یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات پنجاهوهشت تا شصتونه
سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، بهخصوص امام مهدی موعود صاحبالزمان عجلاللهفرجه، و پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
صفحهٔ دویست و چهل و دو را بیاورید. آیات را یکبار از رو میخوانیم. موضوع درس از آمدن برادران یوسف است؛ از آیهٔ پنجاهوهشت پیش میرویم.
«وَجَآءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا۟ عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُۥ مُنكِرُونَ» (یوسف/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند؛ پس آنان را شناخت و آنان او را نشناسنده بودند.
«وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ٱئْتُونِى بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ أَلَا تَرَوْنَ أَنِّىٓ أُوفِى ٱلْكَيْلَ وَأَنَا۠ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ» (یوسف/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنان را به جهازشان مجهز کرد گفت: برادری از پدرتان را نزد من آورید. آیا نمیبینید که پیمانه را تمام میدهم و من بهترین میزبانانم؟
«فَإِن لَّمْ تَأْتُونِى بِهِۦ فَلَا كَيْلَ لَكُمْ عِندِى وَلَا تَقْرَبُونِ» (یوسف/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر او را نزد من نیاورید، نزد من پیمانهای برای شما نیست و نزدیک من نشوید.
«قَالُوا۟ سَنُرَٰوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَٰعِلُونَ» (یوسف/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: از پدرش دربارهٔ او درخواست خواهیم کرد و ما حتماً کنندهایم.
«وَقَالَ لِفِتْيَٰنِهِ ٱجْعَلُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ فِى رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَآ إِذَا ٱنقَلَبُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» (یوسف/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به جوانانش گفت: کالایشان را در بارهایشان بگذارید؛ باشد که چون به سوی خانوادهشان بازگردند آن را بشناسند، باشد که بازگردند.
«فَلَمَّا رَجَعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَبِيهِمْ قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مُنِعَ مِنَّا ٱلْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَآ أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (یوسف/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون به سوی پدرشان بازگشتند گفتند: ای پدر ما، پیمانه از ما منع شد؛ برادرمان را با ما بفرست تا پیمانه بگیریم، و ما برای او نگهبانیم.
«قَالَ هَلْ ءَامَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَمَآ أَمِنتُكُمْ عَلَىٰٓ أَخِيهِ مِن قَبْلُ فَٱللَّهُ خَيْرٌ حَٰفِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ» (یوسف/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا شما را بر او امین بدانم جز همانگونه که پیشتر شما را بر برادرش امین دانستم؟ پس خدا بهترین نگهبان است و او مهربانترین مهربانان است.
«وَلَمَّا فَتَحُوا۟ مَتَٰعَهُمْ وَجَدُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مَا نَبْغِى هَٰذِهِۦ بِضَٰعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذَٰلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ» (یوسف/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کالایشان را گشودند کالای خود را یافتند که به سویشان بازگردانده شده. گفتند: ای پدر ما، چه میخواهیم؟ این کالای ماست که به ما بازگردانده شده؛ و خانوادهٔ خود را آذوقه میدهیم و برادرمان را نگه میداریم و یک بار شتر پیمانه میافزاییم؛ این پیمانهای آسان است.
«قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُۥ مَعَكُمْ حَتَّىٰ تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِّنَ ٱللَّهِ لَتَأْتُنَّنِى بِهِۦٓ إِلَّآ أَن يُحَاطَ بِكُمْ فَلَمَّآ ءَاتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَا نَقُولُ وَكِيلٌ» (یوسف/۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: او را با شما نمیفرستم تا پیمانی از خدا به من بدهید که او را نزد من بازمیآورید، مگر آنکه گرفتار شوید. پس چون پیمانشان را به او دادند گفت: خدا بر آنچه میگوییم وکیل است.
«وَقَالَ يَٰبَنِىَّ لَا تَدْخُلُوا۟ مِنۢ بَابٍ وَٰحِدٍ وَٱدْخُلُوا۟ مِنْ أَبْوَٰبٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَمَآ أُغْنِى عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُتَوَكِّلُونَ» (یوسف/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفت: ای پسران من، از یک در وارد نشوید و از درهای پراکنده وارد شوید؛ و من چیزی از خدا را از شما کفایت نمیکنم. حکم جز برای خدا نیست؛ بر او توکل کردم و توکلکنندگان باید بر او توکل کنند.
«وَلَمَّا دَخَلُوا۟ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِى عَنْهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِلَّا حَاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَىٰهَا وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون از همانجا که پدرشان فرمانشان داده بود وارد شدند، چیزی از خدا را از آنان کفایت نمیکرد، جز حاجتی در نفس یعقوب که آن را برآورد؛ و او به آنچه به او آموخته بودیم دانشمند بود، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
سلام علیکم. یک صلوات دیگر هم در میان تلاوت بود. تا همینجا را به فضل خدا معنی میکنیم و تفسیر میکنیم. آیات پنجاهوهشت تا شصتونه را خواندیم؛ معنی را از ادامهٔ اجر آخرت و از آمدن برادران شروع میکنیم.
در جلسهٔ پیش مطلبی به مناسبتی گفته شد که لااقل این توهم را در بعضی از دوستان پیش آورد. حضوری آمدند پرسیدند؛ پیام هم آمد — کلمهٔ فرنگیاش درست نیست؛ بگوییم پیام. از من میپرسیدند که توصیهٔ شما به دعا نکردن است؟ منظورتان این بود دعا نکنیم کلاً؟
نه. موضع قرآن این نیست که دعا نکند. این را در انتهای بحث، ذیل ادب مع الله، روشن میکنم. یکی از نکاتی که میشود از نکات قرآن شمرد همین ادب مع الله است؛ نه ادبِ صرف، ادب مع الله. یک ادب مع الله در قرآن هست. آیاتش را نشان میدهم تا مدل این ادب معلوم شود.
این تکه را معنی میکنیم و به فراخور توضیح میدهیم. بعد آن ادب مع الله را بهعنوان نکتهای از زبان قرآن میگوییم. تا اینجا که رسیدهایم از اجر آخرت آمدهایم پایین، به آمدن برادران.
اجر آخرت خیر است؛ اجر دنیا هم خیر است
تا اینجا گفتهایم:
«وَلَأَجْرُ ٱلْـَٔاخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَكَانُوا۟ يَتَّقُونَ» (یوسف/۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آوردند و پرهیزگار بودند بهتر است.
اجر آخرت بهتر است. این «بهتر» همان افعل تفضیل میتواند باشد؛ چون اجر دنیا هم، اجری که خدا بدهد، اجری است که خدا میدهد. مؤمن را خدا اجری میدهد، نعمتی؛ واقعاً در آن خیریتی هست. اینگونه نیست که بگوییم به مؤمن خدا بابت همین کارها در همین دنیا اجری میدهد و این هیچ است، به درد نمیخورد. نیست. واقعاً خیر است. جلسهٔ پیش گفتیم خیرٌ گاهی افعل تعیین است نه تفضیل؛ اینجا میتواند تفضیل باشد، چون هر دو طرف خیر است و آخرت خیرتر.
پس اجر دنیا را دور نریزید. وزارت اگر خدمت باشد خیر است؛ نعمت است. افق قرآن آنور است، ولی اینور را هم «هیچ» نخوانید.
برای همین گفتهاند:
«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما به نعمت پروردگارت سخن بگوی.
همین نعمتهایی را که خدا به آدم میدهد باید حدیث کرد؛ منتها به نعمتِ رب، نه اینکه بگوید مال خودم است. بگوید نعمت رب است. چه انگیزهای هست که آدم نعمت را قایم کند؟ خدا نعمتی داده، پیدرپی قایمش کند؟ نعمتهای خدا را پنهان کند؟ باید حدیث نعمت کرد.
منتها صراط مستقیم است. صراط مستقیم سخت است. مشکل صراط مستقیم از شرک یک مقداری آنورتر است. میخواهید حدیث نعمت رب بکنید، میافتد توی خودنمایی و فلان. این حرفها دوشادوش هم میروند. باید این کار را بکنی و آن کار نشود. یعنی خیلی ژست عالمانه نگیری که از هزاران کلمهای که اساتید ما به ما یاد دادند دو تایش را یاد گرفتهایم و همان دو تا را هم یاد نمیدهیم. ما یاد گرفتیم، شما یاد نمیدهید. اگر قرار باشد کسی چیزی یاد ندهد که دیگر چه؟
از آنور هم هست: لوح فشرده تکثیر میکنند، آنجا نمیدانم چه میشود، صداوسیما پخش میکند، فلان میکنند. اینها هم هست. این سمت را هم باید وارد کرد. مشکل بله؛ نعمت نعمت است.
هرچه به ما دادهاند، برگشتش هم هست: هرچه این طرف است از آن طرف میدهند. خالصش را روز قیامت میدهند؛ برمیگردانند. اینی که در قرآن هست. اگر این بخشمان باز نشود، آن بخشمان باز نمیشود. دنیا محل رشد است؛ قرار نیست فقط کیفِ حال باشد.
«وَمَن كَانَ فِى هَٰذِهِۦٓ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِى ٱلْـَٔاخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا» (اسراء/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس در این [دنیا] کور باشد، در آخرت هم کور و گمراهتر است.
اینور آیات الهی را ندید، آنطرف هم نمیبیند. برای همین هر که در این دنیا کور باشد در آخرت هم کور است. قرار است دنیا رشد باشد. بحث برتری این نیست که یکی اینجا خیلی مقام دارد و یکی نمیبیند، پس آن یکی آنور بهتر باشد. صاحب ملاک، همین اعمی بودن و نبودن است.
