآن می‌گوید این اله‌های مختلف را که جمع کردی، تعجّب می‌کردند. در سورهٔ ص هست؛ به پیامبر می‌گفتند:

«أَجَعَلَ ٱلْـَٔالِهَةَ إِلَٰهًا وَٰحِدًا إِنَّ هَٰذَا لَشَىْءٌ عُجَابٌ» (ص/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا خدایان را یک خدای یگانه کرده است؟ این واقعاً چیز شگفتی است.

تو همهٔ اله‌ها را ورداشته‌ای یکی؟ این واقعاً چیز شگفتی است. همین چیزی که الان ما می‌گوییم. می‌گوییم یک تبر خلیل‌اللهی ان‌شاءالله به دست امام زمان بیاید که امام زمان با آن تبر خلیل‌اللهی‌اش بگوید:

«أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (انبیاء/۶۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اف بر شما و بر آنچه جز خدا می‌پرستید. آیا نمی‌اندیشید؟

اف به خودتان، به این علومی که ساخته‌اید؛ بزند این‌ها را در و داغون کند؛ بت‌ها را بشکند. آن موقع می‌گوییم اع، این علوم را نمی‌شکنی؟ عجب کار عجیبی داری می‌کنی.

یعنی استقرار «إن الحکم إلا لله» با آن تبر خلیل‌اللهی باید زده شود.


مهندسی و علوم انسانی: با ده الهه می‌شود در رفت

ماهایی که در فضای مهندسی هستیم — و شما که بیشتر در فضای مهندسی هستید — از این فضا یک مقدار دورید. چون در ریاضی و فیزیک، به‌خصوص با گزارش‌هایی که به شما می‌شود، هوای نفس خیلی در آن مؤثر نیست؛ و به جواب‌های واحد هم می‌رسد. یعنی این مسئله یک جواب واحد دارد. این مسئله را کی حل بکند یا نکند، کی رویش تحقیق بکند یا نکند، در جواب این مسئله تأثیر ندارد. عمدتاً این‌جوری است. البته در فیزیک یک مقدار حرف‌های دیگری هم هست. ولی عمدهٔ شما با فضای مهندسی گاهی دقیقاً از فضای انسانی — فضای علوم انسانی منظورم — یک مقدار دورید. در مهندسی دو محقق با دو هوای نفس معمولاً به یک جواب می‌رسند؛ در علوم انسانی دو محقق با دو عقبه‌اند و دو هوا، دو الهه می‌سازند.

نمی‌دانید این که هی نظرات مختلف کنار هم گذاشته می‌شود، کی تحقیق بکند به چه نظری برسد، با چه عقبه‌ای، با چه فکری، با چه هوای نفسی. این است که می‌گوید شما این الهه‌ها را از روی هوای نفس‌تان ساخته‌اید.

چرا؟ به دلیل اینکه وقتی رأی یکی شد، الهه شد یکی، دیگر نمی‌توانی در بروی. همین یک دانه را باید عمل کنی. ولی آیات این را می‌گوید — از روی آیات نشان می‌دهم؛ این انشای من نیست — اگر فرض این الهه‌ها شد ده تا، در ساخت‌وپاخت و لابه‌لای این وسط‌ها می‌شود یک جوری در رفت. روان‌شناسی به نظر ایشان این‌جوری می‌شود؛ روان‌شناسی که آن‌ها می‌گویند این‌جوری می‌شود؛ تحقیقات ایشان این‌جوری شده. خیلی راحت می‌شود در رفت.

می‌گویند تحقیقات روان‌شناسی نشان می‌دهد که ارتباط جنس مخالف پیش از ازدواج خیلی مضر است. قرآن هم می‌گوید:

«وَمَن لَّمْ يَسْتَطِعْ مِنكُمْ طَوْلًا أَن يَنكِحَ ٱلْمُحْصَنَٰتِ ٱلْمُؤْمِنَٰتِ فَمِن مَّا مَلَكَتْ أَيْمَٰنُكُم مِّن فَتَيَٰتِكُمُ ٱلْمُؤْمِنَٰتِ وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَٰنِكُم بَعْضُكُم مِّنۢ بَعْضٍ فَٱنكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَءَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِٱلْمَعْرُوفِ مُحْصَنَٰتٍ غَيْرَ مُسَٰفِحَٰتٍ وَلَا مُتَّخِذَٰتِ أَخْدَانٍ فَإِذَآ أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفَٰحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ مَا عَلَى ٱلْمُحْصَنَٰتِ مِنَ ٱلْعَذَابِ ذَٰلِكَ لِمَنْ خَشِىَ ٱلْعَنَتَ مِنكُمْ وَأَن تَصْبِرُوا۟ خَيْرٌ لَّكُمْ وَٱللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (نساء/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس از شما که توانگری ندارد تا زنان پاکدامن مؤمن را به همسری گیرد، از کنیزان مؤمنی که در اختیار دارید. خدا به ایمان شما داناتر است؛ برخی از شما از برخی‌اید. پس آنان را با اجازهٔ خانواده‌شان به همسری گیرید و مهرشان را به شایستگی بدهید، پاکدامن باشند نه زناکار و نه گیرندهٔ دوستِ پنهانی. و چون در حصار آمدند، اگر مرتکب زشتی شوند، بر آنان نیمی از عذاب زنان آزاد است. این برای کسی از شماست که از مشقّت بترسد؛ و اینکه صبر کنید برایتان بهتر است؛ و خدا آمرزندهٔ مهربان است.

دوست‌دختر و دوست‌پسر را در ازدواج راه ندهید؛ اصلاً این را نگیرید. این یکی. یک عدهٔ دیگر می‌گویند اصلاً خیلی هم کار خوبی است. یک عده می‌گویند سوسه است؛ یعنی نه خوب است نه بد. یک عده بیماری روانی می‌گویند هست، یک عده می‌گویند نیست.

چون دنبال هوای نفس باشد، در این الهه‌ها می‌شود در رفت. الههٔ سیاست‌گذار یک چیزی می‌گوید، الههٔ روان‌شناسی یک چیزی، الههٔ جامعه‌شناسی یک چیزی. این را باید ببریم تو مجلس تصمیم بگیریم ببینیم نظر مجلس چیست، نظر عقلا چیست؛ از این بپرسیم، از آن بپرسیم. اگر اصل را گم کنید، اصل مشورت هم زیر سؤال می‌رود. «وأمرُ الله شورى بينهم» نداریم؛ «وأمرهم شورى بينهم» داریم. آن شورا مربوط به امر خودشان است؛ امر خدا را که نمی‌برند شورا.


و امرهم شورى بينهم؛ امر الله را به مجلس نبرید

این آیه را باید با هم نگاه کرد تا فضای ما درآید. با اصل «إن الحکم إلا لله» کسی مشکلی ندارد؛ مشکل از جایی شروع می‌شود که امر الله را جای امرهم می‌نشانند. پیش از آنکه شوری را باز کنیم، بحث علمی واحد قهّار را ببینیم تا برسیم به «أسماءً سمیّتموها».


واحد قهّار: قرآن از بحث علمی ثمرهٔ عملی می‌گیرد

قرآن کتابی است که بحث علمی هم طرح می‌کند و ثمرات عملی‌اش را از همان بحث علمی می‌گیرد. این مالکیت خدا — که خدا چگونه مالک است — باید درست دیده شود. آیهٔ صدوبیست‌وشش و آیهٔ صدوهشت سورهٔ نساء، در صفحات نودوهشت و نودوشش مصحف، همین مالکیت را باز می‌کنند.


نساء: آسمان و زمین مال خداست؛ مالکیت حقیقی نه اعتباری

صفحهٔ نودوهشت، آیهٔ صدوبیست‌وشش نساء:

«وَلِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ وَكَانَ ٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ مُّحِيطًا» (نساء/۱۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است از آنِ خداست؛ و خدا به هر چیزی احاطه دارد.

سماوات و أرض را یک بار هم گفته‌ام: تعبیرش در قرآن به معنی کل عالم است. یعنی کل عالم؛ نه فقط این آسمان و این زمین. شاهدش آیات انتهای سورهٔ جاثیه است: عالم مال خداست.

