یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات پنجاهوپنج تا شصتوهفت
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَىٰ آلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر آقای ما محمد و بر خاندان پاکش درود فرستد.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، بهخصوص روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
سورهٔ مبارکهٔ یوسف، صفحهٔ دویستوسیدو. از آیهٔ پنجاهوپنج میخوانیم. قرآن پیش چشم باشد. فضای جلسه فضای تفسیر است؛ روی لفظ میایستیم.
«قَالَ ٱجْعَلْنِى عَلَىٰ خَزَآئِنِ ٱلْأَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ» (یوسف/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: مرا بر خزانههای این سرزمین بگمار؛ من نگهبانی دانایم.
«وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَآءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَآءُ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه یوسف را در آن سرزمین تمکین دادیم که از آن هر جا بخواهد جای گیرد. رحمت خود را به هر که بخواهیم میرسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمیکنیم.
«وَلَأَجْرُ ٱلْـَٔاخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَكَانُوا۟ يَتَّقُونَ» (یوسف/۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و البته پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آوردند و پروا میورزیدند بهتر است.
«وَجَآءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا۟ عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُۥ مُنكِرُونَ» (یوسف/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برادران یوسف آمدند و بر او درآمدند. پس او آنان را شناخت و آنان او را نشناختند.
«وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ٱئْتُونِى بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ أَلَا تَرَوْنَ أَنِّىٓ أُوفِى ٱلْكَيْلَ وَأَنَا۠ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ» (یوسف/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنان را به سازوبرگشان مجهز کرد گفت: برادری از پدرتان را نزد من بیاورید. آیا نمیبینید که پیمانه را تمام میدهم و من بهترین میزبانانم؟
«فَإِن لَّمْ تَأْتُونِى بِهِۦ فَلَا كَيْلَ لَكُمْ عِندِى وَلَا تَقْرَبُونِ» (یوسف/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر او را نزد من نیاورید، نزد من پیمانهای برای شما نیست و به من نزدیک نشوید.
«قَالُوا۟ سَنُرَٰوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَٰعِلُونَ» (یوسف/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: از پدرش درخواهیم خواست و ما انجامدهندهٔ این کاریم.
«وَقَالَ لِفِتْيَٰنِهِ ٱجْعَلُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ فِى رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَآ إِذَا ٱنقَلَبُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» (یوسف/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به جوانان خود گفت: کالایشان را در بارهایشان بگذارید؛ باشد که چون به سوی کسان خود بازگردند آن را بشناسند، باشد که بازگردند.
«فَلَمَّا رَجَعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَبِيهِمْ قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مُنِعَ مِنَّا ٱلْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَآ أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (یوسف/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون به سوی پدرشان بازگشتند گفتند: ای پدر ما، پیمانه از ما منع شد؛ پس برادرمان را با ما بفرست تا پیمانه بگیریم و ما نگهبان اوییم.
«قَالَ هَلْ ءَامَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَمَآ أَمِنتُكُمْ عَلَىٰٓ أَخِيهِ مِن قَبْلُ فَٱللَّهُ خَيْرٌ حَٰفِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ» (یوسف/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا شما را بر او امین بدانم جز همانگونه که پیشتر شما را بر برادرش امین دانستم؟ پس خدا بهترین نگهبان است و او مهربانترین مهربانان است.
«وَلَمَّا فَتَحُوا۟ مَتَٰعَهُمْ وَجَدُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مَا نَبْغِى هَٰذِهِۦ بِضَٰعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذَٰلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ» (یوسف/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کالایشان را گشودند، کالای خود را یافتند که به آنان بازگردانده شده است. گفتند: ای پدر ما، چه میخواهیم؟ این کالای ماست که به ما بازگردانده شده. خانوادهٔ خود را آذوقه میدهیم و برادرمان را نگه میداریم و یک بار شتر میافزاییم؛ این پیمانهای آسان است.
«قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُۥ مَعَكُمْ حَتَّىٰ تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِّنَ ٱللَّهِ لَتَأْتُنَّنِى بِهِۦٓ إِلَّآ أَن يُحَاطَ بِكُمْ فَلَمَّآ ءَاتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَا نَقُولُ وَكِيلٌ» (یوسف/۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: هرگز او را با شما نمیفرستم تا پیمانی از خدا به من بدهید که حتماً او را نزد من بازمیآورید، مگر آنکه شما را احاطه کنند. پس چون پیمانشان را به او دادند گفت: خدا بر آنچه میگوییم وکیل است.
«وَقَالَ يَٰبَنِىَّ لَا تَدْخُلُوا۟ مِنۢ بَابٍ وَٰحِدٍ وَٱدْخُلُوا۟ مِنْ أَبْوَٰبٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَمَآ أُغْنِى عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُتَوَكِّلُونَ» (یوسف/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفت: ای پسران من، از یک در درنیایید و از درهای پراکنده درآیید. و من چیزی از خدا را از شما دفع نمیکنم. حکم جز برای خدا نیست. بر او توکل کردم؛ و توکلکنندگان باید بر او توکل کنند.
یک صلوات بفرستید. از اینجا تفسیر شروع میشود؛ لفظ را ول نکنید و فرآیند را هم از دست ندهید. قرآن را جلوی چشم بگذارید؛ تفسیر بدون مصحف تفسیر نیست.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
بعضی آیات مُدمَجاند و بعضی بازتر گفته شدهاند
بعضی بخشهای قرآن از مطالب انباشته و مُدمَج برخوردار است. مطلب فشرده گفته شده؛ باید روی یک آیه دو هفته ایستاد. بعضی بخشها بازتر است. همان آیهٔ مربوط به عصمت در همین سوره را به یاد دارید: مطلب بسیار مُدمَج و متراکم بود. اینجا قصه بازتر میشود و داستانیتر. از همین رو امروز آیات را مقداری طولانیتر خواندیم؛ ذیل بعضی از اینها مطلب به آن تراکم نیست. آیات مُدمَج را باید با مکث خورد؛ آیات باز را باید با نگاه از بالا خواند تا قصه به داستان معمولی بدل نشود. هر دو از قرآن است؛ فرق در فشردگی است نه در قیمت.
این نگاه را از بالا نگه دارید: قرآن داستان کتابهای معمولی نیست. وقتی آیات را یکییکی میخوانیم، هر آیه خودش را نشان میدهد؛ اما کل فرآیند را هم باید دید. آیه دانه است؛ سوره جریان است. اگر فقط دانه را ببینی، حکمتِ تأخیر و سکوت و کید از دست میرود؛ اگر فقط جریان را ببینی، لفظ له میشود. تفسیر، هر دو را با هم میخواهد.
جلسهٔ پیش — با پوزش از کسانی که درس را از لوح فشرده یا پایگاه دیدهاند و بحث ناتمام مانده — روی همین «متخصص متعهد» ایستادیم. قرآن در جاهای مختلف، به همان صورت قاعدهٔ عقلاییاش، متخصص متعهد را میآورد. مفصلش جلسهٔ قبل بود؛ اگر لوح فشردهاش درآمد همان را برمیگردیم. امروز از همان نقطه حرکت میکنیم. قاعده همان قاعده است: کار را به کسی بسپار که هم میداند هم امین است. یوسف با همین دو کلمه خود را معرفی میکند و خدا تمکین میدهد. از اینجا به بعد پرسش این نیست که آیا حفیظ علیم است؛ پرسش این است که حفیظ علیم چرا به کنعان نامه نمینویسد.
«إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ»: من حافظم و علیم. هم متعهد است هم متخصص. روی قواعد میروند. این را هفتهٔ پیش باز کردیم. یوسف خود را نامزد خزائن زمین میکند، اما نه با ادعا؛ با دو صفت که عقل هم همان را میخواهد: امانت و علم. آنچه امروز از این نقطه باز میشود، دیگر شرح آن دو صفت نیست؛ پرسشی است که درست پس از تمکین میروید: حالا که خزائن دست اوست، چرا به کنعان پیام نمیفرستد؟
چرا یوسف بعد از عزیز مصر شدن به پدر پیام نفرستاد؟
سؤالی اینجاست. یوسف از زندان آزاد میشود و عزیز مصر میشود. چرا پیغامی، پیکی، نمیفرستد؟ کاری نداشت. میدانست پدرش به چه روزی دچار شده و چقدر دوستش داشته. خودش از چاه درآمده و چنین و چنان شده. تازه وقتی در چاه بود به او وحی شده بود:
«فَلَمَّا ذَهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَجْمَعُوٓا۟ أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را بردند و همداستان شدند که در نهانگاه چاهش کنند، به او وحی کردیم که قطعاً آنان را از این کارشان خبر خواهی داد در حالی که آنان نمیفهمند.
در چاه به او الهام شده بود که از چاه درمیآید و این اتفاقها میافتد. یکموقع در منزل عزیز مصر است؛ غلام است و توانایی ندارد. یکموقع در زندان است؛ توانایی ندارد. یکموقع دیگر خودش عزیز مصر است. یعنی چه توانایی ندارد؟ اینجا توانایی دارد. پیامی بفرستد که بابا من زندهام. پدر آنجا دارد حرص میخورد و این اینجا عزیز مصر است.
به لحاظ ظاهر، آری، اولِ قضیه باید پیامی بفرستد؛ اصلاً خودش برود. ده روز مرخصی بگیرد، با همان امکان عزیز مصر — اگر بخواهیم به زبان امروز بگوییم، با پرواز اختصاصی — برود پدر را ببیند و برگردد. این قضاوت ظاهری است. ولی در داستان حضرت یوسف — و در خیلی از داستانهای قرآنی مثل داستان خضر — بعضیوقتها قضاوت به باطن است. این را باید از بالا دید. ظاهر میگوید پیام بفرست؛ باطن میگوید نصاب صبر یعقوب هنوز نرسیده. میان این دو، عقلِ سطحی فضولی میکند و میپرسد چرا نرفت. قرآن از ما میخواهد پیش از آن پرسش، فرآیند را ببینیم. ده روز مرخصی و دیدار پدر، برای چشم ظاهر عین عقل است؛ برای چشم باطن ممکن است دزدی از نصاب باشد. یوسف دزدی نمیکند. صبر پدر را نمیخرد؛ صبر پدر را به نصاب میرساند.
یوسفِ کنعانی عزیزِ مصر است؛ ملت اسلام مرز خاک نیست
یک نکته در پرانتز. یوسفی که فلسطینی است و کنعانی است دقیقاً عزیز مصر شده. مهم نیست آدم کجا کار میکند. این ملیگرایی به این صورت که باید همینجا بایستی و فقط همینجا کار کنی، در منطق دین اصل نیست. مهم این است که کسی دارد کار میکند. چه اینور دنیا چه آنور دنیا. مهم این است که خوب کار میکند. مهم این است که با این کار آب در آسیاب دین میریزد. دین از آدم نمیپرسد پاسپورت کدام کشور را در جیب داری؛ میپرسد این کار برای خداست یا برای خاک. اگر برای خداست، مصر و کنعان یک سفرهاند؛ اگر برای خاک است، حتی در خانهٔ پدر هم بیگانهای.