این اعمی بودن بحث یکسری کرامات نیست. با ریاضتهای بهظاهر شرعی و اوراد و اذکار میشود کارهایی کرد. آنکه نعمت است نعمت را تبدیل میکند به قرب الی الله. اگر نه، اگر کسی فرض بفرمایید خواب خوبی دید، بلند شد، از خودش دانست — از خودمان دیگر — قافیه را باخته. امتحان بوده؛ این قرب الی الله را نداشته. یک چیزی به او دادهاند، یک امتحان؛ قبول نشده. حدیث نعمت رب یعنی همین.
اولیاء خدا اینگونهاند. باید اولیاء خدا را دید. فرض بفرمایید خوابی دید که بد بود. بلند میشود میگوید گند بود، خیلی گند بود. خودش را متهم میکند. خوابی دید که خوب بود: میگوید ببین خدا چه کرد؛ خدا ما را در این راه قرار داد. واقعاً اینگونهاند؛ نه اینکه فیلمش را بازی کنند که خودمان زحمت کشیدیم، حالا برای اینکه چه باشد یک رنگولعاب بدهند که خدا چنین کاری کرده. نفسشان همیشه پیش خودشان متهم است. این را در همین بحثی که هستیم نگه دارید.
نعمت آن است که قرب الی الله بیاورد
اگر کسی آن قرب الی الله را حتی با دیدن همین درختها حاصل کند، این هم آیات الهی است. قرآن نمیگوید شاخ و برگ نبین. سراسر دنیا قرآن است. میگوید ببین دو زمین کنار هماند.
«وَفِى ٱلْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَٰوِرَٰتٌ وَجَنَّٰتٌ مِّنْ أَعْنَٰبٍ وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَانٍ يُسْقَىٰ بِمَآءٍ وَٰحِدٍ وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَىٰ بَعْضٍ فِى ٱلْأُكُلِ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَـَٔايَٰتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» (رعد/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در زمین قطعههایی کنار هماند، و باغهایی از انگور و کشت و نخلی یکپایه و غیر یکپایه که با یک آب آبیاری میشوند، و برخی را در خوراک بر برخی برتری میدهیم؛ قطعاً در این برای گروهی که خرد میورزند نشانههاست.
خدا میخواهد به اینها توجه شود. یعنی سراسر دنیا قرآن است. سراسر دنیا. دو زمین کنار همدیگر. اینها چه فرقی با همدیگر دارند، آخر دو تا زمین؟ نخل صنوان و غیر صنوان: نخل یکپایهای و دوپایهای. نخلهایی که روی یک پا هستند. من دیدهام؛ نخلی که دو نوع خرما میدهد روی یک ریشه است. خود همین پیوندیها را هم میشود کرد. میشود پیوند زد تا همین درختهای هلو و زردآلو مثلاً این کارها را بکنند.
صنوان و غیر صنوان، با یک آب آبیاری میشوند: یک آب دارد میکشد این بالا. یک آب میخورد. چیزهایی که عقل تو کلهشان باشد ببینند این چه، چه به این دستور داده که این یک آب بکشد بالا؟ میرود تو این چوب خشک میشود زردآلو. میرود تو آن یک چوب خشک میشود هلو. و میگوید چیزهایی که عقل دارند اینها آیات خداست. شب و روز آیات خدا. اینها اختلاف لیل و نهار. اینها آیات خدا.
«إِنَّ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱخْتِلَٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ لَـَٔايَٰتٍ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (آلعمران/۱۹۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً در آفرینش آسمانها و زمین و آمدوشد شب و روز برای خردمندان نشانههاست.
اگر از همین شب و روز و از همین درختها و از همین مرغها و از همین زنبورها واقعاً قرب الی الله حاصل شود، این میشود آن نعمت. اگر فرض بفرمایید علمی — اگر دو مجهول ریاضی یاد بگیرید که به واسطهٔ همان دو مجهول کسی نورانی نشود، اصلاً این نعمت نیست. نعمت رب هست یا نیست اصلاً؛ اصلاً نعمت نیست. جزو نعمت حسابش نکنید.
چون العلم نور است. یعنی از جنس نور. یقذفه الله فی قلب من یشاء. یعنی جایش قلب است. اولاً جایش قلب است؛ ثانیاً جنسش نورانیت است.
«ٱلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ ٱللَّهُ فِى قَلْبِ مَن يَشَاءُ» (حدیث)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نوری است که خدا آن را در دل هر که بخواهد میافکند.
چیزی که یاد میگیرید میتواند پزشکی باشد. پزشکی یاد بگیرید و واقعاً نورانیتی در قلب به وجود بیاورد: این علم است. اگر نیست علم نیست اصلاً. تعبیر لباس این علم محسوب نمیشود. تو چیزی یاد گرفتهای که میدانی تا هرچه — به قول آقای امجد از زبان موش — میگوید هرچی گمه گنمه؛ هرچی گندهتر، گندهتر. آلو شیرین خورده بود؛ سال بعد بادمجانی شبیه همان دید، خورد، دید هرچه گندهتر شده انگار بدتر شده. حکایت حجم محفوظات بینور هم همین است. اینهایی که اعمی یا بینا بودنشان مدار این نیست که حالا کسی بیاید وگرنه بلعم باعورا مگر نبوده؟ سامری مگر نبوده؟ آیات را به اینها هم داده بودند.
این شیطان شش هزار سال سابقه دارد؛ سر درس ملائکه بوده. شش هزار سال. هم فقه بلده هم اصول بلده هم تفسیر بلده هم فلسفه بلده هم درس علما را شرکت کرده. همهچیز بلده. برای همین راحت شبهه میاندازد. هر جا برای شبهه، متناسب با همان فضا بلده بیندازد. هر جا شبههٔ متناسب با آن چیزی که لازم داری بلده بیندازد. اینها علم نیست.
طواف شیطان بر کعبهٔ دل
آن علمی است که نورانیتی در قلب باشد و بفهمد. این تذکر را حتی در حملهٔ شیطان قرآن دارد. شیطان میآید همینگونه دور قلب طواف میکند. اینها قابل دقت است. میبینی پیدرپی دارد طواف میکند، طواف میکند، میگردد، طائف است. طواف میکند تا روزنهای گیر بیاورد، حمله کند، از آن روزنه بیاید تو. دور کعبهٔ دل دیگر؛ این کعبه است. این طوافها را آدم ممکن است بفهمد. یک چیزی دارد میچرخد؛ یک چیزی دارد هول میزند. گاهی در همین طواف شیطان ناگهان متذکر میشود. این میشود علم.
وگرنه اینکه کسی روی هوا برود — آقای امجد خودشان میفرمودند من اگر کسی روی آسمان راه برود من نگاهش نمیکنم. نمیروم نگاه کنم چطور دارد راه میرود. اینها مهم نیست اصلاً. هیچ اهمیتی ندارد که کسی روی آسمان راه میرود یا روی آب راه میرود یا پرواز میکند. درس نورانیت و تقرب الی الله است. چنین چیزی فایده دارد. این میشود نعمت خدا.
اینجا خوب است؛ عموماً آنجا خیلی بهتر است. اگر کسی نورانیتی فیالجمله اینجا دارد، آنجا نورانیتش بالجمله است. مؤمنین اینگونهاند که در همین دنیا در نور دارند راه میروند. برای همین میگویند اتقوا فراسة المؤمن.
«يَوْمَ تَرَى ٱلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتِ يَسْعَىٰ نُورُهُم بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَٰنِهِم بُشْرَىٰكُمُ ٱلْيَوْمَ جَنَّٰتٌ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا ذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ» (حدید/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که مردان و زنان مؤمن را میبینی که نورشان پیشاپیش آنان و به جانب راستشان میشتابد: مژدهٔ شما امروز بهشتهایی است که از زیر آن نهرها روان است؛ در آن جاودانهاند؛ این همان رستگاری بزرگ است.
«ٱتَّقُوا فِرَاسَةَ ٱلْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنظُرُ بِنُورِ ٱللَّهِ» (حدیث)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از فراست مؤمن بپرهیزید؛ زیرا او با نور خدا مینگرد.
با نور الله دارد راه میرود. یعنی این فراستی که ناشی از یک نورانیتی است. حالا باز نگوییم که حالا عالم فلانی آنجا هم گول خورد، آنجا هم خورد. ممکن است گول بخورند، فریب بخورند؛ ولی اینگونه هم نیست که اگر واقعاً آن نورانیت هست همینگونه تندتند و جدا فریب بخورند. مطلب از اینجا باز میشود به سمت داستان برادران. آمدن برادران را از رو معنی میکنیم.
وجاء إخوة یوسف؛ شناخت یکطرفه
«وَجَآءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا۟ عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُۥ مُنكِرُونَ» (یوسف/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند؛ پس آنان را شناخت و آنان او را نشناسنده بودند.
اینجا هم مطلب خیلی باز است. برادران یوسف آمدند، داخل شدند. یوسف آنان را شناخت. و آنان او را نشناختند.
میتوانست بگوید «فعرفهم وینکرونه» یا «ومنکرونه». ولی «وهم له منکرون» را جملهٔ اسمیه کرده و متعلقش را هم آورده اول گذاشته. اینها همه تأکید است که اصلاً اینها نشناختند. هیچ احتمالی هم نمیدادند اصلاً اینگونه بشناسند. خیلی خیلی خیلی نشناختند.
آنور را نمیشناسند دیگر. فاصله هشتاد فرسخ است؛ از فلسطین آمدهاند مصر. داداششان را بیست سال پیش در چاه انداختهاند؛ به حساب آنان که دیگر نیست و فلان. حالا عزیز مصر است، بعد از بیست سال. استعداد شناختن را اینگونه نفی میکند؛ غلظت ادبی شده «وهم له منکرون» که اصلاً خیلی نشناختند. احتمال هم نمیدادند.
