یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه، فاتحه و تلاوت آیات شصتودو تا شصتوهفت
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و بین السیدین. وصلی الله علی سیدنا محمد وآله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
صلوات بر ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان. الفاتحة مع الصلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
قرآن کتاب درسی این نشست است؛ روی هوا نمیشود گرفت. صفحهٔ دویستوچهلودو را باید پیش چشم گذاشت؛ از آیهٔ شصتودو. هر آیه را از رو بخوانید، نه از حفظِ قصه. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«وَقَالَ لِفِتْيَٰنِهِ ٱجْعَلُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ فِى رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَآ إِذَا ٱنقَلَبُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» (یوسف/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به جوانانِ خدمتگزارش گفت: کالایشان را در بارهایشان بگذارید؛ باشد که وقتی به سوی اهل خود بازگشتند آن را بشناسند؛ باشد که بازگردند.
«فَلَمَّا رَجَعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَبِيهِمْ قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مُنِعَ مِنَّا ٱلْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَآ أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (یوسف/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون به سوی پدرشان بازگشتند گفتند: ای پدر ما، پیمانه از ما منع شد؛ برادرمان را با ما بفرست تا پیمانه بگیریم، و ما بیگمان نگهدار اوییم.
«قَالَ هَلْ ءَامَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَمَآ أَمِنتُكُمْ عَلَىٰٓ أَخِيهِ مِن قَبْلُ فَٱللَّهُ خَيْرٌ حَٰفِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ» (یوسف/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا شما را بر او امین میشمارم جز همانگونه که پیشتر شما را بر برادرش امین شمردم؟ پس خدا بهترین نگهبان است و او مهربانترین مهربانان است.
«وَلَمَّا فَتَحُوا۟ مَتَٰعَهُمْ وَجَدُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مَا نَبْغِى هَٰذِهِۦ بِضَٰعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذَٰلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ» (یوسف/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کالایشان را گشودند، دیدند بضاعتشان به خودشان بازگردانده شده است. گفتند: ای پدر ما، دیگر چه میخواهیم؟ این بضاعت ماست که به ما بازگردانده شده؛ و برای اهلمان آذوقه میآوریم و برادرمان را نگه میداریم و یک پیمانهٔ شتر دیگر میافزاییم؛ این پیمانهای آسان است.
«قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُۥ مَعَكُمْ حَتَّىٰ تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِّنَ ٱللَّهِ لَتَأْتُنَّنِى بِهِۦٓ إِلَّآ أَن يُحَاطَ بِكُمْ فَلَمَّآ ءَاتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَا نَقُولُ وَكِيلٌ» (یوسف/۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: هرگز او را با شما نمیفرستم تا آنکه پیمان استواری از خدا به من بدهید که او را نزد من بازمیآورید، مگر آنکه بر شما احاطه شود. پس چون پیمانشان را به او دادند گفت: خدا بر آنچه میگوییم وکیل است.
«وَقَالَ يَٰبَنِىَّ لَا تَدْخُلُوا۟ مِنۢ بَابٍ وَٰحِدٍ وَٱدْخُلُوا۟ مِنْ أَبْوَٰبٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَمَآ أُغْنِى عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُتَوَكِّلُونَ» (یوسف/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفت: ای پسرانم، از یک در وارد نشوید و از درهای پراکنده وارد شوید؛ و من در برابر خدا هیچ چیزی از شما کفایت نمیکنم. حکم نیست مگر از آنِ خدا. بر او توکل کردم؛ و باید توکلکنندگان بر او توکل کنند.
یک صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
با قرآن کار میکنیم؛ مصحف پیشِ چشم باشد. از آیهٔ شصتودو تا شصتوهفت خوانده شد و آیهٔ شصتوهشت را هم در ادامهٔ همان موج میخوانیم. هرچه از این آیات گفته میشود باید در فضای توحید شنیده شود، نه در فضای قصهگویی.
داستان تا آیهٔ شصتویک رسیده بود و ادامه را میخواستیم بگوییم. بحثی هم در ادبِ معالله هست که ریشه در آیات دارد؛ همان آیاتی که نوع خطابِ بنده با خدا را روشن میکند: دعا و درخواست به چه نحو. این ادب صرف ادب اجتماعی نیست؛ ادب ایستادن در برابر خداست. اگر فرصت نیمهٔ آخر نشست برسد به آن آیات برمیگردیم؛ نرسید، نشست بعد. ریشه را در عمل یعقوب هم میشود دید، ولی آیات خطاب جای خودش را میخواهد.
از آیهٔ شصتویک: «سنراود عنه أباه» و بنیامین
در آیهٔ شصتویک نکتهای گفته شد. حضرت یوسف به برادران گفت شما بروید آن برادر پدریتان را بیاورید تا سهمش را بدهم؛ بنیامین را که با یوسف برادرِ بطنی بودند. آنان گفتند:
«قَالُوا۟ سَنُرَٰوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَٰعِلُونَ» (یوسف/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: دربارهٔ او از پدرش درخواهیم خواست و ما بیگمان انجامدهندهٔ این کاریم.
«سنراود عنه أباه» یعنی روی مخِ پدر راه میرویم تا این کار را بکنیم؛ جزماً این کار را میکنیم؛ برادر را برمیداریم میآوریم. مراوده در اینجا همان رفتوآمد نرم و پیوسته است: آنقدر نزد پدر آمدوشد میکنند تا کار تمام شود.
این بنیامین چند سالش است؟ حداقل سی سال. چون بیست سال از ماجرا گذشته؛ اگر آن موقع هم بچهٔ دهساله بوده باشد، حالا مرد سیساله است. بحث احترام به والدین در دین ما جایگاه خاصی دارد؛ حتی برای مرد سیساله. اینطور نیست که وقتی کسی بزرگ شد، احسان به پدر از گردنش بیفتد. سیسالگی سن استقلال اقتصادی است، نه سن استقلال از احسان. دینی که احسان به والدین را به کودکی محدود کند، دین نیست؛ سوءتفاهم است. بنیامین مرد است و باز باید از پدر اجازه ببرند؛ «سنراود عنه أباه» یعنی هنوز پدر در کار است.
احسان به والدین؛ گیر ما عقبتر از شقوق فقهی است
گاهی این سؤال پیش میآید که اگر شوهر چیزی گفت و مادر چیز دیگری، تکلیف چیست؛ اگر پدر گفت برو زنت را طلاق بده، آنجا چه باید کرد. مشکل عمده سر این شقوق از اول به وجود نمیآید. گیر ما جاهای عقبتر از این قضیه است در بحث احترام و احسان به والدین.
این یک شیطنت است که در وجود آدم پیدا میشود: شروع میکند شقوق مختلف را عالمانه بررسی کردن، بدون اینکه اصلاً تکلیف خودش را در همین وسط پیدا کند. حالا اگر شوهر من این را گفت و مادر من آن را گفت، میان حرف شوهر و مادر کدام؟ اگر مادر گفت برو زنت را طلاق بده، آنجا تکلیف چیست؟ بحث اینها نیست. نمیگوییم این شقوق کلاً نباید بررسی شود؛ اما رفتن در این انقل و غلتها کاری که با آدم میکند شانه خالی کردن است. ما گیرمان جای دیگر است: در بدوبیراه گفتن، گاهی در دست بلند کردن، در پرخاش. هر کس راه افتاد، ادامهٔ راه را خدا خودش به او نشان خواهد داد که در آن موقعیت احسان به والدین چگونه میشود. وقتی مقدمات را رعایت نمیکند، در بزنگاه هم نمیفهمد.
بزنگاهها و «إنما استزلهم الشیطان ببعض ما کسبوا»
بزنگاهها جاهایی است که شیطان خرخره میگیرد. اگر از قبل کسی نباشد، در بزنگاه نمیتواند توقع هدایت خاص داشته باشد. بزنگاه جای امتحان است، نه جای شروعِ دینداری. کسی که نان صبح را نخریده، حق ندارد در دوراهی طلاق و امر پدر بگوید حالا هدایتم کن. در گزارش جنگ احد قرآن میگوید «إنما»؛ «إنما» یعنی فقط:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ تَوَلَّوْا۟ مِنكُمْ يَوْمَ ٱلْتَقَى ٱلْجَمْعَانِ إِنَّمَا ٱسْتَزَلَّهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا۟ وَلَقَدْ عَفَا ٱللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ» (آلعمران/۱۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی از شما که روز برخورد دو گروه پشت کردند، شیطان تنها به برخی از آنچه کسب کرده بودند پایشان را لغزاند؛ و خدا از آنان درگذشت. خدا آمرزندهٔ بردبار است.
اینان در فاصلهٔ بدر تا احد کارهایی کردند؛ یک «ما کسبوا»ای داشتند؛ یک حرکت. بزنگاه احد شیطان پایشان را لغزاند. نمیشود کسی بگوید من در بیانات روزمره رعایت نمیکنم، حالا آمدم در بزنگاه، در آن بزنگاه مرا هدایت کن.
همین بیانات است در بحث احترام. بلند شو نان بخر؛ صبح ساعت شش کنار نانوایی باش. قرار نیست هوا کند؛ قرار است ساعت شش نان بخری. وقتی میگویند برو، بلند شو برو. وقتی میگویند اینطور حرف نزن، نزن. این کار را نکن. آن وقت در شرایط غیرعادی قرار نمیگیری؛ و اگر قرار گرفتی، تکلیف را خدا جور دیگری به تو القا میکند:
«مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ وَمَن يُؤْمِنۢ بِٱللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُۥ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (تغابن/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ مصیبتی نرسد مگر به اذن خدا؛ و هر که به خدا ایمان آورد، خدا دلش را هدایت میکند؛ و خدا به هر چیزی داناست.
اگر کسی به علمش عمل کند، در ندانستههایش خدا کفایت میکند. ممکن است به جای اینکه تو تصمیم بگیری، ماجرا جور دیگری حل شود؛ دل کسی نرم شود. اینکه آدم در اصل وارد مشتقات شود که اگر پدری گفت برو زنت را طلاق بده وظیفه چیست، اینها شیطنت بحث است. برو همان احسان روزمره را درست کن؛ بزنگاه را خدا خودش نشان میدهد.
«وقال لفتیانه»: کرم پنهان برای رجوع
«وَقَالَ لِفِتْيَٰنِهِ ٱجْعَلُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ فِى رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَآ إِذَا ٱنقَلَبُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» (یوسف/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به جوانانِ خدمتگزارش گفت: کالایشان را در بارهایشان بگذارید؛ باشد که وقتی به سوی اهل خود بازگشتند آن را بشناسند؛ باشد که بازگردند.
به غلامان خودش — اینجا لفظ محترمانه میگوید: «فتیان». «فتی» یعنی جوانمرد. فتح و فتوت از همین خانواده است. یوسف به جوانمردان خانهاش دستور میدهد، نه به برده با لفظ خوار. کرم از بالا میآید و با ادب لفظ هم میآید. گفت آن سرمایهای که آورده بودند در همین بارها بگذارید. رحل همان بار سفر است. «لعلهم یعرفونها إذا انقلبوا إلی أهلهم لعلهم یرجعون»: باشد که بشناسند؛ سرمایهشان را بشناسند؛ بگویند این کار کریمانه است؛ پیش کریم رفتهایم.