فلسطینی است ولی در مصر کار میکند؛ پست بالایی در مصر دارد، در حالی که کشور دیگری است. ملت در بحثهای دینی ما — که از که باید دفاع کنیم و از که نباید — اینگونه شکل نمیگیرد.
«وَجَٰهِدُوا۟ فِى ٱللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِۦ هُوَ ٱجْتَبَىٰكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى ٱلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَٰهِيمَ هُوَ سَمَّىٰكُمُ ٱلْمُسْلِمِينَ مِن قَبْلُ وَفِى هَٰذَا لِيَكُونَ ٱلرَّسُولُ شَهِيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا۟ شُهَدَآءَ عَلَى ٱلنَّاسِ فَأَقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُوا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَٱعْتَصِمُوا۟ بِٱللَّهِ هُوَ مَوْلَىٰكُمْ فَنِعْمَ ٱلْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ ٱلنَّصِيرُ» (حج/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در راه خدا چنانکه حق جهاد اوست جهاد کنید. او شما را برگزید و در دین بر شما حرجی ننهاد؛ آیین پدرتان ابراهیم. او از پیش شما را مسلمان نامید و در این [قرآن نیز]، تا پیامبر بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشید. پس نماز را برپا دارید و زکات بدهید و به خدا چنگ زنید. او مولای شماست؛ چه نیکو مولایی و چه نیکو یاوری.
«مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَٰهِيمَ». ابراهیم همشهری پیامبر نیست؛ جای دیگری است. با این حال میگوید ملت پدرتان. ملت اسلام اینگونه نیست که ذهن آدم به خاک و خون گره بخورد.
در آمریکا کسی را آمریکایی میگویند که در زمین آمریکا متولد شده باشد؛ یعنی به زمین. در ایران ممکن است کسی را به خون ایرانی محسوب کنند. یک نفر ممکن است هم شناسنامهٔ ایرانی داشته باشد هم آمریکایی محسوب شود: به خون ایرانی، به زمین آمریکایی. ملت اسلام این دو تا نیست. نه خاکْ ملت میسازد، نه خون. ملت را نام ابراهیم میسازد و نام مسلمان؛ و این نام از پیش بوده و در این قرآن هم هست.
این دارد آنطرف دنیا کار میکند، خوب کار میکند، درست کار میکند، خدایی کار میکند، برای خدا کار میکند؛ به هر مقامی هم رسیده، رسیده. فلسطینی است در مصر؛ عزیز مصر است؛ آنجا مشکلات مردم را حل میکند و آب در آسیاب دین میریزد. ملیگرایی درست، اگر هست، به ملت اسلام است: به اسلام خدمت کند، در هر جای دنیا که باشد خدمت کند. این نکته در پرانتز. حالا برمیگردیم به همان پرسش: چرا پیام نفرستاد.
قضاوت به باطن: نصاب صبر یعقوب باید برسد
در سراسر این داستان میبینید که قضاوت به باطن میشود. یوسف اینجا — صراحتی نداریم که الان دیگر پیامبر است، ولی تقریباً میشود گفت شاید اینجاها دیگر پیامبر است — خودش علم دارد؛ علم غیب دارد. میداند. گاهی اینها در کار خدا فضولی نمیکنند.
باید نصاب صبر یعقوب به نصاب برسد. یوسف دارد پدر را به نصاب خودش میرساند. وگرنه اتفاقاتی وسط میافتد. در ادامهٔ داستان برادرش را به تهمت سرقت میگیرد؛ کاری میکند که برادر متهم به سرقت باشد. این چه حکم شرعی ظاهری دارد؟ اینها بحث باطن است.
اگر میبینید خضر آدم میکشد، دیوار درست میکند، کشتی را سوراخ میکند، بنا بر این نیست که کار باطنی را بر اساس ولایت همیشه انجام بدهند. بنا بر ظواهر شریعت باید عمل کنند. این بنا نیست؛ ولی بعضیوقتها میکنند. قاعده ظاهر است؛ استثناء باطن است؛ و استثناء را خدا خودش امضا میکند، نه ما.
در روایت آمده حضرت مهدی برای شکلگیری انقلاب به سبک خضر عمل میکند؛ یعنی همین. اینگونه نیست که مال دست او باشد بگوید قاعدهٔ ید فقهی است، این آقا یدش روی مال است، وقتی مال مال این است. اینگونه نیست. این مال تو خانهٔ این هم شده برمیدارد میکشد بیرون. به ولایت میگوید مال، مال تو نیست اصلاً. حضرت مهدی کارش را اینگونه شروع میکند: با قضاوت به باطن. اینگونه نیست که بگویند اموال آمریکاییها دست خودشان است و آفریقا هم که مال ندارد. این تحت تدبیر دارد انجام میشود.
دیوار کهف و ارادهٔ پروردگار
در سورهٔ کهف، خضر دیوار را درست میکند. موسی اعتراض میکند که این را که تحویل نگرفتیم، دیوار را چرا درست میکنی؟ میگوید پروردگار تو اینگونه اراده کرده. ارادهٔ پروردگار پشت این قضیه است که این دیوار را درست کنیم تا این دو بچهٔ یتیم بزرگ شوند و گنج خود را از زیر دیوار درآورند.
«وَأَمَّا ٱلْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى ٱلْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُۥ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَٰلِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبْلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُۥ عَنْ أَمْرِى ذَٰلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا» (کهف/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما دیوار، از آنِ دو پسر یتیم در شهر بود و زیر آن گنجی برای آن دو بود و پدرشان شایسته بود. پس پروردگار تو خواست که آن دو به رشد خود برسند و گنجشان را بیرون آورند، رحمتی از پروردگار تو. و من آن را از پیش خود نکردم. این تأویل چیزی است که نتوانستی بر آن شکیبایی ورزی.
«فَأَرَادَ رَبُّكَ». ارادهٔ پروردگار است. خضر میگوید خدا به من یاد داده این کار را. تحت تدبیر و تحت امرم این کار را انجام میدهم. اینگونه نیست که سرِ خود باشد. «وَمَا فَعَلْتُهُۥ عَنْ أَمْرِى»: از پیش خود نکردم. این جمله را نگه دارید؛ بعداً که به کشتی و قتل میرسیم، همین یک جمله کافی است که بگوییم دست ولی خدا باز است، اما از امر خود نیست.
تهمت سرقت به برادر هم همین است: کار باطنی است؛ قضاوت بر باطن است؛ روی اتفاقی که باید بیفتد. خدا هم کار یوسف را تأیید میکند. میگوید ما خودمان این فریب را یادش دادیم. اصلاً ما یاد دادیم. ما گفتیم چنین کاری انجام بدهد.
«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ أَخِيهِ ثُمَّ ٱسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَآءِ أَخِيهِ كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍ مَّن نَّشَآءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ» (یوسف/۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از ظرفهای آنان پیش از ظرف برادرش آغاز کرد، سپس آن را از ظرف برادرش بیرون آورد. اینگونه برای یوسف چارهاندیشی کردیم. او نمیتوانست برادرش را در آیین پادشاه بگیرد مگر آنکه خدا بخواهد. درجات هر که را بخواهیم بالا میبریم، و بالای هر صاحب علمی دانایی است.
«كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ»: ما خودمان این کید را برای یوسف کردیم. میخواهد این داستان را نگه دارد. قرار است صبر یعقوب به نصاب برسد. این یعقوبی که در حسرت یوسف میسوزد، حالا از پسران پیمان گرفته که این یکی را ضایع نکنند. میثاق گرفته و همهٔ این کارها را کرده. ولی بنیامین هم باید از یعقوب جدا شود. یوسف این را میداند. این جمع باید متفرق شود تا یعقوب باز چشمهایش سفید شود؛ تا بعداً از هشتاد فرسخی بوی یوسف را بشناسد.
قانون مصر این بوده که اگر کسی دزدی کرده باشد خودش را نگه میدارند کار کند تا جریمهاش را بپردازد. «مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ». در دین ملک نمیتوانست برادر را بگیرد مگر اینکه خدا بخواهد. خدا خواست؛ کید را یاد داد؛ با قانون همان کشور نگه داشت. نمیشود همینطوری نگه دارد؛ میگویند ما سپردهایم. با چه قانونی نگه دارد؟ با همین قانون. خود خدا دفاع میکند.
«وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَٰٓأَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَٱبْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ ٱلْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ» (یوسف/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان روی گرداند و گفت: دریغا بر یوسف. و چشمانش از اندوه سفید شد و او فروخورندهٔ خشم بود.
«وَلَمَّا فَصَلَتِ ٱلْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَآ أَن تُفَنِّدُونِ» (یوسف/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کاروان رهسپار شد پدرشان گفت: من بوی یوسف را مییابم، اگر مرا تخطئه نکنید.
این را رایگان نمیدهند. به یعقوب رایگان نمیدهند. خیلیوقتها فهم ما ضعیف است: فضولی چرا؟ چه اتفاقاتی قرار است بیفتد؟ چه مشکلاتی باید طی شود؟ چه چشمهایی باید سفید شود؟ چه خونِ دلهایی باید خورده شود تا چه اتفاقی بیفتد؟ ما این را نمیدانیم. یوسف پیام نمیفرستد چون هنوز چشم باید سفید شود؛ بنیامین را با کید الهی نگه میدارد چون هنوز جمع باید بپاشد؛ یعقوب میثاق میگیرد چون ظاهر را هم باید بهجا آورد. هر سه یک فرآیند است، نه سه اشتباه.
فضولی در کار خدا؛ شهید همت و دعا بدون قصد
اگر به یادتان باشد آقای همت میگفت من دعا نمیکنم. دعا کنم هم قصد نمیکنم. یعنی چه بگویم این مریض برای چه خوب شود؟ مگر چه فضولی به من؟ شاید باید فعلاً مریض باشد. چرا من باید فضولی کنم که این مریض عاجلاً و کاملاً خوب شود؟ به من چه مربوط است؟ مگر من صاحب تشخیصم که بدانم این مریضی چه عقبهای دارد، چه قبلی دارد، به کجا میخواهد برسد، چه آدمهای مختلفی باید با مریضی این به کجا برسند؟ من چه میدانم دعا کنم که این مریضی سریع خوب شود؟
لذا میگفت دعا کنم قصد نمیکنم. حافظ همین را گفته است:
حافظ وظیفهات دعا گفتن است و بس؛ در بند آن مباش که نشنید یا شنید.
نه اینکه عمل کرد یا نکرد. اصلاً نشنید یا شنید. من کاری ندارم شنید یا نشنید. اگر گفتهاند مریض را دعا کنید، دعا میکنیم؛ فضولی هم نمیکنیم.
