یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات چهلوشش تا پنجاهوسه
سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
درس امروز از صفحهٔ دویست و چهل و یک قرآن است. آیات را یکبار از رو میخوانیم. موضوع، ادامهٔ خواب ملک است؛ تا آیهٔ چهلوشش خوانده شده و از چهلوهفت پیش میرویم.
«يُوسُفُ أَيُّهَا ٱلصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِى سَبْعِ بَقَرَٰتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنۢبُلَٰتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَٰتٍ لَّعَلِّىٓ أَرْجِعُ إِلَى ٱلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف، ای بسیار راستگو، ما را در [تعبیر] هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند و هفت خوشهٔ سبز و [هفت خوشهٔ] دیگر خشک فتوا ده؛ باشد که به سوی مردم بازگردم، باشد که بدانند.
«قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِى سُنۢبُلِهِۦٓ إِلَّا قَلِيلًا مِّمَّا تَأْكُلُونَ» (یوسف/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: هفت سال پیدرپی میکارید؛ پس آنچه درو کردید در خوشهاش بگذارید، جز اندکی که میخورید.
«ثُمَّ يَأْتِى مِنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِّمَّا تُحْصِنُونَ» (یوسف/۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آن، هفت [سال] سخت میآید که آنچه برایشان پیش گذاشتهاید میخورند، جز اندکی که ذخیره میکنید.
«ثُمَّ يَأْتِى مِنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ ٱلنَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ» (یوسف/۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آن، سالی میآید که در آن مردم فریادرس میشوند و در آن میفشارند.
«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦ فَلَمَّا جَآءَهُ ٱلرَّسُولُ قَالَ ٱرْجِعْ إِلَىٰ رَبِّكَ فَسْـَٔلْهُ مَا بَالُ ٱلنِّسْوَةِ ٱلَّٰتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ» (یوسف/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: او را نزد من آورید. پس چون فرستاده نزد او آمد، [یوسف] گفت: نزد آقای خود بازگرد و از او بپرس حال آن زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود؛ پروردگار من به نیرنگ آنان داناست.
«قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَٰوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِۦ قُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِن سُوٓءٍ قَالَتِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْـَٰٔنَ حَصْحَصَ ٱلْحَقُّ أَنَا۠ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ وَإِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ» (یوسف/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: کار مهم شما چه بود آنگاه که یوسف را از کامِ خویش خواستید؟ گفتند: منزّه است خدا؛ ما هیچ بدی بر او ندانستیم. همسر عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد؛ من بودم که از او کام خواستم و او از راستگویان است.
«ذَٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْهُ بِٱلْغَيْبِ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى كَيْدَ ٱلْخَآئِنِينَ» (یوسف/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این برای آن بود که [عزیز] بداند من در نهان به او خیانت نکردم، و اینکه خدا نیرنگ خیانتکاران را به سرانجام نمیرساند.
«وَمَآ أُبَرِّئُ نَفْسِىٓ إِنَّ ٱلنَّفْسَ لَأَمَّارَةٌۢ بِٱلسُّوٓءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّىٓ إِنَّ رَبِّى غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (یوسف/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من نفس خود را تبرئه نمیکنم؛ نفس قطعاً بسیار به بدی فرمان میدهد، مگر آنچه پروردگارم رحم کند؛ پروردگار من آمرزنده و مهربان است.
صلواتی.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
از اینجا داستان است؛ میتوان تندتر رفت. پیش از ادامه، آیهٔ چهلوهفت را باید در نظر داشت. تا چهلوشش خواندهایم؛ از چهلوهفت تعبیر و راهکار شروع میشود.
ملک مصر با عزیز مصر یکی نیست
تا اینجا ملک خواب میبیند. ظاهر قرآن این است که ملک مصر با عزیز مصر فرق دارد. عزیز مصر کسی است، ملک مصر کسی دیگر. آنکه زنِ عزیز است، قرآن همیشه از او با عنوان «امرأة العزیز» یاد میکند؛ هیچجا «امرأة الملک» نمیگوید.
کسانی که سورهٔ یوسف را میسازند، بد نیست به همین نکته دقت کنند؛ چون از خود آیات درمیآید که ملک کسی دیگر است. تا پیش از این اصلاً صحبتی از ملک نبود. از آیهٔ چهلوسه که خواب شروع میشود، سخن از ملک است. یعنی این خواب را پادشاه میبیند، نه عزیز مصر.
«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ إِنِّىٓ أَرَىٰ سَبْعَ بَقَرَٰتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنۢبُلَٰتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَٰتٍ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَأُ أَفْتُونِى فِى رُءْيَٰىَ إِن كُنتُمْ لِلرُّءْيَا تَعْبُرُونَ» (یوسف/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: من [در خواب] هفت گاو فربه میبینم که هفت گاو لاغر آنها را میخورند، و هفت خوشهٔ سبز و [هفت خوشهٔ] دیگر خشک. ای بزرگان، اگر خواب را تعبیر میکنید، در خوابم فتوا دهید.
در انتهای همین سوره نیز یوسف عزیز میشود، نه ملک. دوباره با دقت بحث عزیز و ملک میآید؛ به او میگویند «یا أیها العزیز».
«فَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَيْهِ قَالُوا۟ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا ٱلضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَٰعَةٍ مُّزْجَىٰةٍ فَأَوْفِ لَنَا ٱلْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ ٱللَّهَ يَجْزِى ٱلْمُتَصَدِّقِينَ» (یوسف/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون بر او وارد شدند گفتند: ای عزیز، به ما و خاندانمان سختی رسیده و کالایی ناچیز آوردهایم؛ پیمانه را برای ما تمام بده و بر ما صدقه کن؛ خدا صدقهدهندگان را پاداش میدهد.
ظاهراً ملک را باید رأس حکومت دانست و عزیز را مسئول اجرایی خزان و ارزاق؛ چیزی نزدیک به نسبت رهبر و رئیسجمهور در نظامهای دوگانه. قرآن همیشه از «امرأة العزیز» یاد میکند، نه «امرأة الملک». شواهدش را به فضل خدا نشان میدهیم. این نکته گاهی در همین آیاتی که میخوانیم گرهگشایی میکند.
پس نه عزیز، بلکه ملک خواب میبیند که هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را میخورند و هفت سنبلهٔ سبز و خشک را کنار هم میبیند. آن ساقی به یاد میآورد کسی در زندان بوده؛ میآید سراغ حضرت یوسف.
جمال یوسف؛ تعبیر بدون شرط آزادی
جمال یوسف همینجاست. مسئله مسئلهٔ مهمی بوده. اگر ما بودیم و تعبیر رؤیا بلد بودیم، همینجا تعبیر نمیکردیم. میگفتیم اول ما را بگذارید بیرون بیاییم. حالا که مشکل یک کشور افتاده به دست شما، بگذارید ما بیاییم بیرون، بعد برایتان کار میکنیم. حالا که پایت گیر افتاده، بیا مرا بیرون ببر تا به تو بگویم؛ با هم مبادله میکنیم.
جمال یوسف اینجاست، نه در خوشگلی صورت حضرت یوسف. جمال در دین به این چیزهاست: وقتی بحران یک کشور افتاده به دست تو، اول کار مردم را راه میاندازی، بعد برای خودت چانه میزنی. اول تعبیر میکند خواب را؛ غیر از تعبیر، راهکار هم میدهد. تعبیر تنها نبود؛ برنامه بود.
بعد که پادشاه میفهمد در همین سطوح، در زندان، کسی هست، مشخص است که پادشاه اصلاً خبر نداشته. این هم از شواهد است که عزیز غیر از ملک است. پادشاه جریان زندان یوسف را خبر ندارد. این داستانی را که عزیز راه انداخته — همان بحثها و تهمتها — تا یوسف را به زندان انداخته، ملک اصلاً خبر ندارد که چنین کسی در زندان است.
پادشاه میگوید بیاوریدش بیرون. یوسف میگوید برو اول این جریان را سؤال کن. این آبروریزی را از ما حل و فصل کن. بعد تازه از زندان بیرون میآید. وگرنه آن تعبیر رؤیا را — که مسئلهٔ اقتصادی آن کشور است و حل بحران اقتصادی افتاده به دست او — نمیگوید «مرا بیرون بیاورید تا به شما بگویم». اینها میشود جمال یوسف.
روایتی که با روح قرآن سازگار نیست
این را برای آن گفتم که روایتی داریم از آن روایتهایی که اشتباه است. در کتاب شریف بحار، جلد دوازدهم، صفحهٔ سیصد و سه آمده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«لَوْ كُنتُ بِمَنْزِلَةِ يُوسُفَ حِينَ أَرْسَلَ إِلَيْهِ الْمَلِكُ يَسْأَلُهُ عَنِ الرُّؤْيَا مَا حَدَّثْتُهُ حَتَّى أَشْتَرِطَ عَلَيْهِ أَنْ يُخْرِجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَعَجِبْتُ لِصَبْرِهِ» (بحارالأنوار ج۱۲ ص۳۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر من به جای یوسف بودم آنگاه که پادشاه نزد او فرستاد و از خواب پرسید، تعبیر نمیگفتم تا شرط کنم که مرا از زندان بیرون آورد؛ و از صبر او در شگفت شدم.
جایگاه پیامبر همیشه رفیعتر از همهٔ انبیاست. اینجور روایتها وقتی به روح قرآن عرضه میشود رد میشود. مضمونش این است که اگر من جای یوسف بودم شرط میکردم مرا از زندان بیرون بیاورید تا تعبیر کنم؛ «عجبت لصبره» — دمت گرم یوسف. یعنی شأن پیامبر را یک شأن پایینتر نشان دادن؛ یعنی پیامبر اینجا کم آورده. این با روح کلی قرآن سازگار نیست.
آن خانوادههای کریم معطل نمیکنند؛ جواب اینها را میدهند. نوع جوابدادن، خودِ جوابدادن، امر است. حالا برای اینکه فرق این رؤیا با رؤیاهای دیگر روشن شود، بیانی هست؛ حوصله سر نرود. حرف مهمی است و همان را میشود از کلام به خواب تسری داد.