برای اینکه با این‌جوری که یک چیز مال ماست اشتباه نشود: یک موقع می‌گوییم این قرآن مال ماست، این کتاب مال ماست، این خانه مال ماست. این مالکیت، مالکیت حقیقی نیست؛ مالکیت اعتباری است. اصلاً اگر مال شما بود که یک نفر نمی‌توانست بیاید بدزدد. اینکه یک نفر می‌آید مال شما را می‌دزدد — مثل اینکه کفش یکی را دزدیدند و ما با کتانی رفتیم پایمان تاول گرفت — دقیقاً مشخص است که مال شما به آن معنای حقیقی نیست. این اعتباراً، برای اعتبارات اجتماعی، برای گذران اعتبارات اجتماعی می‌گویند این مال شماست و این مال این.

البته فقه این چیزها را دائر مدار همین بحث‌ها می‌داند و همین‌ها را تشریح می‌کند و همین بحث‌ها درست است در فقه که این مال این است. فقه مباحث شرعی را دارد. ولی واقعیت مطلب که بحث است: شما مالک یک کفش نیستید؛ برای همین می‌آیند می‌دزدند. اگر می‌توانی نگهش دار. می‌بینی این کفش مال کسی بوده، لحظه‌ای بعد مال کس دیگری است، لحظه‌ای بعد مال کس دیگری. مالکیتش انتقال پیدا می‌کند. این‌ها مالکیت اعتباری است.

آن چیزی که شبیه مالکیت حقیقی بخواهیم بگوییم چیست؟ شبیه مالکیت حقیقی، مالکیت شماست نسبت به تصاویر ذهنی خودتان. این تصویر مال شماست. البته کاملاً هم حقیقی نیست؛ می‌گویم شبیه است. مالکیت حقیقی فقط مال خداست. اینکه این تصویر ذهنی را کسی اصلاً نمی‌تواند بیاید از شما بدزدد. این مال شماست. اصلاً جزء شؤون خود شماست. اینجا دیگر مالکیت اعتباری نیست. اینجا یک مالکیت حقیقی است. علم شما مال شماست. کسی نمی‌تواند بیاید بدزدد. ایمان شما. حتی وقتی این علم خودتان را در اختیار کس دیگری می‌گذارید، این‌جوری نیست که از کلهٔ شما خارج شود و بیاید در اختیار کس دیگر. این مال شماست. چنین علمی، چنین مالکیتی می‌شود مالکیت حقیقی.

برای همین قرآن وقتی می‌گوید آسمان و زمین مال خداست، تا فکر نکنیم مثلاً مثل اینکه این لنگه کفش مال تو است مال خداست، ادامه‌اش می‌گوید خدا به هر چیزی احاطه دارد. در حقیقت یک جور مالکیتی است که محیط به کل شیء است؛ یعنی همه را زیر پر خودش گرفته. تقریباً مثل همان‌جوری که شما مالک تصاویر ذهنی خودتانید. این می‌شود مالکیت خدا. یعنی شما هرچه اسمش را بگذارید شیء — از ملائکه و باران و زمین و در و دیوار — هرچه اسمش شود شیء، خدا به او محیط است.


نساء ۱۰۸: با خیانت‌کاران بیتوته هم خدا هست

صفحهٔ نودوشش، آیهٔ صدوهشت همین سورهٔ نساء. چون به خود شیء محیط است، به آنچه می‌دانند هم محیط است:

«يَسْتَخْفُونَ مِنَ ٱلنَّاسِ وَلَا يَسْتَخْفُونَ مِنَ ٱللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لَا يَرْضَىٰ مِنَ ٱلْقَوْلِ وَكَانَ ٱللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا» (نساء/۱۰۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از مردم پنهان می‌کنند و از خدا پنهان نمی‌کنند؛ در حالی که وقتی شبانگاه سخنانی را که خدا نمی‌پسندد طرح می‌کنند خدا با آنان است؛ و خدا به آنچه می‌کنند احاطه دارد.

از مردم قایم می‌کنند. وقتی بیتوته می‌کنند، نظریه می‌چینند، نقشهٔ خیانت می‌ریزند، و بیتوته می‌کنند چنین کاری را بکنند، خدا با آن‌هاست.

این معیت فرق دارد با آنی که الان من با شمایم، شما با این، این رفقا با همدیگرند. این معیتی است که با احاطه انجام می‌شود. می‌شود این که من با تصاویر ذهنی خودم هستم. فلاسفه اصطلاحاً اسمش را می‌گذارند معیت قیّومی. ناظر همین است. نه اینکه من با شمایم؛ بلکه خدا با اینانی است که بیتوته کرده‌اند. یکی بیتوته هستند، خدا با آن‌هاست. چون به هر شیء محیط است، به هر چیز محیط است، هرچه هم می‌دانند خدا محیط است.

یعنی شما در خدایید. درست نیست این تعبیر؛ تعبیر لغزان است و اگر کسی بدگمان نگاه کند کج می‌فهمد. ولی مقصود همین است: شما در خدایید؛ در خدا دارید فکر می‌کنید اصلاً. آن فکرهایتان را هم خدا ناظر است. اینکه خدا را «بکلّ شیء محیط» در نظر بگیرید، این واحد قهّار بودن درمی‌آید. واحدِ تنها مثل واحدهای دیگر است؛ واحد قهّار پوشاننده است.

برای همین خدا هیچ موقع خودش را به عنوان واحدِ تنها معرفی نکرده. هر جا گفته واحد، می‌گوید واحد قهّار: واحدی که پوشاننده است، قهر و غلبه دارد، غالب است، واحد غالب. برای اینکه درست خودش را معرفی کند. اگر بگوید واحد است، فکر می‌کنند مثل همدیگرند. واحد قهّار به این صورت است.


مجادله: سه نفر نجوا نمی‌کنند مگر خدا چهارمی است

صفحهٔ دویست‌ونودوشش و پانصدوچهل‌وسه. بحث علمی‌اش را تا پایان می‌بریم. پانصدوچهل‌وسه سورهٔ مجادله، آیهٔ هفت:

«أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَىٰ ثَلَٰثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَآ أَدْنَىٰ مِن ذَٰلِكَ وَلَآ أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا۟ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا۟ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (مجادله/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیده‌ای که خدا آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است می‌داند؟ هیچ نجوای سه نفره‌ای نباشد مگر آنکه او چهارمین آن‌هاست، و نه پنج نفر مگر آنکه او ششمین آن‌هاست، و نه کمتر از آن و نه بیشتر مگر آنکه هر جا باشند او با آن‌هاست. سپس روز قیامت به آنچه کرده‌اند آگاهشان می‌کند. خدا به هر چیزی داناست.

نمی‌بینی خدا می‌داند؟ گاهی می‌گوید نمی‌دانی خدا می‌بیند؟

«أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ ٱللَّهَ يَرَىٰ» (علق/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندانسته که خدا می‌بیند؟

اینجا این‌جوری است که نمی‌بینی خدا عالم را می‌داند: آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است. بعد این فرم دانایی را برای اینکه این‌جوری نباشد که من مثلاً از احوالات بعضی از شما اطلاع دارم، وقتی می‌خواهد توصیف کند این‌گونه توصیف می‌کند.

این توصیف را در قبال آن توصیفی بگذارید که در سورهٔ مائده هست:

«لَّقَدْ كَفَرَ ٱلَّذِينَ قَالُوٓا۟ إِنَّ ٱللَّهَ ثَالِثُ ثَلَٰثَةٍ وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّآ إِلَٰهٌ وَٰحِدٌ وَإِن لَّمْ يَنتَهُوا۟ عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (مائده/۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که گفتند خدا سومین از سه تاست قطعاً کافر شده‌اند. در حالی که معبودی جز خدای یگانه نیست. و اگر از آنچه می‌گویند بازنایستند، به کسانی از آنان که کافر شدند عذابی دردناک می‌رسد.

نصارا کافرند که می‌گویند خدا سومیِ سه تاست. یعنی می‌گویند أب و ابن و روح‌القدس؛ أب خداست؛ أب و ابن و روح‌القدس که خدا می‌شود سومیِ عددشان.

در مقابل آن، خدا این‌جوری توصیف می‌کند: سه نفر با همدیگر نجوا نمی‌کنند مگر خدا چهارمی است. چهارمیِ این‌هاست. با چه بدگمانی نگاه نکنید بحث را. به هر چیزی محیط است. این می‌شود خدا چهارِ این سه تاست. اگر پنج نفر با همدیگر نجوا کنند خدا ششمیِ این‌هاست. چه بیاوری پایین‌تر، چه بروی بالاتر، باز همین‌جوری است. خدا عدد بعدی این‌هاست. مگر اینکه خدا با این‌هاست. هر جا باشند خدا هست.