یکموقع دعا خیریت در خود متنش است؛ آدم دعا میکند. خیر است. یکموقع میگوید خدایا اینقدر پول به من بده. من از کجا میدانم درست است؟ خدا فلان مشکل را عاجلاً برطرف کند. به من چه مربوط است؟ اگر واقعاً به خدا ایمان داشته باشیم، این قرار است به نصابهایی برسد. چیزهایی باید بشود. خدا خیر مقدر میکند. ما چه میدانیم چه خوب است چه بد؟
دعا کنید؛ بخوانید. این همه دعا هست بخوانید. ولی عالم به باطن میبینید که این حرکت را — قضاوت به ظاهر را — با فضولی قاطی نمیکند. دعا خواندن است؛ اصرار بر نتیجه فضولی است. میان این دو، شهید همت ایستاده بود: میخوانم، قصد نمیکنم. و یوسف هم در مقام خود همین کار را میکند: میداند پدر میسوزد، و باز پیام نمیفرستد، چون صاحب تشخیصِ عاقبت او نیست؛ صاحب تشخیص خداست. ما از بس دعا را معامله کردهایم، خیال میکنیم اگر نیت نتیجه نکنیم دعا نیست. حافظ میگوید وظیفه دعا گفتن است؛ بندِ شنیدن و نشنیدن مال ما نیست. اگر ایمان باشد، خیر را خدا مقدر میکند؛ ما خوانندهایم، نه مهندس عاقبت.
ظاهر را باید انجام داد؛ رزق را خدا میدهد
نگاه از بالا به این فرآیند داشته باشید. یعقوب میثاق میگیرد. روی حساب عادی باید این کار را بکند: یک بچه را بردی ضایع کردی، بچهٔ دیگر را میخواهم به شما بسپارم، میثاق میگیرم. این کار ظاهری است که یعقوب باید بکند. ظاهر را هم باید دید؛ سرِ کار باید رفت. ولی رزق را که خدا میدهد. رزق را که من درنمیآورم. ظاهراً میرویم سر کار. باید برویم دکتر ظاهراً. ولی اینگونه نیست که کار از ما باشد. موحد بیکار نمینشیند و نمیگوید تقدیر خودش میآید؛ میرود، میکارد، دارو میخورد، میثاق میگیرد؛ بعد حکم را به خدا وامیگذارد. غیرموحد یا کار را خدا میداند و دست روی دست میگذارد، یا کار را خودش میداند و هی خود را درمیآورد تا هلاکت در تدبیر از آب درآید.
از درهای متفرق وارد شوید — این کار ظاهری است، حاجتی در نفس یعقوب — ولی «إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ». «عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُتَوَكِّلُونَ». «وَمَآ أُغْنِى عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ»: من چیزی از خدا را از شما دفع نمیکنم. ظاهر را بهجا میآورد و حکم را واگذار میکند. این توکل است، نه ترک عمل.
برای همین دوباره بحث توکل پیش میآید. فرق موحد با غیرموحد همینجاست. فرق داستانگویی قرآن با داستانگویی معمولی همین است. قرآن نمیگوید اینگونه شد رفت آنجا بعد اینگونه آمد. توحید در کار یوسف موج میخورد؛ در کار یعقوب موج میخورد. پشت پردهٔ داستان، آخر داستان میفهمید که تمام این حوادث را او میدانست با آنچه ما به او گفته بودیم. منتها نصاب صبر باید میرسید. یوسف تا آن حد باید جدا میماند.
«وَلَمَّا دَخَلُوا۟ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِى عَنْهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِلَّا حَاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَىٰهَا وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون از همانجا که پدرشان فرمانشان داده بود درآمدند، چیزی از خدا را از آنان دفع نکرد مگر حاجتی در نفس یعقوب که آن را برآورد. و او به آنچه به وی آموخته بودیم صاحب علم بود، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
«إِلَّا حَاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَىٰهَا»: حاجتی در نفس یعقوب هست که برآورده میشود. تمام این قرار است این خانواده به هم برسند، از آن پس که در این زمینه همه امتحانهای خود را پس بدهند. یوسف میخواهد بنیامین را نگه دارد. «وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ»: خودش میدانست با آنچه ما به او آموخته بودیم. بیشتر مردم نمیدانند؛ چون فرآیند را از بالا نمیبینند.
برای همین امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه میگوید هلاک در تدبیر کردن است. امور رامِ مقادیرند؛ حتی یکون الحتف فی التدبیر. خودم را درمیآورم، فکر میکنم، اوه یک اتفاقی دارد میافتد. موحد میگوید به آن کاری که خدا انجام میدهد — او که از همه مدبّرتر است، از همه رحمانتر، از همه رحیمتر، از همه عالمتر، از همه حکیمتر، از همه دلسوزتر، از همه همهچیزتر — او جور دیگری کار میکند. این محتوای آیاتی است که میخواهیم بخوانیم. این نگاه توحیدی در آیات هست. موحد به کاری که خدا میکند نگاه میکند؛ غیرموحد به کاری که خودش درمیآورد. یکی توکل است، یکی هلاکت در تدبیر.
«تَذِلُّ ٱلْأُمُورُ لِلْمَقَادِيرِ حَتَّىٰ يَكُونَ ٱلْحَتْفُ فِى ٱلتَّدْبِيرِ» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کارها در برابر تقدیرها رام میشوند، تا آنجا که هلاکت در همان تدبیر کردن است.
امیرالمؤمنین باطن میداند و به ظاهر قضاوت میکند
اشکالی که به امیرالمؤمنین میکنند این است که چرا این همه آدم ضایع را سرِ حکومت گذاشتی؟ مگر امیرالمؤمنین باطنفهم نیست؟ چرا کمیل را — یا آن حاکمی را که در اصل به او گفته تو به درد دعاخوانی میخوری، آدم خوبی، آدم مثبتی، بنشین دعا بخوان — گذاشته حاکم حیدرزاده، و طرف گند زده به کشور و رفته؟ به او هم نامه نوشته؛ سر تا پایش را لجن گرفته. همین آدم را دست میگیرد میبرد صحرا. قضاوت به ظاهر است: آدم خوبی است، باید بگذاریمش سر کار.
منذر بن جارود عبدی را نگاه کنید. نامه مینویسد:
«تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابِ آخِرَتِكَ» (نهجالبلاغه، نامه به منذر بن جارود)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دنیایت را به ویرانی آخرتت آباد میکنی.
اگر آنچه به من رسیده حق باشد — یعنی قضاوت پیش از موعد نمیکند؛ اگر این نامه درست باشد — شتر اهل خانهات و بند کفش آن برده از تو بهتر است. بعد میگوید هر کس به صفت تو باشد نه میشود پاسداری مرزها به او سپرد، نه جبایت و خراج، نه کاری. به درد هیچ کاری نمیخورد این آدم، وقتی متعهد نیست.
«وَلَئِنْ كَانَ مَا بَلَغَنِى عَنْكَ حَقًّا لَجَمَلُ أَهْلِكَ وَشِسْعُ نَعْلِكَ خَيْرٌ مِنْكَ وَمَنْ كَانَ بِصِفَتِكَ فَلَيْسَ بِأَهْلٍ أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ أَوْ يُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ أَوْ يُعْلَىٰ لَهُ قَدْرٌ أَوْ يُشْرَكَ فِى أَمَانَةٍ أَوْ يُؤْمَنَ عَلَىٰ جِبَايَةٍ» (نهجالبلاغه، نامه به منذر بن جارود)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنچه دربارهٔ تو به من رسیده حق باشد، شتر کسان تو و بند کفشت از تو بهتر است. و هر که به صفت تو باشد سزاوار نیست که شکافی از مرزها به او بسته شود یا کاری به او اجرا گردد یا قدرش بالا برده شود یا در امانتی شریک شود یا بر خراجی امین گردد.
علتش را هم میگوید. این منذر آدمی بود که نزا فی عطفه؛ خیلی شیک، مختال فی بُردَیه، جامههای شیک میپوشید، خوشتیپ، از هاکوپیان میخرید و چمدان لوکس فرنگی میگرفت. تفلی فی شراکیه: کفش را تف میزد برق میانداخت. طفلی یعنی همان تف. آدمی که دو ساعت جلوی آینه میایستد و سشوار میکشد به درد مملکتداری نمیخورد. باید سراسیمه باشی. نمیشود اینهمه رسیدگی به خود و حواس به اینکه کتوشلوار از کجا بخرد. این تیپ و روحیه به درد مملکتداری نمیخورد. مملکتداری سراسیمگی میخواهد، نه برق کفش. امیرالمؤمنین وقتی متعهد نیست را از کار برمیدارد؛ اما تا وقتی ظاهرْ آدم خوب نشان میدهد، بر باطن پیشدستی نمیکند. نامه را مینویسد با قید «اگر آنچه به من رسیده حق باشد». یعنی حتی در توبیخ هم قضاوت پیش از موعد نمیکند.
همین امیرالمؤمنین که چنین حاکمهایی انتخاب میکند، همین امیرالمؤمنین میگوید:
«وَٱللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَمَوْلِجِهِ وَجَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ وَلَٰكِنِّى أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِى رَسُولِ ٱللَّهِ» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند اگر بخواهم هر مردی از شما را به محل خروج و دخول و همهٔ شئونش خبر دهم میکنم؛ ولی میترسم دربارهٔ رسول خدا کافر شوید.
والله اگر بخواهم بهتان بگویم هر کدامتان کجا میروید، تو کدام سوراخ میروید، قبلتان چه بوده بعدتان چه بوده، والله میتوانم بگویم. ولی میترسم کافر شوید به رسول الله بهخاطر این حرف من. بگویید این از رسول الله هم زد بالا؛ رسول الله هم این کار را نمیکرد. من میدانم ولی به من قضاوت ظاهر است.
امیرالمؤمنین اینجا حاکم است و امام است. قسیم النار والجنة آنجاست نه اینجا. آنجا قسیم النار والجنة است؛ اینجا امیرالمؤمنین پسر ابوطالب است، حاکم است، قضاوت میکند.
پیامبر هم گفته انما اقضي بینکم بالبینات والایمان. من در محاکم قضایی به بینات و سوگندها قضاوت میکنم. خود امیرالمؤمنین زرهاش را یک یهودی برمیدارد؛ خودش در مملکت خودش نمیتواند از او بگیرد. شاهد ندارد. قاعدهٔ ید هست. خودش در مملکت خودش زره را از یک یهودی نمیتواند بگیرد. این است. ولی غیر از این، گاهی قضاوتهای به باطن، کارهای باطنی کردن، هست. خدا در آیات میبینید دفاع میکند.
«إِنَّمَا أَقْضِى بَيْنَكُمْ بِٱلْبَيِّنَاتِ وَٱلْأَيْمَانِ» (حدیث نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من میان شما تنها با دلایل آشکار و سوگندها داوری میکنم.
اسوه بودن در ظاهر است نه در قضاوت باطن
این نگاه از بالا را داشته باشید که آیاتی را که میخوانیم چه داشته باشد: این فهم توحیدی در آیات هست. اگر بخواهند همهاش برخورد به باطن کنند و به باطنِ ولایت برخورد کنند، اسوه نیستند اصلاً. همین که امیرالمؤمنین زرهاش را در مملکت خودش از دست یک یهودی درنمیآورد، این اسوه است برای ما. نشانهٔ اسوهگی است. ولی همیشه قاعده بر این نیست که اینگونه بگذرد. آنجا که اسوه نیست، نیست؛ ولی پیامی دارد: اینها قضاوتهای باطن هم میکنند.