جملات خبری، انشایی، و خبر به داعی الإنشاء
در کلام ما یکسری جملات گزارهٔ خبریاند. میگویند فلانی فلان کار را کرده. «زید قائمٌ» — زید ایستاده است. این خبر میدهد. یکسری هم جملات انشایی است. خبر نمیدهد؛ در محتوایش خبر نیست. در محتوایش یک امر است، یک نهی است، یک تعجب است، چیزی از این مایهها. مثلاً به زید بگویند «برو». این «برو» دیگر خبر نیست؛ از چیزی خبر نمیدهد. به این میگویند إنشاء.
در لسان آخوندها گاهی جملهای سنگین است و مطلب ساده. بعضی خبرها هست «خبر به داعی الإنشاء». اگر بخواهید بنویسید باید بنویسید: خبر به داعیِ إنشاء. داعی یعنی انگیزه. خبر به انگیزهٔ إنشاء.
این را خودمان هم داریم. معلم سر کلاس میگوید: «تمرینات فصل هفت را بچهها مینویسند، میآورند.» این یعنی چه؟ خبر میدهد یا نه؟ منظورش این است که بنویسید بیاورید؛ نه اینکه واقعاً دارد گزارش بدهد که مینویسند میآورند. از ائمه سؤال میکردند نماز را فلانجور خوانده، چه کار کند؟ میگفتند «یُعیدُ» — اعاده میکند. یعنی اعاده بکند. به این میگویند خبر به داعی إنشاء: از لحاظ صرفی جمله خبری است، اما انگیزهاش إنشاء است.
کی میفهمد در خبر که کدام جمله خبری است، کدام انشایی است، کدام خبر به داعی إنشاء است؟ خود مخاطب میفهمد. مخاطب میفهمد که الان این خبر است یا خبر به داعی إنشاء.
در خواب هم همینطور است. مخاطبِ خواب وقتی از خواب برمیخیزد خودش میفهمد با کدام مدل روبهرو بوده. در خواب نیز این دو مدل هست.
خواب خبری و خواب انشایی
یک مدل خواب است که قرار است تعبیر شود؛ یعنی خبری است، جزو خوابهای خبری. مثل همان خوابی که حضرت یوسف در ابتدای سوره دیده:
«إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَٰجِدِينَ» (یوسف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که یوسف به پدرش گفت: پدرجان، من یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم؛ دیدم برایم سجده میکنند.
و در انتهای سوره، با برادران و پدر و مادر همه به سجده میافتند:
«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًا وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَٰىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّى حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِىٓ إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ ٱلسِّجْنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلْبَدْوِ مِنۢ بَعْدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيْطَٰنُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِىٓ إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِّمَا يَشَآءُ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و برای او به سجده درافتادند؛ و گفت: پدرجان، این تعبیر خواب پیشین من است؛ پروردگارم آن را راست گردانید. و بهراستی به من نیکی کرد آنگاه که از زندان بیرونم آورد و شما را از بادیه آورد، پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به هم زد. پروردگار من به آنچه بخواهد لطیف است؛ اوست دانای حکیم.
میگوید این تعبیر همان رؤیایی است که از پیش دیدم. این میشود خواب خبری.
بعضی خوابها خبر به داعی إنشاء است؛ یعنی خواب انشایی است، خبری نیست. خواب انشایی یعنی در محتوایش یک دستور دارد. کی میفهمد؟ کسی که این خواب را میبیند خودش میفهمد. وقتی از خواب بلند میشود میفهمد که این خواب را دیدهام که باید بروم فلان کار را بکنم؛ نه اینکه فقط همینطور خواب دیدهام. در قرآن هم هست.
خواب ابراهیم؛ صفحهٔ چهارصد و چهلونه، صافات
در صفحهٔ چهارصد و چهلونه، سورهٔ صافات، آیهٔ صد و دو. از آیهٔ صد و یک میگوید:
«فَبَشَّرْنَٰهُ بِغُلَٰمٍ حَلِيمٍ» (صافات/۱۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او را به نوجوانی بردبار بشارت دادیم.
ابراهیم را بشارت دادیم به یک جوان بهشدت بردبار. این «حلیم» را یکبار باید گفت. این حلیمی که روی تابلوی حلیمفروشیها مینویسند، از غلطهای مفصل است. حلیم با «ح» دوچشمه است، با «ه» جیمی نیست اصلاً. کلمه عربی است. با «ه» جیمی درست نیست. در لغت نگاه کنید.
مزهاش فرق نمیکند؛ اما کلمه عربی است. به معنای آن خوراکی که با گندم درست میشود هم با «ح» دوچشمه است. از این غلطها تقریباً همه غلط مینویسند. آنهایی که دو مدل نگارش دارند مثل «حوله» فرق میکند؛ حوله را گاهی با «ه» جیمی و گاهی با «ح» دوچشمه نوشتهاند. ولی حلیم اینگونه نیست. حلیم با «ح» دوچشمه.
البته سر این هم علل و مبنا هست. ممکن است عرف کمکم بپسندد و بنویسد؛ مبنای ادبی میگوید تلقّی به صحت میشود. مثل «آگندن» و «آکندن»: فارسیها چون از کلمهٔ «گند» خوششان نمیآید کردهاند «آکندن». عرف در زبان اعتبار دارد. در لغت، حلیم با «ح» دوچشمه است.
«فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْىَ قَالَ يَٰبُنَىَّ إِنِّىٓ أَرَىٰ فِى ٱلْمَنَامِ أَنِّىٓ أَذْبَحُكَ فَٱنظُرْ مَاذَا تَرَىٰ قَالَ يَٰٓأَبَتِ ٱفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِىٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَ» (صافات/۱۰۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون با او به جایگاه سعی رسید، گفت: پسرم، من در خواب میبینم که تو را ذبح میکنم؛ ببین چه میبینی؟ گفت: پدرجان، آنچه امر شدهای انجام بده؛ انشاءالله مرا از صابران خواهی یافت.
ای پسرم، من دارم مرتب در خواب میبینم که تو را ذبح میکنم؛ نظرت چیست؟ اینجا جای «خواب دیدی؛ خیر است انشاءالله» نیست. اینگونه نیست که فقط «خواب دیدی دیگر».
وجود نازنین اسماعیل چگونه جواب میدهد؟ اسماعیل هم میفهمد. میگوید آن کاری که امر شدهای انجام بده. امر شدهای. این اصلاً جملهٔ امری نبوده. ابراهیم میگوید من خوابی دیدهام که دارم تو را ذبح میکنم. خود ابراهیم میفهمد که این خواب خبر به داعی إنشاء است؛ یعنی باید ذبح کند. محتوای خواب این بوده: «یا ابراهیم اذبح ولدک» — فرزندت را ذبح کن.
بعضی اشکال میکنند و میگویند این آیه یکی از دلایل است که خواب ابراهیم اصلاً تعبیر نشد؛ چون آن بچه را ذبح نکرد، در آخر گوسفند را ذبح کرد. میگویند اتفاقاً خواب ابراهیمی که میگویید حجت است تعبیر نشد؛ بچهاش را ذبح میکرد نه گوسفند را. این اصلاً خبر نیست که بخواهد با چیزی مطابقت بشود یا نشود. این خودش امر است: فرزندت را ذبح کن. شاهدش همان حرف اسماعیل است: آنچه امر شدهای انجام بده. «ستجدنی إن شاء الله من الصابرین».
این «منام» به معنای اصطلاح عرفا «حالت منامیه» نیست. خواب است؛ دستور است. کسی نگوید منامیه بوده به آن معنی که عرفا میگویند. خواب ابراهیم خواب است و امر است. این را به فضل الهی متوجه شدیم؛ چیز سختی نبود.
خواب زندانیان خبری است؛ خواب ملک انشایی
یک موقع در زندان میآیند به یوسف میگویند:
«وَدَخَلَ مَعَهُ ٱلسِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ ٱلْـَٔاخَرُ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزًا تَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِۦٓ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو جوان با او به زندان درآمدند. یکی گفت: من خود را میبینم که شراب میفشارم. و دیگری گفت: من خود را میبینم که بر سر نان میبرم و پرندگان از آن میخورند. ما را از تعبیرش خبر ده؛ ما تو را از نیکوکاران میبینیم.
اینجا یوسف دستور نمیدهد. یوسف خواب را تعبیر میکند: تو این میشوی، تو هم آن میشوی. جریان این میشود. در حقیقت محتوای خوابشان را فهمیده؛ خواب خبری است. گفته تو اینگونه میشوی، تو هم آنگونه میشوی.
«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ أَمَّآ أَحَدُكُمَا فَيَسْقِى رَبَّهُۥ خَمْرًا وَأَمَّا ٱلْـَٔاخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِۦ قُضِىَ ٱلْأَمْرُ ٱلَّذِى فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ» (یوسف/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو همراه زندان، اما یکی از شما به آقای خود شراب مینوشاند و اما دیگری به دار آویخته میشود و پرندگان از سرش میخورند. امری که در آن فتوا میخواستید گذشته است.
منتها در خواب ملک اینگونه عمل نمیکند. میفهمد که این خواب به یک شهروند عادی گفته نشده؛ به ملک و پادشاهی گفته شده که مسئول تأمین ارزاق این مملکت است. این خبر به مقام إنشاء است؛ حاوی یک پیام و یک دستور است. برای همین شروع میکند دستور دادن: این کار را میکنید، یعنی این کار را بکنید. هفت سال پیدرپی بکارید؛ اینگونه بکنید، اینگونه بکنید.
برای همین این سؤال پیش نیاید که چطور در آن خواب خبری تعبیر میکند و این خواب را انشایی. سؤال را خودم پخته کردم تا گیر نکند. چون آن خواب خبری بوده، این خواب انشایی بوده. آنجا مسئله، مسئلهٔ اقتصادی بوده؛ مسئلهٔ مهمی بوده؛ قحطی مملکت. مسئلهٔ اقتصادی در دین مسئلهٔ مهمی است.
اقتصاد در دین؛ نان مایهٔ قیام است
بعضی فکر میکنند چون قرآن گفته اموال و اولاد فتنهاند، یعنی به درد نمیخورد. کی گفته به درد نمیخورد؟ قرآن نگفته به درد نمیخورد؛ گفته به لهو نکشاندتان.
«إِنَّمَآ أَمْوَٰلُكُمْ وَأَوْلَٰدُكُمْ فِتْنَةٌ وَٱللَّهُ عِندَهُۥٓ أَجْرٌ عَظِيمٌ» (تغابن/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که اموال و فرزندانتان فتنهاند و نزد خدا پاداشی بزرگ است.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَٰلُكُمْ وَلَآ أَوْلَٰدُكُمْ عَن ذِكْرِ ٱللَّهِ وَمَن يَفْعَلْ ذَٰلِكَ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْخَٰسِرُونَ» (منافقون/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا به لهو نکشانند؛ و هر که چنین کند زیانکاراناند.