گاهی صدقهٔ یک نفر به خودش برمیگردد، محبت یک نفر به خودش برمیگردد، به این است که جوری بگذاری بعداً بفهمند؛ نه اینکه همان دم رو در روی طرف این کار را بکنی. کریمانه بگذار تا بدانند ما کریمایم، تا برگردند. چون قرار است یعقوب به یوسف برسد. داستان باید اینجوری میشد.
مجری داستان بودن
اینان داستان را میدانند. خود قرآن میگوید. حتی یعقوب داستان را میداند. من نمیگویم؛ خود قرآن میگوید. تمام این گریه و تمام این حالات — یک موقع گریه میکرد، یک موقع چیز دیگر — همه را در بستر داستانی میدانست که از پیش برایش روشن بود. منتها چرا آنجور عمل کرد؟ جلو نمانیم.
شاید بگویید چرا کار دیگری نمیکرد؛ چرا بضاعت را در رحل نمیگذاشت جور دیگر، چرا پیمان نمیگرفت جور دیگر، چرا از درها نمیفرستاد جور دیگر. یوسف میداند چه اتفاقاتی میافتد. یعقوب میداند چه اتفاقاتی میافتد. داستان را از قبل میدانند. دارند مجری داستان هستند. مجری یعنی بند به بند همان چیزی را که باید بشود اجرا میکند، نه اینکه داستان را بشکند تا زودتر به وصال برسد. شاید این حرفها اندکی عجیبغریب باشد، ولی کسانی هستند جزو بندههای بزرگ خدا — حتی لزوماً لازم نیست انبیا و ائمه باشند — که چیزی را میدانند. چطور میدانند بحث تخصصی است؛ ولی میدانند مثلاً این مریضی خوب نمیشود. خودشان میدانند. بهشان میگویند دعا کن. دعا میکند، ولی میداند اینجوری است. نه اینکه احتمال میدهد مثل یک پزشک که احتمال میدهد؛ این را میداند. دقیق میداند این مردنی است. ولی دعا کن. آهسته دعا میکنی. دعا از سر ندانستن نیست؛ دعا از سر مأمور بودن است. همانطور که یعقوب گریه میکند با آنکه پایان را میداند، این بنده دعا میکند با آنکه پایان را میداند. علم به پایان، تکلیف ظاهر را برنمیدارد.
اینکه چطور اینان داستان را ممکن است بدانند، بعضی اتفاقات را اصلاً میدانند، ولی باز دعا میکنند، باز کار میکنند، باز میبینند این داستان باید اینجوری اتفاق بیفتد. لذا تابع النعل بالنعل همان داستانی را که میدانند اجرا میکنند. مجریاند. «لعلهم یرجعون»: باشد که بازگردند. غایت کار رجوع است. باید برگردند تا بنیامین بیاید تا داستان یوسف و یعقوب جلو برود. کار دیگری نمیکند که داستان را بشکند.
«یا أبانا منع منا الکیل»: لوسکردن نزد پدر
«فَلَمَّا رَجَعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَبِيهِمْ قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مُنِعَ مِنَّا ٱلْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَآ أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (یوسف/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون به سوی پدرشان بازگشتند گفتند: ای پدر ما، پیمانه از ما منع شد؛ برادرمان را با ما بفرست تا پیمانه بگیریم، و ما بیگمان نگهدار اوییم.
وقتی برگشتند سمت پدر، «قالوا یا أبانا». آنجا که گفتند «سنراود عنه أباه»، میروند روی مخ پدر کار میکنند؛ اینجا که میآیند پیش پدر، میشود پدرمان. برای اینکه خودشان را لوس کنند میآیند «پدرمان». «منع منا الکیل»: این کیل، این پیمانه، این سهم غله از ما منع شده؛ سهم بنیامین را نمیدهند. «فأرسل معنا أخانا نکتل»: برادر را با ما بفرست تا کیل کنیم و پیمانه بگیریم. «وإنا له لحافظون»: ما قطعاً و جزماً حافظ او خواهیم بود.
نکتهٔ زمانی آیهٔ شصتوپنج را هم از دست ندهید: پیشنهاد «برادر را بفرست» را به پدر میدهند پیش از آنکه متاع را باز کنند. اول میآیند «یا أبانا منع منا الکیل». بعد «ولما فتحوا متاعهم» میبینند بضاعت برگشته. استدلالشان دو لایه است: منع کیل، و بعد کرمِ برگشتنِ سرمایه.
«إنا له لحافظون»؛ همان جملهٔ چاه
اینان یک موقع دیگر هم همین را گفتند. در غایت همان ابتدای سوره، صفحهٔ دویستوسیوشش:
«أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (یوسف/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را فردا با ما بفرست تا بگردد و بازی کند، و ما بیگمان نگهدار اوییم.
گفتند یوسف را بفرست؛ همینجور بردند انداختند توی چاه و گفتند «إنا له لحافظون». حالا نوبت بنیامین است. باید صبر ایوب به نصاب برسد. قرار این است.
همهٔ اینها را در این فضا نگاه کنید: وحی اینجوری گزارش میکند که کار از کار اینجوری درمیآید. توحید به شدت موج میزند توی این آیات. یعقوب خودش این حرفها را میداند. میداند بنیامین هم اینجوری میشود. منتها یعقوب مأمور به ظواهر است. یوسف در جاهایی مأمور به ظواهر است، در جاهایی مأمور به باطن — با همان توضیحی که نشستهای گذشته دادیم.
یعقوب مأمور به ظواهر است؛ علم و گریه
اگر یعقوب هدف را میداند، چرا گریه میکند؟ اینان در چیز است؛ میدانند. بعضی وقتها میداند و گریه میکند. بعضی وقتها اصلاً میداند چرا میخواهد یک چیز را. ولی خدا میداند چه من بخواهم چه نخواهم به من میدهند؛ چرا میخواهد؟ به خاطر اینکه دوست ندارند از این تعنت و تکبر در بیان بیرون بیایند. نخواستن خوب نیست. خدا میخواهد بخوانند. همین که تضرع کند، همین خوب است. گریه بابت چیست؟ گریه بابت اینکه خدا خوشش میآید.
«فَلَوْلَآ إِذْ جَآءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا۟ وَلَٰكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (انعام/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چرا وقتی بأس ما به آنان رسید تضرع نکردند؟ ولی دلهاشان سخت شد و شیطان آنچه میکردند در نظرشان بیاراست.
چرا وقتی بأس میآید گریه نمیکنند؟ تضرع چرا نمیکنند؟ یک جزع و لابه هست که گریههای موشی است؛ یک جزع و لابه هست که چون تو دوست داری من جزع کنم میکنم؛ چون از این تعنت خارج میشوم این را میکنم. و این مطلوب است. چیزی که مطلوب بوده خدا بوده همین. و آن چیزی که دارند میخواهند اصلاً برایشان مطلوب نیست.
حال و «صوفی ابن الوقت باشد»
حالها مختلف است. عرفا میگویند: صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق. ابنالوقت یعنی اسیر ساعت خودش نیست و اسیر حال هم نیست به معنی هوس؛ یعنی مزاحم حالی که آمده نمیشود. بحث حال مهم است. بعضیها فکر میکنند باید یک انضباط خاصی را حتماً رعایت کنند؛ خطکش را روی همهٔ صحنهها بگذارند و بپرسند پس چرا آنجا آنجوری و اینجا اینجوری. بعضی وقتها بوده ائمه عبایشان از روی دوش میافتاده وسط نماز کج میشده صاف نمیکردند. گفتند چرا صاف نکردید؟ میگفتند حال ما جوری بود که اقتضا نداشت آن موقع جلوی این وجود بایستیم و این را با دست صاف کنیم. یک موقع عبایشان را صاف میکردند. حال اقتضا میکرد. برای پیچاندن خلقالله نبوده؛ واقعاً اینجوری بوده. حال اقتضا نداشت جلوی این وجود بایستیم و منظم نباشیم. اگر کسی این را بهانه کند که هر انضباطی را بشکند، حال نیست؛ هوس است. فرق حال و هوس همینجاست: حال از فیض میآید و هوس از نفس.
یک استاد اخلاق داشتیم میگفت هرچه حالت آمد همان را بگو. بحث حرف غیرشرعی و غیبت نیست. بحث این است که یک موقع وسط سخنرانی خندهات گرفته از چیزی؛ نگو حالا انضباط سخنرانی اجازه نمیدهد بخندم؛ همانجا بخند. این رفتارها را در اولیا دیدهاید. به خاطر اینکه صوفیاند؛ به خاطر اینکه مزاحم حالات خودشان نشوند. تصدیهای ملکی و فوقملکی است. اصلاً بحث این نیست که من اینجا بخندم یا نه؛ آنجا شاید باید بخندی.
یک موقع بغل سفره است، دارد غذا میخورد؛ یکدفعه حالی دست میدهد که بغل این سفره دست به غذا زدن حاشا و کلا. دست به غذا نمیدهد. اینجوری نیست که خطکش بگذاری پیاپی تعیین کنی: نه الان اینجوری، پس چرا آنموقع آنجوری کردی. یک موقع همین نشسته کنار خوان، حال دست میدهد که دست نزدن بیادبی است؛ دست بزند به غذا. بسته به حال دارد. حال تعیین میکند چه کار باید بکند.
یک موقع حال ایوب اینجوری بوده که اقتضا میکرده سکوت کند و هیچ نگوید. یک موقع حال اقتضا میکرده که این مریضی را خدا داده و من تضرع نکنم — نه اینکه مطلوب باشد که من مریض شدم بیچارهام کردی. کار پاکان را قیاس از خود مگیر، گرچه ما را در نوشتن شیرْ شیر است.
اتفاقاً اینجاست که وقتی وحی میآید، وحی این تاریخ را وقتی گزارش میکند گرایش نشان میدهد. همه را در این بستر میبینی که یعقوب کل داستان را میداند و دارد این حرفها را میزند، دارد این کارها را میکند. قرآن میگوید یعقوب در بستری حرکت میکند که «وإنه لذو علم لما علمناه»: به خاطر چیزی که ما به او یاد دادیم همه چیز را میدانست. آیهٔ تمامش را وقتی به شصتوهشت برسیم میخوانیم؛ اینجا همین تکه کافی است که معلوم شود علمش از خود او نیست. داشت با ظواهر کار میکرد. حکم ظواهر میگفت: شما باید پیمان بدهید اگر میخواهید این را ببرید؛ از یک در نروید چشمتان نزند. ذرهذره میبینید اشراق میکند توحید را در همهٔ بچههایش؛ و وحی قرآن که باشد توضیح میدهد قدمبهقدم بیانات توحیدی را. به خاطر اینکه یک لحظه کوتاه نمیآید از اینکه اینان در این مقام شامخاند.