جابهجا وقتی اینگونه شده خدا خودش رسماً آمده دفاع کرده. میگوید ما خودمان یاد دادیم چنین کاری بکنند. ما خودمان گفتیم. آن برادرش را متهم به سرقت کند، آبرویش را در مصر ببرد. برای چه؟ قرار است یعقوب مشکلات جدیدی به او برسد. این جمعشان پراکنده شود باز. تازه برادر بزرگ هم در مصر بماند. بنیامین آنگونه، یوسف آنگونه، تا او به نصاب صبرش برسد.
اینجاها دقیقاً اسوهگی ندارد. ولی اینگونه هم نیست که برگردیم بگوییم چه اشتباهاتی میکنند. نگاه نکن که یوسف به چه چیزهایی تمسک جست و چه کارهایی کرد. میخواهد برادرش را نگه دارد. خود قرآن میگوید «إِلَّا حَاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَىٰهَا»: حاجتی در نفس یعقوب برآورده میشود. اسوه به این معنا اسوه نیستند: قضاوت به باطن میکنند. اسوه در تهمت سرقت نیست. اسوه در ظاهر شریعت است. آنجا که مأمور به باطن میشود خدا دفاع جانانه میکند. اگر این دفاع نباشد، درِ توجیه برای هر کس که کم آورد باز میشود. خدا که دفاع کرد، میفهمیم اینجا مأموریت بوده نه لغزش؛ ما که دفاع نداریم، حق نداریم از باطن قرض بگیریم.
اگر گفته شود تحلیل رفتار پیامبران و ائمه اگر باب استدلال کردن و عمل کردن آنها بنابر باطن بخواهد برای ما باز شود، هر عملی که معصوم انجام داده راحت میتواند تفسیر باطنی شود. بعد از انقلاب کلی بحث و جدل بوده که برخورد عقلایی است و کاملاً قابل درک. سؤال این نیست که هر جا کم آوردیم بگوییم باطن دیدند. بنا بر این نیست که از اول این باب باز باشد. ولی این باب بعضیوقتها باز شده.
بنا بر این نیست که از اول بگوییم هر جا کم آوردیم بگوییم برخورد باطنی کردند. بحث «جا کم آوردیم» نیست. تا توجیههای بیخودی درست نشود؛ مثلاً چرا حضرت علی به سقیفه نرفت؟ چون مشغول کفن و دفن پیامبر بود. این به تاریخ نمیخورد، به عقل نمیخورد که دو روز دفن را به این معنا بگیرند و کل اعتقادات تاریخ اسلام را با آن بپوشانند. قرار نیست در درجهٔ اول چنین بابی باز شود؛ ولی چنین بابهایی بعضیوقتها باز شده.
اینها رسولاند. رسول به ظاهر رسول است؛ در باطن ولی خداست. دستش بسته نیست که بگوییم تو مأموری به ظاهر و ما مأمور به تشریعیم. یک ذراتی میبینند. اینجاها جاهایی است که قضاوت دست ما بسته است. اگر پرسیده شود کسانی که کلاً مشغول تشریعاند چگونه یکباره وارد عالم تکوین میشوند و کاری از آن جنس میکنند، پاسخ همین است: رسول به ظاهر رسول است و در باطن ولی خداست. دستش بسته نیست.
امام حسین: إن الله شاء أن یراک قتیلا
یکموقع امام حسین دیده و گفته است:
«إِنَّ ٱللَّهَ شَاءَ أَنْ يَرَاكَ قَتِيلًا» (سخن امام حسین علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا خواسته تو را کشته ببیند.
خدا تو را میخواهد کشته ببیند در این صحرا. من قرار است کشته شوم؟ «لَا تُلْقُوا۟ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى ٱلتَّهْلُكَةِ» هست؛ نباید بروم. اگر مرگ است، زن و بچه چرا؟ نه: من خدا میخواهم تو را کشته ببینم اینجا؛ زن و بچه هم آواره. من میخواهم تو را اینگونه ببینم. اینجا دیگر بحث این نیست که من مأمور به تشریعم، تشریع به من گفته به هلاکت نیفکن، من باید نرم. قابل فهم برای ما نیست که کجا دارد این کار را میکند و با چه مناسبتی. ولی اینگونه نیست که دست یک رسول بسته باشد.
«وَأَنفِقُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا تُلْقُوا۟ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى ٱلتَّهْلُكَةِ وَأَحْسِنُوٓا۟ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُحْسِنِينَ» (بقره/۱۹۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در راه خدا انفاق کنید و با دستهای خود به هلاکت نیفکنید و نیکی کنید؛ همانا خدا نیکوکاران را دوست دارد.
چون رسول به ظاهر رسول است و در باطن ولی خداست. اگر یکجا مأمور به باطن شد، شده. مأمور به باطن شده. خضر میگوید از پیش خود نکردم. خدا به من یاد داد این کار را بکنم. تحت تعلیم بودم این کار را کردم. دفاع جانانهٔ خداست در این موارد. ما مأمور به ظواهر هستیم. قاطی نکنید.
کشتی را سوراخ میکند؛ بچهٔ بهظاهر بیگناه را میکشد. قتل نفس محترمه میکند. امیرالمؤمنین حق دارد گردن یک آدم را بزند؛ این حق را دارد. شما نمیتوانی جلوش را بگیری. تو این حق را نداری. امیرالمؤمنین حق دارد بیاید گردن آدم بهظاهر بیگناهی را بزند. این حق را دارد. دیگر از خضر که پایینتر نیست. اگر مأمور شد، کی مأمور به باطن میشود؟ او خودش میفهمد. در این زمینه اسوه نیست. همهٔ زمینهها اسوه نیست. تو مأمور به تشریع اسوه است. اگر زد یک آدمکش، اسوه نیست که ما هم بزنیم سر ببریم بگوییم چیزهایی میدانیم شما نمیدانید. اینگونه نیست. علم باطن مجوز قتل برای ما نمیشود. خضر مأمور بود و موسی اعتراض کرد؛ ما که نه مأموریم نه خضر، اعتراض موسی را هم نداریم که بعد تأویل بشنویم. پس دست نگه میداریم.
«أَمَّا ٱلسَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَٰكِينَ يَعْمَلُونَ فِى ٱلْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَآءَهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا» (کهف/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما کشتی، از آنِ بینوایانی بود که در دریا کار میکردند. خواستم معیوبش کنم؛ و پشت سرشان پادشاهی بود که هر کشتی را به غصب میگرفت.
«وَأَمَّا ٱلْغُلَٰمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَآ أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَٰنًا وَكُفْرًا» (کهف/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند؛ پس ترسیدیم که آن دو را به طغیان و کفر بکشد.
«فَأَرَدْنَآ أَن يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرًا مِّنْهُ زَكَوٰةً وَأَقْرَبَ رُحْمًا» (کهف/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خواستیم که پروردگارشان بهتر از او به پاکی و نزدیکتر به مهر برایشان جایگزین کند.
علم باطن را دارد؛ ولی مأمور هم نیست مگر جایی که خودش بداند مأمور است. علمش همه جا را فرا گرفته ولی باز مسئول به ظاهر است. اسوه بودن آنجایی قطع نمیشود که در علم، علم باطنِ رسیدن به خدا را هم میخواهیم نگه داریم. فکر نکن چون او علم باطن دارد و من ندارم، پس هر جا علم دارد مأمور است. نه. علم باطن را دارد ولی مأمور هم نیست؛ خودش میداند که اینجا نباید مأمور باشد.
اگر گفته شود اسوه از این نیست که هرچه به دست ما آمد از علم باید انجام دهیم، علم من اینقدر است و علم نبی بسیار وسیع، پاسخ همین است: امیرالمؤمنین میگوید علمم آنقدر هست که همهتان را بدانم چهکارهاید؛ ولی مأمور به اجرای علم خود نیست. حتی علمش بالاست، همه جا را فرا گرفته، باز مسئول به ظاهر است. پس اگر منظور از علم معنای توسعهیافتهاش باشد — هم میداند چیست، هم میداند چه باید بکند — باز در جایی که نباید مأمور باشد، مأمور نیست. خودش میداند.
هبوط آدم باید اتفاق میافتاد؛ شیطان سگِ خداست
نباید بحث را طوری کرد که یکهو سر داستان خضر پیامبر کم بیاوریم. و نباید طوری بحث کرد که شیطان از دست در رفته باشد؛ سلطنت خدا بر شیطان از بین رفته باشد. نه بابا. این شیطان به امر خدا این کار را انجام داده. علامه در تفسیر این جاها میگوید باید این اتفاق میافتاد. اصلاً باید این اتفاق میافتاد. باید آدم فریب شیطان را میخورد — به مدد خودش؛ یعنی خود آدم مدد کرده به شیطان که او را فریب بدهد — و باید این فریب را میخورد تا این هبوط بشود.
«إِنَّ ٱللَّهَ ٱصْطَفَىٰٓ ءَادَمَ وَنُوحًا وَءَالَ إِبْرَٰهِيمَ وَءَالَ عِمْرَٰنَ عَلَى ٱلْعَٰلَمِينَ» (آلعمران/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید.
اینجا آدم مصطفی است. باید یک عالم تشکیل میشد. باید شیطانی میبود. باید شیطان باشد. اگر شیطان نبود مؤمنین مؤمن نمیشدند. لعنت به شیطان، آری؛ ولی شیطان حذف شود از این عالم؟ اصلاً باید شیطان باشد.
تکلیف ما جداست. بحث ما چه کار داریم به آدم، به پدرمان. تکلیف من و شیطان و خدا این است:
«أَلَمْ تَرَ أَنَّآ أَرْسَلْنَا ٱلشَّيَٰطِينَ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا» (مریم/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی که ما شیاطین را بر کافران فرستادیم تا آنان را سخت برانگیزند؟
افسارش دست خداست. میگوید ما شیطان را دیدی ول میدهیم بیاید طرفت، «تَؤُزُّهُمْ أَزًّا»: بیاید تحریک کند، بیاید گاز بگیرد. اگر گازت گرفت، این سگی است که خدا ول میدهد. این سگ کلهمعلم است؛ حریم دارد. سگ میشناسد کی بیاید کی نیاید، کی اهلی است کی اهل خانه است. اگر اهل خانه نباشد پارس میکند نیاید. اگر اهل خانه باشد میآید تو. اگر این سگ گازش گرفت، فریاد سگگازگرفته این است که در تاریخ مشروطه و بعد در روشنفکری و روانشناسی و جامعهشناسیاش درآمده. مال چهارصد سال پیش است؛ گذشته. فریاد سگگازگرفته را نباید فلسفه کرد؛ باید فهمید گاز از کجا آمده. تکلیف ما این است که وظیفهمان را انجام دهیم. ولی نمیتوانی یک ولیالله را ببندی. ولیالله سگِ ولشده نیست؛ مأمور است. اگر جایی گردن زد، از امر است نه از رهاشدگی شیطان.