گفته به لهو نکشاندتان. و در آیهٔ دیگر:
«وَلَا تُؤْتُوا۟ ٱلسُّفَهَآءَ أَمْوَٰلَكُمُ ٱلَّتِى جَعَلَ ٱللَّهُ لَكُمْ قِيَٰمًا وَٱرْزُقُوهُمْ فِيهَا وَٱكْسُوهُمْ وَقُولُوا۟ لَهُمْ قَوْلًا مَّعْرُوفًا» (نساء/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اموال خود را که خدا آن را مایهٔ قیام شما قرار داده به سفیهان ندهید؛ و از آن به آنان روزی دهید و بپوشانیدشان و به آنان سخن معروف بگویید.
این اموال را به سفیهان نسپارید؛ این اموال را خدا مایهٔ قیام و قوام شما قرار داده. منتها با برکتش، منتها از طریق شرعیاش، منتها با همهٔ قیودش. «واسألوا الله من فضله»:
«وَلَا تَتَمَنَّوْا۟ مَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بِهِۦ بَعْضَكُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا ٱكْتَسَبُوا۟ وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِّمَّا ٱكْتَسَبْنَ وَسْـَٔلُوا۟ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِۦٓ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمًا» (نساء/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه را خدا برخی از شما را بر برخی برتری داده آرزو نکنید؛ برای مردان از آنچه کسب کردهاند نصیبی است و برای زنان از آنچه کسب کردهاند نصیبی. و از فضل خدا بخواهید؛ خدا به هر چیزی داناست.
نان گاهی در مسئلهٔ اقتصادی به کار رفته. در دعای رسول خدا هست:
«اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِى الْخُبْزِ وَلَا تُفَرِّقْ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُ فَلَوْلَا الْخُبْزُ مَا صَلَّيْنَا وَلَا صُمْنَا وَلَا أَدَّيْنَا فَرَائِضَ رَبِّنَا» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا در نان ما برکت ده و میان ما و نان جدایی مینداز؛ که اگر نان نباشد نه نماز درستی میخوانیم، نه روزهٔ درستی میگیریم، و نه واجبات پروردگارمان را درست به جا میآوریم.
اگر این نان نباشد، نه روزهٔ درست میگیریم، نه نماز درست میخوانیم، نه فرائض خدا را درست انجام میدهیم. فی حد نفسه برای خودش مهم است. برکت اقتصاد و رونق اقتصادی و برکت رزق و برکت نان — نان یعنی امور اقتصادی بهطور کل — مهم است؛ البته نه از هر راهی، نه به هر خِفتی افتادن. نان را از راه خفت نخواه؛ برکت را از راه شرع بخواه.
مخالف «لا تلهکم أموالکم ولا أولادکم» نیست: به غفلت نکشانید؛ خیلیوقتها به غفلت میکشاند. ولی «بارک لنا فی الخبز» — خدا این نان ما و مسائل اقتصادی را پربرکت کند؛ برکت فیوض به آن بخورد. مسئله، مسئلهٔ اقتصادی هم بوده. شروع کردن، در خواب انشایی هم بوده.
تزرعون سبع سنین دأبا؛ ذخیره در خوشه
«قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِى سُنۢبُلِهِۦٓ إِلَّا قَلِيلًا مِّمَّا تَأْكُلُونَ» (یوسف/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: هفت سال پیدرپی میکارید؛ پس آنچه درو کردید در خوشهاش بگذارید، جز اندکی که میخورید.
زراعت میکنید، یعنی زراعت بکنید. هفت سال «دأبا». «دأب» یعنی روش و عادت مستمر. میگویند دأب فلانی این است؛ یعنی روش و عادت پیگیر او. قرآن دارد:
«كَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ وَٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَٱللَّهُ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ» (آلعمران/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مانند شیوهٔ خاندان فرعون و کسانی که پیش از آنان بودند؛ آیات ما را تکذیب کردند، پس خدا آنان را به گناهانشان گرفت و خدا سختکیفر است.
آن روش و عادت مستمر آل فرعون. یا در مورد شمس و قمر:
«وَسَخَّرَ لَكُمُ ٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ دَآئِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ ٱلَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ» (ابراهیم/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خورشید و ماه را رام شما کرد در حالی که پیوستهاند، و شب و روز را رام شما کرد.
شمس و قمر «دائبین» دارند حرکت میکنند؛ یعنی مرتب. میگوید «دأبا»: یکدفعه شروع میکنید به کاشت کردن در این هفت سال. آنچه درو میکنید در سنبلش و شلتوکش نگه دارید. سیلو به آن معنا نبوده؛ نوع دقیق انبار کردن گندم را دارد میگوید.
«حصد» هم در قرآن آمده؛ یعنی درو کردن:
«ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْقُرَىٰ نَقُصُّهُۥ عَلَيْكَ مِنْهَا قَآئِمٌ وَحَصِيدٌ» (هود/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای آن آبادیهاست که بر تو میخوانیم؛ برخی از آنها هنوز برپاست و برخی درو شده است.
خبر این قریهها را به شما میدهیم؛ بعضیشان الان هستند، بعضی را درو کردهایم. درو کردن یک منطقه و شخم زدن یک منطقه هم به همین تلقی میشود.
مگر اندکی که میخورید. اینها چهارده سال دارند مشکلات اقتصادی را تحمل میکنند — هفت سال رونقِ همراه با خویشتنداری، بعد هفت سال سختی. جلسهٔ پیش هم گفته شد. قرار است یوسف از زندان بیرون بیاید و این برنامه را روی زمین پیاده کند؛ نه اینکه فقط خوابی را برای پادشاه قشنگ کرده باشد.
تقدیرات الهی؛ اعتراض بیجا
ما گاهی تقدیرات را اصلاً نمیدانیم چیست، چه اتفاقی میافتد. باید یک عالمه بنیاسرائیل کشته شوند؛ فدایی بشوند برای موسی که میخواهد متولد شود. موسی میخواهد متولد شود؛ باید اینهمه بچه سر بریده شود. ما خیلی تقدیر را نمیدانیم چیست.
در اتفاقاتی که در زندگیمان میافتد — خوشایند و ناخوشایندش — نمیدانیم تقدیر چیست. واقعاً بعضیوقتها اعتراض کردن به تقدیرات الهی از آن روست که نمیدانیم چیست. شاید در پس همین حادثهٔ بدی که برایمان گذاشتهاند هزاران خیر و برکت باشد و آدم بعد از سی سال ببیند.
ما مشکلات خودمان را داشتیم در آن ایام. آن موقع فکر میکردیم چرا اینگونه؟ چرا بقیه آنگونهاند و ما اینگونه؟ الان که رسیدهام اینجا، فکر نمیکنم کاش آنقدر اینور و آنورتر بود؛ کاش این یک پارامترش اینگونهتر بود. هیچکدام آنگونهتر لزومی ندارد. همانگونه که بود درست بود. حتی الان — آن موقع نه؛ آن موقع میگفتم کاش اینگونه بود. رفقا را میزدیم، خانوادههاشان را، بحثهاشان را، کارهاشان را؛ میگفتیم کاش آنگونه، کاش اینگونه. الان کاش هیچگونه نبود؛ همینگونه خوب بود. همین اتفاقی که افتاده بود با تمام زیر و بم درست بود. تقدیر را از نزدیک نمیشود خواند؛ از دور که نگاه میکنی، همان که بوده درست بوده.
باید هفت سال اول هم که هفت سال رونق است کم بخورند.
سبع شداد؛ سالها میخورند
«ثُمَّ يَأْتِى مِنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِّمَّا تُحْصِنُونَ» (یوسف/۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آن، هفت [سال] سخت میآید که آنچه برایشان پیش گذاشتهاید میخورند، جز اندکی که ذخیره میکنید.
بعد از آن، هفت سال سخت. «شداد» جمع شدیده. هفت سال سخت میآید. این تعابیر زیبای قرآن است. مثل درندهای فرض میکند این هفت سال قحطی را. میگوید این هفت سال هرچه پرت کنید جلویشان همه را میخورند. سبع شداد میخورد، نه اینکه شما میخورید. مثل سگی که نمیخواهد چیزی را که جلویش بیندازید ول کند: هرچه پرت کنید جلویش میخورد. اوج قحطی را با این زبان اعجازی بیان میکند.
در ترجمهها گاهی نوشته «میخورند»؛ منظور سالها میخورند، نه اینکه آدمها میخورند. جز اندکی از آنچه ذخیره میکنید. چرا؟ بهخاطر اینکه بذر سال پانزدهم باید دربیاید. همه را بخورید، چه میخواهید بکارید؟ اندکی ذخیره میکنید بهعنوان بذر سال پانزدهم.
سال پانزدهم؛ یغاث الناس و یعصرون
«ثُمَّ يَأْتِى مِنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ ٱلنَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ» (یوسف/۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آن، سالی میآید که در آن مردم فریادرس میشوند و در آن میفشارند.
بعدش سالی میآید. این سال پانزدهم دیگر در خواب نیست. این یک علم غیب یوسف است که سال پانزدهم چه اتفاقی میافتد. آنجا هم در بحث خواب گفته شد «قضی الأمر الذی فیه تستفتیان»: تا سال چهاردهم محتوای خواب است. سال پانزدهم چه اتفاقی میافتد اصلاً در خواب نیست. این را روی علم غیبش میگوید. میگوید سال پانزدهم سالی میآید که «یغاث الناس». این یغاث از «غیث» باشد یا از «غوث».
اگر از غوث باشد، فریادرسی است. انفال آیهٔ نهم:
«إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَٱسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّى مُمِدُّكُم بِأَلْفٍ مِّنَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ مُرْدِفِينَ» (انفال/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که از پروردگارتان فریاد میخواستید، پس شما را پاسخ داد که من با هزار فرشتهٔ از پیآینده مددتان میکنم.