جملهٔ اسمیه و تقدیم «له»
اینجا در اول «عرف» آورده. اگر میخواست بگوید نشناختند میتوانست «فلم یعرفوه» بیاورد؛ فعلش را منفی کند؛ همان عرف را. «ولا تعرفونهم». ما حالا فقط به همین اشاره میکنیم. اگر بخواهیم دلیل تکتک انتخابها را وارد کنیم اصلاً نمیشود: چرا «فعرفهم» آورده و چیز دیگری نیاورده؟ نقیض عرف، نَکَر است. مهم این است که میخواسته بگوید نمیشناسند. بعد در اینکه میخواسته بگوید نشناختنش، خیلی میخواسته معنا را غلیظ کند: با جملهٔ اسمیه یک؛ «ینکرونه» را «منکرون» گفته دو؛ با تقدیم «له» سه.
جملهٔ اسمیه چیست؟ جملهٔ اسمیه جملهای است که تثبیت در آن بیشتر است. یکوقت میگویید «قام زیدٌ»، یکوقت میگویید «زیدٌ قام». اینها با هم فرق دارد. وقتی میگوییم «زیدٌ قام» یک ضمیر «هو» در قام هست که باید به آن زید برگردد. در «قام زیدٌ» اینگونه نیست. «قام زیدٌ» فعل دارید و فاعل: قام فعل، زید فاعل. ولی در «زیدٌ قام» اسم دارید و فعل. فعل بدون فاعل هیچ محلی نیست. فاعل قام کدام است؟ «هو»ی مستتر. این «هو»ی مستتر در حقیقت تکرار شده؛ برگشته به زید. لذا جملهٔ اسمیه گفتن کلاً جمله با تثبیت بیشتر گفتن است تا جملهٔ فعلیه. بهاضافهٔ اینکه باز «منکرون» گفته و تقدیم «له» هم مفید تأکید است: «وهم له منکرون».
قرآن حکمت میگوید نه داستان کامل
«وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ٱئْتُونِى بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ أَلَا تَرَوْنَ أَنِّىٓ أُوفِى ٱلْكَيْلَ وَأَنَا۠ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ» (یوسف/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنان را به جهازشان مجهز کرد گفت: برادری از پدرتان را نزد من آورید. آیا نمیبینید که پیمانه را تمام میدهم و من بهترین میزبانانم؟
وقتی جهازشان را بست. این داستان را یک بخشهایش حذف شده؛ جوری حذف شده که آدم میفهمد. بعضی وقتها آدم جوری حذف میکند که اصلاً کسی نمیفهمد. قرآن چیزهایی که لازم بوده گفته؛ اینگونه نیست که کتاب داستان باشد و بخواهد از سر تا ته همهٔ داستانها را تعریف کند.
داستان موسی را در پنجاهوچهار سورهٔ قرآن میبینید؟ باز هم اینهمه گفته، ولی نمیفهمید داستان موسی و خضر اصلاً کجای این بخش زندگی موسی اتفاق افتاده. معلوم نیست. قرآن نمیخواهد داستان بگوید؛ میخواهد حکمت بگوید. آن منظوری که دارد را میخواهد بگوید. آن چیزهایی هم که گفته چیزهای لازم بوده؛ گفته لابد.
حالا اینها آمدند و بارشان را گرفتند و خریدشان را — آن چیزی که از یوسف میخواستند در این سال قحطی بگیرند آمدند گرفتند. وقتی این جهاز آنها را آماده کرد، تجهیزشان کرد، جهازشان را آماده کرد و تمام بارها را به آنان داد.
این همان است که امیرالمؤمنین علیهالسلام بعد از نماز عشاء، وقتی مردم داشتند از مسجد کوفه بیرون میرفتند، سه بار فریاد زد:
«تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ ٱللَّهُ. تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ ٱللَّهُ. تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ ٱللَّهُ» (نهجالبلاغه / سخن امیرالمؤمنین)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بار ببندید، خدا شما را رحمت کند. بار ببندید، خدا شما را رحمت کند. بار ببندید، خدا شما را رحمت کند.
میگوید بارهایتان را ببندید دیگر. خدا رحمت کند آقای دولابی را. ما میرفتیم خدمت ایشان؛ هر وقت میرفتیم میگفت امشب شب آخر است. هر موقع میگفت امشب شب آخر است یعنی امشب که شب آخر است دیگر تمام شد. هر جلسهای این را میگفت آقای دولابی: امشب شب آخر است. این جهاز، این تجهّز. «یا أیها الناس تجهزوا رحمکم الله» بلند دارد فریاد میکشد در مسجد کوفه. یعنی آماده شوید دیگر؛ بارهایتان را ببندید دیگر؛ دیگر تمام شد.
ائتونی بأخ لکم من أبیکم
چون جهازشان را بست گفت بیاورید. ائتونی با باء — عطا به هم میشود بیاورید. اینها را دیگر حالا گیرهای عربیشان را میگویم. اتیان یعنی آوردن. میگوید بیاورید آن برادری که برای شما هست از پدرتان؛ یعنی برادر پدریتان را بیاورید که بنیامین بوده.
بنیامین و یوسف با آنان داداش ناتنی بودند. داداش ابوینی نبودند؛ داداش پدری بودند، مادر جدا. با یوسف، بنیامین با همدیگر داداش ابوینیاند؛ با آنان مادر جدا. معلوم است این مادر — نقلهای اسرائیلی روی این مادر حرف دارند. از متن قرآن همین درمیآید که هم یوسف هم بنیامین در این داستان با بقیه متفاوتاند. «بأخ لکم من أبیکم» میگوید آن برادر را بردارید بیاورید چون او را نیاوردهاند. علاقهٔ شدیدی داشت هم به یوسف هم به بنیامین. او را بردارید بیاورید.
أوفی الکیل؛ کیل و وزن
آیا نمیبینید که من کیل را تمام میکنم و من بهترین منزلینام.
اول از کیل بگویم. ما یک کیل داریم، یک وزن داریم. کیل در حقیقت چیزی بوده که به پیمانه میخریدند؛ پیمانهای بوده، چیزهای پیمانهای. وزن گاهی اوقات تعدادی است؛ چیزهای تعدادی، پیمانهای. نوعاً این عمدهفروشها اینگونهاند که بار را بار میخرند. اینگونه نیست. حالا ممکن است الان هم وزنی شده باشد. تریلی برود روی باسکول؛ وزن تریلی را هم برای این کار میکنند. ولی خیلی معروف بوده. الان هم همینگونه هست هنوز در جاها: فقط پیمانهای. پیمانه آن واحد بزرگ است. خیلیشان وزنی در حقیقت آن خردهفروشها با وزن و توزین و روی ترازو کشیدن و فلان. آنان بار میخریدند.
همین الان آن بز معروفی که خوردیم اصلاً نمیکشند که. بز را مثلاً این پنجاه تومان؛ این بز پنجاه تا. اصلاً هیچوقت حالا کیلو. بعد اصرار داشتند بگویند کیلو چند. این پنجاه تومان. اینگونه نیست که اصلاً حالا بکشند. ما یک بز خوردیم در جایی؛ لالی. یعنی یک بز خدا قبول کند. همینگونه رد میشد. بز را خریدیم خوردیم. دیگر همانجا کباب کردیم در لالی خوردیم با بچهها؛ یک عدهای بودند. این کیل این است.
سورهٔ مطففین را بیاورید. صفحهٔ پانصد و هشتاد و هفت. این را گفتم از این که این آیه را یک جور دیگر، با یک دقت دیگری میشود فهمید.
«وَيْلٌ لِّلْمُطَفِّفِينَ» (مطففین/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای بر کمفروشان.
«ٱلَّذِينَ إِذَا ٱكْتَالُوا۟ عَلَى ٱلنَّاسِ يَسْتَوْفُونَ» (مطففین/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که چون از مردم پیمانه میگیرند تمام میستانند.
«وَإِذَا كَالُوهُمْ أَو وَّزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ» (مطففین/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنان را پیمانه یا وزن میکنند کم میگذارند.
وای بر چه؟ بر کمفروشان. حالا این کمفروش کیاند؟ مثلاً آن بقال سر کوچهای که یک خرده کم میگذارد؟ آیه خیلی ناظر به آنان نیست. در عبارت «ویل» یک عبارت خیلی شدیدی است در قرآن. «ویل» یک چاهی است در جهنم. در روایات آمده. نه اینکه کسی حالا یک خرده دستش کم باشد. کسانی که ارزاق دستشان است؛ ارزاق عمومی دستشان است. این در حقیقت گندههای بازار. الان شما میدان ترهبار تهران — میدان بهشت هست — این دست چهار پنج نفر است کلاً. یعنی کلاً قیمتی که میگوید دست چهار پنج نفر آدم است که اینها تعیین میکنند قیمت مثلاً پرتقال چند باشد؛ اصلاً صادرات واردات بشود نشود. اینها گندههای میداناند. آیه نازل به اینهاست اصلاً. آیه نازل به مثلاً حالا یک دانه موز کمتر بگذارد نیست. «ویل للمطففین» به این صورت لحن شدید این نیست.
آیه: وقتی که بر مردم کیل میکند به تمامه میگیرد. یعنی اینهایی که میدانید چطور بار میخرند. خودمان داریم به اینها گاهی اوقات بار میفروشیم. یعنی بار پرتقال مثلاً میآیند کل یک منطقه را پرتقالهایش را روی درخت میخرند. گاهی اوقات در شکوفه هم باشد میخرند. حالا در شکوفه باشد میخرند، در چیز باشد میخرند. بعد چند کیلو فلان هم میگوید این مثلاً این منطقه، باغها را مثلاً من اینقدر پرتقال محصولت میخرم. اینگونه. به اینقدر.