کهف را با مجادله قاطی نکنید

همین قسمت‌هاست که این آیه را با آیهٔ سورهٔ کهف جدا می‌کند. چون بعضی این آیه را با آن آیه مقایسه می‌کنند و یک چیز بدی درمی‌آید. آیهٔ بیست‌ودو کهف را نگاه کنید، صفحهٔ دویست‌ونودوشش. راجع به سگ اصحاب کهف:

«سَيَقُولُونَ ثَلَٰثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْمًۢا بِٱلْغَيْبِ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُل رَّبِّىٓ أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَآءً ظَٰهِرًا وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا» (کهف/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی خواهند گفت سه نفر بودند و چهارمین‌شان سگ‌شان بود؛ و می‌گویند پنج نفر بودند و ششمین‌شان سگ‌شان بود — تیر به تاریکی. و می‌گویند هفت نفر بودند و هشتمین‌شان سگ‌شان بود. بگو پروردگارم به شمارشان داناتر است؛ جز اندکی آنان را نمی‌شناسند. پس دربارهٔ آنان جز به ظاهر جدال مکن و از هیچ‌کس دربارهٔ آنان نظر مخواه.

می‌گویند اصحاب کهف سه نفر بودند، چهارمی‌شان سگ‌شان بود. پنج نفر بودند، ششمی‌شان سگ‌شان بود. تیر به تاریکی: یک حدسی، یک چیزی پرت کردند که مثلاً اصحاب کهف چند نفر بودند یا نبودند. هفت نفر بودند و هشتمی‌شان سگ‌شان بود. خدا می‌داند عددشان چند است. بعضی بحث‌ها بحث بی‌فایده‌ای است. حالا این‌جوری بود یا نبود؟ حالا بیاییم هی نگاه کنیم ببینیم چند نفر بودند. خدا از روی این‌ها می‌گذرد. اگر اینجا تذکر می‌دهد می‌خواهد بگوید بحث بی‌فایده‌ای است. جز به ظاهر هیچ جدالی با کسی نکنید؛ از کسی هم نروید بپرسید این یهودی‌ها و فلان. پیامبر می‌گوید نرو این چیزها را بپرس.

این حرف‌ها یک ضرب‌المثل عربی دارد؛ ما می‌گوییم «درِ به دیوار بشنود». عرب‌ها می‌گویند:

«إِيَّاكِ أَعْنِي وَاسْمَعِي يَا جَارَةُ» (ضرب‌المثل عربی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تو می‌گویم دختر؛ تو بشنو ای همسایه.

می‌گویند دخترم به تو می‌گویم، عروس‌خانم تو گوش کن. خیلی وقت‌ها المیزان این را می‌آورد: من باب «إیاکِ أعنی واسمعی یا جارة». حالا کسی نداند می‌گوید یعنی چه؟ یعنی به پیامبر می‌گوید این کار را نکن، یعنی دارد به بقیه می‌گوید. دارد به بقیه می‌گوید کلاً از این بحث‌های بی‌فایده نکنید.

این را هم کنار می‌گذارند می‌گویند آیه ربطی ندارد؛ می‌گویند سگ اصحاب کهف هم به همین ترتیب دارد می‌گوید: سه تا چهارمی‌شان سگ، پنج تا ششمی‌شان سگ. نه. با این قرائن که خدا به کلّ شؤون محیط است و چنین و چنان، و اینجا می‌گوید همه جا هست، این در این سیاق دیده می‌شود. در این فضا وقتی در این متن نگاه می‌کنی، معنایش یک واحد قهّار است: یک واحد با قهر و غلبه؛ یک واحد پوشاننده. چنین خدایی است. برای همین گفته می‌شود خدا واحد قهّار است. چندین آیه همین‌جوری آمده که خدا واحد قهّار است. عدد بعدیِ نجواکنندگان بودن، شمارش سگ اصحاب کهف نیست؛ معیت احاطه است.


برگردیم به یوسف: ارباب متفرّق یا الله الواحد القهار

حالا برگردیم روی سوره. صفحهٔ دویست‌وچهل:

«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو رفیق زندان، آیا ربّ‌های پراکنده بهترند یا خدای یگانهٔ قهّار؟

این ارباب متفرّق بهترند، یا می‌پرستید، یا یک خدا بهتر است؛ راحت‌تر این‌جوری. با آن آیاتِ شرکای متشاکس و ناسازگار بهتر است یا زیر پرِ خدا بودن؟

«ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَآءُ مُتَشَٰكِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» (زمر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا مثلی زده: مردی که در او شریکان ناسازگارند، و مردی که تسلیم یک مرد است. آیا این دو در مثل یکسان‌اند؟ سپاس خدا را؛ بلکه بیشترشان نمی‌دانند.

«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِۦٓ إِلَّآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّآ إِيَّاهُ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز او چیزی نمی‌پرستید مگر نام‌هایی که خودتان و پدرانتان نامیده‌اید؛ خدا بر آن‌ها هیچ برهانی فرو نفرستاده است. حکم جز برای خدا نیست. فرمان داده که جز او را نپرستید. این است دین استوار، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

این چیزی که از غیر خدا می‌پرستید و عبادت می‌کنید — که دقیقاً معنای عبادت همین حرف‌گوش‌کردن است — یک سری اسماء بی‌مسمّاست که خودتان اسمش را گذاشته‌اید. شما و پدرانتان خودتان این‌ها را درست کرده‌اید. از طرف خدا هیچ دلیلی هم برایش نیامده. نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی. هیچ دلیلی ندارید برای این چیز. صرف این است که میراث فرهنگی‌تان است. یعنی به عنوان میراث فرهنگی بهتان رسیده.


میراث فرهنگی بی‌سلطان: چهارشنبه‌سوری و گاوبازی

این چیزی که شما الان چهارشنبه‌سوری راه انداخته‌اید، یک اسم است، یک مسمّی است، یک تفریح. نه دلیل عقلی این را تأیید می‌کند، نه نقلی این را تأیید می‌کند. چه می‌زنید؟ در را داغون می‌کنید، سر و صدا آدم‌ها را ذله می‌کنند این‌جوری که چه؟ یک‌جوری سنّتی است که به جا مانده. حق این است که خدا بگوید:

«وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا۟ إِلَىٰ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَإِلَى ٱلرَّسُولِ قَالُوا۟ حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ ءَابَآءَنَآ أَوَلَوْ كَانَ ءَابَآؤُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ شَيْـًٔا وَلَا يَهْتَدُونَ» (مائده/۱۰۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به آنان گفته شود به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر بیایید، می‌گویند آنچه پدرانمان را بر آن یافته‌ایم ما را بس است. آیا اگر پدرانشان چیزی نمی‌دانستند و هدایت نمی‌یافتند؟

باباهایتان یک غلطی کردند حالا. نه اهل عقل بودند نه با یک کتاب هدایت شدند. «یهتدون» همان بحث عقل و سمع است که در سورهٔ ابراهیم گفتیم:

«وَقَالُوا۟ لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِىٓ أَصْحَٰبِ ٱلسَّعِيرِ» (ملک/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گویند اگر می‌شنیدیم یا می‌اندیشیدیم در زمرهٔ دوزخیان نبودیم.

اگر ما اهل سمع بودیم و اهل عقل بودیم این‌جوری نبودیم.

یا مثلاً اسپانیایی‌ها. بحث گاوبازی‌شان یک چیز عجیبی است. یک سری شهدای گاوبازی دارند. باور کنید قبلش سه روز احترام می‌کنند. که چه مثلاً؟ حالا آمده باباهایتان نمی‌فهمیدند یک چنین مراسمی راه انداختند که چه. گاوها را سفره می‌کنند که چه حالا. می‌خندند. خیلی از این کارها را به چه عقلی؟ یک چیزی باید یک عقلی تأیید کند، یک نقل معتبری تأیید کند آن کار را. اگر هیچ عقلی تأیید نمی‌کند، هیچ نقلی هم تأیید نمی‌کند، شاید باباهایتان نمی‌فهمیدند چنین کاری. حالا هی به عنوان میراث فرهنگی از باقی‌ماندهٔ زمان هخامنشیان مثلاً. غلط کردند چنین میراثی راه انداختند که دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد.