اگر از غیث باشد، باران است. آیهٔ غیث:
«وَهُوَ ٱلَّذِى يُنَزِّلُ ٱلْغَيْثَ مِنۢ بَعْدِ مَا قَنَطُوا۟ وَيَنشُرُ رَحْمَتَهُۥ وَهُوَ ٱلْوَلِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (شوری/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که باران را پس از آنکه نومید شدند فرو میفرستد و رحمتش را میگستراند؛ و اوست سرپرست ستوده.
مردم در آن سال یا غیث به معنای باران شدید برایشان میآید، یا به فریادشان رسیده میشود. «و فیه یعصرون» — و در آن سال میفشارند. چه میفشارند؟ یا میوه میفشارند و آبمیوه میگیرند — اینقدر میوهها زیاد شده که دیگر برای نان ساندویچ میزنند و شادلی تهیه میکنند و توزیع میکنند — یا پستان گاوها را میفشارند و شیر میآید؛ وضع دامپروری خوب شده. تفاسیر مختلف شده؛ میفشارند. هر دو میتواند باشد.
شاید هم تعبیری که به ذهن میآید همین باشد:
«وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلْمُعْصِرَٰتِ مَآءً ثَجَّاجًا» (نبأ/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از ابرهای فشرده آبی ریزان فرو فرستادیم.
تعبیر جالبی است. معصرات به معنای ابرهای بارانزاست. ابر را که بگذاری در آب درمیآوری؛ انگار آبی تویش است؛ فشارش بدهی آب میریزد. خدا به آن ابرها میگوید معصرات؛ مثل ابر اسفنجی. شاید «فیه یعصرون» ناظر به همین باران زیاد باشد. البته همان تعبیر معروف — میفشارند — تعبیر خوبی است.
از خطاب به غیاب
از مقام خطاب وارد مقام غیاب میشود. باز نشان میدهد که این در محتوای خواب نبوده. تا حالا میگفت «تحصنون» و «تأکلون» و «تزرعون» — خطاب به همانهایی که باید بکارند و بخورند و ذخیره کنند. میرسد اینجا میشود «یغاث الناس و یعصرون» — از خطاب میرود در غیاب. معلوم است که این دیگر داخل در محتوای آن خواب نبوده؛ علم غیب یوسف است، نه تعبیر صرفِ رؤیا.
ارجع إلی ربک؛ آبرو پیش از خزائن الأرض
«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦ فَلَمَّا جَآءَهُ ٱلرَّسُولُ قَالَ ٱرْجِعْ إِلَىٰ رَبِّكَ فَسْـَٔلْهُ مَا بَالُ ٱلنِّسْوَةِ ٱلَّٰتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ» (یوسف/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: او را نزد من آورید. پس چون فرستاده نزد او آمد، [یوسف] گفت: نزد آقای خود بازگرد و از او بپرس حال آن زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود؛ پروردگار من به نیرنگ آنان داناست.
این را میبرند برای ملک؛ ملک نه عزیز. ملک میگوید این زندانی را بیاورید ببینم. وقتی آن فرستاده پیش او میآید، یوسف میگوید برگرد سراغ آن آقایت. بپرس حال آن زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود.
«بال» هم به معنای حال و روز است و هم به معنای کار مهم. داریم:
«كُلُّ أَمْرٍ ذِي بَالٍ لَمْ يُبْدَأْ بِاسْمِ اللَّهِ فَهُوَ أَبْتَرُ» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کار مهمی که به نام خدا آغاز نشود ابتر میماند.
این بسمالله، بسمالله کلامیه نیست؛ یعنی به نام خدا شروع نشود، این حرکت ابتر است. بال به معنای کار مهم و حال است. میگوید برگرد، از آن ملک بپرس حال آن زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود؟ انگار گفت من نمیآیم بیرون. تو اول تکلیف آن ماجرا را روشن کن تا من بیایم بیرون.
بیرون آمدنش را موکول نکرد به اینکه «این تعبیر رؤیا را میگویم تا بیایم بیرون». گفت وضعیت آن داستان را روشن کن. چرا؟ بهخاطر اینکه در صفحهٔ بعد میخواهد بگوید:
«قَالَ ٱجْعَلْنِى عَلَىٰ خَزَآئِنِ ٱلْأَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ» (یوسف/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: مرا بر خزانههای این سرزمین بگمار؛ من نگهبانی دانایم.
میخواهد گنجینهٔ زمین را بدهند دست او. یک آدم بدآبرو، بدسابقه، که با تهمت ناروا افتاده در زندان و الان سابقهٔ خراب دارد، میخواهد بگوید «اجعلنی علی خزائن الأرض». باید اول آبروی خودش را درست کند. فکر بدی نیست.
بعضی با زبان کلفت نگاه میکنند که ول نمیکند؛ خیال میکنند لجاج است. جمال و کرامت را نگاه کنید. نمیگوید برو بپرس آن «هیت لک» چه بود، آن که میخواستند ما را فریب بدهند چه بود. با یک عنوان خیلی دور میگوید: آنجایی که دستشان را بریدند، «قطعن أیدیهن». ماجرای دست بریدن چه بود؟ با دورترین فاصله میخواهد خودش را تبرئه کند، بدون اینکه حتی آبروی کسی را ببرد. میگوید برو آن را تحقیق کن، ببین اول تقصیر چه بوده.
عزت مؤمن تفویض نشده که ذلیل باشد
در روایت آمده:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَلَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يَكُونَ ذَلِيلًا» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند عز و جل همهٔ امور مؤمن را به او واگذاشته، اما به او واگذاشته نشده که خوار باشد.
مؤمن همهٔ امورش به او تفویض شده؛ ولی تفویض نشده ذلیل باشد، بیآبرو باشد. یعنی آبرویش دست خودش نیست. بعد به این آیه استناد میکند:
«يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (منافقون/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میگویند اگر به مدینه بازگردیم، قطعاً عزیزتر، خوارتر را از آن بیرون میکند. حال آنکه عزت از آنِ خدا و رسول او و مؤمنان است؛ ولی منافقان نمیدانند.
عزت مال خداست، مال رسول خداست، مال مؤمنین است. مال همهٔ مؤمنین. مگر میتوانی عزت خودت را خراب کنی؟ آدم عزتش دست خودش نیست که بگوید حالا ما از این قضیه گذشتیم.
یک موقع کسی فحش میدهد، آدم میگوید حالا میگذریم. فحش را میشود نادیده گرفت. یک موقع تهمت اینگونه است؛ آن هم بعداً میخواهد در آن جامعه بلند شود کار کند، میخواهد با آن سابقهٔ بد کار کند. باید برود سابقهٔ خودش را درست کند اول. یک عدم سوءپیشینه باید بگیرد. میخواهیم کار کنیم الان. میخواهد بگوید «اجعلنی علی خزائن الأرض»؛ با پروندهٔ تهمت نمیشود خزائن زمین را گرفت.
بعد از این جریان، آیهٔ پنجاهوچهار:
«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦٓ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِى فَلَمَّا كَلَّمَهُۥ قَالَ إِنَّكَ ٱلْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ» (یوسف/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: او را نزد من آورید تا وی را خاص خود گردانم. پس چون با او سخن گفت، گفت: تو امروز نزد ما صاحبجایگاه و امینی.
وقتی آبرو برمیگردد سر جایش، آنجا «ائتونی به أستخلصه لنفسی» — بیاوریدش تا برای خودم خاصش کنم؛ ندیلم کنیم، مشاور خودمان بگیریمش. با همین حرکتِ تجدید آبرو است که «قال الملک ائتونی به» میشود «ائتونی به أستخلصه لنفسی». لذا آبروی آدم دست خودش نیست؛ آبروی خودش را نمیتواند ببرد.
اتقوا مواضع التهم
برای همین اینقدر روایت داریم «اتقوا مواضع التهم» — از مواضع تهمت کنار بروید. حتی در نهجالبلاغه هست که اگر کسی وارد مواضع تهمت شود و به او تهمت زده شود، گردن خودش است؛ تقصیر همان کسی است که این گمان را درست کرده.
«مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ» (نهجالبلاغه / حکمت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خود را در جایگاههای تهمت بنهد، جز خودش را سرزنش نکند.
آدم در موقعیتی است که هزار جور حرف راجع به آدم میزنند — موقعیت غیرشرعی. پیوسته در جمعهای ناجور برود و بیاید، مصاحبت ناجور، کارهای ناجور. اگر گفتند این آدم ناجوری است، گردن خودمان است که این کار را میکنیم. «اتقوا مواضع التهمة».
حالا آن آقا میرود اردوی جهادی؛ میگویند عجب آدم دیوانهای، عیدش را بلند میشود میرود. آن موضوع تهمتی نیست که از سوءسابقه درست شود. بعضی کارها اصلاً سوءسابقه نیست؛ بعضیها همهجا مینشینند، آخرش میگویند بچهٔ ما بیستساله رفته جهادی — بهعنوان نکتهٔ مثبت. اینها سوءسابقه نمیشود. یک کارهایی آدم میکند که میشود سوءسابقه. آنجاها نباید وارد شود.
حتی در روایت امیرالمؤمنین:
«زُهْدُكَ فِى الرَّاغِبِ فِيكَ نُقْصَانُ حَظٍّ وَرَغْبَتُكَ فِى الزَّاهِدِ فِيكَ ذُلُّ نَفْسٍ» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیرغبتی تو به کسی که به تو رغبت دارد، کاستن بهره است؛ و رغبت تو به کسی که به تو بیرغبت است، خواری نفس است.
بیرغبتی تو به کسی که در تو رغبت دارد کمیِ بهره میآورد. از آنور، رغبت تو به کسی که به تو بیرغبت است ذلّ نفس است. پیوسته رغبت نشان میدهی، او پیوسته آدم را پس میزند. آبرو دست خود آدم نیست. این میشود ذل نفس.
با دورترین فاصله میگوید بپرس حال آن زنانی که دست بریدند چه بود. «إن ربی بکیدهن علیم» — پروردگار من به کید آنان داناست.
ربی و ربّک؛ قرینهٔ آیهٔ بیستوسه
اینها را نشان میدهم برای اینکه قرآن یکخرده دقیقتر خوانده شود. اینجا میگوید «ربّک»، آنجا میگوید «ربّی». هیچموقع یوسف در مورد آن عزیز مصر نگفته «ربّی». همیشه گفته «ربّک». در «اذکرنی عند ربک» آنجا هم، اینجا هم گفته «ارجع إلی ربک». هر جا گفته «ربّی» در مورد پروردگار خودش بوده. این میشود قرینه برای همان آیهٔ بیستوسه:
«وَرَٰوَدَتْهُ ٱلَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن که یوسف در خانهاش بود از او کام خواست و درها را بست و گفت: بیا. گفت: پناه بر خدا؛ او پروردگار من است، جایگاهم را نیکو داشته. ستمگران رستگار نمیشوند.