کسی که وقتی دارد کیل میکند برای مردم به پیمانه اینجا میگیرد، به تمامه میگیرد. حالا اینها عمدهفروشهای بازارند دیگر که چون خودشان هم ممکن است پیمانهای بفروشند. یعنی به عمدهفروشیهای پایینتر. چون چند نوع عمدهفروش ما داریم دیگر. یا اینکه خرده بفروشند کسانی که آنان در این کار کم میگذارند از مردم. در این کار کم میگذارند ولی وقتی بر مردم کیل میکنند به تمامه میگیرند معلوم است که به پیمانه فقط میخرند. یعنی عمدهخر و عمدهفروش و این چنین آدمهاییاند اینها. این مطففینی که اینجا آمده نازل به سر کوچهٔ ما نیست. نازل به آن عمده؛ کسانی که ارزاق عمومی دستشان هست. این برای اینکه بحث کیل اینها را اینگونه یادتان باشد.
أنا خیر المنزلین؛ دو ریشه
«خیر المنزلین». منزل به دو معناست. یکی از ریشهٔ انزال به معنای فرود آوردن. صفحهٔ سیصد و چهل و چهار را بیاورید؛ در جریان حضرت نوح، آیهٔ بیستوهشت و بیستونه:
«فَإِذَا ٱسْتَوَيْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَكَ عَلَى ٱلْفُلْكِ فَقُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِى نَجَّىٰنَا مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ» (مؤمنون/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون تو و هر که با توست بر کشتی قرار گرفتید بگو: ستایش خدایی را که ما را از قوم ستمگر نجات داد.
«وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِى مُنزَلًا مُّبَارَكًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ» (مؤمنون/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو: پروردگارا، مرا در جای فرودی مبارک فرود آر، و تو بهترین فرودآورندگانی.
اینجا «خیر المنزلین» از انزال است: فرود بده در منزلگاهی مبارک؛ تو بهترین انزالدهندگانی. اگر از ریشهٔ انزال باشد، منزل به معنای فروددهنده است.
اگر از نُزُل باشد، یادتان باشد دفعهٔ پیش گفتیم نُزُل به معنی پیشغذاست؛ دسر؛ نه به معنی سفرهٔ کامل. آیهای خواندیم:
«أَذَٰلِكَ خَيْرٌ نُّزُلًا أَمْ شَجَرَةُ ٱلزَّقُّومِ» (صافات/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا این از جهت پذیرایی بهتر است یا درخت زقوم؟
قرآن در آیات متعدد این را گفته. صفحهٔ هفتاد و شش، سورهٔ آلعمران، آیهٔ صد و نود و شش:
«لَا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فِى ٱلْبِلَٰدِ» (آلعمران/۱۹۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رفتوآمد کسانی که کفر ورزیدند در شهرها تو را نفریبد.
«مَتَٰعٌ قَلِيلٌ ثُمَّ مَأْوَىٰهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ ٱلْمِهَادُ» (آلعمران/۱۹۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برخورداری اندکی است؛ سپس جایگاهشان دوزخ است و بد آرامگاهی است.
«لَٰكِنِ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوْا۟ رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنَّٰتٌ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا نُزُلًا مِّنْ عِندِ ٱللَّهِ وَمَا عِندَ ٱللَّهِ خَيْرٌ لِّلْأَبْرَارِ» (آلعمران/۱۹۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولی کسانی که از پروردگارشان پروا کردند برایشان بهشتهایی است که از زیر آن نهرها روان است؛ در آن جاودانهاند؛ بهعنوان پذیراییای از نزد خدا. و آنچه نزد خداست برای نیکان بهتر است.
میگوید این تقلبِ کسانی که کفر ورزیدند — این رفتوآمد و این حیوانصفتی، این بروبیا در شهرها — تو را نفریبد. چیز قابلی نیست. نهایتاً دنیا را گرفتهاند؛ متاع قلیل. ته همهٔ اینها هم که برسد متاع قلیل است؛ سپس مأواهم جهنم و بئس المهاد.
«تقلب الذین کفروا» هم بحث رفتوآمد است و بحث گردنکشی و این حالت بروز که با روح دین اصلاً سازگار نیست بعضی از این چیزها. بعضی وقتها ما بحث مشکل شرعی نداریم. یعنی نمیشود فتوای چیزی داد؛ ولی با روح دین سازگار نیست.
شیخنشینها هستند: خمش را میدهد، رکابش را هم میدهد. دستگیرهٔ در خانهاش طلاست. تو میخواهی بگویی غیرشرعی است؟ به چه عنوانی بگویی این غیرشرعی است؟ قالی روی قالی پهن، خم توش هم زده. ولی با روح دین اصلاً سازگار نیست. اصلاً اینگونه گشتن با روح دین سازگار نیست. اصلاً با فضایی که قرآن دارد ترسیم میکند در کسانی که زر و سیم میاندوزند نمیخواند. حالا «ولا ینفقونها»: چیزهایی که همینگونه گنج نگه میدارند.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِنَّ كَثِيرًا مِّنَ ٱلْأَحْبَارِ وَٱلرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَٰلَ ٱلنَّاسِ بِٱلْبَٰطِلِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ يَكْنِزُونَ ٱلذَّهَبَ وَٱلْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ» (توبه/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، بسیاری از احبار و راهبان اموال مردم را به باطل میخورند و از راه خدا بازمیدارند؛ و کسانی که زر و سیم میاندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمیکنند، آنان را به عذابی دردناک بشارت ده.
امیرالمؤمنین در خانهٔ ابوذر چند تا خرما نگه داشته. میگویند این خرماها را چرا نگه داشتی؟ «الذین یکنزون الذهب والفضة ولا ینفقونها». این خرماها را چرا نگه داشت تو خانه؟ بگو برود. حالا چند تا خرما تو خانهاش نگه داشته. این با روح — اینکه هی میگویند شرعیه شرعی نیست، گاهی اوقات شما دنبال شرعیه شرعی نیست میگردید؛ یعنی روی حداقل. گاهی اوقات میخواهید روح دین اشباع شود. اگر قرآن بخوانید در روح دین نیست. این در روح آن آدم است؛ در روح دین نیست. در روح دین نیست که مثل این کاری که این شیخنشینها میکنند. میبینی که اصلاً توی یک عشق و حال زندگی میکند. هر مدل بنز میآید این میخرد.
ساعت دو میلیاردی و نُزُل بهشت
یکبار ما یکی از این ساعتها را دیدیم. ساعت. این با روح دین اصلاً سازگار نیست. ساعتش را داده بود دست یک نفر؛ آن یک نفر به من — امیر کویت داده بود به کسی، آن کس به من نشان داد. گفت این دو میلیارد و چهارصد میلیون تومان میارزد. ما گفتیم این ساعت دیگر چیست؟ ما تا جایی که میدانستیم همین ده شصت هزار تومان و دو سه تا مدل ساعت هست. این بود دو میلیارد. حالا گفتم ببینم چیست مثلاً این؟ گفت خیلی ساعت سنگین است. گفتم این که چشم، طلاست. این که حالا مهم نیست آقا؛ طلا اینقدر ارزش ندارد. هرچه هم مانده قیمتش به چیست این؟ پشتش را برگرداند گفت یک میلیارد این قیمت این امضا هست اولاً. یک قیمت امضا. یک امضایی بود پشت ساعت. اصلاً با روح دین سازگار نیست اینها. بیا دیگر؛ یک امضا نمیدانم چه کسی بود آن امضا کرده بود. یک دانه امضا. بعد این رویه سفت بود؛ چیزی بهجای شیشه: دقیقاً یک الماس، یک تکه تراش الماس چهل و چند قیراطی. یک تکه. الماس یک تکه. گفت دو میلیارد و چهارصد میلیون. گفتم بابا اینها چیست؟ این چه چیز است؟ اصلاً خوشگل هم نبود اتفاقاً. اینها با روح دین سازگار نیست.
جدی آدم قرآن بخواند این تقلب را میبیند. یعنی حالت گردنکشی و یک چنین حالتی دارد تو بنز فلان. حالا اولی میآید، دومی میآید دومیاش را میخرد. این میآید دوهزاروهفتش را میخرد. بعد مینشیند، میآید عقب، میرود، میآید. اصلاً چیست واقعاً؟ میگوید لا یغرنک تقلب الذین کفروا. میگوید آقا ته همهاش متاع قلیل است. ته همه، همه به تمامش هم برسد اولش متاع قلیل است. یعنی ته همهاش متاع قلیل است. ثم مأواهم جهنم؛ آخرش جهنم است و بئس المهاد، بد جایگاهی.
لکن الذین اتقوا ربهم: اما کسانی که تقوای پروردگارشان را داشتند لهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها نزلاً من عند الله. اینها به چنین بهشتی میرسند؛ تازه این بهشت نزلاً من عند الله هست. بهعنوان دسر اولش، تا وارد میشود قرآن چایی که میخواهند بگذارند همین جنات تجری من تحتها الانهار و حورالعین این چیزها را میگذارد. یعنی سفره نمیدهند؟ نُزُل نه. اینجا معنی سفره نگفته. نُزُل و نُزُل به معنی پیشغذاست. برای چه چنین معنایی هم هست؟ چون که لذلّ ورود به طرف میدهند دیگر. یعنی تا میآید که بنشیند، تا مینشیند یک چای برایش میآورند. این به همین دلیل این پیشغذاها را و این چیزی که اولش تا طرف وارد میشود لذلّ ورود به او میدهند این را میگویند نُزُل. میگوید تمام این بهشت و فلان اینها نزلاً من عند الله به او میدهند. یعنی تا وارد میشود لذلّ ورود به او یک جنات تجری من تحتها الانهار، حورالعین، فلان، به او میدهند. این برای اینکه اشتها باشد در مرحلهٔ اول. و ما عند الله خیر للأبرار. آنچه حالا در مقام عند و عند الله این است که خیر للأبرار. این خیلی بالای این حرفهاست. این تازه این بهشت و همهٔ چیزهایی که میگویند اینها نزلاً من عند الله.