یک موقع کار بی‌خودی است صرفاً. مثل مثلاً در تایلند ماردویدن: مارها را می‌دوانند. حالا این هم یک حرکت از مردم است. ولی کارهایی که همین‌جوری تفریح است، جزو تفریحات مباحه آنجا. همان‌جوری که خدا در روابط دوست دارد یک آخری به اعضای جامعه بدهد، همین‌جوری دوست دارد رخصتش هم محفوظ بماند. اگر کسی بخواهد تفریحی بکند که ضرری ندارد، این هم یک آخری به رخصت است. رخصت‌هایی است که مردم فوتبال بازی می‌کنند؛ این‌ها اشکال ندارد. می‌شود جنبهٔ تفریح.

ولی این که گاوبازی و چهارشنبه‌سوری و فلان، می‌گوید این‌ها چیزی است که این بت‌هایی که درست کرده‌اید، این اسمایی که درست کرده‌اید، اسم بی‌مسمّاست؛ محتوا ندارد. این سیاستی که درست کرده‌اید، این علم و سیاستی که این‌جوری درست کرده‌اید، همان چیزهایی که گفتم: این روان‌شناسی، این جامعه‌شناسی، این حقوقی که این‌جوری درست کرده‌اید، این علوم انسانی که این‌جوری درست کرده‌اید، یک اسمای بی‌مسمّا خودتان درست کرده‌اید.


نجم: لات و عزّى و منات؛ قسمة ضیزى

وقتی راجع به این اسمای بی‌مسمّا حرف می‌زند، سورهٔ نجم، صفحهٔ پانصدوبیست‌وشش، بحث لات و عزّى و منات را درمی‌آورد:

«أَفَرَءَيْتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلْعُزَّىٰ» (نجم/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آیا لات و عزّى را دیده‌اید؟

«وَمَنَوٰةَ ٱلثَّالِثَةَ ٱلْأُخْرَىٰٓ» (نجم/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و منات، آن سومین دیگر را؟

«أَلَكُمُ ٱلذَّكَرُ وَلَهُ ٱلْأُنثَىٰ» (نجم/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پسران از آنِ شماست و دختران از آنِ او؟

«تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَىٰٓ» (نجم/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه این تقسیمی نارواست.

لات و عزّى و منات. برای شما پسر، برای خدا دختر. البته این بحث برتری پسر و دختر نیست. خدا نگفته چرا پسرها را خودتان بردارید دخترها را بدهید به ما. این‌جوری نیست. در کل فضاهای قرآن باید دیده شود. نه اینکه دیگر خدا را این‌طور معنا کنیم که دخترها را بدهید به ما پسرها را خودتان بردارید. نه. می‌گوید این یک قسمت ناعادلانه است. چرا مثلاً پسرها را برداشته‌اند. خدا پسر است دختر است فرق ندارد. نسبتی در روز قیامت که دیگر نسبتی نمی‌ماند؛ هیچ‌کس نمی‌ماند.

از این دعاها که مثلاً موقع بارداری یا پیش از بارداری بخوانی بچه احتمال اینکه پسر شود، این‌ها به معنای قطعیت نیست. در زبان مردم هم به معنای قطعیت نیست. به معنی قابلیت است؛ یعنی فقط اقتضا را بیشتر می‌کند. در همین حد. همین قرص‌ها و داروها و خوردنی‌هایی که هست، در روایت هم هست، پزشک‌ها هم بررسی می‌کنند: در حد بالا بردن احتمال فقط. نوع رژیم غذایی خاص برای پسردار شدن و دختردار شدن، از این چیزها درست است در روایت ما هم هست. ولی این‌ها مال آدم‌های سطح پایین است. همه سطح را سرویس می‌دهند. امام دارد دل‌نگرانی می‌کند که پسر ندارد؛ به او چیزی می‌گوید که پسردار شود. این‌ها دیگر در سطوح بالا این حرف‌ها نیست. دعا کنند پسردار شوم یا دختردار شوم. آخ پسردار شدی، آخ دختردار شدی. هرچه خدا داده همان است. پسر خوبش خوب است، پسر بدش هم بد است؛ دختر خوبش خوب است، دختر بدش هم بد است. وظیفهٔ آدم تربیت کردن است.

بعدیش هم نه کسی را در قبر من می‌کنند نه در قبر بچه‌ام. بچه‌ام وزر من را حمل نمی‌کند:

«أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ» (نجم/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که هیچ بردارنده‌ای بار دیگری را برنمی‌دارد.

جزو محکمات قرآن است. کسی وزر کس دیگری را حمل نکند. نه من وزر بچه‌ام را حمل می‌کنم، نه بچه‌ام وزر مرا. ولی اگر «کان أبواه صالحین» جزو فضل خداست: اگر کسی بچهٔ خوب شود برای پدرش چیزی هست، برای مادر هم هست. این‌ها هست. ولی اینکه فکر کنی وزر هم حمل کند — یعنی اگر من وظیفه‌ام را درست انجام دادم حالا خدایی‌نخواسته بچه‌ام بد شد، خیر مرا می‌گیرند — اگر این‌جوری باشد خیر بعضی از ائمه را باید می‌گرفتند چون بچه‌هایشان بد شدند. مثل امام هادی علیه‌السلام: بچه‌اش شد جعفر کذّاب. مثل نوح: بچه شد آن. این‌جوری نیست.

«إِنْ هِىَ إِلَّآ أَسْمَآءٌ سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا ٱلظَّنَّ وَمَا تَهْوَى ٱلْأَنفُسُ وَلَقَدْ جَآءَهُم مِّن رَّبِّهِمُ ٱلْهُدَىٰٓ» (نجم/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این‌ها جز نام‌هایی نیست که خودتان و پدرانتان نامیده‌اید؛ خدا بر آن هیچ برهانی نفرستاده است. جز گمان و آنچه نفس‌ها هوس می‌کند پیروی نمی‌کنند؛ در حالی که قطعاً از پروردگارشان هدایت آمده است.

می‌گوید این لات و عزّى و منات را ساخته‌اید و به عنوان آلهه. هیچ دلیلی نداشتید برایش.

بعد می‌گوید شما در مسائل اندیشه‌ای گرفتار گمانید. شما در مقام اندیشه گرفتار گمانید؛ یعنی با کارهای علمی پیش نمی‌روید. در انگیزه‌هایتان هم این چیزی است که هوای نفس‌تان خواسته. می‌گوید شما از روی هوای نفس‌تان آمده‌اید این سری اله‌ها را این‌جوری ساخته‌اید. در مسائل علمی‌تان تابع علم نیستید، تابع ظنّید. در مسائل انگیزه‌تان هم تابع عقل نیستید، تابع هوای نفسید. دارید تغییرات هوای نفس می‌کنید.

تبعیت از هوای نفس یعنی چه؟ یک سری بت‌پراکندگی یعنی چه هوای نفس؟ می‌داند دارد چه کار می‌کند. می‌داند اگر تعداد اله‌ها زیاد شود می‌شود هر چیزی را توجیه کرد. می‌شود هر کاری کرد با تعداد اله‌های بالا. ولی با یک الهه نمی‌شود کاری کرد.


غافر: إذا دعی الله وحده کفرتم

سورهٔ غافر — همان سورهٔ مؤمن — آیهٔ دوازده، صفحهٔ چهارصدوشصت‌وهشت. وقتی بحث عذاب‌ها را می‌کند، واقعاً با آدم بازی می‌کنند این آیات. قرآن انگار می‌زند تو خال. دقیقاً مشکل آدم را در اوج می‌رود.

«ذَٰلِكُم بِأَنَّهُۥٓ إِذَا دُعِىَ ٱللَّهُ وَحْدَهُۥ كَفَرْتُمْ وَإِن يُشْرَكْ بِهِۦ تُؤْمِنُوا۟ فَٱلْحُكْمُ لِلَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْكَبِيرِ» (غافر/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این بدان سبب است که چون خدا به تنهایی خوانده می‌شد کفر می‌ورزیدید و اگر به او شرک آورده می‌شد ایمان می‌آوردید. پس حکم از آنِ خدای بلندمرتبهٔ بزرگ است.

این عذاب‌هایی که آمد، این راهی که گرفتار شدید، به‌خاطر این است که وقتی خدا خوانده می‌شد به قید وحدت، می‌گفتید خدای واحد، واحد قهّار که نظراتش هم همین‌جوری قاهر است. این را گفتید: اِ این؟ کار عجیب‌وغریبی داری می‌کنی؟ همهٔ این‌ها را داری می‌شکنی یعنی؟ همهٔ بت‌ها را داری می‌شکنی؟

این‌ها با یک سری چوب و سنگ مشکل نداشتند که بگویند همهٔ این‌ها را داری می‌شکنی. با یک سری نظرات مشکل داشتند.