از انبیا میپرسند، از پیغمبر میپرسند، از ائمه میپرسند: مگر شما اینقدر استغفار میکنید، اینقدر میگویید جهنم، مگر نمیدانید به بهشت میروید؟ گفتهاند میدانیم ولی دوست داریم بیاییم استغفار کنیم. خدا این را دوست دارد. یک حالی است که یک تعنت و تکبری دارد اتفاق میافتد؛ همهاش نخواستن. اینجا آن حال اقتضا دارد خواستن. لذا بحث حال را در نظر بگیرید.
فیض تا اعضا و جوارح؛ سماع و سعی
یک فیض اگر آمد آن فیض را در نظر بگیرید. یک شعر میبینی که ممکن است بیاید، یک آیه ممکن است بیاید. آن فیض وقتی میآید تمام مراتب وجود را منوّر میکند: از عقل و روح و نفس حاکم بر اعضا و جوارح، تا خود جوارح. فیض تا صورت میآید. شاید دیده باشید وقتی یک ولی خدا یکدفعه فیضی به او دست میدهد، صورتش نورانی میشود — نه اینکه چراغ روشن کرده باشند؛ نورانیت قابل احساس. آنجا میفهمی فیضی بوده. حتی تا اعضا و جوارح میآید.
ممکن است یک شعر وقتی بیاید، یک آیه وقتی بیاید، یک فیض وقتی بیاید، دیگر نمیتوانی روی صندلی بنشینی. احساس میکنی آن کسی که برایش این فیض آمده، نشسته توی ماشین، پاهایش را نمیتواند نگه دارد. فیض ممکن است تا اندام طرف هم وارد شود. شعر وقتی ممکن است بیاید دیگر نمیتواند روی صندلی بنشیند؛ یکدفعه بلند میشود. این میشود اقتضای حال.
لذا بحث حرکت در عرفا. اگر بگویید چرا گاهی انبیا از این کارها نمیکردند: آنها دریاییاند که با یک کاسه آب اصلاً موج نمیافتد تویشان. ولی یکدفعه میبینی یک ولی خدا بلند شد؛ دیگر نمیتواند؛ شروع میکند سماع کردن. این سماع را هیچکس نمیگوید اشکال دارد. آن سماعی که بعضی میگویند اشکال دارد، آن است که خودش شروع کند همینجوری سماع کردن. ولی اگر یکدفعه نمیتواند خودش را نگه دارد، شروع میکند میچرخد، چون نمیتواند، این حال است؛ اقتضای حال است.
هرچه خطکش بیخودی نکشید که رقص حرام است و فلان. او اصلاً نمیرقصد. اصلاً در خلوت خودشان ممکن است باشد. اگر دیدید آدمی اینجا بلند شد چرخید، نگویید چه کارهای عجیبغریبی. آن فیضی که میآید این است. خیلی وقتها میبینید بعضیها در هرولهٔ حج بین صفا و مروه حالاتی دارند؛ در همین ریتم دویدن حالاتی بهشان دست میدهد.
«هل آمنکم علیه»؛ «فالله خیر حافظا»
«قَالَ هَلْ ءَامَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَمَآ أَمِنتُكُمْ عَلَىٰٓ أَخِيهِ مِن قَبْلُ فَٱللَّهُ خَيْرٌ حَٰفِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ» (یوسف/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا شما را بر او امین میشمارم جز همانگونه که پیشتر شما را بر برادرش امین شمردم؟ پس خدا بهترین نگهبان است و او مهربانترین مهربانان است.
«هل آمنکم علیه»: آیا ایمان باشم شما را بر او؛ یعنی به شما بسپارم دست شما. «إلا کما أمنتکم علی أخیه من قبل»: برادرتان را همینجوری ایمان بودید سپردم دستتان. کسی که همه چیز را میداند این را میگوید. بعد: «فالله خیر حافظا وهو أرحم الراحمین». میسپارد، ولی الله. بهترین حافظ خداست.
خیلی وقتها خدا با «بهترین» میگوید. عین این عبارات را در قرآن دیدهاید: خیر الفاتحین، خیر الرازقین، خیر الغافرین، خیر الناصرین، خیر الفاصلین، خیر الحافظین. از همه بهتر است. این اجمالاً اثبات میکند که کسی هم حافظ است، کس دیگری هم هست؛ ولی بیان توحیدی قرآن همینجا میخواهم آشناتان کنم به فضای آیات.
داستان به گزارش وحیانی، نه قصهٔ کودکان
یک موقع توی داستان فرو نروید. داستان خیلی مهم نبود این وسط. عدهای فکر میکنند داستان یوسف را بلدی یعنی قصه را بلدی؛ شروع میکنند قصه تعریف کردن: برادرها آمدند، گندم گرفتند، جام را گذاشتند، بنیامین را گرفتند. چه فایده دارد؟ قصهٔ حسینکرد شبستری را هم بلد باش. بلدی یعنی این فضا را بلدی: دو فضای خیر حافظا و إن الحکم إلا لله؛ مجری بودن با علم به پایان؛ حال؛ وقایه. داستان یک نبی به گزارش وحیانی مهم است، نه به گزارش کتاب داستان کودکان. آنها را به بچهها هم یاد میدهند همینجور. فیلم یوسف هم معلوم نیست چطور ساخته؛ تاب دارد این فیلم؟ به نظرم نمیتواند. نمیتواند بگوید «إنه لذو علم لما علمناه»؛ نمیتواند بگوید یعقوب در چه بستری حرکت میکند که هرچه برایش معلوم است. کشش فیلم نیست که این حالها را بگوید؛ کشش عموم مردم هم نیست که بخواهند این چیزها را بفهمند. فیلم باید قوس دراماتیک بسازد؛ وحی قوس توحید میسازد. این دو یکی نیستند. داستان به گزارش وحیانیاش باید گوش کرد.
دو فضای توحیدی: «خیر حافظا» و «إن الحکم إلا لله»
از اینور «فالله خیر حافظا»؛ از آنور بگذارید کنار همین که در آیهٔ شصتوهفت میگوید «إن الحکم إلا لله». این دو فضا همیشه کنار همدیگر است. یعنی او بهترین است — یعنی کسان دیگری هم هستند — و در عین حال حکم فقط مال خداست. گاهی قرآن این فضا را باز میکند که اینان هم هستند؛ فقط هم مال خداست.
این جزوه را انقدر بیارزش میاندازیم دور. کاغذ کادو میدهیم. از توی سطل آشغال کاغذ پیدا میکنیم تحقیقاتمان را توی آن مینویسیم، بعدش میاندازیم دور. بیحال است دیگر. حال آدم گاهی افتضاح است؛ بدحال مینویسد و بدحال دور میاندازد. ولی اگر حرف حسابی باشد آخر یک موقعی میماند. اگر حرف غیر از این باشد بگذار توی سطل آشغال بهتر است. یک دانه حسابی باشد آخر میماند.
صفحهٔ پانصدوپنجاهوپنج را بیاورید. این دو فضا را قرآن کنار همدیگر همهاش باز میکند.
عزت همه از خداست
«ٱلَّذِينَ يَتَّخِذُونَ ٱلْكَٰفِرِينَ أَوْلِيَآءَ مِن دُونِ ٱلْمُؤْمِنِينَ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ ٱلْعِزَّةَ فَإِنَّ ٱلْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا» (نساء/۱۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که کافران را به جای مؤمنان ولی میگیرند؛ آیا نزد آنان عزت میجویند؟ پس عزت یکسره از آنِ خداست.
کسانی که کافرین را اولیا اتخاذ کردهاند من دون المؤمنین، دنبال چه میگردند؟ «أیبتغون عندهم العزة»: آیا ابتغا و خواست عزت دارند؟ چرا خودت را به این مقام مسئول میچسبانی؟ چرا خودت را به این پولدار؟ توقع چیست؟ میخواهی عزتی به دست بیاوری؟ «فإن العزة لله جمیعا». عزت همهاش مال خداست. قوت و قدرت همهاش مال خداست:
«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ وَلَوْ يَرَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓا۟ إِذْ يَرَوْنَ ٱلْعَذَابَ أَنَّ ٱلْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعَذَابِ» (بقره/۱۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم کسانیاند که جز خدا همتایانی میگیرند و آنان را مانند دوستی خدا دوست میدارند؛ و کسانی که ایمان آوردهاند دوستیشان برای خدا سختتر است. و اگر کسانی که ستم کردند ببینند هنگامی که عذاب را میبینند که نیرو یکسره از آنِ خداست و اینکه خدا سختکیفر است.
همه چیز ملک خداست. «ولله جنود السماوات والأرض»: همه چیز سپاه و ستاد خداست؛ همه چیز آیات خداست. این فضا را باز میکند: عزت فقط مال خداست.
«وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (فتح/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان آسمانها و زمین از آنِ خداست؛ و خدا عزیز حکیم بوده است.
عزت خدا و رسول و مؤمنین
یک موقعی هم مثل آیهٔ هشت سورهٔ منافقون — صفحهٔ پانصدوپنجاهوپنج — از آیهٔ هفت:
«هُمُ ٱلَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا۟ عَلَىٰ مَنْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ يَنفَضُّوا۟ وَلِلَّهِ خَزَآئِنُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ» (منافقون/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان کسانیاند که میگویند بر کسانی که نزد رسول خدایند انفاق نکنید تا پراکنده شوند؛ حال آنکه گنجینههای آسمانها و زمین از آنِ خداست، ولی منافقان درنمییابند.
عدهای از منافقین میگفتند به پیامبر خرجی ندهید؛ به اطرافیان پیامبر سخت بگیرید تا از دورش پراکنده شوند. همهٔ گنجهای عالم در اختیار خداست. اینان نمیفهمند. میخواهی از خدا چه بگیری؟ بعد:
«يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (منافقون/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میگویند اگر به مدینه بازگردیم، عزیزتر، خوارتر را از آن بیرون میکند؛ حال آنکه عزت از آنِ خدا و رسول او و مؤمنان است، ولی منافقان نمیدانند.
به خودشان میگویند اعز، به این مؤمنین درستوحسابی میگویند اذل. یک آیه میگوید عزت همهاش برای خداست. یک آیه میگوید عزت برای خداست و برای رسول و برای مؤمنین. پخش میکند. هم آن که منحصر میکند درست است، هم آن که پخش میکند.
جمعبندی اینها الان وقتش نیست که بحث تجلی را مفصل وارد شویم. ولی جمعبندی این است که اینان موجاند. خدا از فیضش اینجوری میدهد. این عزت هم برای خداست که اینان موج عزت خدایند. اگر «فإن القوة لله جمیعا»، آنان موج خدا هستند. همه موج خدا هستند. این فقط کانال فیضاند.