پروردگار من است؛ نه اینکه این عزیز مصر ربّ من است و جایگاه مرا درست کرده، من بعد به او خیانت کنم. آنجا یعنی خدا ببین مرا به چه جایگاهی رسانده. «إن ربی بکیدهن علیم» — خدا به کید آنان داناست.
میرود سؤال میکند. معلوم است که ملک اصلاً از داستانها کلاً خبر ندارد. این ملک خبر ندارد. عزیز سر جریان اینکه از اتاق زد بیرون فهمید؛ ملک کلاً این چیزها را خبر ندارد. این هم شاهد دیگر که ملک غیر عزیز است.
ما خطبکن؛ اقرار زنان و همسر عزیز
«قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَٰوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِۦ قُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِن سُوٓءٍ قَالَتِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْـَٰٔنَ حَصْحَصَ ٱلْحَقُّ أَنَا۠ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ وَإِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ» (یوسف/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: کار مهم شما چه بود آنگاه که یوسف را از کامِ خویش خواستید؟ گفتند: منزّه است خدا؛ ما هیچ بدی بر او ندانستیم. همسر عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد؛ من بودم که از او کام خواستم و او از راستگویان است.
آمد به این زنان گفت. «خطب» هم یعنی کار مهم. در سورهٔ طه هست:
«قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَٰسَٰمِرِىُّ» (طه/۹۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس کار مهم تو چه بود ای سامری؟
سامری، کارت چه بود؟ خطیب یعنی کسی که حرفهای مهم میزند. خطیب به معنای این نیست که دستها را اینگونه و آنگونه بکند و از سر و ته حرف هیچی درنیاید. خطیب کسی است که کار خطبی دارد، کار مهم دارد، حرف مهم دارد.
وقتی با یوسف مراوده میکردید. بحث مراوده را کلاً ریشهاش را در جلسات پیش ریختهایم بیرون. جریانتان چه بود؟
دیگر اقرار میکنند. با آنهمه تهمت. جلسهٔ پنجشنبه گفته شد: عاقبت المتقین ته پاراگرافهای همهجاست. بهعلاوه اینکه یک دوره طرف برود زندان، با همهٔ این تهمتها بیندازندش زندان، آخرش میشود «حاش لله». خدا منزّه است. میگویند هیچ بدی بر او ندانستیم. این «من» برای تأکید است. میتوانست بگوید «ما علمنا علیه سوء». میگوید «ما علمنا علیه من سوء» — هیچ بدی از او ندیدیم. زنان میگویند: هیچ چیزش بد نبود.
این اعتراف آنان است؛ این هم اعتراف زن عزیز: زن عزیز هم میگوید الان دیگر حق کاملاً روشن شد.
حصحص الحق
این «حصحص» اصلاً چنین ریشهای بهصورت رباعی مستقل در قرآن نیست؛ در لغت هم از همین ساخته شده. از کارهای قیاسی — یا سماعی — عربی است. کلاً وزنهای رباعی را بعضیوقتها روی ثلاثی میگذارند. «زلّ» یعنی لغزید؛ دو تا را پشت سر هم میگذارند: زلزله یعنی خیلی لرزید. «حسّ» یعنی روشن شد؛ بعد رباعی «حصحص» از آن ساخته شده. در لغت رباعی «حصحص» را جدا از این نمیبینید. همان حس است که به معنای روشن شدن و به معنای آشکار کردن است؛ چون آدم چیزی را آشکار کند روشن میشود. «حصحص» یعنی خیلی شدید روشن شد. الان دیگر کاملاً حق آشکار شد.
من داشتم او را از خودش میربودم. همان معنای مراوده که جلسات اول گفته شد. من این کار را کردم. «وإنه لمن الصادقین» — او راست میگوید. من بودم این کار را کردم.
دو هدف: لم أخنه بالغیب و لا یهدی کید الخائنین
«ذَٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْهُ بِٱلْغَيْبِ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى كَيْدَ ٱلْخَآئِنِينَ» (یوسف/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این برای آن بود که [عزیز] بداند من در نهان به او خیانت نکردم، و اینکه خدا نیرنگ خیانتکاران را به سرانجام نمیرساند.
دلیل را دقت کنید. «ذلک» میگوید من همهٔ این کارها را کردم — گفتم نمیآیم بیرون تا اول تکلیف این قضیه مشخص شود — دو هدف داشتم: یک هدف مردمی، یک هدف الهی.
من این کار را کردم تا بداند ملک — یا عزیز — که من در خفا به او خیانت نکردم. این هدف مردمی من است. اولاً تکلیف این قضیه مشخص شود؛ قرار است طبق این خواب عزیز مصر شود و بعد بگوید «اجعلنی علی خزائن الأرض» و آزاد شود. باید مشخص شود که خیانت نکردهام.
یک هدف الهی هم این است: «وأن الله لا یهدی کید الخائنین». خدا این را بداند ملک، این را بفهمد، و همه بدانند که خدا کید خائن را هدایت نمیکند. کید به سرانجام نمیرسد. دروغ به سرانجام نمیرسد. این کارها به سرانجام نمیرسد. ممکن است یک مقطعی سرسبزی از خودش نشان بدهد، ولی ابتر است. یک دوره ما اینقدر دیدهایم: دروغ سرانجام نمیرسد. دروغ مشخص میشود. کید تهش درمیآید؛ آخرش برمیگردد محکم میخورد به سر همان کسی که این کید را کرده.
میخواستم از تمام این داستان نشان بدهم که من الان تعبیر کردم، بعد گفتم نمیآیم، بعد حالا برو بپرس تکلیف قضیه چه بوده، تا برسد به اینجا که اصلاً ما را در زندان نگه داشتند تا معلوم شود «لا یهدی کید الخائنین».
اگر مشمول عفو ملوکانه میشد اینگونه نمیشد. میگفت آقا بیا برو بیرون؛ این رؤیاهایی که تعبیر کردی خیلی خوب بود؛ تشویقی. از آن درنمیآمد. نمیخواست روشن کند که «إن الله لا یهدی کید الخائنین». میگوید هدفم این بود. میخواستم روشن کنم که کید خائن به هدف نمیرسد. یک دوره سرسبزی نشان میدهد، میخورد زمین.
فما الزبد فیذهب جفاء
«أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌۢ بِقَدَرِهَا فَٱحْتَمَلَ ٱلسَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى ٱلنَّارِ ٱبْتِغَآءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَٰعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُۥ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْحَقَّ وَٱلْبَٰطِلَ فَأَمَّا ٱلزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَآءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ ٱلنَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى ٱلْأَرْضِ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَالَ» (رعد/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آسمان آبی فرو فرستاد، پس درهها به اندازهٔ خود روان شدند، و سیل کفی برآمده برداشت؛ و از آنچه برای زیور یا کالایی در آتش میگدازند نیز کفی مانند آن است. خدا حق و باطل را اینگونه مثل میزند. اما کف میرود و نابود میشود و آنچه به مردم سود میدهد در زمین میماند. خدا مثلها را اینگونه میزند.
حق جریان عمومی عالم است؛ بقیه جریان، کف عالم است. یک مدتی. حالا این مدت ممکن است ششصد سال طول بکشد؛ ولی با مغز میخورد زمین. تاریخ تمدن کلاً این را نشان داده. اگر تمدنی بر غیر مبنای حق حرکت کند، یک مدتی خودش را نشان میدهد، میآید بالا، سرسبزی نشان میدهد، بعد با مغز میخورد زمین. «فأما الزبد فیذهب جفاء».
آیا آدم بد هم میتواند چنین خوابی ببیند؟
اینجا سؤالی هست که بعضی میپرسیدند: کسی که آدم بدی باشد هم میتواند رؤیایی اینگونه ببیند که حداقل سرنوشت یک کشور را عملاً با این رؤیا نجات بدهد؟ میشود چنین چیزی؟
اولاً در قرآن نیامده که این ملک آدم بدی بوده. آن عزیز شاید آدم نابابی بوده؛ ولی این ملک اتفاقاً رفتارش از آیهٔ چهلوسه به بعد جالب است. خوابی دیده و بعد چه کرده؟ میرود میپرسد؛ میگوید پس راست میگویی، بلند شو بیا بیرون؛ قضیه را اینگونه هدایت میکند. اول معلوم نیست این ملک — همانطور که بعضی مفسران میگویند همهٔ ملکهای مصر که فراعنه بودند آدمهای بدی بودند الا ملک یوسف — آدم بدی بوده. اولاً این درنمیآید. ثانیاً باید رفت سراغ صفحهٔ چهارصد و هشتاد و دو و صفحهٔ پانصد و بیست و یک؛ آنجا معلوم میشود خواب خوش و نشانهٔ ارائه ملاک دین نیست.
متقین در ذاریات؛ سه خطبهٔ نهجالبلاغه
صفحهٔ پانصد و بیست و یک، سورهٔ ذاریات. از آیهٔ پانزده:
«إِنَّ ٱلْمُتَّقِينَ فِى جَنَّٰتٍ وَعُيُونٍ» (ذاریات/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): متقیان در باغها و چشمهسارهایند.
«ءَاخِذِينَ مَآ ءَاتَىٰهُمْ رَبُّهُمْ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَبْلَ ذَٰلِكَ مُحْسِنِينَ» (ذاریات/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گیرندهٔ آنچه پروردگارشان به آنان داده؛ زیرا آنان پیش از آن نیکوکار بودند.
«كَانُوا۟ قَلِيلًا مِّنَ ٱلَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ» (ذاریات/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اندکی از شب را میخوابیدند.
«وَبِٱلْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» (ذاریات/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در سحرها استغفار میکردند.
«وَفِىٓ أَمْوَٰلِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّآئِلِ وَٱلْمَحْرُومِ» (ذاریات/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در اموالشان حقی برای سائل و محروم بود.
در اموالشان حقی برای سائل و محروم. کی؟ متقین. «إن المتقین فی جنات وعیون». اندکی از شب را میخوابیدند؛ مثل خرس نمیخوابند. سحرها استغفار میکنند. جزء خصوصیات متقین است.