این هم میشود منزل. اینجایی که میگوید و أنا خیر المنزلین. حالا اگر از معنی نُزُل بگو أنا خیر المنزلین میشود چه؟ من بهترین کسیام که مهمان — بهترین میزبانم. بهترین کسیام که پذیرایی میکنم. بهترین کسی که میخواهد پذیرایی بکند منم. بهترین میزبانم. بهترین کسیام که اول کار پیش تو میگذارد.
آن معنای انزال در نوح سر جایش است؛ منزل یعنی نزولدهنده. اینجا آن معنی نیست. میخواهم بگویم این معنی را اینجا نکنیم؛ «انت خیر المنزلین» نوح را هم به میزبانی برنگردانیم. دو ریشه است. یوسف میگوید من بهترین پذیراییکنندهام: کیل را تمام میدهم.
فإن لم تأتونی به؛ تهدید برای بنیامین
«فَإِن لَّمْ تَأْتُونِى بِهِۦ فَلَا كَيْلَ لَكُمْ عِندِى وَلَا تَقْرَبُونِ» (یوسف/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر او را نزد من نیاورید، نزد من پیمانهای برای شما نیست و نزدیک من نشوید.
اگر نیاورید، نیاوریدش، فلا کیل لکم عندی ولا تقربون. من نه بهتان چیزی میدهم نه نزدیکم نشوید. اصلاً بروید از بازار آزاد تهیه کنید مثلاً. دیگر پیش من نیایید برای پیمانه و فلان و گندم بگیرید. اینگونه دیگر نیاید پیش من. دارد تهدید میکند که او را بردارند بیاورند.
قرار است بیاید هرچه هم که هست این نصاب است. چیزی یوسف میداند نصاب صبر یعقوب چقدر است. این دیگر آن قضیه؛ قرار است اینگونه داستان یواشیواش برسد به انتها. اتفاقاً داستان را شما که دارید میخوانید میبینید دارد میرسد به انتها. ولی از دید یعقوب دارد داستان میرسد به اوج خفن بودنش دیگر. یعنی دیگر دارد گلوی یعقوب را فشار میدهد چون که این را هم میبرند هم این را میگیرند. یعنی این را میبرند این را هم چیز میدهند. قافیه این را هم باخته میشود. یعنی یوسف که از دست داده این بنیامین را هم از دست میدهد.
و این پیام دارد. پیامش این است که بدانید مشکلات که به اوج که میرسند اتفاقاً جاهاییشان است که دارد فرود میآید. یعنی مشکلات که در اوج قرار میگیرند فرود میآیند دیگر. یعنی دیگر دارد خفه میکند. آیات زیادی هم همین معنا را در قرآن میگوید که وقتی که رسول و الذین معه همه دادشان درآمد که متی نصر الله. دیگر این نصر خدا کو؟ مگر خدا الان کجاست؟ معلوم هست کجاست؟ متی نصر الله؛ همانجا پشت بندش خدا میگوید ألا إن نصر الله قریب. نصر قریب است.
«أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا۟ ٱلْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ ٱلَّذِينَ خَلَوْا۟ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ ٱلْبَأْسَآءُ وَٱلضَّرَّآءُ وَزُلْزِلُوا۟ حَتَّىٰ يَقُولَ ٱلرَّسُولُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ مَتَىٰ نَصْرُ ٱللَّهِ أَلَآ إِنَّ نَصْرُ ٱللَّهِ قَرِيبٌ» (بقره/۲۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پنداشتید داخل بهشت میشوید در حالی که هنوز مانند کسانی که پیش از شما گذشتند به شما نرسیده؟ سختی و زیان به آنان رسید و لرزانده شدند تا آنجا که پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند گفتند: یاری خدا کی است؟ آگاه باش که یاری خدا نزدیک است.
در آنجایی که فریاد آدم بلند میشود داستان الان دارد روالی پیدا میشود که قرار است دیگر یعقوب به یوسف برسد. چون که میگوید آن داداش را هم بردارید بیاورید. داداش را هم میبینید که میگیرندش؛ باز گره، میگیرندش. معلوم میشود این صبرش دَم میشود. آن صبر یعنی به نصاب خودش میرسد و یوسف میشنود راه افتادهاند میآیند مصر و داستان به خوبی و خوشی به پایان میرسد. دارد روال درست میشود ولی چیزی که تو خودِ آن مشکل دارد قدم میزند الان میبینید یک مشکل روی مشکل اضافه شد.
یکی پرسید: وقتی گفت برادر را بیاورند، یعنی دارد مربوط میشود به حضرت یعقوب؟ بله. قرار است این داستان اینگونه تمام شود. نمیخواهد مثلاً هی اصرار بکند. اصلاً ما جلسهٔ پیش هرچه گفتیم: اگر به روال عادی بود که باید یک دانه پیام میزد به حضرت یعقوب بگوید ماییم دیگر ما زندهایم. حالا تا حالا دستمان نبوده و نمیتوانستیم بگوییم و فلان. حالا که یک عزیزی مثل تو شده حالا یک پیامی بفرست بگو بابا زندهایم مثلاً. اصلاً این داستان، داستانی است که هرچه هم روی مسائل باطنی دارد میچرخد. بعضی از داستانهای قرآن این مدل است.
ظاهر را باید آورد؛ دست ولی بسته نیست
آن مسئلهای که جلسهٔ پیش هرچه گفتیم — نمیخواهم به تمامیت بگویم ولی حواستان باشد — خدا او را باید به ظواهر عمل بکند و موظف به عمل به ظواهر است. ولی اگر به چیزی که خودش میداند که ما نمیدانیم اگر خلاف ظواهر عمل کرد شما نمیتوانید دستش را ببندید. بگویی که عه تو چرا خلاف ظواهر عمل کردی؟ عه تو چرا خلاف ظواهر عمل کردی؟ این است. تو چرا آدم کشتی ای خضر؟ تو چرا آدم کشتهای؟
اگر حضرت مهدی تشریف آوردند سلاماللهعلیه، تشریف آوردند و روی معمول عمل نکردند — که در این، حضرت مهدی را جریان خضر عمل میکنند. برداشتند این مال را از تو خانهٔ تو برداشتند بردند. این مال، مال تو نیست. بگویی عه چه ولیاللهی است مثلاً تو کجا اصلاً حضرت مهدی میخورد که مثلاً باید یک دادگاهی تشکیل شود، محکمهای، قاعدهٔ ید برویم و دستمان را این مال — مال ماست. اینگونه نیست. اگر برداشتند تو نمیتوانی بگویی که این ولیالله چرا اینگونه دارد عمل میکند؟ دست ولیالله بسته نیست. تو آن جایی که خودش میداند داستان و مسائل باطنی میگردد.
سنراود عنه أباه؛ مراوده برای رضایت پدر
«قَالُوا۟ سَنُرَٰوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَٰعِلُونَ» (یوسف/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: از پدرش دربارهٔ او درخواست خواهیم کرد و ما حتماً کنندهایم.
میگویند که ما سنراود عنه أباه: از او با مخ بابامان، مخ بابامان را فشار میدهیم. این معنی چه میشود؟ معنی با همان مراودهای که اوایل بحث روی یوسف معنی میکردیم. یعنی ما دقیقاً معنی تحتاللفظیاش، معنی لهجهایاش میشود همین دیگر. خلاصه میرویم روی مخ بابامان. یعنی انقدر رفتوآمد میکنیم پیشش و إنا لفاعلون این کار را ما میکنیم.
آبا و بابا آن را هم نمیگویند؛ میگویند باباش. یعنی یک خرده چیز هم دارد که با باباش — آن بابای خودشان هم هست. حالا میگویند با باباش. مثلاً انقدر روی اعصابش میرویم میآییم که و إنا لفاعلون. این هم باز جملهٔ اسمیه با لام تأکید: و إنا لفاعلون. حتماً این کار را میکنیم. آره نه این کارهایم. ما این کارهایم و إنا لفاعلون یعنی حتماً این رضایتش را جلب میکنیم میآییم.
بنیامین سیساله است
یک نکتهای جا دارد اینجا بگوییم: این بنیامین الان چند سالش است؟ سی سالش است؛ حداقل سی، سیوپنج سالش است. الان آدم فکر میکند انگار میخواهند یک بچه را تحویل بگیرند. حالا اینکه یک بنیامین سی، سیوپنجساله را بخواهند بگیرند. لابد ازدواج کرده، زن دارد، بچه دارد مثلاً. این هم چنین آدمی است این الان بنیامین. بچه که نیست.
نکته این است که بحث والدین خیلی هضمشده است در متن این داستان؛ دارد خود را نشان میدهد. در متن قرآن خود را نشان میدهد اصلاً. این است که اصلاً برخورد ماها با بحث والدین با برخورد خدا با بحث والدین و برخورد حتی قدما با بحث والدین اینها برخوردهای متفاوتی هستند. با بحث والدین یعنی یک جوری اصلاً جور نمیتواند دربیاید بدون عزیز داشتن والدین، بدون رضایت والدین. اصلاً وحشت ما از بحث والدین — حتی در روایات ما میگویند که سه تا سؤال میکنند.