کانال کولر و ضریح امام رضا علیهالسلام
اگر سلام علیک هم باهاشان میکنیم مثل کانال کولر میماند. کانال را میبینی؛ منبع را نمیبینی. اشتباه این است که کانال را منبع بگیری، یا منبع را بخواهی بیکانال پیدا کنی. کانال کولر که جلوش میایستی، این کولر باد میزند؛ آخرش کانال کولر به تو باد نمیزند. ولی جلوی کانال کولر میایستی دیگر. ما هم جلوی ضریح امام رضا علیهالسلام میایستیم. ولی خدا باد میزند، خدا فیض میدهد، خدا میدمد. باید هم جلوی اینجا بایستی. فکر نکنی به هر حال اینجوری میروم آنور میایستم؛ نه، آنور جلوی کانال کولر باد نمیآید. باید اینجا بایستی؛ باید گدایی کنی. حواسمان هست که گدایی این کانال نیست؛ گدایی کولر است. گدایی همان که پشتبام است، که دیده نمیشود. این دیده میشود، آن دیده نمیشود. ولی اصل اوست. جان فدای آنکه ناپیداستی. جان فدای همان که پیدا نیست. این پیداست؛ پس جلوی کانال کولر میایستیم. گفتهاند بایستیم، باید هم بایستیم، میایستیم. ولی فیض ما جای دیگر است. ایستادن جلوی ضریح شرک نیست؛ ایستادن جلوی ضریح و گمان کردن که باد از آهن میآید شرک است. توحید همین دقت را میخواهد.
این جمعبندیاش با همین مثال ساده همین میشود. آن موقع یک موقع میگوید «فالله خیر حافظا وهو أرحم الراحمین»؛ با صفتهای افعلالتفضیل دو تا را میآورد: أرحم الراحمین، خیر حافظا. یعنی بقیه هم حافظاند، خدا هم حافظ است. خدا خیر الحافظین، خیر الماکرین.
«خیر الماکرین» و حکم فقط از آنِ خدا
در سورهٔ ابراهیم دارد:
«وَقَدْ مَكَرُوا۟ مَكْرَهُمْ وَعِندَ ٱللَّهِ مَكْرُهُمْ وَإِن كَانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ ٱلْجِبَالُ» (ابراهیم/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مکر خود را به کار بردند و مکرشان نزد خداست، هرچند مکرشان چنان بود که کوهها از آن از جا کنده شود.
همهٔ مکری که میکنند همهاش نزد خداست. مکرشان اصلاً در منظر خدا دارد انجام میشود؛ یعنی با سپاه خدا دارند مکر میکنند. برای اینکه مکرشان کوهها را جابهجا کند. ولی خدا خیر الماکرین است:
«وَمَكَرُوا۟ وَمَكَرَ ٱللَّهُ وَٱللَّهُ خَيْرُ ٱلْمَٰكِرِينَ» (آلعمران/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مکر کردند و خدا مکر کرد؛ و خدا بهترین مکرکنندگان است.
یعنی او هم مکر میکند، خدا هم مکر میکند. منتها بیان توحیدیترش همین «إن الحکم إلا لله» است: هیچ حکمی در این عالم اجرا نمیشود مگر حکم الله. در چمبر بحث توحیدی باید همهٔ اینها را نگاه کرد. این میشود مدل داستانخوانی قرآن.
حافظ یعنی در جواب آن اموال. میگویند ما حافظیم. میگوید «فالله خیر حافظا». من دارم اینها را به دست شما میسپارم؛ یک. من دارم این توصیه را به شما میکنم؛ دو. ولی نه اینکه این توصیه همیشهفکر کند چیزی است، نه اینکه میسپارم. آخرش «فالله خیر حافظا». این فضا را نگه دارید. آیات را در این فضا نگاه کنید. قرآن را با همگونی آیات بخوانید. خیر حافظا را با إن الحکم إلا لله کنار هم بگذارید؛ جدا که کردید قصه میشود.
گشودن متاع؛ «ما نبغی» و کیل بعیر
«وَلَمَّا فَتَحُوا۟ مَتَٰعَهُمْ وَجَدُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مَا نَبْغِى هَٰذِهِۦ بِضَٰعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذَٰلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ» (یوسف/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کالایشان را گشودند، دیدند بضاعتشان به خودشان بازگردانده شده است. گفتند: ای پدر ما، دیگر چه میخواهیم؟ این بضاعت ماست که به ما بازگردانده شده؛ و برای اهلمان آذوقه میآوریم و برادرمان را نگه میداریم و یک پیمانهٔ شتر دیگر میافزاییم؛ این پیمانهای آسان است.
پیش از آنکه اصلاً متاعشان را باز کنند پیشنهاد را به پدر میدهند. وقتی متاع را باز میکنند میبینند کالا و پولشان بهشان پس داده شده. «یا أبانا ما نبغی»: پدرم دیگر چه میخواهی؟ این بضاعتمان به ما رد شده. «ونمیر أهلنا»: میر به معنی غذاست، آذوقه است؛ برای اهلمان آذوقه برمیداریم میآوریم. «ونحفظ أخانا»: حفاظت میکنیم. «ونزداد کیل بعیر»: یک کیلِ یک شتر دیگر هم میگیریم. «ذلک کیل یسیر»: یا این چیزی که آوردیم خیلی کم بود، یا این پیمانهها برای آن عزیز پیمانهٔ کمی است؛ میدهد به ما؛ یک شتر دیگر هم به ما میدهد بیاوریم.
«ما نبغی» یعنی دیگر چه بهانه میماند. استدلال دو لایه است و هر دو لایه را پیش پدر میچینند: منع کیل، و کرمِ برگشتن سرمایه.
موثق من الله؛ قسم و شرایط اضطراری قرارداد
«قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُۥ مَعَكُمْ حَتَّىٰ تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِّنَ ٱللَّهِ لَتَأْتُنَّنِى بِهِۦٓ إِلَّآ أَن يُحَاطَ بِكُمْ فَلَمَّآ ءَاتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَا نَقُولُ وَكِيلٌ» (یوسف/۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: هرگز او را با شما نمیفرستم تا آنکه پیمان استواری از خدا به من بدهید که او را نزد من بازمیآورید، مگر آنکه بر شما احاطه شود. پس چون پیمانشان را به او دادند گفت: خدا بر آنچه میگوییم وکیل است.
یعقوبی که همهٔ داستان را میداند — و این را باید نگه داشت، نه یک بار گفت و رد شد — دارد به عمل به ظواهر عمل میکند. میگوید شما رفتید یک بچه را ضایع کردید؛ حالا این بچهٔ دوم را میخواهید ببرید ضایعش کنید. من این را با شما نمیفرستم مگر اینکه «موثقا من الله»: یک پیمان اکید از شما بگیرم. اهمیت داشته پیمان. قول اهمیت داشته. مگر اینکه قول بدهید یا قسم بخورید. علم باطنیاش او را از حکم ظاهر معاف نمیکند.
قسم امروز و قسم دیروز
بحث قسم الان با قسم حتی پنجاه سال پیش فرق داشته. الان قسم به صد و بیستوچهار هزار پیغمبر به چه میخورد؟ اصلاً به هیچ حساب نمیشود. نه خودش حساب میکند، هم شمایی که دارید میشنوید میدانید که این قضیه پیچانده است. هرچه محکمتر قسم میخورد شما میفهمید صددرصد دروغ میگوید. بحث قسم و عهد این است که اصلاً قسم به خدا نخورید:
«وَلَا تَجْعَلُوا۟ ٱللَّهَ عُرْضَةً لِّأَيْمَٰنِكُمْ أَن تَبَرُّوا۟ وَتَتَّقُوا۟ وَتُصْلِحُوا۟ بَيْنَ ٱلنَّاسِ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (بقره/۲۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا را دستاویز سوگندهای خود نکنید تا نیکوکاری و تقوا و اصلاح میان مردم کنید؛ و خدا شنوای داناست.
خدا را در معرض قسمهایتان هیچ وقت نگذارید. به خدا من این کار را میکنم، والله، تالله، بالله. بعضیها سهتایش را پشت سر هم میگذارند. این میگوید اصلاً قسم نخورید.
گاهی بوده ائمه — اینها مقتضای حال است؛ یک موقع این کار را نکنید — امام محمد باقر علیهالسلام خواستند همسرشان را طلاق بدهند که خیلی اذیت میکرده و فحش میداده؛ فحش میداده به حضرت علی علیهالسلام. خیلی محترمانه قرار بوده طلاقش بدهند. مهریه چند هزار سکه بوده؛ درهم و دینار خودشان. حضرت گفتند این نبوده. طبق محکمه گفت شما میگویی این بوده؛ گفت آره. شما میگویی نبوده؛ شما قسم بخور. حضرت گفت من قسم نمیخورم. روایت را امام جعفر صادق علیهالسلام میگوید — بچه بوده انگار — میگوید مگر اینجوری نبوده؟ میگوید ما آن نیستیم که بخواهیم برای چند هزار سکه قسم بخوریم. ارزش قسم را نگاه کنید. برای چند هزار دینار پای خدا را وسط بکشیم؟ بفرمایید بدهید برود.
از بزرگواران میشنیدیم در بازار گاهی طرف به سبیلش قسم میخورد؛ به سبیلش که قسم میخورد دیوانه میایستاد پایش. یعنی پای حرفش و قولش میایستاد. اهمیت بحث قسم خوردن و قسم راست خوردن این بوده. قسم وقتی از معنا خالی شد، هرچه محکمتر شود دروغتر به گوش میرسد. جامعه که قولش بمیرد، پیمان «موثقا من الله» را هم نمیفهمد.
میگوید حتی تؤتون موثقا من الله: یک قسم اکید باید به من بدهید که میآوریدش حتماً میآوریدش. «إلا أن یحاط بکم»: این را در قراردادها بحث قوهٔ قاهره دیدهاید؛ همان جا که برای شرایط اضطراری جا میگذارند. مگر اینکه واقعاً کار برایتان احاطه شود؛ شرایط غیرعادی پیش بیاید. کلاً اینجوری که قطعاً و جزماً آدم در قسمی که میخورد جایی برای قوهٔ قاهره بگذارد. طرف میخواهد یک ماه کاپوچینو نخورد قسم میخورد؛ بعد فشارش افتاد پایین. یک چیزی باید برای شرایط غیرعادی بگذارد.
«فلما آتوه موثقهم قال الله علی ما نقول وکیل». وظیفه پیمان گرفتن است. من طبق ظواهر باید وقتی میخواهم این بچه را به شما برسانم پیمان بگیرم. داستان را میدانم چیست ولی باید پیمان بگیرم. این چیزی که گفتیم بین ما وکیل قرار میدهد؟ آن خدا. وکیل یعنی همین توکل: ما حرف زدیم، او وکیل است.
«لا تدخلوا من باب واحد»
«وَقَالَ يَٰبَنِىَّ لَا تَدْخُلُوا۟ مِنۢ بَابٍ وَٰحِدٍ وَٱدْخُلُوا۟ مِنْ أَبْوَٰبٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَمَآ أُغْنِى عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُتَوَكِّلُونَ» (یوسف/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفت: ای پسرانم، از یک در وارد نشوید و از درهای پراکنده وارد شوید؛ و من در برابر خدا هیچ چیزی از شما کفایت نمیکنم. حکم نیست مگر از آنِ خدا. بر او توکل کردم؛ و باید توکلکنندگان بر او توکل کنند.
«یا بنیّ لا تدخلوا من باب واحد وادخلوا من أبواب متفرقة». دو تا توجیه میتواند این توصیه داشته باشد.