سه خطبه دارد نهجالبلاغه. بنده بهعنوان کسی که یکخرده دستی در نهجالبلاغه دارد توصیه میکنم اگر کسی این سه خطبه را بخواند، نصف محتوای نهجالبلاغه را میتواند بفهمد: خطبهٔ ۱۹۲، ۱۹۳ و ۱۹۴. ۱۹۲ خطبهٔ قاصعه است؛ نسبتاً بلند است. ۱۹۳ خطبهٔ متقین است؛ همان خطبهٔ همّام. همّام با دو «م»، با «ح» جیمی نیست. خطبهٔ حمّام نیست؛ همّام اسم یک آدم است. ۱۹۴ خطبهٔ منافقین است.
آدم هرچه خطبهٔ متقین را میخواند میبیند به خودش نمیخورد. خطبهٔ منافقین را که میخوانی هرچه میخوانی میبینی این خودمانیم. انگار ما را توضیح داده. من شما را نمیگویم؛ انشاءالله خودم را میگویم. ولی شباهتش زیاد است. خطبهٔ متقین خیلی شبیه ما نیست.
اینجا هم نشان میدهد متقین کم میخوابند در شب و سحرها مشغول استغفار و نمازند و در اموالشان حقی است؛ چیزی به گردن خودشان کردهاند. حق را گذاشتهاند، نه اینکه از سر هیجان یکبار ببخشند و پشیمان شوند.
حق للسائل؛ انفاق عاقلانه نه هیجانی
این را که بعضی مؤمنین و متدینین میکنند خوب است شما هم بکنید. مثلاً میگویند ده درصد درآمدمان را به سائل و محروم میدهیم. آن خمس سر جای خودش است؛ این سر جای خودش. کارهای مستحبی است. فرض کنید سیصد هزار تومان درمیآورد، ده درصد یا پنج درصدش را ماهیانه میگذارد. همین «فی أموالهم حق للسائل والمحروم» است؛ چیزی به گردن خودشان گذاشتهاند که به سائل و محروم بدهند.
اینها برکت هم میآورد. بعضی فکر میکنند کم میشود. امام جواد علیهالسلام — جواد الائمه — میگوید گردن من که کم نشود. منتها عاقلانه. اسراف فوق طاقت، انفاق فوق طاقت، اسراف است. کسانی که آدم را به هیجان میاندازند. من جلسهٔ خانمها را ندیدهام ولی زیاد شنیدهام که بهخصوص یکدفعه هیجانی میشوند. با یک فیلم و یک سری عکس و یک سری داستان و یک سری خواب که بعضی میبینند: این خواب دیده که چیزی شده، تا این را داد امام زمان به خواب دید، امام زمان گفت دمت گرم، بعد بیا با هم چای دو بخوریم، بعد شماره تلفن کسی را در خواب... داستانهایی که از توش درمیآید. به قدری به هیجان میاندازند که یکدفعه طرف انگشترش را درمیآورد میریزد وسط؛ بعد میرود خانه میگوید چه غلطی کردیم، این چه کاری بود.
این کارهای هیجانی را ما در دین نداریم. کسانی که این کار را میکنند کار بدی میکنند. اسلامشناس نیستند. دینشناس نیستند. کارهای مندرآوردی است. به هیجان انداختن. باید کاملاً توضیح بدهی: اینگونه است، کار اینگونه است. خیلی راحت بگو کمک کند. آن موقع آن پولی که کمک میکند برکت دارد؛ برکتش خیلی زیاد است.
و آن پولی که از این طرق به دست میآید حتی جمعکنندهاش را فریب میدهد. جمعآوریکنندهٔ این پول فریب میخورد. از این راه کسی پول از مردم اخذ کند، یکدفعه پراید بشود پژو، پژو بشود لانتیا. این هم توش درمیآید. اگر کسی بخواهد از این طرق جمع کند، آن پول میشود فتنه برایش؛ برای خود جمعآوریکنندهاش. حدیثش مفصل است. از این چیزها اینقدر داستان داریم و دیدهایم؛ جاهایی که پول جاهلانه جمع میکنند.
القاب بیحساب؛ آیتالله العظمی
یک موقع خدا میگوید زمین پر از آیات الله است. حجتالاسلام واقعاً بالاتر از آیتالله است. حجتالاسلام یعنی دلیل قاطع اسلام. آیتالله یعنی نشانهٔ خدا؛ سنگ هم آیتالله است؛ همهچیز آیتالله است. الان اشتباهی آیتالله را بالاتر میگویند. آیتالله العظمی هم عهدی نیست جز وجود امیرالمؤمنین و ائمهٔ اطهار. اصلاً حق ندارد کسی به کسی بگوید آیتالله العظمی. در روایت آمده «أنت آیة الله العظمی» — تو آیتالله العظمایی. آیتالله العظمی یعنی بزرگترین دلیل خدا، بزرگترین نشانهٔ خدا. اینها را به هر کسی نمیشود گفت. همینطور ردیف میکنند. این القاب و عناوین یکخرده حساب و کتاب دارد.
رفته بودیم چکی بدهیم در دفتر آقای بهجت. گفت یک قسمت دارد واسطه. گفتید واسطه؟ گفت مال خودت است؟ گفت نه مال کسی است. علویای؟ گفتم آره. نوشته بود از جناب «عماد الأعلام حجة الاسلام غلامرضا...» دریافت شده. گفتم خدا خیرت بده، این چه القابی است. عماد الأعلام یعنی من ستون این اعلامم؛ یعنی اگر مرا بکشی دین همه میریزد روی هم. این چه القابی است که ردیف میکند. بعد مهر آقای بهجت هم پایش بود. گفتم از اینها من سوءاستفاده میکنم. با مهر آقای بهجت نوشته عماد الأعلام حجة الاسلام. اینها عناوین بهدردنخور است.
آیات برای موقنین؛ آیات ارائه
در زمین آیاتی هست برای موقن؛ کسی که اهل یقین است. هم در زمین این آیات هست، هم در جان شما.
«وَفِى ٱلْأَرْضِ ءَايَٰتٌ لِّلْمُوقِنِينَ» (ذاریات/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در زمین برای اهل یقین نشانههاست.
«وَفِىٓ أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» (ذاریات/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در خودتان؛ آیا نمینگرید؟
یک موقع میگوید هست. یک موقع نه؛ بحث از «هست» اینورتر است. صفحهٔ چهارصد و هشتاد و دو.
بعضیوقتها خدا آیه را از حالت خالصش به آیات ارائهای درمیآورد؛ یعنی خدا توی چشمت میکند. در خیلی از مواقع اگر در متن و سیاق کلام دقت کنی، میبینی اگر کسی از راه خدا فاصله بگیرد خدا ولش نمیکند. شروع میکند حجتها را بر او تمام کردن، در حدی که در چشمش فرو کند. یعنی توی چشمش فرو میکند تا حجت برایش تمام شود؛ که یا برگردد. هدف خدا این است. اگر هم برنگشت، دیگر دوستِ منحرف میشود. اینها میشود آیات ارائه. حالا اینها میتواند خواب هم باشد توش.
یعنی کسی که خواب خوش ببیند، این حتماً دلالتی بر چیزی ندارد. اینها را نکنید معیار دینی. پیاپی از این چیزها تعریف میکنند: فلانی را ببین، خدا تریاکش را کشید، نمازش را خواند مرد، میشود آدم خوب؛ فلانی گور به گور، آخرش توی دستشویی مرد. کی گفته کسی که توی دستشویی میمیرد آدم بدی است؟ کی گفته کسی که نمازش را بخواند و بمیرد آدم خوبی است؟
اصل ما کلاً باید راجع به همه ظن به خیر داشته باشیم. ولی این حرفها حرفهای بیخودِ غیر دینی است. ما همسایه داشتیم توی دستشویی مرد. یک نوجوان بود؛ واقعاً «ما علمنا علیه من سوء». جدی هیچ بدی از این ندیدیم. به قدری این بچه گل بود؛ آخرش توی دستشویی مرد. ما نمیدانیم چیزی.
ما نمیدانیم تکلیف آدمها را خدا چگونه تعیین میکند. از اینور داریم کسی که خیلی بد باشد ممکن است مرگش راحت باشد، تا هیچ طلبی گردن خدا نماند. در روایت هست. ممکن است طرف آدم خیلی خوبی باشد، مرگ خیلی ناجوری داشته باشد: به سرطان پوست دچار شود، جوش بگیرد، تمام بدنش ریخته شود؛ خدا بهخاطر اینکه هر مشکلی داشته در همین دنیا تسویه کند یکدفعه با مغز بفرستدش به بهشت. این هم هست. ما نمیدانیم یک نفر سرطان گرفت. اینها را نکنید ملاک. ملاک را باید دین به ما بدهد. ما جای خدا نمیتوانیم قضاوت کنیم. ولی باید به همه ظن به خیر داشته باشیم.
طرف توی دستشویی مرد، بگوییم توی دستشویی مرد. توی مسجد مرد، بگوییم خدا قسمت کرد توی مسجد مرد. توی قبرستان مرد، بگوییم توی قبرستان مرد. ببین چقدر خدا خوب بوده که توی دستشویی برده؛ ببین چقدر خدا خوب بوده که توی مسجد برده. ودیعهمان این است. بعد هم بهشت دست من و شما نیست که بخواهیم تقسیم کنیم میان آدمها که این شخص اهل بهشت است. انشاءالله با فضل و کرم و رحمت واسعهٔ خدا همه اهل بهشتاند. اینها را نکنید ملاک دینی.
اگر یک نفر خواب خوب ببیند بعضی فریب میخورند. در بحثهای مشاوره خیلیها آمدهاند گفتهاند در فامیلمان هستند، خیلی آدم خاصی است، بعضی اخلاق و عاداتش هم سر جایش است. نمیخواهم بگویم آن آدم جهنمی است. ولی تو نمیتوانی بگویی بعضیاوقات خوب میبیند، پیامهای خوب دریافت میکند، سیمش وصل است، با خط پهنباند وصل است، مال آن خطهای شمارهگیری که با پنجاهوشش کیلو بیستوهشت کیلو جواب نمیدهد و پیوسته وسطش قطع میشود. میگوید این چطور است؟ نکند راه ما اشتباه است؟ کی گفته مسیر با این چیزها تعیین میشود؟
من خودم اینجور سؤالها را از بزرگان مثل آقای همت کردم. گفت خدا تو را شاید با خواب نمیخواهد هدایت کند. شاید دارد با بیانات هدایت میکند. خدا هدایت میکند. یک موقع با خواب دلش بخواهد هدایت میکند؛ یک موقع با بیانات؛ یک موقع وسطش خواب هم قاطی میشود. خدا باید هدایت کند. اینکه پیوسته طرف بگوید وصل است به این عناوین، پس مسیرش هم درست است — از این چیزها هم خودمان دیدهایم هم به ما گفتهاند. شبهه هست خیلیوقتها در ذهن آدمها؛ خدا با این چیزها امتحان میکند.