ما مأمور به ظواهر هستیم. اگر کسی خرکیف شود از دنیا، از اتفاقهای دنیا خوش شود، خدا گاهی ریح عاصف میفرستد. این را در یونس میخوانیم.
گناه آدم در برزخ نزولی بود؛ مثل گناه در خواب
این بحث سخت است. در کتابهای عرفانی اینقدر مینشینند چکوچانهٔ این حرفها را میزنند؛ حتی بحث ابلیس که آیا وظیفهاش را انجام داده. این را رها کنید. مطلب این است: حضرت آدم ترک اولی کرد؛ این درست است یا اشتباه؟ حضرت آدم هیچ کار بدی در این نشئه نکرد. آنجا که کرد، برزخ نزولی بود. یک اشتباه هم در این دنیا نکرده. پس توبهٔ حضرت آدم آنجا، آنجا اشتباه اینجهانی نیست. در برزخ نزول است. اینجا مأمور است که آدم چه کار بکند چه کار نکند. بعد از هبوط هیچ کار اشتباهی نکرد. اگر شما یک گناهی درست کنید که آدم از عصمت بیفتد، اگر آدم گناه کرده که معصوم نیست؛ اگر معصوم نیست پس چرا میگوییم معصوماند؟
«فَأَزَلَّهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ وَقُلْنَا ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍ» (بقره/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان هر دو را از آن لغزاند و از آنچه در آن بودند بیرونشان کرد؛ و گفتیم فرود آیید، برخیتان دشمن برخی، و برای شما در زمین تا زمانی قرارگاه و برخورداری است.
«فَأَزَلَّهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ» هم آنجایی ظاهر شده که آن گناه در برزخ نزولی اتفاق افتاده. مال یک موطن است. همهاش که نباید همین الان آدم بفهمد.
برای تشبیه: شما ممکن است در خواب گناه بکنید یا نه؟ خواب ندیدهاید تا حالا که در آن گناهی بکنید؟ خواب رنگی، خواب گناه. در همان خواب هم ممکن است توبه کنید. همانجایی که این کار را انجام دادید، همانجا در خواب خودتان را ملامت میکنید. بعد که بیدار میشوید یک لحظه هبوط میکنید و هیچ چیزی هم نیست. آن گناه را هم انجام دادید، توبهاش را هم همانجا کردید. اگر نکردید، بلند شوید توبه کنید. سخت نیست. همانجا توبه کنید.
اگر نفس عادت به توبه داشته باشد، همانجایی که گناه کند همانجا توبه میکند. اگر توّاب باشد یعنی رجوعش به حضرت حق زیاد باشد، همانجا اگر گناه بکند همانجا توبه میکند؛ همانجا در خواب توبه میکند.
در خواب خیلی از باطن آدم ظهور میکند. اگر کسی در خواب نامحرم ببیند و خوشحال شود، فرق دارد با اینکه در خواب ناراحت شود. اگر ببیند و خوشحال شود، یکخرده بلند شود توبه کند واقعاً. اگر در خواب بگوید کاش سر و وضعمان مرتبتر بود حالا که ما را دید — این مثل بیداری است که وقتی میبینندشان بگوید وای نامحرم دید با این سر و وضع. اگر حالت بد باشد بهتر است؛ نه اینکه آرایش کند. باطن در خواب خودش را نشان میدهد.
دعا بخوانید؛ اصرار و الحاح نکنید
دعا کلاً این ارتباط باید محفوظ بماند. اگر در دعاها گفتهاند حتی برای بند کفشت، برای نمک خمیرت دعا کن — «لِشِسْعِ نَعْلِكَ»، «لِمِلْحِ عَجِينِكَ» — اینها باید اولاً آدم به آدم فرق داشته باشد. بعضیها اصلاً هیچ ارتباطی ندارند؛ برای نمک ماکارونی هم دعا کن. یعنی ارتباط داشته باش. مطلقِ ارتباط خوب است.
منتها مراتب. وقتی گفتهاند الحاح بر دعا نکنید، یعنی پافشاری روی دعا. یعنی دیگر دارید فضولی میکنید. هی این مریض خودش، هی مریض خودت. شاید صلاحش اینگونه است. شاید صلاح خانوادهاش اینگونه است. اصلاً صلاح آدمها اینگونه است. آدمها دارند راجع به مریضی امتحان پس میدهند.
آقای امجد هم میگفتند حد دعا دو سه بار است؛ دو سه بار دعا کنید ول کنید. دعای خاصی را دو سه بار بخوانید ول کنید؛ اینقدر گیر ندهید. یک جوری که تو نمیفهمی من میفهمم. جوری که تو نمیفهمی داری چه کار میکنی؛ برو کنار، بلد نیستی. محتوای این فعل همین است: تو نمیفهمی من میفهمم. همیشه متوجه باشیم مدونهمان این است که اصرار بر دعا نکنیم. بعضی میگویند من اصلاً دعا نمیکنم؛ آن مال آن مرتبه است.
آیه برای این مسئله هست:
«قُلْ مَا يَعْبَؤُا۟ بِكُمْ رَبِّى لَوْلَا دُعَآؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَامًۢا» (فرقان/۷۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: پروردگارم به شما اعتنا نمیکند اگر دعای شما نباشد. به تحقیق تکذیب کردید؛ پس بهزودی [کیفر] ملازم خواهد بود.
«قُلْ مَا يَعْبَؤُا۟ بِكُمْ رَبِّى لَوْلَا دُعَآؤُكُمْ»: اگر دعای شما و خواندن شما نباشد خدا اصلاً اعتنایی به شما نمیکند. دعا کنید. دعا کنید یعنی ارتباط داشته باشید با خدا. یعنی با خدا ارتباط داشته باشید. نه اینکه اگر مشکلم را این آقا برطرف کرد این آقا؛ اگر نکرد خدا. نه که خدا این مشکل را تو برطرف کن.
ما اینها را بد فهمیدهایم. «وَٱبْتَغُوٓا۟ إِلَيْهِ ٱلْوَسِيلَةَ» یعنی به سوی او وسیله بجویید. ما اصلاً خدا را نمیخوانیم در دعا. در دعا یک چیز دیگر را میخوانیم؛ خدا را وسیله میکنیم برای رسیدن به آن چیز. این میشود ابتغوا الله وسیلة: خدا را کردیم وسیله برای رسیدن به چیزی.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَٱبْتَغُوٓا۟ إِلَيْهِ ٱلْوَسِيلَةَ وَجَٰهِدُوا۟ فِى سَبِيلِهِۦ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (مائده/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید و به سوی او وسیله بجویید و در راه او جهاد کنید؛ باشد که رستگار شوید.
«وَقَالَ رَبُّكُمُ ٱدْعُونِىٓ أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ» (غافر/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا برایتان اجابت کنم. کسانی که از عبادت من کبر میورزند بهزودی خوار وارد جهنم میشوند.
اگر میگوید ادعونی یعنی من را بخوانید. آن دیگر بیبروبرگرد «أَسْتَجِبْ لَكُمْ» هست. من را بخوان؛ یعنی من، من را. بگویید خدا. خدا؟ بله. برای چه میخواهی؟ اصلاً هیچی نخوان.
دعای سحر را امام میگوید بهترین دعاست. تا آخرش میخوانیم. خداست. هیچی هم ندارد؛ آخرش تمام شد. بعد میخوانیم یا رحمن یا رحیم؛ تمام. هیچ درخواستی در آخرش نیست. دعا هم سطح دارد. یکموقع آدم آخرت میخواهد، یکموقع دنیا میخواهد. دنیا گیر میدهد. بحث روی دنیا گیر دادن و هی اصرار و الحاح است.
از خدا، خدا را بخواهید. خدا خودش یک چیز است. خدا یعنی خیر محض. یعنی خیر محض بخواهید. یعنی علم بخواهید، حکمت بخواهید، تقوا بخواهید. ماست بخواهید شیر بخواهید — حالا نه، بخواه؛ ولی رتبه فرق دارد.
آقای امجد برای خودش دعا نکرد؛ تعجیل فرج یعنی تعجیل لوازم
آقای امجد یکموقعی کمردرد گرفته بود به حدی که افتاده بود. میفرمود من تا حالا برای خودم دعا نکردهام؛ برای سلامتی خودم دعا نکردهام. علما آمدند قسم دادند، اصرار کردند. آنقدر علما آمدند اصرار کردند آقا خودت برای خودت دعا کن؛ دعا نمیکرد. تا آخر یک خانم محترم — انگار مادر شهید بوده — او قسم داد که آقای امجد برای خودش دعا کند.
تصور ما این است که چون در بالاترین موقعیت معنوی هستند چرا برای تعجیل در فرج خودشان دعا نمیکنند. تعجیل در فرج یعنی تعجیلِ آنچه باید به نصاب برسد. بعضی اصلاً خیال میکنند ظهور همینطور میشود. باید چیزهایی به نصاب برسد. دعا میکنند که این خیرات اتفاق بیفتد. دعایی که متنش خیر است اشکالی ندارد. دعا کنی یک سری خیرات زودتر اتفاق بیفتد.
امروز دنیا به نصاب سر خودش نرسیده، نرسیده. اینی که دعا میکند یعنی دعا میکند به نصاب سر خودشان برسند. اگر اینگونه دعا میکنی که به نصاب خودش برسد بعد سالم شود، خوب است. اختیار داری چه جوری دعا کنی.
بعضیها با امام زمان حالت دلال و عشقبازی دارند: دیگر چه توجیهی داری ظهور نمیکنی؟ تمام موانع توجیهات برطرف شد؛ دیگر چه کار میکنی؟ اینها طوری برخورد میکنند که غیبت غیرموجه شده. اگر اینگونه کسی برخورد کند، اشتباه برخورد میکند با پدیدهٔ غیبت.
ولی اگر تعجیل در فرج یعنی تعجیل آن لوازم: منتظران مصلح خود باید صالح باشند. یعنی خودِ صالحان را زیاد کنند. امام زمان آن مهاجمی است که قرار است گل را بزند. پاسدهندهها را خودت برسان تا دم مهاجم. ظهور کار یک نفر نیست که در خالیِ زمین گل بزند؛ کار جمعی است که باید به نصاب برسد. منتظران مصلح خود باید صالح باشند؛ صالحان زیاد شوند؛ این روال اتفاق بیفتد. نه اینکه بگویی تو اصلاً چه کارهای، به فکر شیعیان نیستی.
ما دعا میکنیم برای فرج اینگونه دعا میکنیم؛ حضرت هم برای تعجیل فرج خودش همینگونه دعا میکند. نه اینکه — و اصلاً همین که ظهور نمیکند یعنی همین: دنیا باید به نصاب برسد. یک حدی هست؛ در آن حد باید برسد تا ظهور کند. چرا ظهور نمیکند؟ اینهمه در مجامع هست، در عزاداریها هست. چرا نمیگوید باباجان من امام زمانم، بیا دور ما باش؟ نه؛ اصلاً این شاید لازم نیست. به آن حد نرسیده. حالا یک موردی پیش بیاید، یک سید مهدی بحرالعلوم پیش بیاید، روی مصلحتی که خودشان تشخیص میدهند خودشان معرفی کنند.