چشمزخم؛ مرز خرافه را صادق مصدَّق تعیین میکند
یک توجیه این است که در مملکت قحطیزده، ده تا جوان خوشگل خوشتیپ — بحث برادر خیلی مهم است. شما الان به حساب امروز نگاه نکنید که میگویند اصلاً چه فرقی میکند. گاهی در موقعیتهای مختلف فرهنگی فرق میکند.
ما در لالی که بودیم میگفتند چند تا بچه داری؟ گفتیم دو تا. گفتند پسر؟ گفتم نه؛ دوتاش دختر است. قاهقاه میزدند زیر خنده. بعضیها میکشیدند کنار دلداری میدادند که غصه نخور، دختر هم خوب است. برای من هیچ تفاوتی نداشت؛ حتی اندکی مشتاق هم بودم. ولی وقتی جامعهشان را بررسی میکنی میبینی واقعاً پسر آنجا ارزش ویژهای داشته؛ وجودش باید وجود داشته باشد. برای همسرانشان هم پذیرفته بود که اگر بچه پسر ندارند هوو میآورند؛ چرا؟ چون پسر نقش خاصی داشت که الان قابل مقایسه نیست. گاهی جامعهای را بررسی میکنی میگویی چه جاهلیتی؛ نه، ممکن است آن پسر جایگاه خاصی داشته باشد.
حالا ده تا برادر اینجوری، اندکی هم به یوسف رفته قیافهشان، همه خوشتیپ، از یک در همه بیایند، ممکن است چشم بخورید. برای اینکه چشم نخورید. این بحث را پنجشنبهها مفصلتر کردهایم. بعضیها فکر میکنند این بحثها خرافاتی است. نه. مرز خرافه و غیرخرافه را صادق مصدَّق تعیین میکند که چه خرافه است چه نیست. عقل من و پسند من مرز نیست؛ وحی مرز است. اگر صادق گفت هست، هست؛ اگر گفت نیست، نیست. اگر در آیهٔ انتهای سورهٔ قلم میبینید:
«وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَٰرِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا۟ ٱلذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجْنُونٌ» (قلم/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نزدیک بود کسانی که کفر ورزیدند با چشمانشان تو را بلغزانند، وقتی ذکر را شنیدند، و میگویند او دیوانه است.
نزدیک بود این کفار بعد از همهٔ جهالتها رو بیاورند به چشم زدن پیامبر؛ نزدیک بود هلاک کنند پیامبر را با چشمشان. یعنی میخواستند چشم بزنند. این هست. سحر هست. شما چه بگویی هست چه بگویی نیست، دست شما نیست که بگویی چه هست چه نیست.
در سورهٔ بقره دارد که میآموزند آنچه با آن میان زن و شوهر جدایی میاندازند:
«وَٱتَّبَعُوا۟ مَا تَتْلُوا۟ ٱلشَّيَٰطِينُ عَلَىٰ مُلْكِ سُلَيْمَٰنَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَٰنُ وَلَٰكِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ كَفَرُوا۟ يُعَلِّمُونَ ٱلنَّاسَ ٱلسِّحْرَ وَمَآ أُنزِلَ عَلَى ٱلْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَٰرُوتَ وَمَٰرُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَآ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِۦ بَيْنَ ٱلْمَرْءِ وَزَوْجِهِۦ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِۦ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُوا۟ لَمَنِ ٱشْتَرَىٰهُ مَا لَهُۥ فِى ٱلْـَٔاخِرَةِ مِنْ خَلَٰقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْا۟ بِهِۦٓ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُوا۟ يَعْلَمُونَ» (بقره/۱۰۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه شیاطین در پادشاهی سلیمان میخواندند پیروی کردند؛ و سلیمان کفر نورزید، ولی شیاطین کفر ورزیدند که به مردم سحر میآموختند و آنچه را بر دو فرشته در بابل، هاروت و ماروت، فروفرستاده شده بود. و آن دو به هیچکس نمیآموختند مگر آنکه بگویند ما آزمایشیم، پس کفر مورز. پس از آن دو میآموزند آنچه با آن میان مرد و همسرش جدایی میافکنند؛ و به هیچکس زیان نمیرسانند مگر به اذن خدا. و آنچه زیانشان میرساند و سودشان نمیدهد میآموزند. و بهراستی دانستهاند که هر که آن را بخرد در آخرت بهرهای ندارد؛ و چه بد است آنچه خود را به آن فروختند، اگر میدانستند.
در همین بحث توحیدی هیچ ضرری نمیشود مگر به اذن الله. هر ضرری هست به اذن الله انجام میشود. ولی مثل این است که من چاقو پرت کنم توی شکم شما؛ در نهایت به اذن الله میبُرد. میتواند نبُرد. ولی خدا در این تأثیر قرار داده که این چاقو ببرد. سحر هم تأثیر دارد. شیطان در بحث مریضیها تأثیر دارد — پنجشنبهها مراجعه کنید. چشم زدن تأثیر دارد.
منتها راهکار دین این نیست که پیاپی توصیه کند بروی سحرباطلکن و فالگیر و رمال. راهکار را باز میکند: صدقه، دعا، احترام به والدین. بله یک موقعی واقعاً معلوم شد کسی سحر شده. سحر یاد گرفتن جزء علوم محرّمه است؛ و در عین حال جزء واجب کفایه است. یعنی یک عده باید بروند این علم را یاد بگیرند. آنها شما نیستید. خودشان میدانند کیاند. کسی که در معرضش قرار میگیرد میداند باید برود یاد بگیرد سحر را باطل کند. بوده مثلاً یکدفعه پیاپی بین زن و شوهر اختلاف میانداختند؛ با ذکر و ورد این کار را میشود کرد. کاربردی است. دقیق کاربردی است. آنور هم هست. ولی بحث اینها نیست. دنبال این بحثها نباشید.
عظمت دین و عظمت متدینین به این چیزها نیست که مثلاً رفت روی هوا. اینها اصلاً چیز مهمی نیست در دین. نه فقط فکر کنید بحث دینی است؛ بودایی هم این کار را میتواند بکند. یک سری فن است، آموزشی است؛ تأثیر دارد. در آموزش هم باید آدم اینکاره آموزش ببیند؛ وگرنه کتابها را بردارید بخوانید یکدفعه خانهتان به هم میریزد. بعضیاش قابل درست کردن است؛ دایرهاش را اینوری میکشی به هم میریزد، آنوری میکشی برعکس. یا تمام چینیهای خانه میشکند. بعضیاش را اصلاً رو به کتابش نروید. استاد میخواهد. اگر کسی در معرضش بود باید یاد میگرفت؛ استاد لازم دارد. اینجوری نیست سرخود چیزی بکنید. فوتوفن دارد؛ بعضیاش میگیرد، بعضیاش یکدفعه زندگی طرف را به گند میکشد.
نوعاً کسانی که توی این کار میافتند زندگیشان مثل سگ میشود. اطلاع دارم میگویم. نوعاً میافتند توی این کارها بدون اثر یک هوس؛ مثل سگ زندگی میکنند خودشان. چون نباید این کار را میکردند. ممکن است حتی این ذکر و ورد به درد کسی بخورد؛ مشکلی از زندگی کسی بردارد. ولی خودشان مثل سگ زندگی میکنند. من پیششان رفتهام. هر جور جهالتی بود یک دور رفتیم ببینیم. بعد دیدم اینها نیست.
عظمت معنوی را در تواضع یک نفر میشود شناخت. ملت را میشود با این چیزها خر کرد. یک بار کاری میکردم شاگرد دیدنی باشد — بحث کرامت نیست، یک دیدنی است. کاری میکردم طرف از یک زاویه فکر میکرد من رفتهام روی هوا. پایم روی زمین بود. ولی اینجوری میدید. از فاصله و زاویه فکر میکرد روی هواست؛ اگر از جلو ببیند میبیند پایش روی زمین است. به یکی یاد داده بودم اینجوری بایستد دیده میشود. گفتم به مدد من دارد میرود روی هوا. دستشان را گرفتم نروند ببینند، چون ظاهر میشد پایش روی زمین بود. گفتم میخواهم از نیرویتان بکشم توی این کار. خلاصه رفت روی هوا؛ عدهای التماس دعا، صلوات میفرستادند؛ میگفتند دقیقاً مشخص بود چیزی از ما کشیده میشد. این مسخرهبازیها دین نیست. دنبال اینها نباشید. هنری نیست. بعضیاش دعوت به خود دارد توش. اینجا را قلم بگیرید. اگر دیدید دعوت به خود دارد قلم بگیرید.
طرف نشسته استخاره میکند؛ تلویزیون هم میآید. همه دور تا دور نشستهاند خودشان قرآن باز میکنند. یک نفر ته سالن قرآن باز میکند میگوید این آیه آمد جوابش این است، برو. عجب عجب. این دعوت به خود دارد. اگر چنین چیزی دیدید نروید. بزرگان این کارها را نمیکنند. اولیایی که ترکاندهاند از این کارها نمیکنند. خیلی به ندرت گاهی کاری؛ ولی نه اینکه مجلس باشد همه دور تا دور بنشینند. حساب این آیه آمد جوابش این. بعد پیاپی میآید طرف آقای فلانی را میشناسی؟ کرامت یک نفر در تواضعش است، در خودشکستنش، در نمازش، در اعتقاداتش. نه در این نمایشها. اگر دیدی کسی مردم را دور خودش جمع میکند تا از هوا رفتن و آیه آمدن نان بخورد، همانجا قلم بگیر. دعوت به خود، خودش علامت است.
بحث اندکی منحرف شد. ولی یک توجیه آیه این است که از چشمتان نزنند؛ از ابواب متفرقه باشید.
ایستگاه بازرسی مصر
یک توجیه دیگر — که از آیات بعد هم میتواند دربیاید — این است که یک ایستگاه بازرسی بوده که چک میکردند کی دارد وارد مصر میشود. یک آزمونی ازشان میگرفتند. نه آزمون اعتقادی و مو و این چیزها؛ یک آزمون که وارد مصر شود. خود برادرها بعد میگویند شما که خودتان میدانستید ما اهل دزدی نیستیم. معلوم است آزمونی بوده. برای اینکه حساسیت ایستگاه بازرسی را جلب نکند گفته پراکنده شوید، هر کدام از یک در بروید که ایستا گیر ندهد که ده نفر با همدیگر از کاروان بلند شدهاند آمدهاند مصر، همه هم رشید و خوشتیپ. خوب نیست.
چرا از اول، از سفر اول این را نگفته؟ از کجا معلوم مسافر اول و دوم چند نفره بودند؟ چند نفره بودند؛ مشخص است در آیات. «یا بنیّ». ده نفرهاند. چون میگوید سهم آن برادرتان را نمیدهم. علیالقاعده اگر بخواهد بگوید سهم برادرهای دیگر را هم نمیدهم، یا بخواهد خصوص بنیامین را بردارید بیاورید تا سهمتان را بدهم، خودش شکبرانگیز است. معلوم است همه رفتهاند و بنیامین نرفته. از اینجا درمیآید که فعلاً همه با هم رفتهاند.