در همان خوشحالی که شده بود، همهٔ شیعیان نماز باران خوانده بودند در سیستان و بلوچستان، باران نیامد. سنیها نماز باران خوانده بودند باران آمده بود. یک بلبشویی شده بود از لحاظ اعتقادی در سیستان: بالاخره این چه حق است، چه باطل؟ ما که نماز خواندیم نشد؛ اینها نماز خواندند شد. از این شبهات در ذهن ما خیلی است: حق و باطل را با باران نیامدن و باران آمدن میسنجند.
یا چیزهای عجیبغریبتر. طرف میگفت ناامیدم از خدا. گفتم چرا؟ گفت داشتم فکر میکردم، روی پشتبام بودم. گفتم خدایا اگر این فکر من درست است و راه من خیر است، یک شهاب رد شود. هرچه نگاه کردم یک شهابی رد نشد. این دلیل میشود شهاب رد شود، شهاب رد نشود؟ یک توقعهایی دارد.
سنریهم آیاتنا؛ کفر بعد از تبیین
از آیهٔ پنجاهویک فصلت:
«وَإِذَآ أَنْعَمْنَا عَلَى ٱلْإِنسَٰنِ أَعْرَضَ وَنَـَٔا بِجَانِبِهِۦ وَإِذَا مَسَّهُ ٱلشَّرُّ فَذُو دُعَآءٍ عَرِيضٍ» (فصلت/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به انسان نعمت دهیم، روی میگرداند و با پهلو دور میشود؛ و چون شری به او رسد، دارای دعایی فراخ است.
وقتی نعمت میدهیم به انسان اعراض میکند و دور میشود. به حالت تبختر، با پهلو دور میشود. وقتی شری به او میرسد شروع میکند دعای عریض و طویل؛ تمام امامزادهها را چراغانی میکند؛ دست به دامن خدا میشود. مشکل که حل میشود دیگر کلاً همهچیز حل است؛ رابطه با خدا لزومی ندارد. قبلاً دعا و ثنا، پدر خدا را درآورده بود. آره، مثل خودمان.
میخواهم متن را نشان بدهم که این آیه در چه متنی وارد شده:
«قُلْ أَرَءَيْتُمْ إِن كَانَ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ ثُمَّ كَفَرْتُم بِهِۦ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِى شِقَاقٍۭ بَعِيدٍ» (فصلت/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو به من خبر دهید: اگر از نزد خدا باشد و سپس به آن کفر ورزیده باشید، کیست گمراهتر از آنکه در ستیزی دور است؟
شما به من بگویید نظرتان چیست: اگر قرآن از خدا بود و بعد کافر شدید به آن، کی گمراهتر است از کسی که اینگونه در این شقاق و این فاصلهٔ دور افتاده. اینقدر از قرآن فاصله گرفتهاید. اگر قرآن واقعاً درست باشد چه؟
اینجا دیگر بحث «وفی الأرض آیات للموقنین» نیست؛ «وفی أنفسکم» نیست. بحث این است که ما ارائه میدهیم:
«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْـَٔافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ» (فصلت/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زودی نشانههای خود را در آفاق و در خودشان به آنان مینماییم تا برایشان روشن شود که آن حق است. آیا بس نیست که پروردگارت بر هر چیزی گواه است؟
«سنریهم» — ما به کی؟ به همین آدمهای معاند و کافر. هم در آفاق آیات را توی چشمشان میکنیم، نشانشان میدهیم؛ هم در جانشان این آیات را به آنان ارائه میدهیم. «حتی یتبین لهم أنه الحق» — تا برایشان روشن شود این حق خداست. تا کفر معنا پیدا کند.
بارها گفتهام و بار دیگر هم میگویم: کفر جایی معنا پیدا میکند که «یتبین لهم أنه الحق». یعنی طرف میفهمد که این درست است و بعد میپوشاند و عمل نمیکند. میفهمد که دروغ گفته، اشتباه است؛ میفهمد و زیر میز را میبرد. خدا آیات را به او نشان میدهد. تو چرا زیر میز را نمیگذاری روی میز؟ البته الان وقاحت یک جور است که روی میز میدهند، لای چیزی میگذارند میدهند. خیلی راحت بگو این رشوه است، تقدیم میکنم. چرا نمیگویی؟ اینها آیات الهی است. میفهمد، به او نشان میدهیم که کارت اشتباه است و خدا حق است. این را باید بفهمد تا کفر معنا پیدا کند.
آیا پروردگارت بس نیست که بر هر چیزی گواه باشد؟ بحث مفصل است.
«أَلَآ إِنَّهُمْ فِى مَرْيَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ أَلَآ إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَىْءٍ مُّحِيطٌۢ» (فصلت/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باش که آنان در شک از لقای پروردگارشاناند؛ آگاه باش که او به هر چیزی محیط است.
آگاه باش که در شک راجع به لقای پروردگارشان هستند. خدا به همه چیز محیط است. هر چیزی که شما اسمش را بگذاری «چیز»، خدا محیط است.
«بکل شیء محیط» یعنی چه؟ یعنی به این شیء هم خدا محیط است. بیا ببین این ورق هم شیء است؛ خدا به این هم محیط است. بیا در بافتهایش؛ به آن هم محیط است. برو به سلول و مولکولها و الکترونهایش؛ در آن هم محیط است. یعنی پر کرده همهٔ عالم را؛ محیط است به همهٔ عالم. حالت محیط مثل محیط دایره نیست که دقیقاً فقط دور تا دور باشد. محیط «بکل شیء» است. یعنی وقتی میآیی تو، همهچیز را میبینی آنجا میشود خدا را پیدا کرد و باید هم خدا را پیدا کرد. برای همین عالم است. علمش هم محیط است به دلیل اینکه خودش محیط است. یعنی همهٔ ما در خداییم. این معنی نمیشود مثل توش کردنِ یک نفر در عالم. بحث مفصل است.
پس قضیه به بحث ارائه کشیده میشود که خدا نشان میدهد. حالا این را با خواب ممکن است نشان بدهد. کسی خواب خوش ببیند از اینها دلیل نیست.
ما أبرئ نفسی؛ اخلاق مؤمن
بعد که اینقدر میگوید من این کار را میکنم و آن کار را میکنم و «لم أخنه بالغیب» و رؤیا تعبیر میکند و من خائن نیستم، این آیهٔ بعد را باید توضیح داد:
«وَمَآ أُبَرِّئُ نَفْسِىٓ إِنَّ ٱلنَّفْسَ لَأَمَّارَةٌۢ بِٱلسُّوٓءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّىٓ إِنَّ رَبِّى غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (یوسف/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من نفس خود را تبرئه نمیکنم؛ نفس قطعاً بسیار به بدی فرمان میدهد، مگر آنچه پروردگارم رحم کند؛ پروردگار من آمرزنده و مهربان است.
من خودم را تبرئه نمیکنم. این اخلاق مؤمنین است. اخلاق مؤمنی که بعد از اینکه یک مدت میگویند، این فراز را میآورد که خلاصه اینها از من نیست. اگر میگوید من این کار را نمیکنم، من آن کار را نمیکنم، این هم مال خودم نبود.
صفحهٔ دویست و سیویک. از آنجا که شعیب میفرماید:
«وَيَٰقَوْمِ أَوْفُوا۟ ٱلْمِكْيَالَ وَٱلْمِيزَانَ بِٱلْقِسْطِ وَلَا تَبْخَسُوا۟ ٱلنَّاسَ أَشْيَآءَهُمْ وَلَا تَعْثَوْا۟ فِى ٱلْأَرْضِ مُفْسِدِينَ» (هود/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ای قوم من، پیمانه و ترازو را به قسط تمام دهید و از مردم چیزهایشان را کم نگذارید و در زمین سر به فساد برندارید.
کیلو و این چیزها را به قسط بدهید. کم نگذارید از چیز مردم. در زمین سر به فساد برندارید.
«بَقِيَّتُ ٱللَّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ وَمَآ أَنَا۠ عَلَيْكُم بِحَفِيظٍ» (هود/۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): باقیماندهٔ خدا برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید؛ و من بر شما نگهبان نیستم.
یعنی سود حاصل از یک معاملهٔ حلال برای شما بهتر است. اگر در حقیقت مؤمن باشید، سود حلال حاصل از معاملهٔ حلال که برایتان باقی میماند «بقیة الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین».
این آیه متنش روشن است. ولی ائمه از این کارها میکردند. این را اشاره میکنم بهخاطر اینکه بعضی شعار میکنند میگویند «بقیة الله خیر لکم» چه ربطی به این دارد؛ چون این آیه را برای حضرت بقیةالله استفاده میکنند. میگویند چه ربطی به متن آیه دارد. واقعش به متن آیه هیچ ارتباطی ندارد. کاملاً واضح است «بقیة الله خیر لکم». ولی ائمه این کار را میکردند. گاهی کلمات و عبارات قرآن را تقطیع میکردند و از آن استفادهٔ خاص میکردند. این استفادهای است که یک امام فقط میتواند بکند و امام جوازش را میتواند بدهد. ما اگر روایت نبود، کسی همینطور این را برمیداشت میگفت «بقیة الله خیر لکم»، آقاجان کی میآیی، این حرف را باید زد توی دهانش. ولی روایت دارد.