بدانید بعضی از بت‌ها حتی در دوران قدیم آدم‌هایی بودند؛ آدم‌های خوبی بودند؛ قدّیس‌هایی بودند که ابتدا به عنوان آدم نگه می‌داشتند. بعد نظرات این‌ها، رفتار این‌ها، خودشان شده حجّت. همین کاری که الان خیلی اوقات ما می‌کنیم. ما فقط چوب و سنگش را نمی‌تراشیم. می‌گوییم ایشان گفته دیگر، آقای فلانی گفته، آقای بیچاره گفته. خودش آیت‌الله‌العظمایی هم که حرف زده. دیگر دست از دست خدا نیست. آدم‌ها این را گفتند. خدا هم نظر: «إن الحکم إلا لله». این می‌شود مبنای بحث.


میزان رأی ملت است و ملت اسلام را می‌خواهند

یک موقعی این حرف امام برایم خیلی عجیب بود. «میزان رأی ملت است» که به عنوان یک جمله خیلی متداول هم هست. خیلی عجیب بود این جمله. در حدّی که اگر آدمِ دررفته‌ای چنین حرفی بزند می‌گوییم از آدم دررفته چه توقعی. می‌گوییم میزان رأی ملت است دیگر. هیچ لزومی هم ندارد برویم نگاه کنیم.

ماه‌ها بود این جمله مرا اذیت می‌کرد. می‌گفتم آخه امام که امام معجزه است خدایی. امامی که معجزه است باید هرچه از او درمی‌آید در ردیف معجزه باشد؛ نه این حرف سخیف مثل «میزان رأی ملت است». تا رفتم به صحیفهٔ نور مراجعه کردم. دیدم جمله ادامه دارد. امام که نمی‌آید بگوید «ما هو الحق رأی ملت است». امام چنین حرفی نمی‌زند. دارد که: میزان رأی ملت است و ملت اسلام را می‌خواهند. این جمله است. نیمه را برداشته‌اند شعار کرده‌اند؛ تمام جمله چارچوب است.

یعنی آنجا که مردم، ملت اسلام را می‌خواهند، میزان رأی ملت است. یعنی در این چارچوب: ملت اسلام؛ «إن الحکم إلا لله» را چارچوب نگه دار. حالا دیگر آنجا اشکال ندارد مردم حرف می‌زنند، فکر می‌کنند؛ میزان، رأی‌شان میزان است. نه اینکه مردم یک موقع خواستند غلطی بکنند خلاف «إن الحکم إلا لله» بگوییم نه، میزان است. ملت می‌خواهند: این که ملت چه می‌خواهند مبنای حقوقی غربی است. یعنی ارادهٔ جمعی چه می‌خواهند.

الان در همین کشورهای اسکاندیناوی خیلی از چیزهایی که ما اسمش را می‌گذاریم فحشا، آنجا در حقیقت قانونی می‌شود؛ شناسنامه هم برایش می‌گیرند. رسماً شناسنامه می‌گیرند. گربه‌شان خیلی به صورت قانونی مالک می‌شود، ارث می‌برد، و این چیزها همه به عنوان قانون انجام می‌شود. این ارادهٔ جمعی آن ملت چنین اختلالی کرده. وقتی ارادهٔ آن‌ها چنین اختلالی کرده، چرا نباید تصویب کنند چنین چیزی را؟ اگر کما اینکه دارد شکل می‌گیرد وقتی دارند ازدواج با حیوانات را به عنوان تقاضای قانونی‌اش می‌کنند، اگر این‌ها یک جمع قابل توجهی بشوند چرا در حقوق‌شان نباید این اتفاق بیفتد که با همدیگر شناسنامه بگیرند؟ چه مبنایی آن‌ها را جلو این‌ها می‌تواند نگه دارد؟

ولی دین می‌گوید شما این را می‌خواهید؟ شما غلط می‌کنید می‌خواهید این را. اصرار داری این کار را بکنی، بزن بیرون. باید از دین خارج شوی. این دیگر مسئلهٔ خارج از فقه و قانون است. هر غلطی دلت می‌خواهد می‌توانی بکنی؛ اما نه به نام دین. دین چارچوب است؛ ارادهٔ جمعی اگر از چارچوب زد بیرون، دیگر رأی ملت میزان نیست، خروج از دین است.

برای همین اینجا می‌گوید خدا به تنهایی، شما کافر شدید. اگر خدا با چیزهای دیگر با هم کنار هم بنشینند شما ایمان می‌آورید. بگویید هم البته خدا، هم این‌ها، هم آن‌ها؛ هم این نظر، هم از این پرسیدم از آن پرسیدم. نظر آقا چیست؟ نظر فلان چیست؟ درست است در قرآن هم این است ولی یک چیز حرف‌های دیگر هم داریم. اگر این چیزها بشود، ایمان آوردن این‌جوری به خدا کاری ندارد.


أنا خیر شریک: خدا بسیط محض است

خدا همه است و هیچ است. خدا به لحاظ علمی هم همه است و هیچ. چون بسیط محض است. بسیط محض قابل تجزیه نیست. یا همه‌اش یا هیچش. خدا این‌جوری است. برای همین در روایات:

«أَنَا خَيْرُ شَرِيكٍ؛ مَنْ أَشْرَكَ مَعِي غَيْرِي تَرَكْتُهُ وَشِرْكَهُ» (حدیث قدسی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من بهترین شریکم؛ هر که دیگری را با من شریک کند، او را با شرکش وامی‌گذارم.

خدا می‌گوید من خیلی شریک خوبی‌ام. تو کس دیگری را برداری بیاوری، من کلاً جلوی لباسم را جمع می‌کنم می‌آیم بیرون. یا مرا کلاً فقط می‌آوری، یا اگر کس دیگری، من کلاً جلوه یعنی چون من کلاً بسیطم، تجزیه‌پذیر نیستم، کلاً منم کلاً می‌روم بیرون.

برای همین «نؤمن ببعض ونکفر ببعض» را قبول ندارد:

«إِنَّ ٱلَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦ وَيُرِيدُونَ أَن يُفَرِّقُوا۟ بَيْنَ ٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦ وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَيُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُوا۟ بَيْنَ ذَٰلِكَ سَبِيلًا» (نساء/۱۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که به خدا و پیامبرانش کفر می‌ورزند و می‌خواهند میان خدا و پیامبرانش جدایی بیندازند و می‌گویند به برخی ایمان می‌آوریم و برخی را انکار می‌کنیم و می‌خواهند میان این [دو] راهی برگیرند.

این که قرآن را عضین کنند، قرآن را بعض‌بعض کنند، یک بعضش را قبول کنند:

«ٱلَّذِينَ جَعَلُوا۟ ٱلْقُرْءَانَ عِضِينَ» (حجر/۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که قرآن را پاره‌پاره کردند.

نظرات خانوادگی‌اش چقدر نظرات خوبی است؛ نظرات سیاسی‌اش عجب نظرات خشن خفنی دارد می‌زند این‌جوری. نه اینش نه. نظرات سیاسی‌اش آن‌جوری، نظرات خانوادگی‌اش آن‌جوری. برای همین می‌گوید أنا خیر شریک: من شریک خوبی‌ام؛ یا می‌آیم کلاً، یا کلاً جلوی لباسم را جمع می‌کنم می‌روم. بعد می‌گوید حکم برای خداست؛ خدای بلندمرتبهٔ بزرگ.


ما کان لهم الخیرة: تکوینی در قصص، تشریعی در احزاب

چون امروز جلسهٔ آخر است باید تندتند آیات زیاد خوانده شود. دو تعبیر «ما کان لهم الخیرة» در قصص و احزاب، صفحات سیصدونودوسه و چهارصدوبیست‌وسه، دو لایهٔ تکوینی و تشریعی را جدا می‌کنند.

«ما کان له الخیرة» دو جور در قرآن آمده. یک موقع در بحث تکوینی: «ما کان له الخیرة» یعنی اختیار از دست کسی نیست؛ اختیار امور تکوینی. کی باران بیاید، کی نیاید، کی چه جوری بشود، کی نشود. اختیاری ندارند. سورهٔ قصص آیهٔ شصت‌وهشت:

«وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَآءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ ٱلْخِيَرَةُ سُبْحَٰنَ ٱللَّهِ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (قصص/۶۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگار تو هر چه را بخواهد می‌آفریند و برمی‌گزیند؛ آنان را اختیاری نیست. منزّه است خدا و برتر است از آنچه شریک می‌گیرند.