شاید اینکه یک اتفاقی بخواهد بیفتد خدا مستدعی این است که ما دعا کنیم آن اتفاق بیفتد. یعنی دعای ما در آن عمل تأثیر داشته باشد. راه ارادهٔ خدا از مسیر دعا میگذرد. ما باید دعا کنیم. دعا گاهی شرط وقوع است؛ نه چون خدا محتاج است، چون خود خدا خواسته ارادهاش از این در درآید. کسی که از ترس فضولی دعا را ترک میکند، ممکن است همان در را بسته باشد. زمینه را درست کن و بخوان؛ نتیجه را واگذار. فکر کنید اولاً یک نفر به خودش مرتبط است که حال دعا کردنش حالت فضولی است؛ احساس میکند دارم فضولی میکنم. فهم ضعیف راه فضولی است. او خودش میفهمد. او چرا برای خودش دعا نکرده؟ ممکن است آدم دعا نکند؛ یک اتفاقی پیش بیاید بگوید حاجی دعا کنم زودتر اتفاق بیفتد — چرا؟ خودت ممکن است فکر کنی من دارم فضولی میکنم.
دعا کردن، دعا کردن؛ منتها زمینه را درست نگه دارید دعا کنید. زمینه را مثل تعجیل در فرج که زمینهاش را درست کنید دعا کنید. دعا کردن از مسیر دعا کردن میگذرد. برای همین قرآن گاهی بحث دعا کردن را مطرح میکند؛ میگوید خیلی هم پافشاری میکنند. سورهٔ یونس را بیاورید.
یونس/۲۲: اوست که در خشکی و دریا سیرتان میدهد؛ شانس در کار نیست
سورهٔ یونس آیهٔ بیستودو، صفحهٔ دویستویازده. فشار میآورند در دعا کردن؛ پاسخشان را میبینند. کسی که فشار بیاورد در دعا کردن پاسخ میبیند. ولی میگوید به دردشان نمیخورد.
«هُوَ ٱلَّذِى يُسَيِّرُكُمْ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ حَتَّىٰٓ إِذَا كُنتُمْ فِى ٱلْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا۟ بِهَا جَآءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَآءَهُمُ ٱلْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا۟ ٱللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَٰذِهِۦ لَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلشَّٰكِرِينَ» (یونس/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که شما را در خشکی و دریا میگرداند. تا چون در کشتی باشید و [کشتیها] آنان را با بادی خوش برانند و بدان شاد شوند، بادی تند بر آن آید و موج از هر سو بر آنان رسد و گمان کنند که احاطه شدهاند؛ خدا را بخوانند در حالی که دین را برای او خالص کردهاند: اگر ما را از این نجات دهی قطعاً از سپاسگزاران خواهیم بود.
«هُوَ ٱلَّذِى يُسَيِّرُكُمْ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ». اوست که دارد سیر میدهد در برّ و بحر. این یعنی توحید. کشتی این کار را نمیکند فقط. این خداست. بعد میگویند قرآن با بقیه چیزها چه فرق میکند؟ اگر قرآن بگوید دو دوتا چهارتا، دو دوتا چهارتا که وحی لازم ندارد. دو دوتا بستگی دارد. وحی این را دارد. دو دوتا بستگی دارد به نیتت، به تواضعت، به توکلت. غیر از دو دوتا چهارتا که وحی نمیخواهد.
اگر میبینید سر داستان موسی خدایی روی عرش استوا دارد امر میکند:
«أَنِ ٱقْذِفِيهِ فِى ٱلتَّابُوتِ فَٱقْذِفِيهِ فِى ٱلْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ ٱلْيَمُّ بِٱلسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّى وَعَدُوٌّ لَّهُۥ وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِّنِّى وَلِتُصْنَعَ عَلَىٰ عَيْنِىٓ» (طه/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که او را در صندوق بگذار و در دریا بینداز؛ پس دریا او را به ساحل افکند تا دشمنی از من و دشمنی از او بگیرد. و از جانب خود محبتی بر تو افکندم تا بر چشم من ساخته شوی.
«أَنِ ٱقْذِفِيهِ فِى ٱلتَّابُوتِ فَٱقْذِفِيهِ فِى ٱلْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ ٱلْيَمُّ بِٱلسَّاحِلِ». اینها فعل امر است. به آن دریا — دریای روان که در آن کشتیرانی میکنند در نیل — باید این دریا این را بگذارد تو ساحل. باید چنین کاری بکند. انگار همه سپاه خدایند. یک جوری هم بزند که بگیرندش؛ پرت نکنند. بعد مثل یک مأمور پست میگوید بردار این صندوق را بردار بگذار اینجا. این یعنی سپاه خدا. این یعنی قرآن. این یعنی وحی.
این را که بگویی از قضا این را گذاشتند تو صندوق، از قضا به صورت اتفاقی کاملاً دیدیم اینجا. گاهی وقتی داستان حضرت موسی را توضیح میدهیم همینگونه توضیح میدهیم: با شانس و اقبال و بخت. این گذاشت و شانسی ببین چه شد. این به جای اینکه شانسی رفت آنور. بابا این سپاه خداست. یعنی چه شانس؟
خیلیوقتها ذهنها را با شانس و با بحث تاس حتی داریم بچههامان را آموزش میدهیم به بحث شانس. بعضی از این بازیها متنش بیخود است. یکموقع بازی فوتبال است؛ بحث شانس نیست. اسبسواری؛ آنجا قواعدی در آن حاکم است. یکموقع هست منچ. منچ اصلاً این بازی متنش خراب است چون به هیچچی بستگی ندارد الا اینکه شما تاس بیندازی.
من با هانیه منچ بازی کردم باختم. من به این گندگی، به این علم، سواد دارم، قرآن بلدم؛ چون هرچه میانداختم شش نمیآمد، او میانداخت شش میآمد. احساس کردم این بازی شاید واقعاً ایراد دارد. تمام نگاه تو به یک دونه مکعب اینقدری است که روی این مکعب دارد چطور میافتد. تا میبردم تا آن آخر ناگهان یک میآورد نمیزد مرا. نه اعتنایی به قابلیتی که کسی دارد.
همان پشتش هم مارپله است. حالا آمدهاند آن پشت مارپلهاش را درست کردهاند: میخورد به قارون این مار میآید زیر، میخورد به انبیا این پله است. اصلاً این بازی در متنش خراب است. در متن اشکال دارد. جدی. میخورد به یکی از انبیا میرود بالا؛ میخورد به قارون و فرعون مار میآید پایین. حالا شما با قارون و موسی هم این را درستش بکنید؛ نه. یعنی واقعاً آدم فکر میکند میبیند این بازی مشکل دارد چون بچه را — بهخصوص بچه مهم است — با شانس بار میآورد.
الان چقدر تحلیل ما روی شانس است. میگوییم شانسی اینگونه، شانسی آنگونه. بابا همهچی تحت حکمت دارد میشود. یعنی چه شانسی اینگونه؟ حالا درست است که آن تاس شش بیفتد یا یک بیفتد این هم حکمت است. ولی تا کجا بچه این را بفهمد که این از روی حکمت شش افتاده؟ یک حکمتی بوده که این شش افتاده آن یک. کی چه میداند بچه این را بفهمد که یک حکمتی شش افتاده؛ یک حکمتی بوده که من ببازم. این حکمت را کسی نمیفهمد؛ شانس میفهمد. شانس یعنی چشم را از حکیم برداشتن و به مکعب دوختن. بچه تا مکعب را خدا دید، توحید یاد گرفته؛ تا مکعب را شانس دید، تا آخر عمر حوادث را بیصاحب میخواند. قرآن نمیگذارد صندوق موسی روی آب «شانسی» باشد. امر میکند به دریا که بگذار ساحل؛ امر میکند به دشمن که بردار. سپاه است، نه بخت.
لذا وقتی تحلیل میکنیم، داستان که میگویید داستان قرآن را بگویید. قرآن میگوید فلیلقه الیم: باید این رود این را بگذارد آنجا. مثل یک مأمور پست. فلیلقه الیم بالساحل؛ یک جوری که یأخذه عدو لی وعدو له. نه چنان پرتش کند اینور و آنور.
اصلاً شانس نداریم. هیچی. همهچی روی حکمت است. قاعده: خدا حکیم است. همهٔ اتفاقهایی که میبینید، علیم حکیم است. خدا تحت علم و حکمتش دارد کاری میکند. حتی تواب حکیم است. اینگونه نیست که مرام بگذارد یکباره ببخشد. توبه در قرآن معاملهٔ رودربایستی نیست؛ بازگشت است زیر سقف حکمت. اگر سقف حکمت را برداری، توبه میشود همان مرام مجوسی که همه چیز را یکجا میبخشد و عاقبت را پاک میکند. قرآن آن را برنمیتابد. گناه ممکن است تا ماهها آبرو و گچِ دست بماند؛ جا بهاول کشیدن هم حکمت دارد. عاقبت را پاک کردن یکشبه، نام حکمت نیست.
تواب حکیم است؛ خدا را رودربایستی نگذارید
توبهاش هم روی حکمتی انجام میگیرد. حکیم بهعنوان یک اسم عام است که اگر توبهپذیر هم هست اینگونه نیست که تحریک شود. بعضی در هیئتها، بعضی مداحها یک جوری میگویند خودت را لوس کن؛ انگار خدا را بگذار در رودربایستی: دیگر من آمدم دیگر تو ببخش. درست است آن که در شب قدر است بخشیده میشود، در مجلس امام حسین بخشیده میشود؛ این تحت حکمت دارد انجام میشود. نه اینکه خدا را بردی در رودربایستی گذاشتی یا خجالت کشید خدا.
اگر تواب میگوییم، تواب حکیم است. فرق قرآن با مجوسمذهبی همین است. قرآن میگوید توبهپذیری که در قالب حکمت توبه میپذیرد. همینجوری نیست که مرام بگذارد همه را ببخشد، همه گناهان را. خدا همه گناه ما را ببخشد بعد خودم هم میآیم بخشیدم مثلاً باشد.
اینها تحت یک حکمتی انجام میشود. خدا توبهپذیر است تحت یک حکمتی. طرف میخواهد سریع اتفاقی که انجام داده، گناهی کرده، سریع عواقبش برطرف شود. نه. تو گناهی انجام دادی ممکن است کمرت درد بگیرد، ممکن است آبرویی که رفته تا دو ماه سه ماه یک سال بازسازی نشود. مثل دست: درست جا بهاول کشیده، استخوان شکسته است؛ ولی شکستهبندی را که فردا باز نمیکنند. شش هفته میگویند باید تو گچ باشد؛ گردنت خسته شود، دستت خسته شود، آدمها از این ببینند. جا بهاول کشیده تا حکمت دارد. یعنی همهچی حکمت است. همهٔ اتفاقهایی که میافتد حکمت است. حتی اینکه ما اشتباهی میکنیم.