سه محک جامعه: توحید، والدین، نماز
اولین سؤال را دقیقاً سه تا سؤال میکنند. در منطقهٔ اعتقادات از توحید سؤال میکنند. که شما دقیقاً اعتقاد توحیدیتان چطور است؟ ربوبیت چیست؟ قبول داری؟ تحت کدام برنامه به لحاظ اعتقادی قبول داری بروی؟ از توحید سؤال میکنند.
در منطقهٔ اخلاق اولین سؤالی که میکنند بحث والدین را سؤال میکنند.
در منطقهٔ احکام اولین سؤال نماز را سؤال میکنند.
اگر کسی یا قومی، جماعتی را بخواهید محک بزنید با همین سه تا محک بزنید. روی اعتقادش، روی بحث توحیدیاش محک بزنید؛ در اخلاقش والدینش را محک بزنید. یعنی برخورد با والدینش چطور است. در احکامش نماز را. این سه تاست.
اگر شما میخواهید جامعهای را اصلاً محک بزنید، میخواهید محک چیزی بزنید، محک این که این جامعه در نزد خدا چقدر مقرب است: اعتقاد توحیدی را بسنجید که چقدر در آن راه دارد. والدین چقدر در آن بحث راه دارد. نماز چقدر راه دارد. آن موقع بعداً بگویید غرب حالا دیگر پشت چراغ قرمز ایستادهاند آقا این هم خوب است. حالا فکر میکنند که مثلاً آره دیگر پشت چراغ قرمز کسی میایستد دیگر خیلی دیگر خوب است مثلاً. حالا پشت چراغ قرمز کسی میایستد این هم خوب است. بعد میگویند که در غرب والدین اصلاً کیلویی چند مثلاً. اصلاً والدین یعنی چه؟ کلاً اصلاً والدین دیگر میآید به ما احترام میکند دیگر. اصلاً والد است. مثلاً هر کاری دلش میآید هر کاری میکند. میگویند در غرب درست است والدین، ولی پشت چراغ قرمز میایستد. آقا بابا این قابل مقایسه نیست اصلاً با همدیگر.
بحث عبادت کردن قابل مقایسه نیست با یکسری احکام دیگر. عبادات نماز و اینها. بحث اعتقاد توحیدی قابل مقایسه با بقیهٔ اعتقادات نیست.
توحید قلپقلپ از داستان میجوشد
اصلاً شما در همین داستان نگاه کنید امواج خروشان همین توحید را میبینید. در همین داستان تعریف کردن قرآن میبینید یوسف همینگونه است، یعقوب همینگونه است. جدی نگاه کنید که چطور توحید همینگونه قلپقلپ دارد از داستان درمیآید انگار. این اعتقاد توحیدی که دارد در قرآن و در دعوت همهٔ انبیا — دلمایهٔ همهٔ دعوتهای انبیا — همین توحید بوده. این توحید، والدین را میبینید هی میگویند لا تشرک بالله و بالوالدین إحساناً. بازی شوخی که نیست در قرآن اینها. میگویند والدین، والدین. اصلاً بحث این است که جور دربیاید روی رضایت والدین بشود. مگر اینجا لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق میگویند. بیاید برسد به معصیت الخالق که آنجا حسابش جداست.
«وَٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا۟ بِهِۦ شَيْـًٔا وَبِٱلْوَٰلِدَيْنِ إِحْسَٰنًا وَبِذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينِ وَٱلْجَارِ ذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْجَارِ ٱلْجُنُبِ وَٱلصَّاحِبِ بِٱلْجَنۢبِ وَٱبْنِ ٱلسَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَٰنُكُمْ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا» (نساء/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را بپرستید و چیزی را با او شریک مگیرید؛ و به پدر و مادر نیکی کنید، و به خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و همسایهٔ نزدیک و همسایهٔ دور و همنشین پهلو و در راهمانده و آنچه دستهایتان مالک شده است؛ خدا کسی را که خودپسند فخرفروش باشد دوست نمیدارد.
«وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّآ إِيَّاهُ وَبِٱلْوَٰلِدَيْنِ إِحْسَٰنًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ ٱلْكِبَرَ أَحَدُهُمَآ أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا» (اسراء/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت حکم کرد که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. اگر یکی از آن دو یا هر دو نزد تو به پیری رسند، به آنان اف مگو و آنان را مران و به آنان سخنی کریمانه بگو.
«لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِى مَعْصِيَةِ ٱلْخَالِقِ» (حدیث)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اطاعتی برای مخلوق در معصیت خالق نیست.
و این در فهم اصلاً آدمهایی که بودند، قدیمیها، کسانی که تحت تربیت دین بودند اینها، این بحث حل شده اصلاً حل بوده: آن احترامی که آنان به والدین میگذاشتند و اینی که ماها نمیگذاریم. اصلاً این نسل اصلاً نمیگذارد؛ اصلاً فکرش هم نمیکند بگذارد. این نسل یک خرده از آن جنبههای فطری و دینی و این چیزها یک خرده فاصله گرفته.
عناوین شیک روی سفاهت
هی عناوین خیلی شیک و تر و تمیز هم روش میگذارند تا از مشیت فطرت تخطی بکنیم. از این چیز عناوین شیک روش میگذارند تحویل میدهند. ما در دانشگاه مشکل داریم. با دانشجو — معذرت میخواهم — بحثی مطرح شد. یکی گفت کی گفته که اشتباه است. ما عادت کردهایم به اینکه میگویند نباشد؛ اصلاً دهن آدم بسته شد. از کجا دیگر آدم فرار میکند؟ بابا این دیگر یک چیز فطری است که بعضیها اصرار دارند نه مثلاً این چیزی نیست. ما اصلاً اینگونهایم. چرا؟ به دلیل اینکه انقدر تبلیغ میشود عناوینی را درست هم میگذارند روش.
همین چیزی که قرآن همهٔ اقوام به نام سفاهت از آن یاد میکردند. بابا ما یا نکاح داریم یا سفاهت داریم دیگر. یا نکاح که نکاح معلوم است یا سفاهت که زنا هست. همین را میگویند به آن تجربهٔ کامجویی. میگویند هشتاد درصد از دختران آمریکایی قبل از رسیدن به سن هجده سال تجربهٔ کامجویی دارند. تازه بهتر هم شده. میگویند آدم باتجربه هم شدهاند تازه. آخه این اسامی شیک را میگذارند به این کار ضایع؛ تبدیل به روشنفکری شده که به پدر و مادرش احترام نمیگذارد، حرفهای عجیبوغریب، شعار بیخود میکند، که آدم روشنفکر شده.
همان چیزی که در قرآن همهٔ اقوام تا حالا به آن میگفتند بحث لواط و مساحقه؛ قرآن میگوید یکسری کارهای همجنسگرایانه انجام میدهند با آن عقوبتها. صفحهٔ دوستیابی میبینی در آن بحث آشنایی هویت همجنسگرایی گذاشته. اصلاً انگار یک چیزی برایشان گذاشته، یک هویتی برایشان قرار داده. چون هویت دارد یعنی بهعنوان هویت قانونی انگار دارند اینها. بعد هم به آن میگویند شریک جنسی. آقا شریک جنسی. اینها فریب این عناوین را به اسم روشنفکری میخورند. بیاحترامی به والدین هست. کارهای زشت هست. همه را هم توجیه میکنند. خدا فطرت داده، عقل داده، نقل داده. اینها را خدا به که داده؟ این احترام به والدین موج میزند در قرآن. اگر خودتان را بخواهید محک بزنید در همین سه تا محک بزنید: نمازتان، احترام به والدین، اعتقادات توحیدیتان.
رضایت والدین؛ مستحب نیست که بشود فراموش کرد
احترام یعنی چه؟ دقیقاً مثلاً اجابت کردن. بحث شرعیاش هم — اولاً در بحث شرعیاش باید اصلاً یک نگاه دوباره بشود حتی در بحث شرعیاش. بحث شریعت کلاً یک مقدار فاصله گرفته با احکام قرآن؛ از فضاهای قرآن فاصله گرفته. خیلی راحت مثلاً میگویند که احترام به والدین بعضی اوقات جوری مطرح میشود که انگار مستحب است مثلاً. این مستحب مؤکد است. اولاً حرف بد نزدن است. اینهایی که در قرآن داریم راجع به آن. حرف بد نکردن است. دعوتشان را اجابت کردن هست در روابط. جاهایی هست که در حقیقت دارند شما را به انحراف میکشانند. به انحراف میکشند. ولی ما مشکل اینها نیست اصلاً. مشکل ما این است که آقا میگویند برو نان بخر. وقت و بیوقت به آدم میگویند که برو نان بخور. وقت و بیوقت. یعنی وقت و بیوقت اجبار دارند انجام بدهند. منتها بعضی اوقات اصلاً دنیا یک فرمش یک جوری شده که درس و کار قاطی میشود. وقت و بیوقت هرچه بگویند وقت و بیوقت اجبار انجام بدهند.
برای یک بنیامین سیساله، سی، سیوپنجساله فکر کنم زن و بچه هم ممکن است داشته باشد. بعید نیست زن و بچه داشته باشد این آدم. سی، سیوپنجساله است. بیست سال پیش ده سالش بوده. این یک آدم اینگونه است. میگویند باید برویم از باباش اجازه بگیریم، رضایت پدرش را جلب بکنیم تا بتوانیم بیاوریمش.
یا باید احمق افتاده باشد بنیامین مثلاً که یک آدم سفیه مجنون باشد که در خانه است مثلاً میخواهم بلندش کنم بیاورم بگذارمش در زنبیل بگذارم بیاورم؛ یا اینگونه است یا آدم عاقل است. اگر آدم عاقل است که. قضیه میگویم گرفتن روح قرآن یعنی همین چیزها.