پروردگارت خلق می‌کند هرچه بخواهد، اختیار می‌کند، برمی‌دارد هر که را بخواهد، هر چه را بخواهد. به تو هم ربطی ندارد که چه خلق می‌کند. هیچ اختیاری برای بقیه نیست که خدا چه کار می‌کند. از کسی اجازه نمی‌گیرد چه را خلق کند چه را نکند، کوه‌ها چقدر باشد چقدر نباشد. اینجا «ما کان لهم الخیرة» بحث‌های تکوینی است. بعدش می‌گوید خدا منزّه است از آنچه شریک می‌گیرند: این هم شرکای تکوینی است. خدا منزّه است از اینکه بخواهد کسی شریکش شود به لحاظ تکوینی.

سورهٔ احزاب، آیهٔ سی‌وشش، بالای صفحهٔ چهارصدوبیست‌وسه. این آیات را باید به جان آدم بنشیند. به قول مردم دل بده:

«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن يَعْصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَٰلًا مُّبِينًا» (احزاب/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و پیامبرش به کاری حکم کنند آنان را در کارشان اختیاری باشد. و هر که خدا و پیامبرش را نافرمانی کند قطعاً به گمراهی آشکاری افتاده است.

یعنی مؤمن و مؤمنه اصلاً حق ندارد نظر بدهد. وقتی خدا و رسول یک امر را منقضی کردند و فرمانی دادند، مؤمن و مؤمنه حق ندارد هیچی نظر بدهد بگوید نظر من هم این است، نظر خدا آن است، نظر من هم این است. حق ندارد نظر بدهد. اصلاً اختیار ندارد آنجا نظر بدهد. اصلاً نباید نظر بدهد. تو غلط می‌کنی نظر می‌دهی مقابل نظر خدا.

کسی که آن موقع خدا را عصیان کند — این عصیان اینجا معنی می‌دهد — کسی که این را قبول نکند، به یک ضلالت آشکار رسیده. این گمراهی آشکار پیدا کرده. این است که این‌ها جز نام‌هایی نیست که خودتان نامیده‌اید و خدا بر آن برهانی نفرستاده.

چون ممکن است کسانی کاری بکنند، کاری از دست‌شان بربیاید، آن‌وقت آن سلطان داشته باشد، دلیل داشته باشد. برای همین این قید می‌کند که شما دلیل ندارید. ممکن است چیزی از دست کسی کاری بربیاید در این عالم؛ منتها به اذن الله بربیاید. آن دلیل می‌خواهد آن موقع.


سبأ: نه مالکیت مستقل، نه شراکت، نه ظهیر؛ فقط شفاعت مأذون

سورهٔ مبارکهٔ سبأ، آیهٔ بیست‌ودو، صفحهٔ چهارصدوسی. این آیه و آیهٔ بعدش خیلی آیهٔ جامعی است.

«قُلِ ٱدْعُوا۟ ٱلَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِن شِرْكٍ وَمَا لَهُۥ مِنْهُم مِّن ظَهِيرٍ» (سبأ/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو کسانی را که جز خدا گمان کرده‌اید بخوانید. به اندازهٔ ذره‌ای در آسمان‌ها و زمین مالک نیستند و در آن دو هیچ شریکی ندارند و او را از میان آنان پشتیبانی نیست.

آن کسانی را که غیر خدا گمان می‌کنید فرا بخوانید؛ کرّوفرّ رویشان کنید. مثقال ذره‌ای را احدی مالک نیست. مالک مثقال ذره‌ای از عالم احدی مالک نیست. این یکی.

یک نمه بیا پایین‌تر. کسی بخواهد در این مثقال ذره نه اینکه مالک باشد مستقلاً، اقلاً به شراکت مالک باشد: این هم نیست. این دومی.

یک خرده بیا پایین‌تر، تخفیف بده. کسی پشتیبان خدا هم نبوده در اینکه مثلاً این حالا مالک شود یا خلق کند. نه خلق کرده مستقلاً، نه با شراکت خلق کرده، نه اینکه اقلاً پشتیبانی کرده این خلق کند. که این خلق کرده ولی اقلاً هوای این را داشته این خلق کرده. این هم نیست.

«وَلَا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ عِندَهُۥٓ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُۥ حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا۟ مَاذَا قَالَ رَبُّكُمْ قَالُوا۟ ٱلْحَقَّ وَهُوَ ٱلْعَلِىُّ ٱلْكَبِيرُ» (سبأ/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شفاعت نزد او سود نمی‌دهد مگر برای کسی که او را اذن داده باشد. تا چون هراس از دل‌هایشان برود می‌گویند پروردگارتان چه گفت؟ می‌گویند حق را. و او بلندمرتبهٔ بزرگ است.

پس مالکیت به صورت مستقل نیست. مالکیت به شراکت نیست. بالمظاهره هم نیست. فقط با شفاعت هست. یعنی کسی بخواهد اثری داشته باشد، به شفاعت می‌تواند اثر داشته باشد فقط. آن هم برای کسی که خدا اذن داده باشد به او. یعنی شفاعت اذن می‌خواهد.

حالا این اشکال سر شفاعت اهل بیت با شفاعت این بت‌ها فرق می‌کند. اگر برگردند بگویند آن‌ها هم بت‌ها را می‌گفتند ما فقط برای تقرّب گرفته بودیم؛ اینان شفیعان ما نزد خدا. این شفاعت اذن لازم دارد. این‌ها اصلاً اذن ندارند. اذن را باید خدا بدهد. اذن هم دلیل می‌خواهد. و ما می‌گوییم برای شفاعت ائمه دلیل داریم. برای اینکه ائمه شفیع‌اند دلیل قرآنی داریم:

«يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرْتَضَىٰ وَهُم مِّنْ خَشْيَتِهِۦ مُشْفِقُونَ» (انبیاء/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه پیش رویشان است و آنچه پشت سرشان است می‌دانند و جز برای کسی که [خدا] از او خشنود باشد شفاعت نمی‌کنند و خود از بیم او هراسان‌اند.

شفاعت نیست مگر برای کسانی که خدا ازشان راضی است؛ و اینان وجه رضایت خدا را خوانده‌اند. روایت هم به خود پیامبر از این جهت فراوان داریم. در سورهٔ نساء آمده که شما بروید پیش پیامبر، استغفار کنید و پیامبر هم برایتان استغفار کند:

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ ٱللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَٱسْتَغْفَرُوا۟ ٱللَّهَ وَٱسْتَغْفَرَ لَهُمُ ٱلرَّسُولُ لَوَجَدُوا۟ ٱللَّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا» (نساء/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر آنکه به اذن خدا از او اطاعت شود. و اگر آنان وقتی به خود ستم کردند نزد تو می‌آمدند و از خدا آمرزش می‌خواستند و پیامبر هم برایشان آمرزش می‌خواست، خدا را توبه‌پذیر مهربان می‌یافتند.

شفاعت همین است. ما هم همین کار را می‌کنیم.

اگر کسی هم ائمه را مستقل در تأثیر بداند، این مشرک است. حالا از نظر لفظ فرق دارد؛ خنده هم دارد؛ ولی ائمه را مستقل در تأثیر بداند این مشرک است. پس شفاعت هم اذن می‌خواهد و این‌ها هم اذن ندارند. پس فقط به شفاعت از دست کسی کار برمی‌آید که آن هم لازم به اذن است. آن هم دلیل می‌خواهد: یا دلیل عقلی لازم دارد یا دلیل نقلی. خدا می‌گوید خدا دلیلی نیاورده برایش.


إن نافیة: حکمی نیست مگر برای خدا

پس حالا که این‌جوری شد: این «إن» را به آن می‌گویند «إن» نافیه. حکمی نیست مگر برای خدا. حق حاکمیت فقط برای خداست. احدی حق حاکمیت ندارد.

و همین که عرض کردم: ولایت فقیه را امام می‌گوید اگر درست تصور شود تصدیقش درست پشت سرش می‌آید. هیچ چیز سختی نیست. ولایت یک نفر نیست. ولایت فقاهت است. یعنی «إن الحکم إلا لله» یعنی باید خدا نظر بدهد. یعنی باید خدا حکومت کند. یعنی اینکه ما باید نظرات خدا را برداریم بیاوریم پیاده کنیم. یعنی همین. حالا دیگر یک نفر باشد، ده نفر باشند، شورایی باشد، این‌ها اصلاً توش نیست. در بحث ولایت فقیه این‌ها توش نیست. حالا می‌نشینیم فکر می‌کنیم یک نفر باشد شاید بهتر باشد یا ده نفر باشد. این‌ها دیگر دست خودمان است. می‌نشینیم فکر می‌کنیم. منتها اصل ولایت فقیه چیزی است که توش عدد گذاشته نشده.