جنگ سیوسهروزه و ازدواج: دو دوتا چهارتا وحی نمیخواهد
یکموقع داستان جنگ سیوسهروزه را میآیی با حکمت و امداد غیب توجیه میکنی. یکموقع میگویی شانسی شد. اینها میزدند عمل نمیکرد. شانسی شد که میزنند به تانکهای مرکاوا تانک میترکد. شانسی شد که فلان. میگویم دو دوتا چهارتا که وحی نمیخواهد. وحی باید بگوید:
«إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَن يَكْفِيَكُمْ أَن يُمِدَّكُمْ رَبُّكُم بِثَلَٰثَةِ ءَالَٰفٍ مِّنَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ مُنزَلِينَ» (آلعمران/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که به مؤمنان میگفتی: آیا شما را بس نیست که پروردگارتان با سه هزار فرشتهٔ فروفرستاده یاریتان کند؟
«بَلَىٰٓ إِن تَصْبِرُوا۟ وَتَتَّقُوا۟ وَيَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَٰذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بِخَمْسَةِ ءَالَٰفٍ مِّنَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ مُسَوِّمِينَ» (آلعمران/۱۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری؛ اگر شکیبایی ورزید و پروا کنید و آنان همینک بر شما بتازند، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشتهٔ نشاندار یاری میکند.
با پنج هزار ملک نشاندار، با سه هزار ملک فرستاده، با این من یاری میکنم. اگر بگویی تجهیزات را حساب کن، نیروی نظامی را حساب کن، تعداد تیر و فشنگ را حساب کن، هزینهها را حساب کن، بعد برو سراغ جنگ، این که وحی نمیخواهد. همه همینگونه میجنگند.
اگر قرار باشد ازدواج اینگونه باشد که هزینهها را حساب کن، خانه را حساب کن، ماشین را حساب کن، این را حساب کن آن را حساب کن بعد ازدواج کنی، این که وحی نمیخواهد. وحی باید بگوید:
«وَأَنكِحُوا۟ ٱلْأَيَٰمَىٰ مِنكُمْ وَٱلصَّٰلِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَآئِكُمْ إِن يَكُونُوا۟ فُقَرَآءَ يُغْنِهِمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ» (نور/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیهمسران خود را و شایستگان از بندگانتان و کنیزانتان را به نکاح درآورید. اگر نیازمند باشند خدا از فضل خود توانگرشان میکند؛ و خدا گشایشگر داناست.
«إِن يَكُونُوا۟ فُقَرَآءَ يُغْنِهِمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ». وحی باید این را بگوید. یعنی دو دوتا بستگی دارد؛ کار وحی است. دو دوتا چهارتا که کار وحی نیست. این وحی لازم ندارد. اینهمه سلسله بیایند بروند بگویند دو دوتا چهارتا که معنی ندارد.
«فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ وَلِيُبْلِىَ ٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَآءً حَسَنًا إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (انفال/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شما آنان را نکشتید بلکه خدا کشتشان؛ و چون تیر انداختی تو نینداختی بلکه خدا انداخت. و تا مؤمنان را از جانب خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ همانا خدا شنوای داناست.
«وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ». وحی لازم دارد که تو تیر نینداختی وقتی تیر انداختی. «هُوَ ٱلَّذِى يُسَيِّرُكُمْ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ»: اوست که دارد سیر میدهد تو برّ و بحر.
فرح به باد موافق؛ بعد دعا با اخلاص؛ بعد بغی در زمین
حتی اذا کنتم فی الفلک: وقتی در این کشتیاید. و جرین بهم بریح طیبة: باد موافق اینها را جریان داد این فلک. وفرحوا بها: فرح به این باد. فرح یعنی همین خوشی. فرح به باد، نه به خدا، نه به امداد خدا. دلش خوش است که باد موافق آمده. دلش خوش است که خیری پیدا کردیم که میشود وسطش را برداشت؛ خیری پیدا کردیم که خوش کنیم. حواسش به باد موافق است که وفرحوا بها.
به اینجا که میرسد جاءتها ریح عاصف: چون دست ماست دیگر. یک باد عاصف طوفانی. و جاءهم الموج من کل مکان: از هر طرف این موج میآید روی کلهٔ این. و ظنوا انه احیط بهم: گمان میکند دیگر هلاک شد، احاطه شد، تمام شد رفت.
حالا اینجا کسی دعا بکند: دعوا الله مخلصین له الدین. حالا دیگر دعا میکند. فضولِ دعای عریض سر خدا را میخورد؛ امامزادهها را چراغانی میکند؛ مشهد میرود کربلا میرود. اگر دیگر ظنوا انه احیط بهم، حالا دیگر همه اینجا دعوا الله مخلصین له الدین؛ با اخلاص دعا میکند.
لئن انجیتنا من هذه لنکونن من الشاکرین: به خدا اگر من را از این دربیاوری دیگر عارف میشوم، نماز شب میخوانم، انفاق میکنم، از شاکرین میشوم. لنکونن من الشاکرین. دیگر من از شاکرینم. این دعایی که اینگونه بشود آخرش این است:
«فَلَمَّآ أَنجَىٰهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِى ٱلْأَرْضِ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَىٰٓ أَنفُسِكُم مَّتَٰعَ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ثُمَّ إِلَيْنَا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (یونس/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون نجاتشان داد، ناگاه آنان در زمین به ناحق سرکشی میکنند. ای مردم، سرکشی شما فقط به زیان خودتان است؛ برخورداری زندگی دنیاست. سپس بازگشتتان به سوی ماست؛ پس شما را به آنچه میکردید خبر میدهیم.
فلما انجاهم اذا هم یبغون فی الارض بغیر الحق. اینها دیگر میآیند زمین بغیر الحق همینجوری ستم میکنند. باز روز از نو روزی از نو. اینجور دعا کردنی که دعا کردن نیست. اخلاصِ دمِ غرق، اخلاص نیست؛ اضطرار است. تا موج روی کله است مخلصین له الدین میشوند؛ تا نجات آمد بغی از سر گرفته میشود. قرآن این سنت را لو میدهد تا دعا را با معامله عوضی نگیریم.
سنت این است که اگر اصرار به چنین دعایی بکنید خدا من قرع باب الله ولج ولج. این اتفاق میافتد برای اینکه اتمام حجت بکند. یک نفر میگوید بابا من لنکونن — با لام تأکید و نون تأکید ثقلیه — میگویم من از شاکرین میشوم. خدا نمیتواند بگوید نه چون من میدانم تو یک آدم ضایعی هستی. برای اینکه حجت تمام شود: چه اینگونه نیستی؟ چه این کار را نمیکنی؟ میگوید بیا. این لطف خداست.
اگر کسی خرکیف شود از دنیا، از اتفاقهای دنیا خرکیف شود — خرکیف یعنی همان فرح؛ معنی دقیقترش فرح است، فکر نکنید بیادبی است — یکموقع خدا میگوید در هر جایی که خواست بِرود و مسکن گرفت و همه جا را محل اقامت خودش دانست، اینگونه مطمئن شد. آنوقت ریح عاصف میآید.
نصیب برحمتنا من نشاء: نشاء الکی نیست
برگردیم به آیات خود سوره. تمکین یوسف را در تلاوت خواندیم: «وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ». «يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَآءُ»: در هر جایی که خواست برود و مسکن بگیرد؛ همه جا را میتوانست محل اقامت خودش کند. اینگونه مطمئن شد.
«نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَآءُ»: هر کس را از رحمت بخواهیم نصیب میکنیم. این نشاء هم نشاءِ الکی نیست. بعضی فکر میکنند نشاء یعنی هر کی بخواهیم مثلاً الکی. نه. برای اینکه نگویند الکی، میگوید «وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ». یعنی باید محسن باشد، نیکوکار باشد. ما اجر را ضایع نمیکنیم.
برای اینکه دهنتان آب نیفتد از این چیزی که یوسف به آن رسیده میگوید: «وَلَأَجْرُ ٱلْـَٔاخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَكَانُوا۟ يَتَّقُونَ». همینجوری دنبال یک پادشاهی مثل یوسف نباش. اینجا که چیزی نیست. اینجا متاع الحیات دنیاست. آن اجر آخرتی خیرٌ للذین آمنوا و کانوا یتقون. آن کسانی که «كَانُوا۟ يَتَّقُونَ» نه فقط «یتقون»؛ اصلاً استمرار بر تقوا دارند. آن اجر آخرتی خیر است؛ آن بهتر است.
حالا این هم برای کسی که در حقیقت یوسفوار دارد استفاده میکند از این چیز، این هم خیر است واقعاً. یعنی اگر کسی مسئولیت پیدا کند، یک وزارت پیدا کند، در این وزارتش واقعاً کمک کند به مردم، این یک خیر است؛ خدا به او یک نعمتی داده؛ این خیر است. ولی حتی «وَلَأَجْرُ ٱلْـَٔاخِرَةِ» میخواهد اصلاً نگاه دین و قرآن این باشد که شما را همهاش نگاهتان در یک افق تازهای وارد کند. در افقی که آنور بهتر از اینور است. هرچه که اینور هست آنور خیلی بهتر از اینور است. وزارت اگر خدمت باشد نعمت است؛ اگر دهان آدم را آب بیندازد همان متاع حیات دنیاست. قرآن نمیگوید تمکین یوسف بد است؛ میگوید دهنتان آب نیفتد. افق را عوض میکند، نه نعمت را انکار.
خیرٌ گاهی افعل تعیین است نه افعل تفضیل
این خیرٌ فقط یک نکتهٔ قرآنی: این خیرٌ گاهی به معنای بهتر است یعنی افعل تفضیل؛ در قرآن بعضیوقتها افعل تعیین است. برای اینکه یک مثال قرآنی ببینیم صفحهٔ چهارصد و چهل و هشت را نگاه کنید. این بخشی از این آیات را در جلسهٔ پنجشنبه هم خواندیم. صفحهٔ چهارصد و چهل و هفت آیهٔ پنجاه. در بهشت شروع میکنند بهشتیها با همدیگر صحبت کردن.
«فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ يَتَسَآءَلُونَ» (صافات/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برخیشان به برخی روی آوردند از یکدیگر میپرسیدند.
«قَالَ قَآئِلٌ مِّنْهُمْ إِنِّى كَانَ لِى قَرِينٌ» (صافات/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گویندهای از آنان گفت: من همدمی داشتم.
یکی میگوید ما یک رفیقی داشتیم در دنیا، یک قرینی داشتیم. او چه شد؟
«يَقُولُ أَءِنَّكَ لَمِنَ ٱلْمُصَدِّقِينَ» (صافات/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میگفت: آیا تو از باورکنندگانای؟
میگفت شما راست میگویید؟ همینجوری به حالت ترجمه: شما راست میگویید؟
«أَءِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا وَعِظَٰمًا أَءِنَّا لَمَدِينُونَ» (صافات/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا وقتی مردم و خاک و استخوان شدیم آیا واقعاً جزا داده میشویم؟
ما پودر بشویم، خاک بشویم، جزا میبینیم؟
«قَالَ هَلْ أَنتُم مُّطَّلِعُونَ» (صافات/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا شما مطلعاید؟
شما اطلاعی دارید از اینها؟ از همدیگر بهشتیها سؤال میکنند.