اگر معنی دوم را داشته باشیم ظاهر آیه خیلی چیزی ندارد؟ نه؛ گیر ندهید، کاری بکنید بهتان گیر ندهند. این یک آموزش خوب است. بعضی وقتها آدمها یک گروه خودش را تابلو میکند؛ از روی اجتماعشان، همه با هم میروند با هم میآیند؛ اصلاً حساس میکنند همه را خودشان.
ما فارغالتحصیل مفیدیم. بسیاری از همین جمع هم از همانجا آمدهاند. مفیدیها زمان ما اینجوری بودند توی دانشگاه. سال اول که میرفتیم دانشگاه، شریف؛ بیستوسه نفر قبول شده بودیم. تصور کنید بیستوسه تا همدورهای توی یک دانشگاه. وقتی میخواستیم برویم مسجد مثل یک لشکر گروه گروه. سر کلاسها ترم اول و دوم عمومی بود؛ ریاضی یک توی تالار؛ یکدفعه بیست نفر با تیپهای واحد وارد تالار ابنسینا. تابلو بودیم. همهاش راجع به ما حرف میزدند که این مفیدیها فلان، مفیدیها جمعی دارند که کسی را راه نمیدهند. بعد پخش شدیم توی دانشکدهها، دید و بازدید گذشت اندکی پخش شد. ولی کلاً تابلو نکردن یک جماعت، جایی که تابلو کردنش حساسیت بیخود ایجاد میکند، آنجا پیام آیه خوب است. اجتماع گاهی عبادت است و گاهی تابلو؛ آیه میگوید جایی که تابلو حساسیت میسازد، پخش شوید. این آموزش امنیتی نیست فقط؛ آموزش توحیدی هم هست: کار را بکن، خودت را فریاد نزن. حداقل از هیئت خدا دفاع کردهام؛ وگرنه خودم آن لشکر را راه نمیانداختم.
«وما أغنی عنکم من الله من شیء»
این توصیه را میکند ولی بعدش چه میگوید. اینها میشود داستان تفسیرهای قرآنی.
«وَمَآ أُغْنِى عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ» (یوسف/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من در برابر خدا هیچ چیزی از شما کفایت نمیکنم.
من کفایت نمیتوانم بکنم شما را از هیچچیز. «من شیء» یعنی هیچچیز. توصیه را میکنم. اینها باید باشد. یک مشاورهٔ توحیدی با یک مشاورهٔ غیرتوحیدی فرق دارد. غیرتوحیدی میگوید این کار را بکن چون من میدانم حتماً اینجوری میشود؛ نشد بلند شو بیا دوباره. توحیدی میگوید این کار را بکن، این کار را بکن، ولی همه کار به دست خداست؛ شب هم تضرع کن. این توصیهای که ما میکنیم چیزی است که به عقل ناقص میرسد. من هیچچیز شما را نمیتوانم کفایت بکنم. من فقط توصیهاش را میکنم.
بحث این است که توصیه کنم اینجوری ازدواج کنید، اینجوری درس بخوانید؛ من چیزی را کفایت نمیکنم. مشاوری که مشاوره میدهد و گره میزند آن را به خدا — نه گره بزند که اینجوری کن حتماً چون من میدانم حتماً اینجوری میشود، اینجوری شد بلند شو بیا باز. نه. بین اینکه این را انجام بده و شب بلند شود تضرع و اجتهاد کند.
پنجشنبه گفتم پزشک الان عرف نیست؛ یعنی این عرف پزشکی امروز نیست که نسخه را به توحید گره بزند. نسخه را مینویسد و خدا را از صفحه بیرون میگذارد؛ انگار دارو خودش شافی است. پزشکی که بالا نسخهاش بنویسد «هو الشافی» و پایینش بگوید دیپلماتوزا بخور و فلان، بعد پایینتر بنویسد «وما أغنی عنکم من الله من شیء». یعنی این دارو هیچچیز نیست. فکر نکن من دارم از تو کفایت میکنم. کاری میکنم که تو همان اجتهادات را بکنی. آن کسی که شافی است اوست. اتفاقاً داستان نشان داد که همین شد. این توصیه را عمل کردند؛ هیچکدام به درد نخورد. باز بنیامین را گرفتند با توجه به همهٔ این احوالات.
خدا هم همین را میگوید. ادامهٔ داستان: «إن الحکم إلا لله». «إن» نافیه است. حکم نیست مگر برای خدا. کی حکم میکند؟ چطور میشود؟ اینها دست خداست. چه خدا رقم زده دست خداست.
توکل: ببند و توکل کن
«علیه توکلت». ماها توکلمان یک چیز ناقص عجیبغریب است. توکل را گذاشتهایم برای ته کار، برای جایی که دیگر عقلمان نمیرسد. حال آنکه آیه تقدیم کرده: علیه، بعد توکلت. میگوییم این کار را میکنیم، قفل میکنیم در خانه را، بعد توکل میکنیم. میگوییم دیگر باقیاش با خدا. تا اینجا با خودمان است باقی را بسپار به خدا. انگار جایی که عقل خودم میرسد با خودم است، باقیاش خدا.
اگر روایتی میبینید که گفته این اسبم را ببندم بیایم نماز یا نبندم توکل کنم بیایم نماز: عقل و توکل. ببند و توکل کن. اشتباه نفهمید فکر کنید یعنی ببند، تا اینجا هیچ، بعد که رفتی توکل کن. این معنیاش نیست. معنی دقیقش را مولوی گفته: با توکل زانوی اشتر ببند. یعنی همان موقعی که میبندی هم با توکل ببند. بستن بیتوکل، شرک خفی عقل است؛ توکل بیبستن، سستی است که اسم دین رویش گذاشتهاند. آیه هر دو را با هم میخواهد. اینکه این قفل، قفل باشد این هم کار خداست. اگر خدا نخواست این قفل هم قفل نیست. قفل بودن، قفلیّت هم به اذن الله. دارو شفا باشد هم به اذن الله. ملک و ملکی خداست. به اراده و اذن خداست. نه اینکه قفل به اذن خودش همینجوری است، بعداً به اذن الله ممکن است دزد بیاید. قفل، قفل بودنش هم به اذن الله؛ بعدش هم به اذن الله؛ قبلش هم به اذن الله. لذا «إن الحکم إلا لله»: اصلاً حکم جز خدا نیست.
«علیه توکلت»: این یعنی گره زدن به خدا. موجهای توحیدی که توی این آیات دارد حرکت میکند. تازه «توکلت علیه» هم نیست؛ «علیه توکلت». تقدیم ما حقُّه التأخیر مفید حصر است. «علیه توکلت» یعنی فقط به خدا توکل میکنم. «وعلیه فلیتوکل المتوکلون»: هر متوکلی هم باید این کار را بکند.
فقیر یعنی ستون فقرات شکسته
کی وکیل میگیرد؟ کسی که توان دفاع از خودش را ندارد وکیل میگیرد.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان به خدا؛ و خداست همان بینیاز ستوده.
شما همهتان فقیرید. همهتان ستون فقراتتان شکسته. فقیر به معنی بیمال نیست. بیمال را فاقد میگویند؛ در قرآن هم با عنوان فقد میآید نه فقیر. فقیر یعنی کسی که ستون فقراتش شکسته؛ روی پای خودش نمیتواند بایستد. وکیل گرفتن از سر دارایی نیست؛ از سر شکستگی است. تا کسی شکستگیاش را نپذیرد، توکل برایش شعار است. «والله هو الغنی الحمید»: خدا آن بینیاز است. همهتان ستون فقراتتان شکسته. اگر کسی توان دفاع از خودش را ندارد، آن آدم وکیل میگیرد. میگوید من توان دفاع ندارم؛ این آدم وکیل من است.
بحث توکل مرتبهٔ پایینی است. حالا تا رضا و تا تسلیم بکش بالا تازه چیزهایی هست. حرفهای قرآن اگر به شما تطبیق نشد نفی نکنید. بعضی از حرفهایی هم که اول جلسه زدم جو را قاطی نکنید. اگر به شما تطبیق نشد نگویید نه مثلاً چنین حرفهایی نیست. بگویید یک نفری در آن بحث توحیدی دارد توی این حول و حوالی میچرخد.
توکل، رضا، تسلیم؛ ابوذر و امیرالمؤمنین
یک موقع بحث توکل است، یک موقع بحث رضاست. بحث توکل تا آنجا است که طرف چیزی میخواهد از وکیلش. میشود کسی در مقامی باشد — لااقل گاهی — که چیزی نخواهد. اصلاً بحث توکل نیست. بحثش «پسندم آنچه جانان پسندد» است. اصلاً من چیزی را نمیخواهم که حالا وکیل بگیرم. من چیزی را نمیخواهم.
برای حضرت علی علیهالسلام تعریف میکنند میگویند ابوذر میگوید من فقر را بیشتر از غنا دوست دارم؛ مرض را بیشتر از سلامت دوست دارم. این آدم را تختهاش نکنید. نگویید عجب آدم نعوذبالله ابلهی؛ یعنی چه آدم فقر را دوست دارد. این مقتضای حال خود اوست که از فقر اشرافی میشود که این را میخواهد.
یک مقام بالاتر وقتی از امیرالمؤمنین تعریف میکنند میگویند «رحم الله أباذر». اولاً آن رحم، رحمت. نمیگویند بیخود. میگویند خدا رحمتش کند. ولی ما هرچه خدا بدهد همان را میخواهیم. همان را دوست داریم. فقر بدهد با فقرش حال میکنیم. غنا بدهد با غنایش حال میکنیم. سلامت بدهد با سلامت حال میکنیم. مرض بدهد با مرضش حال میکنیم. ما با هرچه خدا بدهد حال میکنیم. این یک مقام بالاتر است. نگویید اقلاً آن. نه، این بالاتر است که میگوید هرچه بدهد ما همان را دوست داریم.
وقت تنگ است. مقام رضا را مفصلتر جلسهٔ بعد میگوییم؛ اینجا همین قدر که معلوم شود توکل آخرین پله نیست.
آیهٔ شصتوهشت: حاجتی در نفس یعقوب
«وَلَمَّا دَخَلُوا۟ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِى عَنْهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِلَّا حَاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَىٰهَا وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون از همانجا که پدرشان فرمان داده بود وارد شدند، آن در برابر خدا هیچ چیزی از آنان کفایت نکرد، جز حاجتی در جان یعقوب که آن را برآورد؛ و او به آنچه به او آموخته بودیم بهراستی دارای دانش بود، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
دقیقاً همان اتفاق افتاد. از همانجایی که پدرشان گفت رفتند؛ فرمان پدر را گوش کردند. ولی همین که رفتند «ما کان یغنی عنهم من الله من شیء»: هیچچیز کفایت نکرد آن حرفها. هیچ کفایتی از آن توصیهها برنخاست. «إلا حاجة فی نفس یعقوب قضاها»: فقط یک حاجتی در نفس یعقوب بود که برآوردهاش میشد؛ و آن که داستان داشت آهستهآهسته پیش میرفت به سمت اینکه یوسف و اینها همدیگر را ببینند.