آن موقع است واقعاً اگر میخواهند واقعاً به انحراف بکشونند آدم را. تقاضای اینگونه داشته باشند آنجا جای دیگری است. و ما در قم این را میدیدیم. میگفت مادرم راضی نیست از اینکه من بیایم قم طلبه بشوم. میگفتم نیا. میگفتند رضایت بگیر بیاید. یعنی بگیر و بیا. یعنی بگیر. ایناش مهم است. یک عده که بدون رضایت میآمدند توفیق دست نمیداد بهشان. نمیداد دیگر. یعنی بدون رضایت میآمدند بخت یارشان نبود آخرش. یعنی در مسائل علمی پیشرفت نمیکردند. درست نمیشد. کارشان درست نمیشد. اوضاعشان خراب میشد. میگفتیم بگیر و بیا. به ما هم میگفتند چون من مادرم اولش راضی نبود به طلبه شدنم. گفتم بگیر و بیا. بگیر، این رضایت را بگیر. نه اینکه بزن بگیر بیاور. الان بزن چون این رضایت را بگیر. حالا هرچه، لوس کن خودت، نمیدانم چه کار کن، گریه کن، هر کاری، این رضایت را بگیر و بیا. این مهم است. درست نمیشد وگرنه.
سمعی و طاعتیِ خشک نیست که هیچ حرفی نزنی. این احتمال هست که یکسری مسائلی وجود داشته باشد که شما تشخیص میدهید، آنها تشخیص نمیدهند. وقتی که ادله را میکنند بحث این است که تو میخواهی چه کار کنی؟ میخواهی چه جوری زندگی بکنی؟ میبینی که یکسری چیزها به هر حال دیدشان، افق دیدشان آنقدری که شما ممکن است بفهمید ممکن است نفهمند. این احتمال هست. ولی اینکه آخرش به این نتیجه که تو نمیفهمی تمام شد. برای تو نمیخواهد تمام شد حالا. اینگونه نمیشود قطع کرد. یعنی واقعاً نمیشود این مدلی برید. سمعاً و طاعته را میشود اصرار کرد، ادله را گفت، بحثهایی کرد، اصرار کرد، هی گفت، لوس کرد، چهار تا ظرف شست که یک کارهای اینجوری کرد.
یک بنده خدایی — البته در این جمع نیست، برای اینکه یک نفرهایی ممکن است فکر کند من او را میگویم، نه — مادرش زنگ زد به اینها، میگویم که ناراضیاش. گفت چه کار کنم؟ گفتم برنامه تو این است که سه ماه نان بخری. سه ماه نان بخری درست میشود. یعنی سه ماه باید نان بخری برای خانه. مادرش قبول داشت منتها تو این کار را نمیکردی یک خرده دلش رضایت نداشت. سه ماه نان بخری دلش به دست بیاید، رضایت بگیری بعداً.
در ازدواج هم همینگونه باید رضایت را بگیری آخرش. اینگونه که خودشان میآیند لابی میکنند، برای ما حرفها را میزنند، قبول میکنند، بعدش چه میکند؟ بعدش میآیند به پدر و مادر تازه اعلام میکنند که این همسر من است — با همان تعبیر فرنگیاش. اینقدر هنوز ایران نشده اینگونه. میآیند اعلام میکنند به سمع و نظر. بعد میبینی که اینقدر ناراضی، ناراضی. اینجوری درست شکل ندارد در آن. اگر هم کسی لابی کرد باید برود به پدر و مادرش بگوید، پدر و مادرش رضایت بدهند؛ رضایت بدهند خیر دارد چنین. پدر، مادر.
ادب مع الله؛ دعا کردن نه ترک دعا
ادب مع الله هم یک چیز است. بحث آن جلسهٔ پیش که کردیم و گفتیم دعاها را — حضوری یا با پیام، چون که تموین نمیگیرد پیام. سؤال کردند که مقصودتان این است که کسی دعا نکند؟ نه عزیزم. دعا باید کرد. حتی دعایی داریم مثلاً دعا برای فرزند کرده. یک پیامبر خدایی دعا کرده خدا بچهدار بشوم مثلاً.
«هُنَالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُۥ قَالَ رَبِّ هَبْ لِى مِن لَّدُنكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ ٱلدُّعَآءِ» (آلعمران/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنجا زکریا پروردگارش را خواند؛ گفت: پروردگارا، از نزد خود فرزندانی پاک به من ببخش؛ تو شنوای دعایی.
«هب لی من لدنک ذریة طیبة» اینگونه دعا کرده. خدا بچه — پسر، پسر، هی گیر میدهد به پسر. همین، هی اصرار میکند به خدا مثلاً بگوید پسر بده. داریم از این دعاها در مجموعهٔ رواییها که مثلاً برای پسردار شدن و اینها. منتها تا کیاش؟ مثلاً کلاس کی چقدر هم باشد؟ یک آدم مثلاً یک خرده بیکلاسی بنشیند اینها را میخواند. اگر یک خرده کلاسش بالاتر باشد میگوید این چیزها یعنی چه؟ یعنی دختر یا پسر؟ حالا گاهی اوقات ائمه میگفتند به این چیزها برای اینکه طرف به بقا و مرد بشود مثلاً. به این چیزهای سطح پایین هم یاد میدادند. این ادب مع اللهی که شما در قرآن میبینید این بحث اینگونه است که اولاً در مقام خطاب و اینها یک جوری است که وقتی حرف میزنند یا میخواهند یک چیزی از خدا بخواهند، به شیوه اولاً تحکمی نیست. شیوهٔ تحکمی در آن وجود ندارد.
مثل اینکه شما از یک بزرگی وقتی یک چیزی میخواهید. الان حالتش را نشان میدهم. از یک بزرگی مثلاً یک چیزی میخواهید. میگویید آقا اگر تشریف بیاورید که خیلی خوشحال میشویم. اگر تشریف هم نیاورید هرچه صلاح میدانید. این میشود ادب. اولاً آن چیز را به شیوهٔ تحکمی نمیخواهد. شما مثلاً بیایید سورهٔ مائده، آیهٔ صد و هجده، که اینقدر تو باید این کار را بکنی، باید فلان، اینها، اینگونه نیست.
در آیهٔ صد و هجده صفحهٔ صد و بیست و هفت میگوید که حضرت عیسی برای قوم خودش چه جوری دعا میکند؛ میخواهد بگوید خدا عذابشان نکن. حضرت عیسی یک حضرت گوگولیای است در قرآن کلاً. خیلی نازک است. و پیروانشان هم همینجوریاند. همین مدلیاند. این میشود ادب دعا کردن. میشود ادب.
«إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (مائده/۱۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر عذابشان کنی آنان بندگان تواند، و اگر بر آنان ببخشی تو خود شکستناپذیر حکیمی.
اگر عذابشان کنی اینها بندههای خودتاند. هرچه صلاح میدانی. عذاب نکن که فلان نکن مثلاً اینقدر دستور دارد میدهد به یک نفر؟ میشود اصلاً حالت التماس دارد.
گاهی اوقات خود عرفا میگویند که اگر میخواهید یک چیزی را چه بکنید همان اسم خدا را فقط صدا بزنید. بگویید مثلاً یا رزاق. میدانی حالتش چیست؟ یک موقع حالت این است که یک نفر میآید به آدم میگوید که پول بده، پول داری بده مثلاً. یک موقع هم مثلاً میبینی یک گدای سر کوچه اینجوری. هیچی هم نمیگوید. یک گدایی که سر کوچه نشسته هیچی هم نمیگوید اینجوری. این یک چیز میگوید دیگر. این یعنی یا رزاق. این مدل دعا کردن است. به همین صورت و حالت. یعنی اولاً در مقام خطاب خیلی آمرانه نیست.
بیست را خودمان میگیریم؛ ده را استاد میدهد
یک مشکلی وقتی که میخواهد بهشان برسد. ما در دبیرستان و مدرسهمان هم همینجوری بودیم. این اخلاق را همینجوری هم حفظ کردهایم الحمدلله. میگوییم که بیست گرفتیم به ما ده دادند. یعنی بیست را میگیریم خودمان ولی ده را استاد میدهد به آدم. استاد ما را انداخت. یعنی استاد میاندازد. ما خودمان نمیافتیم که؛ استاد میاندازد. ولی بیشتر ما خودمان میگیریم. با خدا هم همینجوری برخورد میکنیم. میگوییم که مثلاً گرفتاری داده؛ خدا گرفتاری از جانب خدا. با اینکه در حق واقع خدا ضار است و نافع خداست؛ یا ضار یا نافع. همهچیز تحت چنبر قدرت الهی است. ولی ادب اقتضا میکند که چیزی نگویی. روی آیه نگاه کنید. آیهٔ هشتاد و سه. ایوب را نگاه کنید.
«وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُۥٓ أَنِّى مَسَّنِىَ ٱلضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ» (انبیاء/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ایوب را [یاد کن] چون پروردگارش را ندا داد که به من سختی رسیده و تو مهربانترین مهربانانی.
ایوب خیلی چیز شد دیگر؛ خیلی به فرم عجیبوغریبی خدا — آخه ما هم اینوریایم. خدا بلاهایی برایش نازل کرده. این ما اینجوری میگوییم ولی خود ایوب چطور میگوید. من گرفتار شدم. تو — من گرفتار شدم. یعنی گرفتاری یک چیزی بوده که من گرفتار شدم. من مریض شدم. حضرت ابراهیم چقدر قشنگ میگوید. اینها میشود لطافتها.
«وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ» (شعراء/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بیمار شوم اوست که شفایم میدهد.