«فَٱطَّلَعَ فَرَءَاهُ فِى سَوَآءِ ٱلْجَحِيمِ» (صافات/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اطلاع یافت و او را در میان دوزخ دید.
مطلع میشوند از او. تو وسط جهنم میبینندش.
«قَالَ تَٱللَّهِ إِن كِدتَّ لَتُرْدِينِ» (صافات/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: به خدا سوگند نزدیک بود مرا به هلاکت اندازی.
به او میگویند به خدا قسم نزدیک بود ما را هم به هلاکت بیندازی. یک قرین بدی بودی که نزدیک بود ما را هم به هلاکت بیندازی.
«وَلَوْلَا نِعْمَةُ رَبِّى لَكُنتُ مِنَ ٱلْمُحْضَرِينَ» (صافات/۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر نعمت پروردگارم نبود من هم از احضارشدگان میبودم.
اگر نعمت پروردگار نبود ما هم در همین جهنم باهات محشور بودیم. واقعاً این که خدا میگوید:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّبِعُوا۟ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ وَمَن يَتَّبِعْ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ فَإِنَّهُۥ يَأْمُرُ بِٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُۥ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يُزَكِّى مَن يَشَآءُ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (نور/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، گامهای شیطان را پیروی نکنید. و هر که گامهای شیطان را پیروی کند همانا او به زشتی و منکر فرمان میدهد. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هیچیک از شما هرگز پاک نمیشد، ولی خدا هر که را بخواهد پاک میکند؛ و خدا شنوای داناست.
«وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُۥ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا»: اگر فضل خدا نبود احدی تزکیه نمیشد. این «من خوب شدم، من آدم خوبی شدم» باید بگوید: اگر نعمت پروردگارم نبود من هم از احضارشدگان میبودم.
«أَفَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ» (صافات/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آیا ما دیگر نمیمیریم؟
با شوق به همدیگر، بهشتیها به همدیگر میگویند ما دیگر مرگی نیست؛ همینجا دیگر هستیم.
«إِلَّا مَوْتَتَنَا ٱلْأُولَىٰ وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ» (صافات/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز همان مرگ نخستین، و ما عذابشونده نیستیم.
دیگر معذب نیستیم. دیگر همینجا سرای ابدی است.
«إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ» (صافات/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً این همان رستگاری بزرگ است.
این فوز عظیم است. قرآن این را میگوید:
«لِمِثْلِ هَٰذَا فَلْيَعْمَلِ ٱلْعَٰمِلُونَ» (صافات/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای مانند این باید عاملان عمل کنند.
عامل اگر میخواهد عمل بکند «لِمِثْلِ هَٰذَا» باید عمل بکند. برای این فوز عظیم باید عمل بکند. نه اینکه حالا من بروم وزارت را بگیرم. وزارت را دادند، دادند برای خدمت؛ یک نعمت است. تازه آن «وَلَأَجْرُ ٱلْـَٔاخِرَةِ خَيْرٌ» میگوید عامل اگر میخواهد عمل بکند برای همین آخرت باید عمل بکند. اگر یک نفر میخواهد قدم از قدم بردارد باید ببیند آنور برایش آورده دارد، نه اینور چه آورده دارد. «لِمِثْلِ هَٰذَا فَلْيَعْمَلِ ٱلْعَٰمِلُونَ»: باید عامل بخواهد عمل بکند برای چنین چیزی باید عمل بکند. این یعنی جهتگیری در عمل.
من میخواهم مهمانی بدهم، پذیرایی بکنم. این پذیرایی من برای آنور فایده دارد یا ندارد؟ اگر فایده ندارد نکنم. برای چه پذیرایی میکنی اگر فایده ندارد؟ اگر پذیرایی میکنی که در آن میخواهی دستپخت خودت را به نمایش بگذاری یعنی نمایش هنرنماییهای توست. آنور آبروی چه کار را میخواهی بکنی؟ مهمانی اگر برای خدا نباشد، همان بازدید اجباری است که باید پس داده شود؛ بازی است، کلاس قرآن نیست. عامل اگر بخواهد قدم از قدم بردارد باید ببیند آنور آورده دارد یا نه.
قرآن این فضاها را باز میکند. نگویید چه سخت. دارد جاهای بلند را، پروازهای بلند را نشان میدهد. اگر بگوید ارتفاع یعنی ساختمان دهطبقه، این که وحی نمیخواهد. خیلیوقتها یک ارتفاعهایی را خود روح تشخیص میدهد. باید بگوید ارتفاع یعنی آن ماهوارهها. اگر بگوید ارتفاع یعنی ساختمان دهطبقه، اگر یک نفر بخواهد نمایش دستپخت بگذارد برای آنورش که هیچ آوردهای ندارد، چرا اصلاً نمایش دستپخت میآید؟ میخواهد ماه رمضان است چیزی بدهد که فلان بکند، که از خجالت کی دربیاید. این انگیزهها؟ این انگیزهها که وحی لازم ندارد. بابا این که کلاس قرآن نمیخواهد. که من از خجالت فلانی دربیایم. آها حالا باید برویم بازدیدمان را پس بدهیم دیگر مجبوریم. بازی است که باید برویم بازدید پس بدهیم. اینها که وحی نمیخواهد. این را قرآن نمیخواهد.
«لِمِثْلِ هَٰذَا فَلْيَعْمَلِ ٱلْعَٰمِلُونَ»: برای یک چنین چیزی عامل — عامل اصلاً میخواهد قدم از قدم برداری — چنین چیزهایی باید ببیند. میخواهد صدقه بدهد برای اینکه اسمش را بگذارند بانی حاجفلان الفلانیان. اگر برای این داری کار میکنی، برای چه داری اصلاً چنین کاری میکنی؟ برای آن طرفت ذخیره کن. حالا یک عطایی بده.
أذلک خیر نزلا أم شجرة الزقوم
«أَذَٰلِكَ خَيْرٌ نُّزُلًا أَمْ شَجَرَةُ ٱلزَّقُّومِ» (صافات/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا این از جهت پذیرایی بهتر است یا درخت زقوم؟
این خیر را نگاه کنید. «أَذَٰلِكَ خَيْرٌ نُّزُلًا». اینهمه بهشت — تازه نُزُل بود. نزل میدانی یعنی چه؟ یعنی دسر؛ یعنی پیشغذا. یعنی شما مهمانی میدهی اول یک چای میآورند. بهشت که این حرفها نیست. بهشت سیبالا نیست. این دسری که اولش میروید؛ یک سری دسر هست برای اینکه اشتهایتان باز شود. وگرنه بهشت که این حرفها نیست. اینها نزل بهشت است؛ یعنی پیشغذاهای بهشت.
میگوید أذلک خیر نزلا: این بهتر است یا شجرة الزقوم؟ آن درخت تلخ زقوم که اولش بهعنوان نزل به جهنمی میدهند؛ اول کار درخت تلخ زقوم میدهند که وصفش را ببینی چیست. بعد وصفش این است که تازه آن نزل را به او میدهند؛ یک پذیرایی اولیه از او میکنند با این.
«إِنَّا جَعَلْنَٰهَا فِتْنَةً لِّلظَّٰلِمِينَ» (صافات/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را آزمونی برای ستمکاران قرار دادیم.
«إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِىٓ أَصْلِ ٱلْجَحِيمِ» (صافات/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن درختی است که از ته دوزخ میروید.
این خیرٌ افعل چیست؟ افعل تعیین است؛ این افعل تفضیل نیست. معنی ندارد بگویند این بهتر است یا این؛ یعنی این هم خوب است این شجرة الزقوم بعد این هم خوب است حالا این بهتر از این است. به اینها میگویند افعل تعیین نه افعل تفضیل. یعنی این خوب است آن بد است. در زبان خودمان هم هست. میگوییم این بهتر است که روی فوزش بایستیم؛ این بهتر است یعنی این خوب است آن اصلاً خوب نیست.
این درخت زقوم — «إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِىٓ أَصْلِ ٱلْجَحِيمِ» — اگر دقت در این آیات بکنی میفهمی که این زقوم در همین دنیا هست. همین زقوم که تلخکام میکند، نه رؤوس شیاطین و فلان و بیسار. درخت زقوم یک درختی است که ماها میخوریم از آن در همین دنیا. آن دنیا بروزش به همان صورت هست ولی در این دنیا هم هست.
ما نرسیدیم آیات را یکییکی تا ته باز کنیم. ولی این نگاه از بالا را نگه دارید: آیاتی را که میخوانیم یکییکی آیه خودش را نشان بدهد؛ و نه اینکه بشود یک داستان در کتابهای معمولی. قرآن داستان دیگری است. فرق دارد. فرق داستانگویی موحدانه با داستان معمولی همین است که توحید در کار یوسف موج میخورد و در کار یعقوب موج میخورد؛ شانس و بخت را از صحنه بیرون میکند؛ و افق را از خزائن زمین به اجر آخرت میبرد. یوسف حفیظ علیم است و متخصص متعهد؛ کنعانی است و عزیز مصر؛ پیام به پدر نمیفرستد چون نصاب صبر باید برسد؛ کید را خدا یادش میدهد؛ یعقوب ظاهر را بهجا میآورد و توکل میکند؛ امیرالمؤمنین باطن میداند و به بینات قضاوت میکند؛ ما مأمور به ظواهر هستیم؛ ولی خدا را بخوانیم در دعا و خدا را نردبان حاجت نکنیم؛ و اجر آخرت خیر است برای کسانی که کانوا یتقون. لمثل هذا فلیعمل العاملون.
دعای پایان جلسه
خدایا ما را ببخش. آمین. خدایا نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان اهل بیت قرار بده. آمین. خدایا همهٔ معارف قرآن و اهل بیت را در کام تشنهٔ ما بچشان. آمین. خدایا هرچه دعای امام زمان در حق شیعیانشان در حق ما به هدف اجابت برسان. آمین. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. آمین. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. آمین. هر خیر و هر حسنه در هر جای این عالم به روح حضرت امام عائد و واصل بفرما. آمین. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به انقلاب اسلامی را در پناه خودت حفظ و حمایت و مؤید و منصور بدار. آمین. و همهٔ مریضهای اسلام، مریضهای این عالم، اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشند. آمین. خدایا همهٔ گذشتگانمان، رفتگانمان، ذویالحقوق، پدر، مادر، معلمهایمان، همهشان را سر سفرهٔ بیکران قرآن و اهل بیت مرزوق بفرما. آمین. مقام شهدا را عالیتر بگردان؛ ما را هم به ایشان ملحق بفرما. آمین.
فاتحهای با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.