این دست خودمان است که کار دست کی باشد. دست عقلای قوم؛ یعنی خود ما. مجلس را چه‌جوری می‌چینید؟ یک عده آدم مجلس. همان می‌شود. عدد ولی در اصل ولایت فقیه نیامده؛ یک نفر باشد یا ده نفر، شورا باشد یا فرد، بحث فرعی است. اصل این است که حکم، حکم خدا باشد.


شوری: آیات را مثله نکنید

سورهٔ شوری، صفحهٔ چهارصدوهشتادوهفت. وقتی آیات را مثله می‌کنند، یک تیکه‌اش را می‌زنند یک تیکه‌اش را نمی‌زنند، خیلی چیز ناجوری درمی‌آید. آیهٔ سی‌وهشت که خیلی آیهٔ معروفی است، در مورد مؤمنین دارد صحبت می‌کند؛ پیش از آن آیهٔ سی‌وهفت است:

«وَٱلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَٰٓئِرَ ٱلْإِثْمِ وَٱلْفَوَٰحِشَ وَإِذَا مَا غَضِبُوا۟ هُمْ يَغْفِرُونَ» (شوری/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که از گناهان بزرگ و زشتکاری‌ها دوری می‌کنند و چون به خشم آیند درمی‌گذرند.

کسانی که از گناه گنده اجتناب می‌کنند و وقتی عصبانی می‌شوند می‌بخشند. خیلی کار مهمی است. خیلی کار مهمی است که آدم عصبانی شود کوتاه بیاید. خیلی روحیه می‌خواهد.

«وَٱلَّذِينَ ٱسْتَجَابُوا۟ لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَٰهُمْ يُنفِقُونَ» (شوری/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که دعوت پروردگارشان را اجابت کردند و نماز برپا داشتند و کارشان در میانشان مشورت است و از آنچه روزی‌شان کرده‌ایم انفاق می‌کنند.

این دو بخش را خوب دقت کنید. کسانی‌اند که حرف پروردگارشان را استجابت می‌کنند. نماز به پا می‌دارند به عنوان شاخص استجابت. نماز را همیشه خدا بلد می‌کند. یکی از شاخص‌های استجابت پروردگار نماز است.

بارها و بارها گفته‌ام: ما در بحث دینی‌مان داریم، در بحث‌هایی هم که مشورت‌ها و مشاوره کرده‌ایم به وضوح می‌بینید، آن وقتی که طرف نسبت به نمازش سست می‌شود یا نمازش را ول می‌کند، زمینهٔ انحراف خیلی شدیدش از آن موقع شروع می‌شود. زمینهٔ انحراف شدید از آن تاریخ شروع می‌شود که نمازش را رها می‌کند. یواش‌یواش سفیه می‌شود. یواش‌یواش از اوّل وقت به آخر وقت می‌افتد؛ این زمینهٔ انحراف است. و اگر کسی روی نمازش دقت کند که نمازش را به وقت بخواند، با عنایت بخواند، بارها گفته‌ام که نماز مثل سامانهٔ عامل رایانه می‌ماند: بالا بیاید همهٔ برنامه‌ها بالا می‌آید. همهٔ برنامه‌ها هم سالم باشد، سامانهٔ عامل بالا نیاید هیچ برنامه‌ای بالا نمی‌آید. هیئت و عزاداری و انفاق اگر نماز نباشد، برنامه بدون سامانهٔ عامل‌اند.

برای همین گفته‌اند عمود دین است؛ یعنی خیمهٔ وسط دین است. این را بزنید همه چیزش می‌خوابد. برای همین در روایت:

«إِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا وَإِنْ رُدَّتْ رُدَّ مَا سِوَاهَا» (روایت در قبول نماز)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر [نماز] پذیرفته شود آنچه جز آن است پذیرفته می‌شود، و اگر رد شود آنچه جز آن است رد می‌شود.

اگر این قبول شود، هیئت و عزاداری و فلان همه قبول می‌شود. اگر این قبول نشود، هیئت و عزاداری و انفاق و فلان همه بی‌خود است. چرا نماز این‌جوری است؟ به خاطر اینکه سامانهٔ جهت‌یابی است. نماز سامانهٔ جهت‌یابی است. جهت را تنظیم می‌کند. هرچه طرف گاز بدهد، گاز بدهد در جهت گاز بدهد. وگرنه فرمان است؛ نماز برای ماشین فرمان می‌ماند. این‌جوری است. در روایت و قرآن مفصّل راجع به آن آمده.

«وأمرهم شورى بینهم» را کجا نگاه کنید؟ کنار آیاتی نگاه کنید که خدا و رسول چون امری را حکم کردند مؤمن را اختیاری نیست. بی‌خود می‌کند کار دیگری بکند. منتها تو «أمرهم»، «أمرهم» که شد، شد مثلاً مربوط به خودش. فقه یعنی خدا چارچوب‌ها را که می‌دهد یک جاهایی را باز می‌گذارد. می‌شود امر شما، امر شما. می‌گوید باید نظراتی که می‌خواهیم در جامعه حاکم کنیم نظرات خدا باشد.


فقاهت وکالت از مردم ندارد؛ ولایت بر مردم دارد

برای همین بحث وکالت فقیه یا ولایت فقیه همین‌جاست. آن فقیه یعنی چه؟ فقیه نه؛ یعنی فقاهت. نه آقای خامنه‌ای؛ اشتباه نشود. شخص اینجا اصلاً نیست. یعنی فقاهت. این فقاهت آیا وکالت از طرف مردم دارد؟ اصلاً هیچ وکالتی از طرف مردم ندارد. آن ولایت بر مردم دارد. یعنی فقاهت وکالت از طرف خدا دارد، ولایت بر مردم دارد. نه اینکه وکالت از جانب مردم دارد.

بحث وکالت فقیه، ولایت فقیه که می‌گویند وکالت یا ولایت: اصلاً وکیل نیست؛ ولیّ است. یعنی فقاهت ولیّ است. ولیّ یعنی در حقیقت این امور را جاری می‌کند. ولایت تکوینی که ندارد؛ ولایت تشریعی دارد. به جای امام زمان — بله ولایت؛ منتها امام زمان ولایت تکوینی هم دارد. این ولایت تکوینی ندارد. چون بحث آدمش نیست، بحث فقاهت است، فقاهت.

حالا شما گفتید نظراتی که باید در جامعه حاکم باشد باید نظرات خدا باشد، نه رأی جمعی مردم که چه باشد. این ساختار را این‌جوری بچینید. این می‌شود کلّش. حالا یک سری نظرات اقتصادی دارد، یک سری نظرات سیاسی دارد، یک سری نظرات فرهنگی دارد، یک سری نظرات فقهی دارد؛ امور همهٔ این فضاها حفظ شود.

حالا می‌خواهیم جامعه را ساختار حکومتی تشکیل دهیم. یعنی ساختاربندی می‌خواهیم بکنیم: پادشاهی باشد یا جمهوری باشد. خدا نظری نداده اینجا. گفته باید «إن الحکم إلا لله» باشد. می‌تواند شاه عبّاس صفوی باشد و علّامه مجلسی. شاه عبّاس صفوی نظرات را باید از علّامه مجلسی بپرسد که چک کند نظری که می‌خواهد در جامعه حاکم باشد. به جای اینکه شاه عبّاس همین‌جوری برای خودش یا برای کس دیگری که خودش تعیین کند، مردم هیچ دخالتی نداشته باشند. می‌خواهیم این‌جوری نباشد، یک جور دیگر باشد مردم تعیین کنند. این می‌شود ساختار جمهوری؛ مردم‌سالار می‌شود مثلاً جمهوری. این ساختار از خودمان است.


شورای نگهبان و مجمع تشخیص: امضای إن الحکم إلا لله

تمام چیزهایی که امورات ردّ و فعل و امور جاری شماست، تمام چیزهایی که مجلس دارد تصویب می‌کند، یک ساختار «إن الحکم إلا لله» کنارش باید باشد. کجا؟ شورای نگهبان. یعنی شورای نگهبان جایگاهش این است که باید چک کند که این با «إن الحکم إلا لله» سازگار است یا سازگار نیست.