نمیگوید تو مرا مریض میکنی؟ جالب است. میگوید من مریض میشوم. او شفا میدهد. و حال آنکه در حق واقع فرهنگ قرآنی هستند. یعنی توحید افعالی اقتضا میکند که بیماری هم خدا میدهد. مشکلات هم خدا میدهد. ولی ادب اقتضا میکند که بگوید وقتی من مریض میشوم او شفا میدهد. نمیگوید اصلاً تو مرا مریض میکنی. این هم میشود ادب مع الله.
یک مثال دیگر هم میزنم؛ آن موقع یادت میشود اول جلسه بپرسید تا آن کلیت فرهنگش را از توی آیه بگویم. کلیت این فرهنگ از کجا درمیآید؟ یک بحث هستیشناسانهٔ خوبی در آیات داریم. این را اول جلسه یادم بیندازیم بیاییم.
ادب خضر؛ اَرَدتُّ، أردنا، أراد ربک
بیارید در داستان حضرت خضر در کهف، سورهٔ مبارکهٔ کهف. صفحهٔ سیصد و یک، سیصد و دو. سه تا کار کرده دیگر خضر. خوب دقت کنید؛ این یک لطافتی دارد. این را محییالدین عربی در فتوحات این مطلب را میگوید. مطلب خیلی جالبی هم هست.
سه تا کار کرده دیگر خضر. یکی چه کار کرده؟ یکی یک کشتی سوراخ کرده. کشتی سوراخ کردن کار عیبناککردنی است دیگر. این را داشته باشید. کشتی سوراخ کردن کار عیبناک از جنس عیب است. عیبناک کردن است. این یک.
دومین کاری که کرده زده بچه کشته. این قرآن گزارش که میدهد راجع به بچه کشتنش ذو وجوه است. یک وجهی دارد که کشتن است. چون این یک کار بدی است. یعنی ظاهرش کار بدی است. یک وجهی که قرآن باز میکند میگوید این بچه کشته شد برای اینکه قرار بود این پدر و مادر را به طغیان و کفر بکشاند. یک بچهٔ بهتر قرار است خدا به اینها بدهد. این یک وجه خوبیاش است. یعنی در این ماجرای غلام این دو وجه را داشت.
یک کار دیگر هم که کرد خضر چه کار کرده؟ دیوار ساخته. دیوار ساختن هم کلاً از جنس ساختن است. از جنس ساختن. این یک کار خوب است. یک کار خوبی است. پس یک کار بد، یک کار خوب، یک کار ذو وجوه. حالا ادب را نگاه کنید. ادب را کیف کنید. آیهٔ هفتاد و نه که میخواهد توجیه بدهد کارش را.
«أَمَّا ٱلسَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَٰكِينَ يَعْمَلُونَ فِى ٱلْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَآءَهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا» (کهف/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما کشتی، از آنِ بینوایانی بود که در دریا کار میکردند؛ پس خواستم عیبدارش کنم، و پشت سرشان پادشاهی بود که هر کشتی را به زور میگرفت.
میگوید أما السفینة فکانت لمساکین یعملون فی البحر: اما آن کشتی مال مساکین بود؛ در دریا داشتند کار میکردند باهاش. فأردت أن أعیبها: من عیبناکش کردم. خواستم عیبناکش بکنم. وکان وراءها ملک یأخذ کل سفینة غصباً: یک ملکی بوده که هر کشتی را غصب میگرفته؛ به قصد برود بگیرد من عیبناک کردم. عجب ادبی.
«وَأَمَّا ٱلْغُلَٰمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَآ أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَٰنًا وَكُفْرًا» (کهف/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند؛ پس ترسیدیم که آن دو را به طغیان و کفر بکشاند.
«فَأَرَدْنَآ أَن يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرًا مِّنْهُ زَكَوٰةً وَأَقْرَبَ رُحْمًا» (کهف/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خواستیم که پروردگارشان بهتر از او را به آنان عوض دهد، پاکیزهتر و نزدیکتر در خویشاوندی.
وأما الغلام: آن غلام. فکان أبواه مؤمنین فخشینا: اما آن بچهای که کشته شد، آن پدر و مادرش مؤمن بودند. ما ترسیدیم. ما ترسیدیم أن یرهقهما طغیاناً وکفراً: ما ترسیدیم که پدر و مادرش را به کفر بکشاند. فأردنا: ما اراده کردیم أن یبدلهما ربهما: پروردگارش این کار را بکند. پروردگار آنان. أن یبدلهما ربهما خیراً منه زکاةً وأقرب رحماً. پروردگار قرار بود — نه اینکه حالا ما مثلاً قرار بود که این کار را. وقتی میگوید پروردگار، بخشی که فرزند بهتر قرار بود به این داده شده باشد میگوید این را پروردگار خواست.
«وَأَمَّا ٱلْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى ٱلْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُۥ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَٰلِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبْلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُۥ عَنْ أَمْرِى ذَٰلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا» (کهف/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما دیوار، از آنِ دو پسر یتیم در شهر بود و زیر آن گنجی برای آنان بود و پدرشان صالح بود؛ پس پروردگار تو خواست که آن دو به نیروی خود برسند و گنجشان را بیرون آورند، رحمتی از پروردگار تو؛ و من آن را از پیش خود نکردم. این تأویل آن چیزی است که نتوانستی بر آن صبر کنی.
وأما الجدار: اما آن دیوار. فکان لغلامین یتیمین فی المدینة وکان تحته کنز لهما وکان أبوهما صالحاً فأراد ربک: اینی که این چیزی که ساختیم، این جداری که ساختیم و دیوار را بردیم بالا زیرش گنج بود. این قرار بود این گنج محفوظ بماند. پروردگار تو اینگونه خواست. فأراد ربک. أن یبلغا أشدهما ویستخرجا کنزهما رحمةً من ربک. برای اینکه این توحید افعالی را نشان بدهد ته داستان میگوید وما فعلته عن أمری: از امر خودم نبود. تمام اینها هم کار خودم نبود. اینها تحت برنامه بودم حتی وقتی که آن بچه را کشتم.
خوب را به خدا؛ عیب را به خود
ادب را میبینید؟ هرچه بخش خوبش هست میگوید زیر سر خداست. هرچه بدش هست میگوید زیر سر خودم. یعنی نسبت میدهد به خودش. با یک جملهٔ توحیدی سر و تهش را جمع میکند که وما فعلته عن أمری. نه اینکه من خودم سرخود کردم. آن میشود أردت أن أعیبها. این میشود فخشینا، فأردنا أن یبدلهما ربهما. اینگونه خواست. این هم که بحث ساختن میگوید فأراد ربک: پروردگارت اینگونه خواست. این میشود ادب ملا.
این یک باطنی وجود دارد در قرآن که در یک آیهای من این را خدمتتان نشان میدهم. آیهٔ هفتاد و نه، هشتاد سورهٔ نساء. یک باطنی وجود دارد که در آن باطن یک بحث هستیشناسانهای وجود دارد که چرا در حقیقت اینگونه نسبت داده میشود. اینها میشود ادب.
«مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَٰكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًا» (نساء/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از نیکی به تو برسد از خداست، و آنچه از بدی به تو برسد از خود توست؛ و تو را برای مردم پیامبر فرستادیم، و خدا گواه بس است.
«مَّن يُطِعِ ٱلرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ ٱللَّهَ وَمَن تَوَلَّىٰ فَمَآ أَرْسَلْنَٰكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا» (نساء/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که پیامبر را فرمان برد قطعاً خدا را فرمان برده، و هر که روی برتابد تو را بر آنان نگهبان نفرستادهایم.
استاد آیهٔ هشتاد را در کنار هفتاد و نه نام برد؛ شرح هستیشناسانهاش را به جلسهٔ بعد حواله داد. همین نسبت — حسنه از خدا، سیئه از نفس — همان ادبی است که در خضر گذشت.
ادب ملا اقتضا میکند که اولاً از یک میلیاردر پفک نخواهید. یک. یعنی بگوید بابا من میلیارد هستم بعد بگویی یک تومان میدهی؟ بگوید من میلیارد هستم. من نمیخواهم. یک تومان، یک تومان میخواهم. میدهی یک تومان؟ این اصلاً به آن میلیاردر برمیخورد. یک. درست آن یک تومان را ممکن هم آخرش صدا بیاید. تو یک تومان، من میگویم من اینهمه چیز دارم تو یک تومان، یک تومان از من میخواهی؟
اولاً این یک خرده غیرت الله به جوش میآید که تو یک تومان، یک تومان حالا چرا از من میخواهی؟ اصلاً یک خرده بیاحترامی به چه چیزی است؟ شما بروی یکی از گندههای بازار بگویی آقا پول نقد میدهی؟ بگوید چقدر؟
این ادب مع الله را از زبان قرآن نگه دارید. دعا بکنید؛ الحاح نکنید؛ تحکم نکنید؛ عیب را به خود بگیرید و خیر را به رب.
پس موضع جلسهٔ پیش دعا نکردن نبود. دعا ارتباط است. زکریا ذریهٔ طیبه خواست نه پسر به تحکم. عیسی گفت اگر عذابشان کنی بندگان تواند. ایوب گفت مسّنی الضر. ابراهیم گفت إذا مرضت فهو یشفین. خضر عیب کشتی را به خود گرفت و گنج دیوار را به ربک. نساء میگوید حسنه از خداست و سیئه از نفس. و از میلیاردر عالم یک تومان نخواهید که غیرت الله به جوش بیاید.
معنی آیات آمدن برادران را تا «سنراود عنه أباه» رساندیم؛ جهاز و کیل و خیر المنزلین و تهدید بنیامین و رضایت پدر. بقیهٔ آیات شصتودو به بعد به فضل خدا میماند. جلسه را با همین نکته تمام میکنیم.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.