بحث غم فراق نیست که. بحث اینقدر عاطفی نیست که بیست سال همینجوری گریه میکند. یک بحث صرف عاطفی نیست که بیست سال گریه کند. داستان اینجوری بوده: خدا از گریه میخواسته؛ گریه میخواسته این بشود؛ گریه میکرده. خدا میداند که خدا گریه دوست دارد. این هم گریه میکرده. آنقدر گریه کرده که:
«وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَٰٓأَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَٱبْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ ٱلْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ» (یوسف/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان روی گرداند و گفت: ای دریغا بر یوسف؛ و دو چشمش از اندوه سفید شد، در حالی که اندوه را فرو میخورد.
چشمها سفید شد. اینجوری خدا میخواسته بشود. داستان کلاس است؛ داستان دیدی کلی از این کلاسش دیدید چقدر فرق میکند با یک داستان معمولی که همینجوری بنشینیم از رویش داستان بخوانیم.
«إلا حاجة فی نفس یعقوب قضاها»: الا آن حاجتی که در نفس یعقوب بود که آن برآوردهاش میشد. بعد «وإنه لذو علم»: همه را او میدانست خودش. سر تا ته داستان را میدانست چه میشود. بعدش میگوید یکدفعه طعنه نزند به خدا فکر کنی که مثلاً اوه میدانست چه: «لما علمناه». گفتیم ما یادش داده بودیم. خودمان به او یاد داده بودیم داستان را. و این باز دوباره آن توحیدی است که توی همهٔ آیات میتوانید پیدا کنید.
حکم نافیه است: حکم نیست مگر برای خدا. یعقوب در عمل همین را پیاده میکند. پیمان میگیرد، از درهای پراکنده میفرستد، خیر حافظا میگوید، بعد همان دم میگوید من هیچ از خدا کفایت نمیکنم. ظاهر را زمین نمیگذارد؛ ظاهر را خدا نمیداند. مأمور به ظاهر است. باطن را هم انکار نمیکند؛ «لما علمناه» را قرآن پای خدا مینویسد.
علم از خداست؛ قیافهگرفتن از سواد حماقت است
وقتی بحث معلم قرآن میشود میگوید:
«ٱلرَّحْمَٰنُ عَلَّمَ ٱلْقُرْءَانَ» (رحمن/۱–۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رحمان قرآن را آموخت.
خدا معلم قرآن است. زبان این معلم جزو سپاه خداست. یعنی خدا معلم قرآن است.
در آیات دین و کتابت میگوید قراردادهایتان را بنویسید:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَىٰٓ أَجَلٍ مُّسَمًّى فَٱكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌۢ بِٱلْعَدْلِ وَلَا يَأْبَ كَاتِبٌ أَن يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ ٱللَّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ ٱلَّذِى عَلَيْهِ ٱلْحَقُّ وَلْيَتَّقِ ٱللَّهَ رَبَّهُۥ وَلَا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْـًٔا فَإِن كَانَ ٱلَّذِى عَلَيْهِ ٱلْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لَا يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُۥ بِٱلْعَدْلِ وَٱسْتَشْهِدُوا۟ شَهِيدَيْنِ مِن رِّجَالِكُمْ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَٱمْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ ٱلشَّهَدَآءِ أَن تَضِلَّ إِحْدَىٰهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَىٰهُمَا ٱلْأُخْرَىٰ وَلَا يَأْبَ ٱلشُّهَدَآءُ إِذَا مَا دُعُوا۟ وَلَا تَسْـَٔمُوٓا۟ أَن تَكْتُبُوهُ صَغِيرًا أَوْ كَبِيرًا إِلَىٰٓ أَجَلِهِۦ ذَٰلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ ٱللَّهِ وَأَقْوَمُ لِلشَّهَٰدَةِ وَأَدْنَىٰٓ أَلَّا تَرْتَابُوٓا۟ إِلَّآ أَن تَكُونَ تِجَٰرَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلَّا تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوٓا۟ إِذَا تَبَايَعْتُمْ وَلَا يُضَآرَّ كَاتِبٌ وَلَا شَهِيدٌ وَإِن تَفَعَلُوا۟ فَإِنَّهُۥ فُسُوقٌۢ بِكُمْ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ ٱللَّهُ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (بقره/۲۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون وامی تا سرآمدی معیّن دادوستد کردید آن را بنویسید؛ و باید نویسندهای میان شما به عدل بنویسد؛ و هیچ نویسندهای نباید از نوشتن سر باز زند، همانگونه که خدا به او آموخته است. پس باید بنویسد، و آنکه حق بر عهدهٔ اوست املا کند، و از خدا، پروردگارش، پروا کند و از آن چیزی نکاهد. پس اگر آنکه حق بر عهدهٔ اوست سفیه یا ناتوان باشد یا نتواند املا کند، ولیّاش به عدل املا کند. و دو گواه از مردانتان بگیرید؛ و اگر دو مرد نبودند، یک مرد و دو زن از گواهانی که میپسندید، تا اگر یکی از آن دو زن فراموش کرد دیگری یادآوریاش کند. و گواهان چون فراخوانده شوند سر باز نزنند. و از نوشتن آن، خرد باشد یا کلان، تا سرآمدش دلگیر مشوید. این نزد خدا دادگرانهتر و برای گواهی استوارتر و به آنکه شک نکنید نزدیکتر است؛ مگر آنکه دادوستدی نقد باشد که میان خود میگردانید، که بر شما گناهی نیست که ننویسیدش. و چون خرید و فروش کردید گواه بگیرید. و نویسنده و گواه زیان نبینند؛ و اگر چنین کنید نافرمانیای است از شما. و از خدا پروا کنید؛ و خدا به شما میآموزد؛ و خدا به هر چیزی داناست.
«ولا یأب کاتب أن یکتب کما علمه الله»: کاتب آن کسی که بلده بنویسد ابا نکند از اینکه من حالا چرا من بنویسم، من سواد دارم وقت ندارم. این سوادت مال خودت نیست که اینقدر قیافه بگیری. یکی از احمقانهترین کارها این است که آدم به خاطر سواد قیافه بگیرد. این احمقانهترین کاری است که خودمان میکنیم. اگر مال توست نگهش دار. یک آجر لازم دارد. یک آجر بزنند پشت کلهات تمام حافظهات میپرد.
آدمی که اولش نطفه است و آخرش جیفه: اولش نجاست، آخرش نجاست، وسط نجاست. معدنی از نجاست که از تمام سوراخهای بدنش کثافت بیرون میآید. این که رفته یک چیزهایی یاد گرفته حالا برای ملت قیافه بگیرد؟ «ولیُرَ علی أثر ما آتاه الله»: همین اثر آنچه خدا داده باید دیده شود. قیافهگرفتن کار قارون است که من خودم ذهن اقتصادیم را به کار انداختم پولدار شدم.
قارون و «هذا من فضل ربی»
«قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلْمٍ عِندِىٓ أَوَلَمْ يَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ قَدْ أَهْلَكَ مِن قَبْلِهِۦ مِنَ ٱلْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَكْثَرُ جَمْعًا وَلَا يُسْـَٔلُ عَن ذُنُوبِهِمُ ٱلْمُجْرِمُونَ» (قصص/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: جز این نیست که آن را بر پایهٔ دانشی که نزد من است به من دادهاند. آیا ندانست که خدا پیش از او از نسلها کسانی را هلاک کرده که از او نیرومندتر و انبوهتر بودند؟ و بزهکاران از گناهانشان پرسیده نمیشوند.
من یک علمی دارم در نزد خودم. بلدم چه کار بکنم. اگر تشابه قلبی وجود داشته باشد همین است: اگر بلدم، بلدم چه کار بکنم خودم. فوتبال را بلدم. اگر گفت «هذا من فضل ربی» واقعاً آها. نه اینکه فقط سردر خانهاش بزند «هذا من فضل ربی» همینجوری الکی. فضل بوده اصلاً. یعنی من باب اعانه بوده. چیزی نبوده که روی تلاش من بوده. من باب فضل دادهاند؛ چیزی اضافه دادهاند. تلاش سر جای خودش. منتها بگوید واقعاً:
«قَالَ ٱلَّذِى عِندَهُۥ عِلْمٌ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُۥ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِىٓ ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّ كَرِيمٌ» (نمل/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنکه نزد او دانشی از کتاب بود گفت: من آن را پیش از آنکه نگاهت به تو بازگردد نزد تو میآورم. پس چون آن را نزد خود مستقر دید گفت: این از فضل پروردگار من است تا بیازمایدم آیا سپاس میگزارم یا ناسپاسی میکنم. و هر که شکر کند جز این نیست که برای خود شکر میکند، و هر که ناسپاسی کند پروردگار من بینیازِ کریم است.
تازه این را داده برای اینکه من را آزمایش کند. شکر میکنم یا کفر. این تیک را سر آنها نمیزنند؛ این تیک اتفاقاً دلیل آن است. این میشود قرآنی؛ میشود وحی. «إنه لذو علم لما علمناه»: ما یادش دادیم اصلاً.
جدی اگر برای ما واقعی بشود این مطلب که خدا دارد یاد ما چیزهایی میدهد، اگر این مطلب واقعی بشود هم خدا بیشتر یاد میدهد، در این کانال فیض بیشتر قرار میدهد، و هم کسی چیزی از خودش نمیبیند. تا وقتی علم را مال خودت میدانی، کانال بسته است؛ تا وقتی مال اوست، باز میشود. همین مطلب یک پایهٔ معرفتی دارد که میخواستم آخر جلسه بگویم؛ وقت نیست. پایهٔ معرفتی این بحث که چطور است قرآن پیشنهادش، اصلاً دستورش این است که هرچه بدی است مال خودت است، هرچه خوبی است مال خداست. تقسیم عادلانه.
«مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَٰكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًا» (نساء/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از نیکی به تو برسد از خداست، و آنچه از بدی به تو برسد از خود توست؛ و تو را برای مردم پیامبر فرستادیم؛ و خدا گواه بس است.
اگر این فضای معرفتی به لحاظ معرفتی باز شود برای یک نفر — و واقعاً شما با اولیای خدا، اولیای خدا نه کسی که میرود روی هوا؛ اولیای خدا با همان تعریفی که گفتم — اولیا واقعاً حرفشان به خدا همین است. وقتی یک بدی سر بزند میگویی گند زدی. واقعاً میگویی گند زدی. میگویند خیلی خراب کردی. چه کار کردی؟ با این همه فیضی که آمده این کار را؟ یک خیری که به دست میآید واقعاً میگوید ببین خدا چه میکند. ببین خدا دارد چه کار میکند. این میشود زمینههای معرفتی که قرآن باز میکند.
مقام وقایه
اصلاً همین بحث را در مسائل اخلاقی ما به نام مقام وقایه داریم. اگر شنیدید مقام وقایه یعنی همین. یعنی هرچه بدی است خودتان را بگذارید سپر. وقایه یعنی سپر. بگویید مال خودمان است، از خودمان بوده. هرچه خوبی است خدا را بگذارید جلو، بگذارید سپر. بگویید مال این خدا بوده. بعد میبینید هیچچیز برای آدم باقی نمیماند. دیگر چیزی باقی نمیماند. نه افتخار میماند که به آن بتازی، نه شکست میماند که از آن فرو بپاشی. سپر که دو طرفه باشد، نفس خالی میشود.