حالا یک جا تزاحم پیش آمد. بعضی وقت‌ها احکام الله با همدیگر تزاحم می‌کند. باید مصلحت اهم را ترجیح بدهید. اهم را کی می‌گوید چه مهم است؟ خدا. دقیقاً تشخیص مصلحت. تشخیص مصلحت اصلاً کارش همین است. این‌جوری نیست که بگوید ما مصلحت را این‌جوری تشخیص می‌دهیم. تشخیص مصلحت را کی تعیین می‌کند؟ خدا. تشخیص مصلحت و افرادش را کی تعیین می‌کند؟ رهبری. یعنی امضای یک فقیه آن پایینش لازم دارد. یعنی امضای یک فقیه، یک «إن الحکم إلا لله» آنجا به عنوان امضا لازم دارد.

برای همین آقای حریری یک موقع صحبت می‌کردیم — آن موقعی که شورای نگهبان هم بود؛ الان هم هست، در مجمع تشخیص هست شورای نگهبان — می‌گفت ما می‌نشینیم بعضی از قوانین را شورای نگهبان می‌گوییم نه. بعدازظهر می‌رویم مجمع تشخیص می‌گوییم آره. درست هم هست. ایرادی هم ندارد. چرا؟ چون آنجا دارد در یک رتبه «إن الحکم إلا لله» را نگاه می‌کند. ببیند تعارض دارد یا ندارد. می‌گوید تعارض دارد. حالا بعد می‌آید بین این مصلحت و یک مصلحت اهم قرار می‌گیرد؛ به امضای یک فقیه آن پایینش. آنجا اگر عقلا را تعیین می‌کنند دارند تعیینش می‌کنند؛ آنجا به یک امضای «إن الحکم إلا لله» باید پایین بخورد. آن موقع می‌شود مجمع تشخیص مصلحت نظام.

و اموری که در مجلس هست: وضعیت ترافیکی چه‌جوری باشد، ساعات بانک‌ها را چه‌جوری تعیین کنیم، مسائل اقتصادی، روابط با کشورها. «إن الحکم إلا لله» را که می‌گردانی، همه‌اش می‌شود أمرهم. أمرهم دیگر از خودمان است.

حالا خودمان چه کار می‌کنیم؟ یا خودمان می‌گوییم یک ساختار پادشاهی باشد، پادشاه یک سری را تعیین کند؛ می‌شود به أمرهم. یا خودمان می‌گوییم نه، یک سری مثل مجلس. این‌ها می‌شود به أمرهم؛ عقلا دارند یک چیزی تعیین می‌کنند برای خودشان.

ولی دیگر نمی‌شود بگوییم ارث را این‌جوری کرده‌اند، قرآن این‌جوری فرستاده، می‌آوریم تو مجلس. قوانین قرآن را می‌آوریم تو مجلس. قوانین خدا را می‌آوریم تو مجلس. تو مجلس نمی‌شود برد مگر اینکه باید برود تو مجمع تشخیص. به لحاظ ساختاری در مجمع تشخیص اگر ناگهان با پیدا کردن افرادِ واجب تخییری. ما داریم مجازات: می‌توانید از کوه پرت کنید نفر را پایین یا اینکه دار بزنید. حالا می‌نشینیم فکر می‌کنیم که از کوه پرت کردن مثلاً حقوق بشر خیلی گیر می‌دهد؛ از طرف بردن تو گونی انداختن کوه پرت کنیم پایین یک‌جوری ناجور است. می‌گوییم حالا اعدام کنیم دار می‌زنیم. ولی دیگر این‌جوری نیست که بگوییم چون مخیریم بین این و این، دار هم نمی‌زنیم مثلاً. اصلاً قضیهٔ اعدام را برمی‌داریم چون مجلس این‌جوری گفته. این‌ها دیگر امر الله نمی‌رود تو مجلس. أمرهم می‌رود تو مجلس. کم هم نیست. آدم هم احساس خفگی نمی‌کند فکر کند چقدر خدا نظر می‌دهد هی.

یک فکر دینی می‌گوید خدایی که دارد نظر می‌دهد او خالق است؛ خالق دارد نظر می‌دهد؛ او بهترین نظر را دارد می‌دهد. آنجا که دستمان باز بوده دستمان باز بوده؛ خودمان نظر می‌دهیم آنجا. آدم احساس خفگی نمی‌کند که هی خدا نظر می‌دهد؛ چون همان خدا خالق است و نظر خالق از نظر مخلوق بالاتر است. و لذا این که «إن الحکم إلا لله» اینجا هم مشخص می‌شود ربطش به آیات قبلش: ارباب متفرّق همان اسمای بی‌مسمّاست؛ واحد قهّار همان کسی است که حکم جز برای او نیست.


و شاورهم فی الأمر: مشورت عقلا، نه اثبات مردم‌سالاری

بقیهٔ آیه برای جلسهٔ بعد می‌ماند؛ حوالی یک ماه دیگر. «وأمرهم شورى» مردم‌سالاری را اثبات نمی‌کند. پادشاهی را هم اثبات نمی‌کند. اینکه به رأی مردم حتماً باشد یا نباشد، از این درنمی‌آید که می‌بایست یک نظر منطقی باشد. یعنی یک سری عقلا بنشینند نظرات‌شان را با هم جمع کنند. این فضایی است که قرآن باز می‌کند: می‌خواهد نظر عاقلانه داده شود در جایی. نمی‌خواهد که حتماً به این سبک مجلس فعلی باشد.

خود مجلس چه‌جوری تصمیم می‌کند؟ شما خودت مستقیماً تصمیم می‌کنی؟ مجلس را فرستاده‌ای آن‌ها تصمیم می‌گیرند. حالا این عقلایی که فرستاده شده، یا شما تعیین می‌کنی عقلا را یا نه؛ واقعاً یک حاکم عادل عاقل. فرض کنید پیامبر را. به پیامبر می‌گوید با یک سری عقلای خودش مشورت کند. برای همین وقتی می‌گوید:

«فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلْقَلْبِ لَٱنفَضُّوا۟ مِنْ حَوْلِكَ فَٱعْفُ عَنْهُمْ وَٱسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى ٱلْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُتَوَكِّلِينَ» (آل‌عمران/۱۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به رحمت خدا با آنان نرم‌خو شدی؛ و اگر تندخو و سخت‌دل بودی از اطرافت پراکنده می‌شدند. پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن؛ و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن. خدا توکل‌کنندگان را دوست دارد.

تو مشورت کن. وقتی خودت عزم کردی توکل کن بر خدا. دیگر خودِ عزم، خودِ پیامبر است. خودش مشورت می‌کند با چند نفر از عقلا. این‌جوری نیست که حتماً مجلسی به این سبک بوده یا اینکه مردم رأی می‌دادند یا رأی نمی‌دادند. یا اینکه به رأی عمومی می‌گذاشت که مثلاً در مسجد اعلام می‌کرد. از سلمان پرسید، از این پرسید، از آن پرسید. از چند نفر می‌گوید مشورت کند. این‌قدر بیشتر از آن درنمی‌آید. قرآن می‌خواهد نظر عاقلانه در امر خودشان داده شود؛ شکل آن مجلس را تعیین نکرده. حالا یک حالت مردم‌سالاری، جمهوری به شیوهٔ ما درآوردن از توش، این به آن زحمت دارد.


دعای پایان جلسه

خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش شتاب بفرما. ما را از سربازان و یاران خاص ایشان قرار بده. خدایا دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از دامن پرفیض قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. خدایا هر خیر و احسانی از هر جای این عالم به این یگانهٔ دهر، حضرت امام، آقا، هادی، واسطه بفرما. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و حمایت و تأیید بفرما. همهٔ گذشته و رفته و ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان را همین الان مهمان قرآن و اهل بیت قرار بده. همهٔ مریض‌های اسلام، مریض‌های شیعه، محبّین اهل بیت، اگر شفا صلاح‌شان است عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. بالنبی وآله الفاتحة.

برای تذکر: ممکن است جلسهٔ بعد یک هفتهٔ دیگر نباشد؛ تا آن نوشته یک ماه دیگر. از سایت مشکات می‌توان پیگیری کرد. همین سه‌شنبه‌ها شروع می‌شود؛ باز درست سه‌شنبه است. پنجشنبه‌ها هم تا هفتهٔ آخر همین رشته برقرار است؛ آن پنجشنبهٔ آخر هلیم هم می‌دهند، برای استقبال مشهد.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را شتاب ده.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.