گفتهاند هیچکس به اسم امیرالمؤمنین نمیشود بعد از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب. در روایتی کسی حق ندارد اسم خودش را بگذارد امیرالمؤمنین؛ اگر بگذارد کافر است. یک مدتی خیلی مد شده بود؛ حتی روی پلاکاردهایی راجع به خانه دیدم نوشتهاند. کارهای خفن زیاد کردهام؛ پلاکارد پایین آوردهام. نسبت به این چیزها حساسیت خاصی دارم؛ شبانه از این کارها کردهام. حق ندارد کسی به عهدی جز امیرالمؤمنین بگوید امیرالمؤمنین. خود ائمه گفتهاند. گفتند به آن امام قائمی که میآید چه بگویند؟ گفتند به او میگویند بقیةالله. امام صادق علیهالسلام: «السلام علیک یا بقیة الله»، بعد این آیه را خواندند: «بقیة الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین». وگرنه این آیه در این متن هیچ ارتباطی با امام زمان ندارد. ولی این استعمالی است که خود ائمه کردهاند.
«وما أنا علیکم بحفیظ» — من پاسبان شما نیستم. خودتان باید درست شوید. من اینگونه نیست که پاسبان بروم.
«قَالُوا۟ يَٰشُعَيْبُ أَصَلَوٰتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ ءَابَآؤُنَآ أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِىٓ أَمْوَٰلِنَا مَا نَشَٰٓؤُا۟ إِنَّكَ لَأَنتَ ٱلْحَلِيمُ ٱلرَّشِيدُ» (هود/۸۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای شعیب، آیا نمازت تو را فرمان میدهد که آنچه پدرانمان میپرستیدند واگذاریم، یا در اموالمان آنچه میخواهیم نکنیم؟ تو واقعاً بردبارِ راهیافتهای.
مسخره کردن: نمازت به تو گفته از این کارها بکنی؟ نمازت گفته بیایی زیر آب دین را بزنی و زیر آب میراث فرهنگی و سنن باقیمانده از گذشته؟ یا نگذاریم در اموالمان هر کاری میخواهیم بکنیم؟ «إنک لأنت الحلیم الرشید» — از سر طعنه.
«قَالَ يَٰقَوْمِ أَرَءَيْتُمْ إِن كُنتُ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّى وَرَزَقَنِى مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا وَمَآ أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَىٰ مَآ أَنْهَىٰكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلَّا ٱلْإِصْلَٰحَ مَا ٱسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِىٓ إِلَّا بِٱللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ» (هود/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: ای قوم من، به من خبر دهید اگر بر دلیلی از پروردگارم باشم و او از نزد خود روزی نیکوییم داده باشد — و نمیخواهم که با شما مخالفت کنم به سوی آنچه شما را از آن بازمیدارم. جز اصلاح نمیخواهم تا بتوانم؛ و توفیق من جز به خدا نیست؛ بر او توکل کردم و به سوی او بازمیگردم.
شعیب اینگونه میگوید. نظرتان چیست؟ من روی بیّنه حرکت میکنم و از رزق حسن به من عطا کرده. نمیخواهم مخالفت کنم؛ سرپیچی کنم از فرمانی که خودم دارم به شما میگویم این کار را نکنید، بعد خودم همان کار را بکنم. میگویم سرپیچی از امر خدا نکنید؛ بعد خودم دارم سرپیچی میکنم. نمیتوانم این کار را بکنم. «إن أرید إلا الإصلاح ما استطعت» — آنقدر که بتوانم هیچی نمیخواهم الا اصلاح. این توفیق هم جز به خدا نیست؛ روی او توکل میکنم؛ انابه و توبهمان هم به سمت اوست. مثل همان «وما أبرئ نفسی».
هو فی بیتها؛ غلام بودن یوسف
«وَرَٰوَدَتْهُ ٱلَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن که یوسف در خانهاش بود از او کام خواست و درها را بست و گفت: بیا. گفت: پناه بر خدا؛ او پروردگار من است، جایگاهم را نیکو داشته. ستمگران رستگار نمیشوند.
اگر کسی بگوید یوسف آنجا مقصر بوده چون «هو فی بیتها» — یعنی در خانهٔ او بوده — این درست نیست. حضرت یوسف در آن قرارداد خودش را مقصر ندیده به این معنا که بتواند در برود. غلام آن مجموعه است.
قرآن نمیگوید یوسف آمد در خانهٔ او؛ میگوید آن زن که یوسف در خانهاش بود. غلام است. دست خودش نیست. مگر غلام میتواند بگوید من به دفتر کار نمیآیم؟ به او گفته بیا، بیا کارت دارم؛ یواشیواش برده توی آن اتاق. معلوم نیست میدانسته جریان چیست. غلام مجموعه «هو فی بیتها» است. خود این عبارت نشان میدهد که در خانه بودن و کنار هم بودن، بحث محرم و نامحرم را جدی میکند. ریشه را خدا روی مکان میگذارد، نه روی اسم زن.
خیلیجاها بعضی خودشان خیلی خوب قر میکنند. دختری در دانشگاه آمده سؤال میکند نمیشود با نامحرم برادرانه دست بدهیم؟ گفتم واقعاً احساست احساس برادرانه است؟ گفت بله؛ کف ایستاده بود که احساس من احساس برادرانه است کاملاً؛ با تمام نامحرمهای عالم احساسم برادرانه است. این که نمیشود. فکر میکنم اصلاً ما جوان نبودیم، یا جوان نیستیم، یا فرق محرم و نامحرم را آدم نمیفهمد، یا خواهر و برادر نمیداند رابطهشان چطور است. بعد این یکدفعه احساسش نسبت به همهٔ پسرهای دانشگاه برادرانه شده.
خود همین بدون پرده و بدون فاصله بودن مسئله است. البته آن طرف هم ضایعه است: طرف میآید دانشگاه، دو صندلی آنورتر مینشیند، اینوری مینشیند، با این کارها حساسیت خودش را دامن میزند؛ خودش را بیش از اندازه حساس میکند. خیلی مشکل پیدا میکند. هر آدم اگر خودش دم در دل خودش بایستد میفهمد کجا این برخورد درست بود. اینگونه حرکت نکنم خوب است. آنجا خیلی زیاد باشم و بپلکم توی دست و پا، بد است. حتی اینگونه جرء گرفتن هم بد است.
قبلاً یک روابط طبیعی بوده. روستاها را الان که نگاه کنید به قدری از نظر نیاز جنسی سالماند. سالم بزرگ میشوند. از اول که بزرگ میشوند آن هست، این هم هست. بحث محرم و نامحرم سر جایش است. سر زمین با هم میروند کار میکنند؛ بعد سریع بحث ازدواج دقیقاً میافتد توی نظامشان. لازم نیست خیلی؛ سلامتاند. نه اینگونه که اصلاً هیچی نداند. اطلاعاتش از کجا درمیآید؟ از اینترنت؛ از مزخرفترین جایی که میشود. مینشیند چهار تا تصویر جستجو میکند. یا با بازیهای رایانهای که الان غوغا دارد میکند.
بازیهای رایانهای؛ بازی جدی است
بازیهای رایانهای بعضی نشانههایی دارد که خیلی پدر و مادرها نمیدانند. پدر و مادرها باید بنشینند این بازیها را یاد بگیرند یا بفهمند. نشانههایی دارد که یکدفعه بزنی کل سیستم همه برهنه میشود؛ کل بازیکنهای داخل آنجا همه برهنه میشوند. پدر و مادر نگاه میکنند میبینند همه با پوشش کاملاً اسلامی. بعداً میرود برای خودش بازی میکند؛ بلدن.
بازیهایی که الان جامعهٔ خودشان را منفجر میکند و جامعهٔ ما را به تبع جامعهٔ خودشان. الان بازیهایی هست که دقیقاً شریک جنسی انتخاب میکنید و نوشته همجنس یا غیر همجنس. فاصلهٔ اینکه همجنس را انتخاب کنی به اندازهٔ میلیمتر موشواره است. یک میلیمتر موشواره جابهجا کنی فاصلهٔ این است که شریک جنسیات همجنس باشد یا غیر همجنس. فاجعه درست میکند؛ در جوامع خودشان هم دارد این فاجعه را درست میکند. بازیهاست. روز بعد که آنجا تولید میشود اینجا هست.
وزارت جنگ آمریکا پیش از حمله به عراق یک بازی طراحی کرد و در پایگاهش گذاشت. همه مانده بودند چرا وزارت جنگ بازی طراحی میکند. جمعیت کثیری میرفتند این بازی را میکردند. در این بازی باید مثلاً بچه میکشتی؛ کلی امتیاز میگرفتی. آدم با فطرت پاک اصلاً بچه را مگر میتواند بزند توی صورتش، چه برسد بکشد و از اینکه امتیاز میگیرد خوشحال هم بشود. بعد برای جنگ عراق کلی از اینها را آمدند امتحان کردند. از میان کسانی که این بازی را کرده بودند بردند توی جنگ عراق و اینگونه نیروهاشان را درست کردند.
لذا بازی را آدم جدی بازی میکند. بازی اصلاً بازی نیست. بازی خیلی کار جدی است. با بازی و طراحی بازیهای ضایع از خشونت و مسائل جنسی الان بدترین کار را دارند میکنند. توصیه میکنم بدانید؛ نه اینکه بروید همان بازیها را بکنید. چون پدر و مادرهای چند صباح بعد ما شمایید. آن که هیچی نمیداند و هیچی نمیفهمد، نمیداند بازیهای رایانهای یعنی چه، و همان ندانستن است که خانه را بیدفاع میگذارد.
نه اینکه بروید این بازیها را بکنید. بفهمید. مثلاً بازی شبیهسازی شهر بازی خیلی خوبی است. مدیریت شهری است. باید جای شهرداری را تعیین کنی، آتشنشانی کجا باشد، آمبولانسها را طراحی کنی. مدیریت شهری میکنی بچه. این یک بازی خوب. نود و پنج درصد بازیها مزخرفاند. در آن زمان اینها ریخته بود توی کلوپها و دستفروشها؛ انواع بازی و لوح فشرده. خدا رحم کند.
دعای پایان جلسه
انشاءالله امام زمان فرجشان نزدیک شود، تشریف بیاورند. خیلی وضع بههمریخته است. اوضاع خراب است.
خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. قلب ما را به معارف نورانی قرآن و اهل بیت منوّر بفرما. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان و عارفان قرآن و اهل بیت قرار بده. همهٔ مریضان اسلام — مریضان روحی و جسمی — اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب و مقام معظم رهبری را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. هر حرف و بهرهای از هر جای این عالم به روح حضرت امام هادی واصل بفرما. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. موانع ازدواج و اشتغال و مسکن جوانان را به فضل و کرمت از جلوی پای آنان بردار. مقام شهدا را عالیتر بگردان.
به نیت همه فاتحهای.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.