آن کسی که در مقام وقایه است افسرده نمیشود. نگویید آقا ببخشید اینها که افسردگی میآورد، باید با قرص جبران شود، فلوکستین باید بخوریم اگر این اعتقادات را داشته باشیم. نه. سر تا پا شور است با همین اعتقاد وقایه. ولی هرچه بدی است میگوید ببین گند زدی. خواب بد میبیند میگوید ببین گند زدی. چه کار کردی؟ روزت چطور است؟ خواب بشارت است. میدانی ببین خدا چه کار میکند. همهاش این است. این میشود مقام وقایه. آن با قرص فلوکستین اصلاً توی آن مرتبه نیست. یک ولی خدا نمیبینی قرص فلوکستین بخورد.
نمیگویم اگر کسی فلوکستین میخورد قطع کند، بعد هم بگذارد گردن من. دارو را سرخود زمین گذاشتن و گردن درس را گرفتن، نه وقایه است نه توکل. ولی یک موقع توی یکی از این جلسات کسی فلوکستین میخورد با من هماهنگ نکرده بود؛ یکدفعه قطع کرد. گفت واقعاً اگر «ألا بذکر الله تطمئن القلوب» من دیگر فلوکستین نمیخورم و نخورد. همه بهش میگفتند تو داغون میشوی. روزی چند تا میخوری. واقعاً اینجوری، و بعدش میگفت هیچم نشد. با «ألا بذکر الله تطمئن القلوب» داشتم جبران میکردم. خودش میگفت. من از خودم نمیگویم.
«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ ٱللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردهاند و دلهاشان به ذکر خدا آرام میگیرد؛ آگاه باشید که دلها به ذکر خدا آرام میگیرد.
این دین است دیگر. خداست دیگر. خدا اینجوری است. مگر میگذارد بندهای که با این فکر میآید پیشش را رها کند. حالا بحثهای روحیروانی گاهی زمینههای جسمی دارد. کسی خیلی عصبانی است شاید باید برود آزمایش کارکرد غدهٔ تیروئید بدهد؛ شاید پرکار است. این را یک آزمایش حداقل بدهند. نمیگویم اینها نیست. ولی اینکه حتماً الزاماً اینها، یک موقع ممکن است با «ألا بذکر الله تطمئن القلوب» جبران کند؛ با اعتقاداتش جبران کند. این میشود مقام وقایه.
«ولکن أکثر الناس لا یعلمون». اکثری مردم این حرفها را نمیفهمند اصلاً؛ نمیدانند. البته ما دیگر فهمیدیم به فضل الله — شوخی است. اکثراً مردم این چیزها را نمیدانند. اکثراً مردم این حرفها را نمیفهمند.
همین که «لما علمناه» یک. اینکه او میدانسته یعنی داستان را میدانسته اینجوری داشته پیش میبرده ولی مأمور به ظاهر بوده. میگفته اینجوری نروید، آنجوری بروید. بعدش میگفته «وما أغنی عنکم من الله من شیء. إن الحکم إلا لله علیه توکلت». در حقیقت من کارهای نیستم، من چیزی نیستم. داستان را من میدانم. باید از این تعنت و تکبر هم خارج بشوم. گریه هم میکنم. التماس هم میکنم. چشمم را سفید میکنم. چون که باید بکنم.
مستجابالدعوه و نگاه به عوالم دیگر
بعضی وقتها اینهایی که میگویند مستجابالدعوهاند این را بدانید؛ دیگر همه چیز را لو میدهیم. بعضی مستجابالدعوهاند، ولی که واقعاً مستجابالدعوهاند، شما را در عوالم دیگر میبینند. مثلاً میروی میگویی فلان مرض دارم دعا کنید. این نگاه میکند اول به عوالم دیگر. خیلی عجیب به نظر میآید. ولی هر آدمی که به عوالم دیگری که فوق این عوالم است نگاه میکند، به آن عالم شما نگاه میکند میبیند این مرض شما خوبشدنی است. چون میداند خوبشدنی است دعا میکند. اگر بداند خوبنشدنی است، یعنی شما مردنی با این مرض، میگوید من دعا نمیکنم. اینجوری نیست مستجابالدعوه یک آدمی باشد که فلهای و پرچ دعا کند. اجابت بینگاه به عالم بالا، دکان است؛ نگاه به عالم بالا بیدعا هم نیست، چون ردیفش دعاست. نگاه میکند ببیند قضیه چیست که من دعا بکنم یا نکنم. اگر جا داشته باشد دعا کند دعا میکند. جا نداشته باشد میگوید من دعا نمیکنم اصلاً. برای این مریض دعا نمیکنم. میآیی میرود دعا نمیکند. کرامتش این است که آن را ببیند. بعضی وقتها هم ممکن است آنقدر بهش گیر بدهی که بگوید اگر ردیفم دعا کردن است دعا میکنم. من باب «ادعونی» همین است. ردیفم دعا کردن است دعا میکنم.
«وَقَالَ رَبُّكُمُ ٱدْعُونِىٓ أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ» (غافر/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا برایتان اجابت کنم. کسانی که از عبادت من سرکشی میکنند زودا که خوار به دوزخ درآیند.
فوت کردن دعا در آب و نبات؛ سریان در نفس
آقا میگوید فوت میکنم. این فوت هم رمز و رازی دارد برای خودش. فوت را مسخره نکنید پیش از آنکه نفس را بفهمید. این را یکدفعه نگویید بیخودی چرا فوت میکند. در روایات داریم این را به آب بخوانید، بدمید به آب. اینجوری نیست که بگویید آب که توی شیر است؛ تا من اینجا میخوانم بعد میروم میگیرم زیر شیر. اینجوری نیست. بعضی میگویند دمشان گرم است. بعضی میگویند نفس استاد. شاید فکر کنید اینها خرافات است. ولی اینکه میگویند بعضی دمشان گرم است یا فوتشان کاره است، حساب توی فوت نیست. حساب این است که اسرار آن دعایی که به زبان آن استاد، آن ولی خدا، دارد خوانده میشود، قابلیت سریان توی نفس را دارد. برای همین میگویند فوت کنید این را. یعنی آن ولی خدا میآید فوت میکند توی این آب.
البته راه منحصر به فوت کردن نیست. ولی آنجا که داریم این را به آب بخوانید بدمید، اینقدر روشنفکری درنیاورید که یعنی چه بدمی، مگر چه اتفاقی میافتد، حالا دمیدی بعدش چه میشود. نه بابا این را بدمید. غذا میخواهید بخورید یک بسمالله بگویید بدمید به این غذا. اسرار این ادعیه — نه ظاهر ادعیه، آن اسراری که پشت این دعاست — قابل سریان در نفس است. اصلاً بحث نفس یک بحث مهمی است. عرفا آنقدر بحث نفس میکنند که نفس برود بیرون؛ نفس این دعا به چیزی بخورد. بخوانید به بچههایتان فوت کنید این دعا را. روایت راجع به فوت کردن بسیار است. اینقدر روشنفکری نکنید. اینها اسراری دارد برای خودش؛ جایش اینجا نیست؛ جای خودش قابل تبیین است. روشنفکریبازی درنیاورید. همین که ادعیه میگوید همین را انجام بدهید. بخوانید به آب فوت کنید؛ به آن نبات فوت کنید. نبات بگذارید فوت کنید. اینها هم هست.
بحث ادب معالله را که اول جلسه وعده دادم، وقت تنگ شد؛ انشاءالله جلسهٔ بعد. ریشه در نوع خطاب است؛ دعا و درخواست چه نحو باشد. این جلسه همان ریشه را در عمل یعقوب دیدید: میخواهد، میگرید، پیمان میگیرد، توصیه میکند، و همان دم میگوید حکم جز خدا نیست. ادب معالله یعنی خواستن بیتعنت، گریستن بینمایش، توصیه بیکفایتپنداری. جلسهٔ بعد آیات ریشهای خطاب را جدا میخوانیم.
اینها همه روی همان دو فضا سوار است: خیر حافظا، و إن الحکم إلا لله. یعقوب توصیه میکند و میگوید من هیچ کفایت نمیکنم. داستان را میداند و باز گریه میکند. علم را خدا داده و باز مأمور به ظاهر است. شما هم اگر این حرفها به حالتان نخورد نفی نکنید؛ بگویید کسی در این حول توحیدی میچرخد.
یک صلوات بفرستید و این فضا را نگه دارید. خیر حافظا را از إن الحکم إلا لله جدا نکنید. ظاهر را از باطن جدا نکنید. حال را با خطکش جدا نکنید. علم را از «لما علمناه» جدا نکنید. گریهٔ یعقوب را از تضرع مطلوب خدا جدا نکنید. در را از «وما أغنی عنکم» جدا نکنید. عزت جمیعاً لله را از عزت خدا و رسول و مؤمنین جدا نکنید؛ موج است، کانال است. جلوی ضریح بایستید و گدای ناپیدا باشید. سواد را از کما علمه الله جدا نکنید. حسنه را از خدا و سیئه را از نفس جدا نکنید؛ این وقایه است. دعا را از عوالم بالاتر جدا نکنید. فوت را از سریان نفس جدا نکنید. اینها یک جلسه است با چند در؛ از یک در وارد نشوید.
صفحهٔ دویستوچهلودو را باز بگذارید. آیهٔ شصتودو تا شصتوهشت را با همین چشم بخوانید. هر بار که «حافظ» آمد «خیر حافظا» را بگذارید کنارش. هر بار که توصیه آمد «وما أغنی» را بگذارید پایش. این میشود تفسیر؛ بقیهاش قصه است.
صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد. این آیات را با صلوات ببندید تا توحیدش در دل بماند، نه فقط در جزوه. جزوه را میاندازیم دور؛ حرف حساب اگر باشد میماند.
اگر این حرفها به حال نخورد نفی نکنید. جو را قاطی نکنید. بگویید کسی در مدار توحید این آیات میچرخد: خیر حافظا از یک سو، إن الحکم إلا لله از سوی دیگر. یعقوب ظاهر را زمین نمیگذارد و باطن را به خود نسبت نمیدهد. علم «لما علمناه» است؛ گریه هم از همینجاست.
دعای پایان جلسه
خدا، خداوند ما را ببخش و بیامرز. آمین. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدارد. آمین. خدا ما را از یاران خاص ایشان قرار بده. آمین. خدا هر حذر و بحری از هر جای این عالم به روح حضرت امام عاید و فرجش بفرما. آمین. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. آمین. خدا نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. آمین. همهٔ گذشتهها و رفتهها و ذویالحقوق و پدر و مادر و معلمان همهشان را سر سفرهٔ قرآن و اهل بیت حاضر و مرزوق بفرما. آمین. خدا هرچه دعای امام زمان در حق شیعیان است در عرف اجابت برساند. الی النبی وآله الطاهرین.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.